Oct 27, 2015

nostalgic music

وقتی اینو میشنوم مهم نیست کجام، چند سالمه یا کی هستم
یه هو میشم یه دختر ده ساله عاشق که تو کرج، تو حیاط دایی اینا دارم بدو بدو میکنم دنبال توپ با بازیای بی معنی که همه ی خودمو تقدیمشون کردم

یه هو پرواز میکنم تو آسمون با موهای سیاه بافته شده و دامن چین دار که وقتی میچرخم یه دایره بزرگ دورمو میگیره 

Oct 21, 2015

ُSocial

من اصولا آدم اجتماعی ای هستم، یک هو چنان درهای صمیمیت رو روی هر کس و ناکسی باز میکنم که متوجه رد پایی که آدم ها روی بندو بساطم میندازن نمیشم! بساطی که نمیدونم پهنه ولی هست وقتی زیر پام رو نگاه میکنم همش همونجا گلی ریخته و جز خودم هیشکی نیست که برشون داره، جمع و جور کنه ، خودم باید گلا رو از روشون بتکونم، این وسط یک هو یک سری آدم میان و من یادم میره چی کار میکردم و دوباره روز از نو! هربار که سرم میره پایین و گه زیر پا رو میبینم ریست میشم...

Jul 20, 2015

چی جوری میشه که این جوری میشه؟

مامانم هیچ وقت باعث آروم شدنم نبوده
هر وقت استرسی بودم و مث فیلما رفتم سر حرفو باهاش باز کنم و خودش بفهمه چی به چیه و یه جوری دلمو آروم کنه که نفهمم از کجا وارد شد و چی به چی شد که این جوری دلم ساکت شده و همه حس بدم رفته ... همه چی بر عکس شده.
یه جوری از یه جایی یه موضوعی پیدا میکنه که حالمو بدتر میکنه!

نمیشه هم هیچ جا اینو بگم میشه؟ ولی وقتی با خودمم نگم یادم میره چی شد که این جوری شد

Oct 5, 2014

حماقت

من توانایی بالایی توی خراب کردن چیزایی دارم که ازشون لذت میبرم! چه طور؟ با در آوردن گه اون موضوع! نمیدونم چند بار دیگه و به چند طریق باید بهم ثابت بشه هرچیزی رو همون جایی که به نظر قشنگ میاد نگه دارم!؟ هیچ کلمهای جز حماقت نمیتونم براش پیدا کنم!

فاز!

بعد از عمری یه track پیدا کردم که از گوش دادنش خسته نمیشم. موسیقیشو خیلی دوست دارم!

Oct 1, 2014

روزگار دارد تراپیَم میکند!


روزای اول ترسناک بود! همش خودمو میچپوندم تو برنامه ی این، اونو میچپوندم تو برنامه خودم، خونه ی مامان ... بعد مامان اینا رفتن سفر. یه شب تنها خوابیدن اومد زیر دندونم.
خیلی جالبه که انگار دارم برای اولین بار با خودم حرف میزنم! از خودم میپرسم چی میخوام؟ بعد میگم دوست دارم الان این کاررو کنم. بعد انجامش میدم! .... ویگن گوش میدم... آخ. ویگن گوش میدم
وبلاگم رو مینویسم
به آدما اندازه ای که بسشونه فکر میکنم
توئیت میکنم
اسکیس میزنم! ... من دارم باز اسکیس میزنم!
ماسک میذارم رو پوستم!
آخ که ویگن گوش میدم
آخ که دارم به خودم گوش میدم...
...
شاید اگه یکی تو این سی سال میگفت یه دو روز ولش کنین به حال خودش من الان یه جور دیگه ای بودم.
با تشکر از روزگار و عذر میخوام که اولش فحش دادم

Sep 30, 2014

شنونده!

میگم اسمش چیه؟ ... یه اسمی میگه که دوست دارم یادم نمونه
میگه انگار پونزده سالش شده بوده؛ شعر میگه؛ تو نقاشیاش کارای خارق العاده ی هنریِ خاص پسند میکنه. عین دیوونه ها یه هو میره تو فکر؛ میخنده؛ ساکت میشه. نمیدونم... انگار پونزده سالش شده! من چی کار میکنم؟
من همش دارم فکر میکنم؛ دارم 10 سالِ قبل رو میارم جلو چشم؛ زُل میزنم بهش سکوت میکنم و فکرم میچرخه تو دقیقه به دیقه ی ده سال پیش. فکر میکنم اگه ده سال پیش فقط یه صحنه از امروز رو میدیدم باور میکردم؟ روابط رو تشخیص میدادم؟ این توله سگی که داره دورش میچرخه رو میشناختم؟ اصا اگه به آدمای اون موقع میگفتم باور میکردن؟
من دارم 15 سال پیش رو یه جوری ورق میزنم که انگار دیروزه. یه گهیم که دارم الانم رو میبینم؛ همون روابط؛ همون نگاه؛ همون سکوت. من همین بودم فقط دیگه فقط گوش میدم. دیگه لیلا ندارم! لیلا یکی بود؛ یه تجربه ی روزی نیم ساعته که به حرفام گوش میاد. میذاشت مغزم رو براش باز کنم و حالا دیگه حتی دوست ندارم یادم بیاد.
من همون بهاره ی 15 سال پیشم . ده سال قبل تر هم همین بودم. آدما رو مث قارچ میچسبونم تو قسمت حلزونیِ گوشم و پرورششون میدم.
میگم میخوای چی کارش کنی؟ میگه دکترم گفت این؛ گفت اون؛ خودم میگم یعنی این جوری؛ اون جوری. میم میگه من خوبم! تو هوایی شدی... من چی؟ من خوبم؟‌ من کی خودم رو دیدم؟ من حالا دارم خودم رو تو صفر صفحه مختصات زندگیم میچرخونم از همه زاویه ها. میخوام بفهمم ولی الانم همین جوری دارم نگاه میکنم! دارم گوش میدم... یه گوشِ پُر از قارچ!
یبس بودن از خودمه البته!
از ایناییم که وقتی از درد پریود دارم جر میخورمم پایه ی پیاده روی میشم؛ بعد دردمم یادم میره! مغزم جسمم رو رام میکنه! یه همچین گهیم!
دوست دارم بیشتر تنها بمونم تا آدما مرامایی که واسشون پیاده کردم رو برام جبران کنن.

Sep 29, 2014

شوکران

دارم فیلم ایرانی میبینم یه کله
...
فیلمای بهرام توکلی رو تموم کردم... یه کرم خاصی تو دیالوگاش هست!
اینجا بدون من - پا برهنه در بهشت - پرسه در مه - آسمان زرد کم عمق رو دیدم
بعد از فیلماش یه جوری گم و گور میشم تو خودم... فرداش گیجم و یه هفته تو مغزم همه چی یه جوریه
شاید سراغ بقیه هم رفتم

اون تیکه شوکران که هدیه تهرانی میدوئه دنبال عرب نیا تو پارکینگ و بهش میگه حاملست تنها تیکه ایه که هر وقت تو کانای مختلف داشتم میچرخیدم دیدم . کلا در جریان بقیه فیلم نیستم!  دستو دلمم نمیره دنلودش کنم. جاییم فک نکنم پیدا شه بخرمش.
نمیدونم

 فعلا یه مدتیه که نمیشه ازخوابی که توشم بیدار شم”
پا برهنه در بهشت
بهرام توکلی


Sep 28, 2014

آه ای شاملو

من فکر میکنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم میجوشد از یقین
احساس میکنم در هر کنار گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان میرویند از زمین

این حس و حال قشنگ من واسه سال ۸۸ و روزای سینوسیش بود
دیگه از بک توییترم برش داشتم چون واقعا اون حس و حال و خیلی ساله ندارم!

Sep 24, 2014

هپروت

من امشب واقعا برای اولین بار هپروت رو تجربه کردم
دوبار!
تو ده دقیقه!
یکی وقتی تو ترافیک از تاکسی پیاده شدم یه کم راه برم، سر چهارراه واستادم تا چراغ سبز بشه و نمیدونم چه طوری؟ چی شد؟ به چی فکر میکردم ؟ کاملا تو هپروت وقتی چراغ برام سبز بود همین طور واستاده بودم! صدای راننده ای که داشت مسافر میزد تو مخم بود و میخواستم زودتر نوبت رد شدنم از خیابون بشه! ولی واستاده بودم!
از خیابون رد شدم رفتم کاغذ کاهی واسه اسکیسای پروژم خریدم و رفتم جلوتر... تو راه هی فکر میکردم می ارزه برم اینا رو سیمی کنم یا نه؟ چرا نمیتونم تصمیم بگیرم؟ اگه سیمی کنم این طوری میشه... اگه نکنم چه طوری میشه؟! اصا که چی؟ بعد باز دیدم واستادم دم خطی ها و چند دیقست دارم به شر و ور اسکیسای تخماتیکم فک میکنم!
اینا قبلا هم پیش میومد ولی من هم زمان میتونستم تصمیم بگیرم راه برم، تاکسی بگیرم یا هر گه دیگه ای! نه این جور!

یا من مغزم داره به گا میره، یا رفته اینا آلارماشه!

Sep 13, 2014

self conf.

شما یا اعتماد به نفس کاری رو دارید یا ندارید!
شما یا توسط دیگران به کاری که توش ریدید تشویق میشید یا همون اول بهتون میگن ریدید!
من تا اونجایی که به یه سری آهنگا گوش میدم آدمای دور و بر اینا همگی تو کاری که اینا داشتن میریدن مورد تشویق قرارشون دادن و اینها هم بد رقم اعتماد به نفس داشتن!
مثلا من وقتی زبان درس میدادم اعتماد به نفس نداشتم! هر چی هم که دور و بریام تشویقم کردن ادامه ندادم؛ ولی "پ" اعتماد به نفس داشته! از موقعی که هنوز به سامیت ها هم نرسیده بوده میرفته پریمری درس میداده! دور و وریاشم اتفاقا خیلی بهش میگفتن ریدی ولی اون ادامه داد! حالام نمیدونم چی کار میکنه ولی اون موقع که میتاخت!
حالا هم این استاد من هی میگه برو جلو من میگم میشه ، برو تو میتونی و .... و تشویق ولی من چپیدم روی صندلی جلوی کامپیوترم و تی وی و پای میز کار...

یعنی شما باید توی نسلی بوده باشید که تز خانواده ها بزرگ کردن بچه ها با بدبختی نبوده باشه! {رجوع شود به : صحبت های من و مری – پری روز – داخلی آشپزخونه و اسموک تایم!}

Aug 9, 2014

وضعیت من به شدت ان بار شده!

وضعیت من به شدت ان بار شده!

زیر فشاهای روانی ای که خودم برای خودم دست و پا میکنم دارم خودم رو له میکنم! ... یه پلی لیست درست کردم در حدِّ مازوخیسمِ شدید! دارم مغزم رو باهاش به گا میدم ، پاچه ی مردم رو میگیرم و تا یه ساعت بعد تو ذهنم با موضوع ور میرم! از همه ی جوانب میچرخونمش واسه خودم توصیف میکنم که اگه این میشد چه طوری بود و من چی کار میکردم ... یه جاهایی هم که همه چیز آرومه با یه کلمه ی بی ربط یاد یه جریانی میفتم که باید موضوعش تو مغزم دوباره کالبد شکافی شه! تا دیروز اول صبحِ جمعه با صدای جیغِ بریده بریده ی یک زنیکه و داد و بیداد یه مرتیکه ای توی کوچه پریدم پشت در بالکن ، وقتی فهمیدم مردم همگی جمع شده بودن و زجه موره ی اینا رو واسه مردن یه یارویی که بعد از رو حجلش فهمیدم یه جوون فلک زده بوده نیگا میکردن لشمو کشیدم تو و زیر چایی رو روشن کردم... یه بغض انی تو گلوم پر شد که تا آخر شب توی مهمونی و پیش داییِ مامان و حرف زمین شمال و ویلا و نقشه و کوفت با خودم کشوندمش تا شب که موقع خواب وقتی قرار بود موضوعات تموم شده باشن و مغزم خاموش شه یه هو ترکید! نمیدونستم واسه جوونه گریه میکنم ؟ ماتم وضعیت خودم و زندگیم رو گرفتم یا دلم واسه غزه و زنای بدبختی که داعش داره میگادشون داره چنگ میزنه؟! موضوعا تو مغزم رژه میرفتن و واستاده بودم همشون رو مث بقچه های پاره پوره نیگا میکردم! صبح به قول مامانبزرگ مامانم داشتن تو دلم رخت میشستن... دل و روده هام میپیچیه تو هم و با اینک دیشب همه ی عر و عورام رو کردم بازم یه غمِ پس از اشک دارم! ولی خوبیش اینه که مغزم خاموش شده! حوصله ی عکس العمل ندارم و فقط دارم ماکتِ آت و آشغالایی که قراره تو پروژه بذارم رو میسازم.

Jul 17, 2014

از توی فیس بوک فهمیدم میم ازدواج کرده!!! حالا نمیفهمم توی بچگی متوهم بود و حالا سر عقل اومده یا ...؟؟؟ هیچ چی نمیفهمم! 

Jul 16, 2014

Ordinary

داشتم وبلاگ هایی که قدیما دائم میخوندم رو ورق میزدم... آدمایی که قبلا زندگیشون برام جالب شده بود و یه هو نمیدونم چرا همشونو گذاشتم کنار! دیدم چقدر زندگیاشون عوض شده! کارشون؛ شهراشون! ولی من هنوز پای همون سیستم, تو همون شهر نشستم و با یه کیبورد جدید دارم تایپ میکنم!... آره... یه کم اطلاعاتم بیشتر شده, تجربم در مورد آدما زیاد شده, دور و بریام گلچین شدن و مث قدیما توی جای غلط با آدمای غلط و کار بیخودی نیستم, ولی فک میکنم شاید اگه ... شاید اگه چی میشد من کجا بودم؟ راضی بودم؟ راضیم؟ الان یه ساعته تو سکوت مطلق که حتی همسایه ها هم جیک نمیزنن دارم فقط فک میکنم!‌ توی مغزم یک چیز خالی این ور اون ور میشه و حوصلم سر رفته! بعد میفهمم من همینم! همیشه از هر چی داشتم راضی بودم. یه خَریَم که وقتی اوضاع به نظر همه خرابه من دارم لذت میبرم! وقتی یکی ازم میپرسه مشکلی داری؟ بهم بگو, هیچی نمیاد تو ذهنم! من یه آدم معمولیم که به معمولی بودن آدما اعتقاد ندارم ولی خیلی عادی دارم زندگی میکنم

Jul 15, 2014

Music & Books!

بعد از خوندن "آب دریاها" حتما به "این" آهنگ نوستالژیِ ابی و گوگوش گوش بدید! اصلا به فاز بدی میاد تو تنتون که دوست دارید برید رقصون رقصون همه رو تو کوچه ماچ کنید!

Jul 11, 2014

...

من از امروز سیفون رو کشیدم به فامیل کلهم

DEAF

آقا من کر بودم!
من بعداز کنکاش بسیار و تامل درونی فهمیدم ریشه ی خیلی از مشکلاتم از بچگی تا حالا همین کر بودن بوده! ریشه ازهمون جا توی یک سالن شروع شد که همه چیز یک صفحه ی بی انتهای سرامیکیِ سفید و چرک نما بود با یک سری صندلیِ نقطه ای دورش و یک مردِ روپوش سفیدکه اون وسط واستاده بود و هی روی یک سری آدم خم میشد؛ زیر صندلی معاینه اش یکی ریده بود! این رو خیلی واضح یادمه که یه تپه گه زیر صندلی بود و هیچ کی رو جز من آزار نمیداد! ... خلاصه که من قدم اندازه صندلی نبود و با کمک مامانم از صندلی بالا رفتم و نشستم و مرتیکه ای که حالا دائم با یک چراغ گرد روی پیشانی یادم میادتش رو صورتم خم شد، چونم رو حسابی پیچ داد و گردنم رو یک وری کرد تا گوشم را ببیند. یک چیزی توی گوشم درد کرد و گفت برو...
همین!
بعد ما همگی خوانوادتاً به این توهم ورود کردیم که من خوب شدم! من تا همین چند ساعت پیش هم توی این توهم بودم تا اینکه توی خواب هو بهم الهام شد و حالا دارم این ها رو ثبت میکنم که یادم بمونه! و آقا من خوب نشدم!!! مثلا من و مُروا اون موقع رو ، و من و آرزوی اون وقتا و من و ریحانِ همین الان و  نگاه کن! من هیچی از متلک پسرا اون قدری که اونا میفهمیدن و میفهمن و نفهمیدم! این درد بزرگیه آقا شما حساب کن!
البته مزایای این کریت هم زیاد بوده حالا که میبینم کص شعریای زیادی از  جانب دور و بریا و فامیل و اطراف ساتع شده که شخصاً بزرگ منشیِ زیادی میخواسته تا به اونها اهمیت ندم و نشنیده بگیرم که در واقع از بیخ نشنیده بودم! مثلا اون روز توی دفتر مدرسه من نشنیدم مولایی و برفرره (درست میخونید فامیلیِ کص کشش بَرفُره بود) دقیقا چی گفتن که داشتم سعی میکردم با کنار هم چیدن کلمه های تلخی که اون وسط مسطا شنیده بودم و با میمیک صورت و کلا مدل تکون خوردن دست و پای انیشون هضم کنم قضیه از چه قراره که نوری کشیدم از دفتر بیرون... آقا من اصل موشوع رو نشنیدم!!! هی هم به نوری میگفتم چی گفت؟ که جواب نمیداد! منظورم واقعا چی گفت بود نه اینکه شنیده باشم و باورم نشه یا همچین شعری! .... یا من تو دعوام با شقا خیلی چیزا رو نمیشنیدم! آها!!!!!!!!!!!!!!
کریتم توی دعوا تشدید میشه آقا

انگار مرتیکه توی گوشم یک چیزی رید که وقتی عصبی میشم متورم میشه! شما حساب کن عصبی باشی، یک گوشتم توی تَوَرّمِ ان قوطه ور باشه، دیگه همه کارا به دست گوش چپ سپرده شده باشه و تا این بیاد پیغام بده به مغز و تو آنالیز کنی و جوابیه صادر کنی و بهش حالت حمله بدی و ... برای همینه که اصولا یک باربیشتر دعوای عملی، فیزیکی نداشتم و بقیه ی دعواها یک جایی بین مغز و گوش چپم حل شدند و طرفای مقابل چیزی به جز ... اِ آخه(سکوت)...  دِ من(سکوت)... دِ ک(سکوت)... و یک سکوت ممتد و چهره ی  متفکر من و تو افق محو شدنم چیزی ندیدن! دیدید!!!!! همه چیز به خاطر کر بودن و تپه ی گهِ توی گوشم بوده! 

Jul 8, 2014

tday

از صبحه یه سر گیجه ی خاصی دارم! دقیقا حرکتام کند شدن و تلو تلو میخورم... برناممو شدید دارم عوض میکنم... نمیدونم کی سطح سلیقم رسید به گوش دادن آهنگای آلترنیتیو راک... ولی راضیم!

Jul 7, 2014

از هر چه بگذریم


من اصولا سعی کردم شنونده باشم؛ هر چی دیدم و هر چی شنیدم و بذارم کنار هم و یه نسخه براش بپیچم و الان به این نتیجه رسیدم که خیلی کار تخیلی ایه! باعث میشه چیزایی که به مزاجم خوش نیست رو ایگنور کنم و همین موضوعا چند وقت یه بار ریجکت شن تو صورتم؛ میخوام رو آدمای دور و برم بالا بیارم و هرکی هر نطقی میکنه و هر زری میزنه واسم غیز جذابه که هیچ میخوام همونجا بزنم تو صورتش. همه روابطای کثیف و آدمای خودخواه جلو چشم پر رنگ میشن!‌ حرفاشون تو صورتم کش میاد؛ نفسم میگیره و دوس دارم دورم رو خالی کنم. یه وقتایی وسط شلوغیِ دور و برم شروع میکنم به کنکاش مغزم... میفتم به کتاب خوندن و شخم زدن کلمه ی دور و بریام و دنیال یه دنیای جدید میگردم که توش نفس بکشم، معمولا همون وسط مسطا یادم میره و محو چیزای کس شعری میشم.

چند روز پیش توی یه مهمونی که چند وقت یه باردعوت میشیم و  هر دفعه با  مری کش مکشِ تو مخی داریم که بریم یانه و هربارخر میشیم میگیم این دفعم بریم... شسته بودم بقیه رو نگاه میکردم که یه هو همه چی pause  شد! یه هو همه چی رو هوا معلق موند و من وسطشون راه میرفتم مث این فیلم شر و وریا... فهمیدم نمیخواستم اونجا باشم ولی نمیدونستمم کجا میخوام برم! یه هو هم خودم رو دیدم که دارم یه کارایی میکنم که ده سال پیشم میکردم! یعنی میخوام بدونم حسی گه تر از اینم هست یا نه؟ 

Sep 21, 2013

اولین اعتراف!!!

وقتی فک میکنم چه خوبه که پیشمی
وقتی ساکتی و آرومی ، نه وقتی ساکتی و میدونم تو دلت نارحتی و استرس و عذاب هست... وقتی واقعا آرومی... وقتی موزیک متن زندگیمون یکنواخت و آرامش دهندست ... وقتی احساس میکنم دوستم داری... اینکه من برات کافیم ... مدل نشستنم ، مدل حرف زدنم، مدل راه رفتنم برات کافیه... اینقدر کافیه که دوستم داشته باشی
اون موقست که میدونم هیچی نمیخوام
همین که دارم واسم بسته
همین جوری خوشبختم
به همین سادگی
کاش میدونستی گه واقعا به همین سادگیه!