آخ
دوباره باز دلم گرفت
داشتم برای مهسا نظر میگذاشتم که دلم هوای سهراب و کرد
سهراب …منشاء شعر من.
من که هر وقت ندای اغاز سهراب رو میخونم بارونی میشم
بیا باز دوباره با هم دست تنهایی رو بگیریم رو سطح واژه ها بدویم و باز با حس سهراب ابری شیم
بارونی شیم
شاید من سبک تر شدم …
لذت ببر تا اخر این پستو:
ندای آغاز
کفش هایم کو ،
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
ـ دختر بالغ همسایه ـ
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج
( مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟)
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد : سهراب!
کفش هایم کو؟
ببین تو این شعر سهراب تموم دنیای اطرافشو با تموم سادگی از چشم شاعرانه اش توصیف کرده..
میبینی
آخ که چقد این که میگه:
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
دلم میگیره
می گیره از این همه آدم بی احساس و مرده اطرافم
از این مهمانخانه مهمانکش روزش تاریک…
ببخش اگه باز هوای این پست تاریک بود واژه هام ابری
ببخش دلم گرفته بود ننویسم میمیرم میدونی که؟