IR GAY


March 30, 2010, 8:54 pm
Filed under: Uncategorized

1363-1388

ehsan ms dasht va khast ke ino barash benvisam.goft hameye kasani ke donbalesh mikaradan to in weblag ra dost dare . on to zemeston khast ke ino benvisam vali internet ndashtam .barash fatehe bekhonid.az ms namirdesh az ekhtelale riye fot kad



راهی برای اینکه هر روز شاداب از خونه خارج شویم
July 4, 2006, 10:25 am
Filed under: Uncategorized

brrrrr.jpg

اگه هر روز صبح به صورت ناشتا 2 تا از اینایی که تو تصویر مشاهده می کنید (البته بدون مو) رو لیس بزنید و تو دهنتون بزارینشون وبا زبونتون با اونا بازی کنید .کلی شاداب میشید و با یه روحیه خوب از خونه خارج می شین

من امتحان کردم و 100% جواب می ده



joke
May 30, 2006, 5:37 pm
Filed under: Uncategorized

Construction worker on the 5th floor of a building needed a handsaw. So he spots another worker on the ground floor and yells down to him, but he can’t hear him. So the worker on the 5th floor tries sign language. He pointed to his eye meaning “I”, pointed to his knee meaning “need”, then moved his hand back and forth in a hand saw motion. The man on the ground floor nods his head, pulls down his pants, whips out his chop and starts masturbating. The worker on 5th floor gets so pissed off he runs down to the ground floor and says, “What the fuck is your problem!!! I said I needed a hand saw!”. The other guy says, “I knew that! I was just trying to tell you – I’m coming!”



خاطرات
May 25, 2006, 5:06 pm
Filed under: Uncategorized

 

قسمت دوم

به خاطر کار مادرم از همون ابتدا تا سن 5 سالگی بیشتر تو بیمارستان بودم . و به قول معروف همبازیام همکاران مادرم بودن و اسباب بازییام هم شنت ، باند ، چسب و امثال اینجور چیزا بودن.هرچند مادر بزرگم بود ولی از نظر جسمی توان نگهداری منو نداشت و خودش نیاز به نگهداری و رسیدگی داشت .

بر خلاف اکثر بچه ها که وقتی سال اول به مدرسه میرن، گریه میکنن و… من خیلی راحت رفتم ومادرم فقط منو تا در مدرسه رسوند وبعد به محل کارش رفت.

تو مدرسه جزو شرها بودم و ناظم مدرسه از دست من شاکی بود.

سال دوم ابتدایی بودم .یه روز بعد از مدرسه طبق معمول به محل کار مادرم رفتم و اون مثل خیلی روزهای دیگه کار داشت و نتونست که با هم بریم خونه . برای همین رفتم تو اتاق پرستارها نهار خوردم و شروع به نوشتن تکالیفم کردم .تکالیفم که تموم شد از اتاق اومدم بیرون تا یکمی راه برم و طبق معمول فوضولی کنم .مثلا می رفتم تو اتاق مریضا و تابلویی که بالا سرشون بودو میخوندم .

اون روز داشتم تو راهرو بخش راه می رفتم که صدای گریه یه پسرو شنیدم رفتم تو اتاقی که صدا ازش می اومد .وارد اتاق شدم و دیدم همه تخت ها خالی هست به جز یه تخت .

رو اون تخت صاحب اون صدا دراز بود ویه مرد و زن که بعد فهمیدم مادرو پدراون پسربودن دور تختش ایستاده بودن .پدر اون پسر به زنش گفت :”اینا”!!

و بعد اومد طرف من وبغلم کردو منو برد تو راهرو و گفت پسرم اسمت چیه ؟

بهش گفتم احسان .بعد گفت اینجا چه کار می کنی ؟ بهش گفتم که من چرا اینجام و…

پدرش گفت پسر من یه عمل داره ولی خیلی بی تابی میکنه و راضی نمی شه بره تو اتاق عمل و چون اینجا تنهاست و همبازی نداره خیلی گریه میکنه .تو می تونی با اون صحبت کنی و راضیش کنی ؟

منم که بیکار و بی هم زبون بودم قبول کردم و رفتم پیش اون پسر .با اشاره پدرش ، مادر اون از اتاق اومد بیرون وما رو تنها گذاشتن .پسری بور و زیبا که بعدا فهمیدم یه چند ماه از من بزرگتره رفتمو مثل کاری که بعضی وقت ها مادرم با مریضا می کرد یه دستمال از جعبه کنار تختش ور داشتم و اشکا شو پاک کردم.بهش گفتم من اسمم احسان هست اسم تو چیه اونم همونطور که دماغشو بالا می کشید گفتش :بابک .

ازش پرسیدم چرا گریه می کنی ؟ اونم گفت می خوان دودولمو قطع کنن و زد زیره گریه .

الان که دارم اینارو مینویسم خندم گرفت ولی اونجا با تعجب ازش پرسیدم چراااااا؟

گفت اخه نفخ دارم (اون زمان نفهمیدم ولی بعدن که به مادرم گفتم، گفت که اون فتق هستش نه نفخ )

بهش گفتم چون تو دلت باد پیچیده می خوان دودولتو ببرن ؟!

بابک باز به گریه انداخت و گفت نه رودم رفته زیر بولم !!!

تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم و خیلی متعجب شدم .با خودم گفتم مگه میشه!

چون به پدرش قول داده بودم شروع کردم به دلداری دادنش و براش جوک گفتمو خلاصه یه جورایی راضیش کردم .در حین صحبت کردن و با هم بودیم که مادرم اومد تو اتاق و با کمی عصبانیت گفت که تو کجایی ؟همه جارو دنبالت گشتم .دیدم راست میگه و ازش معذرت خواستم و به بابک غول دادم فردای اون روز بعد از مدرسه دوباره برم پیشش.

روز بعد شانس بابک یه برف تقریبا زیاد اومد و مدارس ابتدایی تعطیل شد .منم چون برای مدرسه بیدار شده بودم کیف مدرسمو ور داشتم و با مادرم به بیمارستان رفتم .

تو راه در مورد بابک با مادرم صحبت کردم و اون گفت که مشکل بابک چیه و یه عمل ساده داره و اصلا لازم نیست جاییشو قطع کنن .

وقتی به بیمارستان رسیدیم بلافاصله به طرف اتاق بابک رفتم و دیدم جا تره و بچه نیست …

اومدم از اتاق بیرون و دیدم بابک بغل باباشه و داره با باباش صحبت میکنه .اونجا یه کم به بابک حسودیم شد که یه پدر داره که باهاش صحبت کنه .

نشستم رو صندلی تو راهرو بعد از چند دقیقه بابک منو دید و اومد پیشم و دستمو گرفت و گفت بیا بریم تو اتاق . من بلند شدم و می خواستم با بابک برم تو اتاق که دیدم بابای بابک منو صدا میزنه . دست بابک ول کردم و رفتم پیش پدرش .اون منو بلند کرد و گونمو بوس کرد و بهم گفت: ممنونم روحیه بابک خیلی بهتر شده. من باید برم ماموریت و الان اومدم از بابک خداحافظی کنم .اون امروز بعد از ظهر عمل داره .لطفا تنهاش نذار .منم بهش گفتم باشه و بعد اون دوتا شکلات هوبی از جیبش در اورد و داد به من و گفت هردوش مال تو به بابک ندی چون اون نباید چیزی بخوره (باید ناشتا باشه) و دوباره بوسم کرد .خیلی لذت بردم و با خودم گفتم ای کاش اون بابای من بود یا بابای منم زنده بود…

باباش رفت و من رفتم تو اتاق پیش بابک .با شوخی به بابک گفتم خوب دیگه بعداز ظهر میخوان دودولتو بکنن .اماده شدی ؟ باهاش خداحافظی کردی ؟

یه دفعه زد زیر گریه .بهش گفتم بابا شوخی کردم .مامانمو که دیروز دیدی پرستاره ازش پرسیدم گفت اصلا به دودولت کاری ندارن .کی بهت گفته می خوان اون جاتو ببرن؟

همونجور که گریه می کرد گفت داییم گفته …!!!

خلاصه هر جور شد راضیش کردم که داییش خالی بسته و یه عمل ساده هست ونهایت دو روز بعد از عمل مرخص می شه .

با هم صحبت کردیم و حتی نهار هم تو اتاق اون با هم خوردیم .مادرش برای کاری رفت بیرون و قرار شد 2 ساعت قبل عمل برگرده .

من حسابی کنجکاو بودم که چه جوری میشه روده آدم بره جای بولش (تو کیسه بیضه)

برای همین حرفو یه جوری به اینجا کشوندم وبه بابک گفتم تو مطمئنی که رودت رفته اونجات ؟ اونم نه گذاشت ،نه برداشت گفت :می خوای ببینی ؟

من اولش یه کم هول کردم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم اره .بابکم خیلی راحت لباسشو داد بالا و به من نشون داد .چه چیز مامانی بود .این دومین دودولی بود که دیده بودم یکی مال خودم بود یکی هم مال بابک .

ولی بیضهاش با من فرق می کرد بهش گفتم مال من دوتا گردالو داره چرا تو سه تا داری ؟

گفت که دکتر گفته این سومی همون رودم هست .تو کف بیضه های بابک بودم که گفت می خوام اونجای تورو ببینم .من تعجب کردم و گفتم من که مریض نیستم .ولی بابک کلید کرده بود و گفت اگه نشونم ندی باید بری از اتاقم بیرون وباهات قهر می کنم .منم چون تازه یه دوست پیدا کرده بودم که باهاش راحت بودم و از پدرش خوشم می یومد و دوست داشتم پدر اون ،پدر منم باشه .قبول کردم ولی خدایش خیلی سخت بود تا حالا به هیچ کس جز خودم دودولمو نشون نداده بودم.

زیپ شلوارمو باز کردم ،و بابک از رو تخت پا شد و شورتمو زد کنار و دمو دستگامو انداخت بیرون .همین جوری که داشت با اونام ور میرفت وگفت داییم وقتی میرم خونه مادر بزرگم منو میبره تو اتاقش و می زاره من با اونجاش بازی کنم .!کفم برید …

تو کف بودم که یه باره یه مریض جدیدو اوردن تو اتاق .

من زود دست بابک زدم کنار و زیپمو کشیدم بالا .هر چند فکر کنم اون مهمونای نا خونده یه بویی بردن ……

ادامه دارد



new version of gay…
May 23, 2006, 6:00 pm
Filed under: Uncategorized

new version of gay…

 g.jpg



joke
May 22, 2006, 11:47 am
Filed under: Uncategorized

Four men went golfing together one day; three headed to the first tee and one went into the club house to take care of the bill. The three men started talking, bragging about their sons. The first man told the others, “My son is a home builder and he’s so successful that he gave a friend a new home – for free.”

The second man said, “My son was a car salesman and now he owns a multi-line dealership. He’s so successful that he gave a friend two Holden HSVs.”

The third man, not wanting to be outdone bragged, “My son is a stock broker and he’s doing so well that he gave his friend an entire stock portfolio.”

The fourth man joined them on the tee after a few minutes of taking care of business. The first man mentioned, “We were just talking about our sons. How is yours doing?” The fourth man replied, “Well, my son is gay. I’m not totally thrilled about it, but he must be good. His last three boyfriends gave him a house, two cars, and a stock portfolio.”



بدون شرح
May 19, 2006, 8:38 pm
Filed under: Uncategorized

 

 

pelak.jpg



خاطرات
May 18, 2006, 4:53 pm
Filed under: Uncategorized

قسمت اول

 

در اسفند سال 1363 و در اولین یکشنبه نحس زندگیم  پسری پا به این دنیا گذاشت که بعد از یک ماه بی نامی ، احسان نام گرفت .

پسری که از بدن نیمه جان مادرش خارج شد و در روز تولدش پدر ومادرش را از دست داد .  

پسری که هیچ یک از بستگانش رغبت نکردن از اون نگه داری کنن و بنابراین توسط  پرستاری بزرگ شد که وقتی اون پسرو به دنیا اورد  اولین و تنها کسی بود که با شنیدن گریه اون پسر لبخند زد .

پرستاری که با قبول کردن مسئولیت من ، لگد به بخت خودش زد و  هیچ وقت ازدواج نکرد .

مادری به ظاهر ناتنی ولی تنی تر مادری که  6 ماه در تاریکی رحمش به سر بردم .مادری که هیچ گاه با من به تندی صحبت نکرد.

مادری که  برای بزرگ کردن  من راه صفا و مروه را همراه با هفت خوان رستم  تجربه کرد.

ادامه دارد

 

 



joke
May 16, 2006, 7:00 pm
Filed under: Uncategorized

A guy arrived home after a long shopping trip, and was horrified to find his lover in bed with a young, handsome boy.

Just as he was about to storm out of the house, his lover stopped him with these words: “Before you leave, I want you to hear how this all came about:”

“Driving home, I saw this young guy, looking poor and tired, I offered him a ride. He was hungry, so I brought him home and fed him some of the roast you had forgotten about in the refrigerator.

His shoes were worn out so I gave him a pair of your shoes you didn’t wear because they were out of style.

He was cold so I gave him that new birthday sweater you never wore even once because the color didn’t suit you.

His trousers were worn out so I gave him a pair of yours that you don’t fit into anymore.

Then as he was about to leave the house, he paused and asked, ‘Is there anything else that your lover doesn’t use anymore?’

“And so, here we are!”



joke
May 9, 2006, 12:13 pm
Filed under: Uncategorized

The manager hired a new secretary. He was young, smart, handsome and polite.

One day while taking dictation, he noticed the managers fly was open. When he was leaving the room, he courteously said, “Oh, by the way sir, did you know that your barracks door is open?”

The manager did not understand the secretary’s remark, but later on he happened to look down and saw that his zipper was open. He decided to have some fun with his new employee. Calling him in, he asked, “By the way Mr. Jones, when you saw my barracks door open, did you also see a soldier standing at attention?”

The secretary, who was also quite witty, replied, “Why no, sir. All I saw was a little, disabled veteran sitting on two duffel bags.”




Design a site like this with WordPress.com
Get started