اخطار: متن اروتیک
دو گروه بودیم. گروه قرمز و گروه آبی. گروه قرمز سراسر هیجان بود و گروه آبی سراسر عقده. قضیه از این قرار بود که گروه قرمز عکس‌های روی لوازم آرایشی یا عکس‌هایی که از شوهای کامپیوتری داشتند را جدا کرده بودند و آلبوم ساخته بودند. دو آلبوم داشتیم که انصافا هنرمندانه و خلاقانه بودند، یکی صورتی بود و یکی یاسی. حتی رنگ روی البوم هم تحریک‌کننده بود. آنقدر داخل آلبوم را هنرامندانه درست کرده بودیم که وقتی ناظممان دید دهانش باز مانده بود.
تقریبا هر هفته مراسم جمع‌آوری کلکسیون را داشتیم و آلبوم معرکه‌ای شده بود. کار گروه آبی این بود که هر روز ما را لو بدهد و ناظم را به کلاس بکشاند تا این آلبوم را از کیف ما پیدا کند. اما قبل از اینکه ناظم بفهمد، آلبوم را به حیاط خانه کناری که خانه‌ی یکی از اعضای گروه قرمز بود، پرتاب می‌کردیم.
صفحه وسط آلبوم صورتی، عکس یک زن رقاص هندی بود، که کمرش را مردی گرفته بود و سرش به سمت لبهای زن خم بود. بهترین عکس بین دو آلبوم، همین عکس بود که توسط یکی از بچه‌ها که پرینتر رنگی داشتند، گرفته شده بود و هر بار که آلبوم می‌آمد این عکس از دست نمی‌رفت.
قضیه به طور مشکوکی لو رفت. ناظم آلبوم را پیدا کرد و با یک حقه‌ی ساده خیلی‌ها خودشان را معرفی کردند. گفت که پلیس را به اینجا می‌آورم تا انگشت‌نگاری کند و خیلی‌ها تن به این حقه دادند. راستش را بخواهید من هم بعد از این ماجرا به خودم شاشیده بودم و هر روز صبح از ترس پلیس، انگشت‌هایم را با مربا، نوچ میکردم…
دوران راهنمایی با بچه‌های گروه آبی همکلاس بودم. بچه‌های گروه قرمز طبقه پایین بودند و همین بود که رابطه‌هایم با آنها کمرنگ‌تر شد و دوران راهنمایی به تاثیر از محیط مذهبی شدم؛ اما کلاس سوم راهنمایی که بودم به همان جایی که تعلق داشتم برگشتم. اما عقده‌های جنسی بچه‌ها کمتر شده بود، علایق بچه‌ها به سمت کاراته و کونگ‌فو رفته بود و گروه قرمز حالا یک گروه رزمی بود با کمی ماجراجویی‌های جنسی بیشتر!
***
مینا دختر یکی از آشنایان خانوادگی ما هست که از اول بچگی‌اش تا به همین حالا هر وقت به خانه ما می‌آمد، قید سن و شخصیت خودم را می‌ردم و با او همبازی می‌شدم. مینا حالا کلاس چهارم ابتدایی است و وقتی کلاس دوم بود، برایش کامپیوتر خریدند و من هم به او یاد می‌دادم. استعداش فوق‌العاده بود، به طوری که وقتی کلاس سوم بود با هم چت می‌کردیم.
مینا تک‌دختر بود و هیچ‌کدام از والدینش حتی به دکمه‌ی پاور کامپیوتر دست هم نزده‌اند. تعطیلات عید بود که مادرش زنگ زد و گفت که یکی از فیلم‌های داخل کامپیوترش را برایش روی فلش بریزم و فرمتش را تغییر دهم تا ال‌سی‌دی فرمت ویدئویی آن را ساپورت کند. به خانه‌شان رفتم، مینا خانه نبود. رمز سیستم را که خودم برایش درست کرده بودم را زدم. داخل یکی از درایوها فولدری به طور ناشیانه‌ای مخفی شده بود، چند بار این طرف و آن طرف رفتم تا به جای اصلی رسیدم…
قضیه را همانجا فراموش کردم اما مشکل همین دیشب بود که خانه‌ی ما بودند. بنابر عادت همیشگی پیش من می‌آمد تا یا بازی کامپیوتری یا بازی گوشی را به او بدهم. وقتی به من می‌چسبید، معذب بودم و دیوانه می‌شدم… نمی‌دانم بعد از این چگونه رفتار کنم و چه بکنم. هیچ چیزی بلد نیستم… فقط به این فکر میکنم که من هم این بحران را داشته‌ام اما مقایسه که می‌کنم از فکر کردن به آخر و عاقبتش شرمم می‌آید!

دانشجوی دکتری بود. یکی از آزمایشگاهامون رو ارائه داده بود و در اولین جلسه و اولین نگاه، به طرز نشستن من گیر داد که چرا پاهات رو انداختی روی همدیگه و کلاس رو با کافی‌شاپ اشتباه گرفتی!
بار اولش بود که درس ارائه میداد و از جزوه‌های خوشگلی که درست کرده بود معلوم بود که برای این کار خیلی اشتیاق داره. شاید بخاطر همین اشتیاق بود که نگاه مغرورانه‌ای داشت و شاید با گیر دادن به طرز نشستن من میخواست جذبه‌ی خودش رو امتحان کنه و بخاطر این هم بود که بعد از شنیدن جواب من که گفتم: «تا حالا که اینجا شبیه مهدکودک بوده» خیلی سختش اومد و کلاس رو تعطیل کرد و به من هم گفت که درسم رو حذف کنم.
اما مشکل اینجا بود که دانشگاه اجازه‌ی حذف واحدهای عملی رو به دانشجویان روزانه نمی‌داد و همین آغاز ماجرا بود. دیگه خودش فهمیده بود که وقتی من با صندلی چرخ‌دار از این طرف آزمایشگاه به اون طرف آزمایشگاه چرخ می‌خورم، بهم گیر نده و مقاومت نکنه. دقیقا شده بودم مثل بچه‌های ناقص‌العقلی که مادر، پدرشون با عقل کمشون کنار اومدن وگرنه کدام استادی می‌تونست کسی رو که سر کلاسش تمرین‌های listening کلاس زبانش رو انجام میده و همزمان نخودچی، کشمش میخوره رو تحمل کنه؟
استاد تازه‌کار نه به من چیزی میگفت و نه به جایی مثل انتظامات گزارش میداد؛ که اگر میداد سابقه خودش رو خراب کرده بود. آخر و عاقبت ماجرا معلوم بود و من رو با نمره 5.5 انداخت؛ اما ترس از مقام‌های مسئول دانشگاه تا اونجایی بود که وقتی مدیرگروه که همون ترم باهاش درس داشتم و ازش 19.5 گرفته بودم، بهش گفته بود «چجوری این پسره رو انداختی؟» نمره‌ی من رو اصلاح کرده بود و از اون درس 11.5 گرفتم. بدون گزارش کار، بدون فعالیت کلاسی و با کلی غیبت…

***
سوار تاکسی و توی مسیر دانشگاه آزاد بودم. تا صداش اومد، اونو شناختم. سوار که شد؛ سلام کردم و اون هم سلام کرد و بلافاصله اخم کرد. زیر لب غرولند میکرد و همون مسیر کوتاهی هم که سوار تاکسی بود با گوشیش ور رفت. دویست متر جلوتر پیاده شد. دو هزار تومان به راننده داد و گفت: آقا دو نفر…

ندا یکی از همکلاسی‌های خوب منه. یکی از اونایی که بهش خیلی نزدیک بودم و گاها حتی باهاش درد و دل هم می‌کردم. هیچ‌وقت راه حل خوبی برای مشکلات من نداشت ولی حرفایی که با لحن خاص خودش می‌زد٬ خیلی باحال بود: عیب نداره٬ میگذره٬ اشکال نداره… تحویل دادن این جملات تنها چیزهایی بود که از درد و دل کردن باهاش نصیبم می‌شد. از همون دخترهای مغروری هست که با هیچ‌کس گرم نمی‌گیره و بنابراین نه دوست‌دختر درست و حسابی و نه دوست‌پسری داره و اکثر اوقات تنها می‌گرده. اینکه با این اخلاق و رفتارش چجور با هم رابطه برقرار کردیم٬ شروعش از یک سلام کوچیکی بود که من به اون دادم و همین سلام بعدها ما رو به هم نزدیک‌تر کرد.
ندا دوتا از درسایی که من این ترم داشتم رو ترم پیش پاس کرده بود و طبیعتا تنها کسی که من باید ازش جزه می‌گرفتم٬ همین بود. سرراست‌ترین گزینه همین بود. ندا هم در کنار جزوه‌ای که به من تحویل داد٬ یه لطفی به من کرد. اون سرفصل‌های درسی رو هم از توی کتاب درآورده بود و تمام قسمت‌های مربوط رو از کتاب اصلی کپی گرفته بود تا به قول خودش٬ کتاب چهل و پنج هزار تومنی رو با هزار و پونصد تومن خریده باشه! من فقط ازش جزوه رو خواسته بودم و اون با این کارش من رو هم از خرج و هزینه معاف کرده بود. خب من هم طبیعتا ممنونش شدم و دیگه تا پایان ترم حتی یک‌بار هم همدیگه رو ندیدیم تا همین امروز.
ماجرایی که امروز اتفاق افتاد انقدر عجیب و مضحکه که حتی روم نمیشه جایی بازگو کنم. قضیه از این قراره که اواخر مهرماه که برای درس‌خوندن به کتابخونه رفته بودم. جزوه‌ی ایشون به اضافه‌ی اون کپی‌ها رو روی میز رها می‌کنم و میرم سلف برای غذا. بعد از غذا٬ چایی می‌خورم و بعدش هم خوش و بش با دوستان… تا اینکه ساعت چهار بعدازظهر می‌رسم سر میز کتابخونه. از همون کتاب کپی‌شده‌ی دویست صفحه‌ای٬ فقط پنج تا شیش صفحه باقیمونده بود. عوضیا ازش به عنوان چرک‌نویس استفاده کرده بودند و بعضیا هم که پشتش تمرین نوشته بودن و تحویل استاد داده بودن و بعضیا هم که توش تخمه‌سیاه شکسته بودن و خلاصه با زور و مکافات ده تا پونزده صفحه‌ی دیگه رو پیدا کردم.
قضیه به همینجا تموم نشد و بلکه اصل قضیه جایی بود که باید به ندا می‌گفتم و ازش معذرت‌خواهی می‌کردم. بعد از سه ماه امروز دیدمش تا برم سراغش و بهش قضیه رو بگم. دیالوگ‌ها رو همین‌جا میذارم…
من: سلام
ندا: سلام٬ چطوری؟
– خوبم٬ یه قضیه‌ای هست که از اول ترم می‌خوام بهت بگم اما متأسفانه اصلا ندیدمت و دوست داشتم که زودتر بهت بگم و می‌دونم که گفتنش اذیتت می‌کنه.
– عه؟ خب چیه؟ راحت باش…
– حقیقتش من نمی‌دونم گفتنش چقدر ناراحتت می‌کنه اما قبلش بابتش عذر می‌خوام. سه ماهه که دارم خودم رو آماده کنم تا بهت بگم اما خب به هر حال گفتنش زیاد جالب نیست و منو شرمنده می‌کنه.
[از اولش هم چنین مرضی داشتم. برای گفتن یه موضوع ساده خودم رو پاره می‌کنم و طرف مقابل هر فکری می‌کنه. فقط جواب ایشون به متن بالا رو همین‌جا اضافه می‌کنم و دیگه ادامه‌اش نمیدم. نتیجه اینکه٬ یه گند دیگه هم توی کارنامه‌ی من ثبت شد.]
ندا حرفم رو قطع می‌کنه و میگه.
– فکر می‌کردم که یه روز بخوای این حرف رو بزنی. بیشتر از این عذابت نمیدم و فهمیدم که می‌خوای چی بگی. فکر می‌کنم که احساساتی شدی و عجله کردی و خیلی چیزا رو در نظر نگرفتی. درباره‌اش فکر می‌کنم. بذار بعد از امتحانات با هم مفصل صحبت می‌کنیم. اما فعلا برم امتحان که داره دیر میشه… خداحافظ عزیزم!

می‌خواهم از همانجا شروع کنم که خانه‌ام یک ویلای ده هکتاری با ده‌ها خدم و حشم و وسیله‌ام هواپیمایی شخصی بود. آن زمان من فقط هفت یا هشت سال داشتم. یک مدیر و موفق و صاحب چند کارخانه تولیدی و صنعتی بودم که ایران را از جهان سومی به کشوری پیشرفته تبدیل کرده بود. باور کنید همه‌ی اینها را داشتم اما در رویا…سوار هواپیمایم می‌شدم و به آمریکا می‌رفتم و از آخرین پروژه‌ای که آنجا کلید خورده بود٬ بازدید می‌کردم. در کارخانه‌ای که داشتم به تمام اقوام نزدیکم کار مناسبی داده بودم. آنقدر با این رویاها بازی کرده بودم که وقتی بعد از دوازده سال یکدفعه از خواب بیدار شدم و چشمان خود را باز کردم حسابی جا خوردم. هنوز هم که کمی و فقط کمی واقع‌بین شده‌ام٬ ده سال دیگر خود را میان میلیاردها پول می‌بینیم. میلیاردها پول!

بیشتر آدمی مادی بوده‌ام تا احساسی. روشن‌تر بگویم. من روابط عاشقانه و حتی جنسی را نوعی روابط معنوی می‌دانم که روح را ارضا می‌کنند. اینکه می‌گویم مادی هستم معنیش این می‌شود که اگر یک دختر خوشگل و باوقار جلویم بگذارید و در کفه‌ی دیگر یک دختر باشخصیت و باسواد٬ حتی در روابط جنسی هم به دومی اعتماد و گرایش بیشتری دارم. همین دلایل بوده که در زندگی بیشتر از تفریح٬ دنبال پول و مقام بوده‌ام.

می‌دانم! این کثیف‌ترین توصیفی بود که از خودم به جا گذاشتم. یعنی حجت را بر هر چه معرفت و دوستی بود٬ بستم و به جایش منفعت‌طلبی گذاشتم. اما اگر حقیقتش را بخواهید این نیمه‌ی سیاه و حقیقی من است. من حتی مادرم را از پدرم بیشتر محترم می‌دانم٬ چون حمایت بیشتری می‌کند.

حالا این ماجرا را به کجا می‌خواهم بکشانم؟ ماجرا از یک فرصت کاری شروع شد که کلیدش٬ ماه پیش خورد. همه‌ی توانایی‌های تخصصی خودم را به ارزش پایینی٬ به حراج گذاشتم. این هم به این دلیل بود که شخص دیگری خریدار نبود. این آغاز افسوس من بود که نق‌نق و ننه من غریبم بازی‌هایش را در پست قبلیم خواندید. حالا که دوباره جان گرفته‌ام و صحبت از رویاهایم می‌کنم٬ دلیلش این است که هنوز خودم را در رویای هشت سالگی می‌بینم. قصه هم از همانجا شروع شد که بعد از گذشت دو هفته٬ سرپرست یک پروژه‌ی جدید شده‌ام. حقیقتش را بدانید٬ حتی تلفظ اسم پروژه‌ای که قرار بود انجامش دهم را هم نمی‌دانستم. اما وقتی به چشمان سرشار از اعتماد مدیر شرکت نگاه کردم٬ با غروری ملیح پذیرفتم و همان روز به پوخ ییدیم افتادم. اما فقط چند روز لازم بود٬ تا با دروغ‌هایی نه چندان بزرگ٬ هر اطلاعاتی را که لازم بود از دیگران بگیرم و حالا پروژه با پیروزی رو به پایان است. به همین راحتی…

حالا کجا هستم؟ حالا هم به پوخ ییدیم٬ افتادم. دلیلش این است که یک ماه و نیم است که رنگ دانشگاه را ندیده‌ام و قرار است پس‌فردا امتحان بدهم. دلیل اینکه الان با آرامش نشسته‌ام و با یک چای زعفرانی در کناردست خود که بخارش به سمت بالا می‌رود٬ وبلاگ می‌نویسم؛ فکرهایی است که در سرم می‌پرورانم. یک استاد بالقوه در خوابگاه دارم٬ که از آموزش درس بی‌باکم و یک ماشین نمره‌گیری بالقوه درون خود دارم که از دغدغه‌ی نمره…

این روزها کمتر فکر می‌کنم. پشت هر فکری، یک انتخاب است که مؤثر از اختیار است. بی‌پرده و سرراست بگویم که اختیار ندارم. همه چیز پشت سر هم می‌آیند و من مجبورم که مثلاً در فلان ساعت، فلان کار را انجام دهم و راه چاره‌ی دیگری ندارم. یعنی به راه چاره‌ی دیگر، حتی فکر هم نمی‌کنم. الان که نگاه می‌کنم، به چیزی به نام قدرت اختیار بدگمان شده‌ام.
الان که اینجا نشسته‌ام، کمی دورتر ممکن است یک زلزله بیاید، یا اصلاً چرا زلزله؟ بخاری نفتی بسوزد. همین می‌شود که صحبت من با رفیق چیک تو چیکم، تحلیل وقایع و تأثیرات این حادثه بشود و مثلاً از صحبت مهمی که قرار بود یک ایده‌ی تجارتی خوب بدهد و من را از زندگی داخل یک خانه‌ی فکسنی 150متری به یک ویلای فوق‌العاده برساند، بازدارد.
اصلاً چرا بنشینم و غبطه‌ی یک زندگی رویایی را بخورم. ممکن بود صحبتمان به مسائل باریک و ناموسی برسد و رگ غیرتمان باد کند و در پی این واقعه بزنیم دهن هم را سرویس کنیم؛ بعد از آن تا مدت‌ها دنبال دادگاه و لشکرکشی و انتقام‌گیری باشیم و خلاصه به قسمت بد و تخمیِ ماجرا برسیم.
ممکن بود همین امروز که پدرم زنگ زد و مرا احضار کرد و من به خاطر امتحانی که بعدازظهرش داشتم و مجبور بودم خودم را داخل دانشگاه محبوس کنم؛ اتفاق مهمی در مسیرِ دانشگاه تا خانه منتظر من بود. ممکن بود یکی را ببینم که تا یکسال پی‌اش باشم، مرا از همه چیز دور کند و به گوه خوردن بکشاند. شاید هم…
اصلاً نمی‌دانم! چرا من امروز اینقدر به خودم می‌پیچم و اینقدر خودم را ضعیف می‌پندارم؟ خب خیلی چیزها دست خودم است. اینکه همین الان جمله‌ام را با چیزی تمام کنم. همین الان بنویسم من چقدر گوه شده‌ام یا می‌توانم تمام این متن را پاک کنم و از تعریف‌هایی که مادرم از من می‌کند و بعضی وقت‌ها خودم هم به خودم شک می‌کنم؛ بنویسم و شما هم بگویید: اوه، عجب آدم کول و باکلاسی است این پسره! واقعاً چرا؟ چرا بگویم که این مدت حتی نمی‌توانم ساعت ناهار خوردن خودم را هم انتخاب کنم؟ این که بگویم، قدرت اختیارم به این حد رسیده و اینقدر لگدمال شده که فقط می‌توانم تصمیم بگیرم وقت پی‌پی کردن، سرپا باشم یا نشسته؟
اصلاً راستش را بخواهید، حقیقت اینست که تمام این نوشته را هم بدون اینکه فکر کنم نوشتم. کلمات پشت سر هم آمدند. وگرنه قرار بود در مورد یک چیز دیگری بنویسم. از همان چیزهایی که هر دفعه می‌نویسم… دوست داشتم کلاس امروزمان را تعریف کنم و بگویم که چه بلایی سر ما دانشجوهای مملکت آمده. چقدر قدرت علمی‌مان پایین آمده و چقدر قدرت طنزمان افزایش یافته. دوست داشتم پیشنهاد کنم که به خارج از کشور دلقک صادر کنیم.
ای بابا… نمی‌دانم چرا به اینجا رسیدم. همه مشکلات از اولین جمله شروع شد. راستش را بخواهید، برای نوشتن تمام چیزهایم، مشکل من شروع نوشته است. مشکل هم فقط برای شروع نوشته در وبلاگم نیست… در تمام امتحانات یا سؤالی را حل کرده‌ام یا نکرده‌ام، حد وسطی ندارد. یعنی مشکل سؤالاتی که نمی‌توانم جواب دهم، فقط شروع آن‌هاست.
تازه از این‌ها هم بگذریم. مشکل دیگری هم هست که شما می‌بینید و شاید هم می‌دانید. بحثم چه بود و چه شد؟ ذهنم انقدر داغون و تخمی شده که به ناکجا می‌رسد. این هم مشکل حاد دیگر من است.
کجا بودیم؟ بحث در مورد جبر بود. بله جبر… اصلاً جبر را هم ول کنم. بگذارید حالا که نوشته دارد تمام می‌شود، یک چیزی بگویم که حداقل بعد این همه جمله بافتن، خودم هم خالی شده باشم: خنده‌ی روی لب مردمان داخل خیابان آزارم می‌دهد… من نمی‌توانم بخندم. حداقل این روزها نمی‌توانم بخندم!

بیچاره و بدبخت بود… ساعت دو بعدازظهر بود و او هنوز گرسنه بود. در یخچال را باز کرد و پوست کالباس را با کلیدِ درِ اتاقش خراشی داد و مشغول خوردن کالباس شد. چشمش به تنباکوی هلو افتاد که دوهفته پیش خریده بود و نصف آن را همان شب با دوستانش تمام کرده بود. یعنی به خاطر همین تنباکوی هلو بود که بدبخت بود. آنقدر بدبخت بود که تا چشمش به تنباکوی هلو افتاد گوشی را برداشت و پژمان را صدا کرد تا به اتاقش بیاید.
بیچاره و بدبخت بود… دانشجو هم بود. کمی پایش را خاراند. چند شب پیش که مشغول درس خواندن بود و از بختِ بدش شلوارک تنش کرده بود، بچه‌ها فندک به پایش گرفته بودند و موهایش را کز داده بودند. به همین خاطر بود که پایش می‌خارید. این تنها جایی نبود که می‌خارید. بیشتر از همه، پشتش می‌خارید که با دسته‌ی قلیان آنجا را خاراند، گوشش هم می‌خارید که کلید چاره‌ساز بود. داخل دماغش و داخل شورتش هم بود که می‌خارید اما تا مادرش زنگ زد؛ فراموششان کرد… مادرش زنگ زده بود اما او هنوز مثل گاوها کالباس می‌خورد.
دیروز امتحان داده بود و خودش می‌دانست که ریده. این اولین بار و تنها جایی نیست که می‌ریند. هفته پیش، وقت تحویل پروژه‌ها بود که قرار بود همه پروژه‌هایشان را داخل سی‌دی بریزند و تحویلِ استاد بدهند. همیشه برای پروژه‌ها از همه بیشتر زحمت می‌کشید. از همان وقتی که استاد اعلام می‌کرد تا زمان موعد تحویل پروژ‌ها، تلاش می‌کرد. یک روز التماس این را می‌کرد و فردا التماس یکی دیگر را. توله‌سگ‌ها هیچ‌کدامشان هم قبول نمی‌کردند که پروژه‌شان را به این بدبخت بدهند. هیچ‌کس قبول نکرد بجز فرامرز. پفیوزتر از فرامرز نبود. داخل سی‌دی اندی و کوروس ریخت و تحویلش داد. استاد هم سی‌دی را گرفت و باز کرد و به او بیلاخ داد.
همیشه ریده بود. ترم پیش بود که عاشق شده بود. هفته‌ای یک بسته تنباکوی هلو و یک پاکت سیگار بهمن پاکوتاه مصرف می‌کرد. مشاوره می‌رفت، کتاب روانشناسی می‌خواند. عطر و ادکلن می‌زد و آدم شده بود… ریش‌هایش را سه تیغ می‌کرد و مسواک می‌زد. جواد یساری گوش نمی‌داد و فول آلبوم لیدی گاگا و پینک فلوید را دانلود کرده بود و با آن دود می‌کرد. والپیپر لپ‌تاپش، عکس مارسل پروست بود. این شد که کلاس و جسارتش بالا رفت و سراغ دختر مورد علاقه‌اش رفت. قدم جلو گذاشت و درخواست ملاقات داد. دخترکی که او عاشقش شده بود هم پفیوز بود. پفیوزتر از فرامرز. تا اینکه این را شنید، لبخندی زد و گفت که میدونم چی میخوای بگی اما وقت ندارم. حالش گرفته شد، سرخ و داغون شد… همان شب کالباس خورد و مسواک نزد. والپیپر لپ‌تاپش را عوض کرد و نانسی عجرم گذاشت. آهنگ «یه جوون خسته» جواد یساری را گوش کرد، گریه کرد و خوابید. فردا از بوی بدِ دهانش که بوی سیر کالباس و دود بهمن پاکوتاه می‌داد، همه اتاق را تخلیه کرده بودند.
یک ترم گذشته بود. تابستان گذشته بود و حالا پائیز بود. پائیز برای او دوران خوش خوشَکَش بوده. اما حالا دوباره کالباس می‌خورد و هوس تنباکوی هلو کرده. حالش خراب است و جواد یساری گوش می‌کند. همین امروز صبح در فیسبوک خواند که فقط شانزده روز دیگر تا بیست و یکم دسامبر وقت دارد. نگاهی به لپ‌تاپش انداخت، آن پست را لایک کرد و زیرش نوشت: بخواب بابا…
پس پایان دنیا غمگینش نکرده بود و به پایان دنیا اعتقادی نداشت.
پژمان وارد شد. در اتاق را نزد و مثل گاو وارد اتاق شد. شلوارک پایش کرده بود، بلوز هم نداشت. بدنش هم مو نداشت.
کالباس می‌خورد و به پژمان خیره شده بود…

پایان قسمت اول
ادامه دارد…

سیبیلِ من با همه‌ی سیبیلا فرق داره. طول زیادی داره اما متأسفانه پهناش چنگی به دل نمی‌زنه. نیم سانت از دماغ پایین‌تر و نیم سانت از دهنم بالاتر خالیه. فقط یه باریکه‌ای مونده که توی اون باریکه موها استعداد عجیبی در رشد و نمو دارن. یه جوراییه که هرکی می‌بینه فکر میکنه سیبیلام رو تتو کردم. البته این تتو کردن به این معنا نیست که سیبیلای فرفورژه‌ای و چخماقی‌ای نصیبم شده. نه! سیبیلام به طرز وحشتناکی مسخره است. هر کسی یک نیمه‌ی طنز داره مثلاً شما اگه شکلک دربیارید، شیرین میشید و بانمک؛ ولی مطمئن باشید اگه چهره‌ی سیبیل‌دارِ من رو ببینید، روده به دلتون نمی‌مونه.
همه‌ی ماجرا با ماه محرم شروع شد. این یه مدتی که تعطیلات بود، مثل یه پسر خوب، سرم رو بردم توی درس و مشقا و درنیاوردم تا اینکه یه دفعه از خواب بلند شدم و دیدم که وقت دانشگاه رفتنه. توی دانشگاه باهام مث یه سلبریتی رفتار می‌کردن. هر کی منو می‌دید، ازم درخواست یه عکس دو نفره می‌کرد. و تا همین الآن هم بزرگترین تفریحشون گذاشتن اینجور عکسا تو فیسبوک و هرهر و کرکر کردن به اون عکس‌هاست.
ولی باز با این اوضاعِ اسفبار و حقارت‌آمیز، سیبیلام رو نگه داشتم. حتماً دلیل داشته. دلیل منطقی هم داره. دلیلش هم رفتار محبت‌آمیزیه که دیگران نسبت به من دارن. مثلاً یه بار از یکی از خانومای کلاس جزوه خواستم. نمی‌دونید چه حالی داد! تا چشم تو چشمِ من میشد، خنده‌اش می‌گرفت و سرش رو می‌انداخت پائین. آدما وقتی می‌خندن، جنبه‌شون میره بالا. مثلاً شما نمی‌تونید با یه آدمی که غصه‌داره شوخی کنید ولی وای به حال اینکه یکی به روتون بخنده! من یکی که اینطوریم. یعنی اگه یکی به روم بخنده، شورتش رو می‌کشم پائین… خلاصه این رَوش سیبیلو بودن، جواب داده. دیشب با همین سیبیلا رفتم لباس خریدم و چقدر راحت تونستم تخفیف بگیرم. فروشنده‌ی احمق به مسخره کردن سیبیلای من مشغول شده بود و با خانومی که بغلش بود، هارهار می‌خندیدن، اما من شلواری که 70تومن روش قیمت گذاشته بود رو 45تومن ازش خریدم و خرش کردم.
یا مثلاً این یکی! استاد درس ماشین، اسم همه رو بلده ولی هنوز اسم منو یاد نگرفته تا اینکه با همین سیبیلام تونستم خودم رو مشهور کنم و جلوش خودنمایی کنم. منم که منتظر فرصتی برای جلبِ محبتش بودم، حسابی بهش حال دادم و خودم رو تضمین کردم. خوب شد یادم افتاد. بهتون نگفته بودم! آخ آخ آخ… استعدادی که خدا توی پاچه‌خواری بهم داده، فوق‌العاده است. آخر ترم که میشه… آخر ترم؟ مث اینکه باز زدم به جاده‌خاکی. بحث اصلی سیبیلام بود. بعداً یه پست مفصل در مورد استعداد پاچه‌مالی… نه ببخشید! منظورم پاچه‌خواریه. اصلاً ولش کنید…
خلاصه این سیبیلام مسبب خیر شده. البته اینم بگم که هدف اصلی من از سیبیل داشتن، کمبود محبت یا خریدن شلوار نیست. فکر بد در موردم نکنید توروخدا… سیبیلام رو نگه داشتم برای این هفته‌ای که داره میاد. این هفته دانشگاه تق و لق بود و کسی نیومده بود. این هفته میخوام یه صحبتی کنم. با یکی که طبیعتاً این هفته گیرش نیاوردم. گفتم که… من اگه به روم بخندن، پررو میشم، یعنی منتظر چنین ابزاری بودم. حالا که خدا این ابزار رو در وجودم نهادینه کرده، باید ازش استفاده کنم. اگه جواب داد، قول میدم تو همین وبلاگم به همتون شیرینی بدم. ولی اگر دیدید چیزی در موردش نگفتم، به روی خودتون نیارید و سراغی ازش نگیرید و داغ دلم رو تازه نکنید.

یک همکلاسی تُرک دارم که بیا و ببین. نزدیک یک متر و شصت، قد دارد و کمی تپل است. موهایش از همین حالا سفید شده و رنگشان می‌کند و عینکی است. من جای پدرش بودم، با داشتن چنین پسری ادعای پیغمبری می‌کردم. معجزه است. هر چند وقت یکبار دوستان داخل فیسبوکش را حذف می‌کند تا به قول خودش، وفای رفیقشان را بفهمد که چقدر دلتنگ رفیقشان می‌شوند. برای تمام رفقایش اسم گذاشته. مثلاً اسم من «دلدرد» است، چون یکبار املت شاهانه‌ی من را کوفت کرده و دلش درد گرفته. البته گوه مفت می‌خورد… املت من آنقدر خوشمزه و باحال است که عاشقش می‌شوید. اول گوجه‌ها را داخل ماهی‌تابه می‌گذارم و درب ماهی‌تابه را هم رویش. بعد از چند دقیقه گوجه‌ها را در می‌آورم. حالا پوستشان راحت جدا می‌شوند. گوجه‌ها را له می‌کنم و پیاز خورد شده را رویش می‌ریزم و دوباره توی ماهی‌تابه می‌گذارم. کمی کره اضافه می‌کنم. در کابینت را هم باز می‌کنم و هرچه ادویه داخل آن است، از زردچوبه گرفته تا موسیر به املت اضافه می‌کنم تا مغزپخت شود. کمی کره اضافه می‌کنم. تخم مرغ‌ها هم به داخل می‌ریزم و حالا… حالا دیگر مرد می‌خواهم که در مقابلِ املت من دوام بیاورد. این مردک هم دولپی املت را خورده و امان نداده، فیل هم که باشد دلدرد می‌گیرد.
بگذریم… اینجا برنامه آشپزی نیست که… ناسلامتی وبلاگ است و حرمت دارد. خلاصه این پسرک از عجایب است. لهجه‌ی ترکی هم دارد و با همین لهجه‌ی ترکی‌اش آهنگ‌های شکیرا را زمزمه می‌کند. گاهی که آمپرش بالا برود، نانسی عجرم هم می‌خواند. اگر یک وقت با او خرده مشکلی داشتید، چاره‌ی کار، یک فیلم کره‌ای است. مثلاً از آن وقتی که فیلم «دونگ‌یی» دیده است، تنها به این فکر می‌کند که اگر فلان دخترک لباس دونگ‌یی را بپوشد چقدر شبییهش می‌شود. نه اینکه بگویم بی‌جنبه است. چطور در مقابل «نیکول کیدمن» دوام می‌آورد و نجیبانه فیلم «چشمان کاملاً بسته» را نگاه می‌کند؟ هاع؟ پس معلوم است که عشقش، عشق پاکی است و هوس نیست.
از اینها بگذریم… فوق‌العاده تأثیرپذیر است و بامحبت است. مثلاً محبت یکی از استادان در دلش افتاد و او را پدر خطاب می‌کرد. همه در نگاه اول به حماقتش می‌خندیدند اما وقتی نمره‌ی او که بیست شده بود با نفر بعد از خودش شش و نیم نمره فاصله داشت؛ همه به ذکاوت و سیاست کثیفش پی بردند. همین شد که وقتی به استاد «مدار منطقی» که یک زن بود، گفت: «آبجی»، همه زیرآبش را زدند و دوازده شد.
تقریباً یک سال پیش بود که در شب تولد یکی از بچه‌ها با پاسور «شاه، دزد، جلاد» بازی می‌کردیم. اینکه شاه چه کسی شد به کنار، این بدبخت بیچاره‌ی تُرک، دزد شد. حکم این بود که به «زورو» پیشنهاد دوستی بدهد. شما در دنیای ما پسرانِ کله‌داغ نیستید. این چیزها برایمان حرمت دارند. وقتی شاه چیزی را حکم می‌کند، سرپیچی در کارمان نیست و بی‌چون و چرا اطاعت می‌کنیم.
زورو از خطرناک‌ترین دخترانی بود که تا به حال دیده بودم. با رفتارها و خطری که دارد، خودش به تنهایی قادر است ادعای پیغمبری کند. زورو هم اسمی بود که او برایش انتخاب کرده بود. درِ کلاس را با لگد باز می‌کند و وقتی به داخل کلاس می‌آید، نفس از سینه‌‌ی کسی بیرون نمی‌آید. یکبار یکی از پسرها از او جزوه‌ای خواست و زورو جزوه‌اش را از ردیف اول به ردیف آخر پرتاب کرد. مثل اینکه گوشت برای سگ پرتاب کنند. این است که کسی جرأت نگاه کردن به او را هم ندارد چه برسد به… شاهِ عوضیِ بیشعور، در حقیقت حکم قتل این تُرک را داده بود. برای درک عمق موضوع، این را بگویم که استادی داشتیم که خنده‌رو بود، اولین جلسه وقتی به کلاس ما آمد، چیزی گفت و شروع کرد به هارهار خندیدن تا اینکه نگاهش به قیافه‌ی زورو افتاد. تقریباً دوسال است که به بداخلاق‌ترین و عبوس‌ترین استاد دانشگاه مشهور شده.

***
از اینها هم بگذریم…
حالا یکسال از آن ماجرا می‌گذرد و حالا همان دخترک یارِ غار و رفیق شفیق دوست تُرک ما شده و شنبه‌ای که گذشت، مراسم نامزدیشان بود. حالا داریم شاه را لعنت می‌کنیم که زندگی جوان مردم را به لجن کشید. البته علف باید به دهن بزی خوش بیاد. بز هم هر علفی جلوی دهنش بیاد می‌خوره…

مو به تنتان سیخ می‌شود!
هفده سالش بود. هنوز در رویای کودکی بود و خیال‌پردازی‌های کودکانه داشت. بیشتر از همه‌وقت تنها بود. نگاهِ صاحبخانه‌شان که کرایه‌‌اش را نگرفته بود، به یاد می‌آورد و شرم می‌کرد. شادی همکلاسی‌هایش را که می‌دید، بغضش می‌گرفت. بیشتر از هر کسی به همدل نیاز داشت.
مدرسه تعطیل شده بود. تمام دختران اینطرف و آنطرف خیابان رژه می‌رفتند. بعضی از دختران به کوچه‌ای که می‌رسیدند مسیرشان را کج می‌کردند تا سر قراری که با دوست‌پسرشان هماهنگ کرده بودند باشند. کم‌کم از تعداد کسانی که همراهیش می‌کردند کم می‌شد. یا پدرشان دنبالشان آمده بود، یا یک پسر جوان یا گاهی مسیرِ منزلشان از مسیر دخترک جدا می‌شد.
حالا به پیاده‌روی عریضی رسیده بود. پسرک جوانی که موهای بورش را روی بلوز سفید خال‌دار خود ریخته بود از مقابلش می‌آمد. دستش داخل جیب شلوارِ مشکی‌اش بود. خنده‌ای که روی لب داشت به دخترک آرامش می‌داد. دخترک کاملاً در رویا رفته بود و پسرکی که از مقابلش می‌آمد، چهره‌ی دخترکی را می‌دید که معصومانه از او پذیرایی می‌کند. حالا نوبت اشاره‌های پسر هست و دخترکی که در دلش پسرک را تأیید می‌کند…
فقط دو هفته از ماجرا می‌گذرد. فقط دو هفته از کافی‌شاپ رفتن‌ها و گشت و گذار در شهر می‌گذرد. حالا پسرک و دخترک زیر یک سقف، در کنار هم خوابیده‌اند. روز پیش بود که پسر به دختر زنگ زد و گفت زمانی که در شهرستان بوده دلش برای دختر تنگ شده و دوست دارد که او را ببیند. دخترک قرار همیشگی را کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی همان پیاده‌رو می‌گذارد. پسرک اما از ترس و واهمه‌اش برای شناخته‌شدن توسط دیگران می‌گوید و دخترک را به خانه می‌کشاند و حالا…
دخترک هفده ساله‌ای که دلش و مهرش را پای ماجرا گذاشت و حالا بکارتش را هم فدای محبتش کرده است.

باز هم مو به تنتان سیخ می‌شود!

بیست و یک سالش بود. وقتی که سیزده سالش بود، در یک میهمانی احساس کرد که به دختر عمویش احساس خوبی دارد. همان احساس با سنش رشد کرد، با آن رویا پردازی کرد و شاخ و برگش داد تا اینکه دختر عمویشش را یک الهه می‌دید. دانشجو بود و با خرج خانواده تحصیل می‌کرد. سه ماه پیش بود که یک جوان بیست و هفت یا بیست و هشت ساله به سراغ دختر عمویش آمد.
در دلش آشوب بود… نمی‌توانست قدم جلو بگذارد. رابطه‌یشان با عمویش بر سر ارث پدربزرگشان کدر شده بود. این به کنار؛ توان مقابله با خواستگار دختر عمویش را ندارد. هم بزرگتر است و هم شاغل. اگر جلو می‌رفت، فقط غرورش تباه می‌شد. همین بود که ساکت آرام ماند و همه چیز را درون دلش گذاشت.
از دانشگاه به خانه برمی‌گشت. صورت دخترعمویش جلوی صورتش بود و آزار می‌دید. تصمیم داشت مسیر خانه را پیاده در هوای پائیزی قدم بزند و به همان روزهایی فکر کند که شهامتش را پیدا کرده بود اما یک دعوای خانوادگی همه چیز را به هم زد. در همین حال بود که چهره‌ی غماز دختری را از روبرو دید که او را یاد الهه‌اش می‌انداخت. نگاهش را به چشمان دخترک دوخت و با محبت نگاه کرد. حالا وقت این بود که جای خالی الهه‌اش را پر کند، آن هم با یک دختر دبییرستانی که هوسش در چهره‌ی خندانش پیداست.
فقط دو هفته از ماجرا می‌گذرد. از تیغ‌زدن‌های دخترک و پرواز پول‌هایی که با زحمت، در شهرستان و با کار کنار دایی‌اش به دست آورده بود. چهار روز پیش به شهرستان رفته بود و حالا برگشته است. از خانواده شنیده که عروسی دختر عمویش است. به هیچ وجه حاضر نمی‌شود که به عروسی برود. خانواده‌اش آنجا رفته‌اند و پسرک، به دختر زنگ می‌زند اما حالا دختر این را فهمیده که خانواده آنجا نیستند، می‌خواهد به خانه بیاید.
حالا پسرکی است که عشق پنهانش را درون دلش گذاشته و حالا یک زن کنار او خوابیده است. داغ گناهی که حالا دارد، روحش را می‌خراشد و اشک از چشمانش سرازیر می‌شود. پولی که در جیبش بود را بیرون میاورد، جلوی دخترک می‌اندازد و خیره می‌شود. در رؤیایش یک الهه یا یک قدیسه بود و کسی که کنارش خوابیده یک گناهکار… هوس یک دخترک، گناهکارش کرد و حالا دیگر احساس پاکی نمی‌کند.

پ.ن:
اینها فقط شرح یک ماجرای اروتیک، از دو بعد است. یک ماجرا اما با دو لحن و دو دید متفات. از آن داستان‌هایی که هر روز می‌خوانم و رگ غیرتم پُف می‌کند. دختری که اسیر محبت شد و پسری که جیبش خالی شد! تهوع آور است…
هر که خود را به باد فنا داده، یک تقصیر و یک ضعف داشته و در کنار مظلومیتش بار گناهی هم بر دوش دارد… حالا فقط نثری است که می‌خواهد نقطه‌ضعف‌های من را نشان بگیرد. مظلومیت شخصیت‌ها اینقدر هم برجسته نیستند که شما مرورشان می‌کنید.
نگذارید موی تنتان به این آسانی سیخ شود.

+بزن تو سر اون دروغگوی پدرسگ. گوه مفت می‌خوره. کامل و مرتب تحویل دادم و جلوی خودش تست کردم. خودتون هم می‌دونید که قدیری از هر 10تا کلمه که میگه 9تاش زر مفته. ایندفعه هم خودتون گفتید پیش این تست کنم. دفعه‌ی بعد یکی رو بفرستید که حداقل خودتون بهش اطمینان داشته باشید.
قانع می‌شود و دستمزد من را می‌دهد. مقداری هم بهش اضافه کرده تا مشکلی که قدیری برای تابلو بوجود آورده رو رفع کنم. دارم پول‌ها رو می‌شمارم و به این فکر می‌کنم که حالا می‌توانم قرض حسین رو بدم. زودتر از موعود! از اینکه می‌تونم دو ماه زودتر از موعد پولش رو کامل تحویل بدم خوشحال میشم…
که…
گوشم می‌خارد و از خواب بیدار می‌شوم. به خوابی که دیده‌ام فکر می‌کنم و دست‌هایم را فشار می‌دهم…
اصلاً مگه میشه صاحبکار من هر دفعه که دستش به دخلش میره، عوضی‌بازی در نیاره!
پتو را که کنار می‌زنم چند تا پوست تخمه روی زمین می‌افتد و جلوتر یک ماهی‌تابه که دیشب توش املت پخته بودم رو می‌بینم که روغن داخلش رنگ گوجه رو صورتی کرده. نان خشک هم که اطرافش ریخته… پتو را دوباره روی خودم می‌کشم و اینبار به پشت می‌خوابم. دستم را زیر بالش می‌کنم تا گوشی را پیدا کنم… افتضاح است! ساعت 9 صبح. تا حالا دوبار رضایی به من زنگ زده.
بهار امسال بود که با رضایی آشنا شدم. همه‌اش یک بازدید ساده بود و همکاری من هم با او از طریق تابلوی فشار ضعیفی بود که برای شرکت بغلدستی بسته بودم. رضایی مدیر یک شرکت تابلوسازی بود و همان موقع نیاز فوری به یک تابلوساز پاره‌وقت داشت اما ماهرتر از این‌ها بود که منت‌کشی کند. جوری درخواست داد و جوری دعوت به کار کرد که در آخر منتش برای من ماند و قصه جوری تمام شد که انگار بزرگ‌ترین لطف را در حق من کرده است. طبیعی هم بود! کار من یک تابلوی کوچک بود که قطعاتش را از یکنفر دیگر می‌گرفتم و کارش را هم از یک آشنا. حالا پیدا شدن چنین صاحبکاری برای منِ تازه‌کار، آن هم بصورت پاره‌وقت عالی بود و این لطف بزرگ از یک مدیر بااخلاق برمی‌آمد. آنجا من قطعات را سفارش می‌دادم و در محل شرکت سرِ هم میکردم. جذابیتش بیشتر آنجا بود که برای انجام کار، هر ساعتی که دلم می‌خواست آنجا بودم. گاهی اول صبح، گاهی نیمه‌ی شب.
تمام تابلوها تست می‌شدند و نتیجه را پسرخواهر مدیر می‌دید که یک توله‌سگ واقعی بود. تنها کاری که خوب بلد بود، دم کردن چای بود! از همان اول که وارد شدم به چهره‌ی مظلومش اعتماد کردم و شب‌ها که کنارم می‌ماند کمی به او تابلو بستن را یاد می‌دادم و او هم برایم چای می‌ریخت تا بیشتر برایش وقت بگذارم. اما این ظاهر ماجرا بود و در کنار آن دروغ‌هایی که برایش حتی یک ریال هم فایده نداشت همیشه دردسرساز بود. مثلاً یکبار گفته بود که با خواهرم آنجا بودم و اصلاً داخل کارگاه نیامدم و فقط در سالن پذیرایی شام می‌خوردم و در را هم بسته بودم، که دایی عوضی‌تر از خودش رگ غیرتش باد کرده بود و اول صبح به من زنگ زده بود و بی‌چون و چرا از من خواسته بود که به آنجا بروم و بعد از یک ساعت صحبت در مورد ناموس‌پرستی و قداست محل کارش و اینجور خزعبلات، اصل ماجرا را گفت. اما قدیری احمق‌تر از اینها بود که دروغ‌پردازی بلد باشد. حرف نگهبانِ در کافی بود تا بگوید که من آن شب آنجا نبودم… حالا هم می‌خواهد تابلو بستن را یاد بگیرد و مفت‌خور دایی‌اش نباشد. به دیگر تابلوها کاری ندارد. سر و ته تابلوی بقیه را نمی‌داند. با همان توضیحاتی که به او دادم، سر و ته سیم‌ها را در میاورد و آزمایشاتش را شروع می‌کند… هر دفعه هم گند می‌زند و باز هم یک دروغ دیگر…
یکبار دیگر در پتو غلت می‌زنم. به طلب حسین فکر می‌کنم و شکمم هم قار قار صدا می‌زند. حالا ساعت نه و نیم شده و باید ساعت ده پیش رضایی باشم. تقویم گوشی را که باز می‌کنم نزدیک 10تا برنامه دارم که امروز باید انجام بدهم. از کلاس دانشگاه گرفته تا پروژه و پول رضایی و چند ماجرای دیگر. از پتو بیرون می‌زنم و به این فکر می‌کنم که ماشینی هم در خانه نیست… پاهایم سست می‌شوند، گوشی را بر می‌دارم یک آهنگ جدید می‌گذارم و دوباره دراز می‌کشم. یک نان خشک از کنار ماهی‌تابه برمی‌دارم و خرپ خرپ کنان می‌خورم. کمی که به خودم می‌آیم بیست دقیقه دیگر گذشته… از جا بلند می‌شوم و سماور را روشن ‌می‌کنم. خانه کمی سرد است. دوباره سراغ پتو می‌روم و یک ربع دیگر…
در فکر این بودم که از همان اولش باید مثل اکبری که از من سالخورده‌تر است و تراشکاری می‌کند رفتار می‌کردم و ساکت و آرام کارم را انجام می‌دادم. یا مثلاً مثل سوسن‌آبادی همیشه با رضایی دعوا می‌کردم و قدیری تخم چپم هم نبود. اولین کسی هم بودم که مزدش را می‌گرفت. زبان تند و تیز من و نعره‌های بلندی که در خانه می‌کشیدم و کارساز بود؛ اینجا هم جواب می‌دهد.

***
رضایی زنگ می‌زند.
پدرسگ… گوه‌خوری… حرف مفت…
اینها کلماتی هستند که در ذهنم مرور می‌کنم تا جمله‌سازی کنم و تحویلش دهم.
همه‌اش با یک سلام و احوالپرسی صمیمانه شروع می‌شود و خیلی محترمانه تمام می‌شود.
قرارمان اینطور می‌شود که تابلو را بازبینی و تعمیر کنم و قدیری تأییدش کند…

آواتار ناشناخته

Enter your email address to follow this blog and receive notifications of new posts by email.

به 25 مشترک دیگر بپیوندید
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار احسان
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ماندالا
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار behcafe
  • آواتار sid
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار Nobody
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار سهند
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار victoriya333
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار ناشناخته
  • آواتار پیمان
از هر دری سخنی

هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری میرسد

آلبالوی مدرن

زندگی یک آلبالو در غربت

گنجفه

کوکتل طنز و تراژدی

Nothing Else Matters

…دیوار نوشت های مرد طبقه سوم

تلخ دوس دارم

از تلخی هام میگم ، غر میزنم، جدی نگیر...

بهانه هایی برای نوشتن

Writing is an exploration. You start from nothing and learn as you go. - E. L. Doctorow

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

قهوه و سیگار...

آنکه میگوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است...که آوازش را از دست داده است

رنجنامه

آنچه زندگی می طلبد ،کمی شجاعت است

هشتِ دوازده

قصه از آنجا شروع شد که من متولد شدم

از لا به لای دفترچـــــه ی ایــام

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم

مریمانه

زن روزهای سخت پس از کودتا

روزهايم

روزنوشت های یک گیلدا

راوی به روایت خودش

هر گونه نقل مطالب و یا استفاده صوتی و نمایشی از متون این وبلاگ، منوط به کسب اجازه از نویسنده است.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید