:|

سپتامبر 27, 2012 بیان دیدگاه

جهت اعلام وجود 😐

دسته‌ها:دسته‌بندی نشده

صداهای خاموش

آگوست 27, 2012 2 دیدگاه

صدای فریادهای نارس

صدای آشفتگی های بی پایان

صدای دستانی که پاره می کنند وجودم را…

در تاریکی مطلق احساسی را کالبد شکافی می کنند

و من در میان این همه شلوغی  بی صدا کام های سیگارم را بزرگتر می کنم…

من درد می کشم هنوز .

دسته‌ها:احساسی, خودمونی

جوانه می زند

ژوئیه 18, 2012 2 دیدگاه

مه آلود…
درد می کشم از درون
باز هم صدای ناخوشایند تولد
به کدام هم آغوشی
آرامش مرگ را چه شد
چه شکنجه های تحقیر آمیزی
چه زنجیرهای هرزه ای
افسوس که همیشگی نمی میرد…

دسته‌ها:احساسی, خودمونی

نمی دانم نامش چیست .

جون 29, 2012 2 دیدگاه

قتل عام احساس…

به همین سادگی و من از نوشتن عاجزم…

پ ن : مشت کوبیدن به دیوار ،دود کردن سیگار و له کردن خاطرات و فحاشی به دنیای لاشی ، بی دلیل می شوند وقتی به یاد می آورم تو هم انسانی

پ ن : شاید روزی از انسانیت انتقام بگیرم

پ ن : همه اینا با صدای آهنگ god father

 

 

دسته‌ها:احساسی, خودمونی

شکوه – محسن نامجو

مِی 25, 2012 2 دیدگاه

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری
گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم
کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم

به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر
به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟

هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟…

نخفته ام به خیالی
نخفته ام به خیالی که می پزد دل من
خمار صد شبه دارم
خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟

دسته‌ها:احساسی, خودمونی, شعر

مثلا تولدم مبارک باشه

آوریل 17, 2012 7 دیدگاه

شد بیست سالم و هنوز با خودم غریبه ام…

پ ن :به مناسبت تولدم  قصدم این بود خیلی برای خودم بنویسم ولی هر کاری کردم آخرش شد همین یه جمله بالا!

دسته‌ها:خودمونی

fallen people

مارس 17, 2012 5 دیدگاه

مسافرانی در فکر دور شدن
چشم انتظار سوت
گم شده در اوهام ،
شعله های تاریکی می سوزاند چشم هایشان
سکوتی دردناک تر از نعره های عصیان ، فضا را در هم تنیده
کودکی در خیالش رخت نو بر تن دیده…
دخترک خندان است که فردا
باد موهایش را نوازش خواهد داد…
نان خشکی شیرین بر دهان پیرمرد…
چه می خواهند از قطاری که دیگر نه واگنی دارد و نه ریلی هست که بتوان رفت…
خوشا آنان که آرام در بند خود خفته اند…
پ ن : هر چند عید نوروز آیین زیبایی است و خیلی هم خوب ولی… !