Feeds:
نوشته
دیدگاه

در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته مي خورد و مي تراشد دیشب که عکس های زخمی های تهران در اثر حمله هوایی را می دیدم-همان عکس هایی که یک طرف بابت پنهان کردن قساوتش و یک طرف بابت پنهان کردن ضعفش خیلی جایی منتشر نمی کنند- یاد زخم های خودم افتادم. وقتی کسی که دوست داشتی، چیزی از کسی یا آشنای قدیمی دوست داشتنی برایت تعریف کنند و تو بی رحمانه در حق خودت لبخند می زنی و جویای ادامه ماجرا می شوی. این زخم ها قدیمی اند. فراموش شده اند. اما دوباره که در زندگی زخمی تازه می بینی ، سر باز می کنند و روح تو را می خورند که چرا اینجا نگفتی نمی خواهم نمی توانم خاطرات تو با کسی دیگر را گوش کنم. چقدر این زخم تازه است. برای تو که فکر می کنی از قسمتی از قلب و روحت گذشتی و نه برای آن طرف نهایتا مدعی میشود که می خواستی بگویی اعتراضی داری یا گوش نکنی. خاطرات مرا برای کس تعریف نکن. بگذار یک جا این چرخه زخم زدن تمام شود. کاش یک جا در دنیا هیچ به کسی زخم نزند. زخم ها خیلی بزرگ تر و کاری تر از انند که به این زودی ها خوب شوند.

فردوسی

بزرگی سراسر به گفتار نیست / دو صد گفته چون نیم کردار نیست

*

می خوام که چشمه باشم

از دل کوه جدا شم

برم تا پیش دریا

قاطی آبیا شم

پ.ن: همیشه با دیدن فیلم، حال آدم بهتر می‌شه. هرچند فیلم‌ها شاید حتی تورو عمیق‌تر کنند و به احوال خویشتن آگاه‌تر. مخصوصا اگه سونات پاییزی برگمان باشه… اونقدر اگزیستانسیالیست… اونقدر حدیث نفس. غم وجودی، شادی دغدغه‌مندی به تو می‌ده که از پوچی ساحت فرسایشی مادی اطرافت تا حدی جدا بشی.

*

از اون روز تصمیم گرفتم دیگه ننویسم‌شون. فکر می‌کردم ننوشتن‌شون دلیل بر نبودن‌شون می‌شه. ولی اشتباه می‌کردم. به‌هم‌ریختگی رو میشه نادیده گرفت، ولی نمیشه پنهان کرد . . ..

حلمت بکِ أمس

حلمت بکِ أمس.. وکأنکِ قطعه سکر

دیروز تو را به خواب دیدم.. و انگار تکه نباتی بودی..
تذوبین.. تنصهرین.. فی فمی.. فی أضلعی.. وهل یوجد أحلى من السکر؟

ذوب می‌شدی.. حل می‌شدی.. در دهانم.. درون دنده‌هایم.. مگر شیرین‌تر از نبات هم یافت می‌شود؟
حلمت بک أمس وکأنک غصن أخضر

.. دیروز خوابت را دیدم و انگار شاخه‌ای سبز بودی
تتمایلین.. ترقصین.. وتنحنین.. على تضاریسی.. وهل یسعدنی أکثر من کونک غصن أخضر؟

خرامان.. رقصان.. روی ناهمواری‌هایم.. خم می‌شدی.. مگر چیزی بیش از اینکه شاخه‌ای سبز باشی، خوشحالم می‌کند؟
حلمت بکِ أمس.. وکأنک قطعه مرمر

دیروز تو را در خواب دیدم.. و انگار قطعه‌ای مرمرین بودی….
تتکسرین.. وتتجمعین.. ثم إلى حطام بین ثنایای تتحولین

خرد می‌شدی و.. جمع می‌شدی.. بعد هم در اعماقم به آوار بدل می‌شدی..
وهل یحلم الإنسان بأکثر.. من أن یملک.. یمسک.. قطعه من مرمر؟

مگر آدم آرزویی فراتر از تصاحب و.. در دست گرفتن تکه‌ای از مرمر را در سر می پروراند؟
حلمت بکِ أمس.. وکأنک مسک وعنبر

دیروز تو را در خواب دیدم و.. انگار که عود و عنبر بودی…
تفوحین و تعبقین.. و فی أنفاسی تسکنین

عطر تو می‌تراوید و جان‌فزا می‌شد.. و درون نفس‌هایم ساکن می‌شدی..
وهل یزیدنی نشوه أکثر.. من أن أستنشق مسکا وعنبر؟

مگر جز بوییدن عود و عنبر هم.. چیزی بر وجد و سرمستی‌ام می‌افزاید؟

نزار قبانی

*

وقتی که بخوان بترسی و فرار کنی و تسلیم شی، تنها راه همینه که شجاع باشی و به روی خودت نیاری و همون جا که هستی، وایستی. حتی اگه الکی باشه. شجاعت تنها چیزیه که اداش هم کار می کنه.

*

گاهی فکر می کنم کلمه ها چقدر خوبن. برای حرف زدن. پیدا کردن. نزدیک شدن. فهمیدن. خطابه گفتن . رجز خوندن. وانمود کردن. دورشدن. گم شدن. …

اگه با دنیای خودمون در نظر بگیری خیلی دورن، ولی اگه با کهکشان های دیگه مقایسه کنی می بینی چقدر به ما نزدیکن و خودمون خبر نداریم.

*

عجیب‌ و غریب‌ترین اتفاق این چند روز اخیر این بود که تو آمدی و بی‌مقدمه پرسیدی این عددها را باید چه کار کنم؟! بدون هیچ توضیحی یا غروری یا سرزنشی یا لحن خاصی که مرا بترساند یا غمگین یا حتی خوشحال کند. آن‌قدر بی‌مقدمه که من وقت نداشتم حتی به پیش‌داوری ناخودآگاهم فلش‌بک بزنم تا گاردی بگیرم یا تصمیمی بگیرم برای رو برگرداندن یا سرد بودن یا دلگیر بودن. مثل یک صاعقه… معصومیت ناب آن لحظه را در یک‌رنگی پرسیدن آن سوال ساده دریافت کردم. این که چقدر تو می‌توانی نزدیک باشی و از قضا من هم. اعداد و قوانین جدول سودوکو پیچیده‌ نیستند. اما سکوت و توجه‌ات به حرفهایی که درباره بازی می‌زدم، قلبم را فشرده می‌کرد…حتی اشتباه کردنت و آخ گفتنت… این که با دست بر پیشانی زدی… آنقدر بی‌شیله پیله و صاف و ساده. همه این‌ها ظاهرا خیلی پیش پاا‌فتاده به نظر می‌رسد. ولی برای من شبیه یک معجزه است. معجزه آشتی…. با تو بدون آن مرزهای همیشگی تحکم و غرور و مصلحت اندیشی…. با خودم بی‌ترس و فرار و حس دائم قربانی بودن…با آن قسمت‌های شکسته‌…. این معجزه محبت است. که فرصت ترسیدن نمی‌دهد. فرصت پشیمان شدن، یا خسته و دلگیر و مغرور شدن. حتی اگر خیلی دور ، حتی اگر خیلی دیر، ….

و حتی اگر از پی صاعقه‌ای بیاید، فکر می‌کنم در نهایت، من باران را دوست دارم.چون واژه باید خودِ باد، خودِ باران باشد. مثل تکرار بخش اول باد و باران…

مثلِ تو

درون دل سفر دارد…

باز کردن دیوان شمس شبیه سنتی شده برای من که در هر احوالی، عمق و ادراکی از جنس دیگری به لحظاتم می‌بخشد. لذت وصف ناشدنی از یگانگی با روح‌های و جان‌های آگاه در طول تاریخ و فراتر از مرزهای مکان.

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

احتمالا بهترین بیت این غزل همین بیت آغازین است. همان نشستن نزد یار موافق. که معیار اصلی موافق بودن آن «از دل خبر داشتن» است.

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

شکر در دکان داشتن از آن توصیف‌های مخصوص خود مولاناست. شکر‌فروش بودن کنایه از شیرین و دوست‌داشتنی بودن است‌.

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

قلب اینجا احتمالا سکه‌ای غیر واقعی باشد که تو به اشتباه طلا فرضش کنی. و مراقب باش که فریب ظواهر را نخوری.

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

این بیت را خیلی دوست دارم. خیلی هوشمندانه و زیرکانه است‌. و تصویرسازی بدیعی دارد و بیشتر شبیه یک پلان از فیلم‌های برگمان یا آلفرد هیچکاک هست!

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

مجموع این دو بیت باز هم تاکید می‌کند که آنچه می‌بینی، ظواهر و لایه‌ای بیرونی است. و عمق و مغز را باید دید. اینکه «نظر» را گوهرِ چشم می‌داند، خیلی زیباست. یاد عبارت «صاحب‌نظر» افتادم که به کسی اتلاق می‌شود که از بینش عمیقی برخوردار است. یعنی نه تنها می‌بیند، که نظر می‌کند . که با دیده‌ی جان می‌نگرد.

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

ناله بلبل در روزگار سختی و رنج است که اثر می‌گذارد. در سخت‌ترین سنگ‌ها و صخره‌ها راه خودش را پیدا می‌کند و مثل چشمه در دل آن جاری می‌شود. با وجودی که لطیف و روان است مثل آب. اما رونده و موثر و نفوذ کننده به عمقِ جانِ خاک.

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

این بیت از هوش و نکته‌سنجی بی‌حد و نظیر مولانا می‌آید که می‌گوید، اگر نخ در سوراخ سوزن نمی‌رود، به این خاطر است که سر بزرگی دارد. سر را اگر کوچک و خم کند به مقصد می‌رسد. کنایه از تواضع کردن. سر را به آستان نهادن … و این بسیار هوشمندانه و شیرین است که از اتفاقات بی‌اهمیت روزمره، تو چنین ادراک ظریف و لطیفی داشته باشی.

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

دیگر چه می‌توان گفت از «بیداری» که به «چراغِ دل» توصیف می‌شود. از این هم بهتر داریم؟! اینجا سکوت می‌کنیم تا لذت مستقیم ببریم از اینکه هم‌زبان مولانا هستیم که همدلی‌مان با او را نیز صد چندان شیرین می‌کند.

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

این دو بیت آخر را وصف حال خود می‌‌دانم. و غرض اصلی از نوشتن این غزل هم همین بود. تا به یادگار بماند. که یادم باشد که به هر کلک و دیگی که می‌جوشید، کاسه نبردم. فریب هیاهوی جوشیدن و قیل و قال‌ها را نخوردم . از بادها و طوفان‌ها گذشتم و مقیم چشمه حیات گشتم. آن آبِ روان و زلال بر بستر رودخانه‌ای که دوباره سیراب می‌شود. حریف همدمی را یافتی که «آبی بر جگر» دارد که خانه دل را بستان می‌کند. درخت در دلت می‌کارد که از پس آن سبز شوی. که ثمره‌ای می‌دهد نو به نو که این خود مانند سفری است که تو را به حرکت می‌دارد و از درون، هر لحظه به منزلی می‌رسی و منزل دیگری را ترک می‌گویی، ‌تا این جستجو و این رفتن و رسیدن و دوباره رفتن و …. معنا بگیرد. در گذر لحظه‌ها و تداوم هستی و اصالت آن.

در کنار او که «درون دل سفر دارد»🍃…