برداشت اول:
دوست سوریهای که چند سالی رو در انتظار پناهندگی در استانبول سپری کرده، با حالت طعنه: «بیست سال پیش؟ دیگه بعد از اون نرفتی استانبول؟ اسناتبول خیلی دیدنیه، تو این همه سفر میکنی چطور استانبول نمیری؟؟؟»
برداشت دوم، چند ماه بعد:
دوست سوریهای که بالاخره بعد از ده سال دور از خونه بودن، موفق شد به دمشق برگرده و خانوادهش رو ببینه و از امنیت شهر مطمئن بشه، و حالا گیر داده به من که بیا دمشق رو ببین: «استانبول برای چی میری؟ پاشو بیا دمشق تا من اینجا هستم. اینجا خیلی قشنگه و مردمش دوست داشتنی هستن. برعکس مردم ترکیه که خیلی نژادپرستن! به خصوص با سوریهایها!»
برداشت سوم، چند روز بعد در رستورانی در استانبول با دوستی از ایران و دوستِ ایرانیش* ساکن استانبول:
من: «دوست سوریهایم که سالها استانبول بوده، میگه ترکها خیلی نژادپرستن، به خصوص در برابر سوریهایها!»
دوستِ ساکن استانبول: «نه اصلا هم اینجوری نیست. البته من میتونم بفهمم چرا ترکها نسبت به سوریهایها دید خوبی ندارن. آخه میدونی، پناهندههای سوری وقتی درخواست پناهندگی میدن، خوبها و کار درستهاشون رو اروپا و آمریکا برمیدارن، و (با احتیاط دنبال کلمه میگرده) اونایی که مثلا فقیرتر هستن و کار و بار ندارن و … میمونن تو ترکیه. از بس که اروپا زرنگه، میگه خوبا رو بذارین بیان ولی به ترکیه پول میده که بقیه رو نگه دارن همینجا.»
چون تازه آشنا شدیم و دنبال بحث و جدل هم نیستم، صورتم رو تا جایی که میتونم ثابت نگه میدارم که متوجه تعجب من از حرفش نشه.
ادامه میده: «یه مساله دیگه هم هست! این اردوغان خیلی زرنگه، این به پناهندههای سوری پاسپورت میده و بعدا مجبورشون میکنه که برن بهش رای بدن! مردم ترکیه به این دلیل هم با مهاجران سوری مشکل دارن.»
چشمام کمی گشاد میشه.
ادامه میده: «جدی میگم، باور کن. همکار شوهر من یک سوریهای درست حسابیه که وضعش هم خوبه، اصلا هم اقامت ترک نمیخواست. یک روز میره خونه و میبینه براش نامه اومده که تبریک میگم، بیاید برای مصاحبه و پاسپورت! بعد هم موقع انتخابات بهش پیام دادن که باید بری به اردوغان رای بدی! خیلی این اردوغان زرنگه! کلی سوریهای اینجوری بهش رای دادن! میگن کلی از رایهاش از پناهندههای سوری بوده!»
نمیدونم چی بگم، قیافهم تو هم رفته از تعجب و کنترل خودم. اشاره کوچکی به بحث پناهندههای افغانستانی در ایران میکنم که این روزها برای قشرهای خاص، بحث جذابیه و خیلی باهاش همزاد پنداری میکنن.
میپره وسط حرفم: «نظر من رو بخوای، این مرز کلا چیز احمقانهایه! من به این مرزها اعتقاد ندارم، آدمیزاد باید هر جا دوست داره زندگی کنه! اینا ساختگیه و فقط دشمنی میسازه!»
برداشت چهارم، چند روز بعد در مناظره انتخاباتی آمریکایی – کامالا و ترامپ:
ترامپ: «این بایدن و کامالا مرزها رو باز میکنن و به مکزیکیا تابعیت میدن. بعد مجبورشون میکنن که به دموکراتها رای بدن.»
برداشت پنجم، چند هفته بعد:
دوست سوریهای در راه برگشت به آمریکا، سفری به لیسبون داره و از من در مورد دیدنهای شهری که عاشقش هستم میپرسه. من هم با دقت براش از گوشه کنار شهر و دیدنیهاش مینویسم بهش تاکید میکنم که برات با جزییات نوشتم چون هم اونجا شهر مورد علاقه منه، و هم تو آدمی هستی که میدونم دقیقی و لذت میبری.
بعد از مدتی بهم پیام میده: «وای اینجا پر از هندیه!»
هزار تا جواب دارم و بینشون اونی که کمتر حس تودهنی داره رو براش مینویسم: «ولی سوریهای نه؟»
* پینوشت:
اون دوستِ دوست، که الان چهارده ساله ساکن ترکیهست، به زبان ترکی مسلطه و دو سال پیش موفق شده تابعیت ترکیه رو به دست بیاره، سرِ سفره راکی و مزه، برامون توضیح داد که ارودغان هشت سال پیش انتخابات رو کلا برداشت و خودش رو همه کاره کرد و تمام.
خیلی با احتیاط پرسیدم: «مگه پارسال بعد از زلزله، انتخابات نبود؟ یادمه اردوغان مرزی رای آورد.»
پیگیری بیهودهست، شانس آورد موبایلم در ترکیه کار نمیکرد…
شَرَفه!