جمعه 12 تیرماه

خیلی شب ها شده که می روم بیرون تا یک همبرگر بگیرم که هم شکمم را پر کند و هم تنهایی ام را. و به مسائل دردآور مورد علاقه ام فکر کنم. 3 نفر از هر 5 مرد تا قبل از پنجاه سالگی «کچل» می شوند.بله «کچل»! یعنی وضعیت نداشتن یا از دست دادن مو در جاهایی که مو هر چقدر کمرنگ هم که شده باید در آنجا حضور داشته باشد. کچل یعنی کلمه ای که در ادبیات محاوره فارسی دارای بار منفی ست در آنجا که واژهٔ کچل در  شعر عامیانه «کچل کچل کَلاچه / روغن کله‌پاچه»  برای اوج تحقیر به کار برده می شود.

مو داشتن  مهم است اما گاهی وقت ها از آن مهم تر مدل مو است تا جایی که حتی خود کچلی هم اگر به عنوان مدل مو به کار رود می تواند خیلی هم جذاب باشد. اصلن شاید این  یک واقعیت تلخ است که همه  تغییر ها ابتدا از مو شروع می شود. در جاهایی که نباید در می آید، در بقیه جاها سفید می شود، در مواقع خطر سیخ می شود و به عنوان تیر آخر شروع به ریختن می کند. اینکه موهای سرم دارد می ریزد زیاد مهم نیست اما اینکه روی شانه هایم دارد مو در می آید چی ؟ فکر می کنم این دیگر مهم باشد؟! یعنی واقعن نباید رید توی این زندگی؟(جواب های خود را به شماره 300008585 پیامک کنید)

 مو خاطرات مخصوص به خودش را نیز دارد مثل اولین روزی که در آرایشگاه  تخته را از روی دسته های صندلی بر می دارند و کون  آدم ابرهای صندلی را حس می کند و دیگر در طول مدت اصلاح مثل چوب خشک نمی شود  و  آدم احساس میکند باید راجع به مسایل سیاسی اظهار نظر بیشتری بکند! یا اولین روزی که ژل می زنی و مدام از خودت سوال می کنی که چرا این همه مدت این حد از خوش تیپی را از خودت  محروم می کرده ایی؟ و یا وقتی که در سربازی برای از بین بردن غرور و شعور سرها را کچلِ کچل می کنند!  


مسئله دردآور دوم «کار» است. ساعات کاری یک محدودیت است. جامعه هر چیزی را که محدودیت ایجاد کند ترویج می کند. ازدواج ترویج می شود. تولید مثل ترویج می شود. ساعت های کاری 8 و 12 ساعته تقریبن دوبرابر آن چیزی که باید باشد طولانی است و بیشتر از نیمی از این زمان هدر می رود اما به خاطر محدودیتی که در ساکن کردن و کنترل کردن شما برای پیدا نکردن موقعیت های بهتر کاری ایجاد می کند، تایید می شود. دارم سرو ته ام را جمع می کنم تا به کل به موقعیت و جایگاه شغلی ام خاتمه بدهم و برای کم کردن محدویت هایم و همینطور درآمد بیشتر  همه چیز را دوباره تعریف کنم که خب اصلن کار راحتی نیست.

مسئله درد آور سوم تا حدودی هم خنده آور است. در واقع خاطره است. از آن دسته از خاطراتی که در زندگی همه آدم ها وجود دارد و به این راحتی ها هم  پاک نمی شود و با  آب سرد هم پاک نمی شود و با جوش شیرین هم پاک نمی شود. مربوط به زمانی که مدرسه به دو دسته نمونه مردی و تخمی تقسیم می شد و بعد به جای اینکه تخمی را حذف کنند نمونه مردمی را حذف کردند و بعد به جای اینکه لااقل پول نگیرند بیشتر پول گرفتند. مهم ترین مشکلات من این بود که همیشه  تا اواسط سال هر بار من و چند بچه دیگر را صدا می کردند و می گفتند که نمی خواهید وجه کمک به مدرسه را بپردازید؟ تعداد بچه ها رفته رفته کمتر می شد تا جایی که یک روز فقط من و نجات اللهی مانده بودیم و یک روز دیگر که صدا کردند نجات اللهی هم غایب بود و فقط من مانده بودم و مدیر مان هم که در زندگی قبلی اش افسر گشتاپو بود رفت سراغ پرونده ام و شماره تلفن خانه  امان را در آورد و شروع کرد به زنگ زدن.

و بعد رو کرد به من و گفت «این پول را باید بیاورید، فهمیدی!؟»  و من هم که نفهمیده بودم الکی گفتم که «بله». چون این روش در مقابل مادرم خوب جواب می داد. ظهر در خانه به پدرم گفتم که 15 هزار تومن کمک به مدرسه باید بدهم و پدرم هم شبیه آدمی که از قبل آمادگی مواجه با چنین موقعیتی را داشت برخورد کرد و بعد از کمی مکث گفت که عصر می رویم بیرون و گفت که  با من کار مهمی دارد. بعد از ظهر رفتیم خیابان آمادگاه و پدرم از کتابفروشی یک کتاب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران خرید و یک صفحه ایی را آورد و گفت که حالا که سواد درست و حسابی پیدا کرده ایی و می توانی خوب بخوانی اینجا را بخوان و من خواندم و اصل 30 قانون اساسی مبنی بر تحصیلات رایگان تا پایان دوره متوسطه بود و من همان جا فهمیدم که پدرم چه نقشه بزرگ تر از سنی برایم کشیده است. احساسم در آن لحظه را بعدتر در یک فیلم مستند حیات وحش دیدم که یک بچه آهو زنده  بین یک کروکودیل و یک دسته کفتار ها و یک پلنگ دست به دست می گشت. پدرم گفت که این حق توست. حالا اگر دوست داری من این 15 هزار تومن را به تو قرض بدهم، می دهم  ولی از پول توجیبی ات کم میکنم و اگر هم دوست داری همین الان همه آن پول را برایت وسایل نقاشی و گواش و رنگ روغنی را که همیشه دوست داشتی می خرم چون من با دادن این پول به تو مشکلی ندارم.
این نوع از شکنجه روحی کودکان زیر سن قانونی 18 سال  قبل تر فقط  در خاطرات بازماندگان آشویتس تکرار شده بود. روی میل به نقاش شدن در آینده ام یک سرپوش فلزی بزرگ  درِ فاضلابی گذاشتم و گفتم باید کمی فکر کنم و پدرم که همیشه دلش می خواست و حتی همین الان هم دلش می خواهد که من فکر کنم و اصلن شعار ش این است که «خوب فکر کن»،  قبول کرد. شب در خانه به متحد خودم یعنی مادرم همه چیز را گفتم و ماردم هم گفت پدرت اصلن یادش نیست که تو کلاس چندمی و تو توی ریاضی ضعیفی یا علوم که البته من در هر دو قوی بودم اما به خاطر احترام به  مادرم و کون لخت نپریدن وسط حرفش دندان صبر سر جگر حوصله گذاشتم و چیزی نگفتم. بعد رفت سراغ پدرم و به او گفت که می دانی چقدر این بچه را تحقیر می کنند برای دو زار و  ده شایی پول که هنوز بعد از گذشت 6 ماه از مدرسه اش نداده ایی؟! هان؟! و پدرم هم گفت که مگر می توانم ماهی چقدر بیاورم توی این خانه؟ و مادرم گفت که این ها به من مربوط نیست و پدرم هم گفت بله! هیچ وقت هیچ چیز به تو مربوط نیست! خودت را راحت کرده ایی و کشیده ایی کنار و مادرم هم گفت که من کشیده ام کنار؟! من که هر روز این دوتا (چون ماه هنوز آن موقع ها دوتا بودیم) را به دندان می کشم و از این ور به آن ور می شوم. من هر روز صب تا شب دارم کون این دوتا را تر و خشک می کنم؟! که البته اینجا به من خیلی برخورد و در عین حال فهمیدم که الان پدر و مادرم  با هم دعوایشان می شود و  که مشخصن به خاطر من هم هست و بهتر است بروم و یک چیزی بگویم که زنگ در خورد.

  به خاطر اینکه این مدرسه خیلی دولتی در بین بقیه مدرسه های خیلی دولتی بهتر بود اما در محدوده خانه ما نبود طبق هماهنگی های قبلی موقع ثبت نام ما آدرس و شماره تلفن خانه داییِ مادرم را داده بودیم. در را که باز کردم زن دایی مادرم، پدر و ماردم را خواست قضیه تلفن مدیر را گفت و گفت که حتی اگر پول نداریم می تواند به ما قرض بدهد و آن ها هم که حسابی سرخ و سفید شده بودند گفت نه. همگی حسابی خجالت کشیدیم. خانواده دایی مادرم حسابی پول دار بودند و حتی من اولین بار آناناس را در خانه آن ها دیدم و از مادرم که این چیست و مادرم هم گفت زهرمار است . خلاصه که سکوت مطلقی خانه را گرفت و فردا صبح مادرم خودش آمد مدرسه و پول را داد.

به خاطر اینکه این مدرسه خیلی دولتی در بین بقیه مدرسه های خیلی دولتی بهتر بود اما در محدوده خانه ما نبود طبق هماهنگی های قبلی موقع ثبت نام ما آدرس و شماره تلفن خانه داییِ مادرم را داده بودیم. در را که باز کردم زن دایی مادرم قضیه تلفن مدیر را گفت  و گفت که حتی اگر پول نداریم می تواند به ما قرض بدهد و مادرم هم که حسابی سرخ و سفید شده بود گفت نه. خانواده دایی مادرم حسابی پول دار بودند و حتی من اولین بار آناناس را در خانه آن ها دیدم و از مادرم که این چیست و مادرم هم گفت زهرمار است . خلاصه که سکوت مطلقی خانه را گرفت و فردا صبح مادرم خودش آمد مدرسه و پول را داد.

 

عید-مِید

صب روز تعطیل میخواستم تا لنگ ظهر بخوابم که هفت و نیم عین جغد بیدار شدم. بعد به مامانم گفتم حتمن شکلات صبحونه هم نداریم؟ مامانم هیچی نگفت. نه گفت داریم نه گفت نداریم.  چون که مامانم از این زندگی خسته شده است و از ما هم خسته شده است  و از پدرم هم خسته شده است. از آنجایی که جواب ندادن مادرم تعلیق خودش را داشت گفتم که بهتر است یک موزیک بگذارم. پس دستگاه ضبط برخلاف اسمش شروع به پخش کرد (دیدی که صب پاشد دلم … غرق نوتلا شد دلم…) چون ما به پخش می گوییم ضبط  و به ضبط هم می گوییم ضبط و خیلی جالب است که این دو را اشتباه نمی گوییم. عید بد کوفتی است. یعنی خیلی چیزها هست که بد کوفتی است اما عید واقعن بد کوفتی است.

با کلمه عید من همیشه یاد مسافرت می افتم. از بس که نرفتیم. و با کلمه مسافرت هم یاد دستشویی بین راهی. چونکه ما از آن خانواده ها نبودیم که از خانه  مستقیمن برویم توی هتل بلکه از  خانه مستقیمن می رفتیم توی کوچه و بیابان. که خب من همان خانه رامیدادم و پدرم هم تر جیح می داد که همه اعضای خانواده با هم باشند در آن سال ها   برای پدرم مرز ابلهانه ایی برای لذت و مسافرت قائل نمی شده

یک سال عید اما واقعن رفتیم مسافرت. رفتیم کیش. با خانواده دایی، دایی به عنوان یک شخصیت حقوقی نه یک نام فامیل. چرا که علی دایی چاقال کاری کرده است که من باید در چهار کلام نوشته هم همه چیز را توضیح بدهم؟ آن سال ها دقیقن همان سال هایی بود که من با الگو گرفتن از بازیگران سکسی غربی  می خواستم که موهایم را بلند بگذارم و درست یا غلط  با الگو گرفتن از مردهای سکسی  که طبق تحقیقاتم  به ترتیب آنتونیو باندراس، باتیستوتا  و محمد رضا گلزار به یک اندازه در این قضیه مقصر هستند، می خواستم که شب عید موهایم را بلند بگذارم. و این در حالی بود که چند سال  قبل ترش هم می خواستم مو هایم شبیه تن تن بشود و چند سال قبل تر از آن  هم با الهام  گرفتن از دی کاپریو و فیلم تایتانیک  و به زور ژل  (واقعن به زور) می خواستم موهایم را فرق وسط بگذارم. در دروان موی بلند به جای باتیستوتا بیشتر شبیه دورازه بان آن دوران صنعت نفت آبادان شدم در دوران فرق وسط شبیه کارگرهای ساختمانی  و در دوران موی تن تنی شبیه تن تن شدم اما نسخه هندی تن تن  و وقتی در کیش  اولین عکس را از خودم دیدم آرزو کردم که ای کاش مخترع  دوربین عکاسی از سرطان پروستات میمرد.

یک سال عید هم که نمی دانم دقیقن به چه علتی پدرم، خودش خواست سر ما را کوتاه کند وسر بردارم را کوتاه کرد و سر من را نصف کاره گذاشت چون که وسطش با مادرم دعوایش شد و شبیه ترکیبی  از زامبی و افرادی که بیماری های ناعلاج پوستی گرفته اند شدم .

این همه بدی عید نیست یک سال عید هم زدم و دست برادر کوچکترم را شکاندم  و  بچه ی خردسال توی همه عکس های آن سال با دست شکسته بود و بعد هم عذاب وجدان گرفتم و حتی هنوز هم عذاب وجدان می گیرم و یک روز هم که دوباره عکس را دیدم باز هم عذاب وجدان گرفتم تا جایی که از اداره مهاجرت آمدند و گفتند شما بیش از حد مجاز عذاب وجدان گرفته اید و باید از آب های دیگر هم بگیرید تا مساوی شوید و من هم گفتم که باید بیشتر فکر بکنم و بعد فهمیدم که توی ایران که اداره مهاجرت نداریم و آن ها حتمن آدم های شیادی بوده اند.

(شنوده پنداری) Déjà entendu

امروز فهمیدم که من قبل تر مرده ام همان موقع که و نویسنده  و فیلمسازی  تنها بوده ام، در آخرین سال های زندگی در غربت. هنگامی که همراه با سرطان کبد چشم هایم را برای همیشه بسته ام ؛ روی چندین فیلم نامه ساخته نشده و  یک کتاب شعر چاپ نشده و الکل های سر کشیده نشده. روی قاب های عکسی از کودکی های دختری و کارت های پستالی که هرگز پست نشده است. روی  کتابی که هر صفحه اش شعر هایی ست از کتاب های دیگری که جدا کرده شده است و سرهم شده است. روی طرحی از پیکر زنی برهنه و روی  مجسمه ی ساده ایی که دهان ندارد  و روی همه چیزهایی  که هزاران فرسنگ با خودم حمل کرده ام تا کمتر احساس تنهایی کنم. و  در زدن های دوست همیشگی ام  و کاغذی  که چند شب پیش برای پرداخت هزینه این ماه ساختمان، همسایه ام برایم نوشته است و از لای در تو انداخته است و روی همه و همه بسته ام. و بعد پلیس آمده است و در را شکسته اند و دیده اند که من روی کاناپه نشسته ام و لای پنجره  باز مانده است و اتاق  سردِ سرد شده است و چراغ پیغام گیر روشن است و گل های سرخ برای آفریقا  روی میز است و آب تنگ ماهی  حسابی کثیف  شده است و تلویزیون  بعد از روزها پشت سر هم روشن بودن تصویر برفکی ایی را نشان می دهد.

 حتی قبل تر از آن هم مرده ام. سال ها پیش.هنگامی که جوان بوده ام. در بُحبُحه ی انقلاب و حزب و آرمان. گرم اعلامیه و میتینگ و شبخوانی. غرق در تاویل های مختلف از اندیشه های چپ. لبریز از باورهایی که فکر می کردم هیچ تاریخ مصرفی ندارد. در شب های تا صبح کتاب و ترجمه و دود. با جانی که در راه خلق خواهم داد و دلی که به تو داده ام. مات و مبهوت مانده میان عدالت و حقیقت و ملت و جمهوریت و عشق و وظیفه. هنگامی که در بهمن تلخ تجربه ها، پیش از آنکه زمان کافی برای انتخاب  میان این همه را داشته باشم. در سحرگاه خشم مذهب، پشاپیش دیگران روبروی جوخه ایی از انقلابیون جوان دست و چشم بسته ایستاده ام و بدنم از گلوله های سخت سربی پر شده است و همراه بیست و چند نفر دیگر شبانه در گوری دسته جمعی مدفون شده ام.

حتی شاید  قبل تر از این ها هنگامی هنوز خردسال بوده ام. در  آخرین  شب از شب های گرم شهریورِ کرمان هنگامی  برای شروع مدرسه در صبح  فردا کیف و دفتر و مداد خریده ام و کنار پدرم که معلم آموزش و پرورش است و ادیب و شاعر است و انجمن ادبی دارد و مقاله و روزنامه می نویسد و کتاب چاپ میکند، خوابیده ام. صدای شکستن در و تو آمدن که می آید  پدرم پنهانم میکند که من بی اعتنا به حرف های پدر بیرون می آیم تا با دست های کوچک جلوی تیغ های بزرگی را که سینه او را می شکافد را بگیرم که به 16 ضرب  چاقو مرگ را می پذیرم و کنار پدرم برای همیشه می خوابم و  صبح هیچ فردایی هرگز به مدرسه نخواهم رفت تا بخوانم: ما گل های خندان ایم / فرزندان ایرانیم .


 

 

 

پیازهایی برای گریستن

مادرم یک جفت کفش جدید گرفته است که ناراحتم می کند. شبیه بقیه کفش هایی که قبلن داشت نیست. شبیه کفش های پیرزن هاست. یعنی ساده و با کف طبی. واقعیت این است که مادرم دارد پیر می شود و پدرم  کاملن پیر شده است. گاهی وقت ها فکر میکنم که شاید من پیرشان کرده ام اما بلافاصله به خودم می گویم که این یک فکر کصشر است. مادرم بعضی وقت ها می گوید که از اول اینطوری نبوده است و 47 کیلو بوده است و موهایش تا پشت کمرش می آمده است و در یک شرکت معماری مهندسی کار می کرده و از وقتی سه تا شکم سگ و توله سگ زاییده است این شکلی شده است. علاوه بر اینکه فکر می کند ما سگ و توله سگ هستیم فکر می کند بین من و پدر و برادر هایم گیر افتاده است و مدام از خدا  سوال می کند که مگر چه گناهی کرده است که بین ما ها گیر افتاده است؟ چونکه علاوه بر همه این ها فکر می کند که خدایی وجود دارد که همه کارهایش بر روی حساب و کتاب است پس باید حتمن یه گناهی کرده باشد. سريال ها را می بلعد. یکی بعد از دیگری. یک روز گفتم  این سريال هایی که می بینی آخرت خزعبل هستند و احساس دانایی خاصی کردم. گفت که خودش می داند و جوری گفت که معلوم بود دروغ نمی گوید که من هم چیزی نگفتم و او هم چیزی نگفت.

زندگی کصشر است و پیری کصشرترش می کند. پدرم توی خانه  کلاه بافتنی سرش می کند چونکه می گوید سرش یخ می کند و از باز ماندن درها و پنجره ها شاکی می شود. بیشتر مواقع می گوید که سرما خورده است و باید سوپ و پرتغال بخورد و مادرم هم نمی تواند هر روز سوپ درست و ما هم هیچ کدام سوپ دوست نداریم. همه ی اخبار ها را نگاه میکند میگوید این کار برای این است که  حقیقت را  از میان دروغ های این کانال و آن کانال تشخیص دهد. تا چند روز دیگر بازنشسته می شود و در روند آماده کردن مدارکش هر روز بین عکس ها و کاغذها متوجه گذشت زمان می شود و به عنوان عکس العمل می خواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد و  مثل اسلام برای هر چیز برنامه ایی رو می کند اما وسط کار ول میکند. برای اینکه حوصله اش سر نرود هر روز یک وسیله ایی چیزی را بر می دارد و باز می کند. برای جلوگیری از سرماخوردگی توی ظرف آب همه بخاری ها برگ اُکالیپتوس می ریزد و از اینکه چرا در همه کارها با او مشورت نمی شود ناراحت است. یک روز موقع بیرون رفتن از خانه جلویم را گرفت و گفت که او هم مثل من بوده و دوست و رفیق داشته و آدم نباید این شکلی که منظورش از این شکلی، شکل من بود باشد و من هم چیز نگفتم و او هم چیزی نگفت.  

در رابطه جدید به جایی نرسیدم، چون نلاسیدم. تجربه ثابت کرده که من فقط در رابطه هایی به جایی می رسم که به حد کافی و بعضن بیش از حد کافی حرف بزنم و بلاسم. ارتباط چشمی و چاکرایی و اینها  مال تو ی فیلم هاست و مال توی فیلم ها هم نباشد مال اینجا نیست. شاید که نه، حتمن من هم یک روز پیر می شوم کسی چه می داند؟

سه نوشته از یک نویسنده

من مغز یک چص کن ام با یکصد هزار پریز برق خالی

می خواستم شلوارم را بردار م و بپوشم که دیدم خشتک ام طوری پاره شده که تو گویی میخواهد انتقام همه خوشتیپ بودن هایم  را همین الان و همین جا از من بگیرد، گفتم که باید اهمیتی ندهم. سردم شد و دیدم موهای دستم از سرما آرایش دفاعی به خودشان گرفته اند گفتم که باید اهمیتی ندهم. شکمم صدای شکافت هسته ایی داد قبل تر چند بار هم جلوی جمع این صدا را از خودش داده بود، گفتم که باید اهمیتی ندهم. توی آیینه را نگاه کردم. در یک لحظه ی ذن طور فهمیدم که ریش هایم بیش از حد بلند شده، بدون اینکه توجیه خاصی برای اینکار داشته باشم. سعی کردم به خودم مسلط باشم. نتوانستم که اهمیتی ندهم و به خودم گفتم که منظورت از «حد» در عبارت «بیش از حد» چیست؟ و این «حد» را چه کس یا کسانی تعیین کرده اند؟! و چون جواب قانع کننده ایی نیافتم  فهمیدم که مغزم دارد کص کلک بازی در می آورد. چرا که من معتقدم مغز انسان ها قسمتی به نام «کص کلک ساز» دارد و همین طور معتقدم مغز من قبل از اینکه مغزِ من بشود رییس فدارسیون کلک و کص کلک  سوارکنی بوده و بعد به خاطر غرق شدن ناگهانی کلک تیم ملی آقایان ایران  و همینطور شرکت داده نشدن تیم ملی کص کلک سوارکنی بانوان ایران به خاطر نوع پوشش، از کار بی کار شده و یک روز صبح که پول هایش تمام شده بوده و سیگارش هم تمام شده بوده و کاغذ توالتش هم تمام شده بوده نگاهی می اندازد به روزنامه نیازمندی هایی که می خواسته به جای کاغذ توالت از آن استفاده کند و آگهی استخدام مغز من را می بیند. و خب از همان موقع تا الان هم ما با هم مدام بحث داریم که من اصلن آگهی استخدام مغز نداده بوده ام جایی! در واقع یک بار به این فکر کردم که بهتر است ادامه زندگی ام را مغز بشوم و بروم توی کله پدرم زندگی کنم. اینجوری هم به مادرم خیلی کرده ام و یک چیز جدید را تجربه کرده ام. ولی خب این فکر هیچ وقت جدی تر نشد.

هربندری (ایی) در معرض طوفان است

خیلی خیلی بچه تر که بودیم یک شوهر دوست مامان داشتیم که هر موقع که من و برادرم را می دید، قبل از اینکه ما سلام کنیم، قبل از اینکه خودش سلام کند، حتی بعضی وقتا ها قبل از اینکه بشود دیدش، تا ما را می دید می گفت «سلام بندری ها». با اینکه می دانست ما اصلن بندری نیستیم و پدرمان هم بندری نیست و پدر جدمان هم بندری نیست و ما اصلن در این سن  حتی ممکن است تعریف درستی از بندر نداشته باشیم. اما می گفت و خودش هم حسابی کیف می کرد. آن موقع ها به جز ناراحتی های ناشی از برخوردهای نژاد پرستانه برداشت دیگری از حرفش نمی کردم. اما الان با کمی منطقی نگاه کردن می فهمم که منظورش چه بوده است و چقدر خوب چنین روزی را در زندگی من می دیده است. حتی اگر زبانش درست نمی چرخیده که بگویی «هر بندری ایی در معرض طوفان است»

        من یک کوه یخی ام با هفت هشتمی که دیده نمی شود

یک روز به این نتیجه رسیدم که باید برای گرفتن کنترل تلویزیون از دست پدرم دوره کامل کلاس های رزمی بروم، که نرفتم بعد به ین نتیجه رسیم که باید با دوس دختر ام به هم بزنم چون واقعن جرج  کلونی را بیشتر از من دوست دارد که به هم نزدم بعد به این نتیجه به رسیدم که باید انقدر پولدار بشوم که در خانه ربدوشامبر بپوشم چون این کاری است که دوس دارم بکنم که نشدم بعد به این نتیجه رسیدم که من که انقدر خوب از همه چیز ایراد میگیرم باید منتقد سینما بشوم که نشدم بعد به این نتیجه رسیدم که یک گروه راک زیر زمینی راه بیندازم به نام «سیب زمینی» که توی دهان خوب بچرخد که خب راه نینداختم و می خواستم روی یک کاغذ بزرگ تیتر همه مشکلات واسم همه دشمن هایم را بنویسم و با استفاده از هنر اوریگامی با ان کاغذ یک آلت بزرگ درست کنم و با آن آلت به جنگ دشمن هایم بروم که باز هم نشد.

 

 

 

گنج هامون

گنج هامون

به همراه عکس کمتر دیده شده ایی از فیلم

حمید هامون که در حال نوشتن رساله اش درباره ی عشق و ایمان است در زندگی شخصی اش دچار مشکلاتی شده است .همسرش مهشید به پایان رابطه اش با او نزدیک شده است و توسط نقشه های مادرش  و فشارهای  خانواده  در حال نزدیک شدن به عظیمی برج ساز است. بنا به دلایل و مشکلات مالی موقعیت شغلی اش به یک بازاریاب  تبدیل شده است و مادر مهشید در تلاش برای گرفتن مدرکی ست که تا او را به جنون متهم کند. در همین حال حمید هامون  که با بالا گرفتن کش مکش های درونی  و فشار های موجود به یک بحران روحی نزدیک می شود، توسط  پسر دایی روانشناس اش در جریان رابطه ی مهشید و عظیمی قرار می گیرد  و مستاصل برای پیدا کردن علی عابدینی دوست و مرید قدیمی اش خانه و کاشانه اش را ترک می کند  و با نیافتن علی عابدینی خود را به آب می اندازد .علی بی غم و حسن جغجغه که در راه بازگشت از کار به خانه هستند صحنه پرت شدن هامون در آب را مشاهده  می کنند و او را از مرگ حتمی نجات میدهند. علی و حسن جغجغه کارگرهای ساده ایی هستند که همراه با مادر علی  در خانه ی کوچک در محله های سنتی اصفهان زندگی می کنند. حمید در منزل آن ها از داستان بی مهری پدر علی و ترک کردن خانواده اش در گذشته آگاه می شود و همچنین در می یابد که مهشید خود نیز حاضر به جدا شدن از او و ازدواج با عظیمی برج ساز نیست. حمید همراه با حسن جغجغه ،علی و مادرش برای خنثی کردن دسیسه ی عظیمی و مادر مهشید و پیدا کردن پدر علی راهی تهران می شوند. در تهران با کمک دبیری وکیل و طی یک برنامه ریزی قبلی مادر مهشید را درون خانه مجللش خفت می کنندو به او حمله و سپس تجاوز می کنند. بعد به محل کار سابق حمید هامون رفته و کل شرکت را گروگان می گیرند وآن ها  را آزار جنسی می دهند و تصاویر ضبط شده ایی از این حرکات را روی اینترنت قرار می دهند. سپس به سراغ روانشناس مهشید میروند و به وسیله ی تفنگی که هامون از انبار خانه ی پدری اش با خود آورده او را وادار به سکس با حیوانات میکنند. در تلاش برای یافتن مهشید و آگاه کردن او و پیدا کردن پدر علی به طبقه ی آخر یکی از برج های عظیمی می رسند جایی که مهشید و عظیمی را در حال عشق بازی پیدا می کنند. حمید با دیدن این صحنه تمام داشته های خود را از دست رفته می بیند و مهشید اعلام میکند که پیش تر نیز این کار را تکرار کرده و از این انتخاب احساس رضایت می کند و او و عظیمی هر دو گیاهخوار شده اند و می خواهند زندگی جدیدی را آغاز کنند.  حمید در شک بزرگی فرو رفته  است. علی ، حسن جغجغه و مادر علی تصمیم میگیرند تا هر دوی آن ها را بکشند و اجساد قطعه قطعه شده اشان را به دفتر شبکه های مهم  خبری ارسال کنند. که این کار را نمی کنند و فقط آن ها رو می کشند با  نا اُمید شدن از پیدا کردن پدر علی و بعد از این واقعه  برای نوشیدن به کافه ایی می روند و در آنجا عظیمی  ، مادر مهشید ، روانشناس  و کارکنان شرکت و بدتر از همه علی عابدینی  که همگی به خاطر ویروس ناشناخته ایی علی عابدینی کشف کرده  دوباره زنده و این بار تبدیل به  زامبی شده اند انتظار آن ها را میکشند در یک درگیری تمام عیار هامون که حالش بهتر شده ، علی بی غم ، حسن جغجغه و مادر علی در یک نبرد نفس گیر سرانجام  تمام زامبی ها را می کشند و به خاطر این پیروزی در کافه جشن می گیرند و موسیقی از باخ  با صدای ایرج پخش میشود.

انگلیسی برای مبتدیان

                   

تا به حال به زندگی آدم های توی ریدینگ کتاب های آموزش زبان حسودیتان شده است؟ زندگی با چند شخصیت محدود و اسم های آسان که در مکالمات خود کلمات راح و قابل فهم به کار می برند. هوا امروز فوق العاده به نظر نمی آید؟ بله. هوا امروز فوق العاده است. بستنی توت فرنگی دوست داری؟ بله من بستنی توت فرنگی دوست دارم. همیشه لبخند می زنند و هرگز از گذشته یا آینده حرفی نمی زنند. درباره ی زمان حال و زیبایی های زندگی صحبت میکنند. همدیگر را تایید میکنند و فقط در صورت لزوم حرف می زنند، کسی شکایتی نمی کند و با فلسفه غنیمت شمردن دم و دریافت لحظه حال به زندگی ادامه می دهند.

حالا اگر به همان جمع کلاس زبان به عنوان یک کلونی انسان های جهان سوم، تحصیل کرده در دنیای واقعی نگاه کنیم تفاوت دو کلونی مشخص می شود. یکی از شاگردها جوان کم سن و سالی ست که کچلی زودرس گرفته است و خب می دانم که انتخاب خودش نبوده است و ظاهر مثل فامیل است و ما خودمان انتخاب نمی کنیم که چه شکلی باشیم همانطور که خودمان انتخاب نمی کنیم که چه کسی عمو، عمه یا دایی ما باشد. اما قسمت آزار دهنده ماجرا این است که او به جای اینکه واقعیت را بپذیرد و تلاشش را برای تغییر قسمتی از ماجرا که قابل تغییر دادن است انجام دهد! هدفش را عوض کرده است و گذاشته است روی اینکه کاملن کچل شود و هر دفعه سرش را با تیغ می تراشد تا کاری کند که این اتفاق را انتخاب خودش نشان دهد. یکی از دیگر از آن ها از نظر من یک میمون بیش از حد بزرگ شده است که می خواهد به هر طریق جلب توجه کند از بلند حرف زدن گرفته تا به بهانه های مختلف بازگو کردن این واقعیت مضحک که کفش ها و لباس هایش را ازمال های دبی می خرد (بیاید از مال من بخرد!!) از وسط حرف زدن دیگران پریدن گرفته تا مقدار ژل مویی که به سرش می زند! مسن ترین آدم کلاس در واقع کاریکاتوری ست از آدم هایی ست که همواره امیدوار هستند و حتی درجه حماقتش به حدی ست که اگر بگویید چند کتاب خودآموز موفقیت و این ها نوشته است من تعجب نمی کنم. با صدای بلند فکر میکند و مدام در حال نشان دادن این است که  از اشتباهاتش درس میگیرد و آن ها را تکرار نمی کند. به همه امید می دهد و نشان می دهد که از همه بیشتر دقت می کند و برای همین همیشه در پایان حرف های دیگران یک سوال مسخره که برخلاف هدفش که می خواهد او را باهوش تر نشان دهد اما او را احمق تر نشان می دهد، می پرسد.

 اکثر بچه های کلاس شبیه معلول های ذهنی به نظر می رسند که به زبان انگلیسی صحبت میکنند. البته چند نفر هستند که به نظر می رسد حسابی تمرین می کنند و شبیه معلول های ذهنی به نظر نمی رسند و بیشتر شبیه در و دهاتی اطراف انگلستان به نظر می رسند که هر کلمه را هر جوری که دوست دارند تلفظ می کنند. حتی  با وجود اینکه بیشتر شان ترم های قبل هم سر کلاس بوده اند! نه مثل من که بعد از چند سال دوری از زبان دوباره آمده ام  که ادامه بدهم. همانطور که تا اینجا متوجه شده اید من قهرمان کلاس زبانمان هستم  و هیچکس از من بهتر نیست یا حداقل دوست دارم اینطور به نظر برسد و باز هم همانطور که تا اینجا متوجه شده اید من قابلیت زندگی اجتماعی و گروهی را ندارم چون که به شدت آدم ها را تحلیل میکنم و ایرادات آنها را برای خودم برجسته می کنم و به جای ارتباط برقرار کردن بیشتر به تخیل و رویا پردازی مشغول می شوم.

پدرم که متوجه شده است من کلاس زبان می روم سیگاری روشن می کند و  من را صدا می کند. پدر من این توانایی را دارد که همه چیز را به خوزستان و اینکه  مسجد سلیمان زمانی مهم ترین شهر ایران بوده است ربط دهد. از من می پرسد که شما به گوجه چه می گویید؟ و این سوال مثل این است که کسی از شما بپرسد: در ساعت 12 ظهر ساعت چند است؟ و من هم می گوییم گوجه و او می گوید: «تِه ما تِه». و یک مکث تامل برانگیز میکند و باز زیر لب تکرار میکند «تِه ما تِه» و بعد می پرسد که شما به بیمارستان چه می گویید؟ و من جواب واضح بیمارستان را می دهم و او می گوید ما می گفتیم: «هاسپیتال». این بمباران اطلاعاتی در حالیکه صدای پدرم در اواسط این برنامه شبیه به دوبلورهای فیلم های سیاه و سفید می شود ادامه پیدا می کند و کم کم تیتر تبدیل به «مسجد سلیمان که بود؟ و چه کرد؟» می شود. در اعتقادات پدر من مدرنیته در ایران از مسجد سلیمان و محله پدرم-اینا شروع شده و بعد به بقیه ایران منتقل شده است. همه چیز اولین بار در مسجد سلیمان بوده است. اولین باشگاه گلف ایران، اولین فرودگاه ایران، اولین کارتینگ، اولین ماشین لباسشویی، اولین تلویزیون، اولین کامپیوتر (؟!)، اولین ماهواره (ماهواره آخه؟! اون موقع!) درهمین حین مادرم وارد ریدینگ میشود و می گوید: اگر خوزستان خوب بود پس چرا آمدید اینجا؟ و پدرم می گوید: چون که جنگ شد؟ و مادرم می گوید: چقدر شجاع؟! و پدرم می گوید این زاینده رود را می بینی اگر کارون را دیده بودی به این نمی گفتی رودخونه!! و مادرم می گوید: آره!! آب گِـل!! و پدرم می گوید: مسجد سلیمان آن موقع باشگاه بیلیارد داشت و مادرم می گوید: آره! اما شما رو توش راه نمی دادند!

  من آن ها را تماشا می کنم و چیزهای کاملن متفاوتی می شنوم. پدرم می گوید: امروز هوا خیلی خوب است همسر عزیزم، اینطور نیست؟ و مادرم می گوید: بله همسر عزیزم، همین طور است. و مادرم ادامه می دهد بهتر است برای بعد از ظهر به پیاده روی برویم و پدرم می گوید: فوق العاده است! برای بعد از ظهر به پیاده روی می رویم.

پدر بزرگ، وراثت و یک داستان عشقی

من استاد بزرگ افکار تخم-آتیک هستم. با دو مقام اولیِ آسیا و یک سومیِ جهان. مثلن همیشه موقع سیگار کشیدن به اینکه بهتر است بروم ورزش کنم فکر می کنم و همین طور موقع هایی که می دوم یا می روم پیاده روی به اینکه بهتر است یک سیگار بکشم. موقع هایی که دوس دختر ندارم به اینکه اگر دوس دختر داشتم چه می شد و البته موقع هایی هم که دوس دختر دارم به موقع هایی که دوس دختر نداشتم چه جوری بود فکر میکنم. یا  مواقعی که هوا گرم است به کوپ های بستنی و مواقعی که خیلی سرد است باز هم به کوپ های بستنی که خب این قضیه سلبقه ایی است و  نمی شود این را با این ها جمع بست اما در صورت مسئله تغییری ایجاد نمی کند.

راستش شایدزیاد فکر کردنم  به این خاطر است که می خواهم اولویت بندی کنم و وقت و انرژی ام را صرف چیزهایی بکنم که برایم اهمیت بیشتری دارد تا از زندگی لذت بیشتری ببرم مثلن از ترافیک و گرما-و- بوی بدن انسان، جهان سوم، ماه رمضان، خدمت وظیفه عمومی، روابط انسانی و این ها و همه چیزهایی که خواسته یا بیشتر ناخواسته در زندگی آدم اتفاق می افتد حسابی لذت ببرم.

راستش من فکر می کنم  که بیشتر شبیه به پدر بزرگم هستم. پدر بزرگم یک کارگر ساده شرکت نفت بود که عاشق یک دختر بلوند و قد بلند انگلیسی می شود. دختر فرزند یک مِستر انگلیسی بوده که برای مهندسی و کار در شرکت نفت دارسی به مسجد سلیمان آمده بوده. پدر بزرگم دختر را خیلی دوس داشته و برایش یک دفتر شعر گفته بوده است و دختر هم پدر بزرگم را خیلی دوس داشته است و هر بار که از انگلیس بر می گشته برای پدرم توتونِ پیپ و دروبین عکاسی و کلی سَر و سوغات می آورده است. اما مستر که از این وضع چندان راضی نبوده و همین طوریک خارجی با نفوذ بوده است پدر بزرگم را تهدید می کند که اگر باز هم سراغ دخترش بیاید با تفنگ شکاری اش به او شلیک خواهد کرد پدر بزرگم هم که جوان بوده است و کله اش داغ بوده است و این ها از این حرف ها نمی ترسد و یک روز همه ی پس انداز چند سال کارگری اش را بر می دارد و دست دختر را می گیرد و همراه با ایلات و عشایر بختیاری از مسجد سلیمان فرار می کنند چند روز بعد که مستر متوجه قضیه می شود با نفوذی که در ژاندارمری و شهربانی و این ها داشته است دنبال آن ها می افتد تا پیدایشان کند. چند ماهی تعقیب و گریز داشته اند تا  اینکه بلاخره به تهران می آیند و پدر بزرگم  کاری در یکی از انتشاراتی های تهران پیدا می کند و دختر هم در کالج آمریکایی های تهران مدرس زبان انگلیسی می شود بعد از گذشت چند ماه از بهترین دوران زندگی شان مِستر ردشان می زند و آن ها هم که حالا با آشنا شدن با محیط روشنفکری تهران و افکار چپ مستقل و این ها مورد غضب حکومت پهلوی هم قرار گرفته بودند مجبور می شوند باز هم فرار کنند. به دعوت یکی از دوستان دوران سربازی پدربزرگم که پسر یکی از خوانین بزرگ تبریز بوده است به یکی از روستاهای  دور افتاده اطراف تبریز می روند و آنجا ساکن می شوند. پدر بزرگم که آرامش روستا را برای داستان نویسی مناسب می بیند شروع به نوشتن می کند و دختر هم به عنوان معلم مدرسه روستا خودش را مشغول می کند و به پدر بزرگم می گوید که اینجا جای خوبی است و من هم که زیاد هعی نمی خواهم هر روز خرید و بیرون و  آرایشگاه بروم و موهایم را رنگ و اکستنشن بکنم چون که من انگلیسی هستم و همین جوری بور و سفید و خوشگل و داف هستم و خب اینجا دَنت و فست فود و این ها ندارد که خیلی مهم نیست چون من تورا خیلی بیشتر از این چیزهای مادی دوست دارم و پدر بزرگم هم می گوید که بله، محیط اینجا خیلی خوب است و من می توانم خلاقیتم را پرورش بدهم و کاری را که دوست دارم انجام دهم و از اینترنت و سوشال نت ورک و این ها هم خبری نیست که وقتم را بگیرد و بعد آن ها سال های سال  در کنار هم زندگی می کنند بدون اینکه بچه دار بشوند و برینند توی زندگی اشان و خب همانطور که معلوم شد این داستان الکی است.

چونکه من دارای درجه دکترای حرفه ایی در دروغ گفتن از کالج سلطنتی بریتانیا هستم. و چندین و چند کنفرانس هم تا حالا برگزار کرده ام . همه  چیز هایی هم که اینجا می نویسم دروغ است به خصوص چیزهایی که راجع به احساساتم می نویسم و به خصوص .همین چند جمله ی قبلی که گفتم که دروغ می گویم

 

 

سیرک ها و اسب ها

داشتم توی حمام سرم را میشستم و به این فکر می کردم که ریشم را بزنم یا نزنم. چرا که من ریشم را حمام به حمام می زنم. حالا این قضیه به این خاطر است که من زیاد حمام می روم یا ریشم دیر به دیر در می آید معلوم نیست و در همین حین آواز هم می خواندم. آهنگ طلوع از سیاوش قمیشی و فکر می کردم که وقت دارم چرا که من همیشه فکر می کنم که وقت دارم و بهتر است در این وقتی که دارم فکر بکنم.
به جام جهانی فکر کردم و به اینکه همه دوستانم طرفدار یک تیمی هستند. بیشتر شکست عشقی ها طرفدار آرژانتین هستند از بس که هیچ وقت هیچی نشده و بیشتر آن هایی هم که فکر میکنند خوشتیپ هستند طرفدار ایتالیا هستند که مثلن خودشان را بچسبانند به ایتالیا و چی؟ خوش تیپ بشوند. و بیشتر آن هایی هم که فکر می کنند از بقیه بیشتر می فهمند طرفدار آلمان هستند و با برد این تیم خوشحال می شوند و از باختش ناراحت می شوند. من از باخت بعضی تیم ها خوشحال می شوم اما از برد هیچ تیمی خوشحال نمی شوم و از مسایل مهم تری خوشحال می شوم (الکی). در واقع من اصلن بیشتر بازی ها را نمی دیدم اما اگر کسی می پرسید فلان بازی را دیدی؟ الکی می گفتم آره. چون که حس می کردم اگر آن ها بفهمند بازی را نمی بینم همین طوری به صورت رندوم از مرد بودنم کم می کنند یک چیزی مثل اینکه وقتی می بینند کسی چاق است همینطور به صورت رندوم یک در صدی خنگی برایش در نظر می گیرند! که این عادلانه چی؟ نیست.
و همین طور به این فک می کردم که نکند افسرده شده باشم. چرا که افسردگی مادر همه مشکلات است، یا شاید خواهر یا عمه یا هرچی… اما مطمئنم بالاخره یک نسبتی با همه مشکلات دارد. برای همین که ببینم افسرده شده ام یا نه به صورتم توی آیینه نگاه کردم و دقت کردم چیز زیادی نفهمیدم به جز اینکه بهتر است ریش ام را بزنم. پس یک جک* را که همیشه به آن می خندیدم برای خودم تعریف کردم و دیدم که نخدیدم و مطمئن شدم که افسرده شده ام. راستش افسردگی برای آدم های خیلی پولداری که همه ی دنیا را دیده اند و همه کاری کرده اند و حالا بعد از یک عمر خوشی افسرده گی هم گرفته اند که مثلن ببینند چیست؟ و حتمن بعدش هم زود خوب می شوند طبیعی است، مثل آب پرتغال طبیعی است، اما برای من که خیلی پولدار نیستم و هیچ جا را هم ندیده ام و خیلی از کارهایی را هم که می خواسته ام انجام نداده ام و سنی هم که ندارم و پدرم در می آید تا به حالت قبل برگردم !! طبیعی است! نه.
به رابطه ی قبلیم هم فکر میکردم چرا که من مدام در حال فکر کردن به رابطه قبلیم هستم و در واقع من در یک دوران سپری نشده هستم. یادم آمد که آن جک را قبلن یک بار برای خانم قزل آلا پشت تلفن گفتم و گفتم که این جک مورد علاقه من است و او هم کمی مکث کرد و نخدید و گفت که حالا اگر از من انتظاراتی داری که برآورده نشده کاری نمی توانم برایت کاری بکنم! و من خیلی دلم شکست اما چون من آدم پوست کلفتی هستم خم به چی؟ ابرو نیاوردم. راستش یک بار دیگر هم همینجوری شده بودم و آن موقعی بود که قرار بود با من دوست شود و توی یاهو مسنجر اددش کرده بودم و هنوز اکسپتم نکرده بود و هنوز جواب درست و حسابی برای دوستی نداده بود و پشت تلفن گفتم که در یاهو اددت کرده ام که مثلن بفهمد و بداند که من ام و اکسپتم کند و خندید که من دوست داشتم و گفت که می داند و گفت که تو که یعنی منظورش من باشم کلن رو Pending هستی؟! که خیلی ناراحت شدم اما چون که او نمی دید تصمیم گرفتم که خم به ابرو آوردم. انقد ناراحت شدم که هیچ وقت یادم نمی رود. یعنی کینه ایی چیزی ندارم و نوشتن با واقعیت خیلی فرق دارد که همه چیز انقدر که به نظر می آید بد نبود و چیزهای خوب هم داشت فقط میگویم که فراموش نمی کنم. تفاوت ما در اعتماد داشتن و دوست داشتن بود. یک نفر طرف مقابل را حسابی دوست داشت و طرف دیگر حسابی به او اعتماد داشت که هیچ کدوم به تنهایی کافی نبود. حتمن که اعتماد داشتن مهم تر از دوست داشتن است. یعنی منطق میگوید که باید کسی را دوست داشته باشیم که به آن اعتماد داریم اما این چیزی نیست که اتفاق می افتد. حالا چرا من دارم این چیزها را می گویم؟ مگر من مشاور و روانشناس و این چیز ها هستم؟ نه.
راستی جک این بود : یه روز یه اسب زنگ میزنه به یه سیرک. میگه : ببخشید شما تو سیرک تون یه اسب نمی خواید؟! طرف میگه میخایم اما به شرطی که یه کاری، چیزی بلد باشه؟! اسبِ میگه دیگه چه کاری؟ دارم باهات حرف میزنم.

سیندرالله (تعالی فرجه شریفه)

 

معمولن دخترها به سمت پسرهای دپرس جذب می شوند پسرهایی که معمولن تنها و گوشه گیر هستند و کمتر حرف می زنند و دخترها فکرمی کنند آن ها زیاد می دانند و زیاد فکر می کنند و برای اینکه زیاد سیگار می کشند یا دفترهای عجیب و غریبی دارند حتمن دلایل محکم فلسفی ایی دارند. پسر ها هم معمولن جذب دخترهای شلوغ و انرژیک می شوند چون که فکر می کنند آن ها واقعن خوشحال اند و از همه چیز لذت می برند و حتمن با همه مسایل سخت کنار آمده اند.

اگه از اون دسته از آدم هایی باشید که «ترس از انتخاب نشدن» ندارن و  دفعه اولتون هم نباشه و خود آزار هم نباشید وقتی از کسی خوشتون بیاد بهترین راه اینه که برید و مستقیمن با طرف تون صحبت کنید! اول به نظر سخت میاد اما اونقدرا هم سخت نیست  چرا  که در تمام دوران زندگی برای رویارویی با چنین لحظه ایی آموزش داده می شوید از قصه هایی که از بچه گی برایتان گفته شده تا فیلم ها و سریال هایی که دیدید و کتاب هایی که می خونید و همه و همه.

اما اگه یکی بهتون بگه که از شما خوشش میاد چی کار می کنید؟!

تعداد آدم هایی که درست بدونن تو یه همچین موقعیتی چیکار باید بکنن خیلی خیلی کمه چونکه هیچ وقت هیچ جا آموزش داده نمیشه! و توی فیلما و کتابا و خاطره ها هم گفته نمیشه! و داستان ها معمولن داستان آدم هایی ست که برای رسیدن به کسی تلاش می کنند نه داستان آدم هایی که به احساسات دیگران عکس العمل نشان می دهند

با آدم هایی که به هر دلیلی یه شما ابراز علاقه می کنند و شما از صداقت گفتارشان مطمئن اید، منطقی برخورد کنید. خود واقعی تون باشید. بزرگ نمایی یا کوچک نمایی نکنید.طرد کردن و راندن این جور افراد معمولن نتیجه ی معکوس می ده و اون ها را تشویق به مبارزه می کنه. این جور آدم ها معمولن حساسیت بیشتری نسبت به یه سری از مسائل پیدا میکنن سعی کنید بفهمید اون مسایل چی ها هست و تا جایی که براتون ممکنه نسبت به اونا محتاط تر باشید. سعی نکنید آینده رو به جاشون و یا براشون پیش بینی کنید. کلی گویی نکنید. همه ما می دونیم که هیچکی هیچ عن خاصی نیست! به دیگران فرصت تجربه کردن خودتون رو بدید تا با واقعیت شما روبه رو بشن و موجود  خیالی دیگه ایی  رو از شما درون ذهنشون نسازند. اون ها  از خودتون نرونید اما دروغ هم نگید و سعی کنید توضیح بدید که اتفاقی نخواهد افتاد و درنتیجه احساس پیروزی یا شکستی نیز وجود نخواهد اشت. طبق یک نظریه روانشناسی بیشتر روابط انسانی قابل تشبیه به بازیهایی ست که از کودکی ریشه می گیرد. موقع ایی را تصور کنید که کودکی اصرار به بازی کردن دارد و شما او را متقاعد می کنید که نمی توانید بازی کنید و بازی هم نمی کنید. درست است که او خوشحال نمی شود اما ناراحتیش نیز  بیشتر به این دلیل است که چرا اصلن هیچ بازی ایی انجام نشده و نه  اینکه چرا شخص شما بازی نم یکند و دیر یا زود او برای بازی کردن دنبال آدم دیگری می گردد.  

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید