بماند به یادگار

اطلس، اسم رشته‌کوهی در شمال غرب آفریقا که به اقیانوس اطلس می‌رسه. مراکش که بودم باهاش آشنا شدم و همونجا با خودم فکر کردم اگر یک روز بچه‌دار شدم، اسمش رو اطلس می‌ذارم.

طبق معمول، عکس از رسیده‌های پیر مغان که چقدر دلم برای صحبت کردن باهاش تنگ شده!

١۴ ژانویه ٢٠٢۶ برابر با ٢۴ دی ١۴٠۴، در بی‌خبری و بی‌اینترنتی…

یک روز عادی در سال جدید

وارد کافه میشم، از کنار مرد مسنی که با سگش دو طرف میز نشستن رد میشم. مرد با لبخند سلام می‌کنه، بهش سلام می‌کنم و حس خوبی بهم میده.

قهوه رو برای بردن سفارش میدم، یکم به فضای خلوت کافه، پیرمرد و سگش نگاه می‌کنم و پشیمون میشم: «میشه تو لیوان معمولی بهم بدی اینجا بشینم؟»

برمی‌گردم به سمت صندلی دم پنجره که اونجا بشینم، سر راه به سگ مهربون پیرمرد یک دستی تکون میدم، سگ از خود بی‌خود میشه. میرم نزدیکش، با مهربونی آویزونم میشه. من اهل این کارها نیستم ولی هم سگ مهربونه و هم صاحبان سگ عاشق توجه به سگشون هستن. چند جمله‌ای که در ارتباط با سگ‌ها و صاحبانشون یاد گرفتم با پیرمرد حرف می‌زنم و بعد به سمت صندلی میرم.

کمی بعد خانم کافه‌دارِ پر حرفِ اهل اتیوپی که فکر کرده بودم امروز شانس آوردم و نیست که بیاد و پر حرفی کنه، پیداش میشه. اول سراغ پیرمرد و سگش میره و کلی باهاشون حرف می‌زنه. بعد آهسته از پشت سر سمت من میاد و سرش رو میاره تا صورتم رو ببینه که خودم هستم یا نه. سلام و احوال پرسی می‌کنه. سال نو رو به هم تبریک میگیم. میگه: «الحمدلله! از قیافه‌ت معلومه که آماده هستی!» بهش میگم: «موهام رو کوتاه کردم» و کلاهم رو برمی‌دارم. می‌دونستم خوشش نخواهد اومد، می‌گه: «ها اینجوری خیلی راحت شدی، راحت می‌تونی بری دوش بگیری!»

برمی‌گرده به سمت دخل، که پیرمرد بهش میگه:

«Did I have a nightmare or did we really captured Venezuela’s president and his wife?»

خانم کافه‌دار اصلا متوجه نمی‌شه پیرمرد در مورد چی حرف می‌زنه. می‌چرخم و میگم: «احتمالا هر دو!»

خانوم کافه‌دار هی سوال می‌کنه، اصلا نشنیده! خانم کافه‌دار: «مگه ونزوئلا رییس جمهور داره؟ مگه جنگ داخلی ندارن؟ خب حالا برای چی پاشدن اومدن آمریکا که دستگیر بشن؟ نیومدن؟ اونجا گرفتنشون؟ یعنی چی؟ مگه میشه رفت تو یک کشور دیگه رییس جمهورش رو دستگیر کرد؟ چی می‌خوان؟»

پیرمرد: «احتمالا نفتشون رو»

زن کافه‌دار سردرگم کم کم از میز فاصله می‌گیره. نمی‌دونم ترجیح داده خودش رو بزنه به اون راه یا واقعا نشنیده.

پیرمرد میگه صبح اخبار رو خوندم و باورم نمی‌شد! (البته که اخبار مال پریشب بود….) بعد کلاهش رو برمی‌داره، قلاده سگش رو می‌گیره و خندان ازمون خداحافظی می‌کنه و به خانم کافه‌دار میگه تا فردا!

کار بزرگ

پاییز ۱۳۸۵، اقدسیه

از طریق دوستی به موسسه محک معرفی شدم تا برم به بچه‌ها اوریگامی یاد بدم. متاسفانه شرایط برام خیلی سخت بود و نتونستم ادامه بدم.


زمستان ۱۳۹۷، واشنگتن

مستند بنیان‌گذار محک رو در برنامه ماهیانه داکیونایت شهرمون دیدم، و چقدر ازش تماشای فیلم لذت بردم! از خانم قدس و همه همکارانش، تا دست‌اندارکاران فیلم که همچین موضوعی رو مستند کردن.


زمستان ۱۴۰۳، تهران

به لطف دوست عزیزی، به یکی از مراسم محک رفتم و با خانم سعیده قدس از نزدیک آشنا شدم. یادمه یک‌جا در سخنرانی کوتاهش گفت که افتخار این رو داره که بگه امروز در ایران هیچ کودکِ مبتلا به سرطان، از فقر و عدم توانمندی در پرداخت هزینه‌های درمان، فوت نخواهد کرد. نمی‌دونم چند نفر تو زندگیشون کار به این بزرگی انجام دادن که بتونن همچین ادعای بزرگی داشته باشن.


پاییز ۱۴۰۴، واشنگتن

برای تماشای کنسرت موسیقی به سفارت عراق رفته بودم. نوازنده‌ها از کردستان عراق دعوت شده بودند و به زبان عربی، کردی و ترکمن می‌خوندن. بعد از کنسرت رفتیم تا باهاشون صحبت کنیم. انگلیسی بلد نبودن ولی با کردی و فارسی دست و پا شکسته با هم ارتباط برقرار کردیم تا اینکه یکی از نوازنده‌ها که سن خیلی کمی هم داشت، با فارسی نسبتا روان شروع به صحبت کرد.

من: «فارسی از کجا بلدی؟»

نوازنده کرد: «من ایران رفتم، ۱۴ سال!»

من: «۱۴ سال ایران زندگی کردی؟»

نوازنده کرد: «نه! ۱۴ سال رفتم و آمدم. من غده داشتم، می‌رفتم تهران، بیمارستان محک برای درمان. الان دیگه خوب شدم و فقط دو سال یکبار میرم برای چک‌آپ.»

نمی‌دونم چرا ولی کارت محک هم همراهش بود و در آورد و نشونمون داد:

نام:‌ ایران

ملیت: کُرد عراق

شروع درمان: ۱۳۸۹

سفارش قهوه قرن بیست و یکی

خانوم صندوق‌دار: چی می‌خوای؟

من: یک لاته سرد دی‌کَف با شیر معمولی

باریستا سفارش‌های آماده رو صدا می‌زنه:

– قهوه دارچینی داغ با شیر بادوم

– قهوه با طعم کدو تنبل (مخصوص ماه اکتبر)، با اسانس وانیل و شیر کم چرب

– چای لاته داغ با شیر اوت


نمی‌دونم چرا یاد فیل تو داستان شهر قصه می‌افتم… منوچهر

اخراج

⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨

چند روز پیش این ایمیل رو از طرف مدیریت ساختمون دریافت کردم.

نلسون خدمتکار ساختمان ما بود. بیشتر وقت‌ها صبح زود که برای پیاده‌روی بیرون می‌رفتم، می‌دیدمش که مشغول آب دادن باغچه بود. همیشه با لبخند سلامم رو جواب می‌داد.

روزی که ایمیل ساختمون رو دیدم، به سراغ مدیر ساختمون رفتم و ازش پرسیدم: «جریان چیه؟»

گفت: «آیس جلوی خونه نلسون کمین کرده بوده و صبح که نلسون با ماشین بیرون اومده تا بیاد سر کار، ریختند سرش، ماشینش رو له کردن، بازداشتش کردن، موهاش رو تراشیدن و فرستادنش زندانی در جنوب ویرجینیا.»
ادامه داد: «نلسون اجازه کار داشت و مدل اجازه کارش اینطوریه که باید سالیانه تمدید می‌شد. امسال وقت تمدیدش در نوامبر بود. گویا ماموران آیس می‌گردن کسانی که وقت تمدیدشون نزدیکه رو پیدا می‌کنن و میرن سراغشون. بعد از اینکه دستگیرش کردن، وقت تمدیدش رو از نوامبر به اول اکتبر تغییر دادن و درخواستش رو رد کردن و در یک دادگاه آنلاین از طریق زوم(!) اجازه اقامتش رو باطل کردن و به زندانی در لوییزیانا منتقل کردند و امروز قراره بعد از سه هفته زندان، دیپورت بشه.»
خشکم زد… پرسیدم: «به کجا؟»
گفت: «السالوادور»
پرسیدم که خودش اهل کجاست و گفت به طور اتفاقی السالوادور، و شانس آورده اونجا آشنا داره.

نلسون رو فقط یک بار خارج از فضای کار، توی پارک با دو تا دختر کوچیکش دیدم. سلام کرد و با لبخند رد شد و رفت.

پرسیدم: «خانواده‌ش چی شدن؟»
گفت: «همسر و دو تا دخترش اینجا هستن ولی همسرش بهم گفت هیچ منبع درآمدی ندارن…»

این اولین تجربه من از اخراج یکی بود که میشناختم.⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩

صبح‌های بدون نلسون

سالگرد یک جنبش

مشغول پیاده‌روی صبحگاهی بودیم. 

بهش گفتم: این روزها سالگرد کشته شدن دختر ایرانیست که سه سال پیش به خاطر بد حجابی گرفتنش.

گفت: یادمه.

گفتم: خیلی احساس عجیبیه. من از وقتی یادم میاد، دغدغه زنان و برابری داشتم، از کشته شدن این دختر هم خیلی غمگین شدم. اتفاقاتی که بعدش افتاد خیلی رو زندگیم تاثیر گذاشت و جایی که الان هستیم، مایه خوشیمه. ولی راستش این روزها که آدم‌ها هی پست می‌ذارن، هیچ حس همراهی باهاشون ندارم! کلا با اینکه خیلی افتخار می‌کنم به جایی که امروز هستیم، ولی به خاطر آسیب‌هایی که زیر پرچم همین شعار دیدم، اصلا حس همدلی باهاش ندارم.

گفت: خب قابل درکه، تو خیلی اذیت شدی.

ادامه دادم: راستش رو هم بگم، بین همین آدم‌های دور و برم که دو روزه دارن استوری می‌ذارن و هشتگ، من اصلا فکر نمی‌کنم اینا از نظر فکری تغییر چندانی کردن! همین یک هشتگ می‌زنن، ولی تو شیوه زندگی، تو برخورد، من فکر نمی‌کنم خیلی تغییری کرده باشن!

گفت: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ»، تو چیکار دیگران داری؟ تو سعی کن در خودت تغییر ایجاد کنی، نگران دیگرانی که در گمراهی موندن هم نباش…

شعر عربی امروز

بیت امروز از احمد شوقی (مصری) با ترجمه چت جی‌پی‌تی:

«ملّت‌ها تا زمانی پابرجا هستند که اخلاقشان باقی باشد؛

اگر اخلاقشان از بین برود، خودشان نیز نابود می‌شوند.»

هیهات

بابا زنگ زده، می‌گه همه سراغت رو می‌گیرن!

من: «همه؟ همه یعنی کی؟ سراغِ چیِ من رو می‌گیرن؟»

بابا: «عمو، عمه، دوستم، فلانی، … می‌گن رفت؟ راحت رفت؟ مشکلی پیش نیومد؟ خلاصه نمی‌دونم که خیلی شجاعی، یا زیادی کله‌خر! هر کدومش هستی، خوشا به حالت!»

کسوف ۲۰۲۴

با دهن باز مشغول تماشای کسوف بودیم. بار چندمی بود که کسوف می‌دیدم و فکر نمی‌کردم لحظه کسوف کامل و تاریکی، دوباره انقدر شگفت زده بشم!

من: «فکر کنم از آخرین باری که کسوفِ کامل دیده بودم، بیست سال می‌گذره!» کمی با انگشتام مشغول می‌شم که سال شمسی رو به میلادی تبدیل کنم: «سال ۱۹۹۹! ۲۵ سال پیش!! باورم نمی‌شه!!»

مرد مسنی که به همراه خانواده اونجا بود گفت: «این احتمالا آخرین کسوف زندگی من بود. وقتی پسرم ۵ سالش بود و به تماشای یک کسوف رفته بودیم، ازم پرسید کسوف بعدی کیه؟ بهش گفتم ۱۸ سال دیگه. پسرم اون زمان با هیجان گفت که می‌شه اون رو هم بریم و کسوف رو تماشا کنیم؟ بهش گفتم بله، فقط به شرطی که این دفعه تو ماشین رو برونی.»

محصول

با رییس حرف می‌زنم، بهش میگم با اینکه اخبار رو برای سلامت روانم زیاد دنبال نمی‌کنم، ولی با این حال اگر خبرهای بد ول کن ما نیستن.

رییس، که هفته پیش وقتی من از شدت فشار روحی وسط جلسه زدم زیر گریه، انگار اولین بار بود که حس کرد اخباری که یک سال ازش می‌گذره چیزیه، رفته بود در این یک هفته کمی مطالعه کرده بود و سعی کرد یکم حرف‌های مرتبط‌تر از هفته گذشته بزنه ولی تاکید داشت مسأله پیچیده‌ست و فهمیدن واقعیت خیلی سخت.

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، گفتم: «البته رسانه‌های غربی هم اصلا صداقت ندارن! کلا رسانه ها…»

رییس که یک مدیر محصول باتجربه و خوش فکره گفت: «آره می‌دونم. رسانه نگران اخبار نیست، رسانه دنبال اینگجمنت بالاست که براش بشه پول. اخبار داغ‌تر، مشتری بیشتر، تبلیغ بیشتر. یعنی در حقیقت رسانه مجانی پولش رو از سرگرم شدن من و تو در میاره. یعنی یک جورایی، محصول (پروداکت) رسانه‌ها، ماییم!»

حرف جالب بود و بهتر از هم‌دردی الکی و بی‌ربط زوری.

ما برای رسانه ها محصولی هستیم برای کسب درآمد!

رِبِل

به صندوق‌دار مراکشی که باهاش دوست شدم و هر دفعه یک خوش و بشی می‌کنیم، می‌گم: «اگر جا میشه همه رو خریدهای من رو در یک پاکت بذار، می‌خوام بذارم روی اسکوتر.»

صندوق‌دار مراکشی: «دو تا که راحت‌تره، یکی رو آویزون می‌کنی این دسته و یکی رو اون دسته.»

صندوق‌دار آمریکایی که کنار صندوق‌دار مراکشی منتظر مشتری بعدی وایستاده و حرف‌های ما رو گوش میده، رو به صندوق‌دار مراکشی: «خرید رو بذاره روی اسکوتر؟ من همچین چیزی رو به هیچ‌کس پیشنهاد نمی‌کنم، خیلی خطرناکه! اصلا اسکوتر خودش خطرناکه!»

صندوق‌دار مراکشی یکم مغذب می‌شه، برای اینکه احساس بد نکنه بهش میگم: «نگران نباش من همیشه این کار رو می‌کنم، همون تو یک پاکت بذاری برام راحت‌تره.»

صندوق‌دار مراکشی آروم‌تر یه جوری که همکار آمریکاییش نشنوه بهم میگه: «بیا این هم همه چی در یک پاکت، البته سنگین شد ولی خودت خواستی. شما زنای ایرانی رِبِل هستین، مطمئن هستم خودت می‌دونی باهاش چیکار کنی!»

دنیایی که ساختیم

این عکس بمونه اینجا – از روزگار سیاهی که ساختیم، برای بچه‌های کوچکِ بی‌پناهی که شادیِ زندگیشون خلاصه شده به تماشای بمبارانِ مردم کشوری که شادی و زندگی رو ازشون گرفته…

از شباهت‌ها

گلاب به رو

مکالمه با دوست مصری: « ما می‌گیم اسهال! عربیه نه؟»

دوست مصری: «آره، ما هم همین رو می‌گیم. اسهال از سهل میاد، یعنی راحت بذاری بره. برعکسش میشه امساک که میشه حالتی که نمی‌ذاری چیزی راحت بره.»

من: «اووو نه! ما اون یکی رو می‌گیم یُبوست!»

دوست مصری: «یبوس هم داریم، به چیزی که خشک و جمع شده می‌گیم. مثلا خرما خشک شده، یا شاخه درخت خشک شده.»

چرخِ فلک

برداشت اول:

دوست سوریه‌ای که چند سالی رو در انتظار پناهندگی در استانبول سپری کرده، با حالت طعنه: «بیست سال پیش؟ دیگه بعد از اون نرفتی استانبول؟ اسناتبول خیلی دیدنیه، تو این همه سفر می‌کنی چطور استانبول نمیری؟؟؟»


برداشت دوم، چند ماه بعد:

دوست سوریه‌ای که بالاخره بعد از ده سال دور از خونه بودن، موفق شد به دمشق برگرده و خانواده‌ش رو ببینه و از امنیت شهر مطمئن بشه، و حالا گیر داده به من که بیا دمشق رو ببین: «استانبول برای چی میری؟ پاشو بیا دمشق تا من اینجا هستم. اینجا خیلی قشنگه و مردمش دوست داشتنی هستن. برعکس مردم ترکیه که خیلی نژادپرستن! به خصوص با سوریه‌ای‌ها!»


برداشت سوم، چند روز بعد در رستورانی در استانبول با دوستی از ایران و دوستِ ایرانیش* ساکن استانبول:

من: «دوست سوریه‌ایم که سالها استانبول بوده، میگه ترک‌ها خیلی نژادپرستن، به خصوص در برابر سوریه‌ای‌ها!»

دوستِ ساکن استانبول: «نه اصلا هم اینجوری نیست. البته من می‌تونم بفهمم چرا ترک‌ها نسبت به سوریه‌ای‌ها دید خوبی ندارن. آخه می‌دونی، پناهنده‌های سوری وقتی درخواست پناهندگی می‌دن، خوب‌ها و کار درست‌هاشون رو اروپا و آمریکا برمی‌دارن، و (با احتیاط دنبال کلمه می‌گرده) اونایی که مثلا فقیرتر هستن و کار و بار ندارن و … می‌مونن تو ترکیه. از بس که اروپا زرنگه، میگه خوبا رو بذارین بیان ولی به ترکیه پول میده که بقیه رو نگه دارن همین‌جا.»

چون تازه آشنا شدیم و دنبال بحث و جدل هم نیستم، صورتم رو تا جایی که می‌تونم ثابت نگه می‌دارم که متوجه تعجب من از حرفش نشه.

ادامه می‌ده: «یه مساله دیگه هم هست! این اردوغان خیلی زرنگه، این به پناهنده‌های سوری پاسپورت میده و بعدا مجبورشون می‌کنه که برن بهش رای بدن! مردم ترکیه به این دلیل هم با مهاجران سوری مشکل دارن.»

چشمام کمی گشاد می‌شه.

ادامه می‌ده: «جدی می‌گم، باور کن. همکار شوهر من یک سوریه‌ای درست حسابیه که وضعش هم خوبه، اصلا هم اقامت ترک نمی‌خواست. یک روز می‌ره خونه و می‌بینه براش نامه اومده که تبریک میگم، بیاید برای مصاحبه و پاسپورت! بعد هم موقع انتخابات بهش پیام دادن که باید بری به اردوغان رای بدی! خیلی این اردوغان زرنگه! کلی سوریه‌ای اینجوری بهش رای دادن! میگن کلی از رای‌هاش از پناهنده‌های سوری بوده!»

نمی‌دونم چی بگم، قیافه‌م تو هم رفته از تعجب و کنترل خودم. اشاره کوچکی به بحث پناهنده‌های افغانستانی در ایران می‌کنم که این روزها برای قشرهای خاص، بحث جذابیه و خیلی باهاش همزاد پنداری می‌کنن.

می‌پره وسط حرفم: «نظر من رو بخوای، این مرز کلا چیز احمقانه‌ایه! من به این مرزها اعتقاد ندارم، آدمیزاد باید هر جا دوست داره زندگی کنه! اینا ساختگیه و فقط دشمنی می‌سازه!»


برداشت چهارم، چند روز بعد در مناظره انتخاباتی آمریکایی – کامالا و ترامپ:

ترامپ: «این بایدن و کامالا مرزها رو باز می‌کنن و به مکزیکیا تابعیت می‌دن. بعد مجبورشون می‌کنن که به دموکرات‌ها رای بدن.»


برداشت پنجم، چند هفته بعد:

دوست سوریه‌ای در راه برگشت به آمریکا، سفری به لیسبون داره و از من در مورد دیدن‌های شهری که عاشقش هستم می‌پرسه. من هم با دقت براش از گوشه کنار شهر و دیدنی‌هاش می‌نویسم بهش تاکید می‌کنم که برات با جزییات نوشتم چون هم اونجا شهر مورد علاقه منه، و هم تو آدمی هستی که می‌دونم دقیقی و لذت می‌بری.

بعد از مدتی بهم پیام می‌ده: «وای اینجا پر از هندیه!»

هزار تا جواب دارم و بینشون اونی که کمتر حس تودهنی داره رو براش می‌نویسم: «ولی سوریه‌ای نه؟»


* پی‌نوشت:

اون دوستِ دوست، که الان چهارده ساله ساکن ترکیه‌ست، به زبان ترکی مسلطه و دو سال پیش موفق شده تابعیت ترکیه رو به دست بیاره، سرِ سفره راکی و مزه، برامون توضیح داد که ارودغان هشت سال پیش انتخابات رو کلا برداشت و خودش رو همه کاره کرد و تمام.

خیلی با احتیاط پرسیدم: «مگه پارسال بعد از زلزله، انتخابات نبود؟ یادمه اردوغان مرزی رای آورد.»

پیگیری بیهوده‌ست، شانس آورد موبایلم در ترکیه کار نمی‌کرد…

شَرَفه!

سفرنامه: مصر ٢٠٢۴

١. نیل

دفعه قبل که به مصر سفر کرده بودم، دختر مصری بلند قامت بهم گفته بود: «هر کس از آب نیل بخوره، به نیل برمی‌گرده.»

هیجان دیدن دوباره نیل وجودم رو فرا گرفته.

نوشته: نیل شروع و پایان تقریبا هر مصریه. بدون نیل، مصری که ما امروز می‌شناسیم هرگز وجود نداشت!

کشورهای زیادی رود یا رودهای معروف دارن ولی راست میگه، یک مصر و یک نیل و نزدیک صد و پانزده میلیون نفر زندگانی اطراف نیل! عجب! ٩٠ درصد جمعیت کنار نیل، ٩۴ درصد کشور بیابان!


٢. تاریخ و اقتصاد

نوشته: روزگاری خانه فراعنه قدرتمند بوده، امروز کاهش یافته و وابسته شده به آمریکا، کشورهای خلیجی، اروپا و IMF!


٣. ام کلثوم: کوکب شرق

بنا به گفته کتاب، از محبوبیت ام کلثوم همین بس که بعدازظهر اولین پنجشنبه هر ماه، خیابان‌های شهر به بیابان می‌ماند، چون «همه کشور» در کنار رادیوها در حال گوش دادن به اجرای زنده‌ی او بودن!


۴. قرض کلمه

من به دوست مصری: اسمت رو چجوری می‌نویسی؟ شیرین؟ 

دوست مصری: آره آفرین!

من: معنیش رو هم می‌دونی؟ 

شیرین: آره به ترکی میشه مزه شیرین.

من: آره فارسیه.

شیرین: واقعا؟ نمی‌دونم ولی تو ترکیه به هر کی اسمم رو می‌گفتم می‌دونست.

با احتیاط توضیح میدم که ما خیلی کلمه عربی در زبان فارسی داریم، ولی شیرین فارسیه (حالا چه اصراری دارم؟). بعد هم میگم که ترشی هم فارسیه (واقعا چه اصراری دارم؟!) و ترش یک مزه‌ست! مصری‌ها به ترشی میگن ترشی، بدون اینکه معنیش رو بدونن.

به اندازه‌ی من از این اطلاعات رندم شگفت زده نمی‌شه.


۵. شباهت

Sir, stay in Cairo or transit? Stay

Sir, stay in Cairo or transit? Stay

Mam, stay on Cairo or transit? Stay

عربی صحبت می‌کنه، از نگاهم متوجه میشه که چیزی نفهمیدم:

Egyptian passport?


۶. این خاورمیانه وحشیِ دوست داشتنی

قبل از سفر، در گروه کاوچ سرفینگ شهرمون (که هیچوقت باهاشون احساس نزدیکی نکردم) یکی در مورد قیمت‌های خوب پروازهای سعودی ایرلاین به خاورمیانه نوشته بود و در ادامه بحث و شوخی خنده و اینکه احتمالا پروازشون الکل نمی‌ده، پس فایده نداره. هنوز نتونستم ازش گذر کنم. خط هوایی مصر با قیمتی شبیه به بقیه پروازها، اجازه بردن دو چمدون رو ‌داد و غذای بسیار خوب و قابل خوردن، چیزی که دیگه حتی تو خط هوایی‌های اروپا که قدیم چیزی برای گفتن (خوردن) داشتن، به ندرت پیدا میشه. و چمدون؟ مجانی؟ این روزها برای بار داخل هواپیما هم باید پول جداگانه داد…

برای یک سفر کوتاه به استانبول، سوار هواپیمای شرکت هوایی نیل هستم. نیل! چه اسم قشنگی! برای دو ساعت پرواز، کسی از چمدون چیزی نپرسید، و یک وعده نهار خوشمزه هم بهمون دادن. منتظرم سر فرصت از چت جی پی تی کمک بگیرم که یک پیام خوب و درخور و آموزنده به گروه کاوچ سرفینگ بنویسم و بهشون اطلاع بدم دنیا دور اونا نمی‌چرخه.

در ضمن تک تک خوراکی‌ها در بسته بندی مجزا بود و مسافرین چیزهایی رو که نخورده بودن رو جداگانه و در بسته‌بندی به مهماندار پس می‌دادن.

لا اصراف!


٧. از خانه جدایان

میاد کنارم روی صندلی هواپیما میشینه، شروع به عربی صحبت کردن می‌کنه. بهش میگم: «شویه عربی.» میگه آها! یه چیزی می‌پرسه که به نظرم میاد میگه مالِ کجایی. تو این کشورهای خاورمیانه واقعا گاهی مطمئن نیستم چی جواب بدم که بیشتر به مذاقشون خوش بیاد. میگم از آمریکا اومدم، ولی ایرانی هستم. میگه ایرانی!!! معلومه بدش نیومده. تند تند به عربی چیزهای میگه و من با لبخند ادای اینو در میارم که حدودا می‌فهمم. بعد به صورت سوالی می‌گه: «ایران؟» و دستش رو به نشانه اِی… تکون میده. می‌خندم میگم: «آره.» میگه منم مال سوریه‌ام، دستش رو همونجا تکون می‌ده. میگه مصر زندگی می‌کنم.

می‌پرسه: سوریه نمیری؟

میگه: اصلا! اصلا!

پرواز با قوم یهود

سوار هواپیما شدم، داخل هواپیما خیلی سرده و من هیچ لباسی ندارم که بپوشم. به مهماندار میگم که سردمه و بهم پتو بده. میگه برای کلاس «اقتصادی» پتو نداریم. میگم خب من سردمه. میگه به خلبان میگم که فضای هواپیما رو کمی گرم کنه. باورم نمیشه، میگم خب من الان چیکار کنم؟ یخ بزنم؟ تکرار می‌کنه که در کلاس اقتصادی پتو نداریم. خیلی حرصم در میاد. به چند تا مهماندار دیگه میگم، همه همین رو میگن، البته نهایتا متوجه میشم که کلا پتو ندارن که بدن. با ناباوری میگم پس من تا مقصد بلرزم؟ پسری که سمت چپم نشسته و متوجه کلافگی و عصبانیتم میشه، بهم میگه که یک بلوز آستین بلند داره که می‌تونه بهم بده. تشکر می‌کنم و ازش می‌گیرم می‌پوشم. متوجه می‌شم که مرد سمت راستم هم پدرشه که انگلیسی خوبی بلد نیست. پرواز حرکت‌های خیلی بدی می‌کنه و همه دچار دلهره میشن، تلاش می‌کنم که از قسمت باقیمانده پنجر بین پدر و صندلی جلو بیرون رو ببینم تا کمی آروم بگیرم، پدر سریع روی پنجره رو می‌بنده! یاد کارهای بابام می‌افتم. پسر به پدر چیزی میگه و پدر هم شبیه به حالت بابا جوابش رو می‌ده. تو ذهنم ترجمه میکنم: «بابا، باز بذار شاید این دختره می‌خواد بیرون رو ببینه که نترسه. بابا: نمی‌خواد، می‌بینه بیشتر می‌ترسه، نبینه بهتره.»

دیگه مطمئن شدم دارن با هم عبری صحبت می‌کنن. 

پسر برای اینکه سرم رو گرم کنه و حواسم رو از تکون‌ها پرت، باهام شروع به حرف زدن می‌کنه. آمریکایی‌ها معمولا مستقیم و در اول مکالمه ازت نمی‌پرسن کجایی هستی، تو فرهنگ آمریکایی این سوال اصلا خوب نیست و جواب تو دهنیش اینکه که بگی آمریکایی. در عین حال، راه پرسیدنش رو بلدن و اگر خیلی کنجکاو باشن بالاخره یک جا و یک جوری بدون اینکه بهت بر بخوره ازت می‌پرسن:

– چه لهجه قشنگی داری، مال کجاست؟

– زبون دیگه‌ای هم صحبت می‌کنی؟

– اصلیتت مال کجاست؟

– همه زندگیت رو در آمریکا بودی؟

    البته فکر کنم این پسر خیلی سختش نکرد و بالاخره یک جا فهمید که من ایرانی هستم. اتفاق خاصی نیفتاد، بلوزش رو تا آخرین لحظات سفر به تن داشتم، با بلوزش خوابم برد و وقتی آخر پرواز بیدار شدم و بلوزش رو بهش پس دادم، سریع تنش کرد و معلوم بود خودش هم سردش شده بود. 

    ازش خیلی تشکر کردم و خداحافظی کردیم و تمام. 

    شهروند مطلع

    با دوست ایرانی زیر سایه درخت از آفتاب سوزان پناه گرفتیم. پسر آمریکایی که کنارمون نشسته، سر بحث رو باز می‌کنه:

    «می‌دونید چقدر طول کشید تا خط مترو رو کشیدن تا فرودگاه؟ ۶٠ سال! شش صفر!… می‌دونید دی سی کلی میدون داره برای اینکه اگر حمله کردن نتونن راحت برسن به سمت ساختمانهای دولتی؟ خیابان‌هایی که قبلا برای اسب بوده و الان برای ماشین. البته حالا وضع واشنگتن خوبه، بوستون که خیابونا برای اسب بوده و عرضشون هم برای ماشین کمه ولی همون‌طور نگهشون داشتن.»

    کنجکاوی دوستم بالا می‌زنه: «یه سوالی، تو این اطلاعات رو از کجا داری؟»

    پسر آمریکایی: «از به اندازه کافی زندگی کردن در این شهر؟ بالاخره آدم باید این چیزها رو بدونه که بعد هم بتونه تغییرشون بده.»

    بعد از کمی سکوت ادامه میده: «می‌دونی چی میشه که اینا رو می‌دونی؟ وقتی ساعت‌ها پشت ترافیک وقتت تلف بشه، اونوقت برات سوال میشه که چرا؟ این ترافیک از کجا اومده؟»