آرام باید بود و
باید تا ثریا رفت
چشمی به قرنی قبل
باید سوی فردا رفت
هر چند هم این خانه را دزدان بگردانند
هر چند مردی ، صداقت ، عشق حتی هم به یغما رفت
هر چند خاموش است خانه،کوچه، حتی شهر
باید شبی تا اخر این راه
تنها رفت
موج است آری موج و گرداب و
خدایی خواب
هی
نا خدایی هست با او تا به دریا رفت؟؟
شاید اگر مادر مرا جای دگر میزاد
میشد ز هر جا بود و شاید هم به هر جا رفت
اما وطن
دلتنگی هر روز و هر شامم
یک لحظه بی تو می شود آیا ز دنیا رفت؟؟
منظو م و شعر و رنج و بیخوابی
چه باید گفت؟؟
آید شبی گویم که برخیزید یارانم
که غمها رفت