میگم اسمش چیه؟ ... یه اسمی میگه که دوست دارم یادم نمونه
میگه انگار پونزده سالش شده بوده؛ شعر میگه؛ تو نقاشیاش کارای خارق العاده ی
هنریِ خاص پسند میکنه. عین دیوونه ها یه هو میره تو فکر؛ میخنده؛ ساکت میشه. نمیدونم...
انگار پونزده سالش شده! من چی کار میکنم؟
من همش دارم فکر میکنم؛ دارم 10 سالِ قبل رو میارم جلو چشم؛ زُل میزنم بهش
سکوت میکنم و فکرم میچرخه تو دقیقه به دیقه ی ده سال پیش. فکر میکنم اگه ده سال پیش
فقط یه صحنه از امروز رو میدیدم باور میکردم؟ روابط رو تشخیص میدادم؟ این توله سگی
که داره دورش میچرخه رو میشناختم؟ اصا اگه به آدمای اون موقع میگفتم باور میکردن؟
من دارم 15 سال پیش رو یه جوری ورق میزنم که انگار دیروزه. یه گهیم که دارم
الانم رو میبینم؛ همون روابط؛ همون نگاه؛ همون سکوت. من همین بودم فقط دیگه فقط
گوش میدم. دیگه لیلا ندارم! لیلا یکی بود؛ یه تجربه ی روزی نیم ساعته که به حرفام
گوش میاد. میذاشت مغزم رو براش باز کنم و حالا دیگه حتی دوست ندارم یادم بیاد.
من همون بهاره ی 15 سال پیشم . ده سال قبل تر هم همین بودم. آدما رو مث قارچ
میچسبونم تو قسمت حلزونیِ گوشم و پرورششون میدم.
میگم میخوای چی کارش کنی؟ میگه دکترم گفت این؛ گفت اون؛ خودم میگم یعنی این
جوری؛ اون جوری. میم میگه من خوبم! تو هوایی شدی... من چی؟ من خوبم؟ من کی خودم
رو دیدم؟ من حالا دارم خودم رو تو صفر صفحه مختصات زندگیم میچرخونم از همه زاویه
ها. میخوام بفهمم ولی الانم همین جوری دارم نگاه میکنم! دارم گوش میدم... یه گوشِ
پُر از قارچ!
یبس بودن از خودمه البته!
از ایناییم که وقتی از درد پریود دارم جر میخورمم پایه ی پیاده روی
میشم؛ بعد دردمم یادم میره! مغزم جسمم رو رام میکنه! یه همچین گهیم!
دوست دارم بیشتر تنها بمونم تا آدما مرامایی که واسشون پیاده کردم رو برام
جبران کنن.