Feeds:
نوشته
دیدگاه

یک گلوگاه‌هایی هست در زندگی، که بیابان‌اش را سراسر مه گرفته و آدمیزاد نمی‌داند در یک قدمی‌اش چه انتظارش را می‌کشد. آدمیزاد هیچ پرسپکتیو واضحی از منظره‌ی روبه‌رویش ندارد. همه‌اش حدس است و گمان و اما و اگر.

یکی‌اش بیست‌وپنج خرداد بود. من گیج بودم و منگ. دو به شک و مردد راه افتادم برای میدان انقلاب. به خواب هم نمی‌دیدم که بعدها بیست‌وپنج خرداد بشود یکی از بی‌مانندترین روزهای زندگی‌ام.

همه‌اش فکر می‌کنم اگر آن‌روز نرفته بودم، اگر آن‌روز در خانه مانده بودم، اگر هوای آن‌روز میدان آزادی را تنفس نمی‌کردم، اگر، اگر، اگر. بعد می‌خواهم که خوددار باشم. می‌خواهم که نگویم از حال ِ مرغوب ِ آن روزم. می‌خواهم که نگویم از روزی که از هزاران روز بهتر بود. می‌خواهم دل‌نسوزانم از آن‌هایی که نبودند و نیامدند.

به من بخندید، من رویایی دارم. من بیست‌وپنج خرداد را یک‌بار دیگر می‌خواهم. یک جور دیگر. این‌بار می‌خواهم از انقلاب تا آزادی را قهقهه بزنم، مستانه. می‌خواهم آن‌قدر شاد باشم که ضعف بروم از شعف. می‌خواهم همه‌‌ی خارج‌رفتگان قاطی جمعیت باشند. می‌خواهم آن‌هایی که بیست‌وپنج خرداد نبودند باشند. می‌خواهم همه‌مان تجربه‌اش کنیم، قبل از آن‌که تبدیل به ژنرال شکست‌خورده‌ی مغمومی بشوم که یک‌سره خاطرات مقطعی از زندگی‌اش را ورق می‌زند و هذیان می‌گوید. می‌خواهم که بیست‌وپنج خرداد از انحصار ما دو سه میلیون نفر بیرون بیاید. می‌خواهم که ببینید زیرگذر آزادی زیرگذر آزادی که هی می‌گفتیم یعنی چه. جمعیتی که در افق به آسمان می‌رسد یعنی چه. می‌خواهم خاطره‌ی مشترک‌مان شود، تصاویر آن‌روز.

من را در هیبت موجود سینه‌سپرکرده‌ی جان‌برکفی که به خیابان می‌رود تا پرچم دسته‌ای را پائین بکشد و پرچم دسته‌ی خودش را بالا ببرد تصور نکنید. من را تصور کنید، که آدمی معمولی هستم. گاهی هیجان‌زده و پرشور و امیدوار، گاهی سرد و دل‌مرده و مایوس. دارم زندگی‌ام را می‌کنم، روال و عادی. کنج عزلت نگرفته‌ام و غم‌باد نیز هم. ادعایی ندارم و تضمین خاصی نمی‌دهم که تا کجا برای جنبش‌مان مایه بگذارم. گفتم که اولویت اول‌ام زندگی کردن است. چریک و مبارز نیستم. اما دست‌روی‌دست هم نمی‌گذارم. در حد بضاعت خودم در رویداد‌های خیابانی مربوط به جنبش‌مان شرکت کرده‌ام و می‌کنم. پنجاه درصد به خاطر رویایی که برای‌تان گفتم، پنجاه درصد چون خوش‌ام می‌آید ازین کار. چون به آدرنالین‌اش معتاد شده‌ام. دست خودم نیست.

تیری در تاریکی یا هر چه که شما اسم‌اش را بگذارید، هوای بیست‌وپنج بهمن را در میدان آزادی تنفس خواهم کرد.

1

یه‌ فازی دارم من -و سایر آدما هم لابد- که مغزم چهار‌زانو می‌شینه روی عبارت، تصویر یا صدای به‌خصوصی و به این سادگیام بلند نمی‌شه از روش دیگه. نوعی کلید‌کردن و  چِت‌ ِ مغزیه به‌نظرم. مثلا اون‌زمونی که فیلم ندا رو تماشا کردم، بعدش تا هفته‌ها هی تو دلم تکرار می‌کردم «ندا بمون، ندا نترس». گیر داده‌بودم دیگه. آخه لحن و تون ِ ادا کردن ِ این عبارت توی فیلم، ازون مدل‌هاییه که هیچ‌وخ به‌زندگیش نشنیده‌ آدم. یه جور عجیب غریبیه. فرا انسانیه. خودتون امتحان کنید دیگه. هرچیم آدم زور بزنه باز نمی‌تونه «ندا بمون، ندا نترس» رو مشابه اون‌چه که تو فیلم می‌شنوه ادا کنه.

حالا تو فیلم کوی هم از میون اون‌همه صدا و تصویر، کلید‌کردم روی اون تیکه‌ای که یارو به پسره می‌گه «دستتو بردار ببینم». بعد پسره دستشو از رو صورتش -صورت زخمی‌ و داغونش- برمی‌داره و نگاه می‌کنه به دوربین. یکی از عجیب‌ترین نگاه‌های ممکن رو. ازون نگاه‌هایی که من نظیرشو تو زندگیم -و تو هیچ فیلم و عکسی- ندیدم هیچ‌وخ.

آدم به پشتوانه‌ی تجربیات ِ شخصی خودش تو زندگی یه دایرة‌المعارف از زبان ِ بدن درست می‌کنه که تو این دایرة‌المعارف هر نگاهی یه ترجمه‌ای داره. مثلا دیگه حالیته که فلان نگاه معنی ِ «دوستت دارم می‌ده» ‌اون‌یکی معنی «خفه‌ شو» و بهمان نگاه هم مال آدمیه که ترسیده یا چمی‌دونم عصبانیه.

اما نگاه ِ این پسره ازونائیشه که تو دایرة‌المعارفت نداریش کلا. یعنی هرچی برگ می‌زنی و می‌گردی معادلشو پیدا نمی‌کنی. اینه که مثل من بیست بار فیلمو می‌زنی جلو و همین چند ثانیه رو بارها تماشا می‌کنی تا بلکه نگاهه عادی شه برات. اما باز هربار جا می‌خوری. مخصوصا نمی‌خوام بگم افسردگی می‌گیری یا دق میاری یا قلبت ریش‌ریش می‌شه ها. همون «جا خوردن» وصف ِ دقیق‌تریه به نظرم. جا می‌خوری واس‌خاطر این‌که در می‌مونی -کم‌میاری- تو آنالیز کردن ِ نگاهه.

می‌دونین. خیلی مهارکردم خودمو که این چهارخط نوشته تو منجلاب احساسات و عواطف و آه و واویلا نیفته. اما بذارید اعتراف‌کنم که دونستن این مطلب که هشت ماه از روزی که این اتفاق افتاده گذشته و الان زخمای صورت این پسره خوب‌شده، پای اون‌یکی جوش‌خورده، خون سر شکسته‌ی دیگری بند اومده و اونی که از درد به خودش می‌پیچه درد نداره دیگه هم کمکی بهم نکرد. کمکی بهم نکرد تو عبورکردن و گذشتن و گیر نیفتادن لابه‌لای فریم‌های این ویدیو. کمکی بهم نکرد که خودمو جمع‌کنم و از سر استیصال و درموندگی پای مانیتور گریه‌زاری راه نندازم.

و می‌دونید به چی‌ فکر می‌کنم رفقا. به این‌که تازه اول راهیم و حالا حالاها مونده که هم‌چو فیلم‌ها و اسنادی دربیاند و هممون رو بهت‌زده بکنند. فراموش که نکردین؟ تموم  این روزایی که ما تو خیابون بودیم و لرزان از لای پر لباسمون فیلم نصفه‌نیمه‌ای از خشونت این جماعت در سطح شهر گرفتیم، این‌ها با دوربین‌های حرفه‌ای و فرسنگ‌ها جلوتر از ما مشغول ضبط و ثبت لحظات بودند. و خدایی که نیست، صبر بده بهمون برای روزی که این فیلم‌ها و تصاویر از آرشیوهاشون میاد بیرون. خدایی که نیست، صبر بده بهمون برای روزی که اسناد و مدارک و مجوزها و توافقات ِ این جماعت برای به‌راه انداختن چنین حجمی از خشونت ِ عریان، به دستمون میفته.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید