خسته، نفس بریده

کشیک های پشت سر هم بدون بار آموزشی با همه کمپلیکه بودن و حتی غر شنیدن از سال بالایی های بی کفایت و توبیخ شدن و گیر دادن...حالی برای آدم می ماند؟

خیلی سخته خیلی!

به تمام معنا سختی می کشی برای هیچ

دارم له می شم

سردم است

روزهای سرد پاییز وکشیک های نسبتا" سخت تا سخت ه سال یک در بیمارستانی به وسعت یک شهرک کوچک

که اگر کیلومتر شماری به خودمان وصل کنیم مسافتی به قدر از استانی به استان دیگر را نشان می دهد.

و به دلایل بی ربط ما را به بخش فرا می خوانند و ما در این مسیر سرد وقتی وارد پاویون می شویم یک طاقار چای می نوشیم و رفتن برای دیورز و دوباره مسیر سرد ،چای ،دیورز.

این طوری...

خانه داري عشق است.

دلم مي خواد خانه دار مي بودم و مرتب در حال پخت غذا و مرتب كردن خونه بودم

و تغییر دکوراسیون خونه

که البته این مورد آخر پول زیادی می طلبد

آمدیم

هر از گاهی آپ کردن بد نیست!

شاید رزیدنتی ما تاثیر داشته در این آپ نکردن ها و شاید هم نه

به هر حال الان هم که اومدم حرفی برای گفتن ندارم.

شاید چون دغدغه ای ندارم ,شاید چون وقت دغدغه درست کردن ندارم

هر وقت هم که می اومدم تو بلاگ دست و دلم نمی رفت حتی بقیه وبلاگها رو بخونم

دیگه بریدن از این دنیای مجازی و نداشتن تعلق به این فضا برای ما پیش اومد و به قولی خیر است ان شاالله

اما بعید می دونم در اینجا بسته بشه

کشیک،رزیدنتی،شخصیت

شخصیت های مختلف رو می تونی در قالب لباس پزشکی ببینی و گاهی از دید مردم این ویژگیها تعمیم داده میشه به همه پزشکان.

تو این یک ماه که بیشتر از یک ماه بود برای من، این کاراکتر ها و بازتاب های بیرونیش رو در غالب رزیدنت سال یک به دو تحمل می کردیم و غالبا" اکثرشون بر این باور بودند که نباید از خواب بیدار بشن و واجب است که رزیدنت سال بالا حتما و تاکیدا" بخوابد.

این داستانها تکراری و همیشگی و فراگیر است اما بدونیم  که شاید حرفه پزشکی نیست که این تاثیر رو بر پزشکان می گذارد بلکه پزشکی شخصیت اون فرد رو به چالش می کشه و باعث بروز کاراکتر اصلی آدمها می شه.

از فردا اولین کشیک بی نظارت مستقیم رو شروع می کنیم که خیلی هم خوب خواهد بود ان شاالله.

خدا رو به خاطر داشتن خدا سپاسگذارم.

انفعال و دنیای جدید

تو این مدت که کمتر میومدم اینجا وارد دنیای دیگه ای شده بودم  که اونم از جنس مجازی بود ولی قابلیت تبدیل به واقعی رو داشت خیلی خیلی بیشتر از اینجا

دنیایی که همه از یک صنف بودند اما با جنس های متفاوت و کاراکتر هایی که هر کدوم یک کتاب بودند خودشون و زندگیشون

دنیایی که  ی جورایی زنده بود و پویا اما مخفی

هم خوب بود هم می تونست یک آسیب اجتماعی برات بیافرین ه

نمی دونم خوبی و بدیش اصلا قابل قضاوت نیست مثل همین اینترنت که نه می شه گفت خوبه نه بد اصلا مرز نمی شه قائل شد برای این فضا ها

کاملا" به خودت بستگی داره و به اهدافت

خلاصه وب لاگ جونم یک دفعه بهت بر نخوره بگی این صاحب من منو تحویل نمیگیره نه ،باور کن تو برای من همونی

اما این دنیای جدید خداییش از تو جذاب تره ناراحت نشیا اما خب اخه اونجا همه قابلیت های تو رو داره باضافه چیزهای بیشتر و بهتر

اما من هنوز هم می خوام تو رو حفظ کنم بذار بریم بیمارستان میام اینجا از دغدغه هام میگم

آره ی جورایی اینجا برای ابراز دغدغه هام هست

خلاصه منو ببخش

تنهات نمی ذارم و پر بارت می کنم

می خوام از اردیبهشت 89 به بعد بنویسیم  از زمانی که دیگه باید شروع می کردم به خوندن گرچه انگیزه زیادی برای خوندن نداشتم اما دیگه باید می خوندم و به این که حال دارم یا نه توجهی نمی کردم .

با ی تحقیق کوچولو به این نتیجه رسیدم برم کلاسهای تست دکتر کرمی  به انتخابم ایمان داشتم  یادمه جلسه اول که قلب بود فکر می کردم نخونده هم بشه تستهارو جواب داد اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که نه این طور نیست و باید حسابی بخونی و مسلط باشی تا بتونی به 80 -90 درصد سوالا پاسخ درست بدی.

ی خوبی که دارم اگه به کسی ایمان داشته باشم به حرفاش گوش میدم البته اگر منطقی باشه.این بود که بی شور اما جدی به هر کورسی که داشتیم نگاه می کردم و انگار هر امتحان برای خودش یک امتحان جامع است.به طوریکه یادمه  امتحان رانندگی رو که فقط جلسه  عملی با افسر بود رو نرفتم  چون تداخل داشت با امتحان کلاسهای رزیدنتی و به خیال اینکه طی 6 ماه آینده خواهم رفت  موند که موند بعد از کلی وقت گداشتن و کل کل کردن  با کارکنان آموزشگاه رانندگی که برای هر چه به جیب زدن پول بیشتر می انداختنت و بماند که من رو با یه مربی خانم هفت خط مشکل دار بی ادب انداختن که خدا نصیب گرگ بیابون نکندش و بعد از اینکه فهمید من چی خوندم انگاری بیشتر داشت عقده های گذشتشو سر من خالی میکرد(زدم تو خاکی)

این طوری شد که من چسبیدم به درس و اونم همین طور به قدری چسبید که نمی ذاشت من کار دیگه ای انجام بدم.

بماند که سبک آموزش دکتر کرمی بر مبنای تکرار بود و تسلط  و نوع مطالب ایشون در عین سادگی بسیار ریز بود و شاید اگه کسی بار اول می خوند می گفت چه ساده است اما جزوه ها اساسی بودند و پر وپیمون دار.

و منی که سه سال پیش فارغ التحصیل شده بودم بعضی وقتا مطالب برام حتی ناآشنا بود و انگار داشتی از صفر شروع می کردی برای خوندن البته ماهیت پزشکی اینه کارشم نمیشه کرد!

در نهایت  زندگی ما همین طوری ادامه پیدا کرد تا ماه رمضون که هم مواجه شدیم با تعطیلی کلاسهای حضوری هم با تعطیلی سیستم عصبی من.

به محض تموم شدن ماه رمضون  قضیه عوض کردن خونه پیش اومد که غیر قابل پیش بینی بود و ضروری و علتشو فقط خودم می دونم و میتونم بفهمم.این طوری بود که در  مدتی که مشغول خونه فروختن و پیدا کردن خونه بودیم (کلی هم تجربه املاکی پیدا کردم) سعی می کردم از جزوه ها عقب نمونم و هر جزوه ای که میومد یه نگاهی بهش مینداختم  نمی خواستم گذر زمانو احساس کنم و باور .

به نوعی خودمو فریب می دادم  که حالا تا اول مهر کلی مونده اثاث کشیمون افتاد وسط آبان و یکی دو هفته ای هم مشغول مرتب کردن خونه جدید شدیم تا اینکه وقتی برای گرفتن یک سری جزوه با دوستم رفتیم موسسه دیدم اوضام خیلی خرابه و باید بجنبم و به نظر میومد با این وقتی که دارم با هر سرعتی هم که بخوام برم جلو بازم کم میارم  باز هم در ابتدا علاقه ای به برنامه ریزی مکتوب نداشتم تا اینکه بعد از اتمام دور اول دوره و در مورد بعضی از مینورها دور اول دیدم هوا خیلی پسه و یکی دوبار جدی جا زدم ولی به روی خودم نیاوردم  و هر دفعه به س، اس ام اس می زدم که من چکار کنم و اونم خیلی واقع بینانه منو راهنمایی می کرد خوشم میاد ازش  بسیار دختر واقع بین و پرتلاشیه می فهمه داره چکار می کنه.

کم کم رابطه اس ام اسیمون کاملا" علمی شد بطوریکه روزی چند بار از هم سوالمونو می پرسیدیم و ابهاماتمونو برطرف می کردیم خیلی خیلی می چسبید و احساس خوبی داشتم .

این رابطه اس ام اسی بر مبنای پرسش و پاسخ با دکتر پ هم ادامه داشت .

تو خونه جدید باید یکی از اتاقهارو انتخاب می کردم برای درس خوندن یک مدتی تو اتاقی بودم که یه در به بالکن و یک پنجره به بیرون  داشت و سردتر از بقیه جاها بود اما نورگیرش خوب بود و به دلیل غلبه سرما بر نور و دیوار هایی از جنس کاغذ که صدای تلویزیون همسایه را بسیار شفاف عبور میداد اتاق دوم را انتخاب کردم که تنها یک نورگیر به پذیرایی داشت  اما خیلی خوب صدای زن همسایه  و کمی کمتر صدای تلویزیون و خیلی واضح تر سر و صدای آشپزخونه جناب همسایه را منتقل میکرد.

خوب البته مامان مرتب مورد تذکر من قرار می گرفتن به خاطر یادآوری به اینکه صدای تلویزیون رو کم کنن.

من همیشه عادت داشتم به بلند خوندن اما به خاطر انتقال صدا بین واحدها چون  نمیخواستم زن همسایه بفهمه که یکی نشسته اون پشت 24 ساعت و داره به حرفای اون ناخواسته گوش میده سعی می کردم  خیلی سر وصدا ایجاد نکنم.خلاصه احساس می کردم محاصره شدم دیگه این طوری بود که ما تن دادیم به این شرایط سخت.

خلاصه گول آپارتمانهای شیک رو نخورید!!

این طوری بود که دیگه چهار ماه آخر فقط می خوندم و تنها برای کارهای واجب مثل غذا خوردن از اتاق میومدم بیرون.

این وسط اگه یکی مهمونی میومد که نباید میومدن  درس خوندن من با مشکل مواجه می شد.الته مهمونی که سهله گاهی اومدن خواهرزادم به مدت نیم ساعت هم ذهن منو درگیر میکرد و در تمام این چهار ماه من دو بار خواهرزاده کوچکمو دیدم و دلتنگیش واقعا" آزاردهنده بود.(دلم برای خودم سوخت)

اما هر چی می رفتم جلو تر بیشتر به این نتیجه می رسیدم که نمی تونم به سه دور دوره مقرر برسم و این واقعا" آزار دهنده بود یعنی  همه اون چند ماه یک طرف و جمع و جور کردن  در یک ماه آخر طرف دیگه .کم کم به این نتیجه رسیدم که باید از سر وته کتابا بزنم و به خلاصه هام پناه آوردم و شاید به نوعی بشه گفت حتی خلاصه هام هم وقت زیادی از من می گرفت .

خلاصه دست و پنجه نرم کردن من با این همه مطلب داشت به اوج خودش می رسید.

دیگه این آخر کاری فقط به خونده ها و داشته هام امید داشتم و سعی کردم به نخونده هام و نداشته هام فکر نکنم.

یادم میاد حتی برای ورز های آخر هم برنامه ام رو به خوبی اجرا کردم.

مهمترین چبز اینه که هر چیزی رو می خوندم برای به یاد سپردن و استفاده ازش می خوندم نه برای اینکه صرفا" خونده باشمش.

این داستان خوندن و آماده شدن من برای رزیدنتی بود.

ادامش تا قبول شدن  و رزیدنت شدن رو در پست های بعدی خواهم نوشت ان شاء الله.

 

 

برنامه هفت

دومین هفته ایه که برنامه 7 رو میبینم آخر شب جمعه پخش میشه و به نقد فیلم های روز می پردازه.

دیشب  فیلم یکی از ما دو نفر تهمینه میلانی نقد شد و منتقد آقای فراستی بود.

همیشه تصوری که از میلانی داشتم یک زن قوی و شخصی بود که متفاوت از زنهای برجسته دیگه است .تا  به حال مصاحبه های تلویزیونیشو ندیده بودم .

برداشت من از نحوه صحبت کردن و نوع نگرش این خانم:

ایشون بسیار متعصب هستند بر افکار و عملکرد خود و حتی کمی تهاجمی که حالا به نظرم جلوی دوربین خودشو کنترل کرد.

چیزاییو دغدغش کرده و سالها داره بهش می پردازه که شاید سالهای قبل خیلی مساله بود و واقعیت جامعه بود اما الان واقعیت ای بد تر از اون داره به شکل دیگه ای اتفاق میافته اما به نظرم اون هنوز تو اون سالها گیر کرده.

من فیلمو ندیدم اما چند تا صحنه مهم رو که برنامه 7 نشون داد می تونست گویای کل فبلم باشه.

چیزی که منو نشوند پای تلویزیون بحث فراستی با میلانی بود که فراستی فیلمو نقد می کنه بدون این که کارگردانش براش مهم باشه اما میلانی جامعه رو نقد می کنه فراستی با چند جمله و در غالب کلماتی کاملا" تخصصی که یک فرد تحصیلکرده غیر سینما هم متوجه میشه جملاتشو بیان می کنه  اما میلانی چون برای فیلمش زحمت کشیده فقط دفاع می کنه بدون اینکه  گوش بده.

مثلا" فراستی می گفت شخصیت در فیلم وجود نداره و میلانی اصرار داشت که هست و وقتی می گفتن توضیح بده  میزد جاده خاکی و از دغدغه هاش می گفت.یا مثلا"فیلم، درام نبود میلانی  در جواب می گفت ،الا وبلا درام بود. از این همه تعصب و احساساتی بودن میلانی تعجب کردم که از کلمات فراستی به عنوان توهین یاد می کرد و اینکه شما شمشیرو از رو بستید.یعنی به جای دفاع و صحبت بر سر مسایل تکنیکی فیلم میخواست هر طوری شده بگه  حرف شما غلطه(شاید به عنوان یک مرد)و رگه هایی از فمنیستی رو می تونستی ببینی درش.

البته آخراش دیگه پذیرفت و بخش عمده ای از نقدهارو قبول کرد غیر مستقیم ،اما ادعا می کرد خودش نخواسته بوده این طور پردازش بشه.و به نظر من کم آورد و این کم آوردنو سعی می کرد بابلند کردن صداش و شاید چون به هر حال  همیشه پر ادعاست  با به حاشیه کشیدن بحث پیش ببره.

من اعتقاد دارم قرار نیست یک عده بیان از حقوق زنان این جوری دفاع کنن و مخالفم با این نوع نگرش من میگم اگر یک دختر و یک پسر بر مبنای اصول روانشناختی و انسانی تربیت بشن جامعه نیاز پیدا نمی کنه که یه کسی پاشه بیاد از طرف اونا حرف بزنه اونم غلط غلوط و در غالب یک فیلم نیمه آبکی.

طبیعتا" وقتی انسانی از این رشد برخوردار نمیشه یا در سطح جامعه مرتب صدمه می بینه و میره به فکر چااره می افته که حقیقتو بفهمه و مسیرو تغییر بده یا نه مرتب صدمه میبینه  یا شانس میاره  ودر گیر نمیشه.

افرادی دارن زور میزنن که بگن در جامعه ایرانی اگه دختری داره آسیب می بینه احساستش دستکاری  میشه  همیشه پشت این قضیه مردی زن باره وجود داره یا نه بطور کلی مردی وجود داره که باعث و بانی اصلی اونه ودختر معصوم و بی تقصیره.

اما من میگم اون سفره ای که همیشه پهنه مابیایم قضیه رو از این نظر ببینیم که نقش دختره این وسط چی بوده و تاسف ما بر تربیت دختران این جامعه باشه که هنوز باد نگرفتن تشخیص بدن که باید با کی چطور برخورد کنن.و به قول میلانی اصول اخلاقی رو رعایت نمیکنن .

مردها ذاتا" انسانهایی هستند که وقتی با یک زنی صمیمی میشن یا دوست میشن بعد از مدتی به رابطه فکر می کنند یا به قول میلانی ج ن س ی ت ی نگاه میکنن و متعاقبا" ...

اما من می خوام بگم این قضیه اولا" یک چیز جهانی  هست و فقط خاص ایران نیست گرچه در ایران شدیدتره و اینکه همیشه این رفتار یک زن هست که تعیین کننده است .

به جای اینکه بیایم مردهارو سرزنش کنیم دختران و زنانی قوی تربیت کنیم که بتونن از خودشون دفاع کنن و قوه تشخیصشون بالا بره و از عزت نفس برخوردار بشن اون وقت دیگه هیچ مردی جرات نمی کنه پیشنهادهای بی شرمانه بده با  دید غیر انسانی به زن نگاه کنه.گرچه به هیچ وجه  تایید کننده نگاه کنونی مردان به زنان در جامعه نیستم اما به نظر من تفاوت فقط در آستانه است یعنی مردها آستانشون پایینه.البته منکر فراهم کردن زمینه مانور دادن مردها از طرف جامعه نیستم.

 

حالا من حرفای خودم رو وسط حرفای بقیه چبوندم چون به نظرم اومد بحثی بود که دغدغه خودمم بود.

و اینو هم بگم که میلانی خیلی بهتر می تونست به شخصیتها بپر دازه و ما در جامعه دخترانی  داریم که حتی مولفه های مذهبی هم ندارند ولی بسیار با اصول تر و قوی تر در جامعه ظاهر می شوند و برای نشان دادن با اخلاق بودن نیازی نیست که حتما" در یک جامعه آمریکایی یا اروپایی تحصیل کر ده باشی

و اینکه شاید درعلت به دل ننشستن  فیلم برای خواص انتخاب بازیگر هم نقش داشته مثلا" شهاب حسینی بجای رادان.گر چه شهاب حسینی نقش های مثبت بیشتر بازی کرده اما نقش منفی رو هم می تونه عالی بازی کنه،باز هم همه چی به خواست کارگردان بستگی داره.

 

 

یکی از بستگان که خانم جوانی است از حدود 3 سال پیش دچار اضطراب شدیدی که در غالب هیپوکنریازیس و نگرانی از سلامتش و درست کار کردن ارگان های بدنش بود شد و جالبه که با اینکه هر وقت منو دیده با من صحبت کرده و من بهش توصیه کردم که بهتره پیش روانپزشک و روانشناس بری  فقط چند جلسه ای رفت پیش روانشناس که خوب طبیعیه جواب  کافی نگرفت.

اولین بار که مشکلشو مطرح کرد گفت که سردرد داره و نگرانه نکنه تومور باشه بهش گفتم خوب  برو سی تی کن البته بعد از کلی اطمینان خاطر دادن.چند ماه بعد گفت تپش قلب دارم چمه؟ ما گفتیم از اضطرابته ولی خوب رفت پیش متخصص قلب و ایشون هم نامردی نکرد و ی چند باری اکو کرد با اینکه شرح حالش تیپیک یک کیس نوروتیک بود و به ایشون کارودیلول داد!

آخه چرا؟؟

بالاخره بعد از عوض کردن دکتر قلبش  ایندفعه کار علمی تری انجام شد و هولتر شد که ی چیزایی(غیر اختصاصی) دیده شده بود و یک سری  دارو داده شد که منطقی تر بود و لی باز برای اینکه مریض نگه دکتر به من دارو نداد اون داروهارو تجویز کرده بود  به نظر من!

 بعد از مدتی متوجه شدیم که یک ماه بیمارستان بستری شدند برای تیروییدشان(نیدونم با چه اندیکاسیونی)!

تا اینکه چند روز پیش که تشریف آورده بودند منزل ما دوباره شروع کردند به پرسیدن چند سوالی که یعنی دیوونه میشم وقتی از این سوالا ازم پرسیده میشه مثلا": وقتی صبح ها پا میشه یک تکه از گونشو نشون داد که ورم میکنه و به نظرش از کلیه اش بود و باید کلیه شو چک میکرد  حالا می خواست بدونه چه آزمایشاتی باید انجام بده.

اگه یک هدف داشتم برای روانپزشکی خوندن همین بود که حداقل به اطرافیانم بفهمونم که یک آدم افسرده مضطرب بیماره و هر نوع بیماری روانی دیگه مثل بقیه بیماری ها بیماریه و درمان داره و اتفاقا" این طور بیماران به حمایت بیشتری از لحاظ در مانی نیاز دارند نه اینکه ما هم کمکشون کنیم به انکار کردن واقعیت .

همین خانم کلی مشکل با جاریهاش داره که اگه این مشکلاتش حل بشه شاید اونا هم برطرف بشه یا بچه بی ادبی داره که معلومه برای تربیتش وقت صرف نکرده چون خودش درگیر افکار وسواسیشه

اما از پزشکها هم نا امیدم که فقط چسبیدن به حیطه تخصصشون  و خوب بیمارو راهنمایی نمی کنن.اگه من جای پوستیا بودم برای آکنه حتما" داروی ضداضطراب هم می دادم  همین طور برای تپش قلب و چیزای مشابه.