Feeds:
نوشته
دیدگاه

هنوز

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

همین

بعضی وقتها یک نفر توی جمع هست که زمان سختی را میگذراند… اعصاب ندارد… یا ناراحت است… یا بی قرار…
همه هم می دانند که فعلا نمیشود کاری برای بهتر کردن حالش کرد… این وقت ها معمولا همه مهربان میشوند… مراعاتش را میکنند…
یکی یک لیوان چای داغ میدهد دستش… آن یکی میگوید: نمیخواد کمک بدی، تو بشین ما جمش میکنیم… دیگری میپرسد: صدای آهنگ زیاد نیس؟ اگه اذیتی، کمش کنم…
خلاصه، طبق توافقی نانوشته همه دست به دست هم میدهند که طرف کمی آرام بگیرد… استراحت کند… هی توی لیوان و بشقاب و استکان و نگاه و لبخند، مهربانی میرسانند به جانش…
آدم ها گاهی باید برای خودشان همین کار را بکنند… وقتی که ناخوش یا بی قرار یا غمگینند، باید دست خودشان را بگیرند و بی سوال و توضیح فقط محبت کنند… مراعات کنند…
تا یک دوره سخت بگذرد…

پسرک کم سن و سال بود… 18-19 ساله

همراه با پسر جوان دیگری آمده بود برای پر کردن فرم درخواست همکاری با شرکت. از اتاق بغلی فقط صدایشان را می شنیدم.

فرم را که از منشی تحویل گرفت گفت: ببخشید من به تازگی تغییر جنسیت داده م، پرونده پزشکی مربوط به عمل هام هم هست میتونم ارائه بدم. ولی هنوز شناسنامه جدیدم صادر نشده و هنوز اسمم همون اسم دخترونه قبلیم هست. اشکالی نداره همون رو بنویسم؟

ناگهان دو حس متفاوت همه وجودم را پر کرد…

حس شادی از دیدن شجاعت پسرک… که می توانست خیلی راحت نام جدیدش را بنویسد و چنین سوالی هم نپرسد. چون فعلا کسی از او مدرک شناسایی نمیخواست… اما سرش را بالا گرفت و با صدای بلند پرسید… تابو را شکست…

و حس غم، از غریبی و مظلومیت افرادی اینچنین در بین ما… میان ماهایی که اغلب مان با نگاه باینری به دنیا هنوز توان پذیرش طیف کامل واقعیت را نداریم…

پی نوشت: این پست با همه محتوای وزینش تقدیم میشود به دوستی که پرسید: یعنی هیچ چرتی و پرتی نداری توی وبلاگت بنویسی؟!

گفت: میشه بیاین اتاق من؟

گفتم: بله.

در را که پشت سرم بستم سیل اشکش روانه شد… "من نمیخواستم… آمادگی ندارم… الان زمان مناسبی نیست…"

همه تنش میلرزید… بغلش کردم. تمام مدت لبخند زدم و تبریک گفتم و دخترک را دلداری دادم که بعضی چیزها بدون خواست ما اتفاق می افتد… گفتم که تو همیشه بچه دوست داشتی و پنج سال از ازدواجت میگذره…

دخترک توی این شهر تنهاست و کسی را ندارد.

یکی از همین روزها باید با یک استکان چای داغ بی خبر بروم اتاقش و برایش بگویم.

میخواهم بگویم: از این دلهره شیرین… از آن محبت جدید ته نگاه همسرت… از اینهمه توجه و محبت همه… از همه فراز و فرودهایش لذت ببر.

میخواهم چیزی را برایش گوشزد کنم که توی هیچ کلاسی یادمان ندادند…

میخواهم مرور کنم که ذهن خودم هم بیدار شود… که زندگی سفر است و مقصدی در کار نیست.

یک جوری تازگیا بابت قبول دعوت توی لینکدین از آدم تشکر میکنن
تو گویی ما پا شدیم رفتیم آرایشگاه، شینیون کردیم، چیتان پیتان پوشیدیم با کفش پاشنه 10 سانت جلو خونه شون از Limo پیاده شدیم الان با یه بطری شَمپِین واستادیم وسط پذیرایی خونه شون…

خیلی اتفاقی به سرم زد برویم پاییز نگاه کنیم (بله… یک مراسم مقدسی دارم هر سال به نام «پاییز نگاه کردن». راهی میشوم تا برسم به یک کلونی درختان رنگارنگ. مینشینم در سکوت نگاهشان میکنم و برمیگردم منزل)

طبق معمول در جمع دوستان وقتی من باشم کس دیگری حق رانندگی ندارد. پس خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم به رسم سوسول بازی هایی که خیلی از شما گرفتارش هستید بروم و کارت ماشین را بردارم که خارج از شهر همراهم باشد. بعد خیلی اتفاقی رفتم گشتم توی آت و آشغالها دنبال کارت ماشین که چشمم افتاد به برگ بیمه نامه ماشین. خیلی اتفاقی تاریخش را نگاه کردم و دیدم اگزکتلی 6 ماه پیش منقضی شده…

در کسری از ثانیه همه آن سکانس های رانندگی با سرعت بالا و جان به در بردن از صحنه های هیجان انگیز از پیش چشمم گذشت… نفس عمیقی کشیدم و پیام دادم به دوستم که: ماشینم بیمه نداره. با ماشین تو میریم. ولی من رانندگی میکنم!

خیلی اتفاقی بعد از تمام شدن مراسم تماشای پاییز تمصمیم گرفتیم عوض برگشتن عین آدم به منزل، راهی جایی دورتر شویم در دل بیابان (احتمالا برای دیدن شن و ریگ!). هیچکداممان هیچ تصور و مقیاسی از بُعد فاصله ای که باید طی میشد نداشتیم… من هم بعنوان راننده هییچ تصوری از میزان پیچ و خم جاده نداشتم. در ذهنم فقط تصویر کاملا مسطح بیابان بود و به مغزم خطور نکرد که جاده ی رسیدن از یک دهکده ی کوهستانی به کویر چقدر می تواند پر پیچ و خم باشد… خلاصه رسیدیم.

بعد از تماشای غروب خورشید و طلوع زیبای ماه در بیابان بند و بساط را جمع کردیم و راهی خانه شدیم. همه چیز خیلی خوب و هیجان انگیز داشت پیش میرفت (هیجان انگیز از این جهت که تجربه رانندگی در جاده مارپیچ در تاریکی شب برای کسی که حتی نمیداند باید چراغ را سوبالا بزند که پیچ بعدی را ببیند قاعدتا هیجان دارد) (ضمنا، برادرجان هرچی فحش تا الان در دلت به من دادی، خودتی!) خلاصه همه چیز خوب بود تا اینکه چراغ بنزین ماشین روشن شد… از اینجا به بعد سطح هیجان حتی برای من هم که کرم هیجان دارم کمی بالا بود… راه زیادی تا منزل مانده بود و میانه ی راه فقط یک روستا. چراغ های روستا را که دیدیم تو گویی خدا دنیا را بهمان داده باشد. کنار اولین سوپرمارکت ایستادیم و بعد از رعایت حجاب اسلامی با دوست جان رفتیم به سوپرمارکتی مملو از راننده بین راهی جهت یافتن مسیر پمپ بنزین. یکی گفت بنزین؟! همین روبرو. من هرچه چشم چرخاندم آنطرف جاده چیزی جز یک بیغوله کثبف ندیدم. گفتم: این؟ گفت: آره همینه در بزن میاد.

سرتان را درد نیاورم. رفتیم و در زدیم و پسرکی آن حوالی گفت بسته و رفته و برگشتیم سوپر مارکت و گفتیم: آقا بنزین نداریم چه کنیم؟ و نامبرده لبخند معناداری زد و گفت شب بمانید و ما کل هیجان روز از چشم و گوشمان ریخت بیرون و برگشتیم به ماشین و زدیم به جاده برگشت با این امید که برسیم به پمپ بنزین بعدی…

رسیدیم…

آدمیزاد شیر خون خورده و تصور نمیکند که روزی دیدن تابلوی پمپ بنزین از دیدار یار سفر کرده هم شیرین تر بشود!

همه اینها را گفتم که گفته باشم فقط. هیچگونه نتیجه اخلاقی و غیراخلاقی وجود ندارد. این متن وزین را تقدیم میکنم به برادرجان که چند وقت است گیر داده چرا وبلاگت را ول کردی و نمی نویسی؟

پی نوشت 1: او می آید.

پی نوشت 2: عنوان این پست مربوط میشود که یک داستان دیگر که بعدا میگویم برایتان.

آیا میدانستید که داریم به آخرین روز از اولین نیمه ی اولین ماه از دومین نیمه ی سال نزدیک میشیم؟!