Hi again

Posted in Uncategorized on 15/03/2012 by alone kurt

آقا من نميام فك نكين شما دوستاي عزيزم رو فراموش كردم_..به جون مامانم وقت سر خاروندن ندارم! ولي زود ميام! I love u all

از تعطیلی تا ماجرای آقای ناظم!!!

Posted in My self on 27/09/2011 by alone kurt

مدرسه! هنوز هیچی نشده مارو تعطیل کردن!!! کی میگه مدرسه حال نمیده!!!

آره مدرسه هم گاهی حال میده…

ولی خب اول مهر که میشه یعنی رسما رفتی یه کلاس بالاتر دیگه و این خیلی هم حال نمیده!!! یعنی دو سه ماه دیگه تولدته یعنی یه سال افزایش سن !

نمیدونم چرا ولی یکم دلم نمیخواد بزرگ شم! مثلا وقتی میگم : «دوست دارم وقتی بزرگ شدم…!» خیلی بهم حال میده! البته مامانم یه جوری نگام میکنه که انگار دیگه خیلی بزرگتر از اونم این حرف رو بزنم!

یکم میترسم از بزرگ شدن. چون بعدش کم کم میانسال میشم بعدشم کم کم پیر میشم!!! میترسم که بعدا به این دوران نگا کنم حسرت بخورم که آخ چه دوران نوجوونی راحت تموم شد! آدم که بزرگ میشه همه منتظرن باهاشون کتابی حرف بزنی! یه لبخند زورکی ملیح رو لبت باشه! و خدایی نکرده تو بزرگسالی چشمت نباید اینور اونور بچرخه حالا چه برسه که همجنسگرا هم باشی! وایییییی نه! نکنه موهام بریزه!!! موهام اگه بریزه خودمو از برج میلاد پرت میکنم پایین…اگه هم موهای آدم نریزه دیگه نمیتونه تینیجری بزاره! همه یه جوری نگا میکنن انگار جرم کردی…

ولی تون وجوونی از این مشکلا نداری…موهاتم تینیجری میذاری هیشکی بت گیر نمیده البته به جز ناظم مدرسه که بد بد نگا میکنه!

این آقای ناظم هم برا خودش ماجرای داره! الان یکی دوسالیه بدجور به من گیر داده!

نیمدونم میتونید تجسم کنید یا نه؟! آقا اندازه بابا بزرگ من بلکه هم بیشتر سن داره بعد میاد دست منو میگیره میگه : خب حالت چطوره! میخوای در آینده چی کاره شی؟ تو خیلی زرنگی! یه کاره ای شدی مارو فراموش نکنی!!! یه بار منو برده بود یه گوشه حیات هی تعریف تمجید میکرد به همراه یه مشت چرندیات نصیحت گونه! بعد که از فشار اوضاع دو سه لیتر عرق کردم و به زور خودمو خلاص کردم بچه ها گفتن : نمیدونی با چه حالتی بهت نگا میکنه!!!

ایششششششششش! من؟! با ناظم؟! هیچ وقت! حاضرم بمیرم ولی این اتفاق نیوفته!

باز اگه یه ذره قیافش مثل نسل بشر بود و به جای 50 سال اختلاف سنی مثلا 10 سال اختلاف سنی داشتیم میشد روش فک کرد! (مثلا دبیر جبرمون بد نیست!)  حداقل آدم این حالت بهش دست نمیداد!

روز اول مدرسه همین یکشنبه، من داشتم از کلاس میومدم بیرون یهو آقا ناظم رو که دیدم پریدم دوباره تو کلاس ولی مثل اینکه پشت سرش هم چش داره! جون بچه هات مارو بیخیال شو دیگه!!!

خلاصه از تعطیلی امروز تا ماجرای آقای ناظم رو گفتم ولی هیچ حرف درست و حسابی و به درد بخوری به ذهنم نیومد که بگم!

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!

Posted in جامعه, سیاست on 16/09/2011 by alone kurt

من از این ضرب المثل متنفرم. این دیدگاه مبلغ دیدگاه جمع گرایانه، محافظه کارانه، منفعلانه و در جبهه ی مخالف آزادی های فردیست. باید پرسید : آیا من به عنوان یک انسان به تایید جماعت نیازمندم؟

«ویلفردو پاره تو» در پیدایش جامعه شناسی الیتیسم نقش مهمی داشت. دیدگاه وی در برابر دیدگاه مارکسیستی و دمکراتیک عرضه شد. بنابر نظر وی انسان موجودی غیرعقلانی و واجد ذخایر عظیم احساسی است. عامل موثر در شکل گیری رفتارهای انسان احساس است نه عقل. در پس هر رفتار انسانی بهرحال احساسی نهفته است، لیکن انسانها نیازمندند برای رفتارهای احساسی خود توجیه شبه عقلانی بیابند. برای مثال بسیج توده ای در حمایت از یک الیت سیاسی خاص مستلزم رفتار احساسی و غیرعقلایی است. هر چند الیت مورد نظر براساس حسابگری منافع خود به صورتی عقلانی تر می اندیشد. پاره تو از شش دسته احساسات و غرایز انسانی که در رفتار او تاثیرگذارند یاد می کند. در دیدگاه او اشکالات زیادی وجود دارد اما نظریات پاره تو در بسیاری موارد با رفتارهای انسانی مطابقت داشته و حاکی از احساسی وغیرعقلانی بودن بسیاری از این رفتارهاست. پاره تو اجتماعی زیستن انسان را مربوط به احساس و «غریزه ی اجتماعی» بودن انسان میداند. نگاه درست تر آنست که اجتماعی بودن انسان را از دیدگاه روانشناسی ببینیم نه یک غریزه ی صرف. پس می توان نتیجه گرفت که انسان به دلایل غریزی، روانی، یا عقلانی در گروه و اجتماع زندگی میکند.

اما مسئله ای که هنوز حل نشده، «هویت» فرد در گروه است. در واقع دو مقوله ی خودپنداشت یا هویت جمعی و هویت فردی است. جمع گرایی مربوط به دوران زندگی قبیله ای و طایفه ای انسان است و مبتنی بر انسان شناسی ماقبل مدرن. در این جمعیتها فرد به عنوان یک انسان دارای شخصیت مستقل و قابل احترام نیست. بلکه باید برای کسب احترام عضوی از گروه باشد. مناسکی با گروه انجام دهد و یا برای رضایت اکثریت تلاش کند. مثال امروزین این دسته افراد را به راحتی میتوان در ایران مشاهده کرد. توده ای که به عضویت بسیج درمی آیند در واقع همان کسانی هستند که در جامعه به عنوان یک انسان مورد احترام دیگر اعضای جامعه قرار نمیگیرند. ایشان برای کسب «هویت» به چنین «جماعت»هایی متوسل میشوند. به عنوان فرد هیچ ارزشی ندارند و فقط زمانی شایسته ی احترامند و بهتر بگوییم زمانی «انسان» محسوب میشوند، که عضو گروه باشند. این دقیقا همان ایده ایست که در کشورهایی با جوامع سرکوبگر توده ای و سنتی مانند ایران از سوی حاکمیت تبلیغ میشود.

در جامعه ی جمع گرا تو به عنوان «تو» نمیتوانی طرز زندگی خود را انتخاب کنی. نمیتوانی طرز لباس پوشیدن خود را تعیین کنی. نمی توانی به ارزش های شخصی معتقد باشی. حق نداری آیین یا مکتبی بر خلاف آیین یا مکتب اکثریت تبلیغ کنی و حتی در مواردی حق نداری برخلاف اکثریت «فکر» کنی. باید میان بودن و وفاداری به «سنت» و یا اصلا نبودن یکی را انتخاب کنی. در اینگونه جوامع محافظه کاران / سنت گرایان به خود اجازه میدهند در برابر تجدد به هر وسیله ی ممکن بایستند. «سنت» در این نگاه برتر هرچیز دیگریست، و «اصالت» وفاداری به سنت تلقی میشود.

 اما در جهان امروز و براساس دیدگاه مدرن به انسان در قالب انسان شناسی مدرن و با گسترش شهرنشینی مدرن روند گذار از جمع گرایی به فردگرایی شکل گرفت. در جوامع فرد گرا انسان دارای شخصیتی است قابل احترام است و نیازی به کسب هویت در گروه ندارد. به خود و ارزشهای خود متکی است و نیازی نمیبیند تا خود را به کسی اثبات کند. درواقع انسان از پیش اثبات شده است و نظراتش مورد احترام همه است. روابط اجتماعی میان افراد در جوامع فردگرا داوطلبانه است. در حالی که در جامعه ی جمع گرا فرد حق انتخابی ندارد. مجبور است برای کسب خودپنداشت به گروه متوسل شود.

بحث درستی و نادرستی جمع گرایی و فردگرایی نیست. هر دوره ی تاریخی بنا بر معیارها و فرآیند گذار به آن دوره، ارزشهای خود را داراست. بحث اینست که در دنیای مدرن نمیتوان به جمع گرایی سنتی و یا شکل جدیدتر آن یعنی توده متوسل شد. مفهوم «سنت» و تعبیری که از «اصالت» بدست میدهد، در جهان امروز محکوم به شکست هستند. یا باید ساختارهای مدرن را نپذیرفت و با مدرنیته مقابله کرد، و یا برای پذیرفتن مدرنیته باید تسلیم مدرنیسم شد. در کشورهایی مانند ایران روند گذار از جمع گرایی سنتی به فردگرایی در یک جامعه ی مدنی، به کندی صورت میگیرد. علتش ممکن است سابقه ی کوتاه شهرنشینی مدرن باشد. شاید هم نگاه محافظه کارانه ای که رواج زیادی یافته. به هر حال این فرایندیست غیرقابل اجتناب.

این ضرب المثل دقیقا قصد دارد تا با هرگونه «دیگر»گونه فکر کردن یا «دیگر»گونه بودن مقابله کند. معنای ضمنی اش آنست که «تو نمیتوانی آنچه که میخواهی باشی، یا باید خود را عوض کنی یا رسوا میشوی و مورد سرزنش و مجازات قرار میگیری». درواقع این نوعی نگاه ضد تجدد و محافظه کارانه ی افراطی است که سعی دارد به دگراندیشان و دگرباشان بقبولاند شما نخواهید توانست جهان خارج را تغییر دهید باید بسوزید و بسازید!

 زهی خیال باطل! این دیدگاه به هر حال از بین خواهد رفت و کاری که از این «دیگر»ها برمی آید سرعت بخشی به فرایند و مقابله با افکار محافظه کارانه و «سنت» است.

پ.ن : اینها بیشتر نظر دیگران بود که با عقاید شخصی من هم مخلوط شد. اگه غلط غولوطی چیزی مشاهده فرمودید، ما را مطلع فرمایید! تا بیشتر بی شوادی ما به رخ نکشیده!!!!

دنیای خیالی

Posted in My self on 11/09/2011 by alone kurt

من دیگه تقریبا شهره ی عام و خاص شدم. چون من هربار که حموم میرم بین یک ساعت و نیم تا دو ساعت اون تو میمونم! همیشه بارها و بارها وقتی اون تو هستم مادرم یا پدرم صدام میکنند : «پسرم نمیخوای بیای بیرون؟!» و همیشه از من پرسیده شده : «دو ساعت اون تو چه غلطی میکنی؟؟؟؟»

راستش من هیچوقت جوابی نداشتم. یعنی خودم هم نمیدونستم دقیقا چی می کنم که دو ساعت طول میکشه. یه جورایی انگار بعد از بیرون اومدن حافظه ی من در اون دو ساعت کاملا پاک میشد.

تا اینکه دیروز تصمیم گرفتم بفهمم واقعا اون تو چه غلطی میکنم که وقتی میام بیرون یادم نمیاد. وقتی رفتم داخل اول گوشیمو گذاشتم یه گوشه ای که هم خیس نشه و هم فیلم بگیره که وقتی اومدم بیرون ببینم چی گذشته. طبق معمول نزدیک دو ساعتی طول دادم و اومدم بیرون. و طبق معمول اونها شامشون رو خورده بودند و منتظر من نبودند چون میدونستند کارم حدود دو ساعتی طول میکشه. اول موهامو خشک کردم. بعد شام. بعدش رفتم و گوشیمو برداشتم تا ببینم چه اتفاقاتی اون تو میافتاد…

یه حدسی بزنید!…

…هیچی! هیچ اتفاق خاصی ضبط نشده بود. فقط من بودم و من. یکم نشستم اون گوشه و زانوهامو بغل کردم. بعد بلند شدم راه رفتم. بعدش دراز کشیدم. به دیوار  تکیه دادم. خلاصه همین کارا…

تمام این دو ساعت به جز وقتهایی که صرف حموم کردن واقعی! میشد، من فقط داشتم وقت تلف میکردم…

خب این باعث شد که به این فکر بیافتم که واقعا چرا؟؟؟ چرا من الکی وقت تلف میکنم؟؟؟

برای جواب به این سوالها باید برمیگشتم به اولین روزهایی که همجنسگرا بودن خودم رو فهمیده بودم. (البته هنوز فرق همجنسگرا و همجنسباز رو نمیدونستم و نمیدونستم اصلا چی هستم) به کمک پسری که اولین معشوق من بود. دامون. ما خیلی معمولی با هم دوست شدیم. با هم دوست بودیم که روز سه شنبه زنگ آخر که زنگ تاریخ هم بود، من برای اولین بار عاشق شدم. از اون روز دیگه حتی یک لحظه تحمل دوری اون رو نداشتم. یه جورایی بهم میگفتن آدم حال بهم زنی شدم. تمام مدت تو فکرش بودم. هرجا اون میرفت من خودمو بهش میچسبوندم و هرجا من بودم اون هم میومد. تا این که تابستان همان سال؛ با خانوادش به یک مسافرت طولانی رفتند. دو سه هفته ای در تعطیلات بودند. اون موقع ایرانسل پوشش سراسری نداشت. حتی یک اس لعنتی هم نمیرفت.

 من هم که تحمل یک ساعت دوری از دامون رو نداشتم باید یه جوری خودمو از شر این دلتنگی لعنتی نجات میدادم. باید راه حلی برای این تنهایی پیدا میکردم. باید جای میرفتم که غم دوریش رو فراموش میکردم. یک جایی که تنها می بودم.

 و بین این همه جای ممکن من حموم رو انتخاب کردم. واقعا احمقانه است. می رفتم تو حموم و زیر آب دراز میکشیدم و به اون فکر میکردم. بعد کم کم همه چیز یادم میرفت. زمان و مکان از یادم میرفت. دیگه نمیدونستم کجا هستم. احساس میکردم تو یک دنیای دیگه هستم و ما با همدیگه هستیم.

این دنیا خیالی هیچ قانونی نداشت. هیچ آدمی هم نداشت. هیچ ثباتی هم نداشت. اونجا مال ما بود. هرکاری میخواستیم میکردیم…

ولی هر وقت که مادرم صدام میکرد دنیام روی سرم خراب میشد. من به زمان و مکان برمیگشتم. به تنهایی خودم برمیگشتم.

اون دو سه هفته گذشت. چند وقت بعد دامون بر اثر یک اتفاق دچار شکستگی پا شد. من به معنای واقعی مثل پروانه دورش میچرخیدم. یه جورایی دیگه مثل همسرش بودم. فقط سکسی درکار نبود. ازش مراقبت میکردم. کارهای مدرسه رو براش انجام میدادم. و حتی یکبار که فرصت نکردم، پروژه ی خودم رو به اسم دامون کردم، بیخیال حرفه و فن! ولی اون با یک دختر دوست شد. دست تقدیر باعث شد من و دامون یه دعوای حسابی با هم بکنیم و من با ناجوانمردی بزنمش. البته آشتی کردیم ولی دیگه هیچ وقت مثل قبل نشدیم.

من بارها و بارها ازش خواستم که دوباره همه چی به حالت اولش برگرده ولی اون اینو نمیخواست. عشق من به دامون فرق بزرگی که با بقیه عشقها داشت این بود که من یک نوع احساس تعهد در قبالش میکردم…نمیدونم چجور بگم…بعدش من با محمدرضا (همون ویلون) رابطه برقرار کردم…که بدتر از اولی تموم شد…

من باز هم تنها شدم و باز هم به همان دنیای خیالی خودم برگشتم. اینبار بدون دامون. اینبار من با تنهای خودم کنار اومدم. هرجا که میخواستم میرفتم. هرکسی رو که دلم میخواست ملاقات میکردم. با بعضی ها حرف میزدم. بعضی هاشونو میشناختم. بعضی هاشون هم…دوست داشتم…

این کاریه که من تو حموم میکنم. به دنیای خیالی میرم. واسه همینه که یادم نیست اون تو چی میکنم، چون هیچ کاری نمیکنم. فقط فضا و زمان رو رها میکنم. فقط همین.

اولین بار که اینسپشن رو دیدم، اصلا تو فکر این مسائل نبودم. به خودم گفتم نولان چقدر نابغه ست، ایده ی این فیلم رو از کجا آورده؟ بعدا با نقد ادبی روانکاوانه آشنا شدم و امروز هم یک تجربه ی روانی خودم رو خوب شناختم. شاید نولان خیلی هم نابغه نباشه، فقط در یک دوره ای خیلی تنها بوده مثل من…و برای فرار از تنهایی در رویای خودش دنیایی ساخته و این دنیا دست مایه ی اینسپشن شد.

به هر حال روان ما انسانها گاهی واکنشهای بروز میده که به نظر اصلا با منطق جور در نمیاد، ولی باید در نظر داشت که ذهن انسان خیلی از منطق سر در نمیاره! ذهن انسان بیشتر با نمادها سروکار داره تا با اعداد و استدلال. شاید تصمیم گرفته باشید از این به بعد من رو یک دیوانه ی شیزوفرنیک یا حداقل خل و چل به حساب بیارید. ولی خیلی از ما انسانها این کار رو میکنیم و کارهای عجیب و غریب دیگه ای که از چشم خودمون پنهانه و اکثرا چون بی اطلاع هستیم اراده ای هم در برابرش نداریم. نمیشه اسمش رو اختلال روانی گذاشت فقط باید گفت یکجور واکنش روانیه به اوضاع و احوال بیرونی و اینجور واکنشها در ما همجنسگراها خیلی بیشتره…

خودکشی…

Posted in My self, سیاست on 08/09/2011 by alone kurt

شخصا باور دارم که خودکشی بزرگترین معضل همجنسگرایان در دنیاست. خودکشی درواقع آسیبی (جسمی) از سوی خود فرد به خودش است، که این بسیار خطرناک تر از آسیبی است که از سوی دیگران به فرد وارد میشود. البته شاید دلیل دیگر اهمیت خودکشی در نظر من، این است که خودم یکبار خودکشی کردم. آن موقع یک وبلاگ داشتم که حتی نمیتوانستم حرف دلم را بزنم، تا نیایند و فیلتر نکنند و به جرم نشر واقعیات من را زندانی نکنند. خوب الان دیگر از این چیزها ترسی ندارم چون خود به خود فیلتر هستم. اهل وبلاگهای همجنسگرا نبودم. دو سه باری به وبلاگ پسر برخورده بودم که برایم بسیار جالب بود.(که بعدها من را با دنیای وبهای همجنسگرای فارسی آشنا کرد) 

من در خانواده ای کاملا سیاسی از هر دوطرف بزرگ شدم. و البته گذشته از این من شخصا هم به علوم انسانی بسیار علاقه دارم. با به وجود آمدن مساله انتخابات من دچار فوران احساسات به شکل رادیکالیستی شدم. با کمتر شدن اعتراضات خیابانی، من دچار نوعی ناامیدی از پیروزی شدم و رادیکالیسم درونی من به نوعی فقدان انگیزش برای شرکت در زندگی سیاسی بدل شد. نه تنها از جنبه ی سیاسی بلکه از جنبه ی هنری، فکری و فلسفی به این نتیجه رسیدم که دیگر راهی برای خروج از شرایط کنونی وجود ندارد. این برای فرد ناراضی از جامعه و کمالگرایی مثل من که میخواست همه چیز در یک شب حل و فصل شود باعث کناره جویی و در نتیجه افسردگی شد.

 مساله ی دیگر احساس نوعی حقارت به خاطر گرایش جنسی ام بود. احساس اینکه کسی من را درک نخواهد کرد و تا ابد شرمگین و تنها خواهم بود. از طرف دیگر آشنایی و علاقه بی حد و حصر من به رومانتیسم و رومانتیکهایی مانند نووالیس و شیلر در ترقیب من به خودکشی نقش اساسی داشت. خلاصه اینکه من چند ماه پیش با یک  طناب سعی کردم خود را دار بزنم. مسخره است اما من به خاطر چند سانت طناب بلندتر زنده ماندم. و مسخره تر اینکه هیچکس (و حتی پدر و مادرم) به جز دوستان نزدیکم از این موضوع مطلع نیستند. تا چند روزی جای طناب روی گردنم باقی مانده بود و تا مدتی به هیچ وجه حال و روز خوشی نداشتم. از یک طرف تمایل به پایان دادن به زندگی و از طرف دیگر احساس ترس به خاطر شوکی که بر اثر اقدام به خودکشی به من دست داده بود. احساسات متناقض و غیرقابل توصیفی داشتم.

آثار افسردگی در من برای مدتها باقی ماند. گریه های بی دلیل، بی خوابی، غمگینی، زود رنجیدن و از کوره در رفتن، احساس ناامیدی نسبت به آینده و به خصوص آینده ی شخصی و … .پستهای اول وبم تماما تحت تاثیر افسردگی باقیمانده از همان دوران است. حتی نام وبلاگم. من همیشه طرفدار ریورسیونیسم بودم اما ترجیح میدم که اسم وبم را تغییر ندهم. چون به من یادآوری میکند که چه شرایطی را پشت سر گذاشتم. البته باید اعتراف کنم که دوستان استریت من بسیار به من کمک کردند و بسیار در تغییر روحیه من تاثیرگذار بودند که خود همین حرکت از سوی تعدادی استریت  برای من جای امیدواری بود. با تمام باورهای نادرست آنها در مورد ما باز هم جنبه ی نوع دوستانه و مهرورزی آنها نسبت به من برایم ارزشمند بود.

آن وقتها برایم بسیار دور جلوه میکند با این که چندان دور نیست. در حالی که چند ماهی بیشتر از آن دوران نگذشته است، اما احساس میکنم در من تغییرات اساسی به وجود آمده. روحیه ام بهتر شده، شاید به خاطر همین وب و همین افراد زیادی است که مانند من هستند و یا حداقل شبیه من هستند. نمیتوانم بگویم که دیگر این کار را نخواهم کرد. روانشناسان معتقدند کسی که یکبار خودکشی ناموفق داشته، همیشه ممکن است دوباره آن را تکرار کند. من هم همین را احساس میکنم. تقریبا هر روز برای یکبار هم که شده به اینکار فکر میکنم. ولی انگیزه ی لازم را دیگر ندارم (حداقل این روزها اصلا ندارم).

به هرحال دیگر احساس افسردگی نمیکنم. احساس حقارت و تنهایی نمیکنم و فهمیدم که چقدر پیوندهای عاشقانه دارم! (!Lovely Bones) آبزوردیست هستم و خودم را یک قهرمان پوچی میدانم!

اما برای همجنسگرایان دیگر احساس نگرانی میکنم. مدتهاست که لایف برای مبارزه با هموفوبیا تلاش میکند. اما تلاش چندانی برای مبارزه با خودکشی نمیکند.(حداقل شخصا به جز یکی دو مورد چیزی ندیدم)

اگر یک همجنسگرا در برابر خودش محافظت نشود حفاظت در برابر جهان خارج فایده ای ندارد. درست است که عامل ترغیب همجنسگرایان به خودکشی خارجی است اما نفس عمل را خودش انجام میدهد. همجنسگرایان نیازمند امید و انگیزه اند که هر روز در آنها کمتر میشود. آمار خودکشی در ایران 3649 نفر در سال 1389 است.

مسلما این آمار واقعی نیست، خیلی از خانواده ها به دلیل اینکه خودکشی را مایه ی شرم میدانند حاضر به اعلام رسمی خودکشی فرزندانشان نیستند. بی شک تعدادی از این افراد همجنسگرا هستند و این برای همه ی همجنسگرایان صدای زنگ هشدار است.

خودکشی همجنسگرایان به غیر از ایران در تمام دنیا باعث نگرانیست. در این چند وقت اخیر به تعداد زیادی موارد خودکشی همجنسگرایان برخورد کردم. آخرین موارد سث والش و تایلر کلمنتی بودند :

تایلر کلمنتی (متن از بی بی سی)

یک دانشجوی همجنسگرا در آمریکا پس از آنکه همکلاسی هایش فیلمی از رابطه جنسی او با مرد دیگری را بر روی اینترنت منتشر کردند خود را کشت.

مقام های ایالت نیوجرسی به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفتند که در تاریخ 22 سپتامبر، دو نفر شاهد پریدن تایلر کلمنتی از روی پل جورج واشنگتن بودند.

جنازه او مدتی بعد پیدا شد.

دو دانشجو دیگر متهم شده اند که بطور غیرقانونی از این جوان 18 ساله فیلم گرفتند.

پال میانداردی، وکیل خانواده کلمنتی، طی بیانیه ای این خودکشی را تایید کرد و گفت: «تایلر، جوانی برازنده و نوازنده ای برجسته بود. قلب این خانواده شکسته است.»

جسد این جوان ویولونیست در روز پنجشنبه و یک روز پس از آنکه در رودخانه هادسون پیدا شده بود، شناسایی شد. گفته می شود دو دانشجو بطور مخفیانه از رابطه جنسی آقای کلمنتی در اتاقش فیلم گرفتند و سپس آن را بر روی شبکه اینترنت منتشر کردند. «دارون راوی»، هم اتاقی تایلر کلمنتی، همراه با دانشجوی دیگری به نام «مالی وی» به گرفتن و انتشار این فیلم متهم هستند. اگر دادگاه این دو نفر را در ارتباط با این اتهام مجرم تشخیص دهد، ممکن است آنها را به حداکثر پنج سال زندان محکوم کند. آقای راوی در توئیتر خود نوشت: «هم اتاقی ام از من خواست اتاق را تا نیمه شب در اختیار او قرار دهم. من رفتم به اتاق مالی و دوربین را روشن کردم. او را در حال آمیزش با مردی دیدم.» او این مطلب را مدتی بعد پاک کرد اما تصویر آن در گوگل موجود است. سازمان های طرفداران حقوق همجنس گرایان در آمریکا می گویند خودکشی آقای کلمنتی از مساله ای حکایت دارد که در سراسر این کشور مشاهده می شود. به گفته آنها، گاه جوانان پس از آنکه مورد تهدیدهای جنسی قرار می گیرند خود را می کشند.

دیگرموارد

seth walsh مورد آزار و توهین قرار گرفت و خودش را حلق آویز کرد(13 ساله). Justin Aaberg در 15 سالگی خود را حلق آویز کرد. Billy Lucas خود را حلق آویز کرد (15 ساله). Eric Mohat بعد از تمسخر در کلاس درس با اسلحه خودکشی کرد (17 ساله). Asher Brown در 13 سالگی با اسلحه به سر خود شلیک کرد. Jon Thomas در 13 سالگی خود کشی کرد. و بسیار دیگر موارد…

فقط میخواهم بگویم : باید چاره ای اندیشید…

 پ.ن : جا داره از Josh Wilkerson  هم یادی بشه که خودکشی نکرد ولی به خاطر اظهار علاقه به یک پسر استریت هدف شلیک اسلحه ی او قرار گرفت. 

پ.ن.2 : متن انگلیسی زیر را حال و حوصله نداشتم! به فارسی ترجمه کنم. کاملا واضح و قابل فهمه. در صورت تمایل برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص موارد بالا متن زیر را هم بخونید.

Asher Brown Suicide: Was Anti-Gay Bullying to Blame?

CBS/AP) Is life really harder for gay teens and other young people who don’t confirm to «gender norms?»

Absolutely, a new study says. It showed that the mental health of lesbian, gay, bisexual and transgender (LGBT) young people is severely compromised by bullying and harassment they receive in school.

The study comes on the heels of the suicides of Asher Brown, a 13-year-old in Houston who fatally shot himself after his classmates reportedly made fun of him because they believed he was gay, and of Tyler Clementi, a Rutgers University student who killed himself after another student posted video on the Internet of him making out with a man. ادامه مطالعه

دست خودم نیست…

Posted in My self on 07/09/2011 by alone kurt

چند شب پیش تو خیابون با یکی از رفقای نزدیک اختلاط میکردیم. من داشتم در مورد پیشرفتش در موسیقی نظر کارشناسی میدادم!!! که…

کسی All-American Rejects گوش میده؟ Nick Wheeler خواننده و نوازنده ی این گروپ باحاله…

داشتم نظر کارشناسی میدادم که یهو درست جلوی چشمم ظاهر شد! خود خود نیک بود!…عین خودش بود…قد و قوارش…موهاش…صورتش…یه تی شرت هم پوشیده بود عین نیک…

دقیقا چشم تو چشم داشت نگام میکرد…

منم هم از تعجب همینجوری بهش خیره موندم بود…وسط حرفم دهنم باز موند…گفتم :» اااااا سهند اون پسره رو نگا….» اونقدر بلند گفتم که بیچاره پسره خجالت کشید سرشو انداخت پایین…!!! همینجوری سر راست راهشو گرفت رفت…منم خیلی ابلهانه زل زده بودم بهش…

اول فکر کردم من اینو کجا دیدم…بعد یادم اومد این پسره عین نیک ویلر بود…این همزاد که میگن راسته؟؟؟!!!

حالا سهند (استریته) میگه : اههههه بی جنبه بازی درنیار!!!

به جون مامانم دست خودم نیست…پسر میبینم هیجان زده میشم! مخصوصا که شبیه نیک هم باشه :X

اینا عکسهای نیکه…البته عکسهای اون پسری که من دیدم هم میتونید به حساب بیارید!

ن.ع* : آهای اونی که دیدمت شبیه نیک بودی! جون من بیا اینجا رو بخون شمارت هم بزار!!!!

* ن.ع = نامه عاشقانه!!!

 

نقاب…

Posted in My self on 05/09/2011 by alone kurt

خوبی وب اینه که هیچ کس اسم واقعی منو نمیدونه…!

دلیلم داره…آخه اسم من از این اسمهایی که تازه چند ساله مد شده و با فرهنگ غنی (؟) اسلامی هم سازگاری نداره! (یعنی قبلا نداشت الان مثل اینکه داره!) و کلا در بین آدمای این شهر اگه اسم کوچک من بیاد همه میفهمند دقیقا منظور کیه!

اما یکی هست که منو از نزدیک هم میشناسه ولی مرام میزاره افکار هوموفوبیایی خودش رو نگه میداره و نمیاد اینجا بهم فحش نمیده! یه بار ایشون بنده را مورد لطف قرار دادند بعد از دو سه تا فحش آبدار فرمودند : » یادته دوس دختر داشتی؟ همون دختره! میومدی روی میز قلب میکشیدی!…حالا گه میخوری میگی من گی هستم! «

خوب البته دروغ هم نگفته…! من با بعضی دخترا (فقط بعضی) دوستم. فقط دوستم. و از این بابت هم خیلی خوشحالم. مثلا دوس دختر رفیقم، خیلی وقته با منم دوسته. یک دختر بسیار روشنفکر و فهمیده.

اما این دختری که شبهاتی در موردش وجود داره، یکم با بقیه فرق داره. اسمش چیزی شبیه میوه بود! امیدوارم هیچ وقت گذارش به این وب نیوفته! این خانوم یکسال از بنده کوچکتر هستند. آشنایی ما در شرایط خاصی بود. تقریبا همه ی پسرای دور و اطراف خواهان ارتباط باهاش بودند. منم از طریق دو سه تا از رفقا باهاش آشنا شدم. نه به خاطر اینکه اهل دختربازی ام. چون من گی هستم و نیازی نمیبینم که گرایش ام رو از دوستانم پنهان کنم. با تمام حرفایی که در مورد من میزنن، چه جلوم و چه پشت سرم؛ هیچ وقت هم سعی نکردم در برابرشون موضع بگیرم یا سعی کنم دیدگاهشون رو اصلاح کنم. آدمی که تا الان به درکی از این موضوع نرسیده، هیچ وقت نمیرسه. اصلا برام اهمیتی هم نداره که نظرشون در مورد گی بودن من چیه. و خب به خاطر همین اونها هم هیچ وقت سعی نکردن من رو طرد کنند.

من به چشم یک خریدار هیچ وقت بهش نگاه نکردم! برعکس بقیه پسرا. تو اون شرایط دوست شدن با این دختر موفقیت بزرگی به حساب میومد. یک شب که بیرون بودیم ماجرایی پیش اومد که اوضاع رو بغرنج کرد. یکی دو نفر یه حرف چرندی گفتن و بقیه هم سمت اونها رو گرفتن ولی من سمت دختره رو گرفتم! چون واقعا نظرم با اونها فرق داشت. بعد ماجرای اون شب پخش شد و به قول بروبچ آمار مثل آب میمونه، بریزه دیگه نمیشه جمع کردش. اکثرا این کار من رو نوعی ابراز علاقه به دختره فرض کردند. تصور میکردند که من برای خود شیرینی پیش دختره اینکار رو کردم ولی اینطور نبود.

اما درمورد قلب! بله! من روی میزم قلب کشیدم و هنوز هم میکشم! اون دقیقا زمانی بود که من احساسی قوی نسبت به ویلون پیدا کردم (همون پسره تو پست انگیزه ی …). این قلب و اون ماجرا باعث شد که بعضیا بگن ازش خوشت اومده و فقط با تو میحرفه و جبهه گیریهای عجیب و غریب و یارکشی های مسخره ای تو مدرسه پیش بیاد، که من تابحال فکر نمیکردن تو دبیرستان هم بعضیها اینقدر بچه باشند! هنوز آثار اون دوره ی دو سه ماهه تو مدرسه هست و بعید میدونم تا ما هستیم برطرف شه. خلاصه اینکه من همه ی این حرفها رو تکذیب کردم. بعدش فهمیدم که منبع دردسر خود این خانومه! اصلا دور و اطراف این دختره چرخیدن باعث دردسر میشه! ما هم کلا بیخیال هرگونه رفاقت شدیم!

ولی متاسفانه تعدادی از اعضای خانواده (دور و نزدیک) از رابطه ی من و ایشون باخبر شدند! عکسهاشم به طور اتفاقی در فیسبوک من دیدند. حالا بیا و درستش کن. وقتی فیسبوکم رو بستم، یکی از همین اعضای خانواده گفت: »  گندش در اومد؟ » یکی دیگه گفت : » از سفره  بوی کباب میاد! »

حالا من به خانوادم چی بگم؟ برعکس استریتها که دختربازی هاشونو از خانواده مخفی میکنن، من باید علاقه م به پسرها رو مخفی کنم! از یک طرف اگه بگم به دخترها علاقه ندارم، میفهمند گی هستم! اگه هم انکار نکنم بعدش میگن یارو از صب تا شب دختر تور میکنه!

فعلا من تصمیم گرفتم تا همه ی خانواده رو در همان رویای خودشون نگه دارم! پشت نقابِ استریتِ دخترباز مخفی بشم تا ببینم کی وقتش میرسه که حقیقت رو فریاد بزنم…

قهرمان…؟!

Posted in Uncategorized on 02/09/2011 by alone kurt

رودخانه ماه تمام شد…

:((((((((((

یه حس خیلی بدی دارم…درست همون حسی که وقتی جومونگ تموم شد داشتم…از تموم شدن یانگوم  اصلا هیچ حسی نداشتم! ولی جومونگ و ایلجیما فرق دارن! شاید چون اینها پسر بودند!

جومونگ رو تمام و کمال از اول تا آخر دیدم. جومونگِ قهرمان اون حس آرمانگرایی رو که در ملت ایران نهفته است -و در وجود من هم به زور چپیده!- یه جورایی قلقلک داد. ولی از جومونگ دو خیلی خوشم نیومد. دیگه لوس و بیمزه شده بود.

ایلجیما رو فقط سه چهار قسمت آخرش رو درست و حسابی دیدم. اون اولا هم از هر قسمت سه چهار دقیقه ای دیدم. فقط کلوزآپهای جونگ ایل وو بازیگر نقش ایلجیما رو نگاه میکردم!!!

 

جدای از خوشگلیش از خود شخصیت ایلجیما هم خوشم میاد. ایستادگی در برابر ظلم حکومت فاسد! حیف که این چیزا فقط تو فیلما پیدا میشه.

فرق بزرگ ایلجیما با جومونگ اینه که هیچ وقت شاه نشد. اصلا ادعای حکومت هم نداشت. این باعث میشه که ایلجیما یک سوپر قهرمان برای من باشه. چون قهرمانها وقتی شاه میشن، وقتی گوی آتشین قدرت رو توی دستشون نگه میدارن، و به سریر پادشاهی تکیه میدن، دیگه معلوم نیست برای حفظ اون چه کارهایی ممکنه ازشون سر بزنه. اگه نادرشاهِ قهرمان قبل از اینکه به یک جنایتکار تبدیل بشه، در هند به قتل رسیده بود برای همیشه به یک سوپر قهرمان ایرانی تبدیل میشد.

ایلجیما چون هیچ وقت به قدرت نرسید و اصلا قصد اون رو هم نداشت یک سوپر قهرمانه!

بگذریم…

چرا آخه تموم شد؟؟؟؟ :((((((((((

انگیزه ی معشوق کشی!

Posted in My self on 25/08/2011 by alone kurt

علیرضا :  برو اون سوالی رو که ازت پرسیدم از «ویلون» [این لقبی که خودم به معشوق سابق دادم! چون ویلون میزنه] هم بپرس…

ویلون از در کلاس فرار میکند…[نمیدانم چرا!] بعد از دو دقیقه میآید.

پاور [یکی از بچه ها که خیلی زورش زیاده!] :  این هولوکاست همش دروغه…!

من :  پاور جان باز هم با دهن روزه گه خوردی؟!

ویلون :  یه چیزی میخواستی بپرسی…

من :  نوچ…علیرضا بازم توهم زده براش سوال پیش اومده!

ویلون دستش را دور سینه ام حلقه میکند…

ویلون :  ..…[اسم واقعیم] جون چرا عوض شدی؟ چرارفتارت با من تغییر کرده؟

[اندکی عشوه میآیم! همراه با لبخندی تلخ!]

من :  تغییر کردم؟ نه!

پاور :  … به اسلام گرویده…!

من [با عصبانیت زیاد] :  چرا چیز میگی؟

ویلون :  جواب منو ندادی…

[کم کم گرمای بدن نرم و خوش فرمش داره کاره خودش رو میکنه!!!]

من :  آخه اون اس ام اس رو که بهت داده بود خوندم…

ویلون :  کی؟ کجا؟ کِی؟

من :  من خرم دیگه؟! 

یه زمانی دوستش داشتم. خیلی زیاد دوستش داشتم. عشق اولم نبود ولی دومی بود! ذاتا آدم بداخلاق، عوضی، خودشیفته و در بعضی شرایط بسیار پرافاده است. پشت اون سینه ی سفید و ورزشکاری قلبی از سنگ داره که هیچ چیز توش نفوذ نمیکند! البته به اقتضای منافع بعضی وقتها هم دلبری میکنه! با وجود این اخلاق گند و این رفتارهای تحقیرآمیز، چون از همه ی پسرهای دور و اطراف خوشگل تر و خوش هیکل تره همه پسرها یه جورایی بهش نظر دارن. هیچ کدومشون هم گی نیستن به جز من. 

پنج سالی هست با هم دوستیم. اگه هنوز بشه روی این رابطه اسم دوستی گذاشت. اما رابطه ی عشقی مربوط به یک سال پیش میشه. همه چیز از یه شب بیخوابی شروع شد. از بیکاری تصمیم گرفتم یکم مردم آزاری کنم. ساعت دو و نیم شب بود که به هوای از خواب پروندن بهش زنگ زدم. جالب که جواب داد و شروع کرد باهام لاس زدن. من تازه خوابم گرفته بود! ولی اون همش اس میداد. زنگ میزد. بعد یکی دو ساعت که خیلی بهم حال داد، بهم گفت که یکی هست که باید باهاش حرف بزنه و دیگه باس بخوابم! از فردا صبحش دیگه کم کم رابطه زیاد شد. کم کم بهش گفتم که دوست دارم باهاش رابطه داشته باشم. و کم کم از عشق بهش گفتم. ولی انگار این آدم کاملا خنثی بود! هیچوقت نه نمیگفت! آره هم نمیگفت! اصلا انگار حرفای منو نمیشنید. میومد کنارم می نشست لاس میزد. بعد بلند میشد میرفت کنار یکی دیگه. به هر حال هردومون از سوابق کارهای خلاف! همدیگه خبر داشتیم. این یکم کارو راحت تر میکرد. یه بار واسه امتحان من خواست باهم لب بدیم. گفتم تو کلاس نه! گفت بریم پشت دستشویی مدرسه! گفتم نه! نمیدونم چرا ولی خریت کردم قبول نکردم! خلاصه این که یه بار سرکلاس جلوی همه باهاش لب دادم. البته خیلی کوتاه بود. یک بوسه ی کوتاه ولی خیلی شیرین. بعدش دو سه بار برای اثبات شجاعت! جلوی همه با هم لب دادیم. یه بار توی کلاس دکمه های پیرهنش رو باز کرد و من با سینه هاش ور رفتم (یکی از تحریک کننده ترین لحظات عمرم بود!). یه بار تو تولد یکی از بچه ها دوبار باهم رفتیم تو اتاق و همدیگر رو بغل کردیم ولی انگار وقتی چشم تو چشم میشدیم و میخواستیم شروع کنیم یه چیزی تو نگاه من میخوند که باعث میشد بلند شه و بره بیرون. یکی از دوستام گفت تو خیلی بی عرضه ای که دوبار فرصتِ کردن این پسر سفید و خوشگل و خوش اندام رو از دست دادی. ولی یه جورایی انگار منم بدم نمیومد این کارو نکنیم. انگار آمادگی روانی انجام اینکار رو نداشتم. یکم بعد از اون ماجرا یه چیزی تو اس ام اس های موبایلش خوندم که یخ کردم. از همون روز رابطه ی ما سردتر و سردتر شد. حالا دیگه بیشتر اون اخلاقهای گندش به چشم میاد. دو دقیقه پیش اینه، دو دقیقه پیش اون. حالا یادم میاد که اون روزها در حسرت یه لبخندش بودم. تازه الان دوست دختر هم داره. بیچاره اون دختره که دلشو به این خوش کرده.

از همون روز تا الان صد بار ازم پرسیده : چرا عوض شدی؟ چرا اخلاقت تغییر کرده؟ دیگه داره میره رو اعصابم. کم کم واقعا دیگه دلم میخواد بکشمش. من اینو میگم انگیزه ی معشوق کشی! نمیگم دیگه دوستش ندارم. ته دلم اصلا نمیتونم فراموشش کنم. مخصوصا که هر روز دور و اطرافم راه میره. ولی نمیدونم چرا یه حس نفرت بهش پیدا کردم. احساس میکنم با من بازی کرده. شاید من بی عرضه بودم. شاید مناسب اون نبودم. شاید از اول اشتباه کردم که به یک استریت دل بستم. ولی کاریه که شده. دل که منطق سرش نمیشه. حداقل میتونست از همون اول یه «نه» بگه منو راحت کنه. نه اینکه تا لب چشمه منو ببره و یه قطره آب بهم نده!!!!!

دلم میخواد یه بار دیگه ببوسمش…ولی همزمان دلم میخواد سر به تنش نباشه

دوستش دارم…ولی بهش محل سگ نمیذارم

 ازش متنفرم…ولی دلم نمیاد یکی بزنم در گوشش دلم خنک شه

تو بد پارادوکسی گیر افتادم…!

انسانها، گاوها و گرگها…

Posted in My self, جامعه, سیاست on 10/08/2011 by alone kurt

یادش بخیر…راهنمایی دوران خیلی خوبی بود. یک دبیر تاریخ داشتیم که متاسفانه نمیتوانم اسمش را بیاورم. مرد بسیار روشن و فهمیده ای بود. نشستن سر کلاس درس تاریخ ایشان نقش بسیار عمده ای در شکل گیری نگرش من به جهان داشت. به جرات میگم فقط دو یا حداکثر سه نفر توانایی فهم سخنان ایشان را داشتند. چون از تاریخ فقط داستانهای قهرمانان و شاهان پیروز را نمیگفت، همیشه سعی میکرد تا با تحلیل جامعه شناسانه از تاریخ، در دانش آموزان فهم تاریخ را ایجاد کند. و من هر وقت ایشان میدیدم یاد جرج سانتایانای مرحوم میافتادم که میگفت : «کسانی که تاریخ را به یاد نمی‌آورند، محکوم به تکرار آن هستند». متاسفانه تمام آن همکلاسیهای به اصطلاح سمپادی من کلا از یادآوری تاریخ عاجزند و اصلا نمیفهمیدند تاریخ چه میگوید. خلاصه آنکه ایشان بسیار مرد روشنفکری بودند و چقدر حیف که بازنشسته شدند و امسال کلاس تاریخ را با دبیر دیگری خواهم گذراند. البته اساتید تاریخ معمولا انسانهای روشنفکری هستد که مربوط به همان رشته تاریخ است. غرض اینکه ایشان برای دوران حکومت کلیسا یک مثال آوردند که تو این چند سال بدجور ذهنم را مشغول کرده. وقتی راجع به قرون وسطی درس میدادند، گفتند : «در قرون وسطی مردم عادی مانند گوساله به دنیا میآمدند و مانند گاو هم میمردند.»

هروقت این جمله را مرور میکنم احساسی قوی به من دست میدهد که در قرون وسطی زندگی میکنم! آدمهایی که هر روز در خیابان از کنار من رد میشوند، اصلا مغز در کله شان وجود دارد؟ به دلایل بسیاری معتقدم اکثرشان نه! خیلی از مردم مطلقا با گاو تفاوتی ندارند. باور ندارید؟ میتوانیم مقایسه کنیم.

گاوها ابتدا به صورت گوساله متولد میشوند، شیر میخورند، بزرگتر میشوند، نشخوار میکنند، بزرگتر میشوند، باز هم نشخوار میکنند، تولید مثل میکنند (که بسیار مفید است)، باز هم نشخوار میکنند، نشخوار میکنند و نشخوار میکنند تا بمیرند. و انسانها از وجود آنها بهره مند میشوند. لبنیات و چرم و گوشت و …

اما انسانها چه میکنند؟ به صورت نوزاد متولد میشوند، شیر میخورند، بزرگتر میشوند، غذا میخورند (تفاوتی با نشخوار گاو دارد؟؟؟)، باز هم غذا میخورند، تولید مثل میکنند (گاهی مفید ولی بیشتر مواقع مضر)، باز هم غذا میخورند، غذا میخورند و غذا میخورند تا بمیرند. نه تنها هیچ فایده ای ندارند بلکه با تولید مثل بیخود و بیجهت یک موجودی بدبختر از خودشان را تولید میکنند! و در ضمن منابع طبیعی و اکسیژن و مواد غذایی بسیاری را هم مصرف میکنند. (بهتر است بگوییم تلف میکنند)

از این جهت انسان هیچ تفاوتی با یک گاو ندارند. اما بعضی از آنها (انسانها) فکر هم میکنند. درست تر آن است که متفکران را انسان و بقیه را گاوهای انسان نما خطاب کرد. این گاوها چه اهدافی در زندگیشان دارند؟ خودشان هم نمیدانند. تنها هدفشان بزرگ شدن، زن گرفتن، پولدار شدن و سپس مردن است! (به علاوه رفتن به بهشت!) البته انسانها هم هدف زندگی کردن و لذت بردن دارند اما فرقشان این است که انسانها زحمت فکر کردن را به خود میدهند که گاوها چنین نمیکنند. انسانها هم همان اهداف گاوها را دارند اما با این تفاوت که از درک و شعور کافی برخوردارند، برای فکر کردن و درک مسائلی که گاوها قدرت فکر در مورد آنها را ندارند.

گاوها طیف وسیعی هستند و رفتارهای متفاوتی بروز میدهند. مثلا عده ای از آنها کلا اینکه آدم یک خانه و یک ماشین داشته باشد را نهایت پیشرفت بشری میدانند. اکثر ایشان هر روز همان کارهای دیروز را تکرار میکنند اما حتی یکبار به آن کارها فکر نکرده اند. به قول بابای عزیز بنده : هر روز یک راه را میروند و انتظار مقصد متفاوتی دارند (بابا جان این رو از یک فیلسوفی شنیده بودند که من یادم نیست). بعضیهایشان هم بشدت خرخوان هستند! تعجب برانگیز است، نه؟ مثال خوبش را در میان رفقای خودتان به وفور پیدا میکنید. یک همکلاسی دارم که تمام کتب فیزیک دانشگاهی را تمام کرده و به چه کنم چه کنم افتاده از بیکاری! آنوقت بیایید و از آقا بپرسید نظر شما در مورد خدا و یا جهان هستی چیست؟ چنان دال میآورد که فکر میکنی به بچه مهد کودکی انتگرال دادی حل کند. این آقا اگر تمام مرزهای علم و دانش را پشت سر بذارد و انشتین زمان باشد، باز هم یک فرقی بزرگ با انشتین دارد و آن این است که انشتین می اندیشید و این آقا کلا نمیاندیشد و فقط بدیهیات (!) را میپذیرد. دقیقا به همین دلیل است که امروزه خیلی از اقشار تحصیل کرده بی رو در بایستی گاو محسوب میشوند. مهندس مملکت هنوز هم با اعتماد به نفس تمام -و درحالی که تنها کتاب مورد مطالعه اش از آن کتابهای گزینش در ادارات است- میگوید باید از قرآن درس زندگی بگیریم!!! بیچاره دبیر خردگرای جبر ما هم حق دارد از صبح تا شب حرص میخورد که چرا این گاوها طریقه ی عقلانی فکر کردن را نمیفهمند.

خیلیهایشان هرچیز که از بدو تولد به آنها بگویی در بست میپذیرند. دیروز یکی از دوستان روشنفکرم! به من میگفت : «اگه خدا وجود نداره پس تو رو کی آفریده؟! مسلمان نیستی…مسیحی باش…یهودی باش…آمون…!» از آقا میپرسم شما که فیلسوف هستید، کلا در طول 16 سال زندگی چه کتاب غیر درسی مطالعه فرمودید، میگه کتابهای المپیاد! بعد ایشان که هم ادعای روشن فکری و علم بسیار میفرمایند، قراراست پس فردا بشوند یک کاره ی مملکت ما. بعضیهایشان که کاملا تعطیل هستند! یارو به من میگه برو با فلان دختره حال کن تا لذتش رو ببینی، گی رو بذاری کنار! به آقا میگم شما معنای گرایش را میدانی؟ اصلا نظر دانشمندان راجع به همجنسگرایی را تا به حال مطالعه فرمودید؟ میفرمایند : «دانشمندان دروغ میگویند چون نمیخواهند تو به راه راست هدایت بشی! من نمیخواهم جامعه ما به گا بره!» اوج حماقت بشری را مشاهده میفرمایید دیگه! ایشان برای ما مصلح اجتماعی شده اند! همه نوع کاری از ایشان برمیآید ولی اینجور مواقع تسبیح به دست و قرآن بر سر سخنرانی میکنند.

سخن را کوتاه کنم که حوصله همه سر رفته! با این اوصاف چیزی در حدود … درصد (البته دلخور نشوید این عدد فقط جهت زینت بخشی آورده شده!) جامعه ی ایران (بقیه جامعه ی جهانی فعلا قصر در رفته اند) را میتوان مطلقا گاو نامید. تا حدی که چندوقت پیش یکی از والدین بنده مسئله ای مطرح فرمودند که بنده با شک بسیار چک کردم که احیانا در دوران بلوغ شاخ و دم در نمیآورم و صدایم شبیه گاو نمیشود. کاری نمیشود کرد. کارگر و کارمند و دانشمند و هنرمند گاو داریم و کارگر و کارمند و دانشمند و هنرمند انسان هم داریم. نمیشود به زور به این گاوها چیزی را تحمیل کرد. بالاخره هرچه که باشد ایشان هم حق انتخاب دارند. البته مشخصه بارز گاوها این است که انتخابی انجام نمیدهند اما باید به آنها اجازه داد تا آزادانه عقاید خودشان را داشته باشند…شاید بهتر است اقلیت متفکر این توده  را حسابی بچرانند و کنترل کنند، تا هم گاوها خوشحال باشند و هم انسانها…(و گرگها هم بمانند برای بعد)

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید