ژوئیه 27, 2012 توسط قهوه و سیگار
تنها یار این روز هایم زیر سیگاری ِ نگین داری است که چند وقت پیش از جمعه بازار خریدم.آنقدر این چند وقت قدیمی است که خودش هم یادش رفته چند سال دارد.شصت و خورده ای دوست مجازی در فیس بوک,اِن دوست مجازی دیگر در گوگل پلاس و بلاگ و… و شاید صدها دوست واقعی هم هست,اما تنها یار این روز های ِ مریض ام همان زیر سیگاری است که می داند من این روز ها چه قدر درد میکشم.درد تغییر,درد تنهایی و دردِ کندن از آدم ها و روز ها,که نمی دانم من تنبلم یا زندگی ام با سرعت مرگباری پیش می رود.که حس میکنم حتی همین چند لحظه که دارم صفر و یک هارا کلمه میکنم و می دهم به خورد تو,از دست رفته است,که حس میکنم زندگی ام از دست رفته است و هرچقدر هم جلوگیری کنم,چند ماه بعد می فهمم کاندمی که کشیده بودم بر سر ثانیه هایم,سوراخ بوده و هزاران ثانیه,شناکنان به جایی می روند که نباید.که معلق ام در فضایی که هیچ قانونی ندارد جز صبر,چیزی که من همیشه در آن ضعف داشتم,چیزی که از آن نفرت دارم.باید صبر کنم تا یکسال دیگر همه چیز تغییر کند…شاید هم نکند,اِی لعنت به این شاید ها,اِی لعنت به ثانیه ها که مغز مرا بارور کردند و رها شدم درون جامعه ای که مرزش باردار بودن یا نبودن است,بودن یا نبودن مساله هیچ هم این نیست.مساله این است که میز و صندلیِ من در آن کافه ی سبز رنگ خیلی وقت است مرا ندیده,که گرمای تنم به رویش ننشسته است و حتی همان کافی من ای که ساعت های مدیدی با هم گپ میزدیم هم مشتری خودش را پیدا کرده و این روز ها گرمای ماتحت شخصی دیگر بر روی میز و صندلی من جا خوش کرده.که این رمضان هم هیچ شباهتی به قبل ندارد,اگر پیش از این شب هایش برایم آرامش داشت و قدم های سنگین ام را بر روی سکوت شب می کشیدم,امسال خانه نشین ام و به خود که می آیم چند ساعتی است که زل زده ام به یک نشان از پشه ای که سال ها پیش روی دیوار له شده و فقط ردی از خون باقیست,خونی که عقربه ها ی باکره پس از هر هم آغوشیِ دردناک پس میدهند,که چه از خود راضی ام,که ساعتِ روبرویم دیجیتالی است تا هیچ خونی به زمین نریزد و هیچ آهی به آسمان نرود نقطه تمام