افتضاح

23 02 2010

این فیلمی که من دیدم افتضاح بود. راستش اصلا نمیدونم چرا دیدمش. معمولا اینجور چیزا رو تماشا نمیکنم. ولی به نظرم لازم بود.

اگر خدا با اوناس، من دیگه باهاش کاری ندارم. و اگر هم نیست، امیدوارم حق مظلوم پایمال نشه (هرچند فکر کنم شده). به هر حال ازت خیلی دلسرد شدم خدا.





Google Map

23 02 2010

من برات توصیه دارم امروز. به گوش جان نیوش کن.

به هیچ عنوان با گوگل مپ نرو تهران گردی وقتی ایران نیستی و به زودی هم نمیتونی برگردی. مگه بیکاری؟ باور کن جز دلتنگی برات هیچی نداره.





بی نظرم من

20 02 2010

تا حالا شده واقعا نسبت به آینده هیچ نظری نداشته باشی؟ من الان اینطوریم.





به دستشویی چیکار داری آخه؟

12 01 2010

عزیز جان تو این هوای سرد واسه چی بخاری دستشویی دانشکده رو شبا خاموش میکنی؟ شاید یکی ساعت 2 نصفه شب هوس (حوس؟) درس خوندن به سرش بزنه. همیشه هواش 25+ بود، اینبار 18+…





روانی یعنی من

10 01 2010

انقدر کار ریخته سرم که حد نداره. گفتم که این ترم باید درس بدم. خوب خودش یه مقدار کار میبره. این درسی که باید بدم دو تا هم TA داره. اصولا TA چیزی نیست جز کسی که ورقه صحیح میکنه برای پول. یعنی مثل بقالی میمونه. بقال ها به نظر من وقتشون رو میزارن واسه فروش. TA هم وقتشو میزاره برای فروش. حالا منی که وقت خودمو نمیتونم مدیریت کنم، باید وقت این دو نفر رو(که برای فروش گذاشتن) رو هم مدیریت کنم. از طرف دیگه خودمم واسه یه درس دیگه TA شدم. یعنی واسه خاطر پول وقتمو گذاشتم واسه فروش.

تازه باید درسهای خودمم بخونم. که البته یکی بیشتر نیست ولی خیلی وقت میگیره. یکی دو روز در هفته هم میرم بیمارستان. نگران نشید. تو بیمارستان کار میکنم. مریض نیستم. بیمارستان مخصوص بیماراییه که سرطان دارن. کلا جای عذاب آوریه. اصولا چیزی بدتر از دیدن رد و رنج آدمای دیگه تو دنیا وجود نداره. هر دفعه میرم حداقل یه روز دپرس میشم انقدر که این کار دوست داشتنیه.

غیر از اینا باید تحقیق هم بکنم. در واقع الان با زمینه تحقیقاتیم خیلی ارتباط خوبی برقرار کردم. به نظرم جا واسه مقاله دادن تو این زمینه خیلی زیاده. به خاطر همین دلم نمیاد یه مدت مسکوت بزارمش.

تو این اوضاع شلوغ پلوغ، این استادمون، که الان 6 ماهه گذاشته رفته فرصت مطالعاتی و کلا هیچ کاری غیر از پول دادن هم بلد نیست، هی کار میریزه سرم. فلان مقاله رو تو فلان قالب بریز، فلان استاد رو ببین و در مورد کار و مقاله باهاش صحبت کن، فلان کارو پیگیری کن… و خلاصه این لیست تمومی نداره.

پینوشت 1: اگر تا چند وقت دیگه روانی شدم بدونین که از کجا آب میخوره.

پینوشت 2: وسط این همه کاری که ریخته سرم، روزی یه پیشنهاد Review کردن مقاله هم میاد تو ایمیلم. جدیدن انقدر پر رو شدن که اصلا دیگه خودشون رو معرفی هم نمیکنن. فقط میگن میشه این مقاله رو Review کنی؟

پینوشت 3: همه چیز تو دنیا به پول بستگی داره. هر کسی (از جمله خودم) هر کاری میکنه فقط به خاطر پوله.

پینوشت 4: امروز دقیقا یکسال شد که اومدم تو این یخچال فریزر. کمتر از 4 ماه دیگه برمیگردم. 2 ماه هم میمونم…





سفر

3 01 2010

تعطیلات زمستونی شده بود و من 10 روز رفتم مسافرت. اصولا تو کشورهایی که سابقه تاریخی و فرهنگی زیادی دارن مسافرت خیلی خوبه. وقتی مثلا از تهران میری اصفهان، با اینکه این دو تا شهر فقط 400 کیلومتر با هم فاصله دارن، ولی واقعا حس میکنی رفتی مسافرت. بافت فرهنگی، روش زندگی مردم، شهر و اصول شهرسازی، غذاها، کسب و کار و خلاصه همه چیز کاملا عوض میشه. اما اینجا وقتی از یه شهر میری یه شهر دیگه، تنها چیزی که عوض میشه اسم خیابوناست. بنابراین وقتی میبینی کشوری که توش زندگی میکنی سابقه تاریخی زیادی نداره، مسافرت نرو مگر اینکه بخوای مناظر طبیعی جدید ببینی. البته اینجا انقدر سرد بود که خوب مناظر طبیعی هم عملا معنی نداشت.

با همه این حرفا مسافرت بهم خوش گذشت. چند تا دلیل عمده داشت و اولیش هم غذا بود. اونجا پیش چند تا از دوستای ایرانیم بودم و غذاهای ایرانی پختن و با اینکه من زیاد از غذاهای ایرانی خوشم نمیاد ولی بعد از یک سال واقعا چسبید. دومیش هم اینکه رفتیم سینما که شرحش تو پست قبلی رفت و بسی خوب بود. سوم رفتیم پارک آبی (که البته سرپوشیده بود) و خوب من ناپرهیزی کردم و چند تا از این سرسره ها رو سوار شدم و به همین دلیل کل درس تعلیمات دینی رو در همون حین دوره کردم. چند تا عکس هم از این شهر جدید میزارم اینجا که ببینین چه خبر بوده.

خیابونی که اسمش عوض شده

از معدود چیزایی که اونجا بود و اینجا نیست

اینم خودم در حال بازی کردن و درس نخوندن:

پینوشت: من نمیدونم چرا در زمینه غذا پختن اینهمه بی هنر تشریف دارم. اونا هم پسر بودن و منم پسرم. لامصب خورش قیمه میپختن که میخواستی انگشتای دست و پاتو باهاش بخوری. حالا من هر وقت باید غذا بپزم میرم سراغ غذاهایی که فقط باید برای مدت 20 ثانبه بزاریشون تو مایکروویو. تابستون که بیام ایران حتما باید پختن چند تا غذا رو (قیمه، کباب تابه ای، زرشک پلو با خلال بادوم و این چیز میزا، کشک بادمجون، کباب کوبیده کر و کثیف و چرب و …) یاد بگیرم.

پینوشت 2: این اصل مترقی ولایت فقیه منو کشته. اصلا هر وقت میگن مردم ایران ولایت پذیرن یاد شاه دوستی و این چیزا میفتم. فقط لغات عوض شده. خودمون رو گول نزنیم.

پینوشت 3: دست دوستایی که 10 روز منو نگه داشتن درد نکنه. باور کن اصلا کار آسونی نیست. فریتی بانو هم همینو میگه.

پینوشت 4: اون دوزار پولی که ذخیره کرده بودم و یه بار بهش اشاره شده بود، صرف همین مسافرت ها میشه.





آواتار

26 12 2009

آقا این فیلم آواتار معرکس. محشره… تکه… یه دونس… باور کن غلو نمیکنم.

اول اینکه سه بعدیه. وقتی چیزی پرت میشد ناخودآگاه سرمو میکشیدم کنار. برگ درختا میخواست بره تو چشمم. بعضی وقتا سر و صورت بازیگره میمالید به من. دم حیووناش میرفت تو دهنم. خلاصه اصلا تو خود فیلم بودم انگار.

دوم صداش حرف نداره. یه سیستم داره به اسم iMax که شفافیت و قدرت صدا رو چندین برابر میکنه.

سوم جلوه های ویژه ای که این فیلم داشت رو من تا حالا تو هیچ فیلم دیگه ای ندیده بودم.

چهارم ذهنتو باز میکنه. فیلم پره از حیوونای عجیب غریب که تا حالا نمونه اش رو حتی تصور هم نکردی. پره از منظره هایی که با خودت میگی نکنه اینجا بهشته. خصوصا که فیلم سه بعدی هم هست.

در نهایت به نظرم داستان قشنگی داشت. هرچند نقدهای زیادی در موردش نوشته شده و همه میگن داستان ضعیفی داره، ولی من خیلی خوشم اومد از داستانش.

همه اینا رو هم دیگه جمع میشه و باعث میشه 15 هزار تومن پول ناقابل رو بدی و فیلم رو ببینی و در نهایت راضی هم باشی از پولی که دادی. جناب James Cameron مرسی. گل کاشتی با این 300 تا 500 میلیون دلاری که خرج ساخت این فیلم کردی…

پینوشت 1: من اولین کریسمس رو اینجا تجربه کردم. حتما باید در موردش بنویسم.

پینوشت 2: واسه کریسمس حدود 12 روز رفتم مسافرت. الان هم در مسافرت به سر میبرم. راجع به اینم باید بنویسم حتما.

پینوشت 3: باز زورم کردن تو این دانشگاه درس بدم. باور کن اصلا حوصلشو ندارم و در حال عذاداری میباشم.

پینوشت 4: احتمال زیاد تابستون بعد از اینکه بیام ایران یه سر هم میرم پرتقال. لیسبون. از این بابت در حال خوشحالی کردن میباشم چون خرجشو دانشگاه میده.

پینوشت 5: چقدر حرف داشتم بزنم. نه؟





یا امام رضا، شفامو از تو میخوام؟

15 12 2009

بهترین دعا به نظر من دعاییه که خود خدا رو مستقیم صدا کنه. اصلا از این دعاها که مجبورت میکنه برای صحبت کردن با خدا دست به دامن یه واسطه بشی خوشم نمیاد. واسطه ها مختص اسلام نیست. مسیحی ها هم واسطه دارن و بهش سفت و سخت اعتقاد دارن و حال منو به شدت به هم میزنن. آخه خدا رو اگه نشه مستقیم صدا کرد که دیگه خدا نیست. دیگه به درد نمیخوره…

خنده دار اینه که طرف مثلا بر میگرده میگه یا امام رضا منو شفا بده. حواسش نیست که امام رضا خودش مسموم شده و مرده. اگه توانایی شفا دادن داشت که خودشو شفا میداد. حواسش نیست که باید از خدا بخواد شفاش بده…

یا مثلا میره ضریح رو ماچ میکنه و خودشو میماله به در و دیوار حرم (که حداقل 10000 نوع ویروس و باکتری آخرین مدل روش دارن جفتک چارکش میزنن) و حتی شک هم نمیکنه که این کارش یه جور بت پرستی باشه.

یا جلوی حرم میرسه و تعظیم میکنه. بعد حواسش نیست که روزی n بار تو نماز میگه سپاس فقط مخصوص خدای بلند مرتبه است (یا یه همچین چیزی) و آدم مسلمون جلوی جز خدا تعظیم نمیکنه و اگر قرار به تعظیم کردنه چرا زمان صدر اسلام ملت به خود پیامبر که زنده هم بود تعظیم و سجده نمیکردن؟ و چرا حالا باید به در و دیوار حرم یه نفر که مرده تعظیم کرد؟ و اینکار رو (یا شبیهش رو) بت پرستا مگه نمیکردن؟ و مرز بین بت پرستی و توحید کجاس؟ و چرا واسه بعضیا قدرتی در حد خدا قائل میشیم و خودمون رو موحد میدونیم؟ و …

مسلمون واقعی التماسش پیش خداس و نه بنده خدا. مسلمون واقعی جز جلوی خدا سر تعظیم فرو نمیاره. انسان واسه حرف زدن با خدایی که از رگ گردن بهش نزدیکتره، نیاز نداره به یه نفر که مرده متوسل بشه. و اگر خدایی که مهربان ترین مهربان هاست درخواست کسی رو قبول نکرد، مطمئنا حضرت ابولفضل هم قبول نمیکنه و پیش خدا واسطه شما نمیشه چون اندازه خدا مهربون نیست. و حتی اگر هم قبول کنه، حرف شما رو پیش خدا نمیبره چون احتمالا انقدر تسلیم فرمان خدا هست که رو حرفش حرف نزنه. و اینطوری نیست که اگر دعا کنی به درگاه خدا و قبول نکنه، بری به یه کسی متوسل بشی و فکر کنی که خوب این آدم تا حالا نمیدونسته من چی میخوام و به خدا چی میگفتم و حالا که بهش میگم از حکم خدا خبر نداره و میره پیش خدا و ازش خواهش میکنه و خدا هم حرف این آدم رو گوش میکنه. و اصولا باید این نگرش رو که مفهوم زمان و مکان و دوری و نزدیکی به همین شکلی که ما میبینیم تو اون دنیا هم وجود داره رو باید عوض کرد. و این لیست رو میشه تا ابد ادامه داد.

شاید به خاطر همینه که باید 70 80 سال نماز خوند تا ثواب 1 ساعت فکر کردن که البته باید با منطق هم همراه باشه رو کسب کرد. و بر هر کسی که این وبلاگ رو میخونه واجب عینیه که بره اعتقاداتش رو از اول بازبینی کنه و مخصوصا اصول دینش رو یه بار عقلا برای خودش اثبات کنه که اگر این کارو بکنه پیش خدا و بنده خدا تو روز قیامت سربلند میشه. و حواسمون باشه که خیلی حرفا تو هیچ جای قرآن نیست و مداح تکیه سر کوچه خیلی چیزا رو از خودش در میاره و مردم عامی قبول میکنن و منو شما باید با مردم عامی فرق کنیم و به هر چیزی که تو قرآن نیومده شک کنیم و به حبل المتین چنگ بزنیم نه به حرفای صد تا یه غاز آخوند محله که واسه پول حاضره برات کله معلق بزنه.

اینا رو گفتم چون یه بار خودم جوگیر شدم و از این کارا کردم (البته قضیه مال 15 16 سال پیشه) و هم اکنون سرافکنده غرور و متانت خود میباشم.

پینوشت: این لغت کله معلق ترجمه جالبی داره به انگلیسی: Somersault. یاد گرفتنش هم یه جریان جالب داره که بعدا تعریف میکنم.

پینوشت 2: و حواسمون باشه که برای یه مسلمون هر روز عاشوراست و همه جا کربلاست.





علامه های تاکسی سوار

13 12 2009

این کسایی که تو تاکسی از هر دری صحبت میکنن رو میشه به چند دسته تقسیم کرد:

1. کسایی که در یه دوره طلایی از زندگی خیلی پولدار بودن و بعد یکی پولشون رو بالا کشیده یا خودشون خریت کردن و خلاصه الان با یه پیکان 57 مسافرکشی میکنن.

2. کسایی که از گرونی ناله میکنن و تمام بدبختی های دنیا رو برات دونه دونه میشمرن.

3. کسایی که نصیحت میکنن.

4. کسایی که در مورد ارنج تیم ملی اظهار فضل میکنن.

5. کسایی که کل سیا.ست مملکت رو تحلیل میکنن و مدل مورد نظر خودشون رو ارائه میدن.

6. کسایی که خاطرات عجیب و باورنکردنی دارن و خیلی دنیا دیده ان.

7. کسایی که تلاش میکنن شما رو تو بحث دخیل کنن و الکی ازتون سوال میپرسن و وقتی جواب نمیدی ناراحت میشن.

8. کسایی که ماجراهای عشقی و بعضا خونوادگی تعریف میکنن.

9. کسایی که کلا راجع به همه موارد بالا صحبت میکنن و از این شاخه به اون شاخه میپرن.

10. کسایی که با موبایلشون معاملات میلیاردی میکنن. اونم با صدای بلننننند.

11. کسایی که با موبایلشون با دوست دختر یا دوست پسرشون صحبت میکنن.

12. کسایی که خیلی خیلی بدجور خالی میبندن.

نمیدونم چرا این موضوع الان یادم افتاد ولی خدا رو شکر که از اون مملکت رفتم. اینجا وقتی سوار تاکسی میشی وقتت به خیر میشه و آدرس رو میگی و در نهایت وقت خوبی برات آرزو میشه. خدایا شکرت که دیگه لازم نیست به چرندیات یه سری آدم به طور اجباری گوش کنم.

پینوشت: یه سری با یکی از دوستان سوار تاکسی شده بودم و اونجا شخصی مدعی بود که از خود داریوش هم داریوش تره و حتی یه دهن هم برای اهالی خوند.

پینوشت 2: شما دسته دیگه ای به ذهنتون میرسه که من یادم رفته باشه؟

پینوشت 3: میخوام از یه سری از دوستان دعوت کنم که تو یه بازی وبلاگی شرکت کنن. برای شروع از فریتی، نازخاتون، زهرا، محمد و همه کسایی که این پست رو میخونن دعوت میشه تا افتخار بدن و بازی رو شروع کنن.

موضوع بازی: عجیب ترین اتفاق توی تاکسی





دماغم یخ زده

12 12 2009

اولین ترک حاصل از سرما بر روی لب من که در اثر 30 دقیقه پیاده روی در هوای منفی 36 درجه به وجود اومد، یادآور این نکته است که زمستون شده و من به عنوان  یک عدد لب شکری، امسال به کشفیات جدیدی نائل آمدم که پارسال نظر به اینکه با کله وارد زمستان شدم، به آنها نائل نیامده بودم و قصد دارم هم اکنون با شما در میان بگذارم:

1. با توجه به کوچیکی(!!) دماغ من، باید دما حدقل منفی 20 درجه باشه تا وقتی به طور معمول نفس میکشم محتویات داخل بینی یخ بزنه. اگر سردتر از منفی 30 باشه، همینطوری بدون نفس کشیدن هم یخ میزنه. اما بین منفی 15 تا منفی 20 باید نفس عمیق بکشم تا یخ بزنه. :دی

2. وقتی برف میاد هوا به شدت گرم میشه. حدود 10 درجه حداقل. مثلا از منفی 35 میشه یهو منفی 16. و این یعنی با آستین کوتاه برو بیرون و از زندگیت لذت ببر.

3. اگر هوا کمتر از منفی 25 باشه و دستکش نداشته باشی، در عرض کمتر از 1 روز تمام دستت ترک میخوره و خونی میشه.

4. زمان لازم برای ترک خوردن و خونی شدن کف پا اگر کفش گرم و خوب نداشته باشی و اگر هوا کمتر از منفی 25 باشه، 3 روزه. اما حواست باشه، ترکهای پا خیلی دردشون بیشتره.

5. در کل هرکاری هم که بکنی، وقتی هوا سردتر از منفی 30 میشه، لبت در عرض کمتر از 1 روز شکری خواهد شد.

6. هزینه لازم برای درمان در این زمان بالغ بر 160 هزار تومنه که شامل خرید کفش بسیار گرم با آستر نمدی، دستکش با آستر Thinsulate، کلاه 2 لایه، کرم دست، کرم پا، کرم لب، کرم صورت، و جوراب کلفت میشه.

پینوشت: مجبور شدم تو سرمای 36 درجه زیر صفر، برای رفتن به یه کارخونه تانک سازی(!!!) 30 دقیقه پیاده روی کنم. قرار بود صنعت ساخت تانک رو برای کفار و منافقین کلی متحول کنم. اما آخرش قرارداد نبستیم و پول بی پول… شانس رو میبینی تورو خدا؟

پینوشت 2: قرار شده برای فریتی 3 تا تانک بیارم ایران که به همسایشون شلیک کنن و جنگ رو ببرن…

پینوشت 3: لذتی که در خوابیدن در اتوبوس هست، در بهشت رفتن هم نیست.








طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید