یک: وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم، به همه چیز فکر میکردیم الا از دست دادن کارو خم شدن کمرمان زیر بار مشکلات اقتصادی. آن زمان تنها فکر میکردیم که آیا روزی میرسد که ما یک زوج قانونی شویم؟… با هم ازدواج کردیم، سعی کردیم از بریز و بپاشهای معمول اجتناب کنیم و همه چیز را دلی و ساده برگزار کردیم. بعد از عقد، باور نمیکردم همه مخالفتها تمام شده و ما به عنوان زن و شوهر پذیرفته شدیم… یک ماه نگذشته بود که کار پروژه ای مهرداد تمام شد و پیشنهاد کاری از عسلویه داشت، آن هم چه پیشنهاد خوبی… روزی که زنگ زد و خبر رفتنش به عسلویه را داد، بغض کردم، اما گله نکردم… او رفت و دوران سیاه بی قراری های ما شروع شد. یک ماه ِ تمام، مرد قوی من، در آن برهوت به دنبال یک نامه بود که ثابت کند نیروی بومی متخصص در آنجا نیست و او میتواند آن شغل را بدست بیاورد، یک ماه تمام امروز را به امید فردا و نامه منطقه ویژه گذراندیم… و با این امید که یک هفته بعد نامه را به مهرداد میدهند، او برگشت… بعد از یک هفته زنگ زدند و گفتند:» نامه نمیدهند.» … کسانی که کار را به مهرداد پیشنهاد داده بودند، دیگر جواب تلفنهایمان را نمیدادند و اگر جواب میدادند، همه چیز را به آینده موکول میکردند.
دو: چند ماه به این منوال گذشت، ما با وصول طلبکاری های او از کارفرمای سابقش و درآمد من روزگار میگذراندیم و آدمها را میشناختیم… به هر کسی مراجعه میکردیم برای کار، جواب منفی میشنیدیم، دوستان و رفقایمان نه تنها مرهم نبودند که زخم میزدند، مستاصل بودیم و بی پناه. به معنای واقعی کلمه جز همدیگر هیچ کس را نداشتیم…
سه: مهرداد دوباره کار پیدا کرده و حالا اوضاع کاری من نابه سامان است، نه به کار من هیچ اطمینانی هست نه به کار او… این ناامنی همه امنیتم را از من گرفته. ترس از دست دادن کار و تجربه دوباره آن چند ماه، تمام آرامش و قرارم را از من گرفته. من میدانم در پس حرفهای او چه ترسی هست و او هم خوب میداند دلیل از کوره در رفتنهای گاه و بیگاه من چیست…
چهار: خیلی سخت میتوانم روی یک کتاب متمرکز شوم و خوابم اساسا شده یک فیلم داستانی چند صد قسمتی… آنقدر خواب و بیداری ام به هم شبیه شده، که گاهی فکر میکنم فلان کار را در بیداری انجام دادم یا در خواب … از آینده بدون ِ کار میترسم و در ته همه این جملات خواستم ترسم را پنهان کنم اما نشد …