خیلی بده که آدم جایی برای نوشتن داشته باشه اما حرفی برای نوشتن نه !!!!
چند روزي است حالم » …يدني » است !!!
6 فوریهديگه نه حوصله شو دارم و نه دلم مي خواد كه پيرانه سر قصه هاي عاشقانه ء ليلي و مجنون رو ورق بزنم و يا بشينم و راجع به عشق و هجر و فراق و وصل چرنديات به هم ببافم …
يادم نمي ياد از دكتر شريعتي چه روايتي شنيده بودم … مي گفت عشق مرحله ء بالاتري از دوست داشتنه و يا برعكس …
اما حالا خودم ، در بي ثبات ترين روزهاي زندگيم به اين نتيحه رسيدم كه عشق همون لحظه هاي گذرا و ناپايداريه كه گرچه قشنگه و هرگز كسي نمي تونه حس و حال دلنشين اون رو انكار كنه ، اما دوست داشتن به مراتب ارزشمند تره !
عشق پر سر و صداست و بخاطر شور و شرش نمي تونه زير غبار روزمرگي هاي زندگي پنهان بشه … هرچند كه شعله هاي سركش اون خواه ناخواه با گذشت زمان سر به افول و خاكستر مي ذارن …
اما اي كاش زير اين خاكستر، همون عنصر ارشمند ِ» دوست داشتن » وجود داشته باشه … چرا كه در مسير زندگي ، خواه ناخواه روزي ميرسه كه يك نسيم ، يك باد و يا يك طوفان اين خاكستر رو با خودش مي بره و اون عنصر باارزش رو » اگر وجود داشته باشه » ، با همه ء وقارش بهت عرضه مي كنه .
و من حالا … در شرمگين ترين روزهاي عمرم … نشسته ام و به آنچه كه از زير اين خاكستر خودنمايي مي كنه با حسرت نگاه مي كنم و با افسوس فكر مي كنم كه چرا هرگز نشد كه پيش از وقوع اين طوفان ، خودم ، با دستهاي خودم اين خاكستر رو كنار بزنم ؟؟؟؟!!!!!
اين بار چشمهايم را » براستي » شستند !
26 ژانویهيار در خانه و ما گرد جهان مي گرديم … حكايت حال من بود …
انگار بايد دنيا بر سرم خراب مي شد تا بفهمم اين قضيه رو …
و خراب شد … و من فهميدم …
از چه جهنمي عبور كردم تا به اينجا برسم …
من ميگم جهنم و شما بدونيد كه واقعا جهنم بود … بدون هيچ اغراقي جهنم رو به چشم ديدم …
چه دير فهميديم راز موفقيت را !
12 ژانویه
خيلي وقت پيشتر ها به اين نتيجه رسيده بودم كه اينكه ميگويند تو نيكي ميكن و در دجله انداز گزافه و ياوه اي بيش نيست …
اما انگار هرچه مي گذرد باورمان بيشتر و بيشتر مي شود .
همين چندي پيش بود كه وقتي پشت چراغ قرمز متوقف بوديم يك تاكسي زرد بي قواره چنان به پشت ماشينمان كوبيد كه اگر كمربند نبسته بوديم كله مان را بايد به زور از ميان شيشه ها بيرون ميكشيدند … پياده كه شديم پيرمرد راننده كه با يك نگاه به عمق گاگولي و حماقت ما پي برده بود ژستي متاسف گرفت و گفت : ماشين شما مشكلي براش پيش نيومده … مال من كلي خرج گذاشت رو دستم …
ما هم كه همچنان در شوك آن صداي مهيب برخورد بوديم ، و از سويي دلمان براي آن پيرمرد در آن تابستان داغ سوخته بود … خوشحال از اينكه جز چند خط و كمي كندگي سپر اتفاق مهمي نيفتاده كمي براي تاكسي كه چراغش شكسته و رادياتورش سوراخ شده بود و آب آن جاري بود دل سوزانديم و جهت پيشگيري از ايجاد ترافيك بيشتر ، بدون اينكه حتي شماره ء ضارب را برداريم راه افتاديم … بعدا كاشف به عمل امد كه در صندوق كه باز نميشود هيچ ، كف صندوق هم جمع شده بود … و كلي هزينه از جيب مبارك پرداختيم .
حالا امروز اين دوست ما با وجود اينكه خودش ميدانست كه مقصر است و با تغيير مسير ناگهاني و كوبيدن به روي ترمز باعث شد كه جوانك مسافركش به پشت ماشين او بكوبد ، با وجود خسارتِ تقريبا هيچ ، آنقدر ايستاد تا افسر بياد و در نهايت آرامش و درست مقابل چشمان شگفت زده ء ماكه يك پا شاهد محسوب ميشديم براي خودمان ، در جواب التماس هاي جوانك كه : من قانوني مقصرم ، اما وجدانا شما انحراف به چپ ناگهاني نداشتيد ؟ قاطعانه و محكم فرمودند خير !!! به هيچوجه … !!! من تغيير مسير ندادم …
آروم كشيدمش كنار ميگم تو كه خسارت زيادي نديدي … خودت هم كه ميدوني مقصري … بيا بريم ..گناه داره …. اين پول واسه تو پول نميشه …
ميگه : اگه بگذرم اونوقت شوهرم ميفهمه من مقصر بودم … !!!!
حالاغرض از اينهمه كيبورد فرسايي اينست كه گاهي سري به اين پست بزنيم و براي خودمان يادآوري شود كه چرا ما انقدر بَبوييم و گويا خدا هم مارا شناخته كه هر سنگي از آسمان ببارد درست در فرق سر مبارك ما فرود مي آيد و …. و بعضي در همه احوال خدا با آنان است !!!
خوشمان مي آيد كه شوهر اين خانم مثل همان موجود وفاداري كه اسمش را نمي آورم از او ميترسد … ولي در عين حال مجنوني است براي خودش !
خدايا ما به كجاي عدالت تو شك نكنيم ؟!!!
دلمان خوش بود كه از همه ء دنايع دنيا حسادت در وجودمان نيست كه آنهم به حمدلله والمنّة در وجود بي ارزشمان پديدار شد .
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ؟!
8 ژانویهطنين گام هايت روزي دلم را مي لرزاند و امروز تمام بدنم را ….
اولين برف امسال تهران
4 ژانویهنمي دونم به چشمهام اعتماد كنم يا نه … اما واقعا دارم ميبينمشون … چه رقص زيبا و دل انگيزي … انگار اين دانه هاي سفيد قشنگ نه تنها به آسمان نيمه شب تهران .. كه به قلب سرد من هم آرامش مي بخشند …
يعني باور كنم كه تهران امسال رنگ برف را به خود مي بيند ؟
حالا … درست حالا يعني ساعت يك و سي و پنچ دقيقه ء بامداد روز چهارشنبه ، پانزدهم دي ماه وقتي كه مثل همه ء شبهاي تمام نشدني و كشدار قبل از پنجره ء اتاق خواب دارم به اتوباني كه اين موقع شب زيبايي دل انگيزي داره نگاه مي كنم، بر خلاف شبهاي دودآلود گذشته براي اولين بار در اين شبهاي پائيزي و زمستاني دانه هاي افسونگر برف را ميبينم كه دلبرانه بر سر شهر دود آلود و بيمارم قدم ميگذارند و با عشوه فرو مي ريزند …
ببار … باز هم ببار … زيباي افسونگر … ببار و شادي را هرچند كه كوچك باشد به دل هاي خسته ء مردم شهر من ببخش…
باز هم همان حرفهاي بي خاصيت هميشگي
4 ژانویهباز هم همان حرف هاي ….
حرف هايي هست براي نگفتن … حرف هايي كه گفتنشان يكجور ناجور است و نگفتنشان يكجور ديگر ناجور …
حرف هايي كه مي داني نبايد بگويي و مي داني كه اگر نگويي بيخ گلويت را مي گيرند و نفست را به شماره مي اندازند …
غريبه كه ميانمان نيست … راحت باشيم .. حرف هايي كه همان تف ِ سربالاست كه بخواهي و نخواهي نجاستش دامن خودت را مي گيرد …
حالا من چكنم با اين حرفهاي نگفتني كه تا بيخ گلويمان را مي فشارند و اشكهايمان را مثل آب ِ همان انار آبلمبو شده از چشمانمان مي طراوانند !!!
ديگر اين وصله پينه هاي گاهگاهي هم كه بر كهنه دلتنگي هاي زندگي ِ بي سر و سامانمان مي زنيم رنگ دلخوشي به جامه ء زندگي مان نمي زنند …
بايد چاره اي ديگر بينديشيم …
چشم هايمان را هم شسته ايم …
ناخن هايمان را هم گرفته ايم …
موهايمان را هم شانه زده و بافته ايم …
كمي هم سفيد كننده به آسمان قلبمان پاشيده ايم …
اما افاقه نكرده كه نكرده …
حالا چكنيم با اين همه كار كرده و توفيق نيافته …
بايد چاره اي ديگر بينديشيم …
چكنم گر غم خود ز تو حاشا نكنم …
28 دسامبرچشمامو مي بندم و سرم رو به پشتي صندلي تكيه ميدم …. پاهامو ميذارم روي ميز و صندلي رو كمي به عقب هل ميدم … همهمهء توي مغزم يك لحظه رهام نميكنه … سرم سنگينه … انگار هزاركيلو شده … سردمه …. از اون همهمه ء آزار دهنده رهايي نيست … يه صدايي بلندتر و واضح تر از بقيه است … مرتب داره توي مغزم تكرار ميشه … تكرار … تكرار … تكرار …
:
چكنم با تو اگر كه مدارا نكنم ..
چه كنم با تو اگر كه مدارا نكنم …
چه كنم با تو اگر كه مدارا نكنم …
يه دست مهربون توي همون حالت يه پتو ميندازه روم … از خواب ميپرم …
نگاهش ميكنم با مهربوني و در سكوت با نگاه به نگاهم جواب ميده … بلند بهش ميگم : مرسي اي دليل مدارا …
با تعجب ميپرسه : چي ؟ … اي چي ؟!!!!
ميگم : هيچي … و ……از پشت ميز كامپيوتر بلند ميشم و با خودم فكر مي كنم : زندگي ادامه داره … !!!!
ايراني ، خوشبختيت مبارك !
23 دسامبرپس از عرض تبريك خوشبختي بازيافته كه در طول قرون و اعصار به يغما رفته و با شجاعت و به دست تواناي مردي از تبار تئوري داروين به آغوش ايران و ايراني بازگشت احتراما به استحضار مي رساند كه در راستاي اطاعت امر اولياي امور !!! و جهت مديريت مخارج منزل و استفاده ء بهينه از منابع انرژي اولين گام عملي در منزل برداشته شد كه همانا تحريم تماشاي تلويزيون داخلي و گوش سپردن به راديو با طول موج هاي مشخص و خريد هرگونه رسانه ء مكتوب و روزنامه ء وطني مي باشد .
ادامه مطالعه
كدام
20 دسامبردر سال 656 هجري هنگامي كه هلاكو بغداد را فتح كرد ، فرمان داد كه از علما استفتاء شود كه كدام افضل اند : سلطان كافر عادل ، يا سلطان مسلمان ستمكار ؟
چون هنگام فتوا رسيد علما از پاسخ خودداري كردند . سرانجام رضي الدين علي بن طاووس كه مردي محترم و مقدم بر ايشان بود ، قلم برگرفت و راي خود را مبني بر برتري سلطان كافر عادل بر سلطان مسلمان ستمكار نوشت . سپس ديگران راي خود را در اين باره نوشتند .