هم آوا- طعم تازه

مرزتازه

مرزتازه

سلام دوستان … بلاگفا كه مسدود شد خيلي حالم گرفت… يه عالم حرف دل بود كه بدون نسخه به دست فراموشي سپرده شد… براي ديدن هم آوا اينجا كليك كنيد يا به آدرس marzeno1.blogspot.com بياييد.
فعلا اينجا تا اطلاع ثانوي به اونجا منتقل ميشه … آخه دارم واسه امتحان سرنوشتم ميخونم كمتر ميتونم هر دو تا رو ساپورت كنم و اينكه وردپرس با اينترنت ذغالي من زياد جور در نمياد.
راستي سال نو مبارك
شاد شاد شاد باشيد… حتي اگه ديگران اين اجازه رو ندادن … خودمون به خودمون اين اجازه رو ميديم.
منتظرم

Posted on: فوریه 4, 2009

خوب راستش مي خواستم طعم تازه يه چيز تازه و واقعا تازه باشه … اول خواستم مرزتازه بياد اينجا ، بعد شد آشپزخونه، بعد شد مكاني براي داستانك هام و حالا يه مدت بي كاره !
به زودي دوباره ميگذارمش همون داستان خانه من …

سلام به همه سال نو ميلادي رو به همه دگرباشان و مسيحيان عزيز ايراني تبريك ميگم .

ای اهورای من به اندازه تنهاییت به تو نیاز دارم …

در این هنگامه که فرشتگان نغمه باران تو می سرایند به تو بیش از همیشه نیاز دارم ، حال که من در این جامعه غریب افتاده ام و همسرشتان من این چنین از خود فراریند و هم آفریدگان من این چنین با هم بیگانه بیش از پیش به تو نیاز دارم ، فرو مپاش این تازه نهال زندگی ما را … کمک کن تا بتوانیم خود باشیم ، فقط خود … .

در این هیاهوی زمان که هر کس چیزی برای عرضه دارد در عین اینکه تهی دستم میخوانند ، گنجی چون تو دارم که به آن ببالم ، تو که بزرگترین غنائمی ، در این بازار شوم و مکاره تو و فقط تو میتوانی تنها عدل گستر باشی ، پس عدل خود را از ما مگیر … .

ای دادار پاک مهربان ، بی تو تنهاییم در خروش تاریکی ها ، تنهایمان نگذار که تاریکی با نبود تو شروع میشود و ما را با خود خواهد برد … .

ای مهربانترینم ، آن هنگامه که بی نیازی را حس میکردم از تو رو گردان بودم و حال که با تمام عجز خود به درگاهت پناهنده ام … با شرمی به بزرگی قلب عاشقان به دیدارت آمده ام ،آن هنگامه تو مرا ترک نگفتی ، میدانم که هیچگاه ما را ترک نکرده ای ، بر این شرمگین بنده رحمی کن و نیم نگاهی بر قلب خاکی اش انداز … .

ای اهورای مهر گستر ، در این لحظه که مرگ و نیستی و جنگ و خون و قحطی های عاطفه بیداد میکند و هر کس توبره بر دست به سویی میدود و راهزنان از پی ایشان ، تنها یار و پشتیبان تو هستی ، دانه های مهر خود را میان ما بپاش و میان این جمع ستم دیده دوستی و وحدتی نا گسستنی چونان وحدت باران و دریا به پا دار و نگذراکه ما در این غفلت و اندوه فراموشی به مانند دیوانگان در تاریکی سر گردان و گریان بمانیم .

این کاروان سرگشته در فریاد های موهوم بد خواهان را ساربانی کن ،ای مزدای یکتای من ، باران همچو درود توست که فرشتگان درگاهت برای شادی و اطمینان بندگانت می سرایند و از تو می گویند … بعضی کور و بعضی کر نه شنیده و نه دیده ، بر همه ی ما تو ای  توانای بی نیاز بر همه ی ما بتاب و از ما دوری نکن هر چند ما گاه گاه نادانسته از تو دور میشویم …

ای محبوب عالمیان ، اگر تو برای لحظه ای این بندگان ناتوان را در عجز خود رها کنی هیچکدام نخواهیم توانست از این مرداب به سلامتی جان به در بریم ، ای دادار من مپسند که فراموشی گناه کارانه مان تو را ا زما برنجاند که آن هنگام نیز به جز تو به کدامین کس توانیم رو آوریم  … .

ای پروردگار من آن هنگام که در چنگال غفلت اسیریم ، لحظه ای ترکمان نکن و بمان و ببین چگونه این شیداییان بی تاب تر از هر زاهد و چله نشینی در برابر تنها آفریدگارشان سر فرو می آوردند .

میدانیم به تعظیم کورکورانه ما نیازی نداری ، می دانیم که به خاک افتادن های ریا کارانه ما را چه می خوانی ، اما این بندگان راهی جز این نیاموخته اند ، به ما بیاموز که چگونه در دستانمان خدا را بکاریم و چگونه در چشم هایمان تو باشیم … آن هنگام که تو در هیئت یتیمی بی پناه به این سو آن و سو میروی به ما بفهمان که چگونه باید خدایی کنیم … که عصیان ما آدمیان خدایی است … .

یلدا بر دگرباشان ایرانی مبارک

پسر به افسانه ها و داستان ها ی کهن اعتقادی نداشت ، به اصرار برای دیدار با محبوبش آن وقت شب آماده رفتن شد ، التماس های مادرش اثر نکرد و شب هنگام از خانه بیرون زد ،ماه کامل بود ، صدای شیون باد با زوزه ی گرگ ها در می آمیخت و فضای هراسناکی را در دل شب پدید آورده بود . مهتاب به روی برگ ها می لغزید و پسر راه میرفت و به داستان های قدیم پوزخند میزد .

به دل تاریکی قدم گذاشت ، جایی که مهتاب کمترین خود نمایی را میکرد ، ناگهان فریادی گنگ و ترسناک به گوش رسید ، پسر برای اولین بار وحشتزده شد ، صدای خش خشی به گوشش رسید ، فریاد زد ؛» کی اونجاست ؟»

صدای دویدن چیزی ، برخورد محکم با پسر که او را به زمین انداخت و دردی شدید که پایش را فرا گرفت و خون که جاری شد … همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد .

وقتی چشم هایش را باز کرد خورشید اولین انوار طلایی خود را به زمین می پاشید . خونریزی قطع شده بود اما رد دندان هایی روی پایش قابل مشاهده بود . پسر با نا امیدی گفت : » پس حقیقت داشت … من گرفتار شدم . » حالا او هم به موجودی دیگر بدل شده بود .

در راه برگشت به خانه فکری به ذهنش رخنه کرد ، او باید به سراغ معشوقش میرفت ، می توانست به راحتی او را هم مثل خودش کند و بعد برای همیشه در کنارش می ماند … چشم هایش از این فکر درخشید ، ترسناک و هراس آور .

دست مادرش را بوسید و در گوشش نجوای خداحافظی سر داد ، مادر لبخند بی رمقی زد ، پیشانی پسر را بوسید و دور شدنش را با چشم های اشک آلود نگاه میکرد و زیر لب زمزمه داشت :» می دانستم … اما من برایت دعا خواهم کرد . «

پسر جلوی خانه سفید رنگی متوقف شد و در زد . دختری به زیبایی مهتاب در را باز کرد ، با دیدن پسر خود را در آغوش او انداخت و فریاد های شادی بر آورد .

دخترک بعد از مدت ها به راستی میخندید و شاد بود ، از آینده میگفت و بودن با پسر ، چشم­ های دخترک هم درخششی به خود گرفته بود اما متفاوت … .

نیمه شب فرارسید ، پسر از هیجان می لرزید ، برق شیطانی به چشم هایش بازگشته بود ، دخترک در خواب بود ، ماه خودنمایی می کرد ، پسر به هیولایی تبدیل شده بود ، به طرف دخترک خزید … دهانش را باز کرد و آماده حمله شد ، فرصتی مناسب حالا وقتش بود ، از الان به بعد دخترک برای همیشه با او می ماند ، با هم ، دو هیولا …

دخترک غلتی زد ، نور مهتاب در برخورد با صورت دخترک معصومیتش را صد چندان کرده بود ، به ناگاه آتشی در دل سرد پسر زبانه کشید ، دردی بود کهنه ، شعله ای قدیمی که دوباره افروختن آغاز کرده بود ، تمام بدن پسر گرم شد ، دهانش را بست ، قطره ای اشک از چشمش فرو ریخت … به زمین افتاد و چشمانش بسته شد .

با صدای مضطرب دخترک چشم هایش را باز کرد ، در ذهن فریاد می زد » نه ! برو! تو هم گرفتار خواهی شد … به من دست نزن ، فرار کن . »

اما کلامی از دهانش خارج نمیشد ، خیس عرق سرش روی پای دخترک بود ، نگاهی به بدن خود انداخت ، خودش شده بود . هراسان پایش را نگاه کرد ، جای زخم دیگر پیدا نبود .

 دخترک اشک میریخت و پسر لبخند میزد … .

صدای شیپور های جنگی مرا به خود آورد ، در واقع شب گذشته را اصلا نخوابیده بودم تمام طول شب چهره غمگین مادر و اشک های خواهرم در آخرین دیدارمان لحظه ای از جلو چشمم دور نمی شد  ، بلند شدم و سریع لباس هایم را پوشیدم و از خیمه زدم بیرون ، در آخرین وداع با شهر بود که پیر مرد قوز کرده ای جلوی راهم را گرفت و با صدای آرامش گفت :» سرباز ایرانم ، بالاخره پیروزی ازآن ماست ، حتی اگر از گرسنگی نیمی ازما نباشند تا ببینند ، اما بدان روزهای تاریکی به سر می رسد . «

 با لبخند کمرنگی جوابش را دادم و از او دور شدم ، با اینکه شهر پر از جمعیت بود اما صدایی شنیده نمیشد ، فقط گاه گاه گریه کودکی ، ناله ی خفه مادری و یا کوبیده شدن دریچه ها به هم توسط باد به گوش میرسید ، دریچه هایی که برای لحظه ای چشمان ماتم  زده دخترکان پشت خود را از آسمان پنهان می کرد .

حس آخرین دیدار با شهر در جانم رسوخ کرده بود ، همه جا خاکستری بود ، تیره و دم کرده از هوای گرم اولین روزهای تابستان و آفتاب مستقیم انوار خود را بر این سرزمین مقدس رها می کرد .

سپاه ما پر بود از مردانی با صورت های خاکی و زخم های بیشمار که به زور نیزه ها و شمشیرهایشان خود را سرپا نگه داشته بودند ، مردانی که آمده بودند تا شاید با آخرین فداکاری خود ننگ بر ایران را شاهد نباشند .  و در آنسوی ، پای کوه های جاوید و رمز آلود البرز ؛ سپاهی شاد و خندان ، سپاهی که قهقه ی خندشان چون هزاران تیر بر روح و جان سپاه ایرانیان پر غرور اما شکسته فرود می آمد .

آفتاب به بالای سر ما رسیده بود که مردی از سپاه مقابل بیرون آمد ، برق زره اش چشم ها را میزد ، رو به ما کرد و با تمام ناپاکی اش فریاد کشید : » فلک زدگان بیچاره ، مردی بین شما نیست که مرز ایرانتان معلوم کند ؟ …  پس بگویید زنانتان بیایند !!! . و رو به سپاه پلیدش کرد و قهقه ی مستانه ای زد .

مشت ها گره کرده بود ، همگی لب به دندان می گزیدند اما هیچ کس را یارای آن نبود تا باعث این آخرین خفت شود . اشک های پاک مردان آسمانی از صورت های غبار زده شان به زمین فرو می افتاد ، اما صدایی از کسی بلند نمی شد . فقط خنده های شریرانه ی دشمنان در دشت ماتم زده می پیچید .

او کمی آن سو تر از من ایستاده بود ، کمانی را در دست محکم میفشرد و به زمین خیره چشم دوخته بود ، در ذهنش شیون مادران بی همسر و دختران هراسان نقش بسته بود و کودکانی که قربانی شده بودند و ایرانی که … . سرش را بلند کرد و رو به آسمان چشم دوخت ، و من نیز ، اما او چیزی را می دید که چشمان من یاری دیدنش را نبود .

اندامش را تکانی داد و فریاد بر آورد : » من ! حاضرم . »  شنیدم یکی از سربازان می گفت :» او … آری او را می شناسم کشاورزی است ، … یا نه ! … شاید مردی تیر انداز و کار آزموده … «

سپاهیان ایران به سرعت راه عبور را بر روی مردی که تیر و کمان را در دست سخت می فشرد باز کردند ، او با گام های استوار و محکم از انتهای سپاه به طلایه گام بر می داشت و من به دنبالش میرفتم .

همه گان با حیرت به مرد مسن اما استوار نگاه می کردند ، تا او به اول سپاه رسید ، پادشاه تلخندی زد و برخاست و به او چشم دوخت . مرد ناپاک آن سپاه نیشخندی زد و گفت :» تو کیستی ؟ ببین این بیچارگان پشت سرت به تو چشم دوخته اند .»  باز هم خنده بیشرمانه اش را در آن دشت رها کرد. و آرش در ذهنش کودکان مضطرب ، دختران گریان و مادران دعا بر لب را می دید . شاه به سمتش رفت ، دستش را فشرد و چیزی در گوشش زمزمه کرد و او را به سوی کوه راه نمایاند .

آرش به پای کوهستان رسید ، رو به دو سپاه فریاد بر آورد : » منم آرش ! »  

من زمزمه کردم : » سپاهی مرد آزاده .»  

آرش : » به تک تیر در دستم آمدم تا در برابر آزمون تلختان ایستادگی کنم .»

صدای پرصلابتش در آن دشت می پیچید و هزار برابر بر دشمنان می کوفت . آرش دست در صخره ها می انداخت و بالا میرفت ، و در پس او سربازان غم زده ی  ایرانی یکی یکی به زانو می افتادند و بی پروا اشک می ریختند و زمزمه می کرند :» مگر یک تیر تا کجا می تواند برود ؟ !!! «

نمی دانم چه گفت آرش ، نمی دانم چه شد آنجا ، اما … همگان دیدند تیری زوزه کشان سوار بر باد فرمانبر پیش میرود و از حرکت باز نمی ایستد . هر لحظه ایرانیان چهره هاشان باز تر و تورانیان نگران تر می شدند ، گروهی به دنبال آرش رفتند اما … .

ولی ایران رهایی یافت از آن همه  رنج و عذاب ؛ و آن روز بود ، تیر روز از تیرماه ، روز آرش ، روز ایران ، روز فداکاری و عشق ، روز ما و …

 

 

Posted on: نوامبر 6, 2008

بی صبرانه منتظرم تا برسم … راه زیادی آمده ام … اما هنوز خیلی مانده و من پر از اشتباهم ، عزیزی  می گفت برای اینکه بفهمیم اشتباهاتمون بسه مدت ها طول میکشه ؛یک سال ، ده سال ، بیست سال و بعضی هیچوقت نخواهند فهمید .

زیباست وقتی که شبانه تنها در کوچه پس کوچه های نیمه تاریک و خلوت قدم میزنی و به کسانی که دوستشان داری فکر میکنی و تازه میفهمی که هیچکس ، هیچ جا تنها نیست … در هر صورت یکی همیشه با تو هست ، نمی بینیش و به اون فکر  نمیکنی اما از این بی توجهی ابلهانه تو نه ناراحت میشه و نه خسته … اون قدر بزرگ و مهربونه که بهترین ها رو برات می خواهد اما تو کمتر از همیشه بهش توجه داری .

 با یه سیگار که حالت رو به هم میزنه خودت رو سر گرم میکنی که مثلا فراموش کنی کی هستی و چی میخوای !!!

باد خنک پاییز می وزه بین موهات، توی تموم تنت نفوذ میکنه ، یاد درختا می افتی که با این باد میخوابن … و آرزو میکنی کاش تو هم میتونستی بخوابی ، یه خواب طولانی خیلی طولانی و  وقتی بیدار میشی ببینی که همه چیز به بهترین صورت آماده استقبال از مابقی روزها ست اما … آدمی نمی تونه از این مسئولیت سنگین شانه خالی کنه و فقط باید خودش رو با ای کاش ها کمی دلگرم کنه !!!

تهوع آوره وقتی خودت رو پشت دود و لذت های زودگذر کثیف پنهون میکنی و اسمش رو میگذاری زندگی … اما من بازم دلتنگ شبگرد شدنم ، پشت سر گذاشتن تاریکی بدون ترس از دیده شدن و نگرانی از یورش بیگانه … .

میدونی کجاش سخته ؟ وقتی داری با استادت حرف می زنی و وقتی به خودت میای که میبینی اون داره با ولع بدن پر از گرهت رو ورانداز می کنه ، اون موقع که از ابتذال ذهن آدم ها خسته می شی کجا می تونی پناه ببری؟ کدوم مامن میتونه تو رو نگه داره و به کی می تونی اعتماد کنی …

وقتی نیاز داری یکی رو دوست داشته باشی و اون تو رو ، وقتی تو اشتباه انتخاب می کنی و اون باید به خاطر این اشتباه تو داغون شه چکار می تونی بکنی ؟ اینجاست که نه می تونی ادامه بدی و نه می تونی به عقب برگردی .

وقتی نگاهت می کنن باید لبخند بزنی و بشی همون پسر مهربون که کمک می کنه اما … اما کی می تونی خودت رو نگاه کنی ؟ کجا می تونی برای خودت کمی گریه کنی ، کجا می تونی پنهون شی و زانو هات رو بغل کنی تا شاید کمی آروم شی ؟ کجا می تونی باشه که کسی نیاد و ازت نخواهد که خودت رو جمع کنی و یا بخواهد که به زور بخندی … آره به زور که لبخند روی لبت رو دید از کنارت مثل بقیه رد میشه  و احساس می کنه که فرشته نجات تو شده !!!

Posted on: اکتبر 30, 2008

دلم تنگه ، تنگ من˛ زمستون  ٨۵ ، اون روز ، روز بلوغ من بود …. من اون روز بالغ شدم .  روزی که من بودم و کویرم ، یلدای مقدس و حافظ و … .

چه چیز ها ندیدم و نفهمیدم اما فراموش کردم ، رفتم و رفتم و وقتی به خودم اومدم که دیگه چیزی از من نمونده بود جز یه اسم و یه خاطره قدیمی ! وقتی به خودم اومدم که  دیدم چه قدر به بازی گرفته شدم و چه قدر به بازی گرفتم … منم شدم یکی مثل خیلی ها ، مثل …  .

دلم تنگه برای اون که منو نشون داد به خودم و من شرمنده ام از آن ها که به بازی گرفتم به خصوص از —- که عذاب وجدان آزارش همیشه با منه ، دلم تنگه برای خنده های پر صدایی که هر از گاهی رها میکردم …

 دلم تنگه برای اون اولین بوسه ای که از فرسنگ ها دورترآمد و در انباری خانه بر لبانم نشست ، دلم تنگه برای رنگ چشمان ندیده اش برای عطر نبوییده اش و برای حرف زدن هایش …

 

و دلم تنگه برای اون شب های مقدس یلدا که من ، من شدم و در یلدایی دیگر که من از یاد رفتم  و شدم یه دروغگو یه بازیگر یه جلاد ! یه خودخواه و یه مغرور…

آره من مست غرور بودم ، ادعا داشتم که قدیسم و برای خودم بالاترین ها رو میدیدم  و افتاد آنچه نباید میافتاد … او بر سر راه من قرار گفت و من مست غرور نیاز داشتم او را ببینم تا با سر از بلندی به زمین بخورم … اما چرا باید اون نابود میشد تا من به خودم بیام و بفهمم کجام و کیم ؟ هنوز نتوانسته ام برای این سوال پاسخی بیابم !!!

فقط میتونم متاسف باشم و عذر خواه و شرمنده … شدم کوچه گرد عصر های خلوت … محکومم که باشم تا بفهمم غرور چه به سرم آورد  .

 

 

مواد لازم                                                           مقدار لازم

 

کنسرو دانه  بلال ………………………………………………….  یک قوطی یا 3 فنجان

جعفری ……………………………………………………………. 1.5 فنجان

کرفس در صورت دلخواه ……………………………………….. 1.5 فنجان

پیاز ریز شده ………………………………………………………  2 قاشق سوپخوری

آب …………………………………………………………………  3 فنجان

نمک ………………………………………………………………  1قاشق مرباخوری

آرد ………………………………………………………………..  3 قاشق سوپخوری

شیر ……………………………………………………………….   1.5 فنجان

 

 

طرز تهیه:

 

ابتدا بلال و کرفس وجعفری و پیاز ریز شده و آب و نمک را با هم مخلوط میکنیم و نیم ساعت میپزیم و از صافی رد میکنیم .

بعد آرد را با شیر مخلوط میکنیم و به مخلوط اول اضافه می نماییم سپس همه را با هم روی آتش میگذاریم تا بجوش آید .

سوپ آماده است .

این نوع سوپ بسیار خوشمزه است ، مخصوصا برای روزهای زمستان و پاییز که اوج سرما خوردگی است …

 

مخصوصا افرادی مثل من که هنوز پاییز نشده دست به گریبان سرماخوردگی شدیم .

 

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید