سال ۱۹۹۰ که نزدیک یک سال از دورهی جدایی پیش از طلاق من از شوهر سابقام گذشته بود، با یکی از آشناهای نزدیکام، نزدیکتر شدم و با هم همخانه شدیم.
قرار بود رابطهی ما بر اساس دوستی باشد، و بر همین اساس بماند و شبیه به ازدواج نشود. قرار بود برای بچههای هم، قوموخویش خوبی باشیم. به آزادیهای فردی هم احترام بگذاریم. رابطهی باز داشته باشیم. در آن سالهای اول پناهندگی در کانادا، که نیاز به فاصله گرفتن از خاطرههای فرار ، نوشتن را تبدیل به ضرورت، و سردرگمیهای من در آشتی با خودم و هویتام، تجربهی تنکامی را تبدیل به مهمترین مشغلهی من کرده بود، حامی هم در رابطههای دیگر باشیم.
همهی اینها را تا نزدیک دو سال با عشق رعایت کردیم. من یک بیحواسی مدام در رابطه با آدمهای دوروبرم دارم که نمیگذارد مسؤولیتهایم را به موقع انجام بدهم اما در این رابطه، انگار این بیحواسی اشکالی نداشت. کیان، شاکی نمیشد.
عادتاش شده بود هر وقت چند ساعت از خانه بیرون میماندم، گل میخرید و از دم در تا روی پلهها، تا توی اتاق کارم، تا روی میزم گل میچید. این اولین نشانه از فاصلهای بود بعداً کمکم بین ما پیش آمد.
میدانستم این کار، باید کار قشنگی باشد، اما نمیدانستم چرا، چون خم شدن و برداشتن تمام آن گلها از زیر پا، و مراقبت از لگد نکردن و له نکردن گلها، فضای ذهنی آشفتهای برای من ایجاد میکرد و حتی امکان سلام و چطوری را هم از من میگرفت، و با عشقی که میدانستم او موقع چیدن گلها در مسیر دم در تا طبقهی دوم احساس میکرده، هیچ هماهنگی نداشت. به این نتیجه رسیدم که مشکل از عدم درک من از ظرافتهای رابطه است. یکروز که رفته بود سر تمرین، و من خانه بودم، نزدیک به ساعت آمدناش، از دم در تا پای میز کارش گل چیدم.
در را که باز کرد و آمد تو، و گلها را تا بالای پلهها دید، ایستاد. نمیدانست باید چه بکند. به من سلام نکرد. ساکت رفت بالا، توی اتاق خودش. تا یکی دو روز با هم با فاصله ارتباط میگرفتیم.
چیزی که این وسط شکسته بود، نقشهای معمول رابطه بود که رعایت نشده بود؛ من رعایت نکرده بودم. وقتی همهی آن قرارها را میگذاشتیم که در آن سالها و برای محیط ما، چه میان جامعهٔ ایرانیهای پناهنده و مهاجر، و چه میان کاناداییهایی که آشنا و دوست ما بودند، آزادی سرگیجه آوری بود، هنوز به این شناخت نرسیده بودیم که اولین آزادی که باید رعایت میشد، آزادی نقشپذیری در رابطهی مشترک است. تصور او، این بود که من زن رابطهام. تصور من این بود که من، منام، اما هنوز آن سالها درک قابل تعریفی از من، از اسم، از نقش، از هویت نداشتم.
آن رابطه، چند ماه بعد، با این اولین زلزلهی بیصدا به فجیعترین شکلی از هم پاشید اما به من یاد داد که بیشترین شباهت یک رابطه به ازدواج، این تصور است که دو نفری که وارد یک رابطه میشوند، نقش مشخصی دارند و این نقش چنان با قاطعیت تعریف شده که از تعریف بینیاز است.
تورنتو، ۲۰۲۰

