گفته بود توپمون رو نمیده و نداد، اول از همه هم اومد سراغ من. گوشمو گرفت و یه پیچ خیلی دردناکی داد.
بهم گفت بچچچه جون این بار آخرت باشهها فهمیدی یا بازم بکشم؟ من که میخواستم هر چی زود تر گوشمو از دستش آزاد کنم گفتم چشم چشم.
غر و لندی کرد و با ول کردنِ گوشم منو یه ۲ متری پرت کرد اون طرف.خوردم زمین بد جوری. تو دلم ۴ ۵ تا فحش آب دار بهش دادم تا یه کم آروم بشم.
رفت سراغ اصغری که هافبک چپمون بود و همون برنامهها واسه اون هم انجام شد.
بقیهٔ بچهها اما خیلی زود تر در رفته بودن. فقط منو اصغری مثل همیشه سپر بلا بودیم.
این دفعه توپتون رو میدم اما دفعه بعد حتما سوراخش میکنم حواستون باشه ها. ما هم گفتیم چشم. با چشمامون توپ رو دنبال میکردیم که بهمون بده یا بندازه بدویم برداریم اما هیچ کدوم رو نکرد و با پا یه شوتِ محکم زیر توپ زد و رفت. توپ بیچاره ما ۲۰۰ ۳۰۰ متر اونور تر افتاد و همهٔ ما دویدیم که زود توپ رو برداریم و بازی رو شروع کنیم دوباره، آخه کی حرفهای این علی دراز رو گوش میکرد اون میخواست یه زهر چشمی از ما بگیره و بره حالا این وسط یه ۲ ۳ نفری هم کتک میزد که ما بودیم
بچهها میگفتن این علی دراز دروازه بان یه تیم خوبِ دسته ۲ بوده اما از وقتی پاهاش هر ۲ش شکسته دیگه فوتبال رو گذشته کنار.
عصرها که میشه یه چرخ دستی قرمزِ درب و داغون داره برمیداره میاد کنار زمینِ فوتبالِ ما و بستنی و آب میوه خونگی و اینا میفروشه. خیلی هم عصبانی میشه اگه توپمون بخوره به بند و بساطش چند بار هم تهدیدمون کرده بود که اگه ایندفعه توپ بزنید به من و وسایلم توپتون رو سوراخ میکنم.
ماجراهایی داشتیم با این فوتبالمون. یادش به خیر اون روزا، من هافبکِ راست بودم و سانترهای نامجو مطلقی و زررینچهای میکردم، کرنرهای سمت راست هم همش مال من بود، یه وقتایی میخواستم کرم بریزم کرنر رو کات دار میزدم که اگه بشه بزنم تو گل اما مگه ما میتونستیم یه همچین کارایی بکنیم.اصغری چپ پامون بود و هافبکِ چپ، حسن هم هافبکِ وسط و چون با من بیشتر دوست بود اکثر حملهها رو از راست با من پایه ریزی میکرد و اصغری همش شاکی بود بیچاره.
وقتی رفتم دبیرستان چون رشتهٔ ریاضی بودیم و درسامن سخت بود دیگه فرصت نمیکردیم فوتبال کنیم.یااااادش به خیر آخخخخ آخخخخ کجایی اون روزای بچگی یادت به خیر.واقعا کاشکی عمر هم ctrl z داشت.بر میگشتیم به اون زموناااا