You know what else is overrated? originality.
آوریل 1, 2015
اوریجینالیتی اورریتده. میگن مغز آدمیزاد اصلن قادر نیست که یک چیزی رو از صفر تولید کنه. کاری که میکنیم اینه که یه ایدهی موجودی رو میگیریم و روش کار میکنیم و جلوش میبریم یا تغییرش میدیم. تو کار ما که همیشه اینجوریه. همیشه از روی مدل یه پروژهی قدیمی شروع میکنیم و کار رو ریز ریز جلو میبریم. تو صنعتهای دیگه هم همینه. وگرنه چرا همهی ماشینها شکل همن؟ چرا همهی موبایلها، همهی تلویزیونها همهی هواپیماها اسنشیالی یه چیزن؟ دیدی این کمربندهای ایمنی که الان تو ماشین میبندیم سه تا مهار دارن؟ یکی بالای کتف دو تا هم دو طرف لگن. این یه اختراعیه که یه بابایی تو ولوو کرد. تا قبل از اون دو مهاری بودن و ایمنیشون خیلی کمتر از این بود. کاری که ولوو کرد این بود که بهجای اینکه این پتنت رو ببنده و نذاره کسی استفاده کنه، مطلقن آزادش کرد. گفت هر کی خواست میتونه مجانی این رو استفاده کنه. نتیجه اینکه الان همهی ماشینها همهجای دنیا از همین کمربندها دارن. پارسال مدیرعامل تسلا هم همین کار رو کرد. گفت آقا ما تکنولوژی ماشینمون رو اپن سورس میکنیم بیاین استفاده کنین ببرینش جلو. بقیه هم حتی اگر اعلام نمیکنن، حتی اگر طراحیهاشون رو پشت هزار تا حصار امنیتی مخفی میکنن، آخرش به همین جا میرسن. همه همین کار رو میکنیم. تکست رو نگه میداریم ملودی رو عوض میکنیم یا ملودی رو با یه تنظیم جدید میذاریم زیر یه لیریک دیگه. این طوریه که موزیک جدید درست میکنیم. مرز بین اینکه کجا متریال جدید از متریال پایه جدا میشه خیلی وقتها اصلن قابل تشخبص نیست. دیروز صیح یارو میگفت باب دیلان که باب دیلان باشه کلی از محبوبترین آهنگهاش یه جوری کپیکاریه که اگه امروز بود نیم ساعت بعد از ریلیز کردن تو توئیترش ترتیبش رو میدادن. دیگه بقیه که تکلبفشون معلومه.
اریجینالیتی اورریتده. من شکل حرف زدم رو دوست دارم. لحنم توی صحبت برای خیلیها ناآشناست. اما بعضیها هم دوستش دارن. منم معمولن با همینها حرف میزنم. واسه بقیه بیشتر لبخند میزنم و سر تکون میدم. این لحن یه چیزیه که خودم هم دوستش دارم و بهش مفتخرم. اما من قبلن اینجوری حرف نمیزدم. الان آروم و شمرده حرف میزنم اما پونرده سال پیش اینقدر تند حرف میزدم که گاهی برای مخاطبم گنگ میشدم. لحن جدیدم رو از روی یکی که ازش خوشم اومده بود دزدیم. بعد ریز ریز المانهای خودم رو بهش اضافه کردم. خود اون بابا هم از عموش دزدیده بود. اصلن سر کلاس خودش بود که یاد گرفتم لحن و استایل رو باید دزدید.تو وبلاگ ننوشتم اینو یه بار؟ عین این پیریا شدیم. هی به آثارمون ارجاع میدیم خواننده رو.
اما یه چیزی هست که این وسط قابل قبول نیست. یعنی همین منی که این رو میگم کلی آدم رو به گناه اریجینال نبودن گذاشتم کنار. همون جوری که تو بیرحمانه میذاری کنار. کنار گذاشتن منم شدیده. خون میاد بعدش. اینکه مرزش کجاست رو نمیتونم توضیح بدم. یعنی بلد نیستم. یه ایدهای دارم راستش اما خیلی روش فکر نکردم.
شاید یه ربطی به زمان داره. یعنی تو الان منو میبینی و از حرف زدنم خوشت میاد و منم بهت میگم لحنم دزدیه و تو هم برات مهم نیست. اما اگر من رو قبل از دزدیدن این لحن میدیدی و اون بابایی که اداش رو در میآرم رو هم میشناختی و بعد در طول مدتی که داشتم لحن جدید رو تمرین میکردم هم حاضر بودی، احتمالن حالت به هم میخورد و نمیتونستی تحملم کنی. یعنی مهمه که کی به هم برسیم. معمولن مهمه که شاهد اون فرایند دزدی نباشیم. ایده آل اینه که وقتی دزد مال دزدی رو قشنگ شخصی سازی کرد ملاقاتش کنیم. مفهومم؟
واسه همین نیست که تحمل نوجوون در حال بلوغ اینقدر سخته؟ واسه همین نیست که از تین ایجرها فراری ایم؟ چون داریم تقلیدهاشون رو توی مسیر شکل دادن به شخصیت تازه میبینیم. معمولن هم ناشیانه تقلید میکنن، رج میزنن، انتخابهای غلط میکنن. ایناست که اینقدر نچسبشون میکنه. قبول داری؟
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست
نوامبر 28, 2014
به کسانی که دوستشان دارم بی دریغ محبت میکنم. گاهی سنگ تمام میگذارم که خوشحالشان کنم. اما بد به حالشان اگر دلگیرم کنند. جوری قطع میکنم که انگار هرگز وصل نبوده. به خیالم که اینجوری هم طرفم را تنبیه میکنم که چرا آزارم داده هم خودم را که چرا روی دیوار اشتباهی یادگاری نوشتهام
از تغییرات مهم شخصیتی در سالی که گذشت، یکی هم این بود که یاد گرفتم خیلی به چراها فکر نکنم. جستجوی جواب برای پرسشی که با چرا شروع شده شاید نرمش ذهنی خوبی باشد اما همیشه بهترین راه استفاده ار وقت محدود نیست. پیشنهاد بهتر، گاهی، نگاهکردن به دادههای موجود است و تنظیم جهت حرکت در آینده بر اساس داده های تاریخی؛ بدون اینکه لزومن بدانیم چطور این طور شد، معمولن همین که بدانیم چه طور شده بس است.
در همین فقرهی دوستیهای دونفره هم من به تاریخ نگاه میکنم. مشکلی با اینکه بیشتر از طرفم مایه بگذارم ندارم، اما دیدن اینکه شوقمان برای قسمت کردن چیزها یا وزن آوردههایمان با هم برابر نیست خاموشم میکند.
فکر کن یکی را دعوت کردی به چیزی و نیامد و دوباره دعوت کردی و نیامد و سه باره و نیامد. هربار به دلیلی کاملن موجه و منطقی. اما من که به چرا کاری ندارم. تاریخچه را نگاه می کنم. سابقهی تلاشهای ناکام جایی برای تلاش دوباره نمی گذارد. هر رابطهای، برای یک تعداد مشخصی از دیساپوینتمنت جا دارد. بیشتر، میترکاندش.
دنبال جوابشان اما دربارهی اینکه چرا نباید به چرا پرداخت، نگاهکردن به این کتاب شاید بد نباشد، بعضی چراها هنوز و مو قتاً به دنبال جوابشان رفتن می ارزند.
Big data A revolution that will transform how we live, work and think
چگونه می شود از آن کیفیت نانوشتنی نوشت؟
نوامبر 17, 2014
احتیاج به یکی دو تا آدم جذاب دارم دور و برم که حرف زدن باهاشون حال بده. آدمهایی که ورودیشون فیسبوک و بیبیسی فارسی نباشه. خستهشدم از اینکه هی میشینن دور هم همون چیزها رو تکرار و تعریف میکنن. مخصوصن یکی هست که واقعن از دیدنش معذبم. از بار اولی که سه سال پیش دیدمش، بلااستثناء هر بار که با هم نشستیم درباره سه تا موضوع ثابت سه تا حرف ثابت زده. بقیه هم چندان بهتر نیستن. یه مساله هم البته روابط خانوادگیه. اگر یکی ویژگیهای یه همنشین خوب رو داشته باشه، شانس اینکه شریکش هم همینطوری باشه واقعن خیلی کمه. برای همین معمولن مجبور میشی دوتاشون رو با هم ببینی. حتی وقتی با یکی قرار میذاری با شریکش میآد. بعد دیگه مجلس اونی که باید بشه نمیشه و سطح بحث خیلی میآد پایین. چهجوری میشه آدمها رو تنهایی دید؟
یک کاری که احتمال داره بکنم و تا چند وقت پیش هیچ فکرشو نمی کردم اینه که برم عضو یه فرقه ای چیزی بشم. یه جایی که چهارتا آدم ببینم که گرفتار وعلاقهمند یه چیزین. اگه یه لژ فراماسونری تو محلهمون باشه میرم عضو میشم توش. وگرنه فعلن باید با همین دیدارهای گاه و بیگاه با الکسی بسازم. چهقدر به خودم مفتخرم که این رابطهی دوستی رو مهندسی و اداره کردم تا به اینجا رسیده. الان یکی از سه چهار نفر آدمیه که میتونم بهعنوان همصحبت دلنشین بهشون نگاه کنم. شارپ، خوشسلیقه، با فکر منظم، کنجکاو و روس. آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری پسر. فقط باید زیاد زیاد و زود به زود نبینمش که تموم نشه.
بلکه هم اینطوری
دسامبر 14, 2013
دوستداشتم که میتونستم دربارهی ترسهام بنویسم. بهداشتی نیست که اینجوری نگهشون میدارم. اما برای نوشتنشون هم امنیتی میخوام که ندارم. این احساس امنیت برای نوشتن چیزهایی که توی سرمه الان بزرگترین مشکلمه و دارم روش کار میکنم و امیدوارم که زود دوباره به دستش بیارم.
برام جالبه که آدمیزاد چهطوری با این ترسها کنار میآد. یه چیزی که خیلیها استفادهمیکنن معاشرتکردنه. دور خودت رو شلوغ میکنی که حواست پرت شه و نفهی چته. یک راهدیگه که من قبلن امتحانکردم برای فرار از این ترسها مسخره کردنه. وقتی مسخره میکنی، میشی آدم باهوشهی قصه. جات امن و راحته و اعتمادبهنفست هم زیاد میشه. اما وقتی مسخرهگی رو رها میکنی، اون امنیت دیگه نیست. اونوقت کار سخت میشه. چون این شمایی که ممکنه در مقابل مخاطبت یا سوژهات، طرف خنگ ماجرا باشی.
مگذر از عالم شیدایی و شوریدهسری
اکتبر 28, 2013
آدم باید توی یک سن خاصی حتمن یک حالت شیدایی رو تجربه کنه. من فکر نمیکنم که موضوعش واقعن مهم باشه. شما میتونی شیدای سیمون دوبوار، حضرت عباس، کورش کبیر یا حتی ناصر حجازی بشی. مهم اینه که آدم حالت شیدایی و دلباختهگی داشتهباشه. یعنی از حالت به فن عادی خارج بشی. اگر عاشق یکی شدن رو بذاریم کنار، برای بیشتر آدمهایی که من میشناسم، این حالت شیدایی توی یه کانتکست متافیزیک درست شده. ایرانیهاش معمولن مشخصن مذهبی بوده و خارجیهاش یهجور عرفان بازی. هرکی به نوعی. اما اصل اینه که اون ماجرا، فارغ از اینکه شما در آینده موضعت بهت چی باشه، به یک دورهای از زندگی یک کیفت یکّه میده. خبر بد اینه که شما اگر مغزت به صورت طبیعی رشد سنی کنه، از یه زمانی به بعد خیلی امکان این رو نداری که بری توی فضاهای اینچنینی. البته بعضی از دانشمندها میگن که توی پایان میانسالی دوباره موقعیت روحی و روانی مناسب برای شیدایی فراهم میشه اما من درموردش مطمئن نیستم و خودم هم نمونههای کافی برای اینکه نتیجهگیری علمی کنم ندیدم. برای همین با تکیه بر دانستههای قطعی و معلومات ثابتشده، سقف سنی برای اخذ تجربهی شوریدهگی رو بیست و سهسالهگی درنظر میگیریم. عاشق یکی شدن رو چرا گذاشتیم کنار؟
من با آدمی که یهدورهی شوریدهگی رو تجربهکرده باشه گِلم خیلی خوب میگیره. اوائل فکر میکردم که مساله فقط زمینهی مشترک خاطراتی باشه. اما الان فهمیدم که حتی با اون بابایی که یه مدتی یه گوشهی دور دنیا توی یه وادی پرتی، حال مومنانهی یکسره متفاوتی داشته هم جنسم خوب جور میشه. یه چیزی که مومن بودن با خودش میآره توی زندگی آدم اینه که آدم رو به یک چیزی متعلق میکنه و متقابلن از خیلی از تعلقهای دیگه آزاد میکنه. آدمی که این تمرین رو داشته باشه، بعدن هم میتونه راحت ببُره. یعنی آدم سبکبارتریه توی زندگی و سبکی بیبروبرگرد یکی از علامتهای آدم با کیفیته. چهجوری میشه با آدمی که آمادگی نداره شش ماه دیگه زندگیش رو این سر دنیا ولکنه بره اونیکی سر دنیا خوش گذروند؟ چهجوری میشه از مصاحبت چنین آدم کارمندصفتی لذت برد؟
In a condescending tone
اکتبر 26, 2013
یه بخشی از اوقات فراغتم رو اینطوری میگذرونم که چشمها رو میبندم و به یه ماجرایی، یه فضایی یا به قصهای فکر میکنم. فضا رو با چیزهایی که تو بیداری دیدم یا خوندم یا شنیدم میسازم. سر حوصله و با دقت. بعد خودم رو خیلی نرم جا میدم تو قصه و کیف میکنم. بعضیوقتها همینطوری خوابم میبره و خیلی اگه خوششانس باشم ادامهی همینوضعیت رو تو خواب هم میبینم. اگر هم نه همونطوری چشم بسته میمونم و به رویابینی ادمه میدم.
مثلن دیشب یه مهمونی شلوغ رو تصورکردم. روی فضای مهمونی زیاد کار نکردم و مستقیم از یه فیلمی که تازه دیده بودم کپیکردمش. چند تا از آدمها رو هم از اونجا آوردم. بقیه دوستهای خودم بودن. از این مهمونی خرتوخریها بود که سر و ته نداره و ملت همینجوری وارد و خارج میشن. مهمونی ایرانی نبود و مکانش هم تو ایران نبود و من هم به جز ف آشنای ایرانی دیگهای نمیدیدم. اما روی میزهای پایهبلند کاسههای انار بود با گلپر و نمک. توی حیاط هم استخر بود و یه عدهای دورش وایساده بودن. ف رفته بیرون اما من از تو بیشتر خوشم اومده بود که گرمتر بود. عصری توی کافه یه مبلی چشمم رو گرفته بود که چون روش مشتری نشسته بود نشدهبود امتحانش کنم. اون رو هم برده بودم توی خوابم و نشسته بودم روش. به همون راحتی بود که فکر کردهبودم. تکیه که میدادم عقب، ژست مطلوب و محبوبم خودش درست میشد. دستهاش هم یه جای ظریفی داشت که لیوان رو گذاشته بودم توش. هرچند واقعن چیزی نمینوشیدم. گرم صحبت بودم بیشتر. خاطره میگفتم اولش اما کمکم رفتهبودم روی منبر وعظ و روشنگری. دربارهی استدلال استقرایی حرف میزدم. چونکه اون آخرین چیزی بود که قبل از اینکه برم توی رختخواب گوش کردهبودم. یکی دو تا مثال زدم بعدش خوابم برد. خوابم هم متاسفانه دنبالهی این رویای دستسازم نبود.
یکدورهای توی زندگی من فکر میکردم که ممکنه خالق بشم. فیلم بسازم یا فیلمنامه بنویسم یا از این کارها. الان میدونم که دیگه اینکاره نمیشم. خوب نبودم توش و نشد. دیگه خیلی برام جذاب هم نیست الان. اما کلکی که میزنم اینه که اینطوری انتقام میگیرم. هرجا لازم داشته باشم از این و اون میدزدم اما شکل نهایی کار اثر خودمه و صرفن هم برای خودمه. بعضیوقتها با وسواس زیاد هم روش کار میکنم. مثلن یه سکانسی هست که الان چندین ماهه دارم مشغولشم. نور و دکوپاژ و دیالوگها آمادهاست. اما فضا هربار عوض میشه و برای همین هنوز مطمئن نیستم که شکل نهاییش چیه.
الان وقتی نقاشی یا عکس میبینم، اونهاییشون توجهم رو جلب میکنن که میتونم به عنوان متریال کار ازشون استفادهکنم. از بقیه خیلی زود عبور میکنم. یعنی نگاهم به مونش و پیکاسو هم ابزاریه. تا جایی مشتریشونم که توی کاملکردن کارم بهم کنن. وقتی ازشون لذت میبرم که کمکم کنن بیشتر و عمیقتر توی رویای خودم غرق بشم. جدیدن یاد گرفتم که از فیلمها هم همین استفاده رو بکنم. فیلم خوب برام فیلمیه که فضا و سوژهی کافی برای رویاپردازی بهم بده. این نگاه ترحمآمیزم رو به مردم شدیدتر از قبل هم کرده. من دارم فضاهای کمنقصم رو میسازم اما به کسی شانس دیدنش رو نمیدم.
چو افتادی شکستی هیچ هیچی
سپتامبر 3, 2013
اینجوری هم نیست که تاریخ رو همیشه برنده ها بنویسن. خیلی وقتها برنده رفته مرحلهی بعد و این بازنده است که کاری بهتر از تاریخ نوشتن برای پرکردن وقتش پیدا نمیکنه. ذکر مصیبت کربلا و غمنامههای کودتای بیست و هشت مرداد و جنبش سبز رو بازندهها و هوادارهاشون نوشتن و زنده نگهداشتن. یه بخش بزرگی از ادبیات هم حکایت همین از دست دادن یا به دست نیاوردنه. مخاطب هم میبینه و میخونه و یه اشکی میریزه و یه همدردیای میکنه و سبک میشه و میره پی زندگیش. گیر کار اینجاست که مای مخاطب، خیلی ناخودآگاهانه، اتفاقن بیش از اینکه نسخهی برندهها رو بخونیم از رو دست بازندهها مشق میکنیم.
از جمله نتیجههای تاریخنویسی بازندهها یکی هم اینه که قبح باختن میریزه. حقیقت دردناک شکست میره پشت یه سری باورهایی که برای این موقعیتها و بهدست ناتوان بازندههای حرفهای اختراع شدن. توی یه قسمتی از سیمپسونها هومر میره مصاحبه برای یه کار مهمی. از قضا کار رو هم میگیره و خوش و خرم میآد خونه میبینه براش یه کیک گرفتن که روش نوشت مهم اینه که تو تلاش خودتو کردی هومر. مهم این نیست که هیچکس رو برد هومر حساب نکرده بود. مهم اینه که اونایی که تو خونه بودن، حتی بدون اینکه ببینن کار یارو تو مصاحبه چهطوری بوده، از روی کلیشه براش به کیک مناسب موقعیت سفارش دادن. آدمیزاده همیشه در معرض این خطره که تبدیل بشه به لوزر حرفهای و کسی بشه که همیشه اطرافیانش یه تابلو «یو دید یور بست» آماده داشته باشن که بعد از مسابقات و رقابتها بندازن گردنش.
یه بار توی یه خاطرهای از پرویز رجبی خوندم که نوشته بود این «تو سعی خودت رو کردی» آفته. توجیهکنندهی ضعف و زمینهساز تنبلیهای بعدیه. من خیلی قبول دارم اینو. پلهی اول تبدیل شدن به یه لوزر تماموقت اینه که بعد از باخت باور کنی که من سعی خودم رو کردم.
ریلیتی شو مورد علاقهی من اونیه که توش هیچ تویجیهی برای شکست داده نمیشه. نه مجری و نه داورهای مسابقه بازنده رو بوس و بغل نمیکنن و از شکستش اظهار تاسفهای ساختگی و حالبههمزن نمیکنن. بهش نمیگن تو عالی بودی اما رقابت سنگین بود و نتونستی و فلان. بازنده باخته چون خوب نبوده. برنده برده چون عالی بوده. جایزه مسابقه رو هم شبکه یا دولت یا مردم نمیدن. یه سری خرپول نشستن توانایی پولسازی آدمها و ایدهشون رو قضاوت میکنن و تصمیممیگیرن که آیا پولشون رو روش سرمایهگذاری کنن یا نه. بیرحم هم هستن چون دارن از جیبشون پول در میآرن میذارن رو میز. اشتباه هم میکنن البته. بعضیوقتها گذر زمان نشون میده که بازنده واقعن لیاقتش برد بوده. اما این دلیل نمیشه که بازنده فکر کنه همهی تلاشش رو کرده. پرویز رجبی تا اونجا پیش میرفت که میگفت هرکی هرجایی میبازه حتمن کمگذاشته. میگفت این رو از فرهنگ آلمانی یادگرفته و تو زندگیش استفاده کرده. چه زندگی پرباری هم داشت. من اینقدر سفت نیستم. شاید البته اون هم تو سن من اونطوری فکر نمیکرده. اما خیلی بدم میآد یکی بهم بگه تو همهی تلاشت رو کردی. احساس میکنم طرف کیک رو قبل از اینکه من از مسابقه برگردم سفارش داده بوده.
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
آگوست 22, 2013
حدود یك ساله كه متوجه شدم كه حافظه ام به خوبی قبل نیست. قبلن خیلی ببر بودم. یه دورهای عملن چیزی یادم نمیرفت. این هم توی زندگی شخصی كمكم كرده بود هم تو كار. استفاده درسی ازش نكردم زیاد. تا پیرارسال كه دوباره بعد از هفت سال وقفه رفتم دانشگاه. اونجا برای اولین بار از حافظه ام برای یه درسی استفاده كردم و خیلی هم تاریخساز ظاهرشد. روز امتحان پنج ساعت تمام هرچیزی كه معلممون توی سه ماه گفتهبود رو براش نوشتم رو كاغذ. حرفهاش و مثالهاش خیلی عالی توی ذهنم مونده بود. بعدن هم باز باهاش درس برداشتم و حتی پایاننامه نوشتم و کلن اون نمرهی خوب بعدش خیلی بهم کمککرد. اما دوران افول حافظه احتمالن با فاصلهی کوتاهی بعد از اون شروعشده. اگه اینطوری باشه یعنی توی آخرین فرصتها ازش استفادهکردم و شانسآوردم.
اولین بار ترسم از اونجا جدی شد که دیدم بعضی از دوستهای هم سن و سالم یه چیزهایی رو یادشون نمیمونه. آدمهایی که میشناختموشن و وضع حافظهشون خیلی بد نبود قبلن. اما متوجهشدم که مغزشون بدجوری تحلیلرفته و خیلی حرف تکراری میزنن و یادشون نمیآد که عین همین حرفها رو قبلن با هم زدیم. اول فکر کردم اینها داغون شدن. بعد که یکی دو تا نمونهی فراموشی از خودم دیدم وحشتکردم.
یه نمونهای که دیدم این بود که من بعد از بیست سال، یعنی تا سه سال پیش، اسم و فامیل و محل نشستن همه همكلاسیهای سوم دبستانم رو یادم بود. اما پارسال هرچی زور زدم نتونستم به بیشتر از نصف اسمها برسم، جاها پیشکش. یا متوجهشدم که بعضیوقتها رشتهی كلامم گم میشه. یا یه کلمههایی رو بهجای یهچیزهای دیگه میگم. از وقتی كه ديدم که بعضی از اشتباههایی که موقع حرف زدن میکنم الگوی مشابه دارن، شروع كردم به نوشتنشون . الان تقریبن هر سوتى اى که به این موضوع تنبلشدن مغز مربوط بشه رو یادداشت میکنم. بیشتر در مورد كلمههای هم آوا یا هم شكله که پیش میآد که کلمه رو اشتباه بگم. مثلن یه بار گناه رو گفتم گیاه. توی انگلیسی حرفزدن هم یه اتفاق مشابهی میافته که فعلن دارم میذارمش به حساب ضعف زبان. اما اینکه یه سری از شعرهای حافظ یادم نیاد بیبروبرگرد کار کهولت مغزه. مثل روز برام روشنه از همین چیزهای کوچیک مثل فراموش کردن رنگ مسواک شروع میشه و آخرش میرسه به اینجا که آدم یادش میره سیفون رو بکشه یا شلوارشو بکشه بالا.
بعد نشستم دیدم که رفتارهام عمومن براساس اون توانایی قدیمیه در حالیكه باید ستینگ رو عوض كنم. اولین نتیجهای که گرفتم اینه که دیگه نمیتونم مثل قبل همیشه مولتی تسك باشم. من سالها عادتم این بوده که معمولن توی هر زمانی دو تا کار میکردم. یعنی مثلن میخوردم و میخوندم. میدیدم و تمیز میکردم، گوش میکردم و مرتب میکردم، میروندم و میخوردم و تمرین میکردم. زمان گودر یادمه که متن وبلاگها و نوتها رو پرینت میگرفتم پشت مدارک شرکت میبردم تو جلسهای که خودم ادارهمیکردم میخوندم. حضور ذهنم رو توی جلسه از دست نمیدادم، با پیمانکار و همکار بحث میکردم و بین حرفهای اونها وبلاگمیخوندم. اونها هم خیال میکردن دارم مدرک رو میخونم. یک مدتی هم سر کار درس میخوندم و تست میزدم. کارم هم جوری نبود که اتاق جدا داشتهباشم. حتی طبیعتش اینطوری بود که یه ربع یهبار یکی میاومد کارم داشت یا تلفنم زنگ میخورد. اما میدونستم که سیدرصد مغزم کافیه برای اینکه اونکار رو به شکل خوبی انجام بدم. واقعن هم با اون سی درصد کارمند نمونه بودم و مراحل رشد و ترقی رو زود فلانکردم. اما بهنظرم میآد که الان دیگه توی اون شرایط نیستم. البته این دمدستبودن اینترنت هم حتمن اوضاع رو بدتر کرده. یعنی هیچوقت جلب و از اون مهمتر نگهداشتن توجه مخاطب به سختی الان نبوده. سی ثانبه اگر در سرگرمکردن طرفت کوتاهی کنی از دستش میدی. یعنی بحران کمبود توجه الان خیلی فراگیر و همهگانیه. اما خب من باید حواسم به کار خودم باشه.
همون اولین نشانههای سستشدن مغز رو که دیدم تصمیمگرفتم این قصهی چندکارهگی رو تا وقتی که هنوز باعث اتفاق خاصی نشده یهخورده محدودش کنم. این به نظرم کاریه که آدم باید بعد از ارزیابی وضعیت ذهنی و بدنی خودش توی مقطعهای مختلف زندگی بکنه. من الان بدنم از سه سال پیش سرحالتره و راحتتر و بیشتر میتونم بدوم و ورزش کنم، اما ذهنم انگار اونطوری تیز نیست و باید بیشتر مواظبش باشم. رو حساب همین فکر افتادم دنبال نرمشهای مغز.
آدمیزاد تنها حیوانیه كه مغزش با افزایش سن تحلیل میره. یعنی آدم با رشد كردن احتمالن جامع نگرتر میشه، كلمه بیشتر یاد میگیره و امپثیك تر میشه اما توی اواخر دههی سوم زندگی، لوب پیشانی شروع میكنه تحلیلرفتن و كمكم آدم توانایی فكرهای پیچیده رو از دست میده. یک اتفاق معمول هم اینه که آدمیزاد فراموشی میگیره. البته دیگه مثل چند دههی پیش فکر نمیکنن كه هرکی پیر بشه کمکم آلزایمر میگیره. الان میگن كه آلزایمر بیماریه. بهداشت و پیشگیری هم داره. یه سری ورزش و نرمش هست كه میگن برای به تاخیر انداختن پیرمغزی و سرحال نگه داشتن سلولهای مغز خوبه و شانس مبتلاشدن رو کم میکنه.
یه جاهایی هست كه مغز رو چكآپ میكنن. کلینیک مغز مثلن. مجانیش هم هست و سایت هم دارن. یه سری پرسشنامه میدن پركنی بعد از روی نتایجش یه اكشن پلن برات تنظیم میکنن. مثلن میگن شما مشكل توجه داری. بین اینهایی که معلوم میشه مشکل حافظه دارن، خیلیها توی یكی از مراحل سهگانهی یادآوری، کدگذاری یا ذخیره یا فراخوان گیر دارن. مخصوصن تو اولیش. دواش معمولن اینه که یه سری تكنیك های مدیتیشن بودایی یادشون میدن كه غرق در زمان حال بشن، مثلن رو نفس كشیدنشون تمركزكنن، كه اینطوری بتونن انتخابكنن به چی توجهكنن و به چی نكنن. من البته این مهارت رو دارم بدون بودایی كاری. این کلینیکها الان خیلی مشتری ندارن، اما به آینده امیدوارن. چونکه میگن آقا مثلن شصت سال پیش كسی باشگاه نمیرفت، در حالیكه الان تقریبن همه میرن. یعنی میگن که مردم دیر یا زود سرازیر میشن به سمت ما و ماها الان داریم زیرساخت علمی و تکنیکی رو میسازیم و تقویت میکنیم. حرف پرتي هم نيست.
یه چیزهایی مثل بیقراری یا استرسی بودن یا عصبی بودن، کنار فایدههایی که میتونن داشته باشن، روی حافظه تاثیر منفی میذارن. بعد یه ابزارهایی اختراعشده برای کنترل استرس. یکیش که به نظرم جالب بود یه بیلبیلکیه که شما میذاری پشت گوشت. بعد این ضربان قلب شما رو بهصورت مدام میخونه و از روش وضعیت احساسی شما رو در لحظه تشخیص میده. یعنی انلاین براتون میخونه و تفسیر میکنه و روی موبایل یا کامپیوتر بهت میگه که مثلن آقا الان استرس بهت وارد شده بهتره فلانکار رو بکنی که بیاد پایین. یه چیزهاییه که بهشون میگن جی پی اس روح و روان. اینها وضعیت سیستم عصبی رو انلاین مانیتور میکنن و روی کامپیوتر بهت گزارش میدن. بعد هم عین اینکه بخوای عضله زیرین پشتبازو بسازی، بهت برنامه میدن که این تمرینها رو بکن که زورت زیاد شه. ایدهال اینه که قلب و مغز و سیستم عصبی همفاز بشن. احساسات مثبت و از این قصهها. اما ماجرا اینه كه معمولن این قلبه که به مغز پیغام میده نه بر عکس. برای همین باید تمرکز درمان هم روی قلب باشه.
یک کاری که خیلی توصیه شده ترک عادته. چون حتی تمرینهایی که معمولن برای جلوگیری از فرسودگی خوبه، مثل جدول حل کردن، وقتی تکرار بشه عملن فایدهاش رو از دست میده. مهم اینه که شما یه روتینی رو بشکنی، مثلن چشمبسته دوش بگیری یا با اون یکی دستت مسواکبزنی.
تخمین میزنن که هزینهی یک میلیارد دلاریای که پارسال برای نرمش ذهن شده تاهشت سال دیگه شش برابر بشه. یک بخش خوبی از این پول هم میره تو صنعت تولید بازی کامپیوتری. حتی تصور اینکه بازیها ده سال دیگه توی چه سطحی مغز آدم رو درگیر میکنن دیوانه کننده است. همین الان شما اگر بازی درست رو واسهی وضعیت خودت پیدا کنی، میتونه که بعد از ده پونزده ساعت درستت کنه. یعنی حافظهی فعالت رو بهترکنه، توجهت رو تیز کنه، حافظهات رو ببره به ده سال پیش، آی کیو رو بکشه بالا و کلن اضمحلال مغزت رو چند سال بندازه عقب. من بعضی از اینها رو بازی کردم. یه لیستی هم ازشون دارم که هر ازگاهی سر میزنم بهش و یکی رو چک میکنم. خوبهاشون طبیعتن مجانی نیستن البته. ادعا هم اینه که وقتی شما دوره رو کامل کنی و بهبود عملکردت ثابت بشه، مغز سرحال جدیدت تا چند سال دووم میآره.
لابهلای این پست یه تیکههایی از این مقاله رو چپوندم. گفتم بگم که اگه یکی کشف کرد بیحبثیت نشم.
یک دهان خواهم به پهنای فلک
آگوست 14, 2013
روان آدم ساکن نمیشه چونکه آدمیزاد ذاتن بیقراره . یکی از دور و درازترین آرزوهای بشر که رد پاش از فیلمهای دیوید لینچ تا شعرهای فردوسی، توی هر مدیومی که بشر تونسته حرف بزنه دیده میشه، آرزوی در یک لحظه در چند مکان بودنه. انیشتین یک زمانی ادعا کرد که این کار شدنیه. گفت که یک دنیایی هست که توش به جای قوانین نیوتون، قوانین کوانتوم برقراره و نهایتن، یک چیز میتونه در لحظه دو جا باشه. البته خودش بعدن این ادعا رو پس گرفت اما علم بالاخره با چند دهه تاخیر تونست این ماجرا رو ثابتکنه. حالا میدونیم که چیزهایی هستن در جهان هستی که از بس بیقرارن، که میشه گفت در هیچ لحظهای در یک موقعیت قرار نمیگیرن. یعنی عملن در هر لحظه در دو جا هستن. من میگم که ذات آدمی هم همینه.
فهرست آدمهایی که حضورشون در یک زمان در مکانهای مختلف گزارش شده چندان دور و دراز نیست. عمومن یک سری قدیس از دنیای مسیحیت، یکی دو تا شعبدهباز حرفهای و البته یه چهره غافلگیرکننده؛ ولادیمیر لنین. توی اسلام، نزدیکترین حرکتی که به اینکار وجود داره طیالارضه. تفاوت اساسی البته اینجاست که توی نمونههای خالص اسلامی، فاصلهی زمانی بین دو تا حضور از بین نمیره، فقط به شکل چشمگیری کوتاه میشه. مثل آصف ابن برخیا که تونست کاخ ملکهی سبا رو توی یک چشم به هم زدن بیاره پیش سلیمان. توی قصههای صوفیها و عرفا البته این بازهی زمانی کوتاه و کوتاهتر میشه تا جاییکه عطار توی شرح حال چند نفر میگه که اینها در یکزمان دردو مکان حاضر میشدن. عرفا البته بیشتر مسالهشون زمانه. دنبال این میگردن که تو همهی زمانها باشن. صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق. اما اصل گرفتاری انگار همون بیقراری و سرگردانیه.
روان آدم ساکن نمیشه چونکه آدمیزاد ذاتن بیقراره. اینکه اونی که داخله میخواد بیاد خارج و اونکه فرنگه آهنگهای بنال وطن گوش میکنه مال اینه که در اصل یارو میخواد در آن واحد همهجا باشه. اینترنت هرچند هنوز این آرزو رو برآورده نکرده، اما خیلی کمککرده که بتونیم بهش نزدیک شیم. ده سال پیش، کارمند بازیگوشی که وسط روز، یکجایی نزدیک مدار قطبی شمال هوس باقالیپلوماهیچه میکرد راهی نداشت جز اینکه بره تو اتاقش، در رو ببنده، چشمهاش رو بذاره رو هم و ماجرا رو بسپره دست فانتزی. چیزی که هم زمانبر بود و هم ممکن بود توی محل کار تصویر ناخوشآیندی درستکنه. تازه آخرش اگر همه چیز خوب پیش میرفت، طرف میتونست یه بشقاب تصورکنه و چون متریال ذهنش ثابت بود، اگر دو هفته بعد باز هم هوس مشابهی میکرد، احتمالن مجبور میشد به مغزش غذای تکراری با کیفیتی پایینتر و تصویری محوتر بده. اما من امروز تو جلسهی نشستهبودم، و یکدقیقه بعد از حملهی عصبی، بیش از صد جور بشقاب مختلف باقالیپلو ماهیچه دیدهبودم و نه تنها آتیشم خوابیده بود بلکه تقریبن سیر هم شده بودم. اینترنت دمدست و سریع، کمکمیکنه که به محض اینکه ارادهکردی، بری توی اون فضایی که دوستتر داری.
آدم به اونجایی که هست و اونزمانی که توش هست قناعت نمیکنه و دنبال مأوا میگرده. اینترنت فعلن مأواست. شاید پنجاهسال دیگه دانشمندها مأوای واقعی رو کشفکنن و اونموقع بفهمن که این اینترنتی که ما سال دوهزار و سیزده داشتیم فقط یه تصویری از مأوا بوده چون به ما این حس رو میداده که در لحظه توی مکانهای مختلف و حتی توی زمانهای مختلف هستیم. یعنی فقط وسیله بوده. شاید تا اون موقع همین اینترنت واقعن بتونه خود مأوا باشه. یعنی آدم بتونه همینطوری که تو کپنهاگ نشسته داره کار میکنه. بره تهران، از پلههای عالیقاپو بره پایین، باقالیپلوماهیچهاش رو بخوره و بیاد بیرون. کاش باشیم و ببینیم.
به آنان که با قلم تباهی خلق را به چشم جهانیان پدیدار میکنند
ژوئیه 14, 2013
بشریت داره توی گرداب گزارشدادن دستوپا میزنه. برای اولین بار در طول تاریخ، سرعت تولید محتوا از سرعت مصرفش بیشتر شده. همه دارن توی وبلاگ و فیسبوک و اینستاگرام و توئیتر گزارش وضعیت میدن. زهرا میگفت یکی شکایت از این کرده بود که چرا مجلهها توی گودریدز نیستن. لابد برای اینکه گزارش عملیات افتخارآمیز مجلهخوندنش رو به جهانیان بده. شاکی از این بود که چرا باید برای کاری وقتبگذاره که نمیشه بهمناسبتش فخری فروخت. توی یه مورد خندهدار تر، کاربرهای کمحوصله حتی از ابزار مناسب گزارشدادن هم استفاده نمیکنن. از كتاب عکس میگیرن و توی اینستاگرام هوا میکنن. منطق اینه که گزارش را باید به مخاطبِ هدف رسوند، حالا با هر ابزاری که دم دستتره.
معلومه که گزارشها کمتر به قصد گزارش دادن نوشته میشن. خبرنگار و وقایعنگار که نیستیم. بیشتر آدمها هم برنامهشون این نیست که محتوای ارزشمند یا سرگرمکنندهای که دیدن رو با بقیه شر کنن. معمولن هدف نویسنده یا برانگیختن حس همدردیه یا حسادت. بنده موردی مشاهده کردم که طرف توی پروفایل عمومی گوگلپلاسش یک روز در میان اعلام میکرد که از این ناملایمات دنیا خسته شده و میخواد «قرص بخوره». زیرش هم سیل دونقطه ستاره مخاطبان بود. نمایش گریه برای جلب توجهی که همهی شرکتکنندههاش به طرز عجیبی اغراقآمیز بازی میکردن. توی یه مورد کاملن متفاوت، یه کاربر اینستاگرام که یک آخر هفته دو تا مهمانی رفته بود، عکس یکی رو نگه داشت و توی یکی از هفتههای بیکسی و بیبرنامهبودن آپ کرد که دوستاش فکر نکنن که آخر هفتهاش را مثل لوزرها تنها گذرونده. یعنی موقع جیجیک مستون خوشگذرونی، فکر زمستون تنهایی بود. نمونهای اعلا از آیندهنگری مجازی، با عینک ملاحظات خورشتی دنیای واقعی.
این بابایی که اینستاگرام را اختراع کرده، اولش داشت روی یک چیز دیگری کار میکرد. یکچیزی که مثلن بین این فضای مجازی و واقعی پل بزند. مثلن شما وقتی رفتی توی یک باری نشستی، توی یک سایتی چک این کنی. بعد بقیهی اینهایی که توی بار هستند هم توی همان فضای مجازی هم باشند. بعد شما وضعیتت رو با عکس و تفصیلات به دوستهای مجازی گزارش کنی. یک اپلیکیشن موقعیت محور با قابلیتهای به اشتراکگذاری. کارشون به سرانجامی نرسید و آخرش اینها همین ایدهی عکسش را برداشتن و کردن اینستاگرام. یعنی وقایعنگاری تصویری فوری. یعنی یک وسیلهی دیگری برای مخابرهی این پیغام که در هر لحظهای آدمهایی هستن که دارن از تو خوشتر میگذرونن، آخر هفتهشون از تو پربارتره.
چیزی که هنوز برای من حل نشده اینه که از کی بشریت اینقدر با افشای زندگی و فکرها و احساساتش راحت شد؟ این چرخش فرهنگی سریع کی بود که بعدش آدمها تصمیم گرفتن نگران عواقب حرفشون نباشن و در یک لحظه گروه عظیمی از کسانی که میشناسن و نمیشناسن را از احساسشون نسبت به یک عکس/خبر/آدم باخبر کنن؟ از کی ملاحظه درباره تصویرشون توی گروههای مختلف دوست/همکار/فامیل را کنار گذاشتند و شروع کردند با همه یکجور حرف زدن و برخورد کردن؟