روح انگیز و مشیری دست به دست هم داده و در کوچه مرا له می کنند.
بیایید پشت پنجره و پرده ها را کنار بزنید!
- در یک مقاله-در انجمن زبان شناسان امریکا- آمده که انجیل تا سال 2009 به 2508 زبان ترجمه شده است. در همین سال عدد زبان های متفاوت جهان –که بشود مفهوم زبان را بر آن ها اطلاق کرد-6909 زبان تخمین شده است. 250 زبان مربوط خانوادۀ اندو-اروپایی می شود. مردم آسیا در مجموع به 2197 زبان سخن می زنند. به همین ترتیب اروپا مرکز 230 زبان است. 3.5میلیون نفر به 830 زبان زندۀ جهان صحبت می کنند.
- از این ارقام «فَک آزار» اگر بگذریم، در جهانی که ما زیست می کنیم، 92 زبان پرنفوذ و قدرت مند وجود دارد. زبان های زنده، قدرت مند و پر گوینده. این 92 زبان غالبا زبان یک یا چندین کشور و ملیت است. زبان هایی که بخش عمدۀ ارتباط کلامی انسان ها از به واسطۀ آن برقرار می گردد.
- چینایی در جهان بیش از یک میلیارد گوینده دارد. انگلیسی نیم میلیارد گویندۀ رسمی به اضافۀ این که تقریبا در نصف کشورهای جهان زبان بازار است. هندی 947، اسپانیایی 392 ، روسی 277، عربی 246، بنگالی 211، پرتگالی 190، مالایی و اندونیزیایی 159 و فرانسوی 129 میلیون گوینده دارد. به این ترتیب چینایی اولین و فرانسوی در این جدول دهمین زبان پرگویندۀ جهان است.
- در مورد زبان های غنی ادبی جهان تفاوت دیدگاه بسیار است. علت اصلی اش نیز خودشیفتگی، راسیسم و مسایلی از این دست است. برای مثال گویندگان هر زبانی تلاش کرده اند برای زبان خود تاریخ بسازند و آن را با منابع قدیمی و اساطیر مهم جهانی پیوند بزنند. به هر روی، بسیاری از قصه های مهم و زیبای جهان که حتا در غرب بالیده، ریشه های چینی دارد. فوینتس در مقاله اش در مورد «آئورا…» سلف یک قصۀ غربی را به جاپان و سپس با پرسه زدن در کتاب خانۀ ملی پاریس به چین می رساند. یونان با ایلیاد و اودیسۀ همر بر فراز ادبیات قدیم ایستاده است. ولی کلی گرایی محض است اگر ما ادبیات جهان را به چند حماسۀ معروف حتا شاهنامۀ فردوسی محدود کنیم. دامن قصه های زیبای جهان که گاهی دستمایۀ ساخت غول های ادبیات منثور و شعر جهان را تشکیل داده اند از دهکده های امریکای لاتین تا جویبارهای هند و جنگل های شرق امتداد یافته است. هر دهکده و هر زبان هزاران قصۀ نفیس در دلش نهان دارد که گاه کشف یکی از آن ها، صدسال تنهایی به دنبال داشته است.
- از دعوای بر سر ثروت ادبی-اساطیری هر زبان اگر بگذریم که ره به جایی نیز نمی برد، زبان های بسیاری است که در عصر حاضر در متن آن آثار ماندگاری در حوزۀ ادبیات و فرهنگ خلق شده است. ایرلند کشور کوچکی است. بخشی از آن انگلیسی زبان بوده اند. ولی سهم این کشور در نوبل ادبیات به «شش 6» می رسد. اولیس جیمس جویس زادۀ همین کشور است. کافی است شاهکارهای ادبیات انگلیسی را بخوانیم. شکسپیر به انگلیسی نوشت. مثل ویرجینیا وولف و ازرا پاوند و حالا سلمان رشدی. اما توجه داشته باشید که همین ادبیات انگلیسی جای اندک و حتا قابل اغماضی در ادبیات جهان دارد، وقتی پای غول های امریکای لاتین و اسپانیای زبان و شرق اروپا و روسی زبان به میان می آید.
- آدم وقتی وارد «راه شیری غول های ادبیات جهان» می شود، فارسی را به تمامی از یاد می برد. گویی زبان فارسی، یکی از 62 ماه (اقمار) مشتری است. حالانکه این منظومه هزاران بار بزرگتر از سیارۀ مشتری است و در آن اقمار مشتری حتا به حساب «سیاهی نوک قلم بر صفحۀ کاغذ» نیز نمی آید.
- قرآن به سیاحت در زمین تأکید می کند. آدمی وقتی در حصار تنگ خانه است، جهان را همان حصار تنگ تفسیر می کند و خودش را مرکز آن می داند. اما وقتی کنار پنجره می ایستد، آدمیانی شبیه خود و حتا شیک تر از خود و خانه های بیشتری را به چشم می آورد. وقتی کشورش را ترک می کند، جهانی دیگری کشف می کند. نمی خواهم بگویم فارسی را باید به مسیر زبان های مرده هدایت کرد. زبان فارسی برای ما که به آن سخن می کنیم، شکر است. تمام منظومۀ فکر ما با آن سامان می یابد و فرو ریختن ساختار فکر مان حتا مقدور نیست. ولی فارسی را مرکز جهان دانستن نیز خطاست. واقع این است که فارسی زبانی است مثل دهها زبانی دیگر که انسان های مانند ما با آن حرف می زنند.
- فارسی گرایی مفرط، مثل قوم گرایی منتج به فاشیسم می شود. از دلش نازیسم بر می خیزد و خوی هتلری تمام فکر آدمی را در می نوردد. منطقی تر آن است که به خودمان رخصت بدهیم زبان های مسیر طبیعی شان را بپیمایند. در این مسیر زبان هایی می بالند و زبان های نیز از دم می مانند. چسب زدن واژه ها به دامان خود یا پارسی را پاس داشتن، زوال زبانی را که در فقدان واژگان و ادبیات دست و پا می زند، به تأخیر نمی اندازد. بهتر است به جای آن، از تعامل میان زبان ها سود جوییم و برظرفیت زبانی بیفزاییم که در جهان مدرن، گوینده اش با آن به شدت احساس کمبود می کند.
*
مقالۀ است به نام How Many Languages Are There in the World? در انجمن زبان شناسان امریکا. باقی آمار را با جست و جویی در انترنت می توان به دست آورد.
با تاریخ بی آمار
آمار تلاق 33 در صد افزایش یافته و به مرز سه میلیون در سال رسیده است. میزان خشونت علیه زنان مسن، به 11هزار در سال می رسد. کارگران کودک 3 در صد زیاد شده و احتمال می رود با چنین سیر صعودی در پنج سال دیگر به 10 میلیون برسد. شمار حوادث ترافیکی در ایالات متحده 5 درصد کاهش یافته. دلیلش هم، جرم بودن نوشیدن مواد الکولی پیش از رانندگی است.
آنچه در بالا آمد، نمونه های آماری است از وضعیت های مختلف. در هر کشوری از ایران حساب کنید و همین طور به پیش بروید، نهادهای مطالعاتی وجود دارد که کارشان بررسی وضعیت های مختلف و به دست دادن آماری منسجم در پایان بررسی های شان است. برای مثال، اداره یی، میزان خشونت علیه دختران دوران مکتب-از 7تا 18 سال- را در یک سال بررسی می کند. چه قدر خشونت شده؟ چند گونۀ خشونت بوده؟ کدام گونه اش بیشتر اتفاق افتاده؟ البته می توان پرسید، چرا؟ اما مهمتر از چرایی این خشونت، آماری است که از انواع و اقسام و کل میزان خشونت در هر ولایت، هر شهر و سرانجام کل مملکت به دست می آوریم. اهمیت آمار، در تعیین پالیسی هر بخش، ضرورت اساسی و بنیادین است. در غیبت آمار فقر، نمی توان پالیسی انکشافی درستی ساخت که بشود بر مبنای آن، انتظار داشت که فی المثل در ده سال آینده، وضعیت همگانی در کشور از زیر خط فقر به روی آن، عبور خواهد کرد. درست در غیبت آمار است که توازن بودجه های انکشافی ولایتی در نظر گرفته نمی شود و برای ولایتی مانند ننگرهار میلیون ها دالر (آمارش را ندارم) و برای دایکندی تنها سه هزار دالر، بودجه اختصاص داده می شود. برآیند چنین پالیسی یی، فقر مفرط مردم دایکندی و انکشاف نامتعادل ننگرهار است. در سطح داخلی این چیزی طبیعی است. اما در سطح کشوری، نتیجه، عقب ماندگی و واماندگی توسعه یی کشور را در پی دارد.
***
در مجلس نمایندگان ایران، امسال یکی از بزرگترین و البته پنهان ترین نگرانی ها، پایین آمدن سن روابط جنسی و افزایش حیرت انگیز روابط جنسیِ خارج از حوزۀ مشروع آن، بود. نهادی، در این مورد تحقیق کرده بود و داده های آن، برای ایران، خبر از وقوع فاجعۀ وحشتناک می داد. این که با چنین وضعیتی، چه گونه برخورد شد یا می شود، نکتۀ دیگری است. منظور من این است که پالیسی سازی، انکشاف و توسعه، قانون سازی و سیاست معطوف به رشد و مبارزه با بحران و در کلیت آن، مدیریت یک جامعه، در غیبت آمار و اطلاعات روشنی بخش، ناممکن است.
***
در افغانستان ادارۀ آمار، سیزده سال تمام در خواب مطلق به سر می برد. تا کنون هیچ کار اصولی و معیاری و در عین زمان مهم، از این اداره سر نزده است. بزرگترین پروژۀ آن، سرشماری همگانی و تعیین نفوس کشور بود که با رسوایی بسیاری پایان یافت. به جای شمارش نفوس کشور، دور میزی نشستند و دست به ساخت فرمولی زدند که نشان می داد، بامیان 300هزار نفوس دارد. نمونه های ابتدایی خود این ولایت نشان می داد که تنها ورس (یکی از شهرستان های این ولایت) افزون بر 300 هزار نفوس دارد. چنین تناقضی از همان ابتدا لاینحل بود و ادارۀ آمار در حالی که بودجۀ آن پروژه را نیز گرفته بود، تن به خاموشی داد.
اکنون کشوری که مدعی است، به کشوری مانند هند یا چین فرهنگ صادر کرده و از مراکز نخستین تمدن های بشری دستکم در حوزۀ جنوب آسیاست، ناتوان از گفتن عدد تقریبی نفوسش است.
تن ندادن به تحقیق و بررسی میدانی، صرفا محدود به ادارۀ آمار نمی شود. تمامی نهادها از تنها چیزی که می هراسند، تحقیق میدانی اصولی و معیاری است. وزارت زنان به جای انجام یک تحقیق چند بعدی و گسترده در حوزۀ وضعیت زنان، میزان خشونت علیه زنان، میزان خشونت علیه دختران، عوامل خشونت، میزان آن در هر ولایت و انواع خشونت، رشد زنان، میزان حضور زنان در فعالیت های اجتماعی/اقتصادی/سیاسی/نظامی، موانع حضور شان، علل حضور شان، و تمایل زنان به گونه های مختلف فعالیت اجتماعی و ارائۀ یک گزارش عمومی همه ساله در تمامی این بخش ها، به گرفتن چند مهمانی و چند سخن پرانی، اکتفا می کند. به همین دلیل است که به رغم سر و صداهای فراوان، تاکنون هیچ گزارش کامل و موثقی از پدیدۀ خشونت علیه زنان، وجود ندارد. در دیگر عرصه ها نیز وضع به مراتب بد تر است.
وزارت معارف، وزارت کار و امور اجتماعی، تحصیلات، انکشاف دهات و تمامی نهادهای دولتی، در خلا لگد می پرانند.
***
اشرف غنی، مدعی تحول است. تغییری معطوف به توسعه در کشور. با این حال، به نظر نمی رسد ایشان در غیبت آمار (در تمامی زمینه ها) بتواند کار سودمندی انجام بدهد. وی به درستی نمی داند که وضعیت صحت در بدخشان و کوهپایه های آن، چه گونه است. اگر می داند، چیزهای کلی و ژورنالیستیکی است، نه چیزی فراتر از آن. شرط انصاف این است که وی و دکتر عبدلله از ادارۀ آمار، اصلاحات و تغییر را شروع کنند. چیزی که با عطف توجه غنی به ادارۀ امور و تلاش عبدالله به فربه کردن تشکیلات ریاست اجرایی، به نظر می رسد، از دیده ها پنهان مانده است.
با خیام

اشاره: این یادداشت را در وبلاگ دیگرم (نگاه سوم ) نوشته بودم.
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی «به گمان» فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه این
البته که افتادن این پرده، ترسناک بود و حداقل خیام می دانست که انسان در چه وضعیت دشواری قرار می گیرد. آن چه که در این میان اندکی غلط انگیز است، ارجاع آن اتفاق و آن بانگ، به آینده است. در حالی که چنین نیست. رسیدن به این آگاهی که «ما در جهان گمان» زندگی می کنیم، زمان نمی خواهد. نه در گرو گذشته است، نه در گرو آینده و نه در گرو حال. بیرون از زمان، در منظومۀ فکر آدمی، ظهور می کند و «هستی حقیقی» ما را به باد می دهد. از نظر خیام، وضعیت جهان اندیشۀ ما، مبتنی بر «گمانِ محض» است و تفکر ورزیدن برای راه یافتن به موقعیتی که بتوان آینده و گذشتۀ خود را روشن کرد، ناممکن است. از نظر خیام آخرین جایی که آدمی در حرکت فکری-الاهیاتی خود می تواند برسد، همان وضعیت سقوط به گمان محض است. این که ببیند، هر قومی، دست در ریسمان خیال خود انداخته و هوای رسیدن به حق را دارد. این تعبیر از سقراط هم است. او گفت، من می دانم که نمی دانم؛ و شنیدن این سخن از حکیمی چون سقراط، شوخی بردار نیست:
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان! تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هوشیار و چه مست
افتادن از بام خیال و سقوط در وضعیتی که آدمی «بداند که نمی داند» و در یابد که «دست بردن به حقیقت» «خیال محض» است، وحشت ناک است. معجون غلبه بر آن ترس خیامی، غنیمت شمردن «همین دم» است. از نظر خیام، آدمی در مسیر خدا-جهان-قیامت شناسی، تا همین نقطه، مأموریت دارد. پس از سیر در انفس، باید بی درنگ به زندگی مادی و قابل لمس یا روزمره اش باز گردد. خیام وظیفۀ «تعیین نقشۀ راه برای زمان پس از مرگ» را از دوش آدمی بر می دارد. می گوید، این کار تو نیست، در دست تو هم نیست. تو خاک می شوی و از خاکت کسی دست آخر، کوزه خواهد ساخت:
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که در گردن او می بینی
دستی است که در گردن یاری بوده است.
همان بهتر که به «حالا» بچسبی و خوش و خوب زندگی کنی. چنین زندگی را خیام به «مستی» تعبیر کرده و تلاش برای هوشیاری را «در عالم بی خبری» عبث دانسته است.
مهتاب به نور، دامن شب بشکافت
می نوش، دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
برای خیام دردناک ترین قسمت، این است که ما در عین آن که رونده ایم، بخشی از هستی خود را بر جای می نهیم. و رستنی ها بر آن می روید و مهتاب بر گور ما (نشان از حضور ما در هستی) تا قرن ها می تابد. ماندن بخشی از هستی ما هرچند برای خیام، دردناک و متناقض نماست، اما همین چیزی است که هست و جایی برای دلتنگی ندارد. خیام دریافته بود که «این خود آدمی است که برای خودش دلتنگ می شود» و قرار نیست، جهان در رفتن ما سیاه بپوشد و درست همین آگاهی هرچند آزار دهنده بود که مرگ را برای وی، بسیار پذیرفتنی می کرد.
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبود هیچ خلل
زین پس چو نباشیم، همان خواهد بود.
«بیکه» رفت

هنوز داشتم به مرگ میاندیشیدم. به این پدیدۀ سوگناک هستی که دو سال پیش، در همین فصل، کاکایم را گرفت. روزهایی را بازخوانی میکردم که او زنده بود. که او لبخند میزد، قهر میکرد. یادم است آخرای تابستان آمده بود خانۀ ما. با مهربانی از همۀ مان احوال گرفت و نان چاشت را که خورد، دوباره رفت. در این چند روز، مانند هر سال، مرگ با تمام سنگینیاش بر دوش من آوار شده بود. به لحظاتی فکر میکردم که «علیجان» از سر درخت افتاد، در حالی که هیچکسی نبود و او در ناامیدی مطلق جانداد. با شعری از خیام خودم را دلداری میکردم که این رسم زندگی است. آدمی سرانجام روزی میمیرد. روزی به نابودی کشانده میشود و از این سراچۀ امید و وهم دلخوشی سقوط میکند.
اما گویی پاییز برای من به فصل بدشگونی بدل میشود. همین دو شب پیش، پدرم تلفن کرد. عجیب است که به جای خوشحالی، با ترس تحریریۀ روزنامه را ترک کردم، بیرون زیر بارانی که نم نم میبارید، ایستادم. پدر صدایش گرفته بود. گرفته تر از همیشه. گفت که از مالستان آمده. پدرکلانم مریض است و بعد با من منی، گفت که شاید «بیکه» امشب بمیرد. باورم نشد. چه طور میتوانست زنی به تنهایی بمیرد که اسحاق، کاکای پدرم، را در هیچ روزی از زندگی تنها نگذاشته بود. گفت که وضعش خراب بود، بعید میدانم که تاب بیاورد.
همین طور شد. آنشب را در بیم و امید سپری کردم. فردا که از آنسوی تلفن آنچه را که نباید میشنیدم، شنیدم. به پدرم تسلیت گفتم و از این که بر سر خاکش نیستیم، اظهار تأسف کردم. تلفن که قطع شد، دردی سنگین وجودم را فراگرفت. دردی از سر استیصال و یأس و از سر دریغ و حسرت. از سر ناکامی و قدر نشناسی. من در کابل به سوگ زنی نشسته بودم که زندگی را با تمام دردها و رنجهایش بر زمین گذاشته بود.
من هرگز سعی نکردم نامش را بدانم. برای من و برای همه بیکه بود. خانم کاکای پدرم. ما سالها پیش، قبل از آن که آبی روی دست بیکه بریزم، به ناور آمده بودیم. مادرم اما هر وقت یاد مالستان و فامیل پدری میشد، از بیکه با احترام بسیار یاد میکرد. قصههای مادرم از بیکه یک خانم مسن خانواده برای من به کسی که مدیونش بودم، بدل کرده بود. آخرین سفارشهای مادرم همواره این بود که «بیکه اگر نیست، خدایش است. هوش کن احترامش را داشته باشی.» و این هشدار، بر من سنگینی کرد. کدام احترام؟ کدام ادای دین؟ مادرم قصه میکرد که وقتی هنگام پس از زایمان مرا دیده، بیهوش شده است. ولی بیکه بوده که در آن هنگام از من مواظبت کرده و در آغوش گرفته است. میگفت این احتمال که من بمیرم، بسیار بود. اما بیکه همیشه همرای تو بود. حتا بارها سعی میکنند و این طرح بیکه بوده که نباید مادرم چشمش به گوش معیوب من بیفتد. من اما بزرگ میشوم، مادرم نیز با آن وضع کنار میآید. اما همواره مهربانی بیکه باقی میماند. مرا در آغوش میگیرد. از من مواظبت میکند و در روزهای سخت زندگی مادرم، او را دلداری میدهد و پنجرۀ امیدش را به زندگی همواره سعی می کند که باز بگذارد.
پانزده سال بعد، سه سال تمام او را از نزدیک دیدم. مهربان بود. مؤدب و با نزاکت و احترام برانگیز. در میان زنان روستایی، او کسی نبود که به سادگی خشم و غضبش را به رویش بیاورد. من کمتر شاهد عصبانیتش بودم. برخلاف دیگران و خوی پرکینۀ روستانشینی، از او هرگز بدی کسی را نشنیدم. کمتر حرف میزد و بیشتر کار میکرد و بیشتر با کربلای اسحاق (شوهرش) بود.
رابطۀ صمیمی او شوهرش در حالی که زنی بیفرزند بود و هرگز نتوانسته بود برای کربلای اسحاق فرزندی بیاورد، حیرت انگیز بود. صبر و بردباریاش نیز برای من چنان جهانی رازآلود باقی خواهد ماند. در جامعۀ که اگر زن دوبار پشت سر هم دختر به دنیا بیاورد، از ماتم و شیون و به این در و آن در زدن، گوش فلک را کر میکند؛ بیکه زنی که هیچ فرزندی نداشت، حتا یک بار چهرۀ غمناک و افسرده به خود نگرفت. حتا یک بار آه نکشید و حتا یک بار دستکم من ندیدم که به کودکان دیگران با نگاه حسرت بار ببیند. سرسختانه کار می کرد. چسبیده بود به زندگی. کاکای پدرم هم راضی به رضای همسرش بود. شاید راضی به رضای خداوند. آنها می دیدند که پدرکلان من هشت فرزند دارد و حالا عدد نواسههایش و نسلش سر از چهل در میآورد. اما هیچ وقت برافروخته نمیشدند. هیچ وقت نا امید نبودند. و این برای انسان روستایی و سنتی افغانستان، خصلتی حیرت انگیز و ستایش برانگیزی است.
بیکه تمام این دردها را داشت. او نیز دوست داشت هنگام مرگ وقتی نگاهی به عقب میاندازد و وقتی به زندگی میبیند، نشانه های از حضور خودش را ببیند. دوست داشت، دخترش/پسرش بر سر بالینش باشد. دوست داشت دختر و پسرش در ماتم او یک جا گریه کنند و بر سر قبرش خاک بریزند و بعد روزهای جمعه یا سال یک بار، بر سر قبر مادر نذری پخش کنند. همۀ این ها را با تمام وجود میخواست. این بدیهی بود. با این وجود، در برابر این نیاز و تمنا، به کار پناه برد. به گمانم، هرچه بار امید و ناامیدی اش سنگین تر می شد، او بیشتر بر تن علف زخمه میزد و بیشتر در کاهدان میماند و بیشتر ساطور را بر سر رشقه و شبدر بالا و پایین میکرد. کار، مرهم دردهای او بود و کاهدان، زمین و کوه، چاه سربازی که او میتوانست تمام اسرار بر زبان نیاورده اش را در آن فرو بریزد. تمام امیدهایش را در میان گندم و رشقه و قلغو*، خاک کرد.
او رفت. تنها. همه را اندوهگین کرد. برای من حداقل وجوه دیگری نیز بود که درد رفتنش را مضاعف کرد. چیزهایی که به اختصار گفتم. ولی هرگز نمیتوانم حجم دردی را تصور کنم که کربلای اسحاق در نبود تنها مایۀ امیدش به زندگی، تحمل میکند. کربلای اسحاق از این زندگی تنها بیکه را داشت. بیکه بود که نان میآورد، بیکه بود که بر سر زمین و هنگام کار چای می آورد و بیکه بود که تر و خشکش میکرد و لباسهایش را میشست. او هم کار میکرد. شاید دوست داشت هر دو چای صبح شان را هنگام قلبه کردن، هنگام شخم زدن و هنگام درو کردن بخورند. لذت می بردند. این از کار کردن برای بیکه و او از رسیدگی و خانهداری برای کربلایی اسحاق. دشوار است تصور کردنش که یگانه مایۀ امیدت به زندگی پیش چشمت زیر خاک برود و تو ناچار به خاک انداختن بر پیکر بیجانش باشی. میدانم چه دردی میکشد. امیدوارانه زیستن در زمستان بیکسیِ مطلق، دشوار است. یگانه آرزویم این روزها این است که کربلای اسحاق بر گور شدن زندگیاش را تاب بیاورد و نبودنش را در زندگی تنهای خودش، بیهیچ کسی، تحمل کند. هرچند که دشوار است و بعید میدانم.
—–
پاییز فصل تولد من است. من اما کم از این فصل می ترسم. خزان و فصل برگ ریزان عزیزی را هر دم از جمع مان میبرد. خزان دو سال پیش علی جان. امسال بیکه. و من دیگر هرگز برای آمدن خزان دل خوش نخواهم بود. شاید تنها امیدم از خزان و روزها و شب های سردش این باشد که این قدر بدبیاری نکند.
• قلغو؛ نوعی گیاهی کوهی. بیکه، در لهجۀ هزارگی، غزنی، مالستان، به زن کاکا، ماما و امثال آن اطلاق می شود.
خاطرات ظلمت، روایتی از نسل سوخته
روزنامۀ جامعۀ باز، ویژه نامه ای به نشر رسانده است، در مورد نسل کشی سال 1377 طالبان در مزارشریف، مرکز ولایت بلخ. این ویژه نامه به دلیل این که نخستین کار یک رسانه ای افغانستانی درمورد نسل کشی در این کشور است، اهمیت بسزایی دارد. وقت داشتید بخوانید. برای خواندن روی ویژه نامه کلیک کنید
من نیز مقدمۀ در این مورد نوشته ام:
افغانستان سر زمین وقوع فجایع وحشتناکی بوده است. در این سر زمین بیش از هرچیزی انسان به مسلخ کشانده شده و نابود شده است. تاریخ قدیم و جدید این کشور همزاد و همراه است و با کشتارهای ویرانگر و غیر قابل اغماض. به موازات کشتار و قتل عام، فراموشی نیز ریشۀ عمیقی در این کشور دارد. همه، همیشه آنچه را بر ما رفته، فراموش می کنیم. سخن از یک اتفاق معمولی و روزمره نیست. طی سالیان دراز، عادت کرده ایم، همه چیز را فراموش کنیم. از اتفاق های بزرگ و بنیان برانداز تا حوادث جزئی و کوچک.
در زمانی که جنایتکار نیروی مسلط جامعه است و سخن گفتن از فاجعه و به یادآوردنش عین جرم، طبیعی ترین کار سکوت است. سکوتی مرگبار و ویران کننده. اما سکوت و ایستادن در برابر آگاهی از عمق فاجعه، هزاربار دشوار تر از به تیر بسته شدن و تکه تکه شدن است. به همین دلیل، انسان محکوم برای آنکه از یک سو با شرایط حاکم تمکین کند و از سوی دیگر هر بار با مرور امر انضمامی فاجعه، هزار بار نمیرد، فراموشی را ابزار زیستنش کرد. زیستن در جهان فراموشی، انسان محکوم را اندکی آرامش می داد. تن فرسوده و روان رنجور محکوم در وادی فراموشی، اندکی می آسود. به همین دلیل، در بادی امر، فراموشی، آگاهانه و چونان ابرازی برای دوام آوردن، در دستور کار انسان محکوم قرار گرفت. رفته رفته فراموشی رویدادهای وحشتناک و ویران کننده، تبدیل به عادت شد. عادتی که سالهاست انسان محکوم افغانی به آن خو کرده و دل کندن از آن به امر محال می ماند. فراموش کردن کشتار و کله منارها و اجساد انباشت شده روی هم، دشوار بود. اما در حال حاضر دل کندن و عبور از فراموشی درست به همان اندازه برای انسان افغانی سخت شده است. علت های فراوانی این دشواری را توجیه می کند. ترس از تکرار دوباره و حمل بر قوم گرایی ابتدایی ترین توجیه آن است.
تجربۀ انسان های محکوم در دیگر کشورها نشان داده است، بازخوانی واقعی فاجعه به جلوگیری از وقوع دوبارۀ آن کمک می کند. برای عبور از مرحله ای که در آن امکان وقوع دوبارۀ کشتار و جنایت متصور است، جز با یادآوری از فجایع گذشته، ممکن نیست. شرط اول گذار به اخلاقی سازی جامعه و سیاست و سازوکار قدرت، یادآوری است. اگر فراموشی ابزاری برای دوام آوردن در فضای خفقان و ترور بود، یادآوری به همان میزان برای عبور به فضای سالم و بازسازی حیات اخلاقی دوباره، راهگشاست. این تصور که بتوان با فراموشکاری، گذشته را قبر کرد و از آن گذشت، خطاست و همواره پیامدهای ناگواری داشته است.
یادآوری و بازخوانی فاجعه برای آن که مسیر اصلی اش را بپیماید، نیازمند سازوکارهای خاص خود است. در بازخوانی فاجعه الزام اصلی، ارزش به کرامت بدن و نفس انسان است. در بازخوانی تاریخی فاجعه، برای روایت گر، انسان مهم است. انسان هایی که زندگی شان ویران شد، بدن های شان تکه تکه شد و روان و روح شان را زنده زنده آتش زدند. در این نوع روایت، سخن از انسان فارغ از هویت های تباری و خونی اش است. سخن از نسلی یا جامعه ای که روزگاری نابوده شده است. مورد خشم قرار گرفته است و حداقلی ترین امکان های زیست انسانی، هر فرد جامعه را وادار می کند، به آن ها رحم کند و از آن ها دلجویی شود. فارغ از وجه اخلاقی بازخوانی فاجعه، کاربرد سیاسی آن است. جامعه نمی تواند تا ابد بسوزد و بستر خلق و وقوع فاجعه باشد. برای عبور از چنین امکانی، ضرورت بازخوانی آگاهانه و دقیق فاجعه حتمی است. چرا انسان ها کشته شدند؟ چرا فاجعه روی داد؟ چرا کسی برای جلوگیری از آن کاری نکرد؟ امکان های بروز دوبارۀ آن چه است؟ و هزاران اما و چرای دیگر به شمول این که «اکنون چه کاری می توان کرد تا دیگر فاجعه ای صورت نپذیرد؟»
روح بیمار جامعه جز با ادای احترام به قربانیان فاجعه، درمان شدنی نیست. ماباید یاد بگیریم از گذشته یاد کنیم. به قربانیان آن مدیون باشیم و برای قربانیان ادای احترام کنیم و در برابر شان زانو بزنیم. چه فرقی می کند اگر به جای عاملان فاجعه که شاید نباشند، دستکم برای عبور از آن، ما از قربانیان عذر بخواهیم و وضعیتی که بر آن تحمیل شده را چونان یادگاری فراموش ناشدنی، به یاد بسپاریم. آینده جز با برخورد عادلانه در برابر امر گذشته، خالی از حق و انسانیت و اخلاق خواهد بود.
خاطرات ظلمت، بازخوانی و روایت فاجعه ای است که شانزده سال پیش در مزارشریف روی داد. فاجعه ای که مصداق عینی نسل کشی بود و زخم های قربانیانش هنوز التیام نیافته است. فاجعه ای که هزاران انسان را سر به نیست کرد، کودکان را آوارۀ کوه و دشت ساخت، زنان را تا مرز زاهدان و بلوچستان کشاند. فاجعه ای که خارج از کشتار، سویه های وحشتناک دیگری نیز داشت. به یغما رفتن هزاران زندگی یکی از آن ها بود. مهاجرت سیل آسای انسان های فراری، روی دیگر آن بود. افتادن از کوه های مرزهای پاکستان و ایران و شکنجه های بی امان این فرار و زیستن در کشور بیگانه و درد بیکاری و فقر و مهاجرت، سوی دیگر این فاجعه بود. تن های فراوانی نابود شدند. روان های فراوانی از هم پاشیدند. انسان های بسیاری علی رغم زنده ماندن، ویران شدند، تباه شدند و تا امروز بار تباهی شان را به دوش می کشند. ادای احترام به نسلِ فاجعه، کمترین کاری است که برای آرام ساختن وجدان عمومی معذب مان می توانیم انجام دهیم. خاطرات ظلمت، نخستین کار جدید یک رسانه برای مکتوب سازی حجم و نوع جنایت است. تا نسل من و پس از ما، از خواندنش غفلت نورزند و فراموش نکنند که یکی از الزامات زیستن مسوولانه و کرامت مند، یادآوری از حجم فاجعه و دلجویی از قربانیان و التیام زخم های شان را همراه دارد.
خاطرات ظلمت، روایت شب های تارِ یک نسل است که در دو بخش تهیه شده است. یکی، برخورد علمی و جامعه شناختی با این فاجعه و ضرورت و اهمیت بازخوانی آن، چرایی ها و عوامل وقوع آن. دومی، روایت راویانی است که از آن فاجعه و رویدادهای پیشتر از آن، خاطرات شان را بازگفته اند. یادداشت های ملک شفیعی، حبیبه سوسن، مختاروفایی و شیخ طاهر شامل بخش دوم و از قضا خواندنی تر اند.
در حاشیه انتخابات
یادداشتی از من را در مورد شروع دوباره کارزار انتخابات در افغانستان در نگاه سوم بخوانید.
پناهجویان عدالت می خواهند
گزارشی از من در مورد اعتراض پناهجویان افغان در ترکیه، آنکارا
در روزنامۀ جامعۀ باز بخوانید.
آب باریک، گور دسته جمعی
آب باریک بدخشان زیر آوار شد. کرزی امروز رفته برای ابراز همدردی به این منطقه
شرح بیشترش را در این جا بخوانید.
خدایان هرگز نمی میرند!
این یادداشت پیشتربرای دوهفته نامه پرسش نوشته شده بود و در آن دوهفته نامه، نشر شده است.
زندگی واقعی او نیز مانند آفریدههایش، اکثرن در مرزی میان خیال و عینیت در نوسان بودند. البته برای خوانندۀ عادی آثار او که از «صدسال تنهایی» شروع میکند و تا میخواهد «خاطرات روسپیان سودا زدۀ من» را بخواند، دلش پیش ارسولاست و ملکیادس و آن سرگذشت عجیبش. تخیل شفاف و قدرتمند او مثالی بود و مایۀ تعجب بسیاری از شخصیتهای تأثیرگذار جهانی. کسی که ماکوندو را ساخت با تمام عشق و فریب و درد و خشونتی که تقدیر تاریخی هر انسانی است در این سرای رنج. باری او در داستان خاطره دلبرکان غمگین من یا همان خاطرات روسپیان سودا زدۀ من، نوشت که در شب جشن تولد نود سالگیاش خواست عشقی دیوانه وار را تجربه کند. از بس خواننده میان واقعیت و خیال و وجود و وهم در آثارش گم میشود، کم نبودند شاید کسانی که واقعا انتظار داشتند، نویسندۀ نام بردار کلمبیایی، جشن نود سالگیاش را هم درمیان شور و شادی هواخواهانش برگزار کند. اما گویا به رغم تمام بختیاریهایش در تمام سالهایی که زیسته بود، دستکم در این مورد، دیگر بخت یار او نبود. درست سه سال مانده به جشن نود سالگیاش، جهان با خبر سرد و سنگینی رو به رو شد.
گابریل خوزه گارسیا مارکز، نویسندۀ نام بردار آمریکای لاتین، بیست و هشتم حمل در سن هشتاد و هفت سالگی، درگذشت. صبح پنجشنبه، بیست هشت حمل امسال، این خبری بود که مردم آمریکای لاتین، اسپانیای زبانها، کلمبیاییها، مکزیکیها و حتا در این سر دنیا، خوانندگان جوان افغانستانیاش را شوکه کرد. به همین دلیل، در دو سه روز گذشته، با موجی از ابراز همدردی و دریغ و حسرت در میان زبانها و ملتهای مختلفی بودیم.
گابریل گارسیا مارکز، در ششم مارچ 1927، در دهکدۀ آرکاتاکا در شهر سانتا مارا، منطقۀ در کلمبیا، به دنیا آمد. در سال 1941، نخستین یادداشتهای روزنامهای اش را در یک روزنامۀ محلی منتشر کرد. سپس در سال 1947، در رشته حقوق در دانشگاه بوگوتا تحصیل کرد. سرگذشت یک غریق، ظاهرن نخستین تلاش او برای ورود به دنیای داستان بود که در همان روزنامۀ محلی به صورت پاورقی چاپ میشد. گابریل از همان ابتدا، مسیرش را مشخص کرد. او در سالهای روزنامهنگاریاش نیز، سعی کرد با خبرنگاری داستانی و تحقیقی، خودش را به ایدهای که داشت، نزدیک کند.
پسانتر با الاسپکتادور، روزنامه ای آزادی طلب، همکاریاش را شروع کرد. همکاری در این روزنامه، برای او فرصت کممانندی را به دست داد که بتواند در کشورهای گونگونی سفر کند. به رم رفت، سر زمین دانته با کمدی اللهیاش و از آنجا به سرزمین رمان قرن هجده و نوزدهم میلادی، پاریس، سفر کرد. نخستین جرقه بر اندام مارکز را کافکا انداخته بود. با مسخ. نویسندهای که هر چقدر از زمان خلق آثارش دور میشویم، به بلندیاش بیشتر آگاهی مییابیم. و تنها از دور نظاره کردن به او، برای ما امکان مشاهده اش در سطح وسیعتری را بدست میدهد. از همین رو، سفر به سرزمین کافکا، شاید برای مارکز آتش نوشتن را روشن کرده باشد.
در میان سالهایی 1955 تا 1961، به کشورهای بلوک شرق اروپا، سفر کرد. آنطور که میدانیم او متمایل به چپ بود. از میان نسلی بر خواسته بود که سالها و قرنها سنگینی استعمار و هجوم ماجراجویان و یابندگان طلا را بر دوش میکشیدند. پس چپی بودن او چندان هم مایۀ تعجب نیست و دشمنیاش با سنت استبداد و حاکمیت توتالیتر. شاید سفرش در کشورهایی شرقی اروپا هم ریشه در همین نگاهش داشته باشد. هر چه بود، سفرهای او به کشورهای مختلف، بر تجربهها و درکش از روابط پیچیده زیست اجتماعی که نخستین گام برای آفرینش در حوزۀ ادبیات است، کمک شایانی کرد.
بیل کلنتون، رییسجمهور پیشین ایالات متحدۀ آمریکا در پیامی به مناسبت درگذشت مارکز گفته بود: «ازبیشاز 40 سالپیشکه «صدسالتنهایی» راخواندم،همچنانمسحورتخیلبیهمتا،شفافیتذهنوصداقتاحساسیاوهستم. اورنجوشادیمشترکماانسانهارا،همدرفضایواقعیوهمجادویی،مسخرکردهاست. مفتخرمکهبیشاز 20 سالبااوسابقه دوستیداشتموقلببزرگوذهندرخشانشرامیشناختم».البته این تنها کلنتون نبود که مسحور کنندگی و شگفتانگیز بودن «صدسال تنهایی» را اعتراف کند. از ماریو بارگاس یوسای پیرویی که خودش نیز بردن نوبل ادبیات را در کارنامهاش دارد، تا نویسنده صاحب نام برزیلی، پایولو کوئیلو، همگی مارکز را با صدسال تنهایی اش تحسین میکنند.
گابریل مارکز، نوشتن رمان صدسال تنهایی را در سال 1965 شروع کرد. دو سال زمان برد تا «سرهنگ خوزه آرکادیو را در برابر جوخه اعدام قرار بدهد». در سال 1967 این رمان در پایتخت آرجانتین، بوینس آیرس، منتشر شد. پس از انتشار، صدسال تنهایی، توجهی بسیاری از منتقدان را به خود جلب کرد. او با این رمانش، گام مهم یا آخری را در معرفی ریالیسم جادویی برداشت. صدسال تنهایی، هر چند که دوسال از پربار ترین و بهترین روزهای زندگی مارکز را درگیر خود کرد، اما در مقایسه با نام و اعتباری که برای او حاصل کرد، واقعن اندک بود. این رمان به زودی در میان خوانندگان، شهرت عام یافت. گفته میشود به بیست و پنج زبان دنیا ترجمه شد و بیش از سی میلیون نسخه از آن در بازارهای جهان به فروش رفت.
صدسال تنهایی، مرزها را شکافت و با عبور از آمریکایی لاتین تا شرق آسیا رسید. برای خوانندگان فارسی زبان رمان نیز، صدسال تنهایی از شاهکار هایی است که باید خواند و در وهم و واقعیت آن، غرق شد. این رمان علاوه بر شهرت و اعتباری که به نویسنده اش بخشید، در سال 1972 با آن برندۀ جایزۀ «Romulo Gallegos» شد و ده سال پس از آن، در سال 1982، مارکز جایزۀ نوبل ادبیات را به دلیل خلق آن، به خانه برد.
علاوه بر کافکا که او را به ادبیات و داستان کشاند، بالزاک، جمس جویس، دکینز، ویرجینیا وولف و البته تولستوی و داستایوفسکی، بر او اثر گذاشته اند. با این حال، او به زودی توانست به سبک و سیاق خاص خودش دست یابد و ریالیسم جادویی را برای نوشتن برگزیند. روشی که بسیاری از نویسندگان به خصوص آمریکای لاتین، آن را پذیرفتند. هرچند که برخی منتقدان باور دارند که نباید تمام آثار مارکز در سبک ریالیسم جادویی بازشناخت، اما تردیدی نمیتوان داشت که این سبک، اصلیترین روش او برای آفرینش داستان بوده است.
گارسیا مارکز، برای نوشتن «پاییز پدرسالار» به اسپانیا رفت تا از نزدیک روی دکتاتوری فرانکو و استبدادش، تحقیق کند. نوشتن آن را از 1968 شروع کرد سه سال زمان برد تا روانه بازار کتاب شود. عشق سالهای وبا، از دیگر رمانهای معروف مارکز است که برخی منتقدان آن را در کنار صدسال تنهایی قرار میدهند. خاطرات روسپیان سوا زدۀ من، دیگر کسی به سرهنگ نامه نمینویسد، ساعت شوم، گزارش یک مرگ، زایران غریب، از مهمترین آثار مارکز اند.
علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، گفته میشود مارکز در کنار نورمن میلر و تام وولف، از تأثیرگذارترین نویسندگان بر ادبیات غیر داستانی نیز میباشد. او سبک و سیاق جدیدی در روزنامهنگاری پایه ریزی کرد که به روزنامهنگاری نوین، شهرت یافته است. سابقه بلند روزنامه نگاری او در آمریکایی لاتین به او این امکان را میداد که حوادث غیر داستانیِ رواییِ مانند «داستان ملوانی رسته از امواج» و «گزارش یک مرگ» را بنویسد.
هر چند مارکز مجبور شد سی سال تمام به دلیل تحت تعقیب قرارگرفتنش، دور از کلمبیا و در مکزیک زندگی کند؛ اما او از خوشبخت ترین نویسندگان قرن بیستم بود که خودش احترام و عظمتش را دید. مردم او را از سر دوستی، گابو صدا میزدند. در سال 1999 مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد. در اوج شهرت و محبوبیتش در سال 2000، کلمبیاییها با ارسال درخواستهایی، از او خواستند که ریاستجمهوری کلمبیا را بپذیرد. چیزی که در تاریخ سیاست و قدرت، کم مانند است. اما او به تمام درخواستهای مردم کلمبیا پاسخ منفی داد و همچنان یک رمان نویس باقی ماند.
«Vivir Para» اولین جلد از سهگانۀ شرح حالش، در سال 2002 چاپ شد و عنوان پرفروش ترین کتاب را درمیان کشورهای اسپانیایی زبان کسب کرد. پس از آن که در سال میان سالهای 1999 و 2000، به داشتن سرطان، پی برده بود؛ کوشید آن را بنویسد. «زنده ام تا روایت کنم» نسخۀ انگلیسی این اثر بود که در سال 2003 وارد بازار کتاب شد. پس از آن آخرین کتابش در سال 2004 چاپ شد. سالی که دیگر مارکز از دید عموم غایب بود و بازار شایعه گرم. در طی دستکم چهارده سال گذشته، چند بار او را کشتند. گاهی خبر مرگش در روزنامه ای نشر میشد و زمانی در تویتر، از پیوستن او به ابدیت خبر داده میشد. اما او پس از آخرین باری که دست به قلم برد، ده سال دیگر نیز در این جهان اسرار آمیز زیست. با رنج بردن از سرطان و کهولت سن و آلزایمر. برای کسی که عشقش نوشتن باشد، دشوار است که ده سال ننویسد. او سرانجام در سال 2014، درست در هشتاد و هفتمین بهار زندگیاش، مرد و این امید که جشن تولد نودسالگیاش را آیا در کنار «رزا کابارکاس»، آن مشتری دار خوش برخورد با لبخند موذیانه اش، جشن میگیرد یانه؟ را منتفی ساخت. مرگ او، مرگ نسلی از نویسندگان آمریکایی لاتین است که در دگرگونی ادبیات جهان سهم بارزی داشتند. خدای ماکوندو، عشق سالهای وبا و خدای ریالیسم جادویی مرد. اما به راستی، خدایان هم میمیرند؟



