فعلا تا مدتی «خبرترین خبر روزگار بی خبری ست»!
این پست رو هر چند برای چند سال پیشه و هر چند مناسبتی(برای 18 آبان 88) نوشته شده اما همیشه می خونمش و همیشه هم برام تازه اس!
تنها بازمانده ی یکی از وبلاگ های اشتباهی جان!
http://dr-maghsoudloo.blogfa.com/post-9.aspx
دُم عقربِ من
اینم از کاکتوس جان من !
بعد از یه پیاده روی طولانی زیر بارون و فکر و هوای آزاد و تنفس و از این صوبتا…تصمیم گرفتم سرپرستی یه کاکتوس کوچولو که زیر بارون داشت یخ میزدو به عهده بگیرم!
آقای گل فروش حواسش به این کاکتوسا نبود که نباید این قد زیر بارون باشن!اونا که مث من پالتو! نپوشیده بودن!
جالبیش به اسمشه!من که خب ارادت خاصی به عقرب جان دارم!…بعد اسم این کاکتوس هم «دم عقربه»!…فک کن
براش یه گلدون خیلییییی ناز هم میگیرم که توی اون جاش راحت باشه!کلی هم سنگای جینگول منگول میریزم توش!تازه شاید چند تا دوستم براش پیدا کنم!
دیگه همین!
من و دوست جان!
یه دوستی دارم که یه 7-8 سالی هست با همیم!از دوره ی دبیرستان…از روزایی تازه داشتم مستقل فکر کردنو تمرین می کردم…روزایی که خیلی اندیشه هام میخواستن شکل بگیرن.
تو این هف هش ساله همیشه همو میدیدیم و ام پی تری برا هم دیگه وقایع اتفاقیه می گفتیم.
اون حقوق خوند و الان پشت سد آزمون وکالت و کنکور ارشده و من … شاید روزی مدیر شدم!
چند روز پیش دیدمش.بعد از یکی دو ساعت پیاده روی و حرف زدن یه هو دقت کردم موضوع حرفامون با هم متفاوته من از دانشگاه و زندگی – و هر حرفی که فقط شاید خود همین دوستم تنها کسی باشه که بهش می گم- می گفتم اون از مشکلات جدیدی که پیش اومده، شادیا و … .همین طور که ادامه میدادیم من دنبال ربط حرفامون به هم می گشتم.بعد دیدم نباید دنبال ربط حرفا باشم.
هر دوتامون دنبال یه نفر می گشتیم که براش حرف بزنیم! همین.
واقعا بعضی اوقات باید یه نفر باشه که به حرفات هی گوش بده.بعد علاوه بر اینکه بهشون توجه می کنه همین جوری ادامه ی حرفای خودشو بزنه!…اصن بعضی اوقات آدم با حرف زدن خالی میشه نه با راه حل شنیدن!
بعد یه هو خودمونو سورپرایز کردیم رفتیم تئاتر!!…فک کن تو سالن انتظار بعد از دوباره کلی حرف زدن با هم تصمیم گرفتیم تو صورت مردم زل بزنیم و بفهمیم به چی دارن فکر می کنن!…این از کارای مورد علاقه ی منه!
دوستم یه جمله ی قشنگ گفت این میون…گفت:ببین همه ی آدما انتظار و خستگیشونو بغل می کنن!راست می گفت همه یه جور خاصی می ایستن وقتی منتظرن!
کلن می خواستم بگم روزایی که با این دوستمم خیلی بهم خوش میگذره!
روزی برای سالمندان
ازم می خواست که براش کیسه ی حمام و سفید آب و لیف بخرم بعد خودم ببرمش حمام!…گفت روسری نو برایش بخرم، سوغاتی از شهرم هم برایش ببرم…دمپایی و ژاکت گرم و یک حلیم خوشمزه که چرب باشد و دارچین اضافی داشته باشد…اینها را نمیخواست،بهانه بودند…هی می پرسید: دوباره کی بر میگردی؟…میگم جمعه ی هفته ی بعد…میگه ینی چند روز؟…میگم ینی 7 روز دیگه…میگه ینی زیاد؟…میگم زیاد نیست…میگه پس بگو زود میای،زیاد نیست ینی کمه!
خاور فقط توجه می خواست!
گفتم تو چه خوشگلی…گفت به مامانم رفتم،مامانم هم قشنگ بود،لبای غنچه ای، چشم و ابروی مشکی…گفت:شوهر نکنیا!بگو درس دارم!(نمیدانم شوهرش چه کرده بود که این همه به همه ی ما توصیه کرد در این زمینه)
دوستم اشک میریزد...برای فرزندی که نمیداند با وی چنین کاری می کند یا نه؟ دوست من آینده هر چه باشد باید برای من و تو زیبا باشد!
به زیبایی زینت الملوک فکر می کنم…به عمق نگاهش و غم پس اشک های بی هوایش پس هر خاطره ای که با من مرور می کرد…
دنیا دیده بود و عمری در مسکو زندگی کرده بود…روسی هم بلد بود حرف بزند…گفت اگر بخواهم روسی هم یادم می دهد…همانجا هم به دانشگاه رفته بود…حتی وقتی ازش تعریف می کردیم اشک میریخت…(قلبم :(()…
رسیدن به روزی از زندگی که دیگر چیزی نخواهی جز توجه … سخت است…نظاره گر در و دیوار بودن و اضافه عمر آوردن!…سخت است نشستن روی یک صندلی و دیدن افرادی که گویا فقط مرگ را می خوانند!
من به این آدم ها فکر می کنم،به خاطراتشان…به جوانی هایشان…زینت الملوک در آن جوانی و آن زیبایی چه دلها ربوده است…خاور(که حنا دوست داشت و هنوز نگران جوش روی صورتش بود) چقدر آن موقع ها … (قلبم دیگر تاب ندارد)
دوستان هم اتاقی پیشنهاد می دهند اگر بچه هامون خواستن این کارو کنن،هماهنگ کنیم تو یه آسایشگاه بریم! اونجا هم برای خودمون شاد باشیم...اول به این پیشنهاد همگی خندیدیم...بعد ...جو سنگین شد! پیری شاید زیبا باشد شاید نه!...
راستی فردا روز سالمنده!روزشون مبارک!
روز مامان بزرگ ها و بابابزرگم هم مبارک!
من و این همه غذای…
یه کم گلو درد داشتم بچه ها به فکر این می افتن که برام سوپ بپزن…منم از اونجایی که علاقه وافر! دارم به سوپ و هر نوع غذای آبکی ازشون خواهش می کنم برام نپزن… :( …من نخوام سوپ بخورم کیو باید ببینم؟؟
یاد لیست بلند و بالای غذاهای مفیدی می افتم که دوس ندارم! مثل شیر(سرد و گرمش با هم فرقی نمی کنن فقط گرم که باشه بوش هم حالمو بد می کنه) و ماهی و انواع غذاهای دریایی و سوپ و هر نوع آش،کله پاچه و از این چیزایی که تو کله پزیا میفروشن!یا مثلا جگر سفید و قلوه و … به این لیست میتونین انواع عرقیجات و جوشونده ها رو هم اضافه کنید…ینی اگه میخواین منو بکشین مجبورم کنین از این چیز میزا بخورم!
گوشت قرمز هم تا همین چند وقت پیش تو لیست سیاهم بود…یادمه از یه زمانی تو بچگیم که دیدم چطوری گوسفندو می کشن دیگه گوشت قرمز نخوردم!…نه تنها گوشت، بلکه جگر و هر چیزی که مربوط به گوسفند و گاوه رو نخوردم!
به لطف دوستان و با اصرار زیادشون تقریبا یه سال میشه که توانایی خوردن گوشت قرمز و پاک کردن اون خاطره رو پیدا کردم!مامانم هر دفه میخواست باقالی پلو با گوشت بپزه برای من یه غذای دیگه می پخت (میدونم نشون از نهایت لوسی منه!) این دفه که میخواست بپزه رضایتو تو نگاش میدیدم که لازم نبود برای من یه غذای دیگه هم بذاره!
تن ماهی (میگن جایگزین ماهی نمیشه) ، اونم نمیتونم بخورم…اصن حس می کنم یه بوی خاصی داره…خب بدم میاد ازش!
وای شما چطوری می تونین ماهی بخورین وقتی جسدش جلوی چشمتونه؟؟تازه به جای چشمای بیچاره زیتون هم میذارین؟؟
نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است!
میگم خیلی بده آدم کلی شعر بلد باشه، بعد هیشکی اونا رو واسش نخونه!
میگه خب منم دوس دارم یکی برام بخونه : «شیطنت های نگاهت وقتی میشه آینه ی دق…» یا اینکه به یادم این شعرو بخونه که «شنیدم که طبیب دل بیمارانی…پس طبیب دل من باش که بیمار تو ام»
هعییییییی!
جوانان اینترنت و سطح دغدغه ها!
امروز جهان تعطیل است؟
تو اما فکر می کنی
این یک پنج شنبه ی معمولی است
و تمام مردم دنیا با تو هم عقیده اند
حق با شماست
اتفاق مهمی نیفتاده است
من
برای تو
دلتنگم
همین!
«یادش بخیرهای لعنتی»-راضیه بهرامی
اصن تو خواهری؟؟
من دوس دارم با پسرم تفنگ بازی و ماشین بازی و کلن بازیای پسرونه کنم، تو دوس داری موهای دخترتو دوطرفه ببافی…من دوس دارم پسرم شلوار کوتاه بپوشه تو تو ذهنت برای دخترت دامن قرمزِ چین دار میپوشونی…
وای من از الان عاشق خالی بندیا و شیطونیای پسر تپلمم!…دختر تو خیلی آرومه
پسر من وقتی بزرگ شه یه پارچه آقاس که خیلی با کلاس و با شعوره، دختر تو وقتی بزرگ میشه یه دخترِ مستقله!
تو دوس داری که یه دختر داشته باشی که با باباش خیلی جیک تو جیکه…من دوس دارم یه پسر داشته باشم که همیشه هوامو داشته باشه.
هر چقد دخترا باهاس بابایی باشن…پسرا باید هوای مامانشونو داشته باشن
من توی این اتفاق نظرای خودم و خودت موندم
یه زمانی با دیدن جنگ دوس داشتی خبر نگار شی…من با دیدن فیلمای جنگی یا هر جنگی دوس داشتم تک تیر انداز شم!!
دوتامون کنار هم بودیم و اینقدر متفاوت فکر می کردیم!
اصن تو خواهری؟
باز دو روز اومدم خونه…خواهر جان اومدن تو قصه های من!
آهنگای همینجوری!!!
هر چی فک می کنم میبینم «همدم»ِ معین یا حتی «کافه های شلوغ» ِ چاووشی قشنگتره!!…از چی ؟…بماند!…همینطوری…قشنگتره!
شایدم «الکی»ِ سیاوش یا یکی از آهنگای مهرنوش…نمیدونم !!!!!!!
اصنم خب خوشم میاد ازشون!…بی دلیل!!
سختی های مراقبت!
همیشه باید مراقب این زندگی بود…انگار فرمانش را که رها می کنی خودش را می کشاند سمت آبکی کردنِ همه چیز…سمت لُس کردن هر آنچه که دوست میداری!
مثل وقتی که میخواهی حرف بزنی اما نمیدانی چه باید بگویی که به هرزگیِ کلام نرسد…مثل وقتی که میفهمی همیشه بودنت …
بگذریم…انگار زندگی آنقدرها هم آسان نبود که فکر می کردم!
مثل وقتی که دوست داری دوست داشته شوی، دوست بداری، اما از به ابتذال کشیده شدن واژه ها میترسی!…باید فرمان این زندگی را سخت چسبید!

