• جنگ شد… به همین عجیبی این جمله کوتاه، ما دوباره در زندگیمون جنگی رو تجربه کردیم که نباید! در واقع ما هم نسلی شدیم که هم خودمون هم بچه های نسل ما ترس جنگ و صدای بمب و موشک رو تجربه کردن.

    تجربه جنگ وحشتناک بود، حتی برای ما که مثلا صدای صوت موشک و ریز پرنده رو بالای کوچه هامون نشنیدیم، ولی قلبمون هزار تکه شد و مردیم و زنده شدیم، و شرم و احساس گناه بازمانده، با روان ما کاری کرد که تا مدتها باید خورده شیشه های ذهنمون رو جمع کنیم.

    از اون بدتر و وحشتناک تر تجربه عجیبی بود که تا دهه ها باید توی تاریخ ایران درباره اش نوشت و روش کار کرد، توی این جنگ، خصوصا روزهای اول، عده ای بودن که تردید داشتن صداشون رو علیه جنگ بلند کنند، و عده ای هم بودن که از وقوع جنگ خوشحال بودن! همه هم با دلیل یا ادعای اینکه حکومت ایران مقصره، بله قطعا! اما جنگ؟؟؟؟ واقعا مردم خاورمیانه کی میخوان کمی اطرافشون رو بهتر ببینن و بفهمن که اگر قرار بود جنگ صلح پایدار بیاره، وضع الان افغانستان بعد از 20 سال چنین نبود که با اولین پخ گفتن اونایی که با کت شلوار کراوات ازآمریکا اومده بودن جمهوری بسازن بساطشون رو البته با چمدون های پر از دلار جمع کردن و رفتن! و باز مردم افغانستان موندن و گروه طلبه ها!

    جنگ شد، آتش بس شد، و امید به صلح ….. ؟!

    مرداد 1404


  • دیروز داشتم به یک ویدئوی یوتیوب پانته آ وزیری گوش میکردم که داشت از تجربه فعالیتش در فضای مجازی از زمان وبلاگ نویسی می گفت. یهو یاد اون فضا و دورانی افتادم که وبلاگ مینوشتیم، دنیای ارتباطی امروز حتی تصور محدودیت های وبلاگ نویسی رو هم نداره، ابزارهای کوتاه و سریع و پر از تصویر و صدا، شاید حتی روی جهان بینی و حوصله و کیفیت معاشرت های مجازی هم اثر گذاشته. ما، فسیل های دنیای وبلاگ نویسی و وبلاگ خون های قدیمی که شاید حوصله داشتیم و چندسال خواننده ثابت وبلاگ هایی با اسم مستعار بودیم (خانم پرتقالی، نمیدونم زوج آلبالویی… تخته سیاه و … ) چطور الان از لحاظ حوصله و کیفیت برخورد با کلمات و عمیق شدن تفاوت کردیم؟ البته که خیلی روند طبیعی بوده به نظرم ولی خب یک لحظه توقف کردن و به این روند نگاه کردن خودش خیلی جالب و تأمل برانگیزه …

    حالا همینو میشه به دنیا چت یاهو و … هم تعمیم داد. من خودم میدونم که اینجا رو کسی نمیخونه، ولی هنوز یه تعلق خاطری دارم! عجیب نیست!؟ حتی با اینکه دو سال قبل زدم ظاهر صفحه رو ترکوندم و دیگه خودمم خسته شدم از بس نفهمیدم چرا فونت و نمایش همه چی بهم ریخت!

    ما فسیل های دنیای وبلاگ نویسی … آدم های باحالی بودیم! آدم های عجیب ! ساعت ها عمر و وقتمون رو صرف خوندن دل نوشته ها و روز نوشت های زندگی کسانی میکردیم که هیچ وقت قرار نبود حتی بدونیم چه سن و سالی دارن یا کجای این دنیا زندگی می کنن! اما کامنت های همدلی که مینوشتیم رو شاید امروز از دوستامونم نگیریم! دوستامون … تقریبا نمیدونم کسی دیگه میتونه پنج نفر رو تو زندگیش اسم ببره (غیر از خانواده) که میتونه وقتی خوشحاله (ناراحتی پیش کش) بهشون زنگ بزنه و فقط هشت دقیقه بدون وقت قبلی باهاشون حرف بزنه؟ اگر هست که احتمالا جزو خوشبخت هاییه که هنوز بخشی از زندگیش در دنیای فسیلی اما با کیفیت قدیمی هست…

    بگذریم… دم شما که ممکنه روزگاری دور یا نزدیک بیای اینجا و رد بشی گرم! شما هم مثل من احتمالا از همون فسیل هایی هستی که به دنیای قدیمی هنوز تعلق خاطر دلچسبی داری. بخش کامنت ها در همان دستکاری نافرجام از دست رفته و نمی توان آنرا زیر پست ها برگردانم.

    اردیبهشت 1404

  • چه روزهای سختی گذشت، روزها و شب های تلخ و سنگین تا حد فلج شدن روح و روان. اما این مدت به اندازه ده سال قبل به پادکست های سیاسی گوش کردم و کتاب های مرتبط با مباحث سیاسی خوندم. می دونم خیلی های دیگه ام اینکار رو کردند. اگر این آگاهی ناشی از یک نیاز اجباری جمعی هم باشه خوبه. خیلی خودم را اهل مطالعه و علاقه مند به تاریخ و ادبیات می دانستم. اما در همه این مدت بارها به خودم عه! چرا ما این را نشنیده بودیم؟ این اتفاق تاریخی را چقدر متفاوت باید تحلیل کرد و …. حیف که کسی را ندارم که بشینم درباره این مطالب با هم گفتگو کنیم و درکمان را عمیق تر کنیم. حیف که اکثریت سرشان را در لاک همیشگی خودشان کرده اند تا آسه بیایند آسه بروند.

    بله ما خیلی اتفاقات را نمی دانستیم، خیلی اتفاقات و مشکلات را هم می دانستیم ولی خب در یک جبر تاریخی – اجتماعی خاص بودیم که فکر می کردیم همین است که دیگر، کاریش نمی شود کرد و دلخوش به تغییرات مورچه وار از لحاظ ابعاد و سرعت بودیم. خودم را عرض می کنم، شاید من سرم را هیچ وقت در لاکم فرو نکردم و همیشه واکنش داشتم و صدای نحیفی بودم میان همهمه ها، اما اخیراً فکر میکنم دیگر وقتش رسیده این یلدای طولانی به سر شود. بالاخره سپیده می زند، سپیده هم خود به خود نمی رسد به ما، باید دست به دست هم دهیم، شمع ها و مشعل ها را روشن کنیم تا نور را برسانیم به سپیده تا بداند که ما منتظرش هستیم.

    بالاخره این شام تاریک، سحر شود. و من همچنان امیدوارم هرچند سخت، بسیار سخت است. اینجا نوشتم که سالها بعد یادمان باشد از چه مسیری عبور کردیم.


    دی 1401

  • خدایا ! ما دلمان دق می کند ، هر روز … همین

    شهریور و مهر 1401 که گذشت

  • گاهی بی دلیل و بی اختیار میرم سراغ ایمیل های قدیمی، خیلی از وبلاگ ها دیگه لینکشون فعال نیست وگرنه تا چند وقت پیش هم وبلاگ ها رو مرور میکردم. گاهی به خودم میام میبینم یکی دوساعت اصلا نفهمیدم چطور در زمان سفر کردم. زندگی و احساسات خودم یا حتی وقایع اجتماعی گذشته رو از خلال همین کلمات پیدا میکنم.

    خنده داره ولی کاش میشد مثل این فیلم ها که یک نفر بدون اینکه دیده بشه میره در طول زمان و آدم ها رو تماشا میکنه، میشد رفت دید آدم های قصه های گذشته کجای این دنیا و در چه حالی هستن.

    خوش به حال کسایی که کلا بند ارتباطشون با خاطرات گذشته رو قطع می کنن به راحتی و هیچ وقتی وسط انبوه کار و ایمیل جواب نداده نمی شینن ایمیل های 10-12 سال پیش رو بخونن! واقعا تصورش هم عجیبه که چقدر اون زمان ایمیل ابزار مهم ارتباطی ای بود برامون، با اون اینترنت های دایل آپ کم سرعت ! گاهی برای ارتباط با دوستایی که ایران نبودن تنها گزینه! تازه ما احساس خوبی داشتیم که مثل قدیمی تر ها محدود به نامه و تلفن نیستیم!

    یادش بخیر با این وجود من تا مدتها برای یکی از دوستهام نامه می نوشتم، همت زیادی در اینکار داشتم، نامه هایی پر از اشک پر از خط خوردگی و گاهاً با آدامس!

    و این شعر هم شاید یکی از پررنگ ترین نشانه های خاطرات اون دوران پر شور و هیاهو بود. چه روزهایی بود ! روزهایی که با رفتن ِ مکرر دوست ها همراه بود، تلخی های سال 88 و خیلی چیزهای دیگه مثل احساساتی که تغییر کردند، عقایدی که عوض شدند، آدم هایی که فکر میکردیم تاا دیگه نبودند.

    مرا تو بی سببی نیستی

    به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل

    ستاره باران کدام سلامی به آفتاب

    از دریچه تاریک

    کلام از نگاه تو شکل می بندد

    خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی؟

    حتی این شعر شاملو هم برام رنگ و بوی قدیم رو نداره وقتی می خونم. مطمئنم که برای بقیه هم.

    پی نوشت: انقدر با این وضعیت جدید ظاهر وبلاگم ناراحتم که هر کاری میکنم بدتر هم میشه ! همه پیوندهام ناپدید شده و حتی بخش کامنت ها رو هم نشون نمیده! اگر کسی یک روزی اینجا رو خوند و اعصابش از فونت های بزرگ و شکل نامرتب خورد شد بدونه که برای خودمم همینطوره ! کسی در این دنیای وبلاگ نیست البته به اون صورت ! این روزها که همه آدم ها لایک ها و بازخوردهاشون رو در فضاهای تعاملی و با سرعت بالا می گیرند.

  • بابا در توییتر نوشته بود: انا لله و انا الیه راجعون

    قلبم افتاد کف پام، تا پیام بدم کی فوت شده بابا؟ به زور افسار تصوراتم رو گرفتم که خودم پیشواز نرم و احتمال به اتفاق بدی ندم. وقتی گفت فلان کس ( کاملا غیرخانوادگی) فرو رفتم توی صندلی. بابا حلالیت خواست، از اینکارها نمی کند که پیام عمومی بزند، طرف خودش عمومی بوده. گفتم حلال میکنم نصف جانم رفت.
    .
    خدا نکند ، خدا نخواهد، خدا نیاورد روزی را که کسی که در فاصله ای دور باشد و عزیزی را از دست بدهد. اگر نگویم یکی از بزرگترین ترس های همواره همراهم همین است بیراه نگفتم. وقتی دعا میکنم خدایا پدر و مادرهایمان را سلامت حفظ کن. وقتی کسی مریض می شود و از من مخفی میکند تا مرز انفجار عصبانی می شوم. این ترس که از روی اول هجرت با من بود را مدام پس میزدم، فشار میدادم عقب ذهنم که با آن روبرو نشوم. اما وقتی دایی جوانش به رحمت خدا رفت، دیگر راه فراری نبود، ضربه سنگین خورده بود و تعارف و رودربایستی با این ترس عجیب کنار رفته بود.

    .

    آدم اگر مومن باشد شاید باید یک جای دلش قرص باشد که انا لله و انا الیه راجعون، مگر نه؟ سعی میکنم مومن باشم اما با این یکی کنار نمی آیم. دلم روی ویبره است انگار، می لرزد حتی از تصورش هم بدجور می لرزد.
    .
    برعکس از تصورش برای خودم ترسی ندارم، بچه که ندارم به حد کافی سبک هستم. فقطط نگرانم در این خاک غریب نمیرم. همیشه دلم میخواست توی یکی از آرامگاه های روستاهای سوادکوهی جایی به خاک سپرده شوم. وطنم باشد، سبز باشد، خلوت باشد.

    ارلانگن

  • داشتم طبق معمول این روزها وسط توییت ها و اخبار اوکراین و همه چیز غرق میشدم تا کارهای مهم ترم رو به تعویق بندازم که یهو دیدم یه ایمیل اومده با عنوان

    (future me )

    چه حرفهای خوبی نوشته بودم! یادم افتاد پارسال همین موقع ها وسط آتشفشان اشک و دلتنگی و احساساتم بود که این سایت رو پیدا کردم و یه سه چهارتا نامه نوشتم و فرستادم (خدا به داد برسه چون دکمه غلط کردم نداره که بتونی جلوی نامه ها رو بگیری دیگه) ولی اصلا یادم نمیامد که تاریخش رو به این زودی انتخاب کردم که ظرف یکسال به دستم برسه ! حدس بزن چی؟ هیچ در همون نقطه ی گره های روحی که پارسال نشسته بودم الانم هستم! یاد اون حدیثی افتادم که میگه مسلمان امروزش نباید با دیروزش یکی باشه ! خب ظاهرا من براساس بسیاری توصیفات مسلمان و مومن، به دلایل متعدد از جمله این دلیل خیلی هم مسلمان محسوب نمیشم فقط گاهی سعی میکنم ادای مسلمون واقعی رو دربیارم!

    بگذریم واقعا جدای از تأسف بار بودن اینکه چقدر نه تنها روزها و ماه ها بلکه سال های آدم شبیه هم شده باشه، دیدم حتی توصیه های پارسالم به خودم رو هم گوش نکردم! خودت رو بیشتر دوست داشته باش و این صحبت ها ! هرچند امسال خیلی سعی کردم بر ابعادی از کمالگراییم غلبه کنم مثلا با خوندن کتاب «کمالگرا نباشیم» اما انگار فرقی نکرده و همچنان خود سرزنشی فراوان غلبه داره به یکی دو تا آفرین ریز و کوتاهی که اون وسط ها به خودم گفتم.

    کسی چه باورش میشه که امسال هم هنوز و همچنان درگیر رنج «تنهایی» هستم! یعنی خاک بر سر کسی که توی 12 ماه نتونسته باشه که یه هم صحبت واقعی برای خودش پیدا کنه! امسال هم مثل پارسال نگران پوسیدن بند رابطه ام با عزیزترینم مادرم هستم! تنها تفاوتش اینه که امسال یکمی واقع بین تر شدم و پذیرفتن که مادرم توانایی حفظ رابطه گرم از راه دور رو نداره. و من هم بریدم البته! از غر زدن، از گله کردن، از گریه کردن بریدم. اما به این معنی نیست که پذیرفتم و خوشحالم! هنوزم هر روز که بلند میشم دلم میخواد بشمرم که چند روز مونده تا برگردم. نه اینکه فکر کنم برگردم رابطه مون گل و بلبل میشه! نخیر آنچه تخریب شده ترمیم نمیشه و روزهای از دست رفته برنمیگرده، خیلی طرفین هنر کنن و مشتاق باشن از نو چیزی را بسازن. به علاوه من فقط به خاطر دلتنگی و خانواده و اینها انقدر بر برگشتن پافشاری نمی کنم! هویت اجتماعی ای که مثلا برای خودم ساخته بودم هرچند در حد یک جوانه کوچک در حد سبزه های عید نوروز بود اما بالاخره بعد از سالها چیزی جوانه زده بود! و البته الان که بالاخره بعد از مبارزات فرسایشی طولانی قانع شدم! یا تسلیم شدم که بچه ای را به این دنیای پر از رنج دعوت کنم، دلایل محکمی دارم که این اتفاق در خاک کشور خودم بیفته (بر خلاف جریان غالب که برعکسه و ملت وسط جنگ لفظی روسیه و اوکراین پاشدن رفتن اوکراین بچه شون رو به دنیا بیارن!!! که بعدش جنگ واقعی شد و گیر کردن) خیلی مهمه همونطور که هر روز دلهره این رو دارم که یهو بمیرم در حالیکه توی خاک کشور خودم نیستم! و این حس رو کی می فهمه؟ اونایی که دارن خودشون رو به در و دیوار میزنن تا از اون حیطه سرزمینی بیان بیرون؟ بعضاً به هر قیمتی، یا اونایی که حتی اگر نمیخوان بیان بیرون باورشون نمیشه که یه نفر بخواد برگرده به قول خودشون وسط گرونی و بی ثباتی و آلودگی هوا و هزار درد و مشکل دیگه ! و کسی چه باور میکنه که رنج من ، رنجی که هر روز میبرم حرص میخورم عصبانی میشم کم از اون کسی نیست که اونجاست؟ اونجوری حداقل گزینه عذاب وجدان حذف میشه!
    آیا روزی به همین فکر ها و احساسات خودم خواهم خندید؟ معلوم نیست! آدم تغییر میکنه و من خودم رو برای تغییر سرزنش نمی کنم! همونطور که دیگران رو هم سرزنش نمی کنم، فقط میخوام همونطور که من بهشون برای تصمیمشون توهین نمی کنم انقدر به من به خاطر تصمیمم نگن «احمقی» «دیوانه ای» !

    خلاصه که اگر نخوام از موضوع من ِ آینده دور بشم، حس میکنم زورم هر سال کمتر و کمتر میشه و هرسال راحت تر و راحت تر از آرزوها و خواسته هام دست میکشم. چقدر دارم به اون معمولی بودن و روزمرگی ای که خیلی سال ازش فرار کردم و انکارش کردم نزدیکتر میشم. کی میدونه اگر الان نامه ای بنویسم که ده سال دیگه بهم ارسال بشه اونموقع چی میگم؟ من ِ آینده ! من ِ معمولی آینده! امیدوارم جایی باشم که رنج های دنیا کمتر به چشمم بیاد و آرزوی محال صلح پر رنگ تر باشه !

  • بعضی موقع ها دچار ابهامات فلسفی و ریشه ای میشم که اینهمه دست و پا زدن برای چیه! خصوصا وقتی خبر فوت عزیزی رو میشنوم خصوصا اگر جوان باشه و به این فکر میکنم مگر نه اینکه این یک مسیر کوتاهه و مقصد جای دیگه است، چقدر تقلا کردن هامون با معنی و بی معنی است؟ در مسیر و خارج از مسیر آرامش؟

    من اگر دستم به اون کسی برسه که برای اولین بار این جمله رو باب کرد که از زاویه امن خودت بیا و فلان! ترک خوردیم بابا جان! ترک خوردیم والا از بس دچار نوسان شدیم! بله هر رشدی درد داره، هر پوست انداختنی درد داره، اما آیا واقعا آخر همه پوست انداختن ها پروانه شدنه؟!؟

    طرف نوشته بود، مثل همه همسن هایم در جوانی مهاجرت کردم به آمریکا 5 سال پدرم رو ندیدم و فقط 10 روز آخر عمرش که بسیار مریض و ناهشیار بودم خودم رو بهش رسوندم، با خودم فکر کردم چنین زندگی ای چقدر بی مفهوم میتونه باشه! چقدر عبث ! آن یکی نوشته بود با خودم فکر میکنم آیا این مهاجرت (و احتمالا مثلا موفقیت تحصیلی و کاری) ارزش تنهایی پدر و مادرم را داشت؟ دیدم که تنها نیستم که گاهی درگیر این نوع افکار و عذاب وجدان ها می شوم! تازه قضیه من برعکس است، انقدر که خودم از نبودن خودم ناراحتم کسی از نبو دن من ناراحت نیست! عذاب وجدان من بیشتر باید برای خودم باشد. رابطه ها تحلیل می روند، هرکس انکار کند با سند و مدرک برایش ثابت می کنم، فاصله رابطه را تحلیل می برد، حتی اگر نزدیکترین افراد باشند. نه آنها به راحتی دردهایشان را باتو شریک میشوند، نه تو می توانی زخم هایت را بهشان نشان بدهی. شادی هایت را هم جرات نمی کنی پررنگ کنی چون آنطرف کسی درگیر غم نان و رنج های دیگر شاید باشد.

    آن یکی میگفت اگر هر تعطیلات بروی ایران که جایی را نمی بینی! خب نبینم! عزیز من زیبایی کاخ ورسای را کجای دلم بگذارم وقتی برق چشم عزیزانم را نمی بینم؟! چقدر عوض شدند آدم ها ! من هم عوض شدم خیلی زیاد، اما خدایا لطفا انقدر عوض نشوم که اول خودم باشم و بعد باز خودم!

    از این ابهامات فلسفی که بگذریم، دلم یک فنجان چای گرم می خواهد (و البته یک فلاسک که چای کم نیاوریم) و یک دوست که بداندم و خاطره ای داشته باشیم تا هی مرور کنیم و کمی از دور تند روزگار یا وای آینده چه می شودهایی که در همه گفتگوهای امروز پیدا می شود فاصله بگیریم. لازم است بگویم که یافت می نشود؟ چای که هست، رفیقش نیست، رفیق پرحوصله، رفیق بی عجله. بگذریم بروم در این روز ابری پاییزی برای خودم یک فنجان چای دارچینی درست کنم !

  • در این شبی که حال خودم را قابل توصیف نمی دانم، از تنهایی به تنهایی شدیدتر افتاده و حیران از توصیف حال خودم برای کسی که باشد که نیست، از دلهره تجربه های جدید روزهای آینده، گفتم بنویسم از اینکه چقدر چقدر هر بار در یک اتفاق احساس می کنم فاصله های فیزیکی ما و عزیزانمان، خانواده هایمان را از هم دور کرده است، یعنی هرچقدر هم تلاش کرده ام در مسیر بی درکی، بی حسی ، بی تفاوتی رفته اند و این ناگزیرترین اتفاق هجرت اتفاق افتاده است. ترسم از آن است که برگردم و ببینم دیگر هیچ چیز را نمی توانم سر جای خودش بازسازی کنم! که زمان از دست رفته قابل بازسازی نخواهد بود قطعا ! و کودک بزرگ شده دیگر کودک نمی شود تا خاطره خوش مشترکی برایش بسازیم، زخم تحمل رنج ها و بیماری ها و فشارهای اقتصادی که تنها تحمل کرده اند را با دوری پر خواهند کرد.

    بنویسم از اینکه بسیار سردرگم هستم. نمی دانم تصمیم درستی گرفته ام یا نه ، البته به عبارتی این تصمیم من نبود! درست مثل بچه کلاس اولی ای که میداند باید برود مدرسه اما نمیخواهد برود، می ترسد، گریه می کند و کسی هست که او را به سمت مدرسه هل می دهد، گریه هایش را می بیند اما می گوید گریزی از این مسیر نیست، مسیر رشد تو است! مژده پیدا کردن دوست می دهد، مژده اجتماعی شدن و با سواد شدن! من همان کودکم و او همان بزرگسالی که هل می دهد!

    نشسته ام اینجا، تنها در این اتاق سفید کوچک در سکوت مطلق یکشنبه های دوست نداشتنی این سرزمین، با خودم فکر میکنم چه شد که انقدر تغییر کردم؟ چه شد که دلم میخواهد الان در این لحظه قید همه چیز را بزنم و یک بلیط بگیرم و برگردم؟ چرا هیچ کسی اگر حالش اینطور بوده از این لحظه هایش نه حرف زده نه نوشته؟

    راستش می ترسم! از اینکه در این سن و سال بروم با جوانانی ده سال کوچکتر از خودم سرکلاس بنشینم و به زبان دیگری بخواهم بفهمم و بنویسم! این رشته کوفتی ما مثل مهندسی نیست که با یک خروار فرمول و معادله و مدل پایان نامه بنویسند و در همه جای دنیا یک زبان مشترک داشته باشند!

    خلاصه بنویسم برای خودم که دوسه روز قبل از اینکه درگیر نیمچه اسباب کشی شوم هی دست بردم به گوشی روی اسم خیلی ها بالا پایین کردم که چهار کلمه بنویسم و سبک شوم! کسی نبود. بنویسم که امروز چندبار آمدم به کسانی بنویسم که دلم دارد می ترکد دلم میخواهد یکی باشد که حرف بزنم و بشنود و بفهمد! کسی نبود! حتی کسانی که خیلی خیلی زیاد در روزهای سختشان تلاش کردم کنارشان باشم و از سرمایه عاطفی خودم خرج کردم، به وقت غم و بی روحیه ای سوت زنان رد شدند تا فکر کنم نفهمیدند که چه حالی دارم نه اینکه نخواستند که بفهمند و نخواستند که باشند.

    آدم در میانه سی و چندسالگی باشد و احساس کند چقدر تنها شده است حس سختی است. برای خودم که در غربت دوباره غربت را تجربه کردم! وتو چه می دانی که هربار هجرت برای من به سنگینی یک سوگ است! و سوگ یعنی فقدان! فقدان چیزهایی که نه به زبان می آیند نه دیده می شوند اما در عمق جانت چنان سنگین می شوند که …

    25 مهر 1400

    در این شهر دانشگاهی کوچک

  • شاید این تیتر یه شوخی به نظر بیاد، یک شوخی اغراق آمیز! اما نوشتم اینجا که یادم بیاد سال های بعد دختر پرحرفی که در پاره/بسیاری مواقع احساس سخنوری و حتی بلاغت هم می کرد چنان در سکوت تحمیلی ماه ها گرفتار شد که نه تنها زبان انگلیسی و آلمانیش پیشرفتی نکرد، بلکه به مراتب احساس میکنه موقع فارسی حرف زدن ذهنش و زبانش به قدر کافی هماهنگ نیستن و لکنت، استعاره های نا به جا و چیزهای عجیب دیگه ازش سر میزنه !

    که یادش بمونه یکی از کمبود ها و دردهای ساده این روزهای دختر کمبود هم صحبت و معاشرت و هر مکالمه ای از این دست هست، خصوصا از اون مکالمه ها که از یک چای و قهوه و صحبت درباره فنجان های زیبا شروع بشه و حرف های خیلی عمیق، خیلی خیلی عمیق که از لایه های درونی ذهن و جان بیرون کشیده میشه درباره خودش، دنیا و مافیها ختم بشه.


    به تاریخ اردیبهشتی دیگر در جایی که بیشتر زمستان بود تا اردیبهشت و ماه رمضانی دیگر که گذشت