دو گروه بودیم. گروه قرمز و گروه آبی. گروه قرمز سراسر هیجان بود و گروه آبی سراسر عقده. قضیه از این قرار بود که گروه قرمز عکسهای روی لوازم آرایشی یا عکسهایی که از شوهای کامپیوتری داشتند را جدا کرده بودند و آلبوم ساخته بودند. دو آلبوم داشتیم که انصافا هنرمندانه و خلاقانه بودند، یکی صورتی بود و یکی یاسی. حتی رنگ روی البوم هم تحریککننده بود. آنقدر داخل آلبوم را هنرامندانه درست کرده بودیم که وقتی ناظممان دید دهانش باز مانده بود.
تقریبا هر هفته مراسم جمعآوری کلکسیون را داشتیم و آلبوم معرکهای شده بود. کار گروه آبی این بود که هر روز ما را لو بدهد و ناظم را به کلاس بکشاند تا این آلبوم را از کیف ما پیدا کند. اما قبل از اینکه ناظم بفهمد، آلبوم را به حیاط خانه کناری که خانهی یکی از اعضای گروه قرمز بود، پرتاب میکردیم.
صفحه وسط آلبوم صورتی، عکس یک زن رقاص هندی بود، که کمرش را مردی گرفته بود و سرش به سمت لبهای زن خم بود. بهترین عکس بین دو آلبوم، همین عکس بود که توسط یکی از بچهها که پرینتر رنگی داشتند، گرفته شده بود و هر بار که آلبوم میآمد این عکس از دست نمیرفت.
قضیه به طور مشکوکی لو رفت. ناظم آلبوم را پیدا کرد و با یک حقهی ساده خیلیها خودشان را معرفی کردند. گفت که پلیس را به اینجا میآورم تا انگشتنگاری کند و خیلیها تن به این حقه دادند. راستش را بخواهید من هم بعد از این ماجرا به خودم شاشیده بودم و هر روز صبح از ترس پلیس، انگشتهایم را با مربا، نوچ میکردم…
دوران راهنمایی با بچههای گروه آبی همکلاس بودم. بچههای گروه قرمز طبقه پایین بودند و همین بود که رابطههایم با آنها کمرنگتر شد و دوران راهنمایی به تاثیر از محیط مذهبی شدم؛ اما کلاس سوم راهنمایی که بودم به همان جایی که تعلق داشتم برگشتم. اما عقدههای جنسی بچهها کمتر شده بود، علایق بچهها به سمت کاراته و کونگفو رفته بود و گروه قرمز حالا یک گروه رزمی بود با کمی ماجراجوییهای جنسی بیشتر!
***
مینا دختر یکی از آشنایان خانوادگی ما هست که از اول بچگیاش تا به همین حالا هر وقت به خانه ما میآمد، قید سن و شخصیت خودم را میردم و با او همبازی میشدم. مینا حالا کلاس چهارم ابتدایی است و وقتی کلاس دوم بود، برایش کامپیوتر خریدند و من هم به او یاد میدادم. استعداش فوقالعاده بود، به طوری که وقتی کلاس سوم بود با هم چت میکردیم.
مینا تکدختر بود و هیچکدام از والدینش حتی به دکمهی پاور کامپیوتر دست هم نزدهاند. تعطیلات عید بود که مادرش زنگ زد و گفت که یکی از فیلمهای داخل کامپیوترش را برایش روی فلش بریزم و فرمتش را تغییر دهم تا السیدی فرمت ویدئویی آن را ساپورت کند. به خانهشان رفتم، مینا خانه نبود. رمز سیستم را که خودم برایش درست کرده بودم را زدم. داخل یکی از درایوها فولدری به طور ناشیانهای مخفی شده بود، چند بار این طرف و آن طرف رفتم تا به جای اصلی رسیدم…
قضیه را همانجا فراموش کردم اما مشکل همین دیشب بود که خانهی ما بودند. بنابر عادت همیشگی پیش من میآمد تا یا بازی کامپیوتری یا بازی گوشی را به او بدهم. وقتی به من میچسبید، معذب بودم و دیوانه میشدم… نمیدانم بعد از این چگونه رفتار کنم و چه بکنم. هیچ چیزی بلد نیستم… فقط به این فکر میکنم که من هم این بحران را داشتهام اما مقایسه که میکنم از فکر کردن به آخر و عاقبتش شرمم میآید!

