اينجا هم رفت به…
Posted on: مارس 23, 2009
فعلا اينجا تا اطلاع ثانوي به اونجا منتقل ميشه … آخه دارم واسه امتحان سرنوشتم ميخونم كمتر ميتونم هر دو تا رو ساپورت كنم و اينكه وردپرس با اينترنت ذغالي من زياد جور در نمياد.
راستي سال نو مبارك
شاد شاد شاد باشيد… حتي اگه ديگران اين اجازه رو ندادن … خودمون به خودمون اين اجازه رو ميديم.
منتظرم
Posted on: فوریه 4, 2009
خوب راستش مي خواستم طعم تازه يه چيز تازه و واقعا تازه باشه … اول خواستم مرزتازه بياد اينجا ، بعد شد آشپزخونه، بعد شد مكاني براي داستانك هام و حالا يه مدت بي كاره !
به زودي دوباره ميگذارمش همون داستان خانه من …
سال نو ميلادي مبارك
Posted on: دسامبر 31, 2008
سلام به همه سال نو ميلادي رو به همه دگرباشان و مسيحيان عزيز ايراني تبريك ميگم .
یلدا فرخنده باد
Posted on: دسامبر 20, 2008
ای اهورای من به اندازه تنهاییت به تو نیاز دارم …
در این هنگامه که فرشتگان نغمه باران تو می سرایند به تو بیش از همیشه نیاز دارم ، حال که من در این جامعه غریب افتاده ام و همسرشتان من این چنین از خود فراریند و هم آفریدگان من این چنین با هم بیگانه بیش از پیش به تو نیاز دارم ، فرو مپاش این تازه نهال زندگی ما را … کمک کن تا بتوانیم خود باشیم ، فقط خود … .
در این هیاهوی زمان که هر کس چیزی برای عرضه دارد در عین اینکه تهی دستم میخوانند ، گنجی چون تو دارم که به آن ببالم ، تو که بزرگترین غنائمی ، در این بازار شوم و مکاره تو و فقط تو میتوانی تنها عدل گستر باشی ، پس عدل خود را از ما مگیر … .
ای دادار پاک مهربان ، بی تو تنهاییم در خروش تاریکی ها ، تنهایمان نگذار که تاریکی با نبود تو شروع میشود و ما را با خود خواهد برد … .
ای مهربانترینم ، آن هنگامه که بی نیازی را حس میکردم از تو رو گردان بودم و حال که با تمام عجز خود به درگاهت پناهنده ام … با شرمی به بزرگی قلب عاشقان به دیدارت آمده ام ،آن هنگامه تو مرا ترک نگفتی ، میدانم که هیچگاه ما را ترک نکرده ای ، بر این شرمگین بنده رحمی کن و نیم نگاهی بر قلب خاکی اش انداز … .
ای اهورای مهر گستر ، در این لحظه که مرگ و نیستی و جنگ و خون و قحطی های عاطفه بیداد میکند و هر کس توبره بر دست به سویی میدود و راهزنان از پی ایشان ، تنها یار و پشتیبان تو هستی ، دانه های مهر خود را میان ما بپاش و میان این جمع ستم دیده دوستی و وحدتی نا گسستنی چونان وحدت باران و دریا به پا دار و نگذراکه ما در این غفلت و اندوه فراموشی به مانند دیوانگان در تاریکی سر گردان و گریان بمانیم .
این کاروان سرگشته در فریاد های موهوم بد خواهان را ساربانی کن ،ای مزدای یکتای من ، باران همچو درود توست که فرشتگان درگاهت برای شادی و اطمینان بندگانت می سرایند و از تو می گویند … بعضی کور و بعضی کر نه شنیده و نه دیده ، بر همه ی ما تو ای توانای بی نیاز بر همه ی ما بتاب و از ما دوری نکن هر چند ما گاه گاه نادانسته از تو دور میشویم …
ای محبوب عالمیان ، اگر تو برای لحظه ای این بندگان ناتوان را در عجز خود رها کنی هیچکدام نخواهیم توانست از این مرداب به سلامتی جان به در بریم ، ای دادار من مپسند که فراموشی گناه کارانه مان تو را ا زما برنجاند که آن هنگام نیز به جز تو به کدامین کس توانیم رو آوریم … .
ای پروردگار من آن هنگام که در چنگال غفلت اسیریم ، لحظه ای ترکمان نکن و بمان و ببین چگونه این شیداییان بی تاب تر از هر زاهد و چله نشینی در برابر تنها آفریدگارشان سر فرو می آوردند .
میدانیم به تعظیم کورکورانه ما نیازی نداری ، می دانیم که به خاک افتادن های ریا کارانه ما را چه می خوانی ، اما این بندگان راهی جز این نیاموخته اند ، به ما بیاموز که چگونه در دستانمان خدا را بکاریم و چگونه در چشم هایمان تو باشیم … آن هنگام که تو در هیئت یتیمی بی پناه به این سو آن و سو میروی به ما بفهمان که چگونه باید خدایی کنیم … که عصیان ما آدمیان خدایی است … .
یلدا بر دگرباشان ایرانی مبارک
عشق و هیولا
Posted on: دسامبر 4, 2008
پسر به افسانه ها و داستان ها ی کهن اعتقادی نداشت ، به اصرار برای دیدار با محبوبش آن وقت شب آماده رفتن شد ، التماس های مادرش اثر نکرد و شب هنگام از خانه بیرون زد ،ماه کامل بود ، صدای شیون باد با زوزه ی گرگ ها در می آمیخت و فضای هراسناکی را در دل شب پدید آورده بود . مهتاب به روی برگ ها می لغزید و پسر راه میرفت و به داستان های قدیم پوزخند میزد .
به دل تاریکی قدم گذاشت ، جایی که مهتاب کمترین خود نمایی را میکرد ، ناگهان فریادی گنگ و ترسناک به گوش رسید ، پسر برای اولین بار وحشتزده شد ، صدای خش خشی به گوشش رسید ، فریاد زد ؛» کی اونجاست ؟»
صدای دویدن چیزی ، برخورد محکم با پسر که او را به زمین انداخت و دردی شدید که پایش را فرا گرفت و خون که جاری شد … همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد .
وقتی چشم هایش را باز کرد خورشید اولین انوار طلایی خود را به زمین می پاشید . خونریزی قطع شده بود اما رد دندان هایی روی پایش قابل مشاهده بود . پسر با نا امیدی گفت : » پس حقیقت داشت … من گرفتار شدم . » حالا او هم به موجودی دیگر بدل شده بود .
در راه برگشت به خانه فکری به ذهنش رخنه کرد ، او باید به سراغ معشوقش میرفت ، می توانست به راحتی او را هم مثل خودش کند و بعد برای همیشه در کنارش می ماند … چشم هایش از این فکر درخشید ، ترسناک و هراس آور .
…
دست مادرش را بوسید و در گوشش نجوای خداحافظی سر داد ، مادر لبخند بی رمقی زد ، پیشانی پسر را بوسید و دور شدنش را با چشم های اشک آلود نگاه میکرد و زیر لب زمزمه داشت :» می دانستم … اما من برایت دعا خواهم کرد . «
پسر جلوی خانه سفید رنگی متوقف شد و در زد . دختری به زیبایی مهتاب در را باز کرد ، با دیدن پسر خود را در آغوش او انداخت و فریاد های شادی بر آورد .
دخترک بعد از مدت ها به راستی میخندید و شاد بود ، از آینده میگفت و بودن با پسر ، چشم های دخترک هم درخششی به خود گرفته بود اما متفاوت … .
نیمه شب فرارسید ، پسر از هیجان می لرزید ، برق شیطانی به چشم هایش بازگشته بود ، دخترک در خواب بود ، ماه خودنمایی می کرد ، پسر به هیولایی تبدیل شده بود ، به طرف دخترک خزید … دهانش را باز کرد و آماده حمله شد ، فرصتی مناسب حالا وقتش بود ، از الان به بعد دخترک برای همیشه با او می ماند ، با هم ، دو هیولا …
دخترک غلتی زد ، نور مهتاب در برخورد با صورت دخترک معصومیتش را صد چندان کرده بود ، به ناگاه آتشی در دل سرد پسر زبانه کشید ، دردی بود کهنه ، شعله ای قدیمی که دوباره افروختن آغاز کرده بود ، تمام بدن پسر گرم شد ، دهانش را بست ، قطره ای اشک از چشمش فرو ریخت … به زمین افتاد و چشمانش بسته شد .
با صدای مضطرب دخترک چشم هایش را باز کرد ، در ذهن فریاد می زد » نه ! برو! تو هم گرفتار خواهی شد … به من دست نزن ، فرار کن . »
اما کلامی از دهانش خارج نمیشد ، خیس عرق سرش روی پای دخترک بود ، نگاهی به بدن خود انداخت ، خودش شده بود . هراسان پایش را نگاه کرد ، جای زخم دیگر پیدا نبود .
دخترک اشک میریخت و پسر لبخند میزد … .
داستان آرش و من
Posted on: نوامبر 22, 2008
صدای شیپور های جنگی مرا به خود آورد ، در واقع شب گذشته را اصلا نخوابیده بودم تمام طول شب چهره غمگین مادر و اشک های خواهرم در آخرین دیدارمان لحظه ای از جلو چشمم دور نمی شد ، بلند شدم و سریع لباس هایم را پوشیدم و از خیمه زدم بیرون ، در آخرین وداع با شهر بود که پیر مرد قوز کرده ای جلوی راهم را گرفت و با صدای آرامش گفت :» سرباز ایرانم ، بالاخره پیروزی ازآن ماست ، حتی اگر از گرسنگی نیمی ازما نباشند تا ببینند ، اما بدان روزهای تاریکی به سر می رسد . «
با لبخند کمرنگی جوابش را دادم و از او دور شدم ، با اینکه شهر پر از جمعیت بود اما صدایی شنیده نمیشد ، فقط گاه گاه گریه کودکی ، ناله ی خفه مادری و یا کوبیده شدن دریچه ها به هم توسط باد به گوش میرسید ، دریچه هایی که برای لحظه ای چشمان ماتم زده دخترکان پشت خود را از آسمان پنهان می کرد .
حس آخرین دیدار با شهر در جانم رسوخ کرده بود ، همه جا خاکستری بود ، تیره و دم کرده از هوای گرم اولین روزهای تابستان و آفتاب مستقیم انوار خود را بر این سرزمین مقدس رها می کرد .
سپاه ما پر بود از مردانی با صورت های خاکی و زخم های بیشمار که به زور نیزه ها و شمشیرهایشان خود را سرپا نگه داشته بودند ، مردانی که آمده بودند تا شاید با آخرین فداکاری خود ننگ بر ایران را شاهد نباشند . و در آنسوی ، پای کوه های جاوید و رمز آلود البرز ؛ سپاهی شاد و خندان ، سپاهی که قهقه ی خندشان چون هزاران تیر بر روح و جان سپاه ایرانیان پر غرور اما شکسته فرود می آمد .
آفتاب به بالای سر ما رسیده بود که مردی از سپاه مقابل بیرون آمد ، برق زره اش چشم ها را میزد ، رو به ما کرد و با تمام ناپاکی اش فریاد کشید : » فلک زدگان بیچاره ، مردی بین شما نیست که مرز ایرانتان معلوم کند ؟ … پس بگویید زنانتان بیایند !!! . و رو به سپاه پلیدش کرد و قهقه ی مستانه ای زد .
مشت ها گره کرده بود ، همگی لب به دندان می گزیدند اما هیچ کس را یارای آن نبود تا باعث این آخرین خفت شود . اشک های پاک مردان آسمانی از صورت های غبار زده شان به زمین فرو می افتاد ، اما صدایی از کسی بلند نمی شد . فقط خنده های شریرانه ی دشمنان در دشت ماتم زده می پیچید .
او کمی آن سو تر از من ایستاده بود ، کمانی را در دست محکم میفشرد و به زمین خیره چشم دوخته بود ، در ذهنش شیون مادران بی همسر و دختران هراسان نقش بسته بود و کودکانی که قربانی شده بودند و ایرانی که … . سرش را بلند کرد و رو به آسمان چشم دوخت ، و من نیز ، اما او چیزی را می دید که چشمان من یاری دیدنش را نبود .
اندامش را تکانی داد و فریاد بر آورد : » من ! حاضرم . » شنیدم یکی از سربازان می گفت :» او … آری او را می شناسم کشاورزی است ، … یا نه ! … شاید مردی تیر انداز و کار آزموده … «
سپاهیان ایران به سرعت راه عبور را بر روی مردی که تیر و کمان را در دست سخت می فشرد باز کردند ، او با گام های استوار و محکم از انتهای سپاه به طلایه گام بر می داشت و من به دنبالش میرفتم .
همه گان با حیرت به مرد مسن اما استوار نگاه می کردند ، تا او به اول سپاه رسید ، پادشاه تلخندی زد و برخاست و به او چشم دوخت . مرد ناپاک آن سپاه نیشخندی زد و گفت :» تو کیستی ؟ ببین این بیچارگان پشت سرت به تو چشم دوخته اند .» باز هم خنده بیشرمانه اش را در آن دشت رها کرد. و آرش در ذهنش کودکان مضطرب ، دختران گریان و مادران دعا بر لب را می دید . شاه به سمتش رفت ، دستش را فشرد و چیزی در گوشش زمزمه کرد و او را به سوی کوه راه نمایاند .
آرش به پای کوهستان رسید ، رو به دو سپاه فریاد بر آورد : » منم آرش ! »
من زمزمه کردم : » سپاهی مرد آزاده .»
آرش : » به تک تیر در دستم آمدم تا در برابر آزمون تلختان ایستادگی کنم .»
صدای پرصلابتش در آن دشت می پیچید و هزار برابر بر دشمنان می کوفت . آرش دست در صخره ها می انداخت و بالا میرفت ، و در پس او سربازان غم زده ی ایرانی یکی یکی به زانو می افتادند و بی پروا اشک می ریختند و زمزمه می کرند :» مگر یک تیر تا کجا می تواند برود ؟ !!! «
نمی دانم چه گفت آرش ، نمی دانم چه شد آنجا ، اما … همگان دیدند تیری زوزه کشان سوار بر باد فرمانبر پیش میرود و از حرکت باز نمی ایستد . هر لحظه ایرانیان چهره هاشان باز تر و تورانیان نگران تر می شدند ، گروهی به دنبال آرش رفتند اما … .
ولی ایران رهایی یافت از آن همه رنج و عذاب ؛ و آن روز بود ، تیر روز از تیرماه ، روز آرش ، روز ایران ، روز فداکاری و عشق ، روز ما و …
Posted on: نوامبر 6, 2008
بی صبرانه منتظرم تا برسم … راه زیادی آمده ام … اما هنوز خیلی مانده و من پر از اشتباهم ، عزیزی می گفت برای اینکه بفهمیم اشتباهاتمون بسه مدت ها طول میکشه ؛یک سال ، ده سال ، بیست سال و بعضی هیچوقت نخواهند فهمید .
زیباست وقتی که شبانه تنها در کوچه پس کوچه های نیمه تاریک و خلوت قدم میزنی و به کسانی که دوستشان داری فکر میکنی و تازه میفهمی که هیچکس ، هیچ جا تنها نیست … در هر صورت یکی همیشه با تو هست ، نمی بینیش و به اون فکر نمیکنی اما از این بی توجهی ابلهانه تو نه ناراحت میشه و نه خسته … اون قدر بزرگ و مهربونه که بهترین ها رو برات می خواهد اما تو کمتر از همیشه بهش توجه داری .
با یه سیگار که حالت رو به هم میزنه خودت رو سر گرم میکنی که مثلا فراموش کنی کی هستی و چی میخوای !!!
باد خنک پاییز می وزه بین موهات، توی تموم تنت نفوذ میکنه ، یاد درختا می افتی که با این باد میخوابن … و آرزو میکنی کاش تو هم میتونستی بخوابی ، یه خواب طولانی خیلی طولانی و وقتی بیدار میشی ببینی که همه چیز به بهترین صورت آماده استقبال از مابقی روزها ست اما … آدمی نمی تونه از این مسئولیت سنگین شانه خالی کنه و فقط باید خودش رو با ای کاش ها کمی دلگرم کنه !!!
تهوع آوره وقتی خودت رو پشت دود و لذت های زودگذر کثیف پنهون میکنی و اسمش رو میگذاری زندگی … اما من بازم دلتنگ شبگرد شدنم ، پشت سر گذاشتن تاریکی بدون ترس از دیده شدن و نگرانی از یورش بیگانه … .
میدونی کجاش سخته ؟ وقتی داری با استادت حرف می زنی و وقتی به خودت میای که میبینی اون داره با ولع بدن پر از گرهت رو ورانداز می کنه ، اون موقع که از ابتذال ذهن آدم ها خسته می شی کجا می تونی پناه ببری؟ کدوم مامن میتونه تو رو نگه داره و به کی می تونی اعتماد کنی …
وقتی نیاز داری یکی رو دوست داشته باشی و اون تو رو ، وقتی تو اشتباه انتخاب می کنی و اون باید به خاطر این اشتباه تو داغون شه چکار می تونی بکنی ؟ اینجاست که نه می تونی ادامه بدی و نه می تونی به عقب برگردی .
وقتی نگاهت می کنن باید لبخند بزنی و بشی همون پسر مهربون که کمک می کنه اما … اما کی می تونی خودت رو نگاه کنی ؟ کجا می تونی برای خودت کمی گریه کنی ، کجا می تونی پنهون شی و زانو هات رو بغل کنی تا شاید کمی آروم شی ؟ کجا می تونی باشه که کسی نیاد و ازت نخواهد که خودت رو جمع کنی و یا بخواهد که به زور بخندی … آره به زور که لبخند روی لبت رو دید از کنارت مثل بقیه رد میشه و احساس می کنه که فرشته نجات تو شده !!!
Posted on: اکتبر 30, 2008
دلم تنگه ، تنگ من˛ زمستون ٨۵ ، اون روز ، روز بلوغ من بود …. من اون روز بالغ شدم . روزی که من بودم و کویرم ، یلدای مقدس و حافظ و … .
چه چیز ها ندیدم و نفهمیدم اما فراموش کردم ، رفتم و رفتم و وقتی به خودم اومدم که دیگه چیزی از من نمونده بود جز یه اسم و یه خاطره قدیمی ! وقتی به خودم اومدم که دیدم چه قدر به بازی گرفته شدم و چه قدر به بازی گرفتم … منم شدم یکی مثل خیلی ها ، مثل … .
دلم تنگه برای اون که منو نشون داد به خودم و من شرمنده ام از آن ها که به بازی گرفتم به خصوص از —- که عذاب وجدان آزارش همیشه با منه ، دلم تنگه برای خنده های پر صدایی که هر از گاهی رها میکردم …
دلم تنگه برای اون اولین بوسه ای که از فرسنگ ها دورترآمد و در انباری خانه بر لبانم نشست ، دلم تنگه برای رنگ چشمان ندیده اش برای عطر نبوییده اش و برای حرف زدن هایش …
و دلم تنگه برای اون شب های مقدس یلدا که من ، من شدم و در یلدایی دیگر که من از یاد رفتم و شدم یه دروغگو یه بازیگر یه جلاد ! یه خودخواه و یه مغرور…
آره من مست غرور بودم ، ادعا داشتم که قدیسم و برای خودم بالاترین ها رو میدیدم و افتاد آنچه نباید میافتاد … او بر سر راه من قرار گفت و من مست غرور نیاز داشتم او را ببینم تا با سر از بلندی به زمین بخورم … اما چرا باید اون نابود میشد تا من به خودم بیام و بفهمم کجام و کیم ؟ هنوز نتوانسته ام برای این سوال پاسخی بیابم !!!
فقط میتونم متاسف باشم و عذر خواه و شرمنده … شدم کوچه گرد عصر های خلوت … محکومم که باشم تا بفهمم غرور چه به سرم آورد .
سوپ بلال
Posted on: اکتبر 23, 2008
مواد لازم مقدار لازم
کنسرو دانه بلال …………………………………………………. یک قوطی یا 3 فنجان
جعفری ……………………………………………………………. 1.5 فنجان
کرفس در صورت دلخواه ……………………………………….. 1.5 فنجان
پیاز ریز شده ……………………………………………………… 2 قاشق سوپخوری
آب ………………………………………………………………… 3 فنجان
نمک ……………………………………………………………… 1قاشق مرباخوری
آرد ……………………………………………………………….. 3 قاشق سوپخوری
شیر ………………………………………………………………. 1.5 فنجان
طرز تهیه:
ابتدا بلال و کرفس وجعفری و پیاز ریز شده و آب و نمک را با هم مخلوط میکنیم و نیم ساعت میپزیم و از صافی رد میکنیم .
بعد آرد را با شیر مخلوط میکنیم و به مخلوط اول اضافه می نماییم سپس همه را با هم روی آتش میگذاریم تا بجوش آید .
سوپ آماده است .
این نوع سوپ بسیار خوشمزه است ، مخصوصا برای روزهای زمستان و پاییز که اوج سرما خوردگی است …
مخصوصا افرادی مثل من که هنوز پاییز نشده دست به گریبان سرماخوردگی شدیم .

دیدگاههای اخیر