اطلاع‌رسانی

من عاشق همه‌تونم، ولی بیایید دیگه از من پسورد نخواید.
shakhodom.wordpress.com
منتظر یه رادیو هم باشید، البته من بلد نیستم باید چی کار کنم ولی چون ایده‌ش تو سرمه تا عملی‌ش نکنم آروم نمی‌شینم. هر کی می‌خواد کمکم کنه کامنت بزاره، دمش هم گرم. ولی این رادیوی من و احتمالاً یک نفر دیگه‌ست و متاسفانه همکاری فقط در زمینه‌ی راه اندازی خواهد بود و نه تولید برنامه.
ارادت

ولی من گوجه‌خوارم

ویدئو

ما که یکی دو تا معاشر بیشتر نداریم.
تازگی می‌فهمم پدر مادرم خیلی حوصله‌ی مهمان دارند. و برای مهمان‌ها ذوق می‌کنند و ما را مجبور می‌کنند تا وسایل ضروری مان را از روی پیشخوان آشپزخانه که اصلاً به این گندگی طراحی شده برای همین کار ِ گذاشتن وسایل ضروری، برداریم. از دو ساعت قبل از مهمانی مادرم میوه‌ پیوه‌ها را می‌چیند توی ظرف می‌گذارد روی میز و روی شیرینی خشک‌ها هم نایلون زیلوفون-اسمش همین است مگر نه؟ اگر اسمش همین است چقدر سخت است و اگر این نیست پس چیست؟-می‌کشد. مثل چلو کبابی‌هایی که تازگی یاد گرفته‌اند پیاز را حلقه حلقه ببرند و بعد رویش را این طوری نایلون بکشند. سازمان انجمن جهانی دفاع از پیاز‌ این جنایت را در حق پیازها محکوم به شکست کرده است. ولی سازمان جهانی شیرینی خشک‎‌های معمولی هیچ موضعی نسبت به این جنایت در پیش نگرفته. شاید اگر معاشر بیشتری داشتیم همه انقدر زود آماده نمی‌شدند. پدرم که سر ریشش را زدن دوست دارد یک به یک همه را دق بدهد و با همه نوک به نوک شود، تندی می‌رود ریشش را می‌تراشد. چون دوست دارد مهمان ها فکر کنند ما کس ِ محض می‌گوییم، وقتی غر می‌زنیم که پدرمان پدرمان را با دسته‌ای خودش در آورده. بعد جفتشان می‌نشینند جلوی بی‌بی‌سی و می‌گویند چرا نیامدند؟ چرا نیامدند؟ یا مادرم با یک یک حالت وحشت‌زده در صورت-جیغ مونش-ممکن است اضافه کند نکند گفتند شام می‌آیند من حواسم نبوده؟ بعد  به من نگاه می‌کند و منتظر می‌شود چیزی بگویم که هنوز نمی‌دانم چیست ولی به زودی کشفش می‌کنم. چیزی که معمولاً می‌گویم این است که فوقش می‌روم پیتزا می‌گیرم. ولی من که هیچ وقت نیستم، و اگر هم باشم دوست دارم یک بار که من خانه‌ام ببینم پیک می‌آید در خانه‌ی ما و غذا را می‌آورد. وقتی من خانه هستم، پیک منم، گوش بده عربده را دست منه بر دهنم.

خاله شهلا و زن سابق برادر مرحومش و پسر برادر مرحومش. اگر برادر مرحوم شود آیا سابق به حساب می‌آید یا فعلی؟ همین عید هم مرحوم شد. و خاله شهلا توی مسجد یک کارهایی کرد که همه‌ی قسمت مردانه به هم نگاه کردند. مثلاً داد کشید و جیغ زد و حدس می‌زدم چنگ هم به صورتش می‌انداخت و چند بار نفرات مختلفی از فامیل را متهم کرد که آن‌ها بودند که برادرش را کشتند. و در تمام این لحظه‌ها آن کسی که از طرف مسجد می‌آید نوحه بخواند و تسلی بدهد در یک رقابت ناخواسته با او افتاد و هر دو صدایشان را بالاتر می‌بردند و اگر ما در فامیل‌هایمان موجی داشتیم چی؟ بعد چند دقیقه سکوت برقرار شد و قاری هم صدایش را  پایین آورد و فکر کرد پیروز میدان او بوده، اما یادم هست که خاله شهلا بعد از چند دقیقه رعایت سکوت، با صدای بلند داد زد که لطفاً همه بیشتر چایی بخورند چون که داداشش خیلی چایی دوست داشته. در این هنگام مدعوین همه به هم نگاهی انداختند با محتوای مضمونی «معلوم است که خیلی چایی دوست داشته».
من از حمام بیرون آمدم، صدای مهمان‌ها را شنیدم، باید می‌رفتم بیرون. همه یکدست مشکی پوشیده بودند. همه را به ترتیب قد بوسیدم-دروغی-خاله شهلا گفت چه عجب این ریش‌ها را تراشیدی یک جا ماند ما بتوانیم تو را ببوسیم. گفتم صبح تراشیدم. گویی به من الهام شده بود شما می‌ایید. چون که من باید با مزه باشم. برایت، اسکاچ. پدرم وسط‌هاش ازم عصبانی شد و گفت چرا آن فاکتور لعنتی تعمیر ماشین را نمی‌آورم تا او هم ببیند؟ گفتم می‌یارم می‌یارم، یادم می‌رود. ولی واقعاً یادم نمی‌رود، هر بار توی ماشین چشمم به فاکتوره می‌افتد فکر می‌کنم تنها کسی که او را می‌خواهد پدرم است. اگر فاکتور را ببرم بالا پدرم خوارم را می‌گاید و به اندازه‌ای کافی اعصابم خاکشیر هست که خاکشیر شدن بیشترش را نخواهم. همه چی را می‌گوید من پارسال تعمیر کردم. این یعنی یادش نیست که شش سال است از خانه بیرون نرفته چه برسد به این‌که ماشین را هم ببرد تعمیرگاه. پس این یعنی فراموشی دارد. اما هیچ وقت یادش نمی‌رود که از من نوشابه یا فاکتور نخواهد، این یعنی خودش را به فراموشی می‌زند. بعدش خاله شهلا گفت من شبیه برادرش شهریار هستم. و مادرم گفت که عمه‌م هم می‌گوید که من شبیه پدرم هستم .که همانطور که میدانید می‌شود داداش عمه‌ام. یک دفعه این که من شبیه کی هستم از همه جلو زد و کاپ موضوع مهم را در دستانش گرفت. مادرم می‌گوید این شبیه من است-و منظورش از این من هستم-و اینکه می‌گویند من شبیه پدرم هستم …هِه. دیگر ادامه نداد. این حقی بود که برای خودش محفوظ می‌دانست. من زاییدمش پش شبیه من است. پدرم می‌گوید که مهم نیست شکل کی هستی، مهم این است که عاقبت به خیر شوی و بعدش هم رو به آسمان می‌کند و می‌گوید خدایا.  بعد به زمین یا به هر جای معمولی دیگری نگاه می‌کند که دست چشمش به آن می‌رسد.

 

waiting for your knock dear on my old front door

ویدئو

هشت روز نبودم و خبر هم نداشتم توی حسابم پول هستش یا نیستش. ولی فکر می‌کردم هستش و اسم این خوشبینی مفرط نیستش، این محق دیدن خود در اتمسفر زمین یا به عبارت دیگر تفکر منطقی در سطح کره‌ی خاکی است.-حقش بود می‌نوشتم استش- دم بانک پارسیان پیاده شدم و رفیق قد بلندم رفت میدان سرو تا رفیق‌های کوتاه‌ترش-فیفتی فیفتی احتمل یحتمل احتمال/فواید عربیک- را جمع کند ببرد کلاردشت. یک نفر جلویم بود. نقطه ضعف دستگاه‌های پول‌پرداز این است که همیشه یکی جلوی شماست و وقتی نوبت شما می‌شود یکی هم پشت شماست و این یعنی تعذب بیشتر. حالا ژاپنی ها دارند روش کار می‌کنند که اگه یکی توی صف بود آدم رغبت نکند برود پشتش. رفتم کارتم را کردم تو، موبایلم را در آوردم، شماره حساب آقا شمس را سه تا سه تا وارد کردم. یک نفر آمده بود پشتم و من مقام معذب شده بودم. آیا آقای شمس اسمش این است؟ بله همین است. آیا مایل به ادامه‌ی کاری که شروع کرده بودم هستم؟ هستم. پس بله را کلیک کن. بله را کلیک کردم. آیا می‌دانید بسیاری از کلاه‌برداران شما را تشویق می‌کنند تا هنگام کار با دستگاه‌های پول‌پرداز از زبان فارسی استفاده نکنید، از زبان انگلیسی استفاده کنید؟ نه خیر نمی‌دانستم. موجودی شما کافی نیستش، برای چی فاک آف نمی‌کنید؟ حسابم را چک کردم توش اندازه‌ی سیصد هزار تومن پول بود. فکر کردم ما سال چهل و دو با سیصد هزار تومن کامپیوتر آر اس تی دویست و هشتاد وشیش رایانه ساز خریدیم، آن هم از کی؟ از عموم. باهاش سایبرایا بازی می‌کردیم. بعداً پدرم فهمید صد تومن کامپیوتره را گرانتر خریده، و رفت مدعی ال عموم شد. ولی بعد دید عموم هم گرفتار بوده که این طوری و اگر هم گرفتار نبوده ترجیح داد این طوری فکر کند که گرفتار بوده. برداشتم زنگ زدم به نون ف -که منشی است- گفتم ببینید من الان خیلی عصبانی هستم و می‌خواهم زنگ بزنم به رییس یک دست دعوا کنم. کنم؟ الان موقعیتش هست؟ گفت چرا محل کارم را ترک کرده‌ام ؟ گفتم چون اگر ترک نمی‌کردم نمی‌توانستم تا این‌جا بیایم ماشینم را تحویل بگیرم. گفت بلاه بلاه بلاه و من هم گفتم ببینید من اصلاً شوخی ندارم و الان بیست اردیبهشت هستش و من هم آبرویم جلوی تعمیرکار ماشینم رفته-الکی-چون یک نفر چقدر می‌تواند بدبخت باشد که نتواند پول تعمیر ماشینش را بدهد ، آن هم از درآمدی که حلال به دست آمده. و این وضعیت قابل ادامه نیست. و اگر باشد هم من قصد ندارم ادامه‌اش بدهم. و تق گوشی را قطع کردم. بعدش نون ف خودش شخصاً بهم زنگ زد و گفت که آقا می‌خواهد با تو صحبت کند. گفتم خیله خب. سلام و احوال کردیم. بعدش آقا گفت تو مرخصی ساعتی گرفتی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم چون آمدم ماشینم را بگیرم و بعدش هم برم که برم. گفت من انتظار دارم در ساعت مشخص شده سرجای خودم باشم که وقتی می‌آید یک آدم زنده آن‌جا باشد که بتواند کار را پرزنت کند. گفتم پرزنت؟ گفت این وظیفه است و این‌ها. گفتم آهان پس وظیفه است، پس حالا که وظیفه بهترین موضوع دنیا برای نشان دادن ریخت و قواره‌ی آدمها به یکدیگر شده و من دارم باهاش تحقیر می‌شوم و عدم حرفه‌ای گری متهم…خوب است بگویم من وظیفه‌ام را خیلی خوب انجام داده‌ام و دیگر کسی نیست که به به چه چهش هوا نرفته باشد اما به خاطرش چقدر باید جلوی مکانیکم خجالت بکشم؟-الکی- خیلی زیاد و چقدر به خاطر این که وظایفم را درست انجام داده ام پول گرفته ام؟ هیچی ِ هیچی. دیدم آقا ساکت شد. گفتم ببینید من آدمی نیستش که موضوع ها را با هم قاطی کنم…بُل گرفت، چون که دیگر این یک مکالمه نبود این یک وسطی بود؛ بدون این‌که واقعاً کسی آن وسط باشد. گفت آهان خوب است که موضوع ها را با هم قاطی نکنی. گفتم ببینید من دارم می‌گویم که دارم می‌آیم آن‌جا تا بحث ها کنیم سر اینکه ایده‌ای که جمیعاً جمیعاااا بهش رسیده‌ایم تخمی نیستش …. و شما را راضی می‌فرستم خانه. یک مشتری دیگر می‌گیرید، ولی من این‌جا جلوی مکانیکم سکه‌ی یک پول شده‌ام. و سکه ی یک پول شدن بعد از پس زده شدن دومین چیزی است که در زندگی‌م آن را نمی‌خواهم. تعمیر ماشینم سه هفته طول کشید هشت روزش را که نبودم. و طبق مستنداتی که دانشمندان ژاپنی بنگاه علم پراکنی‌ام بهم ارایه داده‌اند؛ در تمام هشت روز نبودنم و سیزده روز بودنم آقا شمس مکانیک به کار کشت و تولید و چال کردن کس موش مشغول بود. بی ماشینی کشیدم و پایان نامه ام را از دست دادم. بی ماشینی کشیدم و ارتباطم با دوستانم کم شد. انقدر کم شد که انگار دیگر وجود نداشتم. بی ماشینی کشیدم و از تنها پس اندازم هم خرج کردم- تا قران ِ آخر -تا ماشینم بیاید روی پا و بی ماشینی کشیدم تا روایت کنم. بی‌ماشینی کشیدم و عاشقی از یادم رفت. بی ماشینی کشیدم تا با تاکسی ها آشنا شوم. می‌دانید از تقاطع جلال احمد تا شهرکغرب پانصد تومن می‌گیرند و از …امم…از شهرک غرب تا ته دادمان هم پانصد تومن میگیرند؟ و راننده های لال برون گراتر هستند؟ و بعضی از اننده‌ها دایراستریتز گوش می‌دهند یا گوش می‌کنند؟ به راستی کدام؟ در تمام این سیزده روز پدرم پرسید که به ماشین سر زده ام؟ چرا نزده ام؟ چقدر سر زده ام؟ بلد است؟ آدم خوبی است؟ از کدام مستراحی پیدایش کرده ام؟ دوو کار این‌ها نیست. پدرم فکر می‌کند دوو کار آدم فضایی هاست. و به نمایندگی‌های دزد خیلی اعتقاد دارد. پدرم نژاد پرست است از نژاد آقا شمس می‌پرسد. پدر من، مگر سگ است که نژاد داشته باشد؟ وقتی قرار بود هشت روز نباشم نمره‌ی آقا شمس را روی یک برگه که از تقویم کندم نوشتم. نوشتم اوستا شمس مکانیک شماره: نهصد و دوازده فلان فلان فلان، فلان بیسار، فلان بهمان بیسار. با آبی نوشتم. این را از قصد نوشتم گذاشتم برای مادرم و به داداشم گفتم نمره ی اوستا شمس را نوشتم گذاشتم کنار تلفن و او هم گفت خیله خب. گفتم به مادرم بگوید و ازش بخواهد پی ماشین را بگیرد. اما نگرفته بودند. اصلاً برگه هه گم شده بود. هیچ وقت هیچ برگه ای در خانه ی ما گم نمیشود. ما برگه ها را نگاه میداریم. یعنی مادرم فکر می‌کند ممکن است من یک ایده‌ی خیلی نبوغ آسایی روی آن نوشته باشم و دور نمی‌ریزد، چون دو بار که یک برگه کسشر صرف را دور ریخت من جوری واکنش نشان دادم که در دهه شصت دختران شانزده ساله وقت دیدن بیتلز واکنش نشان می‌دادند. پدرم هم کلاً هیچ چیز را دور نمی‌ریزد و دوست دارد ما را در اجسامی که جمع میکند دفن کند. ولی این یک تکه کاغذ گم شده بود و اگر من توی این هشت روز می‌مردم دیگر ماشین ما مال آقا شمس می‌شد. آقا گفتند که به حسابداری می‌گویند با من تماس بگیرند. حسابداری تماس گرفتند. منفجر شدم و از دیالوگ پالپ فیکشن استفاده کردم، گفتم من از شدت عصبانیت شبیه ابر قارچی شکلی هستم که بر اثر افتادن بمب روی هیروشیما پدید آمد. نمیدانست چه بگوید. یا بهتر بگویم چه داشت که بگوید من هم عصبانی بودم، هم داد می‌زدم، هم پرت و پلا می‌گفتم و هم آماده بودم تا یک کس کوچولو بگوید تا فحش خوارمادر بدهم. میگفت ما سه روز به شما بدهی داریم و از این دست کسشعر ها، گفتم ببین به من کسشعر تحویل نده، چون من که تحویل گیرنده ی کسشعر نیستم، هستم؟ نیستم. گفت لحنم طلبکارانه است گفتم چون پول طلب دارم. و در ثانی لحن بدهکارانه هنوز اختراع نشده. اما این لحنی که او داشت کاسبکارانه بود. و برای همین است که نباید برای کسی کار کرد. چون منکر حضورم سر کار شده بود هی جریحه دار تر میشدم. گفتم من از سال هشتاد و چهار برای جاهای مختلف دارم کار میکنم و هیج وقت تا به حال این طوری حقوقم زیر پا -یا کون؟-گذاشته نشده بود ولی من چون که بزرگوارم از این رفتار زشت چشم پوشی میکنم، و اگر تندی کردم هم قصدم اساعه ادب نبوده و فقط تندی بوده ولی سریعاً هشتصد تومن بفرستید به حسابم. بعدش من و من کرد. تا جایی که می‌توانست من و من کرد. و گفت خبر میدهد. چون که تراکنش دفتر از طریق اینترنت نمیتواند بیشتر از سه میلیون تومان در روز باشد و او خبر ندارد و بلاه بلاه بلاه بلاه بلاه….گفتم یعنی حقوقم را ول کنم و بروم از یکی قرض کنم؟ من و من کرد. رفتم منتظر توی ایستگاه نشستم. دو تا دختر آمدند نشستند آن سر نیمکت. هر هر کر کر. یک پراید سعی داشت بلندشان کند. دخترها چاق بودند و دست هایشان پفکی بود. اما فکر میکردند لاغرند و دستهایشان پفکی نیست. چقدر از دست پفکی بدم می‌آید و از لیس زدنش. پشت بند پرایده یک سمند وایستاد. هر دو زده بودند تو کار این دو تا. دوست داشتم شاتگانم را دربیاورم و همه را بکشم و بعدش پیرزنی که بین من و دخترها نشسته بود ازم تشکر میکرد و من هم میگفتم تشکر لازم نیست اعدامش کنید و او میگفت چی و من میگفتم پیچ پیچی اما جهان با فانتزی های ما تفاوت های آشکار دارد و این درس اولی است که از زندگیم گرفتم و درس دومی که از زندگیم گرفتم این است که با آدمی که سطحی است اما فکر میکند عمیق است نپرم، نه بپرم و نه بخوابم. درس سوم این است که همیشه از کاندوم استفاده کنم حتی اگر مجبور نبودم. و بقیه ی دروس برنامه شان متعاقبا توسط آمورش به شما ابلاغ می‌شود. دخترها می‌خندیدند. کسی که سمت شاگرد پراید نشسته بود پرسید چرا انقدر می‌خندید؟ یکی شان گفت چون که علف زدیم. این افتخار کردن دارد؟ ما داریم جایی زندگی میکنیم که مردم با علف زدن و بیان آزادانه ی استعمال آن روی نیمکت ایستگاه اتوبوس فخر کسب می‌کنند. کسی که سمت شاگرد سمندیه نشسته بود گفت چند. راننده ی سمند اسکل بود و جلوی ماشینش را به کون پراید چسبانده بود، میخندید و از کاری که می‌کردند دچار هیجان کاظم شده بود. شرط میبندم انقد زده بود بالا که داشت می‌شد. ایستگاه شلوغ تر شده بود و پرایدیه بی‌خیال نمی‌شد. یک نفر با شلوار و کفش پاره آمد گفت دربست پرایدیه گفت دربستست. دخترها به یارو گفتند توالت شور و او به آن ها گفت جنده و آن ها بلند تر خندیدند و گفتند مادرت است. و من و پیرزن بهم نگاه میکردیم او مجبور بود منتظر اتوبوس بماند و من هم مجبور بودم آنجا بنشینم چون اگر صحنه را ترک می‌کردم مثل کسی به نظر می‌رسیدم که زمخت نیست و صحنه را ترک می‌کند و چون با دو نفر آدم مهم در حیطه ی کاری م دعوا کرده بودم احساس میکردم اگر صحنه را ترک کنم آنوقت هر چه سلیطه بازی درآورده‌ام رویایی بیش نبوده. پرایده و دخترها و سمنده رفتند. و من و پیرزن کاپ استقامت را با هم نصف کردیم. آخرش زنگ زدم به رفیقم ، جواب نداد، زنگ زدم به آن یکی رفیقم گفتم داداش هشتصد تومن داری بریزی به کارت من؟ تا یکشنبه پست می‌هم. این یعنی این که برای خودم ددلاین تعیین کردم: تا یکشنبه پولت را می‌گیری یا می‌روی چچن بمب گذاشتن یاد می‌گیری. ریخت، رفتم آن سمت خیابان. من بودم و بانک و یک کابوی تنها که فکر می‌کرد اسبش آبستن حوادث است. تا مکانیکی پیاده رفتم. سید مردی بود که در کارها به آقا شمس یاری می‌رساند. گفتم آقا شمس این که راهنماش هنوز خرابه. گفت الان سید ترتیبش را می‌دهد. سید دستش را تا آرنج کرد زیر فرمان و یک چیز فیوز مانندی به اسم اتومات را بیرون کشید. جوری بیرونش آورد که اگر می‌گفت پسر است، باورم می‌شد. رفتم پیش آقا شمس. گفتم بیست و یک روز طول کشید و افزودم آقا شمس. گفت خیلی اذیت شدم. خیلی اذیتم کرد ماشینت. انگار مربی مهد کودک باشد و این ماشین هم بچه ی من باشد ولی من بهم برنخورد. گفتم ما هم اذیت شدیم. بعد گفت که چه کارهایی کرده و موتور رفته میدان قزوین. خب به تخمم که رفته میدان قزوین. گفتم هشت روز رفته بودم عسلویه که پول تعمیر ماشینم را جور کنم -الکی-و گفتم ایناها و به صورتم اشاره کردم -واقعی-و اگر آقاش شمس خانوم شمس بود و تخفیف می‌داد سک و سینه‌ی سوخته‌ی پوست پوست شده‌ی قرمز پرمزم را هم نشانش می‌دادم ولی گفتم حالا یکهو نگیرد انگشتم کند، آمادگی انگشت شدن توسط مکانیکم را بعد از پرداخت یک میلیون و هشتصد نداشتم. یک و هشتصد که سلفیدیم، انگشت هم بشویم؟ سید بهم گفت ماشینت خاموش می‌کند مواظب بود آقا شمس نبیند. سیبیل‌ها و چشم‌ها و صدای یک معتاد را داشت. اما هنوز سید بود. ده تومن بهش داده بودم . گفت اگر اتومات نو بندازی بیست و پنج تومن پایت در می‌آید اما اگر همین را درست کنی چی؟ هیچی همه‌ش ده تومن. من هم خر شده بودم. رفتم به آقا شمس گفتم، گفت ابداً نگران نباشم همه چی تحت کنترل است. جوری این را گفت که انگار به همه چی مثلث بود، متساوی الساقین. ماشینه را گرفتم و از مواضع نرم با آقا صحبت کردم، هم او عوض شده بود و هم من. گفتم فردا می‌روم شرکت تا ببینم به چی و چرا اعتراض دارد و پرزنتش هم می‌کنم و او هم قول داد مشکلم پی گیری شود و گفت انقدر سلیطه نباشم. رفتم سمت قیطریه، سمتی که دوستم بود. وقتی آمد ظریف بود. بغلش کردم. هم دل من و هم دل او تنگ شده بود. لازم نیست کاری کنم. لازم نیست حرفی بزنم. لازم نیست فکری کنم. از همه ی این‌ها قبلاً کرده ام و دیگر بس است. و بهتر است بگذارم حالا بقیه از مغز خودشان استفاده کنند. بعدش خواستیم برویم یک طرفی تا شاید حرفی بزنیم، اما ماشین خراب شد. و من میخواستم زنگ بزنم به شمس و به مولوی فحش مادر بدهم. و میخواستم زنگ بزنم به شمس و بگویم چقدر ازش متنفرم. انگار که دنده ی ماشین تو یک چونه خمیر قل می‌خورد. به دوستم گفتم بنشند پشت فرمان و پایش را روی کلاج بگذارد تا ماشین مثلاً خلاص باشد. و از یک پیک موتوری خواستم کمک کند اما زورمان نرسید. پس خواستم زنگ بزنم به شمس و فحشش بدهم اما آقا شمس گفت در حمام است و بهش فحش ندهم چون دوست ندارد وقتی در حمام است و دستش به جایی بند نیست فحش بخورد. بعدش دوستم شین بهم آرامش داد، چون که لبخند به لب داشت. و من فهمیدم که طرفدار شماره یک لبخند شین هستم. شین، اگر این را می‌خوانی، همیشه بخند، خب؟ و اگر نمی‌خوانی که بهتر، چیزی را از دست نداده ای. با هر کون دادنی بود، ماشین را هل دادیم، یعنی توی سربالایی و با گیربکس و روح ِ خراب. و بعد به شمس گفتم فردا می‌آیم دنبالت. یعنی که یعنی. او هم گفت چشم چشم چشم. و راه را بر فحش دادن من بست. و بعدش با شین رفتیم تجریش و من سی و هفت سال بود که نیامده بودم تجریش. مثل آقای هالو شده بودم که شهر را می‌دید. شین خاک شیر خرید اما من که گشنه بودم از سید مهدی آش خریدم و چون دستم می‌سوخت گفتم خاک شیرش را وردارد برویم توی سید مهدی کوفت کنیم و او هم گفت خب. و بعد با هم از چیزهایی صحبت کردیم که واقعاً اگر گفته نمی‌شدند دنیا نه جای بهتری می‌شد نه جای بدتری ولی بالاخره باید زمان را می‌گذراندیم. و هر چند اگر حرف نزنید هم زمان می‌گذرد ولی اگر حرف بزنید گذشتن زمان را تند یا کند می‌کنید. بعدش شین که در حقیقت می‌خاست من را مثل مادری که بچه اش را می‌رساند دم تاکسی ها ، برساند دم تاکسی ها که بعدش برود اما به آش و خاکشیر خوردن افتاده بودیم؛ گفت که میرود و من هم بروم. و من هم رفتم. انگار من دختر قضیه بوده باشم او پسر قضیه. قضیه؟ ولی من خیلی آسیب پذیرفته بودم، یعنی پولی توی حسابم نبود، با دو تا ادم مهم دعوا کرده بودم، یکی از دوستانم دیگر تلفن من را جواب نمی‌داد-و این لاشی بازی دیگر چه کوفتی است- و به رفیقم هشتصد تومن مقروض شده بودم ، یک نامه که آدم را یک جور خوبی دیوانه می‌کرد دریافته بودم ولی استرس هم گرفته بودم، کلاً از وقتی آفتاب سوخته شدم یک لحظه هم خوابم نمی‌برد و استرسی هستم و آهان پوست تنم هم درد می‌کرد و اممم…اممم… و اینکه حقوقم را نگرفته بودم را گفتم؟ نگفتم؟ خب حقوقم را هم که نگرفته بودم و بدتر از همه ماشینم دوباره خراب شده بود. مسافر کشه باهام طی کرد، گفت ببین این بالا نوشته توحید دو هزار تومن و ببینم که او این را ننوشته بلکه خود تاکسی رانی آمده نردبان گذاشته و نوشته و بعداً حرف نباشد، و اگر می‌خواهم سر گیشا پیاده شوم بهتر است دو هزار تومن داشته باشم. گفتم دارم. پی نوشت: کنسرت بزرگ گروه بزرگ ماکرز /ایندی بازا،فرنگی گوش کنا،خوشسلایق هرچه لایق،خوشگل پسندا،قند قزلآلا جیش بوس لالاها بیان پی نوشت ِ پی نوشت: این چیز اینام هستن، لنگتونز و اینا ولی خب من تضمین نمیکنم، ولی ماکرزو چی؟ تضمین میکنم

پاسداری شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

نوشته‌شده در Uncategorized | برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

آسمانی والیومی

دیگر قصد ندارم بجنگم که ببرم. اما دوست داشتم پدر و مادرم قدرت داشتند و کمکم می‌‌کردند تا من کمتر بجنگم.

نه به این دلیل که از جنگیدن بدم بیاید، و نه به این دلیل که از بردن بدم بیاید. از قصد کردن بدم می‌آید. هیچ کس یک آدم ناراحت را نمی‌خواهد. اما خانواده در این مورد یک استثنا به شمار می‌رود برای همین پدرم بهم نزدیک می‌شود و با دست‌های خشک و پیرش شانه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید آیا کمکی از دستش بر می‌آید. به نظرش من بیش از حد شبیه جوهر انغوزه شده‌ام. آیا ایدز گرفته‌ام که انقدر ناراحتم؟ نه پدر از دست تو کمکی بر نمی‌آید و من هم ایدز نگرفته‌ام. اما شاید بتوانم کمکت کنم. چیزی شده؟ کاری کردی؟ سر کار دعوا کردی؟ با دوست دخترت دعوا کردی؟ نه من با کسی دعوا نمی‌کنم پدر. پول داری؟ پول ندارم نه. الان که می‌خواهی بروی بیرون پول نداری؟ یا کلاً پول نداری؟ هم الان ندارم و هم کلاً. پدرم نمی‌تواند کمکی کند. چون خودش هم هیچ پولی ندارد، نه الان و نه در کل. دو هفته پیش سر میز ناهار خالی بست که ورزش می‌کند و باعث شد من و مادرم بخندیم و از او بخواهیم بس کند. من بهش یاد آوری کردم که از سال هشتاد و پنج دیگر هیچ کاری نکرده که بشود رویش اسمی گذاشت، علی‌الخصوص ورزش. گفت من پا دوچرخه نمی‌روم؟ گفتم در این خانه هیچ‌کس پادوچرخه نمی‌رود علی‌الخصوص تو. گفت پس کوری. گفتم آره کورم. گفت اگر بروم بهم چی می‌دهی؟ گفتم پنج تا پا دوچرخه هم بروی بهت ده هزار تومن می‌دهم. گفت ده هزار تومن؟!!!؟ پدرم تا مدت‌ها این دو اسکناس جدید یعنی پنج هزار تومنی و ده هزار تومنی را با تراول اشتباه می‌گرفت. او خیلی وقت است با پول سر و کار نداشته.

از سر میز بلند شد. میزی که قبلاً رویش ورق بازی می‌شد و مردهای سیبیل دار زمین و خانه‌هایشان را پشتش می‌باختند به هم. از من خواست باهاش بروم. برا ی همین بلند شدم. و توی راهرو پشتش قرار گرفتم. به آرامی رفت توی اتاقش من هم پیچیدم. گفت نگاه کن.  دراز کشید و پادوچرخه زد. با چشمانش که عینکش بهش بود بهم زل زد و با دهانش که دندانی درش نبود تا بیست شمرد، و بهم گفت باز هم برم؟ گفتم نه لازم نیست. من یک بازنده‌ی خوار و خفیف بودم. گفت پول را بده بیاد. دادم رفت. عصرش می‌خواستم بنزین بزنم و فقط دو هزار تومن توی کیفم بود. می‌توانستم برم بانک و از هشتاد تومنی که توی حسابم بود پول بردارم. اما دلم نمی‌آمد. چون زندگی خرج دارد. و تا ته برج هم مدیدی باقی مانده بود. اما رفتم سر دراور پدرمادرم. کشوی کوچک پدرم در بالاترین طبقه را کشیدم بیرون. دیدم اسکناسه چسبیده به چوب کشو. قبلاً که پول داشت هم پول‌ها را توی یک پاکت می‌گذاشت و همان جا قرار می‌داد. پدرم خواب بود. اسکناس را بدون احساس گناه کردن و دراماتیک شدن برداشتم. کشویش همیشه بوی خوبی می‌دهد، به خاطر ازدحام لباس‌های زیر و جوراب که با پودر شسته شده‌اند. کشوی پدرم کلاً جای جالبی بود و هست. هست چون چند وقت پیش که فهمیده بودم شورتی که می‌خواستم دانه‌ای پنجاه هزار تومن شده تصمیم گرفتم دیگر هرگز شورت نخرم. قبل از این‌که پدرم چاق شود، خواهرش از آمریکای جنایتخوار به اندازه‌ی کافی برایش شورت سفید و جوراب حوله‌ای فرستاده بود. شاید سایز جوراب های آدم‌های چاق و لاغر با هم فرق نداشته باشد، اما سایزشورتشان قطعا فرق خواهد داشت. رفته بودم سر کشوش و دست انداخته بودم تا از لا به لای لا‌یه‌های بسیار فشرده‌ی لباس‌های هرگز نپپوشیده شده توسط پدرم برسم به چیزی که دنبالش بودم.

دستم خورد به یک کیسه. کیسه را کشیدم بیرون یک کیسه‌ی سیاه بود. فکر کردم لابد باید تویش قرص باشد. اما قرص نبود، بازش کردم. کاندوم بود. اما کاندوم‌ها سفت سفت شده بودند. طرح جلد آن‌ها به سادگی کاندوم‌های امروزی نبود. این یعنی پدر و مادرم قرن‌ها است که با هم -و البته کسان دیگری- نمی‌خوابند. ممکن بود از دیدن ان پنج شش عدد کاندوم تاریخ گذشته‌ی متعلق به عصر انقراض سلسله‌ی پهلوی گریه‌ام بگیرد. کیسه را سر جایش گذاشتم. و دنبال شورت‌ها گشتم. یک جان هنری  و دو تا هینس برداشتم.

بعداً به پدرم گفتم پولی که بهت باخته بودم را بنزین زدم بعدش گفت تو گه خوردی ولی بعدش پرسید کدام پول؟ و بعدش که توضیح دادم کدام پول گفت خوب کردی.

پاسداری شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

نوشته‌شده در Uncategorized | برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

حلوای تن تنانی

گفت یعنی چی که می‌روم شمال ، گفت مگر ماها صاحب نداریم. گفتم مگر ماها سگیم؟ گفت پسره کجاست از صبح؟ گفتم به پیر به پیغمبر به من نمی‌گوید کجا می‌رود چی کار می‌کند. گفت راستش را بگویم چیزی می‌کشد. گفتم که بس کند چون که خسته شده‌ام از این‌که هر روز همین حرف‌ها را تکرار کنم. سرش را رو به آسمان کرد و گفت خدایا . گفتم پایش را بیاورد بالاتر. تمام پوست پای راستش دارد غلفتی کنده می‌شود. و خون مرده خون مرده هم شده است. خیلی ناراحت شدم. گفتم پات را دیدی؟ گفت که چی شده؟ انگار که نمی‌بیند چی شده و واقعاً هم نمی‌بیند چی شده من باید قبول کنم که پدرم بعضی چیزها را نمی‌بیند، که نمی‌خواهد. گفتم همین‌طوری بدتر می‌شود چرا رعایت نمی‌کنی؟ گفتم دیگر اوضاع مثل چند سال پیش نیست. من نیستم، کار دارم، مامان هم توانش را ندارد. با کی لج می‌کنی؟ گفت دکتر پماد داده است پماده را گم کرده‌ام باید دفترچه را پیدا کنیم بریم داروخانه بگوییم از این پماد بدهند. گفتم بابا اگر با پماد خوب می‌شد کسی از قند نمی‌مرد. هیچ پمادی هیچ موقعی در کار نبوده، و در کار هم نخواهد بود، این داستان ها را از خودش سر هم نکند. اگر پماد کاری می‌کرد، پای آقا همایون هم قطع نمی‌شد.

آقا همایون همسایه‌ی سابق و برادر صاحبخانه‌ی ما بود. بچه‌های صاحبخانه و داداشم که نفهم بود صداش می‌زدند عمو همایون. آقا همایون علاف بود و به مادر عسل  مستاجرش علاقه‌مند. آخرش مادر عسل سر همین علاقه‌مندی از آن‌جا بلند شد. آقا همایون همیشه تخمه می‌خورد و سیگار مگنای قرمز می‌کشید و وقتی بزرگتر شدیم صداش زدیم اسب آبی. او اکنون شیره‌ای است، یک پا ندارد و یک پای دیگرش را هم به زودی از دست خواهد داد و باید پوشکش کنند و اگر من این چیزها را می‌دانم به لطف عید دیدنی ای است که مادرم رفته است.

جورابش را کشیدم بالا. مادرم گفت شلوار کرم ده تا داشت و دو تاش را داده رنگ سرمه‌ای کرده‌اند. من گفتم ماما اما این سرمه‌ای نیست، مشکی است. مادرم گفت سرمه ای است و زرت و پرت نکنم. پدرم آرام به من کفت مشکی است، مشکی است. و سرش را هم تکان داد که خیالم جمع شود. واقعاً سرمه‌ای نبود. بعد یک پیراهن به پدرم پوشاندم. یک چیزی که خاله‌ام برایش از کانادا فرستاده بود و تا الان نپوشیده بودش چون به نظرش آستینش بی خودی دراز بوده و الکی گرم بوده. مادرم گفت این را مژی داده. پدرم گفت ازگلی نیست؟ گفتم نه ازگلی نیست. واقعاً هم نبود. خاکستری بود و روی سر آستینش با نخ به قرمز و سفید و خیلی ریز یک چیزی دو خته بودند. گفتم همین خوب است. دکمه‌های شکمش را بستم گفتم چاق شدی. گفت که شروع نکنم چون که اصلاً حوصله ندارد و انقدر سر خوردن یا نخوردن با هاش بحث نکنم چون که ضعف می‌کند که میخورد و من بلد نیستم با آدم مریض رفتار کنم، آن هم از سال هشتاد و پنج. گفتم خیله خب. اما نمی‌شد سر این چیزها بحث نکرد چون ده تا کمربند امتحان کردیم و اندازه‌اش نشد و آخرش مجبور شدم یازدهمی را ببندم. در حقیقت کمربند یازدهم قهوه‌ای بود و به لباس‌هاش نمیخورد. سگکش را در آوردم و از روی دوم کمربند که مشکی بود استفاده کردم. پدرم بهم گفت آفرین بعد برایش از میلیون ها جفت کفشی که در کمد دارد کفشی را در آوردم که به پایش بخورد. پدرم خیلی کفش می‌خرید. یک روز در سالهای خوب زندگی، که عموم خانه ما بود مادرم گفت مهرزاد بی برو کلکسیون کفش‌های مهرداد را ببین. عموم دید و چشم هایش گرد شد. پدرم گفت بعضی هاش را برای  منیر خریده است. یعنی مادرم. اما او نپوشیده. پدرم بی‌مزه بازی در می‌آوُرد-و هنوز هم می‌آوَرَد و من هم به او رفته ام در این زمینه-.

بعدش یک کاپشن بهاره بهش دادیم. اما راضی نبود رفت جلوی آینه گفت ازگلی شده است. بعد به قیافه‌اش نگاه کرد و گفت خدایا، چرا این شکلی شده است؟ اما خدایا جوابی به او نداد. بهش گفتم خیلی هم خوب شدی. گفتم کاپشن را دربیار بیا ژاکت بپوش قشنگ تر است. گفت ژاکت؟؟ یک جوری گفتزژاکت انگار بهش پیشنهاد کردم که سوار فیل شود و او بگوید فیل؟؟؟ گفت ژاکت گرم است. گفتم از گاپشن بهتر است. خوشگل تر هم هست. ژاکته را پوشید و خودش را رضایتمندانه برانداز کرد بعدش، مادرم گفت ژاکت زرشکی هم دارد و چرا نمی‌پوشد. چونکه ژاکت زرشکیه را خودش برای او خریده بود. اما این سورمه‌ایه را نه. گفت زرشکی؟ بعد زرشکی را تنش کردیم. عصایش را که در مهمانی ها دستش می‌گیرد دستش گرفت، شاید چون عصایش زرشکی بود از ترکیبی که به وجود آمده بود خوشش آمد. گفت من که جایی نمی‌روم؟گفتم چرا شاید بروم شمال. گفت خیلی ول شده‌ام. گفت نمی‌ترسم؟ تو این هوا؟ مادرم گفت هوا که خوب است. گفت پدر و مادر ندارم؟ گفتم چرا؟ یعنی چی؟ گفت یعنی این که ول شدی. ول شدی. مواظب خودت باش، چیزی نکش، کسی را حامله نکن، مریضی نگیر، جان من چیزی نکش، من را که دوست نداری، جان این-مادرم- چیزی نکش، مست نکن، احتیاط کن. بعد مادرم آمد گفت که خوب شده است؟ گفتم ماه شده است، چون که اگر کسی ماه شده بود باید بهش بگویید که ماه شده است. پدرم گفت وای، گفت با او جایی نمی‌رود. مادرم گفت وا. کفت چرا یشمی پوشیده؟ چه سبز بدرنگی. گفت خودش زرشکی و زنش یشمی …الان همه می‌گویند خانواده کسخل‌ها آمدند بیایید بهشان بخندیم.

پس تو فکر میکنی اگه خودتو بزنی به نفهمی بقیه رم زدی به نفهمی؟

یادت نیست نمیتونستم بخوابم؟ نه. دکتر اومد گفت چی شده؟ گفتم  نمی‌تونم رو این ورم بخوابم. درد دارم درد. دست زد، رفت یه چیزی آورد انقدر، از اون لا کرد تو جا انداخت. چی رو جا انداخت بابا؟ دنده رو جا انداخت. یعنی زد دنده سه؟ اِ لوس بازی در نیار توئم، گم شو اصن. من تا الان فکر می‌کردم تو مغزتو عمل کردی. مغزمم عمل کردم. پس دنده چیه این وسط؟ من دنده‌مو عمل نکردم؟ نه که نکردی. پس این‌جام بخیه واسه چی هستش؟ بخیه‌ای نیستش، کو بخیه؟ اِ برو بابا، خودتو زدی به نفهمی. شعور مردم رو نمی‌تونی ندیده بگیری که، دِ. شعور کجا بود، هی واینستا با من یکی بدو کنا، خسته‌م کردی از دیروز. بعد از توی پاکت سیگارش یک سیگار کوچک برداشت و گذاشت گوشه‌ لبش و چون می‌خواست فندک بزند مجبور شد آن یکی چشمش را ببندد که تا به تا نبیند. سیگار را روشن کرد فندک را به میز نزدیک کرد اما روی میز نگذاشت بلکه آن را با ظرافت پرت کرد روی میز، یک پک به سیگارش زد، سیگار را آورد پایین، دود را فوت کرد بیرون.

شام اول سال

این دیگر تبدیل به یک سنت شده که عموم و زنش- بچه‌هاشان ایران نیستند- هر سال روز اول بیایند این‌جا و شام را سبزی پلو  با ماهی بخوریم. امسال خاله شهلا هم آمد و با خودش زن سایق برادرش و برادرزاده‌اش را هم آورد، در حالی که دعوت نبودند. خاله شهلا دخترخاله‌ی پدرم است. بردرزاده‌اش کت شلوار و کراوات پوشیده بود. من مست بودم. داداشم هم دوستش را آورده بود. دوستش در دو ماه اخیر هم سگی  که از کودکی بزرگ کرده بود را از دست داده بود و هم مادرش را و دیگر هیچ کس را در این دنیا ندارد. حتی یک خاله هم ندارد. من مست بودم. آن‌ها توی اتاق فیسبوک می‌کردند. عموم بهم گفت موهایت خیلی ریخته. گفتم هر سال این را می‌گوید. می‌خواستم بگویم اصلاً دلم می‌خواهد موهایم بریزند. هر وقت من موهایم را کوتاه می‌کنم این را می‌گوید. این به خاطر این است که عمه نوشی فرستادن دارو را نصفه ول کرد و دوره‌ی درمان من کامل نشد و هر چی درست شده بود هم  بدتر ریخت. عمویم گفت خب الان بگویم بفرستد. گفتم نه اینی که می‌گویم برای پیارسال است. از کله‌ام بدم می‌آید. برای همین رفتم توی آشپزخانه و ویسکی ریختم ، لیوان پدرم را با سودای زیاد قاطی کردم. بهم گفت این که مزه‌ی آب می‌دهد اما برایم مهم نبود که مزه‌ی چی می‌دهد. مادرم دو جور ماهی طبخ کرده بود. یکی سفید و یکی فیله. فیله برای ماهایی که لوس هستیم و از تیغ بدمان می‌آید. خاله شهلا گفت که من هنوز هم دوست دارم هم‌خانه‌اش باشم؟ گفتم بله، گفتم شما دارید با بهترین همخانه‌ی دنیا صحبت می‌کنید. مادرم گفت کسرا کثافت است. دیوانه‌ات می‌کند. اما این‌طور نیست. فقط باید یادم بیاید که خانه‌اش طبقه‌ی چندم بود اگر بیشتر از پنج طبقه باشد که خیلی خوب می‌شود اما یک خاطره‌ی گنگی به من می‌گوید پنج طبقه در درکه یک افسانه است. آن خانه چهار طبقه بیشتر ندارد. خب خانه‌ی خودمان که پنچ طبقه  است. اگر بخواهم از همین جا می‌توانم بپرم بیرون. بعد رفتم توی اتاق و هر چی کسشر بود را اس ام اس کردم.

too much maaach will kill ya, dear

پیش نوشت بی تربیتی و حاوی محتوای توهین آمیز: این لحن خود ِ منه نه لحن نوشته‌های من. پس نیا کس بگو بلا میارم سرت نزدیکم نیا میمالم درت.

خیله خب من اشتباه کردم. من خیلی اشتباه می‌کنم و تصدیق می‌کنم که این آمار خیلی بالایی هستش. من بیست و هشت سالمه و همون ابتدا به ساکن ِ خرداد ِ کیری بیست و نه سالم می‌شه و بهتره دیگه اشتباه نکنم. کی یک خرس گنده‌ی بیست و نه ساله که مرتکب اشتباه‌های بد می‌شه رو می‌خواد؟ احتمالاً خرس‌های کوچیک‌تری که اشتباه‌های بدتری می‌کنن.

متاسفانه من نمی‌دونم چی می‌خوام. حتی نمی‌دونم چی نمی‌خوام. بعد از پایان سال دیگه به این شرکت نمی‌یام. اما نمی‌دونم قراره برم به کودوم شرکت. هیچی برام صد در صدی نیست. انقدر لوس‌بازی در آوردم که دوست دختر آخرم ده ساعت پیش از راه دور یک ای‌میل بهم زده که در طی یک میلیون دفعه دوره کردنش هیچی نصیبم نشد جز اینکه از خودم بدم اومده. بعدش هم خواسته تا ما یه رابطه‌ی معمولی رو با هم داشته باشیم. چون که رفتار های زشتی از خودم بروز دادم. اما مگه زشتی و زیبایی نسبی نیست؟ متاسفانه دیگه طاقت شکست خوردن ندارم- حالا البته این که اسمش شکست نیست ولی نمی‌شه پیروزی هم به حساب آوردش- و حتی الان اگه حرف می‌زدم صدام می‌لرزید -به جان مادرم می‌لرزید-. چرا من نتونستم مثل آدمیزاد رفتار کنم؟ تا این کلمات رو واسه دفعه چهارهزارم نشنُفم؟ سوالی که از خودم همه‌ش می‌پرسم اینه که یعنی من اینم؟ شاید…شاید هم نه….شاید توی رابطه این‌جور آدمی هستم. شاید توی رابطه با این آدم این جور آدمی هستم. هیچ وقت نمیشه فهمید. و من اینو فهمیدم که هیچ وقت نمیشه هیچ چیزیو کامل فهمید پس خوش به حال ِ من. از تابستون امسال که با دوست دختر   فول تایمم -که هفت سال با هم بزرگ شدیم و به سلامتی دوستی‌های پایدار و اونایی که قدر همو می‌دونن و مثل ما یا بهتر بگم من نمی‌رینن، با هم می‌مونن-بهم زدم و با دخترای دیگه ‌ای آشنا شدم که تعدادشون دقیقاً می‌شه یک دو سه چهار پنج شیش هفت….تمام اون آدم‌ها-یا بهتر بگم دخترها- رو از خودم رنجوندم. این هم از آخری. آخری رو ناراحت شدم. به این دلیل که بعد از این دو سه ماه جدی جدی دوستش داشتم و فکر می‌کردم دیگه تموم شد. دیگه عصر دیت گذاشتن و آدمای جدید دیدن و اثبات خود به طرف مقابل تموم شد رفت تو کونسسگ. یه سه چهار ماه زندگیم روال ثابت داشت. حواسم داشت جمع چیزی میشد که باید. جمع جایی که باید برم کاری که باید بکنم. پولی که باید در آرم. آمریکایی که باید حتماً برم چون اگه نرم دیر می‌شه بعدش باید برم تو کونسسگ. آره بابا آره، رفتارم با هیچ کس درست نبوده. البته همه هم به این شدت واکنش نشون ندادن. مثلاً رفتارم با مادرم هم درست نبوده. امسال برای اولین بار در طول تاریخ بشریت چند بار شده که یه هفته با من صحبت نکرده. دقیقش دو بار. از بس که این زبونم تند و کیریه و نمی‌تونم جلوش رو بگیرم و بر می‌گردم چیزهای ناراحت کننده می‌گم. با همون زبونی که میشه جانم و عمرم و عزیزم رو گفت. شایدم مادر من به خوش رفتاری من عادت کرده. در حالی که جامعه از من یه شیشلولبند درست حسابی ساخته. من بی رحمم. پدرم…پدرم هم همین طور. دوست ندارم در باره ی پدر و مادرم جز همین داستانایی که سر هم میکنم بنویسم. و حتی داداشم. و حتی چند تا از دوست هاییم که در برهه هایی انقدر تو کون هم بودیم که معلوم نبود کودوم یکی تو کون اون یکیه. و حالا هم که این همه دختر که اولیش هم همون دوست دختر لانگ ترممه. و آخریش هم همینی که خیال باطل میکردم دوست داریم همو.

ولی به هر حال اینکه من هی مدام سعی کنم دنبال آدمم بگردم و بعدش کیر بخورم خسته‌م کرده. دیگه می‌خوام پامو از کسکلک بازی واسه یه مدت مدیدی بکشم کنار. شاید این به خاطر این بود که من یه مدت طولانی‌ای رو با یک نفر سر کردم و دیگه عادت دارم همه‌ش یکی کنار دستم باشه ور بریم باهم. خب شاید دیفالت قضیه این نیست. و بعدش مثل یه تشنه‌ی آب ندیده با دخترای مردم رفتار کردم. الان که نیگاه می‌کنم می‌بینم خودم رو راحت در معرض قضاوت همه قرار می‌دم. حتی توی کار. آقا من سر این کاره پیر شدم یعنی، این برام تجربه بشه که دفعه‌ی بعد گول ظواهر امر رو نخورم. ما چرا باید این همه کار کنیم؟ و بعدش مثل سگ باهامون رفتار بشه؟  من به این کابوسه پایان دادم. یعنی اینکه هر روز صبح ساعت یک ربع به هفت پا شم، حتی اگه خوابم بیاد. بعدش حموم و کوفت و زهرمار. همیشه هم دیر میرسیم. یعنی ده. نه. خیلی خوب نه. خیلی بد ده یا یازده. بس که دور بود. بس که دور بود و ترافیک بود و روزهایی رو به خاطرم می‌آرم که از چشمام اشک راه می‌افتاد. روزهایی که به خاطر مشکل موقتی تکرر ادرار کیری شاشم نوک می‌زد اما من هنوز از سرکار به خونه یا از خونه به سر کار نرسیده بودم و چقدر شرمنده می‌شدم از اینکه شورت‌هام شاشیه. و نمیدونستم و نمیتونستم تصمیم درست رو بگیرم، یا چی کار کنم. حالا تصمیم درست چی بود؟ اصلاً تصمیمی در کار نبود، کس مفت گفتم. چیز غیر مهمی رو گفتم و همون طور که میبنیین این نوشته از چیزهای مهم اشباع شده و من بنا ندارم کیریش کنم. آره خلاصه که به اینا هم گفتم نمی‌یام و اینا هم نگفتن نه تو رو جون عزیزت نرو بلکه گفتن خب نیا به تخم چپ اسب آقا یدالله. اینم از این. اینا رو گفتم که بگم چون که من شخصیتم محافظه کار نیست و از کنش و واکنش استقبال می‌کردم اون‌جوری بودم یعنی در این مقاله بیشتر به کار و روابط کیری شخصیم پرداختم، تو این دو تا وجه از شخصیتم محافظه کاری نیست. حالا نمیخوام بیش از این به کاره بپردازم در حالی که جا داره خیلی بهش بپردازم بدبختی سفته دارم دستشون. نشون هم دادن آدمای آرومی نیستن و انتقاد نپذیر هم هستن فلذا همین کافیه فعلاً. آره دیگه من باید برم دنبال پول چون که من دیگه راست کردم که برم. از هیچ کودوم از اون همه فامیلی که اون ور آب دارم هم کمک نمیخوام. اگرم نشد قرص مهاجرت رو خریدم، میخورم و وسسلام نامه تمام. ولی دیگه نمیکنم اون طوری که قبلاً کردم. اصلاً اساس من نوآوریه. چون که من نمیخوام راضی باشم بلکه میخوام ارضا بشم و مجبورم اون طوری باشم. حتی تو رفتار. ما آدم خوبی بودیم، ولی بهمون گفتن کیری. خیله خب از این به بعد.  آره دیگه من دیگه اون کسرای سابق نیستم. من عوض شدم-یا می‌شم- برای همین من کسرای جدید هستم. از این به بعد اسممو مینویسم کسرای جدید تو پرانتز کسرای سابق.

برای سال جدید، برای اینکه اجازه ندیم سال جدید هم مثل پارسال -که واقعاً خوارم گایییده شده توش از همه جهت و می‌تونم  یک کتاب هم (! هم؟؟)در مورد کیری بودن پارسال بنویسم. کیری بودن ِ پارسال فُر دامیز با عنوان فرعی چرا پارسال خوارم این همه گایییده شد و آخرش هم هیچی به هیچی- اولندش که از این تز کیری فوق کیری لیسانس کیری دانشگاه کیری آزاد کیری همدان کیری دفاع کیری میکنم. بعدش یه تافل میدم که به لطف مسئولان کیری دیگه تافل  کیری توی ایران کیری برگزار نمیشه باید برم ترکیه ی کیری یا دبی کیری تر از کیری -لعنت بر دوبی و از دوبی متنفرم و خدا میدونه چقدر از دوبی بدم میادش و امیدوارم پدیده ی گرم شدن کره ی زمین باعث شه اول ایران و دوم دبی بالکل برن زیر آب- تا اون امتحان کیری رو بدم. بعدش برای چند تا دانشگاه کیری اپلای میکنم و اس او پی کیری مینویسم و از خودم تعریفای کیری میکنم. بعدش میرم و دور همه ی این چیزای کیری رو خط میکشم. حتی نوشتن. که از همه‌شون کیری تر بود

what a thing to do

* وقتی رسیدم خانه مادرم از خستگی مچاله شده بود، از اینکه این‌قدر به درد نخورم، از این‌که نتوانسته بودم مرخصی بگیرم بمانم خانه کمک کنم، رفتم توی توالت عق زدم. بیش از حد لزوم خودش را حین خانه‌تکانی خسته و کوفته کرده بود هم جمع شده بود هم کم. سفت بغلش کردم و سعی کردم بو بکشم، بین بوی غذایی که -برای ما درست می‌کند، نه خودش-به تنش مانده بود و عطری که همیشه می‌زند، بوی خودِ خودش را تشخیص دادم و انقدر کشیدم تو تا ریه‌هام پر شود. انجمن بهترین بوهای جهان می‌گوید بهترین بو، بوی بغل مادر شما است. مامان این چه جور کارگری بود که گرفتی پس، اگه بناست خودت هم کار بکنی؟ مادرم گفت که کارگره نمی‌رسیده همه‌‍چی را خودش تنها انجام دهد. از کارگره راضی نبود. گفت خوب کار نمی‌کرد. بعضی وقت‌ها می‌رفته توی بالکن می‌ایستاده و فضای سبز را تماشا می‌کرده. مشهدی بوده، ریش پروفسوری و یک دوست دختری که همه‌ش وسط کار زنگ می‌زده و او را می‌گرفته به حرف هم داشته. همان اول که آمده گفته اگر لباس اضافی دارید بدهید من. مادرم نارحت شده که ما یک سری لباس را چند وقت پیش رد کردیم اما بلافاصله به خاطرش آمده که من به خصوص چند تا لباس خیلی خوب را که خودم نمی‌پوشمشان و نمی‌خواهمشان را گذاشته بودم کنار برای همین روز. برای همین گفته صبر کند تا پسرش -که یعنی من- به خانه بیاید و بپرسد. کارگره پیش دادشم هم رفته رفته و ازش خواسته بوده که اگر ام‌پی‌تری‌پلیرش را نمی‌خواهد بدهد به او. داداشم یک آیپادتاچ با جک هدفن خراب دارد. جک هدفن آی‌پادتاچ خودم هم خراب است و مجبورم صدا را مونو گوش کنم، یا این‌که هی با هدفنم در محل اتصال ور بروم تا عاقبت برای دو دقیقه درست شود و بعدش باز دوباره ازاَسر، مطمئنم آخرش یک روز سر همین تصادف می‌کنم همه راحت می‌شوند. یک کتاب هفتصد صفحه‌ای باید بنویسم در باب این‌که چرا و چه‌قدر از اپل متنفر هستم و چرا باید دلایل تنفر من برای بقیه جالب باشند، تری این وان. داداشم گفته این ام‌پی‌تری پلیر را لازم دارد، اما این را فقط به کارگره گفته و رفته به مادرم گفته ام‌پی‌تری پلیرم را می‌بخشم به کارگره. اما بعد دیده ام‌پی‌تری پلیره مال من است، نه او. و چون جک هدفنش کار نمی‌کرده این را موقتاً داده‌‌ام بهش نه دایماً. آن روز همه‌چی به من بستگی داشت. داداشم به کارگره گفته از رفقام می‌پرسم که چه کسی میم پ سه بازیکنش-به پیشنهاد ستاد جهانی معادل‌سازی مقیم مرکز- را نمی‌خواهد، یا قصد فروشش را دارد. آخرش یک نفر حاضر می‌شود ام‌پی‌تری پلیرش را شصت هزار تومان بفروشد اما کارگره می‌گوید شصت هزار تومان خیلی زیاد است و او از پسش بر نمی‌آید و داداشم گریه‌اش می‌گیرد، اما نه جلوی کارگره.

* کارگره حین کار همه‌چیز را زمین می‌ریخته. مثلاً یک دیوار را می‌شسته بعدش تشت و دستمال را همان‌جا به امان خدا ول می‌کرده تا مادرم برود جمع کند. یا این گردالی‌های دو سر چوب پرده را همان‌طوری روی زمین رها می‌کرده. مادرم از صفت بیش از حد راحت برای توصیف او استفاده می‌کند. در پایان روز دوم کارگره تنها موفق شده بود با احتساب کارهایی که در روز اول حضورش انجام داده بود، تنها هال و پذیرایی را تمیز کند و حمام، دستشویی، راهرو، آشپزخانه و اتاق‌ها به امید خدا باقی مانده بودند. مادرم می‌گوید این هم این وسط خوابیده بود نمی‌شد به هیچ‌چی دست زد، منظورش از این پدرم است. پدرم می‌گوید کارگره بی‌تربیت بود. می‌گفت احساس کرده که یک نگاهی رویش سنگین است. برگشته دیده کارگره زل زده به او. همین طوری نگام می‌کرد و حرفی هم نمی‌زد. پدرم مشخصاً ترسیده بوده. ضمن این‌که خیلی بدش می‌آید یک مرد نگاهش کند. برگشته بلند به مادرم گفته این چرا زل زده به من؟ مادرم هم گفته چرا زل زدی بهش ممد آقا؟ ممد آقا گفته چون که توی عکسی که روی این میز هست یک شکل دیگه‌ست. مادرم گفته بود که پدرم مریض است و سه جور عمل مختلف رو مغزش انجام داده‌اند و آن عکس هم برای سال هشتاد و دو است. پدرم می‌گوید یارو عمله بود و پدرش هم در مشهد یک خانه‌ی پنج طبقه داشته، گفت که کسی که توی مشهد پدرش خانه‌ی پنج طبقه داشته باشد که یک طبقه‌اش را هم داده باشد به این‌ و زنش، می‌آد تهران کارگری؟ مردم فکر می‌کنند ما کسخلیم به حضرت عباس. پرسیدم چه شکلی بود؟ مادرم گفت خوشگل بود. ابروهای قشنگ، قد بلند، دماغ کوچولو. مادرم گفت زن هم داشت و به آن‌ها گفته زنش مثل آنجلیننا جولی بوده. پدرم گفت چی؟ مک گره گوری؟ نه، می‌گم آن ج لی نا جو لی. آنجلی نا جولی. پدرم گفت خیله خب فهمید و لازم نیست همه با هم هوار بکشیم .

* مادرم می‌گوید چه کارگرهای خوبی برایش همیشه می‌آمدند. یکی‌شان از سربازی زنگ زده و عید را تبریک گفته و گفته پسرعمویش هست برای امسال، یکی دیگر هم که گمش کرده بوده، خودش زنگ زده بوده که کی بیاید برای عید؟ اما مادرم گفته بود که متاسفانه کارگر گرفته است. حیف.  روز اول ممد آقا از مادرم پرسیده بود ببخشید چه‌طوری بروم فردوسی؟ مادرم گفته بود از در که برود بیرون دویست متر جلوتر ایستگاه اتوبوس برای انقلاب هست، از آن‌جا می‌تواند برود انقلاب و پشت‌بندش فردوسی. بعدش کارگره پرسیده بود پاساژ فردوسی کجای فردوسی است؟ مادرم گفته بود همان‌جا بپرسد بهش می‌گویند. کارگره گفته می‌خواهد برود لباس بخرد. و می‌توانسته اضافه کند به لباس های گه پسر گه شما هم دیگر نیازی ندارم. مادرم گفته لباس‌ها را باید با بچه‌ها هماهنگ کنم، دو تا پولیور است البته فقط، اما چون ممکن است بیایند ببینیند لباسشان نیست، عصبانی بشوند. ممد آقا پرسیده سلمانی کجاست این طرف‌ها؟ مادرم گفته نمی‌داند. ممد آقا گفته پسرهایتان سلمانی نمی‌روند؟ مادرم گفته نه خودش برای پسرهایش مو ها را کوتاه می‌کند ، یا اینکه خودشان موهایشان را می‌تراشند. ممد آقا گفته بوده بله دیده که پسرِ مادرم کچل بوده.

* عصر روز دوم که رسیدم خانه مادرم به ممد آقا که با تنبلی و توی بالکن رفتن اعصابش را بهم ریخته بود گفته بود که فردا نیاید. گفت که دم آینه‌ی ته راهرو یک تیغ پیدا کردم که افتاده روی زمین، گفت که به پدرم نگویم. گفتم چشم. به خودش گفته که این دوتا -یعنی من و داداشم – که از این تیغ‌ها ندارند پس این تیغ چیست؟ بعدش رفته توی آشپزخانه و برای ممد آقا که پشت میز منتظر ناهارش بوده، ناهار کشیده و وقتی غذا را برایش برده سر میز دیده ممد آقا ابروهایش را با تیغ نازک کرده است. گفت ابروهای به آن قشنگی را. گفتم مردم بد سلیقه و عمله هستند. گفت این همه‌اش نیست، دم رفتن آمده به من می‌گوید خانوم فلانی من فردا مکی بیام؟ ماردم گفته فردا نیایید . کار ما تمام شده. الکی گفته. بعدش ممد آقا گفته سلمانی پیدا نکرده و می‌شود مادرم موهای او را هم کوتاه کند؟ مادرم کُپ کرده، گفته که موی پسرهایش را کوتاه می‌کند. مادرم گفت این را هم به پدرم نگویم، گفتم چشم.

*صبح روز بعد پدرم گفت که ممد آقا کتاب‌های کتاب خانه را روی میز چید که توی کتاب‌خانه را تمیز کند اما بعد سرجایشان نچید. مادرم گفت مگر کارگر باید بچیند؟ پدرم گفت پس کی باید بچیند؟ لو باید بچیند؟ هم پول کارگر بدهد هم کتاب بچیند؟ مادرم گفت کارگر که نمی‌تواند کتاب‌ها را بچیند، کارگر چه می‌داند کدام کتاب را کجا بگذارد. به من گفت مادر لباس‌هات را بدهیم به یکی که واقعاً محتاج هست، این واقعاً محتاج نبود. لباس‌های خوبیه حیفه. گفتم برای من توفیری نمی‌کند، خودت می‌دانی. چوب پرده‌ها را نصب کردیم. پنجره‌ی سمت چپی و پنجره‌ی سمت راستی چوب کوتاه تر و بالطبع پرده‌های کم عرض تری از پنجره‌ی وسطی دارند. گردالی‌های دو سر چوب‌ها سخت نصب می‌‌شدند و این باعث می‌شد تا پدرم در نقش کارشناس ارشد نصب پرده در خاورمیانه ظاهر شود و اوضاع را به وضعی که دوست دارد هدیات کند، یعنی متشنج. عصر که می‌خواستم بروم خانه‌ی دوستم فهمیدم یک اتفاقی افتاده. ممد آقا یکی از بهترین کفش‌هایم را با خودش برده بود. برای منی که می‌‌دانم وقتی فلان کفش پام بوده، کجا رفته‌ام، چی خورده‌ام و به کی چی گفته‌ام این گاینده است. پولش اصلاً به درک-الکی-.

*من دیگر آن کفشه را نمی‌خواهم و پام را هم توش نخواهم کرد. نوش جانت ممد آقای دزدی که زنت هم شبیه آنجلینا جولی است. دستت درد نکد که چیز مهم‌تری ندزدیدی، یا به خاطر سه شی صنار پدر و مادرم را نکشتی، یا چه می‌دانم…به خیر گذشت….

خیلی دوست دارم اتفاق‌های گه در همین سطح متوقف شوند و بعدش همه چی درست شود. اما چطور می‌شود همه‌‌ی اتفاق‌های گه را در همین سطح متوقف کرد، همه چی را درست کرد، پیرها را جوان کرد، نا امیدها را باامید کرد، و به هر کی که کفش خوشگل دوست داشت، یک کفش خوشگل داد؟ هیچ طور.

 

عجب دنیای قشنگی بَ بَ آقا بَ بَ

پدرم متخصص بیدار کردن است. از چند سال پیش پرسه زدن‌های شبانه‌اش را در خانه شروع کرد. بی‌خودی نیست که به همه می‌گوید قدم می‌زند و پیاده‌روی می‌کند. بله پیاده‌روی می‌کند اما در خانه. اما خودش می‌گوید در پارک. کسی هم باور نمی‌کند، اما کسی هم با او بحثی نمی‌کند. ترکیب دمپایی ابری و میزان فشاری که پدرم برای تکان دادن پاهایش موقعی که هنوز تومور توی سرش بود، باعث می‌شد پاهایش را روی زمین بکشد و صدای خش خشی مثل کشیدن جاروی رفتگر روی زمین به وجود بیاورد. این برای خیلی وقت پیش است. امروزه پدرم بی‌صدا راه می‌رود اما صداهای دیگری تولید می‌کند. صبح‌ها معمولاً توی تختخواب شروع به آه و ناله می‌کند. مادرم به او تذکر می‌دهد که انقدر آه و اوه راه ننداز، نمی‌فهمی آدم خوابه؟ اون روی سگ من رو بالا نیار. پدرم می‌گوید درد دارم درد. علت این درد مشخص نیست. ما فکر می‌کنیم او دروغ می‌گوید. چون این طبیعی نیست که یک آدمی همه جایش انقدر درد کند، ولی در عین حال به فکر کوکا باشد. پدرم توی تخت می‌گوید که کمرش درد می‌کند. اگر پشت میز صبحانه نشسته باشد می‌گوید که تخم چشمش درد می‌کند. اگر روی کاناپه باشد می‌گوید معده درد دارد. مادرم در تمام جواب‌هایش از به من چه استفاده می‌کند. به خصوص اگر پدرم از مادرم تقاضای شام کند، می‌گوید این‌جا آشپزخانه‌ی فتحلی شاه نیست. گرسنه‌ته؟ برو نون پنیر بخور. برو شیر بخور. مگه من چی می‌خورم؟ من فقط یک بار در روز غذا درست می‌کنم. نه بیشتر. البته دروغ می‌گوید شده که بیشتر هم درست کند. برو تخم مرغ نیمرو کن. گرسنه‌ته؟ برو غذا گرم کن. دمپختک هست، لوبیا پلو هم هست. پدرم غذای بی‌گوشت را غذا نمی‌داند. لوبیا پلو که گوشت داره. برو اونو بخور. می‌گوید دندان‌هایش درد می‌کند و باقالی دمپختک سفت از آب در آمده. دروغ می‌گوید. دارم می‌گم لوبیا پلو وشت داره، برو اونو بخور، می‌شنوی یا نمی‌شنوی؟ نمی‌شنود، این که سوال ندارد. گوش راستش کر است. گوش چپش هم یک درجه از گوش راستش بهتر است. سمعک هم ندارد. می‌گوید سمعک برای کرها است. با همین دندان‌ها که باقالی دم‌پختک را سفت به شمار می‌آورد ته‌دیگ می‌خورد و گوشت. گوشت‌ها را می‌‌گذارد برای آخر. مثل گربه. با این که وضعیت اقتصادی ما به سمت گایش ناگزیر جوانه پیش می‌رود اما ما عادات غذایی‌مان را از دست ندادیم. برای همین گوشت در سبد خانوار ما نه تنها کمتر از قبل نشده، احساس می‌کنم بیشتر هم شده.

به نظر من گوشت مصرفی ما خیلی زیاد است و داریم مثل کسانی رفتار می‌کنیم که خوششان می‌یاد نقرس بگیرند. چی بخورم، چی بخورم…. مگه من کلفت توئم؟ یا مادر توئم؟ من خودم بچه دارم. پدرم می‌گوید بچه دارم، بچه دارم. نمی‌شه باهات دو کلوم حرف زد. مگه دست خودمه؟ گرسنه‌مه. مادرم می‌گوید با من از این حرفا نزن. پس پدرم با کی حرف بزند؟ پدرم نمی‌تواند با ما حرف بزند، چون اصولاً حرفی با ما ندارد. مادرم هم نمی‌تواند. از وقتی رفته فیسبوک دیگر نمی‌تواند با ما حرف بزند. فیسبوک مادرم را عوض کرد. دیگر فقط دوست دارد غیبت کند. یا حسرت بخورد. نیاز اجتماعی‌ش هم همان‌جا تامین می‌شود. یا شاید من بدجنس شده‌ام و  ناعادلانه قضاوت می‌کنم. خدا می‌داند چقدر از فیسبوک بدم می‌آید. و آن همه‌ی فرندهایی که نه دیده‌ام و نه قرار است ببینمشان و آن‌هایی که به اشتباه دیده‌امشان و دلیلی نداشته ببینمشان، آن‌ها چی می‌خواهند؟ و مهم‌تر از آن کی هستند؟ حالا دارم روی خودم کار می‌کنم. بعدش می‌خواهم صدور انقلاب کنم. وقتی که تبدیل به انسان وارسته‌ای شدم. بهشان -به مادرم و داداشم- بگویم ببینید؟ ببینید من چه خوبم؟ به خاطر این است که فیسبوک نمی‌روم. اما متاسفانه من دوست دارم به فیسبوک بروم و عکس‌های دوست دخترم را تماشا کنم. و چیزهایی که توی ذهنم هستند را هم با دیگران قسمت کنم. قبلاً این کار را با دوستانم می‌کردم. اما الان که دوستانم یا رفته‌اند یک قاره‌ی دیگر، یا یک شهر دیگر، یا زیر خاک، یا خانه‌ی زن‌هایشان چی؟ الان هیچ، الان نگاه. این عکس دوست دختر تماشا کردن، سرگرمی من سر کار بود. الان به فکرم رسید که شاید بشود این عکس‌ها را سیو کرد. اما به نظرم سیو کردن عکس یک نفر از روی پروفایل شخصی‌ش عملی است که فضول‌ها و منحرف‌ها انجام می‌دهند. مادرم می‌گوید به شیرینی کیشمیشی دست نزن. من دوست دارم به مادرم بگوید هم دست می‌زند هم دستمالی می‌کند، شیرینی‌هایی که همه مثل هم هستند را سوا می‌کند. انگار آلو سیاه است. یک بار هم بهش گفتم بابا چرا شیرینی‌ها رو دستمالی می‌کنی. گفت خفه شوم و به من مربوط نیست. و  گفت بهت رو داده‌ام. من هم گفتم من دیگر از این شیرینی‌ها نمی‌خورم. او هم گفت بهتر که نمی‌خورم.

همین دیروز خریدم، نصفش رو خوردی. نمیشه که روزی هفت تومن پول شیرینی کیشمیشی بدیم؟ واقعاً هم نمی‌شود. پدرم معتقد است مادرم دارد پولش را به رخش می‌کشد. برای همین سراغ زولبیا بامیه می‌رود. مادرم می‌گوید وقتی می‌گوید به شیرینی کیشمیشی دست نزن، یعنی به هیچ چیزی روی میز دست نزن. ول کن زولبیا رو ، یه نفر پاش می‌شکنه میاد اینجا چی بزاریم جلوش؟ پدرم می‌‎گوید ای بابا گرسنه مه. گرسنه. ای وای. توی این خانه سر غذا با هم دعوا می‌کنند. این شرم آور نیست؟ به نظرم نیست. به نظر من هفت هزار تومن عدد خیلی کمی برای کشیدن به رخ کسی است. و به نظرم مادرم پولش را به رخ کسی نمی‌‌کشد، چون در درجه‌ی اول پولی ندارد که این کار را بکند و در درجه‌ی دوم اگر داشت هم این کار را نمی‌کرد. اما مادرم سعی می‌کند جلوی کاملاً گرد شدن پدرم را بگیرد، شیرینی‌ها را بر می‌دارد، و یک جای دوری قایم می‌کند. در طبقات بالای کابینت. جایی که با دست غیر مسلح نمی‌شود بهش رسید. باید چارپایه بگذارد. برود روی چارپایه، دستش را باز هم دراز تر کند و شیرینی‌ها را بجورد.  کابینت‌هایی که به دیوار حمام چسبیده‌ بودند، اما امروز کج شده‌اند. دیواری که از درون پوسیده. احتمالاً میخ‌ها برای همین خوب توی دیوار واینستاده‌اند تا کارشان را انجام دهند. حالا کابینت‌ها یک زاویه‌ی خیلی قشنگی با دیوار پیدا کرده‌اند. اگر من سوسک بودم می‌رفتم لای شکاف ایجاد شده و همان‌جا می‌خوابیدم تا شب شود و دمپایی‌ها کنار تخت باشند.

اما متخصص بیداری، قبلاً صبح‌ها با در کابینت شروع می‌کرد. بعد می‌رفت ماهواره را روشن می‌کرد، شهرام همایون داشت هوار می‌کشید. و ولوم تلویزیون هم روی چهل بود. خوشبختانه من ساعات کاری‌م به گونه‌ایست که با زنگ موبایل خودم از خواب بیدار می‌شوم. قبل از همه. قبل از این‌که کسی بیدارم کند. پدرم در طول روز یک آهنگی را زیر لب زمزمه می‌کند و این باعث می‌شود آدم بترسد. مادرم ادایش را در می‌آورد. هاهاهاهاهاهااااااااایی چی داری می‌خونی؟ دارم ز دستم می‌گریزی مثال یه آهو، کوچولو رو می‌خونم. یک بار هم گفت دارم والس می‌زنم. والس؟ اپرای کارمن را می‌زنم. اپرای کارمن کودومه؟ دیب دیب دیییب دیریب دیب دییییب، دیب دیب دی دی دی دی دیب دیب دییب. دیب دیب دییییب، دیریب دیب دیییب، دیب دیب دی دی دی دیریب دیب دیب. اپرای کارمن. بابا اصلاً چرا باید همه‌ش زیرلب یه چیزی رو زمزمه کنی؟ ما میترسیم. دست خودم نیست. ممکن است واقعاً هم دست خودش نباشد. چه قدر بد است که آدم فکر کند یک روده‌ی راست هم توی شکم پدرش نیست. یک بار روی تخت مادرم دراز کشیده بودم و لپتاپ را گذاشته بودم روی پام. از تلویزیون توی هال که به نحو پرسابقه‌ای بلند بود صدای داد و هوار می‌آمد. پدرم در توالت را باز کرد، نشسته بود روی ان‌جام توالت فرنگی. داشت زیر لب یک چیزی را زمزمه می‌کرد که یا والس بود یا عارف، احتمالاً. عینکش چشمش نبود، سرش را آورد جلو و به من زل زد تا تشخیص دهد کدام یک از دو پسرش هستم. گفتم بابا در توالتو ببند، هیمن مونده در توالتا رو باز بزاریم. گفت بی تربیت نشو. گفتم درو ببند، اِ! گفت صدای چیه؟ گفتم تلویزیون. در توالت را بست و آوازش اوج گرفت. وسطش یک سرفه کرد، بعد آوازش را از اوج قطع شده ادامه داد.

مادرم تاکید می‌کند که شماها حق ندارید با پدرتان بد صحبت کنید. من زنشم. شماها بچه‌شین. داداشم هم معتقد است من و مادرم با پدرم بد صحبت می‌کنیم، اما این حق را نداریم، چون او مریض است. فقط خودش حق دارد با او داد و هوار راه بیاندازد. خب من هم دوست دارم حرف بزنم. هرچند واقعاً حرفی باهاش ندارم. معمولاً بهم می‌گوید انقدر سر کارم غرغر نکنم. یا می‌گوید فوق لیسانسم چی شد. فوق لیسانسم نصفه موند. چرا؟ سخته؟ پول ندارم شهریه بدم. واقعیت این است که پایان نامه را ننوشته‌ام. اما وقتی می‌گویم پول ندارم، پدرم هیچ چیز نمی‌گوید، می‌زند روی پاش و به آسمان نگاه می‌کند. طلب کمک از غیب. قضیه بیشتر به پایان‌نامه مربوط است تا پول، برای این‌که یکهو وسط کار شهریه دانشگاه افتاد گردنم و این قراری نبود که با مادرم گذاشته بودم. گفته بودم من پول برای شهریه ندارم بدهم. او هم گفته بود خاله ناهید می‌دهد. و من خورد خورد بهش پس می‌دهم، با کمک خودت. فوق لیسانس دانشگاه آزاد همدان به چه قیمتی؟ قرض گرفتن از بقیه؟ بعد از مدتی دیگر روش نشد از خاله ناهید بخواهد پول به حساب من بریزد. گفت تو یک زنگ به خاله ناهید نمی‌زنی بگی مرسی خاله. به خاطر اشتیاقی که دیگران نسبت به گرفتن فوق لیسانس توسط یک نفر دیگر-گیرم که من- دارند، من باید زنگ بزنم به خاله‌ی مادرم ؟ من نمی‌توانم جز با یکی دو نفر پای تلفن صحبت کنم. تلفن سختم است و از آن می‌ترسم. تلفن غمگینم می‌کند و روزی نیست که خوار مادر گراهام بل را مورد اصابت کلامم قرار ندهم. حتی برای بیدار شدن از خواب هم گوشی تلفن باید همراه آدم باشد و اگر این وضع مهوع نیست، پس چیست؟  پدرم دوست دارد من مدارج ترقی را یکی یکی طی کنم و بعدش استاد دانشگاه بشوم. به نظرش استاد بودن خیلی برازنده‌ی من است. مادرم وقتی این حرف‌های او را می‌شنود بهش نگاه می‌کند و و لب‌هایش را ریز می‌کند و قربان صدقه‌اش می‌رود. پدرم از همه‌جا و همه‌کی بی‌خبر است. به خصوص از من.

شب‌ها وقت سرزدن به اتاق خواب‌ها و آشپزخانه و پشت در است. شب‌بند باید قفل باشد. چون شب ممکن است یک نفر با تبر بیاید و همه‌مان را تکه تکه کند. به خاطر همین یک شب داداشم که چهار صبح رسیده بود خانه تا شیش هفت صبح توی راهرو خوابید. و  زنگ تلفن و کوفتن به در هیچ کدام ما را از خواب بیدار نکرد. گاز آشپزخانه باید بسته شود تا یک وقت همه وقتی در خوابیم خفه نشویم، چون نیست خیلی دارد در این زندگی به همه‌مان خوش می‌گذرد، حیف است. بعد نوبت کور کردن هر نقطه‌ی روشنی است که با چشم غیر مسلح بشود دید. یک زمانی سه راهی تلویزیون ماهواره را هم از دوشاخه می‌کشید. الان پیشرفت کرده. ما فقط یک شارژر سونی اریکسن داریم. من و مادرم به تناوب گوشی‌هایمان را با همین یک شارژر که به سه راهی توی آشپزخانه وصل است شارژ می‌کنیم. پدرم هروقت سه راهی را می‌بیند تقی دکمه‌اش را می‌زند. من که زمان زیادی را در خانه نیستم، واقعاً مجبورم شب‌ها موبایلم را شارژ کنم. اما با این کار پدرم ، شارژ موبایلم همیشه روی سیزده درصد است. بعد می‌آید توی اتاق ما، بیدارمان می‌کند و می‌گوید رویتان را بپوشانید. زیرلب می‌گوید پدرسگا لخت نخوابید انقدر، زبونم مو در آورد. اگر اعتراض کنی که بیدارم کردی می‌گوید لخت نخواب کلیه‌ت درد می‌گیره. بعد به مودم نگاه می‌کند، یک زمانی بود که ما خوار دانلود کردن را گاییده بودیم. آن زمان‌ها داداشم از خاموش شدن مودم یا کامپیوتر واقعاً کفری می‌شد. برای همین با کاغذی چیزی روی چراغ‌های مودم را می‌پوشاند. اما پدرم کم کم یاد گرفت که همه چیز از کیس آب می‌خورد برای همین می‌آمد توی اتاق و آوازش را قطع می‌کرد و به دقت گوش می‌داد تا صدای کیس را بهتر بشنُفد. آن وقت تقی دکمه‌ی روی کیس را می‌زد و می‌رفت پی کارش. زمستان‌ها مسئله‌ی بازرسی از بخاری وجود دارد. که بد نسوزد. یا خاموش نباشد. انقدر تق و توق می‌کند و دستش به پیلوت بخاری نمی‌رسد که ما از خواب بلند می‌شویم. بابا من صبح زود باید برم سرکار. سردتون نمی‌شه؟ این بخاری خاموشه‌ها. خاموش نیست رو پیلوته. خب این گاز می‌پیچه تو اتاق خفه‌تون می‌کنه ها. خفه‌مون نمی‌کنه، می‌گم رو پیلوته، پیلوت. من وارد عمل می‌شوم می‌گویم، تو خفه مون کردی. می‌گوید تو چی می‌گی؟ خفه شو. گفتم برو از اتاقم بیرون. بله؟ چه گهی خوردی. برو بیرون بزار بخوابیم. جواب این بی‌ادبی‌هات رو یه روزی می‌دما، جلوی همه. جلوی همه که زدم توی دهنت اون‌وقت می‌فهمی. بالش را می‌گذارم روی سرم. کدام همه؟ هیچ‌کس دیگر این‌جا نمی‌آید. ما آدم‌های غیرقابل تحملی هستیم.

واقعاً هیچیم نیست

پیارسال که آبگرمکنمان خراب شد مادرم پول دستش بود فوری داد یک نوش را گرفت. اما وقتی نصاب آمد گفت که این آبگرمکن‌‌های جدید چیزی نیستند جز آشغال. گفت که اینی که داریم خرگوش‌نشان است. واقعاً هم آبگرمکنه رویش منقش به یک خرگوش بود. گفت که این آبگرمکن آلمانی است و سگش به این چیزی که خریدیم می‌ارزد، پس برای چی تعمیرش نکنیم؟ مادرم گفت پس این یکی را چی کار کنیم، کلی هم پولش را داده‌ایم. گفت که این یکی را نیگه دارید برای روز مبادا. آن موقع تا روز مبادا دو سالی باقی مانده بود. خرگوش‌نشان یکی دو هفته پیش خراب شد اما در این فاصله مادرم آبگرمکنی که خریده بود را به دوریس فروخت چون به پولش احتیاج داشت، با پولش خمیردندان، کنسرو ذرت و پودر و برنج و کوفت و زهرمار خرید، نه چیزی فراتر. خرید روتین. به همان قیمتی که خریده بود هم فروخت. خرج تعمیر این سری شد دویست هزار تومن، ضمن این‌که قطعه‌ی آبگرمکن دیگر گیر نمی‌آمد و باید ایرانی‌ش را می‌انداختیم. یک آبگرمکن نوی ایرانی چقدر بود؟ حدود سیصد هزار تومن. کار عاقلانه این بود که یک آبگرمکن نو بگیریم عین همانی که داشتیم و به نصف قیمت ردش کرده بودیم به دوریس.

پدرم می‌گوید این جهودها زرنگند، می‌دانند کی بیایند جنس آدم را بخرند. ولی مادرم بهش می‌گوید آن موقع به پول احتیاج داشته که آبگرمکن را فروخته و اصلاً به او چه ربطی دارد؟ آبگرمکن مال خودش بوده و دوست داشته ببخشدش. پدرم می‌گوید مگر این‌جا مالی است؟ مادرم می‌گوید بله، مالی است. خوب هم مالی است. و می‌گوید توی این سی سال یک سفر نرفتم. پدرم می‌گوید خب می‌خواستی بری. مادرم می‌گوید آقای خب می‌خواستی بری با کودوم پول باید می‌رفتم؟ یک بار اومدی بگی بیا زن، بیا این پول، بیا برو سفر یک نفس راحت از دست من بکش، وَنجی رو ببین رفت آمریکا رفت اروپا، هر سال می‌ره فیلیپین، ما یه چالوس می‌خوایم بریم خارزادمون رو ببینیم باید از صد نفر کسب اجازه کنیم، ای ریدم به این زندگی که واسه خودم درست کردم آخه چرا انقدر من بدبختم؟ بعد به آسمان نگاه می‌کند و بعد هم با چشم پر اشک و صدای لرزان و افعالی که نمی‌‎دانم به خاطر چی پس و پیش به کار می‌برد و من دوست ندارم همان‌طوری که او به کار می‌برد به کارشان ببرم چون قرار نیست همه‌چی مو به مو با واقعیت تطابق داشته باشد، چی می‌گفتم؟ با آن حالش هم ادامه‌ می‌دهد: همه‌ش مثل بخت‌النصر نشستی این‌جا ارد می‌دی، زولبیا داریم؟ بستنی داریم؟ شربت داریم؟ کوکا داریم. کوکا داریم و کوفت .کوکا داریم و مرض. کوکا داریم و درد. درد. درد. درد بگیری. درد بگیری که زندگیم رو نابود کردی. پدرم معتقد است زندگی کسی را نابود نکرده. می‌گوید تو دیوانه‌ شدی برو خودت رو درمان کن. بعد از جایش پا می‌شود برود چایی بریزد. حرکاتش کند هستند. من نگاهش می‌کنم . چون که مقصرش می‌دانم. ولی انقدر پیر است که درست نیست مقصرش بدانم. و توضیحش خیلی سخت است. بهم می‌گوید تو چته. من می‌خواهم بگویم هیچی. اما چیزی نمی‌گویم. اگر واقعاً هیچیم نیست چرا باید بگویم هیچی؟ مادرم می‌گوید آره دیوونه‌م، دیوونه‌م کردی، چه خوشی توی این زندگی به من می‌گذره که دیوونه نشم؟ ازصبح که ریخت نحس تو رو می‌بینم. هی یکی بدو . که برو حموم. هی دیروز رفتم پریروز رفتم،اِ چرا دروغ می‌گی؟ اِ بیا لشتو برو حموم دیگه. پدرم می‌گوید باز بی ادب شدیا. مادرم می‌گوید  اِ ذله‌م کردی. اِ بو گند گرفتی. بی برو گم شو حموم دیگه، بچه‌ای مگه؟ از صبح تو اون ور خواب، این این ور خواب، این پسره‌م که ول شده رفته. منظورش از این پسره من هستم. من حال ندارم ادامه‌ی چیزی که در ذهنم داشتم را بنویسم، ناراحت تر از آنم که چیزی بنویسم. فکر نکنید الان توی خانه هستم. و این اتفاقات همین الان افتاده. این اتفاقات هر روز سر هر مسئله‌ی کوچکی می‌افتند. نه اتفاقاً سر کار هستم. سر کارم مثل یک آدم کیری رفتار می‌کنم، (….)از این خانه‌ای که سقفش دارد می‌آید پایین بلند شویم.  به کار بردن فعل شویم هم اشتباه است. چون اگر من تبدیل به دیه شوم، این یعنی دیگر نیستم، پس باید بنویسم از این خانه بلند شوند. بروند یک جایی که آبگرمکنش خراب نباشد ، انقدر به جان هم نیفتند. توی این سن و سال.

بعدنوشت: بخش‌هایی از نوشته به دلیل مهوع بودن حذف شده-داخل پرانتز

برو از آن آلیس جاکش پدر -تاکید می‌کنم، جاکش پدر-بپرس یا همراه و همسایه و نزدیک‌تر از پیرهن، هفته‌ای شیش بار می‌رن حموم

یک قرص تو را کوچک -تاکید می‌کنم، کوچک-می‌کند و قرص دیگر تو را بزرگ -تاکید می‎‌کنم، بزرگ-می‌کند

دینگ دانگ، دینگ دانگ

موبایلم را برداشتم نگاه کردم. آلارمش خاموش بود پس این زنگ گه چیست؟ آو زنگ گه در است. صدای‌تی‌وی می‌آید می‌گوید پوکو من دستم بنده، تو درو وا کن. تی‌وی کی آمد خانه و من چند ساعت خوابیدم؟ و اینی که در می‌زند کیست؟ در را باز کردند و هی با هم چاق سلامتی کردند. گوشم را تیز کردم. اما از جام جنب نخوردم، تا ببینم بعدش چی می‌شود. بعدش صدای دوست پسر سابق تی‌وی آمد. آمد تو و نشست و گفت ترافیک بوده. س ترافیک بوده؟ که این طور الان ترافیک را حالی‌تان می‌کنم. حالی تک تک‌تان. من نگاه انداختم به این طرف و آن طرف اما هیچ شاتگانی از هیچ دیواری آویزان نبود. بعدش فکر کردم خیلی متمدن بروم سلام کنم و بگویم من جدیده هستم. ممکن بود بخواباند توی گوشم. اما به هر حال حرکتی هم شجاعانه و هم خلاقانه‌ بود. ای تی‌وی ِ بدجنس، ای پوکوهانتس همدست. پس  تمام این مدت چیزی نمی‌خوردم جز رودست؟ فاک بر سرم. آن هم با این هوش سرشارم. حالا کاخ‌های خیال مادرم که فکر می‌کند خیلی باهوش هستم را چطور فرو بریزیم؟  پس معلوم شد که خنگم. هم خنگم و هم بقیه این را می‌دانند چون که در حالی که توی خانه‌شان هستم دوست‌پسر اسبقشان را دعوت می‌کنند بیاید خانه. چی بدتر از این رفتم سمت در و ازش رد هم شدم اما به جای اینکه برسم به هال از خواب بلند شدم، چون صدای زنگ می‌آمد.

و آن قرص‌ها که مادرت بهت می‌دهد، هیچ‌کاریت -تاکید کنم که هیچ‌کاریت-نمی‌کنند

صدای زنگ زود قطع شد، بعدش یک صدای زنانه آمد. ای وای. صدای مادر ِ تی‌وی بود، من که فکر می‌کردم مادر تی‌وی بعد از ظهر برسد. پس چرا الان رسید؟ تی‌وی رفته بود امتحان جی‌آر‌ای بدهد. چون که او هم مثل بقیه‌ی مردم کره‌ی زمین -و احتمالاً کرات دیگر، دانشمندان دارند بررسی می‌کنند-دوست دارد آمریکایی باشد. روز قبل از پیروزی بیست و دوی بتمن، یعنی بیست و یک رابین بود. من هم ساعتم را کوک کرده بودم بروم سر کار، اتفاقاً پا هم شده بودم، اتفاقاً توالت هم رفته بودم و اتفاقاً جیشم را هم کرده بودم، و اتفاقاً به دلایل فیزیولوژیک این کار را با سختی تمام هم انجام داده بودم. و اتفاقاً که نه، همیشه در یک توالت غریبه همه چیز سخت‌تر هم می‌شود. اما وقتی دوباره برگشتم به اتاق تی‌وی، چشمم به تخت و بالشش افتاد،  به خودم گفته بودم کله‌ی بابای کار. این بهترین چیزی است که در چند ماه اخیر به خودم گفته‌ام. یک جمله‌ای اختراع کرده‌ام و آن را سرحوله‌ی خودم قرار داده‌ام، به به به من من -و به مدرس صادقی، همین‌طوری الکی-: برای زندگیت کار کن، نه برای کارت زندگی. و این جمله، کس خوار جمله نیست؟ تا زمانی که اخراجم نکنند، به نظرم اتفاقاً هست. برای همین دوباره گرفته بودم خوابیده بودم. البته باید می‌رفتم سر کار ولی دیر. لازم نکرده همه سر وقت بروند سرکار. به هر حال باید خوب بودن آن‌ها به چشم بیاید یا نه؟ شاید رسالت من نشان دادن نظم یک آدم دیگر است. برای همین ساعتم را کوک کردم برای یک ربع بعد. زنگ زد. زنگ موبایلم راجع به نیویورک و دبنهامز و اینکه آدمی‌زاد خودش باید عاقل باشد، است. ولی خوابم می‌آمد. فقط پنج دقیقه. اسنوز. پنج دقیقه بیشتر بخوابم خدا را بنده نیستم. اسنوز. پنج دقیقه بیشترتر، تو را جان مادر سازنده‌ی سونی‌اریکسن. اسنوز. پنج دقیقه خوابیدن کسی را نمی‌کشد، مخصوصاً من را. اسنوز. آهنگه مال بل و سباستین است که در زندگی قبلی‌شان کارتون بودند و از تلویزیون پخش می‌شدند و در زندگی فعلی‌شان اسکاتلندی و خواننده شده‌اند و در زندگی بعدی‌شان ممکن است رحبر، خدا، میهن باشند. اسنوز. ممکن هم هست نباشند. اسنوز.

دیگر باید بلند می‌شدم و درست گوش می‌کردم. اگر تی‌وی باشد و بخواهد ببوسدم دهنم بوی کلاغ سه روز مرده می‌دهد. پس باید تریک بزنم که نبوسدم. مثلاً راستش را بگویم. چه تریکی بهتر از راست گویی. حدیث داریم، همانا راست‌گویی بهترین ال‌تریک است، به زنان و کنیزانتان راستش را بگویید. مستقیماً به دوست دختر اشاره نکرده و از عبارت تحقیر آمیز کنیز استفاده کرده و همچنین زن را هم جمع بسته، اما من مسئولش نیستم. چون که من این حدیث را نگفته‌ام. حالا کی گفته زرتی می‌آید من را می‌بوسد؟ شاید من هستم که باید بروم زرتی ببوسمش. اگر امتحانش را ریده باشد چی؟ نکند بگوید بی برو کنار ایکبیری؟ نکند فکر کند من او را فقط برای بوس می‌خواهم؟ دخترها از این فکرها می‌کنند. به زنان و کنیزانت بگو از این فکرها نکنند، از این خبرها نیست. حالا من چرا انقدر حدیث دوست شدم؟

اگر این مادر تی‌وی باشد، این یعنی این که نصفه شب از شمال حرکت کرده. و حالا من را می‌بیند و می‌تواند مثل رفتاری که خسروپرویز با نامه یا فرستاده‌ی مسلمانان داشت را باهام داشته باشد. پوکوهانتس کوش؟ چرا نیامد مرا بیدار کند؟ و بگوید پاشو لانتوری، مادرم آمد، خوارت گاییده است. لابد خودش هم خواب است. او تا یک ظهر می‌خوابد و هر چقدر خواسته‌ایم برویم کوه به خاطر رخوت او در برخاستن نتوانسته‌ایم. ولی باز هم برای هفته‌ی بعد قرارش را می‌گذاریم، دست  کم در کلام. پوکوهانتس خواهر تی‌وی است. اگر مادرش باشد این یک مرگ حتمی اما ناخواسته است.

حالا من چی کار کنم؟ چه گهی بخورم؟ نکند مادر تی‌وی و پوکوهانتس با دیدن من ناخوش‌احوال شود؟
خوشایند، برای مواجهه با یک مرد غریبه در خانه‌ی خودت که شلوار خیلی خیلی شل و ول و کوتاهی دارد و وقتی راه می‌رود اندی کورس می‌توانند بخوانند گل‌اندام گل‌اندام، صفت مناسبی نیست. این شلوارک را ده سال پیش از دختر عمه‌‌ی آمریکاییم صاحاب شدم. بهش گفتم یک چیزی بهم یادگاری بده که فراتر از سوغات باشد. او هم شلوارکش را داد بهم. اتفاقاً اندازه‌مم بوده و هسته و تخمه. و تخمم هم نیست که یک زمانی این را یک دختری می‌پوشیده که مادرش خواهر پدرم است. دختر عمه‌م آدم عزیزی است. از جایم پا می‌شوم و جلوی آینه می‌روم بهترین کار این است که خودم را مرتب نشان دهم. کدام احمقی شلوارش را توی هال در می‌آورد؟ هیچ‌کس، من مطمئن بودم شلوارم را توی اتاق عوض کردم، اما پس چرا نیستش؟ کجایی شلوار خوب ؟ پیش پیش پیش پیش… اگر می‌توانستم با شلوار بلند جلوی مادر تی‌وی ظاهر شوم فکر می‌کرد دوست پسر دخترش لاشی یا دست کم پر رو نیستش.

رفتم جلوی آینه، حد اقل موهایم را جوری مرتب می‌کنم که بهم نگوید کچل هستم. حتی فکرش را هم نکند که کچل هستم. و دلش به حال تی‌وی نسوزد که دختر خوشگلم دوست پسر گر دارد. یک دست این‌وری، یک دست آن‌وری. به به. موهام خوب شد. خیلی هم خوب شد. دیگر به سختی حتی بتوان گفت که این موها ریخته.  اصلاً از این به بعد همیشه همین‌طوری درستش می‌کنم که یک مشتی هم به دهان یاوه‌گویان و مسخّران هم زده باشم. خب. صبر کن. موها دارند بلند می‌شوند. خیلی بلند‌تر. شبیه‌ جوانی‌م شده‌ام، شبیه قبل از شروع ریختن. چقدر زجر بی‌خوری کشیدم و چقدر همه مسخره‌ام کردند. بهترین سال‌های جوانی‌م را در غم و غصه‌ی از دست دادن مویی هدر کرده بودم که با یک دست زدن دوباره در آمد و بلند شد. میزان رنج و سوزشم در حدی بود که حتی نشستم براش رمان نوشتم.  حالا باید رمان به آن خوبی را بیندازم دور بدون اینت‌که کسی ازش وجودش خبر داشته باشد خوب است همه‌ی ریزش موها را تبدیل به قوز دماغ کنم، و اسم قهرمان را هم تغییر دهم به کبرایی پانته‌‎آیی چیزی که مخاطب باورش بشود. نمی‌شود نمخاطب را گاو فرش کرد که. یا این‌که بیندازمش دور و یک رمان معمولی بنویسم با یک اسم خیلی طولانی. که تویش هیچ اتفاقی هم نیفتد، بلکه فقط یاوه گویی کنم. آخیش، دیگر تمام شد. اصلاً می‌روم هنرپیشه می‌شوم. ولله. چیم کمه؟ هیچ‌چیم. سلام بر کله‌ی پر مو. سلام بر نگاه نکردن به آینه. سلام بر باد.  من را مسخره می‌کنید؟ بهتان نشان می‌دهم. با همین موهام. اما موهام از بلند شدن خوششان آمده و باز هم بلند می‌شوند، انقدر بلند می‌شوند که بلند شو دان‌شان از وسط جر می‌خورد. و من هم از دور می‌توانم میا والاس زن ِ مارسلوس والاس باشم.

این‌طوری بروم بیرون؟ با این موی این مدلی؟ ممکن است فکر کند اواخواهری چیزی هستم. خب فکر کند. پس چرا نمی‌روم بیرون؟ چون که واقعاً ممکن هم هست که هیچی بهم نگوید. و می‌شود توضیح داد، همیشه می‌شود توضیح داد حتی وقتی که خیلی دیر شده باشد هم می‌شود توضیح داد. اما مردم معمولاً این کار را نمی‌کنند تا همه چیز پیچیده باقی بماند. تصور اینکه هم برای هر کاری خیلی دیر شده باشد و هم همه چیز خیلی پیچیده شده باشد خیلی گه نیست؟

اصلاً بهتر است از همین بالکن بپرم پایین، این طوری برای همه بهتر است. برای من، برای مادر بچه‌ها، برای پوکوهانتس و بیشتر از همه برای تی‌وی. کاش شلوارم پام بود. می‌پرم طبقه‌ی پایین، بعد هم طبقه‌ی پایین‌تر و بعد هم حیاط و بعد هم از جلوی نگهبان رد می‌شوم تا برسم به خیابان اصلی و دربست می‌گیرم تا خانه و آبرویم را جلوی مادرم می‌برم. ولی اگر درست نپرم و سرم بشکند چی؟ آن‌وقت هم خودم ناراحت می‌شوم هم مادرم، هم اگر تی‌وی باهام تمام نکند، تی‌وی. اَه، مردم از بغرنجی.

با تشکر از خانواده محترم رجبی

امروز چند شنبه است؟ فردا چند شنبه است؟ دیروز چند شنبه بود؟

هشدار برای کبرا یازده-و دوستان بلا-: حاوی کس‌ناله، جملات معترضه‌ که بین این دو- – قرار می‌گیرند، الفاظ بی‌تربیتی، نیم‌ف‌اص‌ل‌ه و چیزهای پشم‌ریزان دیگر

چرا کت‌های متعدد و البته کهنه‌ی پدرم  -که نه اندازه‌ی خودش می‌شوند، نه خودم- را نبردم بدهم کوچک کنند؟

پدرم یک عالمه کت دارد. کت‌های تک. قهوه‌ای، طوسی، سرمه‌ای و مشکی، بلیزر شش دکمه، بلیزر دو دکمه. پدرم از کت و شلوار بدش می‌آمد البته این بدان معنا نیست که نمی‌‌پوشد، همین‌طور هم از کروات، چون کروات خفه‌اش می‌‌کند. فقط عروسی مریم حاضر شد کروات بزند. انتخاب او معمولاً کت بلیزر شش دکمه با یک شلوار طوسی است. من همیشه دوست داشتم پدرم مثل مردهای دیگر کت و شلوار بپوشد و کروات هم خفه‌اش نکند. اما این موضوع، در حیطه‌ی اختیارات من نبود. حتی اگر این کت‌ها را اندازه‌ی خودم می‌کردم، می‌پوشیدم؟ فکر نکنم. اگر کت پدرم را بپوشم لابد پس فردا هم می‌خواهم کار او را ادامه دهم، یعنی خوابیدن روی کاناپه و سوال کردن از زنم راجع به اینکه بچه‌ها آمدند؟ شیر گاز بسته است؟ ساعت چند است؟ امروز چند شنبه است؟ فردا چند شنبه است؟ دیروز چند شنبه بود؟ بچه‌ها رفتند؟ بزرگه آمد؟ کوچیکه نیامد؟ چایی داریم؟ این زیرسیگاری کوش؟

نه ما نمی‌خواهیم جای پدرمادرهایمان باشیم چون آن‌ها خودشان جای خودشان هستند.

 سیامک می‌خواهد عروسی کند باید  به اصفهان بروم. چون سیامک اصفهانی است و علاوه بر آن سیامک فرند فیسبوک نیست، دوست است. مطمئن نبودم که بروم یا نروم. چون کت نداشتم، یک کراوات حتی نداشتم. یک پاپیون خوش رنگ، یک برتلی یک کوفتی، یک کفش مردانه‌ی درست حسابی… نداشتم. خب آدمی که ندارد گه می‌خورد برود. رفتم قرض کردم، حتی کمربند را هم قرض کردم.

می‌توانستم کت بخرم اما پولم بی‌خودی سر عینک تمام شد، فکر می‌کنم اگر در این چند سال این همه پول بالای عینک و شیشه‌‌هایش-این مسخره نیست که آدم باید هم پول عینک بدهد هم شیشه؟تازگی هم می‌گند تلق فشرده یا هر عن دیگه‌ای که اسمشه- نمی‌دادم، با کمی پیشه کردن صبر و سوزاندن ایمان، تقوا و عمل صالح می‌توانستم چشمم را عمل کنم. حالا گیرم که سی سال بعد قرار باشد چشمم کتمه شود. به درک. این را ژاپنی‌ها می‌گویند که خودشان این عمل را اختراع کردند. چرا باید به حرف آن‌ها اعتماد کنیم، آن‌ها کسانی هستند که حتی بر اثر زلزله هم نمی‌میرند. عینک، تمام جوانی‌م به گذاشتن این دسته خر روی صورتم گذشت. مردم می‌گفتند عینکت را بردار. بعد راجع به این‌که عینک بهم می‌آید نظر می‌دادند. این یعنی همان بهتر که عینک بزنم. یا می‌گفتند بی عینک بهتری. که در این حالت هم باز باید عینک بزنم. پولم چرا بی‌خودی سر عینک تمام شد؟ چون عینکم شکسته بود -برای بار بیست و سوم دارم می‌گمش-و مادرم با انتخاب عینک‌سازی غلط -به عنوان تعمیرگاه-  موجبات ریده شدن ِ هر چه بیشتر توش را، فراهم آورده بود. مجبور شدم اولِ این ماه عینک بخرم. چهار پنج ماه این عینکه را تحمل کردم. چسب خوردگی‌اش را، و میخی که در وسطش زندگی می‌کند. میخی که در حقیقت وسط یک پلاستیک شفاف-کائوچوی شما انتلکت‌ها- زندگی می‌کند و برای این‌که معلوم نشود با لاک قهوه‌‌ای همکارم مجبور شدم بین دو شیشه‌اش را رنگ کنم.  از لای جای جوش خورن دو شکستگی هم یک مایعی بیرون می‌آمد که باعث می‌شد وسط ابروهایم جوش بزند تا ارادتمند به هند به نظر برسم -اگر دو تیکه پلاستیک جای جوش، بهم تبخال تناسلی خورده بودند چی؟هیچی، وسط چشمم تب خال تناسلی هم داشتم، چقدر کس گفتم لا ینقطع- دیگر تحمل چنین عینکی برای صورت همچون هلویم ممکن نبود. به خودم گفتم می‌روم یک عینک دیگر می‌خرم. دندم نرم. چشمم کور. می‌خواستم عینکی نشوم. می‌خواستم به دنیا نیایم. می‌خواستم درس بخوانم تا مهندس بشوم تا مجبور نباشم توضیح بدهم شغلم چیست و آینده‌ام قرار است چی بشود. چشم مردم به عقلشان -و اکثراً به تخم من- است. نمی‌توانستم توی هر جلسه‌ای -کاری / کیری-با یک عینک شکسته بروم. چرا من همیشه باید مشکل عینک داشته باشم؟ هان؟  چون میلیون‌ها نفر دیگر هم همین مشکل را دارند؟ خب چرا آن‌ها هم باید این مشکل را داشته باشند؟ هان؟ بنابراین همان‌گونه که در شکل ملاحظه می‌کنید، فرضیه‌ی وجود خدا در اینجا باطل شده و تبدیل به مفت‌ترین کُسی می‌شود که تا به حال وجود داشته.

کت. اولین چیزی که با شنیدن کلمه‌ی کت به ذهنم می‌رسد این است که شستم را بچسبانم به سقم و بگویم کت. دومین چیز هم یکی از دوستانم است که چهار سال است ندیدمش و احتمالاً هم نخواهم دیدش دیگر هیچ وقت، قبل از آن انتخابات ِ کیری رفت فرانسه -عقل کرد – و بعد دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد -بیشتر عقل کرد – و یک زنگ هم نزد -نقل از اولترا عقل کردن تالیف زار نقربانی- مگر وقتی که نعمت مرد -که آن هم مرا از خواب بیدار کرد و حرف نمی‌زد بلکه گریه می‌کرد و چون من خودم  در آن یکی دو روز به اندازه‌ی کافی و مثل کسی که دلش شکسته و تازه از زشتی کار ِ دنیا خبردار شده گریه‌زاری کرده بودم، خیلی بی‌حوصله برخورد کردم. اسمش هم حسام حسامی بود، فامیل مجید مجیدی می‌شد. بامزگی می‌کنم. او کت می‌پوشید و هم خیلی کت ِ تک می‌خرید. کارمند بود. من هنوز کارمند نشده بودم و سرم به کتاب‌فروشی کردن گرم بود و دنیایم کوچک و افقم روشن بود. البته، کیر تو افق.

می‌شد با لباس‌های معمولی رفت و کتاب فروخت، کسی اعتراضی نمی‌کرد. آقا شما چرا کت تنت نیست؟ بده اون کتابو به من. بعد کتاب را می‌انداخت زیر پاش، می‌پرید روش و در حین پرش هم زل می‌زد به من و می‌‌توانست حین پرش بگوید مگه نگفته بودم کت بپوش هان؟ مگه با تو نیستم هان؟ بعد از این‌که حسابی می‌پرید و خسته می‌شد می‌گفت حالا واستا، حالا واستا هنوز تموم نشده. آلتش را در می‌آورد و می‌شاشید به کتابی که با کفش رویش پریده بود. ریدم به کتابفروشی‌ای که کتاب‌فروشش کت نمی‌پوشد. شما که شاشیدید دوست عزیز. نترس، دفعه‌ بعد می‌رینم. وضع این نبود. الان هم وضع همانی است که بود. یعنی به هر حال شرکت خصوصی است و لازم نیست حرکت خاصی بزنم. جین می‌پوشم، اما از آن‌هایی هم نیستم که با شلوار جین بروند عروسی. دوست ندارم و نمی‌پسندم و هر کسی را هم که ببینم این‌طوری پا می‌شود می‌رود عروسی و تر می‌زند به جلوه‌ی بصری جشن مردم را با شات‌گان هدشاتش -همان هلاکت در زبان دوستدارانولایت- می‌کنم. البته لحظاتی قبل از این‌که سرانجام کت و شلوارم را قرض کنم به این نتیجه رسیدم که شاید ایده‌ی شلوار جین خیلی هم بد نیست و شاید آن‌هایی که شلوار جین پوشیده‌اند و با آل استار و امثالهم جشن را مزین کرده بودند هم مثل من بی‌پول و ناچار بوده‌اند و نه صرفاً کژسلیقه.

«بی‌پول بودن خجالت ندارد». پدرم می‌گوید دزدی کردن است که خجالت دارد. پدرم هم که خب حرف‌های قشنگ می‌زند، به دلم دارد چنگ می‌زند.

آسمان‌ والیومی

دیگر قصد ندارم بجنگم که ببرم.

نه به این دلیل که از جنگیدن بدم بیاید، و نه به این دلیل که از بردن بدم بیاید. از قصد کردن بدم می‌آید. دوست داشتم پدر و مادرم قدرت داشتند. هیچ کس یک آدم ناراحت را نمی‌خواهد. اما خانواده در این مورد یک استثنا به شمار می‌رود برای همین پدرم بهم نزدیک می‌شود و با دست‌های خشک و پیرش شانه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید آیا کمکی از دستش بر می‌آید. به نظرش من بیش از حد شبیه جوهر انغوزه شده‌ام. آیا ایدز گرفته‌ام که انقدر ناراحتم؟ نه پدر از دست تو کمکی بر نمی‌آید و من هم ایدز نگرفته‌ام. اما شاید بتوانم کمکت کنم. چیزی شده؟ کاری کردی؟ سر کار دعوا کردی؟ با دوست دخترت دعوا کردی؟ نه من با کسی دعوا نمی‌کنم پدر. پول داری؟ پول ندارم نه. الان که می‌خواهی بروی بیرون پول نداری؟ یا کلاً پول نداری؟ هم الان ندارم و هم کلاً. پدرم نمی‌تواند کمکی کند. چون خودش هم هیچ پولی ندارد، نه الان و نه در کل. دو هفته پیش سر میز ناهار خالی بست که ورزش می‌کند و باعث شد من و مادرم بخندیم و از او بخواهیم بس کند. من بهش یاد آوری کردم که از سال هشتاد و پنج دیگر هیچ کاری نکرده که بشود رویش اسمی گذاشت، علی‌الخصوص ورزش. گفت من پا دوچرخه نمی‌روم؟ گفتم در این خانه هیچ‌کس پادوچرخه نمی‌رود علی‌الخصوص تو. گفت پس کوری. گفتم آره کورم. گفت اگر بروم بهم چی می‌دهی؟ گفتم پنج تا پا دوچرخه هم بروی بهت ده هزار تومن می‌دهم. گفت ده هزار تومن؟!!!؟ پدرم تا مدت‌ها این دو اسکناس جدید یعنی پنج هزار تومنی و ده هزار تومنی را با تراول اشتباه می‌گرفت. او خیلی وقت است با پول سر و کار نداشته.

از سر میز بلند شد. میزی که قبلاً رویش ورق بازی می‌شد و مردهای سیبیل دار زمین و خانه‌هایشان را پشتش می‌باختند به هم. از من خواست باهاش بروم. برا ی همین بلند شدم. و توی راهرو پشتش قرار گرفتم. به آرامی رفت توی اتاقش من هم پیچیدم. گفت نگاه کن.  دراز کشید و پادوچرخه زد. با چشمانش که عینکش بهش بود بهم زل زد و با دهانش که دندانی درش نبود تا بیست شمرد، و بهم گفت باز هم برم؟ گفتم نه لازم نیست. من یک بازنده‌ی خوار و خفیف بودم. گفت پول را بده بیاد. دادم رفت. عصرش می‌خواستم بنزین بزنم و فقط دو هزار تومن توی کیفم بود. می‌توانستم برم بانک و از هشتاد تومنی که توی حسابم بود پول بردارم. اما دلم نمی‌آمد. چون زندگی خرج دارد. و تا ته برج هم مدیدی باقی مانده بود. اما رفتم سر دراور پدرمادرم. کشوی کوچک پدرم در بالاترین طبقه را کشیدم بیرون. دیدم اسکناسه چسبیده به چوب کشو. قبلاً که پول داشت هم پول‌ها را توی یک پاکت می‌گذاشت و همان جا قرار می‌داد. پدرم خواب بود. اسکناس را بدون احساس گناه کردن و دراماتیک شدن برداشتم. کشویش همیشه بوی خوبی می‌دهد، به خاطر ازدحام لباس‌های زیر و جوراب که با پودر شسته شده‌اند. کشوی پدرم کلاً جای جالبی بود و هست. هست چون چند وقت پیش که فهمیده بودم شورتی که می‌خواستم دانه‌ای پنجاه هزار تومن شده تصمیم گرفتم دیگر هرگز شورت نخرم. قبل از این‌که پدرم چاق شود، خواهرش از آمریکای جنایتخوار به اندازه‌ی کافی برایش شورت سفید و جوراب حوله‌ای فرستاده بود. شاید سایز جوراب های آدم‌های چاق و لاغر با هم فرق نداشته باشد، اما سایزشورتشان قطعا فرق خواهد داشت. رفته بودم سر کشوش و دست انداخته بودم تا از لا به لای لا‌یه‌های بسیار فشرده‌ی لباس‌های هرگز نپپوشیده شده توسط پدرم برسم به چیزی که دنبالش بودم.

دستم خورد به یک کیسه. کیسه را کشیدم بیرون یک کیسه‌ی سیاه بود. فکر کردم لابد باید تویش قرص باشد. اما قرص نبود، بازش کردم. کاندوم بود. اما کاندوم‌ها سفت سفت شده بودند. طرح جلد آن‌ها به سادگی کاندوم‌های امروزی نبود. این یعنی پدر و مادرم قرن‌ها است که با هم -و البته کسان دیگری- نمی‌خوابند. ممکن بود از دیدن ان پنج شش عدد کاندوم تاریخ گذشته‌ی متعلق به عصر انقراض سلسله‌ی پهلوی گریه‌ام بگیرد. کیسه را سر جایش گذاشتم. و دنبال شورت‌ها گشتم. یک جان هنری  و دو تا هینس برداشتم.

بعداً به پدرم گفتم پولی که بهت باخته بودم را بنزین زدم بعدش گفت تو گه خوردی ولی بعدش پرسید کدام پول؟ و بعدش که توضیح دادم کدام پول گفت خوب کردی.

سه‌پرده / یا چگونه یاد گرفتم سایه نداشته باشم ولی خایه چرا/ یا به یاد آر زمانی که جوان و ببر بودی اما به یاد آر که حالا الماس خوش تراش تخمی ای هستی

تاریخچه‌ی خشونت چیست و چرا؟

در دوران راهنمایی من سرویسی بودم-دهن‌سرویسی- در دوران دبیرستان من تاکسی‌ای بودم و در دوران دبستان من یک مسیری را از سر بلوار پیاده می‌رفتم پایین تا برسم به نصرت پیام آوران، پدرم آن‌جا ساختمان ساختنش را لفت می‌داد. بعد دو تایی با هم بر می‌گشتیم خانه. در دوران راهنمایی من سرویسی بودم. یک مینی بوس آبی رنگ بود که می‌آمد بچه‌های گیشا را از سر کوچه‌هایشان جمع می‌کرد. کوچه‌ی ما چهلم بود، اما من سر سی و هشتم می‌ایستادم چون حاجی که راننده‌ی سرویس بود می‌گفت مینی‌بوسش نمی‌کشد  و شیب بین سی و هشتم و چهلم بدجوری تند می‌شود. حاجی مثل بقیه‌ی ایرانی‌ها بود، دست ِ کم از نظر ظاهر. کچل بود و سیبیل داشت و موهایش خاکستری بودند. خودش می‌گفت به من بگویید حاجی. روی چوب‌هایی که جلوی پنجره‌ها می‌گذاشت حساس بود. این چوب‌ها در حقیقت ضامن پنجره بودند. اما ما که بچه‌های پدرسگی بودیم به ضامن پنجره‌ها و کف مطالبات حاجی کمترین اهمیتی نمی‌دادیم. حاجی رابطه‌ی خوبی با من داشت چون من خیلی مودب بودم. چقدر؟ خب می‌توانم بگویم اگر پیراهن مردانه می‌پوشیدم، آن را می‌دادم توی شلوارم، انقدر. می‌توانستیم با آن چوب‌ها شمشیر بازی کنیم. حاجی از این‌که به چوب‌هایش دست بزنیم عصبی می‌شد. می‌گفت انقدر چوب تو کون هم نکنید. دِهه. البته کسی واقعاً چوب را در کون دیگری نمی‌کرد. و حاجی هم از لفظ آستین به جای کون استفاده می‌کرد. زمستان‌ها پایین دنده‌ی ماشین یک پیک‌نیکی می‌گذاشت که گرم شود. درست مثل سگ، هر کس در سرویس جا داشت، البته ترجیح همه‌ی ما عقب اتوبوس بود. ولی وقتی خیلی سرد بود همه نزدیک به پیک‌نیکی می‌نشستند و یک مثلاً حلقه‌‌ای دور مثلاً آتش شکل می‌گرفت. یک روز زمستانی من تحت تاثیر حرف‌های توی خانه وقتی آن جلو نشسته بودم، خواسته بودم توی جمع خودی نشان دهم و بگویم من هم بلدم و گفته بودم گردن هاشمی را نمی‌شود با تبر زد. حاجی گفته بود بچه مواظب باش. این چه حرفیه می‌زنی؟ مرا ترساند. گفت سرم را به باد می‌دهم. من ازش خواهش کردم که به کسی در مورد این‌که من به گردن هاشمی توهین کرده‌ام چیزی نگوید. اصلاً بگوید می‌شود با تبر زد. گفت خاطرم جمع باشد اما دیگر این حرف‌ها را جایی نزنم.

حاجی با سین بد بود. سین در مدرسه آدم منفوری بود و در محله هم به همان اندازه آدم منفوری بود. و هر چقدر هم توی فوتبال تلاش می‌کرد از حجم نفرت جمعی چیزی کم نمی‌شد. قدش کوتاه بود و بی تربیت بود، به موهایش هم ژل می‌زد، درست مثل بقیه‌ی ما. تن صدا و لحن حرف زدنش کفر آدم را در می‌آورد و پرواز می‌داد. خیلی راحت از الفاظ کس و کیر استفاده می‌کرد. که در محیط پاستوریزه‌ی مدرسه و در محیط صمیمانه‌ی محله فقط او را منفورتر جلوه می‌داد. اما حاجی سر این چیزها باهاش بد نبود به خاطر این باهاش بد بود که یک پسر دبیرستانی او را روی پای خود می‌نشاند. چون مدرسه‌ی ما دبیرستان هم داشت و بعضی از دبیرستانی‌ها از سرویس استفاده می‌کردند. سین را توی مدرسه بَبُل صدا می‌زدند. وقتی از کوچه‌ی رو به رویی به محله‌ی ما آمدند او سعی کرد جوری رفتار کند که انگار بَبُل تکه‌کلامی است که او خودش اختراع کرده و برای تحقیر مردم آن را به کار می‌برد. پروژه‌اش شکست نخورد هر چند من آن‌جا بودم که روشنگری کنم، جز به دو نفر چیزی در این زمینه نگفتم. گفتن یا نگفتنم هم تاثیری در منفورتر شدن یا نشدنش نداشت. رابطه‌ی سین با من اوایل، خیلی بد نبود. من کاری به کارش نداشتم و اصلاً چرا باید می‌داشتم؟ من دانش آموزی بودم که با همه خوب بودن و مهم‌تر از آن خوب ماندن را بلد شده بود.  تا اینکه بعداً قدم بلند شد و شلوارم کوتاه شد. مادرم شلوارهایمان را که کوتاه می‌کرد نمی‌برید بلکه موقتی تا و کوک می‌زد و اگر قدمان بلند می‌شد از شلوار نو خبری نبود، بلکه کوک‌ها را باز می‌کرد. شلوار بلند و مشکل حل می‌شد. با این حال خط‌هایی روی شلوار و آن پایین نزدیک دم پا باقی می‌ماند که خبر از سرّ درون می‌داد. یک بار سین انقدر به شلوار من خندید که دوست داشتم از روی زمین سنگ ور دارم و بکوبم روی کله‌ش. و اگر نمرد انقدر گلویش را فشار دهم تا صدایش را برای همیشه ببرد. سین علاوه بر اینکه شلوارم را مسخره می‌کرد، من را کُسرا هم صدا می‌زد. سین که یک خایه مال عوضی بود، بعداً مخ ساغر را هم زد و من قسم خوردم که درآینده انقدر انتقام همه ی این بدبختی‌ها را ازش بگیرم که مجبور شود تهران را ترک کند. اما نگرفتم، چون بزرگ شدم.

سه تا ازهم‌مدرسه‌ای‌های سرویس هم بچه‌ی سی و هفتم بودند و هیچ کدام با من در یک کلاس نبودند، یکی‌شان هم که بزرگتر بود هم که هیچی. چون مدرسه یک سیستم مریضی داشت. برداشته بودند  بچه‌های مردم را به خنگ، متوسط، باهوش دسته بندی کرده بودند. من توی باهوش‌ها بودم. البته در سال اول راهنمایی من در خنگ هاو متوسط ها  بودم و این نزدیک بود مادرم را دق بدهد. اما بعد از یکی دو ماه رفتم توی باهوش‌ها. که به همان اندازه‌ی خنگ‌ها و متوسط‌ها کیری بود. تا سال آخر راهنمایی دیگر هرگز به دسته‌‌ی پایین تر سقوط نکردم اما اگر سقوط می‌کردم هم مسئله‌ای نبود چون توی آن کلاس‌ها رفیق داشتم و برای من رفقا مهم‌ بودند، و بعد از رفقا هم برایم مهم این بود که جایم کنار بخاری نباشد که بپزم. همین. دو تا از آن سه بچه، با هم داداش بودند و پدرشان نخ و سوزن و دکمه می‌فروخت و دیگری هم  پسر بچه‌ی زردرو و نحیفی بود که سیگارهای باباش را می‌پیچاند و می‌کشید. اسم عجیبی داشت که نام یک بیماری در مایه‌های بواسیر بود. البته من آن موقع نمی‌دانستم که فامیلش در حقیقت اسم یک بیماری است که به کون مربوط است.  یک بار برای اینکه به ما نشان دهد سیگار چیز گهی است آن را توی یک لیوان آب انداخت تا سیاه شود. ولی آب‌ خیلی هم سیاه نشد. یک روز، دم در خانه‌ی خودشان پیاده نشدند با من پیاده شدند و آرام پشت سر من راه افتادند من که یک غریزه‌ی خیلی قوی در شنیدن بوی خیانت دارم از آن‌ها خداحافظی کردم و بر سرعت قدم‌هایم چی؟ افزودم. ولی آن‌ها هم به سرعت قدم‌هایشان چی؟ افزودند. وضع گهی بود. وقتی پیچیدم توی فرعی آن‌که فامیلش بواسیر طور بود و داداش کوچیکه من را گرفتند تا برادر بزرگتره با مشت بکوبد به شکمم. من اسیر دست این لانتوری‌ها شدم. مسئله این بود که اصلاً نمی‌دانستم آن‌ها از من چی می‌خواستند. و آن‌ها هم دلیلی نمی‌دیدند چیزی بگویند. فقط گرفته بودندم. و به نحو ترسناکی نه حرف می‌زدند نه داد می‌کشیدند ولی من به نحو ترسناکی هم حرف می‌زدم و هم داد می‌کشیدم. سین هم با آن‌ها بود اما در جنایتشان شرکت نکرد، کمکی هم به من نکرد. خایه‌مال عوضی خداحافظی کرد و رفت. اگر در آن سن آنقدر مودب نبودم حتماً این را بهش می‌گفتم. در آن سن نامرد معادلی بود که برای خایه‌مال عوضی به کار می‌رفت. عابرین فکر می‌کردند ما دوستیم و داریم بازی می‌کنیم اما چیزی در این بازی اشکال داشت و آن این بود که این یک بازی نبود. این دقیقاً یک دعوا بود.

بله درست است که من ضعیف بودم، اما در عین حال چقر و سرعتی -و روشنیده و خفن- هم بودم. به هر حال من قهرمان این قصه هستم حتی اگر نشود بهش گفت قصه. یک دستم را آزاد کردم چون فامیل بواسیری مثل مفنگی ها بود. داداش کوچیکه هم بر اثر تقلاهای من کنترلش را از دست داد و دست دومم آزاد شد. داداش بزرگه هم فس ِ فس بود آمد بگیردم، در حقیقت آمد تا یقه‌ام را بگیرد، اما من قبلش دستم را ول دادم که تبدیل شد به چیزی بین کشیده و چنگ، محصول ِ دستم خورد توی صورتش. صورتش را گرفت و گفت آخ. خیلی زود سرعت گرفتم و به جای این‌که برم سمت خانه -چون همین کم مانده بود که این اراذل خانه‌مان را هم یاد بگیرند- از زمین خالی‌ای که بین خانه‌ها قرار داشت و می‌خورد به پارک جنگلی که الان اتوبان حکیم است رفتم بالا، یک تپه‌ی کوچکی بود که اگر دوست داشتید می‌توایند تپک صدایش کنید. از پشت تپک نگاه کردم . رسیدند. برای چی می‌خواستند من را بزنند؟ من حتی پول نداشتم به آن‌ها بدهم. چون ما از آن خانواده‌هایی نبودیم که پولمان را صرف بوفه کنیم. ما از سیب و تکتک به عنوان تغذیه استفاده می‌کردیم. دوست داشتم گریه کنم. اما بیشتر از آن دوست داشتم نفس نفس بزنم. کمی این طرف آن طرف را نگاه کردند و بعدش رفتند. فرداش هم توی سرویس دیدمشان اما سلام علیک نکردم، آن‌ها هم نه سلام علیک کردند و نه دیگر سعی کردند بزنندم. صورت داداش بزرگه درست دم لبش زخم بود، و بتادین زده بود. اثر ِ هنری ِ من بود. هرگز نرفتم بپرسم چی شده بود که با مشت گذاشتند توی دلم و تصمیم داشتند دومی را هم بزنند و بعد هم لابد سومی. به هر حال.

قضیه‌ی چوب تو کون ِ هندونه چیست؟

قضیه‌ای در کار نیست. ما بچه‌ی ریغوی لاغرمردنی‌ای  بودیم. هم لاغرمردنی هم ضعیف، هم از این‌ها که تپ و تپ اسهال می‌شوند و عرنوازی می‌کنند البته این مورد خوب ِ آخر را تا سال چهارم زندگانی داشتیم فقط. و در این جامعه‌ی ضعیف کشی خطر مردن ما هم وجود داشت. به خصوص مادرمان خیلی غصه می‌خورد که ما ضعیف هستیم و حقمان را می‌خوردند. حالا مثلاً خوردن حق ما چی بوده؟ هیچی،  مثلاً بچه‌ی دوستش وقتی در قنداق بودیم و کنار هم رد یک گهواره طاق باز کرده بودیم، ما را گاز می‌گرفته و ما دنبال تلافی نبودیم که فوری ما هم گاز بگیریم، بلکه بغض می‌کردیم. خب ما بچه‌ی صلح طلبی بودیم. حالا آن بچه ی گاز بگیر یک گهی خورد، ما که نباید اندازه ی او عمله باشیم. ولی این سر دل مادر ما مانده بود. و تا همین الان هم از این به عنوان این که ما آدم ضعیفی بودیم یاد می‌کند. و این‌که او باعث شد با کلاس کاراته قوی شویم. چرا به جای من می‌گویم ما؟ مگر من چند نفرم؟

بله، این سر دل مادرم مانده بود. اما گذر زمان این قضیه را درست نکرد. برای مادرم تعریف کردم که چند نفر می‌خواستند بزنندم و من با شجاعت فرار کرده ام  -این که صورت یکی‌شان را هم لت و پار کردم را نگفتم- و آن‌ها هر چه دویدند به گردم هم نرسیده‌اند. مادرم ناراحت شد. چون در رفتن که برازنده نبود. لت و پار کردن هم همین‌طور، می‌دانستم اگر این را بگویم به وحشی گری متهمم می‌کند. لابد به مدرسه آمدن و آبروریزی برازنده بود؟ او می‌خواست این کار را بکند. اما من مانعش شدم و گفتم اگر این کار را بکند من باید یک عمر با سرافکندگی در مدرسه نفس بکشم. و هر چه اعتبار جمع کرده بودم فرو می‌ریخت، شاید هم واقعاً فرو نمی‌ریخت ولی به نظر من که می‌ریخت. تابستان همان سال اسمم را کاراته نوشت. فکر می‌کرد کاراته باعث می‌شود مردم کمتر بخواهند بزنندم.

روزهای فرد مخصوص کاراته بود، روزهای زوج مخصوص شنا. محلش هم باشگاه انقلاب بود. پدرم با عمو ایرج قدم می‌زدند تا کلاس ما تمام شود، در حاشیه‌ی زمین‌های گلف. در جاده‌ تن‌درستی، الان که از سئول رد می‌شوم حواسم هست که آن تو خیلی عوض شده. علاقه‌ای هم ندارم برم ببینم چه‌قدر عوض شده، حتماً گه تر شده. بستنی کاله کاکائویی می‌خوردند و معتقد بودند بعد از انقلاب ریدند تو این باشگاه و اولین ریدمان هم این بوده که اسم باشگاه را به انقلاب عوض کردند. خب نمی‌شده که بگذارند اسمش همان قبلی بماند. می‌شده؟ این انتقاد وارد نیست. تازه اسم قبلی کم از این‌یکی ندارد ، به این گهی نیست ولی باز هم گه است.

توی کاراته بیشتر از هر چیزی سعی می‌کردند به ما صبور بودن را آموزش دهند. بدین صورت که با پای برهنه روی آسفالت آفتاب خورده راهمان می‌بردند، کفش به دست یا به گردن. تمرینات سنسی -که من چون خیلی مثلث هستم به اوضاع می‌گویم سنسی ولی شما می‌توانید بگویید استاد- شاید از سادیسمش نشات می‌گرفت، ولی خب به من احساس فرانکی بودن دست می‌داد. شنا رفتن روی مچ، و ضربه خوردن با چوب به شکم با حال بود.  فکر میکردم بعداً خیلی پلنگ خواهم شد. خیلی خوب امتیاز می‌گرفتم این باعث می‌شد رقیبانم محکم تر بزنند. به نظر می‌رسید هر چی وحشی و ازگل و سادیست است به سمت کاراته سرازیر شده بود. انقدر خوب امتیاز می‌گرفتم که سومین سنسی‌ای که داشتم گفت تو برای تیم ملی خوبی. اتفاقاً تست هم دادم برای تیم ملی ولی آسمم جلویم را گرفت کرد تو پشتم. سه سال کاراته کار کردن و هیچ کی نشدن و هیچ کمربند مهمی هم نگرفتن باعث شد فقط ساق پام کلفت شود، این احتمالاً به خاطر یوکوگری‌ها و ماواشی‌گری‌ها بود. هر چی بود موجب تعجب همه شده بود. کلاً پایین تنه‌ام عوض شده بود. و وقتی آن را نگاه می‌کردم به جا نمی‌آوردم. وقتی برای بار اول در اصفهان دانشجو شدم هم این مشهود بود. و وقتی برای بار دوم در تهران دانشجو شدم هم این مشهود بود. خودم هم می‌خواستم بالاتنه‌ام مثل پایین تنه‌ام بشود، و ابداً هم فکر نکردم باید ورزش کنم چون ورزش آدم را خسته می‌کرد و البته هنوز هم می‌کند. و ما خودمان نزده می‌رقصیم. اما شروع کردم به غذا خوردن، خوردن فقط باعث شد تا شکم بیاورم و کونم هم گنده شود، اما در عوض پاهایم لاغر به نظر می‌رسیدند. پدرم می‌گفت تو چرا هیکلت این‌طوری شد؟ انگار چوب کرده‌اند تو کون هندونه.

خوش هیکل واقعی همت بود و باکری

یک سری فکر کردند لابد معتاد شدم که نه کیلو لاغر شدم. یک سری حدس زدند لابد به خاطر این است که بهم خوردن رابطه‌ی طولانی و استقامتی‌م با دوست دخترم باعث شده وزن کم کنم. اما واقعیت این است که از حجم غذام کم کردم، ناهار کم، شام هیچی. شکمم از بین رفت و حالا اگر کسی به دورهم‌استخری -پولپارتی- بگیرد اصلاً به شکمم فکر نمی‌کنم. دیگر نمی‌شود بهم گفت چوب کرده‌اند تو کون هندوانه . روند لاغری برای من خیلی جدی نبود من فقط می‌خواستم کسی بهم نگوید شکم داری. چون خصوصیات منفی ظاهری دیگری هم دارم و نمی‌خواستم یک پک کامل باشم. و بله من به ظواهر امر اهمیت می‌دهم چون یک قدیس لعنتی نیستم. و به نظرم نخوردن ساده ترین کار است. بدی این قضیه این است که شلوارهام همگی گشاد شده بودند. من یک سلیقه‌ای از قدیم و از زمان لاغری داشتم که شلوارهایم لوله‌تفنگی باشند که گاوکان گاوران! بودن این را از سرم انداخته بود، به سنت قبلی‌م برگشتم. متاسفانه هر روز صبح زود می‌روم سر کار و شب هم تا دیر می‌مانم سر کار، که پدرم توی ترافیک در نیاید بلکه برود تو. و هیچ وقت مجالی برای خیاطی رفتن نیست. از مادرم خواهش کردم که صبح‌ها که می‌رود گیشا قدم بزند، مغازه ببیند، قبوض را بپردازد، گل بخرد، شال بخرد، ماهی بخرد، شلوار من را هم به خیاط بسپرد. البته من خودم یک خیاط سراغ داشتم. اما همه از او ناراضی هستند. به خصوص داداشم. داداشم می‌گوید یک شلوار سالم هم ندارد و این به خاطر علاقه‌ی بیش از حد ما به خیاطی است که  دوست دارد بشاشد توی شلوارهای مشتریانش. من ناراضی نبودم. یعنی با این‌که می‌رید توی شلوارهام ناراضی نبودم. صد در صد شلوار‌هایی که می‌خرم باید کوتاه شوند، چون قد من استاندارد نیست. خیاط من چشم‌هایش چپ است و همیشه یک پاچه از آن یکی دو سانت کوتاه تر می‌شود، البته مطمئن نیستم این به چپ بودنش مربوط شود.

شب که آمدم خانه دیدم همه‌ی شلوارهایم توی کیسه هستند. از مادرم پرسیدم درست کرد؟ گفت که بله، گفت که سی و نه تومن پول تنگ و گشاد شدن شلوارها و تیکه‌ زدن به شلوار داداشم شده و ازم خواست تا بروم معجزه‌ای که با خشتک شلوار داداشم کرده بودند را ببینم. اما نرفتم و ترجیح دادم شلوارهای خودم را بپوشم، تنگی کمر همه‌شان راضی کننده بود. تنگی پاچه‌ی همه‌شان هم خوب بود. اما یکی از شلوار جین‌هایم، ساق پایش بیش از حد تنگ شده بود. گفتم مامان زده خراب کرده. گفت نزده خراب کرده. گفتم بابا چرا زده خراب کرده نیگاه، ایناهاش. نیگاه. شلواره خِرِ ساقم را گرفته بود. گفت خب این ساق پات از آن یکی ساق پات کلفت تر است بچه جون. گفتم یعنی می‌گی من ناقصم؟ گفت نه همه ممکنه این طوری بشند. این ساق پام می‌تواند خیلی سفت بشود، مثل بازوهای آرنولد، سفت و گولّه. رفتم با شورت جلوی آینه واستادم. احساس کردم-یعنی به چشم مسلح به عینکم دیدم- یکی از ساق‌هایم از آن یکی کلفت‌تر است. داداشم هم شوهر آهو خانم خواندنش را متوقف کرد و دید و تصدیق کرد. بعد رفتم جلوی پدرم و پدرم ازم خواست بروم یک چیزی تنم کنم. گفتم الان می‌روم ولی ببیند کدام ساقم کلفت‌تر است؟ پدرم ساق اشتباه را گفت. بعد از مادرم پرسیدم و او ساق درست را گفت. و گفت از بس که غذا می‌خورم و الکی می‌گویم شام نمی‌خورم. و فکر کرده‌ام پنج تا شنا می‌روم شاخ غول شکانده‌ام؟ باید ورزش ِ پا کنم. بسم الله. ورزش پا دیگر چیست مادر ِ من؟ گفتم مامان این همه‌ش ماهیچه‌ست دیگر آب نمی‌شود. گفت اصلاً تو پر خوری. می‌آیی خانه می‌ری سر یخچال. خب چون من دوازده ناهار می‌خورم،ناهار ِ ناچیز، و بعد تا هفت شب یه تِک کار می‌کنم، کار با کامپیوتر آدم را گشنه می‌‌کند. گفت، باشد، تو می‌لرزی از گرسنگی و بچه بودی هم همین طوری بودی و وقتی اسهال می‌شدی و کوچولو بودی هم گرسنگی بهت فشار می‌آورد می‌لرزیدی. دکتر گفته بود چیزی بهش نده، اما تو در بغل من همه‌ش می‌گفته دِدِ مِ مِ. به حالت دو نقطه خط نگاهش کردم، گفتم مامان من شب‌ها شام نمی‌خورم و پای من ورزیده است نه چاق. گفت تو هم که عاشق حرف ِ خودتی. به این نتیجه رسیدم که یک حرف زدن بی فایده است و دو مرگ بر ماواشی گری، با این حال شلوار به آن نفیسی را نمی‌شود نپوشید. کون لقش و کون لق هر کی به پاهام نگاه کرد و گفت این پات از آن پات کلفت‌تر است.

فائق بیا

مادرم همه‌ی اربعین ها را شله‌زرد می‌پزد و اربعین امسال را هم شله زرد پخت.  ما خیلی خانواده‌ی با ایمانی هستیم. از صبح که پا شد دو تا قابلمه‌‌ی سترگ  را روی دو شعله‌ی بزرگتر اجاق چهار شعله‌مان گذاشت و برای همین آن روز غذای نو نپخت و ما غذاهای روزهای گذشته را خوردیم که عبارت بودند از کباب تابه‌ای با یک امتیاز و عدس پلو با نه امتیاز. من از کباب تابه‌ای و خورشت کرفس بدم می‌آید. و دلیلی ندارد کلمه‌ی مقدس و تاریخی کباب  را در مورد این غذای من در آوردی سرهمبندی شده به کار ببرم. و دوست دارم آن را کوفت صدا کنم. من و مادرم عدس پلو خوردیم و پدرم که گوشت‌خوار است کباب تابه‌ای خورد. چه بد، دوست داشتم از کلمه‌ی کوفت در اینجا استفاده کنم. اما من به پدرم عشق می‌ورزم-و به مادرم بیشتر- و نمی‌توانم این کلمه را در اینجا به کار ببرم، پس هیچی. پس دیگر از عنوان کوفت در مورد کباب تابه‌ای وقتی که خانواده نشسته‌اند استفاده نخواهم کرد که جهان برای همگی ِ ما تبدیل به جایی بهتر شود.  دندان پدرم هم توی کاسه، در بالای یخچال قرار داشت. چون پدرم دندان ندارد. با این حال از همسرش می‌خواست برای او ته‌دیگ بکشد و اگر همسرش به او می‌گفت با کدام دندان ته‌دیگ را می‌خوری ؟ یه کم خوددار باش. می‌گفت به او مربوط نیست با کدام دندان و انقدر توی کارش دخالت نکنیم. البته من دیگر توی هیچ کاری دخالت نمی‌کنم. چون من نا امید تر از آنم که درگیر هرگونه مسئله‌ای، من‌جمله همین مسئله‌ی بغرنج و روزمره بشوم.

دندان پدرم به این دلیل توی کاسه‌ی حاوی داروی بالای یخچال است که لثه‌هایش زخم شده و دندان آزارش می‌دهد و این از مشقات پیری است، اگر نیست از مشقات چیست؟ پدرم رو به آسمان می‌گوید خدایا ما رو به چه روزی انداختی؟ اما جوابی نمی‌شنود چون خداوند یک لال است. داداشم خانه نبود اگر بود با پدرم دعوا راه می‌انداخت. چون کسی که هم دندان ندارد و هم لثه‌های زخم دارد برای چه باید ته‌دیگ بخورد؟ آن هم در کنار نوشابه. پدرم عاشق نوشابه است. به مادرم گفتم اگر بابا این شله زرد تو را هم می‌زد توی دلش می‌گفت نوشابه، نوشابه، نوشابه. چون تنها چیزی که می‌خواهد نوشابه است. اما پدرم گفت خفه شوم و اگر او هم می‌زد که نمی‌زند، فقط سلامتی می‌خواست برای مادرم برای من و برای برادرم، یعنی داداشم. مادرم از نوشابه برای کنترل پدرم و مقاصد حرف‌شنوی جویانه استفاده می‌کند. داداشم درست یک ربع قبل از اینکه بخواهیم غذایمان را زهر مار کنیم-بله-از خانه زد بیرون و هر بار بهش زنگ زدم که آیا برای ناهار بر می‌گردد یا نه جواب درستی نداد. و آخرش هم برنگشت. قبلش مادرم ازش خواست که برود شله‌زرد را هم بزند. داداشم گفت هم نمی‌زند چون اعتقادی ندارد. من هم اعتقادی نداشتم. اما من همیشه دو دل و شکاکم اگر مفهوم نذر واقعیت داشته باشد چی؟ اگر تخیلی نباشد و اگر همه‌ی کسانی که هم می‌زنند به نان و نوای مورد نظرشان برسند و من تنها باقی بمانم چی؟ و نگران هم بودم که نکند این یک کار دخترانه ای باشد؟ من گفتم اعتقادی ندارم مادر ِ من، اما با این‌حال رفتم پای اجاق و شروع کردم به هم زدن. و فکرم رفت سمت هر چیزی که دوست داشتم بهش برسم. فکر کردم این کار ابلهانه نیست؟ دخترانه چه‌طور؟ بعدش فکر کردم با این حال امتحانش ضرر ندارد. و حالا مثلاً چی می‌شود؟ کسی که نمی‌بیند، همت را بزن. مثل بچگی‌هام که روزه می‌گرفتم و با خدا کنار می‌آمدم که خوردن من را ندید بگیرد. مادرم که انگار فکرم را می‌خواند گفت نذر است. نذر فرق می‌کند. مردم می‌خورند. می‌خواستم بپرسم نذر با چی فرق می‌کند؟ اما نپرسیدم. لابد مادرم برای خودش اعتقاداتی داشت که به من مربوط نبود.

پدرم در تمامی مراحل پخت توی آشپزخانه کنار مادرم بود، نشسته بود پشت میز آشپزخانه و نظر می‌داد. آخرین نظرش این بود: شاشیدی تو زعفرونا، چه خبره آخه؟ مادرم ازش خواست از آشپزخانه بیرون برود و توی کاری که به او مربوط نیست هم دخالت نکند. بعد زا خدا خواست بهش صبر بدهد و. سه بار گفت خدا. و پدرم هم گفته بود باز بی‌تربیت شدی‌ها. مادرم گفته بود تو چرا از رو نمی‎ری، آقای تربیت؟ و پدرم گفته بود زعفرون الان چنده؟ و مادرم گفته بود تو اصلاً الان این‌جا چی کار داری؟ و چرا نمی‌ری روی کاناپه‌ت بخوابی؟ پا شو برو این‌جا وانستا ، نرین تو اعصاب من. من گفتم بابا چقدر بحث می‌کنید. چون اعصابم خورد بود. چون دست به هر کاری که زده‌م توش شکست خورده‌م و الان بیست و هشت سال و خورده‌ایم هست و به هیچ چیز نرسیده‌م، هنوز با والدینم زندگی می‌کنم، و کارمند هم هستم. و از کارمندی بدتر چیست؟ هیچی و….دیگر چی؟ بله، و چیزهای بیهوده راجع به موسیقی راک بلدم ولی بلد نیستم گیتار الکتریک بزنم و فکر می‌کنم نویسنده‌ام اما کتابی بیرون نداده‌ام و وقتی از خواب بلند می‌شوم اولین جممله‌ای که در زهنم نقش می‌بندد»گهش بگیرند است» و فکر می‌کنم خیلی دوست و رفیق دور و برم هستند اما نمی‌توانم با هیچ کدامشان حرف بزنم. چون آن‌ها فکر می‌کنند من بی خودی نک و نال می‌کنم و ننر هستم. برای همین یک وب سایتی پیدا کرده‌ام که می‌توانم به زبان انگلیسی باهاش درد ودل کنم. و او بعد از اینکه گرامر خاورمیانه‌ایم را لود کرد یک جوابی مبنی بر اینکه آرام باش و درست می‌شود بهم می‌دهد. البته نک و نال‌هایم به این چیزهایی که نوشتم مربوط نیست. اممم آن چیزی که نوشته نمی‌شود، اصل آن چیز است. ایده‌ی استفاده از این وبسایت وقتی به ذهنم رسید که روی گوشی دوستم یک اپلیکیشن دیدم و فکر کردم لابد همچین چیزی در عالم ماها که وسایل هوشمند نداریم هم باید باشد. همیشه چیز بدتری برای متوسط تر ها طراحی شده، خدا را شکر.

به شوخی شعر خواندم خودکشی شاید یه راهه، راهیه پر از کثافت. اما پدرم در کنه‌ ِ شوخی جدی‌ش را گرفت. پدرم گفت یعنی چی می‌خوام خودم رو بکشم خودم رو بکشم، تو استاد دانشگاه می‌شی. چشمم کف پات. و مادرم چیزی نگفت لابد چون فکر کرد من یک کُسی گفتم حالا، شوخی کرده‌م. پدرم فکر می‌کند هر کسی که فوق لیسانس بگیرد می‌تواند بعدش برود و استاد دانشگاه شود. کلاً خانواده‌ی پدریم، استاد دانشگاه دوست دارند و تنها دامادی که از سال چهل و دو دارند هم-یعنی شوهر عمه‌ام- او هم استاد دانشگاه بوده. حالا من که فوق لیسانس نگرفته‌ام من سر پایان نامه جمع کردن زاییده ام بیشتر به این دلیل که فکر می‌کنم جمع کردن پایان نامه چه فایده ای می‌تواند برای کسی و به خصوص خودم داشته باشد؟ اما همواره به خانواده اطمینان داده ام که در پروسه است. پدرم گفت هر وقت خواستی خودت را بکشی برو مگس کش را بیار من کمکت ‌‍می‌کنم.

یکی از همسایه ها نبود، پدرم گفت بهتر، خودمان می‌خوریم. مادرم گفت بسم‌الله.

بعد از ظهرش مادرم را بردم خانه‌ی افسرخانم این‌ها. کسی به دیدن افسرخانم این‌ها نمی‌رفت جز مادرم و یک پسر یهودی که چند وقت پیش به قتل رسید و او هم با بهرام دوست بود و بهش کامپیوتر یاد می‌داد و برایش «مثل پسر نداشته» بود. بهرام و افسر خواهر و برادرند و بالای ولنجک با هم زندگی می‌کنند و هر دو بالای شصت و پنج سالشان است. و هیچ وقت نه ازدواج کرده‌اند نه هیچی. و نه حتی قبل از این‌که پدر و مادرشان بمیرند سعی کرده بودند از آن‌ها مستقل شوند. فقط رفته‌اند لندن. آن‌ها ساعت معاشرتشان بعد از ناهار است اما چون پدر من بعد ناهار می‌خوابد سعی کرده‌اند در سال‌های اخیر مزاحم مان نشوند. افسرخانم با هر کی چپ افتاده یارو نابود شده و پسر یهودیه هم از این قاعده مستثنی نبوده. داشتم فکر می‌کردم عجب زندگی ِ وحشتناکی، مادرم می‌گوید روی همه‌ی وسایل خانه‌شان خاک نشسته. بهرام دوست صمیمی ِ پدرم  در جوانی است. وقتی همدیگر را بعد از سی سال پیدا کردند که پدرم برای من بستنی خریده بود و داشتیم از کوچه‌ی کنار پاساژ صفویه می‌رفتیم داخل که سوار ماشینمان بشویم. من دانش آموز لج در آر دوران راهنمایی بودم. یک مردی با عینک آفتابی و کت پوست و یک جاسوییچی که از سیم پیچ‌پیچکی ِ تلفن ساخته شده بود و زرد رنگ هم بود از کنارمان گذشت، پدرم برگشت به من گفت دیدی مرتیکه تو این گرما چی پوشیده بود؟ چون بهار و گرم بود. هنوز چند قدم بیشتر از کنار هم رد نشده بودیم که مرتیکه‌ی کت پوست دار برگشت گفت مهرداد؟ مهرداد که فکر کرده بود مرتیکه‌ی کت پوستی «مرتیکه» گفتن را شنیده احتمالاً دنبال راه فراری برای برون رفت از از آن وضعیت بغرنج و ناشناخته بود.
یک خاطره وسط گیومه: یک بار همین چند سال پیش که پدرم خوب راه میرفت و رانندگی میکرد و دنبال ما با دمپایی دور میز میدوید، با داداشم و من رفتیم توی بقالی، یک زنی جلویمان بود که هی با فروشنده لاس می‌زد و خریدهایش را بر نمی‌داشت ببرد. پدرم زیر لب گفته بود یا الله دیگه، جن‌ده!! زنه شنیده بود و برگشته بود گفته بود با منین آقا؟ و آقا برگشته بودند گفته بودند نه خیر، با پسرمم. و به داداشم اشاره کرده بودند. من آن لحظه خوشحال بودم که پدرم آن‌قدر با حال است که به من اشاره نکرده.

گیومه تمام.

بعد پدرم و بهرام همدیگر را شناخته بودند و از این‌که هر دو شورلت نوا داشتند و از این‌که انقدر حرف داشتند به هم بزنند ذوق کرده بودند. بهرام مرد خوش تیپی بود، اما پدرم می‌گفت الان بی‌ریخت شده است و در جوانی‌هایش شبیه آلن دلون بوده است. می‌گفت افسرخانم هم شبیه الیزابت تیلور بوده است و از همه‌ی ماها بزرگتر بوده ولی وقتی با ماها سلام علیک می‌کرده ما ها زبانمان بند می‌آمده. همان شب مادر و پدر و عموم شیک و پیک می‌کنند تا بروند خانه‌ی آن‌ها اما وقتی بر می‌گردند می‌فهمند که پیری، الیزابت تیلور را شکل حلیم بادنجان کرده. و پدرم می‌گفت بی‌خودی اسکارف زدیم خفه شدیم. و مادرم هم از بامزگی شوهرش خندیده بود.