افسانههاي یونان مي گويند که «پاندورا»، نخستین زنی بود که آفریده شد و خدایان صندوقچهای به او سپردند که در آن همۀ بلایا، غمها، شومیها و مصیبتها محبوس بود. میگویند پاندورا یک روز از سر کنجکاوی جعبه را باز گرد و مصیبتها و غمها از آن بیرون آمدند که تا ابدیت دامنگیر انسانها شوند. پاندورا وقتی به اشتباه خود پی برد، صندوقچه را بست، اما دیگر دیر شده بود و تنها «امید» در جعبه باقی ماند که مایه ي آرامش و تسلای نوع بشر باشد.
درقرن بيستم يكبارديگر ارنست بلوخ، فيلسوف آلماني، اميد به عملي كردن اوتوپي رامطرح نمود. فارغ از آنكه چقدر با فلسفه و نگاهش موافق باشم يا نباشم. فلسفه او، فلسفه اميد، وجدان فردا و وجدان آينده است. او مي نويسد اميد را نبايد هيچگاه نااميد كرد. موضوع اصلي فلسفه بايد كمك به برقراركردن يك وطن، يعني يك اوتوپي باشد. انسان در ميانه راه است، درراهي بسوي وطن و اوتوپي .به نظر او روشنفكر بايد هميشه ازحصار نااميدي عبور نموده ودر حوزه اميد به اوتوپي وارد شود، وباگذار ازمرز واقعيات موجود، امكانات جديدي راكشف كند. بلوخ درهمه جا درس اميد ميداد. اودركتاب “اصل اميد“ مينويسد، تنها وطن رويايي اش در دوران كودكي ،اميد بود، اميد به آينده، اميد به يك اوتوپي.
اميدوار شدن و دوباره نااميد شدن. ترس اين روزهاي ملت من است. ترس مردمي است كه شكست را بر نمي تابد و از نااميد شدن مي هراسد. نا اميد شدن- دوباره نااميد شدن- آنقدرها ترسناك هست كه ملتي را به قهر با سرنوشت و به دست كشيدن از تلاش وادارد.
ملتي كه از نااميدي مي ترسد بذر اميد را در دلهايش نگاه نميدارد.
روانشناسي مي گويد موقعيت هايي هست كه در آن گير كرده ايم. درست نيست. راضي كننده نيست. خوب و متوسط هم حتي نيست اما به آن خو گرفته ايم. «پايداري» دارد. از اين پايداري كندن- كه لازمه هر تغيير و پيشرفتي است- گاهي آنقدرها دردناك است كه از آن نميكنيم كه در همان منجلاب ميمانيم چرا كه پايداري به ما حس امنيت كاذب ميدهد.
ترموديناميك مي گويد به وجود آوردن هر نظمي از دل بي نظمي، كار مي خواهد. كار و تلاش و به تغيير نشستن را بايد از خود آغاز كرد. اميدوار شدن يعني از آن «پايداري» ناميمون كندن. يعني جلورفتن و كار كردن. يعني پويايي و حركت.
يادمان باشد كه «نوميدان را معادي مقدر نيست».
بیان دیدگاه