جریان از اونجا شروع شد که این ترم یه درسی گرفتم به نام قوانین مالیات بر درامد استرالیا. یعنی من که نه زبان درست حسابی حالیم میشه و نه قانون میفهمم (فارسیش هم قابل فهم نبود) الان وسط این کلاس چی میگم، دیگه خدا میدونه. هنوز هم نفهمیدم که کار درستی کردم یا نه و در این راه کلی پول خرج کردم و پنجشنبه شبها به عشق درس و علم ساعت ۸ تا ۱۰ میرم سر کلاس و چون دیگه اتوبوس دانشگاه کار نمیکنه نیم ساعت پیاده از یه مسیری که مطمئنم به خیلیا پول هم بدن نمیرن رو میرم تا برسم به آبادی و خیابون و اتوبوس. اعتماد به نفسم، خودمو کشته!
خلاصه خانوممون به عنوان پروژه یه درخواست پس گرفتن مالیات بهمون داد که با کل قوانین و تبصرههای مربوطه بنویسیم و باید به گروههای ۶ نفره تقسیم میشدیم. من شنیده و دیده بودم که معمولا هم گروهیهای هندی و مانند آنها (مثلا بنگلادشی) این جور کارا رو میپیچونن و گردن بقیه میندازن (البته نه همیشه) من هم گفتم میرم با استرالیایی جماعت هم گروه میشم! یه آشنایی داشتم که اسمش لوک بود و قبلا با هم کار کرده بودیم. بهش ایمیل دادم که من میام تو گروه شما اونم گفت خیالی نیست و بیا؛ ولی از آنجا که خدا چیز دیگهای میخواست چند روز بعد فهمیدم که این لوک اون لوک نیست و من فامیلیش یادم نبوده و اشتباه کردم. (آخه خداییش شما چند تا لوک غیر از لوک خوش شانس میشناسین همچین اسمی هم نیست مثل «مت» و «جان» که تو یه کلاس ۲-۳ تا باشه.)
من هم مثلا میخواستم خودمو خوب نشون بدم و شیرین عسل بازی در بیارم زودی یه چیزی تو مایههای پیش نویس از قسمت خودم نوشتم و دادم به لوک که بخونه و نظر بده. همین طوری خوشحال و خندان بودم که عصری جواب ایمیلش اومد و فقط فحشم نداده بود که این چیه نوشتی! خیلی بده! من نمیذارم چنین چیزی رو تحویل بدیم و اگه اینطوری باشه مشکل داریم و به بقیه اعضا هم این ایمیل رو دادم که همه نظر منو بدونن!!! من کف کردم و کلی دپ زدم که این چرا اینطوری کرد من که گفت بودم این اصلی نیست. نیم ساعت بعد یکی دیگه از همگروهیها ایمیل داد که ناراحت نباش و این اعصابش خراب بوده و منظوری نداشته و …
من هم جواب هر دو رو دادم که هنوز که چیزی نشده، من فقط یه چیزی در حد چرک نویس دادم و اگه هم غلط داره خوب درست میکنیم! اون عصر عجب عصری بود برام، خیلی ناراحت بودم. شبش آقاهه زنگ زد عذرخواهی کرد که از دستم ناراحت نباش و یه سری عذر و بهونه آورد. گفتم باشه عیب نداره. فردا و پس فرداش همه کارامو ول کردم نشستم سر این پروژه. وقتی نتیجه کارامو که تقریبا ۵۰% میشد براش فرستادم بازم با استرس منتظر ایمیل فحش شدم اما اون جواب داد که خوبه. چند روز پیش هم نسخه یه پیش از اتمام کار رو بهش دادم و خوشبختانه راضی بود و آخر ایمیل بازم معذرت خواست.
امشب هم که کلاس داشتیم بازم دیدمش، اول سلام علیک کرد بعدش گفت دوستیم دیگه؟ گفتم آره بابا بیخیال. ولی باز گفت که متاسفه از کارش. آخر کلاس هم که داشتیم بحث انجام فاز بعدی پروژه رو میکردیم گفت اون یکی هم گروهمون که امشب نیومد بوده هم بهش ایمیل زده گفت که اینا چیه که به این یارو گفتی و من هم بهش جواب دادم که ازش معذرت خواستم و همه چیز اوکی شده. مگه نه و یه مشت زد تو بازوم! و دوباره گفت ببخشیداا! بیچاره خیلی عذاب وجدان گرفته از این کارش. البته حقشهها اما از این تیپ ادماس که مثل خودم وقتی فکر کنه کسی از دستش ناراحت شده هی گیر میده.
راستی امشب تو راه دیدم به سیم برق یه چیزی آویزونه. رفتم جلوتر یه کم زل زدم: خاک به سرم یه خفاش بود به چه گندگی که از پاهاش آویزون بود به سیم!