طبق معمول دنبال دستشویی میگشتم. تنها جایی که پیدا شد لالهٔ گوش بزرگی بود که روی زمین دیدم و درواقع سنگ توالت بود. به گشتن ادامه دادم.
چهارضرب
به جای کلیتوریس یک کلاویۀ سیاه پیانو بود. انگشتت رو که روش نگه می داشتی، صدا و حس با هم می پیچید.
Daddy’s daddy issues
بابام گفت داره میره سفر باباش رو ببینه. وقتی رفت یادم اومد آقاجون چند ساله مرده. وقتی برگشت بهش گفتم، گفت اون بابای واقعیش نبوده. بابای واقعیش معلم ادبیاته و عاشق شعره و فقط ۱۰ سال از خودش بزرگتره. گفت مامانجون و آقاجون عشقشون انقدر مقدس بوده که با هم سکس نمیکردن. مامانجون برای هر بچه با یه آدم جدید میخوابیده و عمهها و عموهام هرکدوم پدر خودشون رو دارن. بعد گفت کفشامو ببین چه قشنگه، بابام برام خریده.
خاله
خبر دادن خالهم مریض شده. با هیچکس حرف نمیزنه و فقط به یه جا خیره شده. خواهرم برای اینکه خوشحالش کنه خودشو شبیه جوونیای خاله آرایش کرد. یه آینه گرفت جلوی خودش و خاله که فکر کنه خودشه. خاله یهو شروع کرد خندیدن. قهقهههای وحشتناک.
آشپزخونه
با مامانم درمورد ع حرف میزدم و بادمجونهای تخمی و لابهلای اونا جورابای ع رو توی روغن سرخ میکردم. جنس جورابا بد بود و از هم وامیرفتن. بلند شدم رفتم در یخچال رو بازکردم، تم و والپیپر داخلش رو عوض کردم و از توی صفحهی داخلش شروع کردم به توئیت کردن.
گوود اند ایول
ع.ا.ش.و.ر.ا بود، دسته ها تو خیابون میرفتن، مردم بیرون خونهها. بتمن با موتور اومد از وسطشون رد شد، رفت به سمتی که جوکر داشت با چند نفر حرف میزد. تعقیب و گریز شد بینشون. کنار خیابون وایساده بودم با بابام، صحبت شنل سیاه بود که چون بتمن سیاه میپوشید، رسم بود که همه سیاه بپوشن.
توله سگ
یه سگ بزرگ خوشگلی نمیدونم از کجا پیدا شده بود تو خونهمون. همهش از سر و کولم بالا میرفت و صورتم رو میلیسید. منم عاشقش شده بودم. هیچ وقت همچین حسی رو نسبت به هیچ حیوونی تجربه نکرده بودم. یه روز یه سر و صدایی اومد و بعدش دیدیم یه توله سگ اندازه بند انگشت داره از اینور میافته اونور. سگه زاییده بود. فرداش از مامانم پرسیدم توله کجاست؟ گفت انداختمش دور.
ثروت
توی یه معبر نشسته بودم با یه مرد از فامیلمون که احتمالن داییم بود. چند نفر جلومون میرفتن. یکی یکی از سوراخ مقعدشون، از لای مدفوع، اسکناس لوله شده درآوردن. مال یکیشون پنج هزارتومنی بود، همه گفتن اون برنده ست
دومین دیدار
از ماشین پیاده شدم. دوباره که سوار شدم یه زن نسبتا پیر با موهای سفید نشسته بود تو ماشین. یه لحظه شک کردم، ولی زود شناختمش. پرسیدم خود منی؟ گفت آره دیگه. گفتم اوضاع خوبه، راضی هستی؟ خندید گفت ای، آره، ناراضی نیستم.
کانال ۴
تمام دوست و فامیل جمع شده بودیم یه جا، از کانال ۴ مستندی رو نگاه میکردیم در مورد یه نفر که یه مرض عجیبی داشت، ولی به شکل معجزهواری خوب شد. فرداش معلوم شد که فیلمه دروغ بوده و داییم برای گول زدن آدما لوگوی کانال ۴ رو با ماژیک رو تلویزیون کشیده بوده.