انتها
صدا به صدایت نمیرسد میان سنگینی سکون دنیاها ها ها
میان قُبحِ مستی و خواب و خیال آغوش و تمناها ها ها
هر چقدر بر خیال تو دست میکشم انگار که خودِ زمستان است
«در کوچه باد میآید» خبر میدهد از، انتها ها ها
سکوت تو نالههای آخر تمام لحظههایی کَز (که از)
گذر ثانیهها ثبت شدند روی قاب رویاها ها ها
بگو تا کدامین طلوع لبخندت منتظر میبایدم ایستاد
من، مشتاق دیدن رویت، پُکی عمیق به سیگار با … ها ها ها
20 September, 2025 10:06
ندانم
که ابر بهاری
و هر لحظه میل به باریدنت باشد
یا که آفتابی
میان روزهای گرفته و ابری زمستان
ولی هر چئی
دلپذیری مثل آفتاب زمستان
طراوت میبخشی مثل باران بهار
حتمی و پایا مثال آفتاب
یکباره و غیرمنتظره مثل ابر
آدمهای معمولی
آدمهای معمولی
همه چیز را ساده و بیریا میبینند
نه دنبال رازهای پنهاناند
نه اسیر بازیهای ذهنی
آدمهای معمولی
با یک لبخند، با یک نگاه،
با یک "سلام" ساده،
دل میبرند
بیا از فردا
مثل آدمهای معمولی عشق بورزیم
نه با وعدههای بزرگ،
نه با ترس از روزهایی که نیامدهاند
مثل آدمهای معمولی
دستت را بگیرم، بیدلیل
کنارت بنشینم، بیمناسبت
دوستت داشته باشم، بیهوا
مثل یک آدم معمولی
دوستت دارم
نه برای خاص بودنت
بلکه برای همان لحظهای که کنارم هستی
مثل یک آدم معمولی
دوستم داشته باش
نه برای کامل بودنم
بلکه برای تمام نقصهایی که واقعیام میکنند
بیت جا مانده
گفتی که فردا بیا همه چیز سبز خواهد شداز جاده، از بهاری که برخواهد دمید میترسد
ریسمانهای وهم
«مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد»
دلی که دلتنگی به پشتش کشید، میترسد
از بوسههای مجازی، گل و «صبت بخیر»های گاه
از «شبت بخیر»ها، از شعرهای سپید، میترسد
از خندهای که بیدلیلی که بر لب نشست و رفت
از آغوشهای کشدار و از نگاههای بیامید میترسد
از عشقبازی انگشتان و از خوابهای نیمهجان
از واژههای فروخورده، از حرف ناپدید، میترسد
از قصههای شبانه، از نگاههایی که سرد و ابریند
از لحظهها و خاطراتی که پرکشید، میترسد
دلتنگی
دلم گرفته ز هجرانِ چشمِ خوابآلود
ز بس که گریه نوشتم به دفترم، فرسود
نسیمِ یادِ تو آمد، لرزهای به دلم افتاد
چو شوقِ دیدنِ رویت، به جانِ من پیمود
شبم بدونِ تو تار است، و «ماه» کم دارد
چراغِ خانهی دل، بیتو خامُش و مردود
به هر نگاه که تو را جستهام، نیامدم ثمر
که چشمِ خستهی من جز غمت نمی…زد سود
اگر به وعدهی وصلات امید باشد باز
دلم ز داغِ فراقِ تو میشود آسود
9 August, 2025 13:06
تا تو نگاهت آفتابی و بهاری بود
همه چیز عالی، عشق جاری بود
تنهایی و دلتنگی که من باعثش بودم
نصیب تو، لرزش شانهها و بیقراری بود
روی خورشید چشمانت که ابر ناراحتی آمد
رعد و برق بگرفت، ریزش قطرههای زاری بود
دلواپسی که آمد و حلقه زد دورت
لشکر اشک، زچشمهای تو فراری بود
نگاهت به جاده ماند که یار آید
یار آمد، دو چشمش زمهر عاری بود
خمار گوزلر، یول گوزلر
درد دلتنگی و غمی که با یار باید گفت
چون که یار دشمن است، با سَری به دار باید گفت
نگاهی بیرمق که سرد و سنگین است
لاجرم که اسبی بی سوار باید گفت
و تنهایی مبهمی که کشدار است
به ضرب گلوله با چهارپار باید گفت
صدای تیر در هوا پیچید، یک نفر افتاد
به خاک گرم، شانههای بیقرار باید گفت
به مزه کردن خاک آغشته با شوری خون
که بوسهای به لبهای دلدار باید گفت
و مهربانی حریص آدمها برای تنهایی
هجوم لاشخورها به روی مردار باید گفت
نفس به شماره افتاد، تاریک شد دو چشمش
باز، یول گوزلر، گوزلرینن خمار باید گفت
20 July, 2025 09:27
گو که دستهایت حبلالمتین است و
من کافری که دست به ریسمانم
یک صراط مستقیم مانده تا کویت
صراط الذین که … آی بردی ایمانم!
والضالین بودم … که روی لبهایت
لبم گمشده در … آه … عزیزم … جانم
من هنوز دوستت دا …
من هنوز دوستت دا … «دارم» چه صیغهایست؟این فعل های اول شخص و مبهم چه صیغهایست؟
پیدا شدی، واژه به آخر رسید و قافیه تنگ شد
در آغوش کشیدن همکار و دوست، محکم! چه صیغهایست؟
جاده، خیابان، حتی یک قدم زدنِ ساده وقتی که نیستی
«کمی ندارد از یک دوزخِ مجسم» چه صیغهایست؟
از پشت صحنه اشاره میکنند که آب در شعر میکنی
این اشاره که «من به تو احساس دارم» چه صیغهایست؟
دروغ چرا، هنوز به بوی تو مست، در همین حوالیم
این که گفتی که فارغم زغوغای دو عالم چه صیغهایست؟

