95

اما در اجتماعی که پول حکومت دارد کلید نیکی کردن هم در پول داشتن است. بخشش، رحم، کمک به دیگران، نجات دادن گرسنه از گرسنگی و رهاندن بیمار از چنگ بیماری در گرو داشتن پول است و پول با بدی به دست می آید. با ربودن حاصل کار همان ها که باید بر آنان رحم آورد و یاریشان کرد، با غارت همانها که باید از گرسنگی نجاتشان داد، با بی خانمان کردن همانها که باید پناهشان داد. پس خوبی دروغ میشود، غیرممکن میشود. چون در جامعه سوداگر وسیله نیکی کردن، با بدی کردن بدست می آید.

برگرفته از مجموعه مقالات » گفتاری در آثار و اندیشه های برشت» در ابتدای نمایشنامه «زندگی گالیله» نوشته برتولت برشت ترجمه عبدالرحیم احمدی

94

بزرگترین بدبختی آدمی این است که در برابر ستم جرات طغیان را از دست بدهد. «لحظاتی که در زندان تیره ای میگذرانید و ناگهان میبینید که دیگر ستم شما را به طغیان وانمی دارد، لحظات بسیار بدی است.» جان کلام اینجاست که طغیان بر ضد بیدادگری دوام یابد. لحظه ای که انسان دیگر ستم را به آسانی تحمل کند، شوم ترین دوره حیاتش آغاز میشود.

برگرفته از مجموعه مقالات » گفتاری در آثار و اندیشه های برشت» در ابتدای نمایشنامه «زندگی گالیله» نوشته برتولت برشت ترجمه عبدالرحیم احمدی

دنیای مردانه

یک: وای مریم چاق شدی ها! از اونباری که دیدمت تپل تر شدی. مریم یه خورده چاق نشدی؟

دو: پریودهای نامنظم ره آورد چاقی برای من بود، چربی های اضافه سلامتی را از کم کم میخواهد از من بگیرد.

سه: لباسهایم کم کم برایم تنگ شدند و از سایز 36 در طی چند سال به 40 رسیدم. هربار که به لباسهای سابقم نگاه میکنم حسرت آن روزها را میخورم که همه لباسها بر روی اندامم خوش میرقصید …

چهار: برای اولین بار سراغ دکتر تغذیه رفتم برای کاهش وزن. مطب شلوغی است، همه مراجعه کننده ها بدون استثنا زن هستند، یک لحظه به خودم می آیم. میبینم انگار هیکل خوب و متناسب تنها دغدغه ما زنان است، بس که همه جا در چشم و چالمان میکنند هیکلهای لاغر و بدون عیب و نقص را. از این دنیای مردانه خودخواه بیزارم و در ناخودآگاهم به قواعدش تن میدهم. درد این است…

هفدهم خرداد ماه نود و چهار

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

یک: وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم، به همه چیز فکر میکردیم الا از دست دادن کارو خم شدن کمرمان زیر بار مشکلات اقتصادی. آن زمان تنها فکر میکردیم که آیا روزی میرسد که ما یک زوج قانونی شویم؟… با هم ازدواج کردیم، سعی کردیم از بریز و بپاشهای معمول اجتناب کنیم و همه چیز را دلی و ساده برگزار کردیم. بعد از عقد، باور نمیکردم همه مخالفتها تمام شده و ما به عنوان زن و شوهر پذیرفته شدیم… یک ماه نگذشته بود که کار پروژه ای مهرداد تمام شد و پیشنهاد کاری از عسلویه داشت، آن هم چه پیشنهاد خوبی… روزی که زنگ زد و خبر رفتنش به عسلویه را داد، بغض کردم، اما گله نکردم… او رفت و دوران سیاه بی قراری های ما شروع شد. یک ماه ِ تمام، مرد قوی من، در آن برهوت به دنبال یک نامه بود که ثابت کند نیروی بومی متخصص در آنجا نیست و او میتواند آن شغل را بدست بیاورد، یک ماه تمام امروز را به امید فردا و نامه منطقه ویژه گذراندیم… و با این امید که یک هفته بعد نامه را به مهرداد میدهند، او برگشت… بعد از یک هفته زنگ زدند و گفتند:» نامه نمیدهند.» … کسانی که کار را به مهرداد پیشنهاد داده بودند، دیگر جواب تلفنهایمان را نمیدادند و اگر جواب میدادند، همه چیز را به آینده موکول میکردند.

دو: چند ماه به این منوال گذشت، ما با وصول طلبکاری های او از کارفرمای سابقش و درآمد من روزگار میگذراندیم و آدمها را میشناختیم… به هر کسی مراجعه میکردیم برای کار، جواب منفی میشنیدیم، دوستان و رفقایمان نه تنها مرهم نبودند که زخم میزدند، مستاصل بودیم و بی پناه. به معنای واقعی کلمه جز همدیگر هیچ کس را نداشتیم…

سه: مهرداد دوباره کار پیدا کرده و حالا اوضاع کاری من نابه سامان است، نه به کار من هیچ اطمینانی هست نه به کار او… این ناامنی همه امنیتم را از من گرفته. ترس از دست دادن کار و تجربه دوباره آن چند ماه، تمام آرامش و قرارم را از من گرفته. من میدانم در پس حرفهای او چه ترسی هست و او هم خوب میداند دلیل از کوره در رفتنهای گاه و بیگاه من چیست…

چهار: خیلی سخت میتوانم روی یک کتاب متمرکز شوم و خوابم اساسا شده یک فیلم داستانی چند صد قسمتی… آنقدر خواب و بیداری ام به هم شبیه شده، که گاهی فکر میکنم فلان کار را در بیداری انجام دادم یا در خواب … از آینده بدون ِ کار میترسم و در ته همه این جملات خواستم ترسم را پنهان کنم اما نشد …

سختی کار

سر صبح می‌روم سر ساختمانی که ناظرش هستم و می‌بینم با همه تاکیدهای روز قبل من، باز هم خاموت‌ها را کم گذاشته‌اند، می‌ایستم تا قالب‌ها را باز کنند و خاموت‌ها را بگذارند. یکی از آرماتوربند‌ها، پسرک جلفی است، دیروز در غیاب استادشان او همه کاره بود، هر چی می‌گفتم، لبخند مضحکی تحویلم می‌داد. امروز وقتی بالای کنار ستونی ایستاده بودم و منتظر بودم تا کارشان تمام شود، چند متر دور‌تر از من شروع کرد حرفهای عادی، با لحن رکیک زدن… تو فرض کن فعل کردن را با حالت تحریک آمیز یک مرد چند بار با صدای بلند صرف کند و قهقهه‌های مستانه زند… داغ کردم، عادت کرده‌ام به روی خودم نیاورم. کار تمام می‌شود، بلافاصله سوار ماشین می‌شوم و می‌روم سراغ کارهای دیگر.
کل روز دمغ هستم، همه روزم را مرور می‌کنم، به صبح که می‌رسم، می‌فهمم این همه خشم پنهان شده و خستگی از کجا می‌آید. بار‌ها با چنین رفتارهایی روبرو شدم و هر بار ندانستم چه کنم… چه کسی می‌گوید زنان در این جامعه تحقیر نمی‌شوند؟ یک هفته با من بیایید سر ساختمان، دانشگاه، بیرون… انسان بودن کار سختی است در همه جای دنیا، اما زن بودن کار خیلی سختی است در اینجا.
بیست و سوم بهمن ماه نود و دو

93

گاهی وقتا، شبایی که هوا سرد می‌شه، بیدار می‌شم و می‌گم کاش اینجا بود. وقتی تنها می‌خوابی، هیچ وقت نمی‌توانی واقعا گرم بشی.

برگرفته از کتاب «خداحافظ برلین» نوشته کریستوفرایشروود ترجمه آرش طهماسبی

غروبهایی که همه غروب جمعه است

یک: زن عمویم می‌گوید: «احسان بلده دعا بخوانه، مرگ بر امریکا هم بلده، دعای توسل بخوان.» من فقط نگاه می‌کنم، دخترعمویم در ادامه حرفهای مادرش می‌گوید: «احسان دعای فرج هم بلده، بخوان.» من مثل همیشه شگفت زده می‌شوم از این همه تفاوتمان. روزگاری دخترعمویم خیلی به من نزدیک بود، در دوران نوجوانی و حالا در دو قطب مخالف هستیم. او زنی مذهبی که فرزندش را با آموزه‌های دینی بزرگ می‌کند و من شده‌ام دختری که نه دین را بر می‌تابم نه آموزه‌های دینی را… با خودم فکر می‌کنم در مورد چه چیزی می‌توانم با آن‌ها حرف بزنم؟ به هر چه فکر می‌کنم آخرش به دین ختم می‌شود، چرا که دین در تمام شئون زندگیشان جاری و ساری است… نمی‌توانم با آن‌ها حرف بزنم و از این همه شکاف می‌ترسم.
دو: راه را اشتباه می‌رویم، عصبانی می‌شوم، بد دنده می‌گیرم و صدای دلخراشی بلند می‌شود. مادرم نمی‌داند چرا اینگونه بهم ریخته‌ام، در خیالش فکر می‌کند چون یک ساعت با او آمده‌ام مهمانی جایی که دوست نداشته‌ام، حتما در حال تلافی کردنم. دلم غوغاست و جان و روحم خسته است. همه چیز به صورت مضحکی مرحله به مرحله سخت‌تر می‌شود. من گاهی تحمل این همه سختی را ندارم.
سه: هیچ تصوری نمی‌توانم از آینده داشته باشم. آینده‌ام منوط به اجازه و اذن کسانی دیگر است و این همه عذابم می‌دهد. در طی پنج ماه گذشته، یک روز کامل با مهرداد نبوده‌ام و احتملا تا چند ماه آینده وضع بر همین منوال خواهد بود. این همه دوری و تنهایی توانم را گرفته و مرا به عجز رسانده… هیچ راه حلی ندارم و این بیشتر عذابم می‌دهد…

هجدهم بهمن ماه نود و دو

جنگ جنگ تا کجا

انگار جنگیدن در تقدیرم است. به مادرم چند مدل لباس نشان می‌دهم، با تعجب می‌گوید: «اینا که آستین ندارن مریم.» می‌گویم: «می‌دونم، من از این مدلا خوشم اومده» ساکت می‌شود و فکر می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: «بابات خوشش نمی‌اد، تا حالا که به خاطر ما رعایت کردی، یه کم دیگه هم رعایت کن تا بری سر خونه و زندگی خودت. اونجا هر جور خواستی لباس بپوش.» داغ می‌کنم. قیومیتم بعد از ازدواج قرار است به همسرم تنفیذ شود…
سخت‌ترین حرف در تمام این سال‌ها این حرف بود: «برو خونه شوهرت هر جور خواستی لباس بپوش»… اما می‌خواهم در فرصت باقی مانده، قواعدشان را بهم بزنم… می‌دانم هزینه‌اش ناراحتی خانواده‌ام خواهد بود، می‌دانم تحمل حرف‌هایشان برایم سخت است، اما می‌خواهم نافرمانی کنم، چرا که هیچ موقع دختر حرف گوش کن و رامی نبوده‌ام…
پ. ن: نمی‌دانم موفق می‌شوم یا نه، از موفق نشدن می‌ترسم، ار قضاوت بعد از موفق نشدن می‌ترسم…
شانزدهم بهمن ماه نود و دو

خروارها امید برای از ما بهتران

یک: آن روز که پیام‌های تبریک به آقای بوکسر به مناسبت بدست آوردن سمت مشاور عالی وزیر نفت را در سطح شهر، دیدم، فهمیدم آنقدر‌ها هم که فکر می‌کردیم، تدبیری نیست و امید خیلی زیادی نباید داشته باشیم. یا به قول کافکا «خروا‌ها امید وجود دارد اما نه برای ما»…
دو: دلم نمی‌خواست اولین مطلبم بعد از مدت‌ها بوی ناامیدی داشته باشد، اما چه کنم که شرایط سخت اینگونه تلخم کرد…
چهاردهم بهمن ماه نود و دو

بیداری

گاهی احساس می‌کنی روزهای سخت تمام شده‌اند، اندکی دلت خوش می‌شود، تو در بی‌خبری نمی‌بینی اوضاع سخت‌تر از سخت شده، و ناگهان یک حادثه تو را به خودت می‌آورد، همه چیز نه تنها بهتر نشده که بغرنج‌تر شده، دوباره کابوس‌هایت شروع می‌شود، نیمه شب بیدار شدن‌ها، بغض داشتنهایت… گاهی مسکنهای موقتی که روزگار می‌دهد، عجیب معتادت می‌کند، باور می‌کنی که درد دیگر نیست و یک روز دوباره با درد، پیشرفته از قبل دوباره مواجه می‌شوی… و من این روز‌ها فقط نفس می‌کشم، زندگی نمی‌کنم، نمی‌خندم، عشق نمی‌ورزم، پر از دردم، اشک، شک و ترس…‌ای کاش نجات یابم…

بازگشت

یک: اتفاقات جدیدی که تجربه کردم، بوته ترس از نوشتن و بیان عقاید را در من کاشت. نوشتن که تنها پناه و سنگرم بود را از دست دادم، ساکت شدم و فقط نگاه کردم. حس آدمی را دارم که به طور ناگهانی قدرت تکلم را از دست می‌دهد و نمی‌داند چه کند و چگونه احساساتش را بروز دهد. نمی‌توانم بدون نوشتن ادامه دهم. باید دوباره بنویسم…
دو: امروز که «میرا» می‌خواندم حس کردم چقدر این بند از کتاب حرف دل من است:
«در دنیایی‌ که‌ راوی‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کند آدم‌ها در صورت‌ تمرد از قانون‌ نانوشته‌ی‌ «مثل‌ همه‌ بودن»، به‌ خانه‌ی‌ اصلاح‌ فرستاده‌ می‌شوند. جایی‌ که‌ روی‌ چهره‌ و روان‌ آدم‌ها کار می‌کنند تا بیماری‌ آن‌ها را درمان‌ کنند. بیماری‌ آدم‌ها شامل‌ جمع‌گیری، می‌ل‌ به‌ انتخاب‌ و پناه‌ بردن‌ به‌ تنهایی‌ است. آدم‌ها در این‌ خانه‌های‌ اصلاح‌ می‌آموزند که‌ نباید متفاوت‌ باشند و همین‌ طور یاد می‌گیرند که‌ لبخند نشانه‌ی‌ سلامتی‌ است‌ و «فرد سالم‌ همیشه‌ به‌ اکثریت‌ می‌پیوندند.»

ششم اردی بهشت نود و دو

94

«من میل دارم درختان لیمویی پرورش بدهیم که در یخ بندان هم میوه بدهند. از تئوری باید شروع کنیم با برنامه‌ای آکادمیک.»
در راستای تجدید و نوسازی پایدار کشور، موفقیت این طرح‌ها، هم به انعطاف پذیری روس‌ها بستگی داشت و هم به پاک سازی از لوث وجود کسانی که تفاوت میان وعده و وعید و توانایی بشری را می‌فهمیدند.

برگرفته از کتاب «استالین خوب» نوشته ویکتور ارافیف

یک: امروز تو آموزش:

کارمند آموزش: خانم م ، چته؟ بهم ریخته‌ای؟ رو به راه نیستی؟
من: نه خوبم… همه چی خوبه
کارمند آموزش: مامان حالشون خوبه؟
من: آره خوبن… منم خوبم، خیلی خوبم
رییس آموزش: خانم م از پشت داره می‌افته و بازم می‌گه حالم خوبه…
من می‌خندم که چقدر تابلو حالت صورتم من رو لو می‌ده، چه خوب رییس آموزش فهمیده من متخصص با سیلی صورتمو سرخ کردن‌ام…
 دو: مدت زمان زیادی تلاش کردم که خیلی چیز‌ها و حرف‌ها رو فراموش کنم و با یک جمله و اصرار روی یک برخورد، انگار سد شکسته شد و من با آب غرق شدم… انگار حین غرق شدن یه درختایی بود تو راه رودخونه، که من خودمو آویزونشون کردم تا نجات پیدا کنم، تا بتوانم نفس بکشم. هنوز به اون درختا آویزونم، یعنی به ساحل امن نرسیدم، هنوز تمام بدنم از شکسته شدن سد و غرق شدن خیس و زخمیه… امروز حین رانندگی نامجوهای قدیمی گوش کردم، بغض کردم از تکرار حال گند… از اینکه یه جایی بازم فراموش کردم عقلانیت و به تمامی احساس شدم…‌ای کاش تجربه هامو، روزای گندمو، بی‌خوابی‌ها و کابوسهامو، یه تابلو می‌کردم می‌زدم روبروی تختم، تا هر موقع که رو تخت نشستم و صرفا با احساسم دارم تصمیم می‌گیرم اونا رو ببینم و یادم بیاد چی در انتظارمه…. مثل یه تنبیهسه: انگار روشنی سحر، بعد تاریک‌ترین بخش شبِ… امروز با خودم فکر می‌کردم، همه چیز تو این چند روز کامل بود برای فرو رفتن تو تاریکی، یه نشانه‌هایی از صبح می‌بینم، خودمم دارم تلاش می‌کنم از این تاریکی در بیام، نمی‌دونم ته‌اش چیه… فقط می‌دونم خیلی دلم نور می‌خواد،
خورشید میخواد، گرما میخواد …

اوایل اسفند نود و یک

زیرا که مرده گان این سال عاشق ترین زنده گان بوده اند

عکسعکس
یک: بالاخره بعد از نیمه تمام گذاشتن چند کتاب، بالاخره تصمیم گرفتم، یک کتاب را به پایان برسانم و به عذاب وجدان نیمه‌‌‌‌ رهای
کردن کتاب و متعاقب آن فکر کردن به آشفتگی ذهنی‌ام پایان دهم. «استالین خوب» در دستم است، که با لینکی که دوست عزیزی گذاشته، جذب کتابی دیگر می‌شوم، با توجه به نام مترجم «محمد جعفر پوینده» فکر نمی‌کنم کتابش در بازار موجود باشد، اما یک جستجو در گوگل نشان می‌دهد که کتاب را نشر نی امسال برای بار هشتم چاپ کرده. عنوان کتاب این است: «اگر فرزند دختر دارید…» بلافاصله به شهرکتاب زنگ می‌زنم و مطمئن می‌شوم که در شهرکتاب موجود است. پنج شنبه بعد از کلاس ورزش، خوش خوشان، راهی شهر کتاب می‌شوم و می‌خرم کتاب را. شب روی زمین دراز می‌کشم و همانطور که منتظرم ساعت یک شود و دانلود انیمیشن‌ها شروع شود، کتاب استالین خوب را می‌خوانم، یک فصل که تمام می‌شود، ناخنکی به کتاب «اگر فرزند دختر دارید…» می‌زنم… کتاب با این تقدیم نامه شروع می‌شود:
«ترجمه این کتاب را به خواهرم پروین و به بزرگداشت خاطره مادرم، زنده یاد خدیجه شکری تقدیم می‌کنم که هر دو قربانی تبعیض، قهرمان تلاش و پایداری و مظهر فراموش ناشدنی محبت و ایثار هستند. پوینده اسفند ۷۵» بغض می‌کنم از تاریخ، کمتر از دو سال بعد محمد جعفر پوینده قربانی قتلهای زنجیره‌ای می‌شود. کتاب را شروع می‌کنم و لذت و تعجب از این همه جهانی بودن تبعیض شروع می‌شود…
صبح جمعه نام پوینده را در سایت نشرچشمه جستجو می‌کنم، چند عنوان کتاب در حوزه زنان و در مورد تبعیض جنسیتی ترجمه کرده است. با خودم فکر می‌کنم ج. ا چه خوب ناب‌ترین گوهرهای سرزمینان را خفه کرد، مردی که توجه‌اش به حوزه زنان، و تلاشش برای آگاهی بخشیشان، او را برایم ارزشمند‌تر از قبل کرده، بالاخص در این روز‌ها که می‌بینم کمتر مرد و زن روشنفکری یافت می‌شوند که برابری طلبی و رفع تبیض جنسیتی و آگاهی بخش در این زمینه برایشان دغدغه باشد.
هر چقدر شخصی برایم مهم‌تر می‌شود، دلم می‌خواهد بیشتر از او بدانم، بیشتر از او بخوانم. نامش را سرچ می‌کنم و به ویکی پدیا می‌رسم. بالای صفحه مزین است به عکسی از او که از سال ۷۷ در ذهنم مانده، مردی لاغر با چهره‌ای آرام با حلقه طلای ساده‌ای در دست. قلبم به تپش می‌افتد، از تصور قتلش، از تصور و برابری قرار دادن اعترافات یکی از متهمان قتلهای زنجیره‌ای، با نحوه قتل او. نمی‌دانم چرا این‌ها را نوشتم. شاید خواستم بگویم من از تاریخ نخبه کشمان شرمسارم، من از این حجم تلاش گروهی از هم وطنانم برای آگاهی بخش توده‌ها و پرداخت هزینه گزاف جانشان شرمسارم، من از فراموش شدن نامشان شرمسارم…

دو: یک ماه پیش از مرگ غیرمنتظرهٔ پوینده، سقف اتاق اجاره‌ای‌اش فرو ریخت و میز کار و کتاب‌هایش زیر آوار مدفون شد. او در یاداشتی در مقدمهٔ کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی» این فشار‌ها را چنین بیان می‌کند: «ترجمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی را در اوج انواع فشارهای طبقاتی و در بد‌ترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعهٔ همین فشار‌ها بود که انگیزه و توان به پایان رساندن ترجمهٔ این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی چه تسلاّیی بهتر از به فارسی در آوردن یکی از مهم‌ترین کتاب‌های جهان در شناخت دنیای معاصر و ستم‌های طبقاتی­ آن؟ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید».

پوینده در ۸ آذر ۱۳۷۷ از منزل خارج شد و ده روز بعد جسد وی در روستای بادامک در شهرستان شهریار پیدا شد. علت مرگ او خفگی اعلام شد. بعد‌ها مشخص شد که او قربانی ترورهای سیاسی‌ای شده که عوامل وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی انجام داده‌اند و به قتل‌های زنجیره‌ای معروف شد. وی در خیابان ایرانشهر به قتل رسید. علی روشنی شخصی که طناب را به گردن او انداخته و خفه‌اش کرده بود به حبس ابد محکوم شد، تعداد دیگری از عاملان و آمران این قتل‌ها نیز به حبس محکوم شدند. اما عامل اصلی یعنی سعید امامی قبل از آنکه پرده از اعترافات او گشوده شود و آمرین این قتل‌ها را معرفی کند خبر خودکشی وی در حمام و با خوردن داروی نظافت از رسانه‌های دولتی اعلام شد. مزار محمد جعفر پوینده در امامزاده طاهر کرج (گلشهر) در نزدیکی قبر محمد مختاری دیگر قربانی این قتل‌ها است. بر روی سنگ قبر او به دلیل جلوگیری مامورین جمهوری اسلامی هیچ اشاره‌ای به کشته شدن و یا به شهادت رسیدن نشده‌است.

پ. ن: منبع بند دو صفحه ویکی پدیا محمد جعفر پوینده است.

پ. ن: عنوان نوشته بخشی از شعر احمد شاملوست.

پس زنده باد امید

یک: همیشه یک پای قضیه لنگ است. مهرداد عسلویه که بود، کارش سخت بود، محیط‌اش فرساینده بود اما یک حسن داشت، هر ماه می‌دانستیم در یک بازه زمانی مشخص می‌توانیم هم را ببینیم. حالا که اوضاع کارش بهتر شده، و من مطمئنم که هر شب آرام می‌تواند در بسترش بخوابد، و نیمه شب با سروصدای یک هم اتاقی بی‌شعور بیدار نمی‌شود، نمی‌دانیم دیدار‌هایمان چه زمانی است و با توجه به عید و تعطیلات و ۱۵ روز بودن من با مامان و بابا، احتمالا اینبار رکورد پنجاه و چند روز ندیدن را می‌شکنیم و دوری را بیش از پیش تجربه می‌کنیم…
دو: دلم می‌خواهد مستقل شوم، خانه خودم را داشته باشم و با پدر و مادرم زندگی نکنم و برای هر چیزی توضیح ندهم… باید بیشتر کار کنم و مستقل شوم، می‌ترسم یک روز نتوانم قواعدشان را رعایت کنم و در رویشان بایستم… باید مستقل شوم…سه: ورزش خوب است، بالاخص وقتی که دراز نشست می‌روی و فکر می‌کنی باعث می‌شود، این شکم و پهلوی لعنتی که سوغات قرص‌های ضدافسردگی برایت بود، آب می‌شود و دوباره می‌شوی‌‌ همان مریم سابق که برای خرید هیچ لباسی مشکل نداشت… ورزش خوب است، بالاخص باشگاه و دیدن زنانی که متفاوتند از تو، زنی که حتی در هنگام عرق کردن دقت می‌کند مدل مو‌هایش به هم نخورد، زنی که یک دختربچه کوچک دارد و من هربار که به دخترش نگاه می‌کنم، تعجب می‌کنم چطور زن بچه را درسته قورت نمی‌دهد، بس که صورت بچه معصوم است و با نمک، دختری که هیچ حرکت سنگینی را انجام نمی‌دهد و به جایش تند و تند عدد‌ها را می‌شمرد و ما هن هن کنان، سعی می‌کنیم سرعت حرکاتمان را با سرعت شمردن او تنظیم کنیم و… ورزش خوب است، ورزش کنید، بهتر از خیلی از داروهای ضدافسردگی است.

چهار: خواندن ادبیات و ورزش روحیه جنگجویی به من می‌دهد. انگار وقتی این‌ها هستند خجالت می‌کشم ناامید شوم… و شاید بهتر باشم بنویسم: «
چراغ‌ها، چشم‌ها، کلمات
باران و کرانه را از من گرفته‌اند
همه چیز
همه چیز را از من گرفته‌اند
حتی نومیدی را…
پس زنده باد امید!»

پ. ن: شعر از سید علی صالحی
سیزده اسفند ماه نود و یک

بهار وقتی بهار که بوی تو رو داره

اگه تو اینجا بودی، یه جایی قرار میذاشتیم، هول هولکی بین راه آرایشگاه و خونه، همو میدیدیم و با چشمهای پر مهرت، نگاها میکردی به رنگشون و میگفتی :» مریم چه بهت میاد…» و من نمیدونستم تو برای دل من میگی، یا واقعا قشنگ شده … اگه تو اینجا بودی، این روزها حتما کلی میتوانستیم، خوش بگذرونیم، غروبها، قدم میزدیم، من هی پشت ویترین های رنگی پا سست میکردم، تا تو هم حوصله ات عین مامان سر بره و بگی:» مریم بیا دیگه … چرا اینقدر بچه ای و هر چی میبینی رو میخوای؟»، اگه اینجا بودی بهار قشنگتر و پر رنگتر می اومد حتما …

93

رژیم‌هایی که می‌خواهند رفتار شهروندان را از گهواره تا گور کنترل کنند چرا این همه از ادبیات می‌ترسند و دستگاه‌های سانسور به پا می‌کنند تا ادبیات را سرکوب کنند و نویسندگان مستقل را بپایند. این رژیم‌ها می‌دانند که اگر بگذارند خیال آزادانه در کتاب‌ها پرسه بزند چه خطرهایی به همراه دارد. می‌دانند که خواننده آزادی لازم برای خلق داستان و آزادی حاضر در داستان را با تاریک اندیشی و هراسی که در دنیای واقعی پیش رو دارد مقایسه می‌کند، و به این ترتیب، داستان فتنه ساز از کار در می‌آید. قصه نویسان چه بخواهند چه نخواهند، چه بدانند چه ندانند، هنگامی که داستان می‌سرایند به نارضایتی دامن می‌زنند و نشان می‌دهند که دنیا بد می‌چرخد و زندگی ِ خیال غنی‌تر از زندگی عادی روزمره است. اگر این نکته در عقل و احساس شهروندان ریشه بدواند، بازی دادن آن‌ها سخت‌تر می‌شود و دیر‌تر به دروغ‌های بازجویان و زندانبانانی تن می‌دهند که می‌خواهند به مردم بباورانند پشت میله‌ها زندگی امن‌تر و بهتری دارند.
برگرفته از خطابه ماریوبارگاس یوسا هنگام دریافت جایزه ادبیات نوبل

92

«دستمال داری؟» هر روز صبح، قبل از آنکه پا به خیابان بگذارم، مادرم کنار ِ در خانه ما، این را از من می‌پرسید. من هم هیچ وقت دستمال نداشتم و چون نداشتم بر می‌گشتم توی خانه و دستمال بر می‌داشتم. بله، هیچ وقت دستمال بر نمی‌داشتم و هر بار منتظر بودم مادرم این را از من بپرسد. دستمال نشانه این بود که مادرم صبح‌ها به فکر من است. بقیه روز خودم بودم و خودم. «دستمال داری؟» این سوال نشانه غیرمستقیم علاقه و محبت بود. شرم و حیا مانع اظهار علاقه مستقیم می‌شد، چون در قاموس کشاورزان جایی نداشت. عشق و علاقه لای یک سوال پیچیده می‌شد. فقط به همین شکل می‌شد عشق و محبت را به زبان آورد – بدون احساس، به صورت امر و نهیپف یا شبیه حرکت‌های ماهرانه‌ای که موقع کار‌ها انجام می‌شد. اصلا همین خشکی کلام علامت عشق و عاطفه بود. من هر روز صبح دو بار به طرف در ِ خانه می‌رفتم، بار اول بدون دستمال، بار دوم با دستمال. فقط بار دوم وارد خیابان می‌شدم، و چون دستمال داشتم انگار که مادرم را نیز داشتم.

***
یک روز صبح زود، کمی قبل از آنکه از رومانی به خارج مهاجرت کنم، پلیسی روستایی به دنبال مادرم آمد. مادرم به دم در که رسید یادش آمد که «دستما دارم؟» نداشت. با اینکه پلیس عجله داشت، مادرم برگشت توی خانه و دستمالی برداشت. توی پاسگاه، پلیس از کوره در رفت. زبان رومانیایی مادرم تعریفی نداشت و از قیل و قال پلیس سر در نمی‌آورد. پلیس از اتاق خود خارج شد و در را از بیرون قفل کرد. مادرم تمام روز‌‌ همان جا محبوس ماند. چند ساعت اول نشست پشت میز پلیس و گریه کرد. بعد مدتی در اتاق بالا و پایین رفت و کم کم با آن دستمال که از اشک‌هایش خیس شده بود شروع کرد به گردگیری کردن لوازم و وسایل. بعد سطل آبی را که گوشه اتاق بود برداشت، همین طور حوله‌ای را که به قلاب جارختی آویزان بود، و کف اتاق را تمیز کرد. بعدا که این را به من گفت یکه خوردم. پرسیدم: «چه طور توانستی این طور اتاقش را تمیز کنی؟» خیلی عادی جواب داد: «می‌خواستم کاری کنم تا وقت را بگذرانم. دفتر خیلی کثیف بود. خوب شد که یکی از آن دستمال‌های بزرگ مردانه را برداشته بودم.»
فقط آن موقع بود که فهمیدم مادرم با این حقارت ِ بیشتر اما خود خواسته، در ساعات بازداشتش نوعی منزلت برای خودش خریده بود…
***
کاش می‌شد جمله‌ای بگویم برای همه کسانی که حکومت‌های دیکتاتوری هر روز، هنوز حتی تا امروز، مقام و منزلت را از آن‌ها گرفته‌اند – شاید جمله‌ای که در آن واژه دستمال باشد. یا این سوال ِ «دستمال داری؟»

برگرفته از خطابه هرتا مولر برنده جایزه نوبل ادبیات

فی قربها السلامه

صبح بی‌قرارم که زود‌تر برسم ترمینال، چراغ قرمز‌ها را با بی‌صبری تحمل می‌کنم و با حداکثر سرعت می‌روم و بالاخره حوالی هشت و نیم می‌رسم ترمینال و می‌بینمش. مثل شازده کوچولو برای خودم آیین دارم، همیشه به یک میدان خاص که می‌رسم، زنگ می‌زنم و می‌گویم: «بیا دم در ترمینال»، همیشه یک جا می‌ایستد و نگاه بی‌تاب من به یک نقطه خیره می‌شود و از دیدنش شگفت زده می‌شود. اما، امان از عصر‌ها، دلم می‌خواهد ساعت بایستد و ترافیک سنگین باشد و من مدت زمان بیشتری کنارش باشم، همه دقایق را ذخیره می‌کنم برای روزهای دوری، دیر‌تر رسیدن به ترمینال برخلاف صبح خواسته دلم است. حداقل سه بار خداحافطی می‌کنیم، کنار ماشین من، دم در تعاونی، و کنار اتوبوس… از ترمینال که بیرون می‌آیم انگار غم دنیاهجوم می‌آورد به دلم. نامجو می‌خواند: «فی بعد‌ها عذاب فی قرب‌ها السلامه.» و اشک در چشمانم حلقه می‌زند و یک دنیا خاطره نقش می‌بندد… فی قرب‌ها السلامه…

نوشته قدیمی

.

یک: دو هفته از پایان امتحان ترم بچه‌ها، می‌گذرد و در این دوهفته حتی یک صفحه هم کتاب نخواندم… تنها کارهایی که کردم، تصحیح برگه‌ها و رد کردن نمره‌ها، کمک به مامان در یک سری کار‌ها، بررسی یک دفترچه مکانیک خاک بود و سر زدن به رویا بود… بیش از اندازه فکرم آشفته است، هزار اما و اگر هر روز در زندگی‌ام سبز می‌شود که نمی‌دانم چه کنم با آن‌ها، سوالهای ذهنم روز به روز بیشتر می‌شود و افسردگی بیشتر مجال می‌یابد تا اذیتم کند…
دو: امروز عصر که به تیمسار زنگ زدم حس کردم چقدر نیاز دارم به درد دل کردن با او، اما با این همه فاصله فکری چطور می‌توانم با او درددل کنم… که می‌گفت جدا شدن از جامعه و فاصله گرفتن از عرف درد ندارد؟ بیاید ببیند چقدر درد دارد، وقتی نمی‌توانی با برادرت حرف بزنی بس که تو دوری از عرف…
سه: فقط نامجو گوش می‌دهم و تند تند با ماشین حساب ظرفیت باربری شمع‌ها را محاسبه می‌کنم و سعی می‌کنم فکر نکنم به زنانی که بیش از مردان آزارم می‌دهند. سعی می‌کنم فکر نکنم…
چهار: نمی‌دانم کجا خواندم یا شنیدم که زنانی که می‌نویسند، برای مردان ترسناکند، یا خطرناک یا چیزی در این مایه‌ها… هر بار که می‌نویسم حس می‌کنم خطا کرده‌ام که نوشتم شاد نیستم، آرام نیستم و خوب نیستم… شاید آدمی که با من در ارتباط است ناراحت شود… نمی‌دانم…. این‌ها همه از یک ذهن آشفته نشات می‌گیرد… اما از زنانی که می‌نویسند نترسید… با آن‌ها مهربان باشید، آن‌ها آن قدر صادق هستند که می‌نویسند درد‌هایشان و تظاهر نمی‌کنند… از زنانی که می‌نویسند نترسید..
بیست و هفتم بهمن ماه نود و یک