بیستم***
ژانویه 18, 2010
همهی ترسم از آن است که تو روزی دنیا را نجات دهی، ایکبیری.
بیست و هشتم دی هزاروسیصدوهشتادوهشت
نوزدهم*****
دسامبر 30, 2009
من در تنهایی فرمانروای قلمرویی هستم که در جمع وجود خارجی ندارد.
نهم دی هزاروسیصدوهشتادوهشت
هجدهم***
مارس 6, 2009
چون اون تنها کسیست که تو رو اون طوری میبینه که تو دوست داری دیده بشی، پس عاشقش شدی.
شانزدم اسفند هزاروسیصدوهشتادوهفت
هفدهم***
ژانویه 7, 2009
مرسدس بنز به تنهایی ملاک خوشبختی نیست. مدل آن است که حرف آخر را میزند.
هجدهم دی هزاروسیصدوهشتادوهفت
شانزدهم*****
دسامبر 26, 2008
ای کاش، افسانهی غریبیست که در انتهای داستانک “نمیدانم کی هستم” نغمه میسراید و میخواهد که جلوهگرِ دنیایی باشد که شک نکن اگر میبود، باز هم حفرهای عظیم از دلسردی در آن، بهتزدهمان میکرد
پنجم دی هزاروسیصدوهشتادوهفت
پانزدهم***
نوامبر 30, 2008
هی میگفت زندگی خوابی بیش نیست. ولی من هی جوابش رو نمیدادم که اگر تو بیداری را درک نکرده بودی نمیفهمیدی خواب کدام است
دهم آذر هزاروسیصدوهشتادوهفت
چهاردهم*
اکتبر 30, 2008
اینقدر به داروین فحش داد تا یه روز دستش رو گرفتم بردم سر میدون و پسرک 7 سالهای رو نشونش دادم که گدایی میکرد در حالی که کتابهای کلاس سوم ابتدایی رو گذاشته بود جلوش و ظاهرا مشقهاشو مینوشت
نهم آبان هزاروسیصدوهشتادوهفت
سیزدهم*
اکتبر 17, 2008
دیگر، اظهار نظر کردن در دانشگاه هم برایش سخت شده بود. او از قشر بقیه نبود. وآی بر جامعهای که مرفه بیدرد بودن در آن ننگ است
بیستوششم مهرماه هزاروسیصدوهشتادوهفت
دوازدهم***
سپتامبر 26, 2008
خوشبختانه مرگ هنوز زنده است
پنجم مهرماه هزاروسیصدوهشتادوهفت
یازدهم*****
سپتامبر 12, 2008
وقتی به انتهایِ امتدادِ دستِ دراز شدهی استادش که بیرون کلاس را نشان میداد، رسید، ایستاد و گفت: نپذیرفتن خدا نیازی به توانایی انکارش ندارد
بیست و دوم شهریور هزاروسیصدوهشتادوهفت
دهم***
سپتامبر 4, 2008
وقتی معذرت خواهیاش مقبول معشوق، واقع نشد اخلاقش تغییر کرد. همیشه فکر میکرد جایگاه ندامت، حالتِ مظلومِ قابل عفو را دارد که تنها حقش بخشیده شدن است
چهاردهم شهریور هزاروسیصدوهشتادوهفت
نهم*****
آگوست 27, 2008
طلاب جوان گرداگرد مرجع تقلید بزرگ جمع شده بودند. یکیشان پرسید: استاد، آن کلاهبردار، طلبتان را داد؟ پیرِدیرِحوزه، بیهوا از اینکه میان جمع است گفت: ظهور امام زمان میدهد
ششم شهریور هشتاد و هفت
هشتم***
آگوست 20, 2008
همیشه تقلا میکرد که تنها بتواند یک زن باشد.فقط یک زن، نه فرزند، نه خواهر، نه همسر. اما، اما بعد از آن حادثهی دلخراش، گناه نابخشودنی مادر بودن هم به گردنش افتاد
سیام مرداد هشتادوهفت
هفتم***
آگوست 14, 2008
بلند فریاد میزد: آره، خودشه، همینه. از وقتی فهمیده بود عشق یه اسباب بازی بیشتر نیست مونده بود این احساسات اطرافش چی هستند،که این به ذهنش رسید. تعلق خاطر
بیست و چهارم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت
ششم*
آگوست 10, 2008
روانپزشک از قاتل زنجیرهای پرسید: چی شد که شروع به کشتن آدمها کردی؟ قاتل خونسردانه جواب داد: بخاطر اینکه فکر میکردم «یکی نبود» همون «یکی بود«ه که دیگه نیست. اما اشتباه فکر میکردم
بیستم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت
پنجم***
آگوست 7, 2008
آنقدر زیر باران توی حیاط دانشگاه ایستاد که همه مثل دیوانهها نگاهش میکردند، شاید آنها نمیدانستند تنها دلیلی که باعث میشود زندگی به زنده بودنش بیارزد دیوانگیست
هفدهم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت
چهارم*****
ژوئیه 31, 2008
قاصد که رفت تا پیغامِ «آن یک ارزن هم تویی و ما هیچ نیستیم» را برساند. بوسعید تنهایی بشکن میزد که یحتمل جملهاش مریدان رقیب را متفرق خواهد کرد.
دهم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت
سوم*
ژوئیه 30, 2008
وقتی دیدم که پسرک دشنهاش را برای چندرغاز از کمر عابر پولداری درآورد، یاد پدرش افتادم، که چطور از برای مال خود کردن خم ابروی دخترک زیباروی رهگذر، چنان موتورش را گازاند که مغزش را به آسفالت هدیه داد.
نهم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت
دوم***
ژوئیه 26, 2008
داشت میرفت خانه که همکار خانم بقل دستی پرسید امروز خیلی خندانی؟ گفت یک هفتهایی است برای پسری در اینترنت نقش دختری را بازی میکنم! وقتی رفت همکارش فکر کرد، نکند این همان دختره باشد.!
یکم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت
اول*
ژوئیه 26, 2008
خواهش میکنم گوشی رو بردار و منو دربهدر نکن. قرارمون همین ساعت بود! حالا توی این شهر من چطور یه اسلحه فروش دیگه رو پیدا کنم. من امروز باید راس ساعت 12 خودکشی کنم
پنجم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت