!I’m Done Here

لاست هم بالاخره تموم شد!
شرش کم!
ازش برام فقط یه عالمه خستگی و کسالت موند و یه انرژی کم که به خاطر خوشحالی تموم شدنش بود و تمام!
ترجمه اش عملاً آخرین کار واجبی بود که توی اینترنت داشتم و الان که تموم شده حس می کنم دلم می خواد به یه مرخصی طولانی مدت برم!
واسه همین یه چند وقتی می خوام یه استراحت همه جانبه ی اینترنتی به خودم بزنم، شاید حتی فیس بوک رو هم deactivate کنم که دیگه هیچ عامل وسوسه ای نداشته باشم بیام نت! :mrgreen:

فقط یه خواهشی دارم که چند وقتی سراغ منو نگیرید… مطمئن باشید حالم خوبه، زنده ام و پیشاپیش از لطف همه کسائی که می خوان ایمیل بزنن و بگن «چطوری؟ کجائی؟ خوبی؟ نگرانتیم و…» ممنونم… اما اگر اینکارو انجام ندید خیلی بهتره، چون واقعاً نمی خوام چند وقتی بیام و اونوقت ایمیل هاتون بی جواب می مونه و وجدان من ناراحت می شه و کلاً خوبیت نداره! 🙂

جای همه اسیران و معتادان اینترنت رو در این تعطیلات دلنشین خالی می کنم :mrgreen:
خوش باشید و نسبتاً خوشــــــــــــــبخت!

در رابطه با راستای پست قبل!*

… و شما آقایون جونورهائی هستید که توی زیباترین و خوش هیکل ترین دختری که دوست دختر/نامزد/همسرتون باشه، بالاخره یه ایرادی پیدا می کنید که به شوخی یا جدی بکوبید تو صورتش!
اما اگه همون دختر با یکی دیگه باشه، یا کلاً بهتون رو نشون نده… می شه الهه ونوس و دختر شاه پریون!
.
.
* هر کی فکر کنه من طریقه درستِ نوشتن این جمله رو بلد نیستم، خره!

بکش و خوشگلم کن!

ما دخترا موجوداتی هستیم که در اوج مشکلات زندگی و افسردگی و هق هق گریه ها و بی خوابی شبونه مون، می تونیم در جواب دوستمون که می گه «چقدر لاغر شدی!» سرمون رو بالا بگیریم و با افتخار -وکمی هم چاشنی پُز- بگیم:
– من غصه که می خورم لاغر می شم!
و اون هم کاملاً صادقانه و حتی با کمی حسرت جواب بده:
– خوش به حالت! من چاق می شم!

از رویاهایت برایم بگو…

در تمام طول عمرم، اگر توی هر چیزی ضعف داشتم، یه جنبه از وجودم بی نهایت قوی بوده… و اون قوه تخیل و رویاپردازیمه!
این رویاها همیشه شیرین نیستن، همیشه تخیلم به جاهای خوب نمی ره.. اما هر جا که می ره، هر فکری که میکنم، بهم آرامش می ده! حتی اگر اشکمو دربیاره، حتی اگر غمگین تر از زندگی واقعیم باشه… چون بعدش یادم می افته وضعم خوبه!
اما بهترین اوقات، مال وقتیه که رویاها به معنی واقعی رویا می شن! پرواز می کنن به هر جائی که آرزوی رفتنش رو داری! چشمات رو می بندی و می ری به اوج بلندترین قله های آرزوت! به ذهنت اجازه می دی قد کشه ای بکنه و نفسی بکشه از این هوای دودآلود زندگی واقعی! و وقتی چشمات رو باز می کنی… آرامش هنوز همراهته!

گروه ABBA برای بار اول این ترانه رو خوند… یه لالائی قدیمی که فکر می کنیم اصلش ایرلندی بوده…
اما بازخوانی گروه Westlife واقعاً بی نظیره! با اون گروه کر و ارکستر جادوئی، واقعاً می بردت به اوج رویاهات!
یادت می افته این رویاها چقدر می تونن نجات بخش باشن.. و چقدر در عبور از سختی های زندگی واقعی کمکت می کنن…
این شما و این هم کار بی نظیر گروه WestLife به اسم I Have A Deram….

DOWNLOAD

[Bryan:]

I have a dream (have a dream), a fantasy (fantasy)
To help me through (help me through) reality (reality)
And my destination (destination) makes it worth the while
Pushing through the darkness
([Mark:] pushing through the darkness baby)
Still another mile

[Shane:]
I believe in angels
Something good in everything I see
([Mark:] everything I see yeah)
I believe in angels
([Mark:] I believe in angels )
When I know the time is right for me
([Mark:] time is right for me)
I’ll cross the stream – I have a dream

I have a dream (oh yeah), a song to sing(song to sing)
To help me cope with anything
If you see the wonder (if you see the wonder) of a fairy tale (of a fairy tale)
You can take the future even if you fail (yeah yeah yeah yeah)
I believe in angels
Something good in everything I see (everything)
I believe in angels (yeah)
When I know the time is right for me (right for me)
I’ll cross the stream (cross the stream) – I have a dream (have a dream)
I’ll cross the stream (cross the stream) – I have a dream

[Mark:]
Oh

در مدح موسیقی…

گاهی توی زندگی شرایطی پیش میاد که سخته… سخت به معنای واقعی!
نیاز به توضیح نیست، همه مون گاهی تجربه اش کردیم… اون بن بست دوست نداشتنی… اونجا که بهترین انتخاب هات، بین بد و بدتره…
توی چنین مواقعی همیشه یه چیز به داد من رسیده… موسیقی!

یه فولدر درست کردم به اسم Best Songs Ever… با کمک یه دوست عزیز دارم آروم آروم پرش می کنم… پر از آهنگ هائی که توی چنین مواقعی دوست دارم بهشون گوش بدم… آرامش بخشن، انرژی بخشن…
و خب… مگه می شه من چنین منبع محشری داشته باشم و با شما shareش نکنم؟ 🙂
اولین آهنگ این فولدر که جداً برام عزیزه اسمش هست I Hope You Dance… بازخوانی بی نظیر Ronan Keating از ترانه ای که برای بار اول Lee Ann Womack خونده…
این آهنگ بدون شک پر از امیده… عین داروی ضدافسردگی برای مواقع ناامیدی شدید توصیه اش می کنم!!

DOWNLOAD

I hope you never lose your sense of wonder
You get your fill to eat, but always keep that hunger
May you never take one single breath for granted
God forbid love ever leaves you empty handed

I hope you still feel small when you stand beside the ocean
Whenever one door closes I hope one more opens
Promise me that you’ll give faith a fighting chance
and when you get the choice to sit it out or dance,
I hope you dance, I hope you dance

I hope you never fear those mountains in the distance
Never settle for the path of least resistance
Livin’ might mean takin’ chances, but they’re worth takin’
Lovin’ might be a mistake but it’s worth makin’
Don’t let some hell bent heart leave you bitter
When you come close to selling out, reconsider
Give the heavens above more than just a passing glance

And when you get the choice to sit it out or dance,
I hope you dance (time is a wheel in constant motion always)
I hope you dance (rolling us along)
I hope you dance (tell me who wants to look back on their years and wonder)
I hope you dance (where those years have gone)

I hope you still feel small when you stand beside the ocean,
Whenever one door closes I hope one more opens,
Promise me that you’ll give faith a fighting chance,
And when you get the choice to sit it out or dance,

dance (hold for 2 4 counts), I hope you dance,
I hope you dance (time is wheel in constant motion always)
I hope you dance (rolling us along)
I hope you dance (tell me who wants to look back on their years and wonder)
I hope you dance (where those years have gone)
(tell me who wants to look back on their years and wonder)
(where those years have gone)
(wait 8 4 counts)

عشق آمد و…

پیش درآمد:
مدتیه بدلیل شرایط خاصی که برام پیش اومده، ذهنم خیلی آشفته است… دوست عزیزی بهم پیشنهاد داد با یه سری تکنیک ها و تمرین های ساده ذهنی، کنترل افکار مثبت و منفیم رو شروع کنم و خودش توی این مسیر قدم به قدم داره همراهیم می کنه…
هر از چندگاهی تمرین هائی رو بهم می ده که با اونا آسه آسه راه بیفتم و بتونم احساسات و افکارم رو کنترل کنم…
آخرین تمرینش خیلی جالب بود… یه بیت شعر برام اس ام اس کرد و گفت فردا توی وبلاگت در موردش بنویس…
و بنده هم مثل همیشه فقط گفتم… چشم!
.
.
آدمی گر ایستد بر بام عشق / دستهایش تا خدا هم می رسد

توی نگاه اول این شعر یه مفهوم آشنا رو بیان می کنه… همون داستان تبدیل عشق زمینی به عشق ملکوتی… اما برای من که همیشه می گفتم عاشق نبودم، نیستم و نخواهم بود؛ مسئله یه کم پیچیده تره، چون توی اصل مطلب مشکل دارم!
همیشه فکر می کردم عشق حماقته… چون توی دلش وابستگی رو داره، دلشوره رو داره، غم های بی دلیل رو داره، حتی گاهی جدائی رو داره… اصلاً هم قبول نداشتم که اون شیرینی لحظه های عاشقی به این رنج ها می ارزه! الان هم درسته دارم از فعل زمان گذشته استفاده می کنم، اما دلیلش این نیست که نظرم عوض شده، فقط دارم از بالا و به دیده شک به این مسئله نگاه می کنم!
به نظر شخصی من، دوستی، خیلی خیلی باارزش تر از عشقه! دست و پاگیر نیست، آزاردهنده نیست، تند و داغ و آتشین نیست، معقوله، منطقیه، مبتنی بر عقله و بعد از عقله که احساس وارد عمل می شه و ایمان داشتم که توی یه رابطه دونفره باید اول با هم دوست بود و همدیگه رو فهمید و درک کرد… عشقی که امروز تند و آتشین باشه و 2 سال دیگه سرد بشه، به چه درد می خوره؟
چند تا ازدواج می شناسید که بعد از چند سال اون شور و شوق اولیه رو حفظ کرده باشن؟… حتی روانشناس ها هم می گن باارزش ترین مرحله زندگی مشترک مال وقتیه که از اون فاز عشق و شور و مستی می گذرن و می رسن به اون دوستی عمیقی که دو نفر رو به یه نفر تبدیل می کنه! که متاسفانه به جز در سنین بالای 50-60 سال مشاهده نشده! 😐
من می گم چرا از اول هدفمون رو نذاریم روی چنین چیزی؟ چرا نخوایم توی 30 سالگی با همسرمون یکی بشیم و همدیگه رو درک کنیم؟ می دونم سخته، اما من می خوام ممکنش کنم! و اگر عشقی قرار باشه توی زندگی من باشه، تعریفش این یکی شدنه است.. این درک متقابله.. این احساس عمیقیه که نمی سوزونه، بلکه آرامش می ده!
و باور دارم، اون عشقی که آدم رو به خدا می رسونه، اون چیزی که باعث تعالی روح یه شخص می شه هم همینه، نه اون احساسات تند و تیز و تپش های قلب و صورت های گل انداخته!

شاید اشتباه کنم، شاید هیچوقت بهش نرسم و همه عمرم رو بدنبال چنین آرامشی، چنین درک و فهم و یکی شدنی، چنین عشقی، هدر بدم… اما می دونم که عمرم رو در جستجوی چیزی گذروندم که حقیقتاً بهش ایمان دارم!
.
.
آخرنوشت:
اسم اون دوست نازنینم رو نمیارم، شاید نخواد! اما عاشقتم! همین حرفای کوچیکی که به زور از زیر زبونم می کشی بیرون، از باری که روی دوشمه خیلی کم می کنه! مرسی!

!Brand New

آدمیزاد موجود پیچیده ایه! اینقدر که بعضی وقتا حس می کنم بعنوان یه آدم، 90% وجود خودمو نمی شناسم!
یه فرد، از دید من ساخته شده از یه سری خصوصیات ظاهری، یه سری خصوصیات اخلاقی و میزان خیلی خیلی زیادی احساسات مختلف… قسمت اول که زیاد نیاز به اکتشاف نداره، اما قسمت دوم و سوم خیلی Trickyه!
مثل یه گوشی موبایل می مونه که کلی آپشن داره که بصورت دیفالت فقط یه سری هاش فعاله، اما تو یه موقعیت هائی می بینی که اوووووووه! چه امکانات خفنی داشت و من نمی دونستم!
بعضی احساسات هستن که حتی نمی شه براشون اسم گذاشت… نه مثبتن، نه منفی… گیجن، گنگن، تازه ان… هر چی هستن، تا بحال تجربه شون نکردی و یه روز از خواب بیدار می شی و می بینی ازشون سرشاری!
مدتیه احساسات تازه رو تجربه میکنم که نمی شناسمشون! گیجم می کنن و کلافه! نمی فهمم چه مرگم شده! حالم ازشون بهم می خوره! می خوام از دستشون فرار کنم به روزای عادی خودم…
یعنی حتی فکرشم نمی کردم یه روز دلم برای روزمرگی تنگ بشه!
ولی شده! 😐

!A Walk to Remember

من اصولاً راه رفتن رو خیلی دوست دارم…
وقتی کلافه ام، وقتی کسلم، وقتی حوصله ام سر رفته… فقط کافیه کفش و کلاه کنم و برم بیرون به هوای هر چیزی و یه کم راه برم… در و دیوار رو نگاه کنم، مردم رو نگاه کنم، مغازه ها رو نگاه کنم… کلی حالم جا میاد! (البته همین که همت کنم و از خونه بزنم بیرون، خودش پروسه ایه ها!!)
اما از همه بیشتر راه رفتن توی مناظر رویائی رو دوست دارم!
بعضی عکسا هستن که آدم اصلاً تماشاشون که می کنه دلش می خواد مری پاپینز بشه و بپره توشون! توی اون فضای زیبا قدم بزنه و نفسسسسسس بکشه!
امروز سه چار تا از این عکسا رو توی گودر پیدا کردم.. گفتم این حس مری پاپینزی رو باهاتون شریک بشم…

کی میاد بریم اینجاها پیاده روی که با هم زنـــــده بشیم؟…

چلوکباب!

اون خونه قدیم قدیمیه که بودیم، یه همسایه داشتیم، خانوم خیلی بانمکی بود! یه زن سر و ساده و دوست داشتنی…
بعد بعضی وقتا یه چیزائی می گفت کلاً خیلی باحال بود!
یه بار می گفت اگر هوس چلوکباب کردی و دم دستت نبود، روی چلوکره، سماق بریز و با پیاز بخور، 99% لذت چلوکباب خوردنو می بری! 😆

چند روز پیشا یاد این حرفش افتاده بودم…
با یه نگاه به دور و برمون، خیلی ها رو می بینیم که توی همه زندگیشون، هیچوقت همت نمی کنن برن دنبال خود چلوکباب و به همون چلوکره و سماق راضی می شن… هیچوقت لذت واقعی رو از زندگیشون نمی برن…
دلم برای خودمون می سوزه… 90% مواقع، به جای اصل، به بدل راضی می شیم…
من به این نمی گم قناعت… به بیشتر خواستنش هم نمی گم زیاده خواهی… از نظر من، بیشتر خواستن یعنی همت داشتن، تلاش کردن، سختی کشیدن…. و آخرش رسیدن به اون لذت واقعی!
اصلاً اگر قرار بود همیشه به همون چیزی که داریم راضی باشیم، پس هدف زندگیمون چی می شه؟
اگر من نوعی، همینی که الان هستم برای کافی باشه، یعنی باقی عمرمو باید درجا بزنم و همین چیزی که هستم رو تکرار کنم؟…
من چلوکره ی خالی نمی خوام… من به این چیز کم و دوست نداشتنی که دارم قانع نیستم…
من تلاش می کنم، سختی می کشم، می جنگم، تا برسم به اون حداقل چیزی که از زندگی حقمه!
یه پرس چلوکباب سلطانی دبش، تو رستوران البرز! :mrgreen:
.
.
.
بعداً نوشت: ای وای! درست امروز باید چنین چیزی رو پیدا کنم! چنین شعری… که با تک تک تارهای احساس آدم سر و کار داره و به لرزه میندازدشون!! [Click]

ضلع سوم!

بهش می گن پنجره جوهری، یا اسم مسخره ای شبیه این!
ضلع اول اون مشخصاتیه که داریم و خودخواسته از بقیه پنهان کردیم، ضلع دوم اون خصوصیاتیه که خودمون می دونیم اما بقیه ازشون بی خبرن و ضلع سوم که منشاء خیلی مشکلاتمونه، خصوصیاتیه که داریم و دیگران می دونن، اما خودمون بی خبریم!
ازم پرسید بذار ببینم چقدر خودتو می شناسی… یه چند تا خصوصیت مثبتت رو بگو!
فکر کردم، فکر کردم، فکر کردم… خودمو کشتم تا 2 تا چرت و پرت تحویلش دادم… سر تکون داد و گفت اعتماد بنفست کجا رفته؟ بعد شروع کرد 7-8 تا خصوصیت خوبمو گفت که 4 شاخ موندم… یعنی اینا مثبته؟ مال منه؟

اومدم خونه… یه خرده گیج ویج بودم… گفتم بذار ببینم بقیه چی می گن! یه sms برای دوستای نزدیکم زدم: سه تا از خصوصیات مثبت منو بگو… مهمه ها، جدی بگیر!
فکر نمی کردم جدی بگیرن، اما بعدش sms بود که پشت sms میومد! نتایجش خیلی جالب بود…
یه چند تاش رو می نویسم ببینید!

آتوسا- مهربون، دست و دلباز، خوش صحبت
آزاده- با اعتماد بنفس، معمولاً مهربون، فقط گاهی خشن با زبون تند!، بسیار فعال!
میلاد- بی پروا، مهربون، دقیق، با پشتکار
سارا- باهوش، خوش مشرب، زبل! (البته بعدش هم اضافه کرد: یکی دیگه اش یادم رفت! اسفندی هستی… یعنی می خوام ببینم کسی جرات داره در مورد اسفندی ها بد بگه؟ همه شون دسته گلن!)*
مهشید- سلام، دوربین مخفیه؟ :mrgreen: هدائی، به نظر من تو یه دختر باهوشی، رکی، نه خیلی مهربونی نه خیلی خودخواه، یه کم تنبلی ولی یه چیزی رو بخوای سمج و زرنگ می شی، منطقی هستی نه رویائی، سلیقه تم خوبه ولی از جلب توجه و زرق و برق خوشت نمیاد. گفتی 3 تا؟ انشا نوشتم! :mrgreen:
فاطمه- سلام عزیزم، سال نو مبارک! چی شده؟ برای چی می خوای بدونی؟ مگه خودت نمی دونی؟ به نظر من تو خیلی شاداب و مهربون و پر از احساس زندگی هستی!

اگر هم پر از احساس زندگی نبودم، بعد از این smsها شدم! خودشیفتگی هم عالمی داره ها! 😆
ولی جدا از شوخی… جداً آدم گاهی خودش نمی دونه شخصیتش چه ابعاد جورواجوری داره! فقط نمی دونم جرات دارم حالا براشون sms بزنم بگم سه تا خصوصیت منفی من رو هم بگید یا نه!!
.
.
.
* آیا لازم به ذکره که سارا خودش هم متولد اسفنده؟ :mrgreen: