Latest Entries »

این داستان را مدتها قبل نوشته ام. زمانی که هنوز اوایل آماتوری ام بود. خواندنش برای کودکانی که عاشق می شوند بد نیست.

آنگاه که عشق بازگردد

«او خواهد آمد!»

«او خواهد آمد!»

«من حضور او را حس میکنم ، و وقتی که بیاید همگی شما برده ی او خواهید شد»

این جملات را دیوانگی از پشت میله های قفسش با تمام توانش فریاد میزد. عقل بر روی صندلی پادشاهیش نشسته بود و دستش را تکیه گاهی برای پیشانیش قرار داده بود و معلوم بود که به شدت در فکر است ، وزیر دست راستش پشتکار و وزیر دست چپش شعور در طرفینش ایستاده بودند و از دیدن او در این حالت نگران به نظر می رسیدند.

در قلمرو حکومتی شایعه ای پخش شده بود ، و آن اینکه دیوانگی توانسته از سیاه چاله ی تاریک بگزرد و حتی خود را به بارگاه پادشاه برساند ، همه به شدت ترسیده بودند. خوشحالی اولین نفری بود که سراسیمه خودش را به بارگاه رساند و چون از بزرگان بود نیازی به اجازه برای ملاقات با عقل نداشت ، می خواست از صحت ماجرا باخبر شود اما وقتی قفس و حالت عقل را دید سکوت پیشه کرد! و رنگش به سمت سیاه متمایل شد ، حالت او به گونه ای بود که هرچه آبی تر میبود یعنی خوشحال تر است و هر چه به رنگ سیاه نزدیک می شد بیانگر نبود حالت خوش در وی بود. پس شایعه درست بود و دیوانگی فرار کرده بود ، این خبر بسیار بد بود زیرا که اگر دیوانگی قدرت را به دست میگرفت هیچ چیز در جای خودش باقی نمی ماند ، اما همه ی مردم به پادشاه عقل اعتماد داشتند.

عقل رو به شعور کرد و گفت به همه ی مردم خبر دهید در حالت آماده باش باشند و حضور هر بیگانه ای را که حس کردند آن را به مامورین حکومتی اطلاع دهند. شعور می رفت تا دستور را اجرا کند اما اندکی بعد ایستاد و رو به عقل پرسید «آیا نباید اطلاعاتی مبنی بر شکل بیگانه به مردم بدهیم تا راحتتر تشخیس دهند چه چیز را گزارش دهند؟» عقل از این سوال به یاد گذشته افتاد ، زمانی که هیچ کدام از این احساس ها به دنیا نیامده بودند ، آن زمانی که او و صمیمی ترین دوستش همچون دو کودک با هم بازی میکردند و خاطرات خوشی داشتند ، اما اندکی بعد از پدیدار شدن اولین احساس اثری از دوستش نماند و همیشه در حسرت حضور او باقی ماند ، اما در گذر سالها به مرور از یاد برد که چنین دوستی نیز داشته است.  عقل در حالی که دستش را به دور زخم گردنش می مالید به شعور فهماند که مردم هر گونه مورد مشکوکی را که به نظرشان برسد باید گزارش دهند.

شعور رفت تا متن لازم را تدارک ببیند و آن را به جارچی ها بدهد. همزمان با خارج شدن شعور ، سر و کله ی بزرگان پیدا شد ، حسادت در جلوی همه راه میرفت و به ترتیب پشت سر او مهربانی ، خشم ، طمع ، فضولی ، شجاعت و ترس  نیز وارد شدند. حماقت نیز از پنجره داخل شد. و وقتی دیوانگی را در قفس دید دستی برایش تکان داد.

همه در مقابل عقل تعظیم کوتاهی کردند و اولین فردی که به سخن در آمد فضولی بود که با تلاشی فراوان که می خواست کلمات مناسبی بیابد می خواست از ماجرا با خبر شود. و اینکه دیوانگی چگونه توانسته است از سیاه چاله بگریزد. عقل تمایلی به جواب دادن به این سوال نداشت ولی در عوض خطاب به بزگان اینگونه ادعا کرد که این امتحان سختیست و من می خواهم بدانم در این شرایط دشوار که در پیش روی ماست کدامیک از شما با من و در کنار من باقی خواهد ماند ، عقل می خواست از وفاداری نزدیکانش تا آخرین توان مطمئن باشد و اینکه بتواند در مقابل دوست قدیمی اش که اکنون در قالب دشمنی به نزد او می آید بیاستد.

فضولی با اصرار بیشتری پرسید «چه کسی ، دیوانگی را فراری داده است؟» عقل جوابی نداد ولی به جایش دیوانگی از داخل قفس فریاد زد «عشق ، اوست که مرا آزاد کرد و هموست که همه ی شما را برده ی خویش خواهد ساخت و مرا به پادشاهی می رساند» پشتکار ضربه ای به دیوانگی وارد کرد و او را به گوشه ی دیگر قفس پرتاب کرد. حسادت که در بسیاری از امور دست داشت و به نوعی فرمانهای بسیاری را حتی بدون اجازه عقل به مرحله ی اجرا گزارده بود خطاب به عقل گفت «در ازای این همکاری با تو چه چیزی در انتظار ما خواهد بود» و به نوعی فهماند که خواهان اختیارات بیشتری است. عقل آهی کشید و گفت » با آمدن او بسیاری از شما قدرت خود را از دست خواهید داد و بسیاری نیز به جایگاهی که لایقتان نیست خواهید رسید و منظورش از این کنایه حسادت و دیگر بزرگانی بود که محدود شده بودند. مهربانی این بار به سخن در آمد و از عقل درباره ی عشق و اینکه او کیست پرسید. عقل به همین توصیف اکتفا کرد که او بسیار قویست. و دیگر سخنی نگفت.

درباریان با همدیگر پچ و پچ می کردند و پس از مدتی خوشحالی اعلام کرد که تا پایان ماجرا و در هر حالتی از عقل حمایت میکنند ، عقل آهی کشید و هیچ نگفت ، عقل می توانست گذشته را به یاد بیاورد کاری که هیچ کدام از بزرگان توان ان را نداشتند ، اما عقل می دانست که به آنها و قولشان امید چندانی نیست ، دوباره دستی به گردنش کشید و زخم قدیمی به یادش آمد.

شعور با عجله در را باز کرد و به پیشگاه عقل رفت و با تته پته آنها را حالی کرد که لشکری از مردم در حال حرکت به سمت قصر هستند و در مقابل آنها نیز ایثار در حرکت است. زمانی که بزرگان نام ایثار را شنیدند ، رنگشان مثل گچ سفید شد ، ایثار هر بار که دست به قیام میزد دگرگونی های بزرگی را سبب میشد و چون از نزدیک نیز با رعیت بود همیشه حمایت مردمی را پشت سر داشت. این بار نیز مثل اینکه پیدایش شده بود.

ایثار در حالی وارد شد که نامه ای نیز در دست داشت. اینبار در کمال احترام در مقابل عقل تعظیم کرد و نامه را به او داد. عقل نامه را باز کرد ، و از همان ابتدا دستخط را شناخت ، عشق آن را نوشته بود و در آن از عقل خواسته بود که در مقابل او ایستادگی نکند زیرا که به زودی اوست که باید بر تخت پادشاهی بنشیند. عقل نامه را پاره کرد ، و به سمت بالکن رفت تا برای مردمی که در دور قصر جمع شده بودن سخنرانی کند ، و اینجا بود که بزرگترین سخنرانی عمرش را انجام دهد، هفت روز کامل سخنرانی کرد ، شب و روز ، دهها دلیل برای بر حق بودن خودش و لیاقت برای پادشاهیش آورد ، تمامی مردم و حتی منجمله خود ایثار نیز قانع شدند و حق را به عقل دادند  و عنوان کردند که حاظرند برای او جان بدهند و در مقابل عشق بیاستند و او را نیز دست و پای بسته به همراه دیوانگی به سیاه چال بفرستند.

فضولی مامور شد تا برود و اطلاعاتی از چگونگی وضعیت ارتش عشق پیدا کند و آن را بیاورد ، خشم از مردم ارتشی منظم ساخت و خودش به عنوان ژنرال آنها را فرماندهی میکرد ، خوشحالی گروه موسیقی را برای روحیه دادن به سربازان هدایت می کرد. مهربانی نیز در کنار عقل باقی مانده بود و او را دلداری میداد.

در گرگ و میش روز هشتم هیجان در آسمان پیدایش شد، مردم از دیدن این پرنده ی آتشین تیز پرواز به وجد آمده بودند ، اما تیز پروازی این پرنده اکنون بیش از هر زمان دیگری بود و عقل خوب میدانست که چه چیزی در شرف وقوع است. هنوز ساعتی مانده بود تا خورشید طلوع کند اما نوری بزرگ از سمت محل طلوع خورشید شروع به تابیدن کرد و در مرکز آن فردی دیده میشد که شنلی بزرگ به دور خودش پیچیده بود. و صورتش زیر کلاه شنل پنهان بود ، عصایی بلند نیز در دست داشت. و بسیار آرام به سمت آنها قدم بر میداشت، همه شوکه شدند! پس این همه تدارک و لشکر و آمادگی برای یک نفر بود؟!! ترس آهی از سر آسودگی کشید و پوزخندی به شجاعت زد. خشم جلوی خنده اش را نمی توانست بگیرد و خوشحالی و مهربانی نیز همدیگر را در آغوش گرفته بودند. در این میان تنها عقل بود که به شدت نگران بود.

به مرور که عشق به لشکر نزدیک و نزدیک تر میشد ، سربازان در خودشان حالتی غریب را احساس کردند ، حالتی که هیچ کدام از بزرگان نتوانسته بودند قبلا در آنان به وجود آورند حالت عشق را. بی اختیار و همزمان که عشق به لشکر نزدیک تر میشد سربازان در مقابل او زانو میزدند و همزمان که در میان لشکر به پیش میرفت سربازان بیشتری به زانو در می آمدند. خشم از این عکس العمل سربازان به شدت خشمگین تر شد ، سلاح (که سلاح خشم نامش غرور بود) را بر گرفت و به تاخت به سمت عشق هجوم برد اما در چند متری عشق ، اسب در جای خودش میخکوب شد و هرچه خشم به آن حیوان تازیانه میزد از جای خود تکان نمی خورد و در کمال تعجب خشم اسب نیز در مقابل عشق به زانو درآمد. خشم ، از روی زین بلند شد و در حالی که شمشیر را به سرعت دور سرش میگرداند به سمت عشق دوید و با یک حرکت شمشیر را تا دسته اش در سینه ی عشق فرو برد. عشق مدتی ایستاد. نگاهی به خشم انداخت ، تمامی وجود خشم به لرزه افتاد ، سپس عشق به آرامی شمشیر را از سینه اش بیرون آورد و آن را رها کرد ، با اینکه فاصله بسیار کم بود اما بر اثر برخورد شمشیر با زمین بلافاصله همچون شیشه ای نازک تکه تکه شد و هر تکه ی آن به سوئی پرت شدند ، خشم از مشاهده ی این صحنه به شدت متعجب شده بود و او نیز بی اختیار در مقابل عشق به زانو در آمد.

درباریان از مشاهده ی این صحنه کاملا گیج شده بودند و  با هر قدم که عشق به قصر نزدیک می شد ، عقل خودش را درمانده تر میافت ، تمامی آن هفت روز شب سخنرانی عقل برای مردم و بزرگان با یک نگاه عشق اثرش از بین رفت و این بود قدرتی که عقل به شدت از آن می ترسید.

عقل همانطور با تمانینه و به آرامی وارد قصر میشد ، و عصایش را تکان میداد. هیچ کس را یارای این نبود که مقابلش بیاستد زیرا همگی در مقابلش به زانو می افتادند و از این حالت ناخشنود نبودند. اولین کسانی که در بارگاه تحت تاثیر عشق قرار گرفتند ، خوشحالی و مهربانی بود ، خوشحالی به حالت عجیبی افتاده بود و دیگر چهره اش آبی یا سیاه نبود ، بلکه کالا قرمز شده بود و حرارت بسیاری نیز از او ساطع میشد. مهربانی نیز همچون یک فرد در حالت خلسه تنها به یک نقطه تمرکز میکرد و آنجا صورت عشق بود. ، تمامی بزرگان حاضر برای عشق به زانو رفته بودند و این تنها عقل بود که قدرت عشق نتوانسته بود بر او نفوذ کند. عقل لبخندی زد ، هر چند که از سر رضایت نبود ، اما به نوعی او نیز از حضور عشق کمی خوشحال بود ، اما ناراحتی اش بیشتر بود ، مخصوصا حال که به طور کامل قدرتش را در تزلزل میدید.

عشق به نزدیکی او رفت و گفت » مرا ببخش دوست قدیمی، من نمی خواستم با حضورم از قدرت تو بکاهم ، اما خود به خود وجود من اینگونه ایجاب میکند» عقل آهی کشید و همزمان دوری به اطراف عشق زد و با همان لبخند مصنوعی ادامه داد «آنقدر از رفتنت می گذرد که دیگر فراموشت کرده بودم که وجود داری، اما مثل اینکه تو پیر نمیشی» و در همین حال عقل دستی به ریش پر پشت سفیدش کشید. و سپس ادامه داد «با وجود تو اینجا بهتر است من بروم» و اراده کرد که برود ولی از جای خود تکان نخورد ، متعجب شد و به سمت پایین نگاه کرد ، تن بی سرش را دید که رو به عشق زانو زده بود.

— امروز که بسیار از آن روز گذشته است! فکر کنم باز عاشق شده ام.

بازگشت

به زودی ، با سبکی دیگر از داستان ها باز می گردم.

افسردگی ! دلایل زیادی برای این معضل مطرح می شوند. همه چیز برمیگردد به جامعه و وضعیت کنونی جهان.

با یک مثال بهتر توضیح می دهم. وضعیت ها و قالبهایی که جمعیتهای انسانی در اون زندگی میکنند رو به سیستم عامل تشبیه میکنم. مثلا نظام سرمایه داری سیستم عامل سیمباینه و کمونیستی مثلا ویندوز موبایل و بعضی ها م مثل انارشیستا بدون سیستم عاملن. هر سیستم عالی خودش محاسن و معایبی داره، با گزر زمان در همون قالب (مثلا سیمباین) ارتقاهایی صورت میگیره و ورژن های جدیدی ساخته میشه تا نقصهای ورژن قبلی رو از بین ببره و امکانات جدیدی بیاره. اما تغییرات جزئی اند و در همون قالب صورت میگیرد. مدل زندگی بشری هم به همین صورت است. نظام سرمایه داری در تکاپو است که بتواند خودش را برای بشر تطبیق دهد اما دیگر به آخر راه رسیده است. باید منتظر نوعی اندروید در جوامع بشری باشیم. البته جامعه نیز به نوبه ی خودش (اگر آن را سخت افزار در نظر بگیریم) خودش را بسیار تغییر داده است تا بتواند در این مذل زندگی کند. اما مدل آبنده و جایگزین چه می تواند باشد؟! چه خواهد بود و آیا آن مشکلات کمتری دارد؟! بشخصه من که به آخر خط رسیدم

بهرحال بهتر از این است که از جماعتی بز بد بو به مشتی خر تبدیل شویم

able
کسي که ميتونه کاري رو طوري انجام بده که همه بهش بگن ماهر ، قادر

absorb
جذب کردن
قانوني کلي در مورد مثني هاي مخالف مثل دو قطب مخالف به هم آهن ربا و دو جنس مخالف انساني و حيواني و …
نهايت اين جذب شدن چسبيدن است که ميتواند به خير و خوشي تمام شود و يا بدبختي به وجود آورد و يا حتي آب از آب هم تکان نخورد اين به خود دو قطب بستگي داره…
اخیرا جذب دو هم جنس هم رایج شده که الحمدالله در ایران ما نداریم طبق فرمایش رئیس جمهور!!!

accept
قبول کردن، البته در 90% موارد از سر اجبار و در 10% باقي مانده از سر زور. غالبا پس از بحثهاي آزاد اين واژه را نميشنويم
واژه ای که پس از بحث با دینداران اسلامی به کار میبریم.

acceptable
قابل قبول
آخرين توجيه!!!

accident

تصادف
رايجترين کاربرد اين کلمه همان حادثه اي است که شرکت هاي بيمه با تبليغ جلوگيري از بدبخت شدن ديگران خودشان را ميلياردر ميکند. از توضيح مراتب ديگر با عرض پوزش معذوريم…

actual
واقعي
البته در مورد موئنثان طبق موازيني که من نقش اصلي را در تدوين آن به عهده داشتم بايد در 2 ضرب شود براي مرد ها لازم نيست(شهادت بر واقیت(
لازم به يادآوري است در مورد ديدن هلال ماه واقعيت تنها هماني است که هيئت هلول ماه ميگويند
متضاد مجازي virtual است البته در بعضي جاها هم معني
بميرم واسه اينگليسي که متضاد و هم معنيش يک کلمه است.

adapt
عادت کردن
در مورد اين مثالهاي بسياري وجود دارد مثلا بچه ي شير خواره اي که به مکيدن سينه ي مادرش!!(1) عادت کرده و و چون سينه هميشه در دسترس نيست مجبور ميشود انگشتش را بمکد و به اين انگشت مکيدن عادت ميکند. البته بعضي مادران دلسوز فلفل به انگشت بچه ي معصوم ميمالند که بيچاره مکيدن چنان از يادش ميرود که ديگر از هرچه مکيدنيست بيزار ميشود و اين به صورت عقده در مي آيد و در بزرگسالي اين عقده و عادت کودکي دوباره شکوفا ميشود اما ديگر چون سينه ي مادر در دسترس نيست مجبور ميشود چيزهاي ديگري بمکند
(1) ايرج ميرزا شعري به نام مادر دارد که يکي از ابياتش اين است
گويند مرا چو زاد مادر——- پستان به دهن گرفتن آموخت
که در کتابهاي درسي اين واژه ي ناهنجار را به واژه ي هم معني! آن يعني سينه تبديل کرده اند

add
+
بيخودي چرا توضيح بدم

addition
جمع
کمي از + بزرگتره تقريبا 5 حرف

address
آدرس
اصل اين واژه ايراني و مربوط به گويش برره اي مي باشد ولي در جريان استعمار بزرگ ايران اين کلمه را نيز ربودند

adequate
کافي،شايسته
بايد فهميد که در نزد ما ايرانيان هيچوقت هيچ چيز کافي ويا هيچ حالت کافي نميتواند شايسته باشد.
هميشه يه بايد زيادتر ، بزرگتر ، با ارزشتر ، درازتر ، کلفت تر ، گشادتر باشد و يا برعکس…

admiral
دريا سالار
مترادف اين واژه در فارسي ماهي گيري است که بزرگ خاندان باشد.

admission
ورود ، اعتراف
در مورد آگاهي هاي ما ميگه يعني به محض ورود به هر آنچه که آنها ميگويند اعتراف ميکنيم.
چون افسران ما بازجويي فني را خيلي خوب بلدند!!! هر بالفعلي را بالقوه مي کونند
اميدوارم شما مجبور چنين اعترافاتي نشيد. الهي آميـــــــــن

admit
راه دادن ، پذيرفتن
يک مثال عيني در مورد گروههايي است که با تمام وجود ميخواهند تعداد افرادشان زياد شوند ولي اولش راه نميدن و وارد شدن را سخت و داراي مراحل گزينشي نشان ميدهند ولي از همان اول فرد رو ميخوان ولي راش نميدن.
مدارس غير انتفاعي : پول بده بيا تو
مدارس دولتي : بيا تو ، پول ندي به زور ميگيرم!!

adore
پرستيدن
بخاطر ارادتي که نسبت به خدا دارم مطلبي براي گفتن ندارم. جز اينکه منو ببخشه بخاطر اينکه يه مدت ازش غافل بودم ، يادم رفت مرتکب گناه بشم تا حضرت حق با لطف بيکرانش آنها را بر من ببخشايد.

adult
بزرگسال
يک راهنمايي براي بچه هاي بالاي 18 سال : اگه وارد سايت هاي سکسي شديد و فقط يک صفحه ي سياه ديديد هيچ نگران نباشيد به دنبال اين کلمه بگرديد و آن را کليک کنيد وارد صفحه ي اصلي ميشيد. با وضو نگاه کنيد!

advance
پيش رفتن ، پيشرفت کردن
در مورد فرار مغزهاست ، کساني که براي پيشرفت کردن به پيش (هر جا غير از ايران حتي گينه ي بي سائو) ميروند و سپس در آنجا شروع به انجام عمل پيشرفت ميکنند. غالبا خرخواني هم معني ميشود ولي اشتباه است. اصطلاح درست استر خواني ميباشد.

advantage

  • take advantage of

مزيت ، امتياز
مفهوم اين کلمه بسيار ساده است ، مثلا امتياز شما بر من اين است که کارت بسيج داريد و من ندارم به همين دليل کمتر خدمت سربازي ميکنيد و زودتر شغل دولتي پيدا ميکنيد و مزيت پسر عمه اتان بر شما اين است که آقازاده تشريف دارند و اين خودش يعني همه چي!!!
کمال استفاده را از چيزي کردن take advantage of
يعني حالا که بسیجی هستی بسيج فعال باش

adventure
ماجرا
اتفاقات شب زفاف.

adventurer
ماجراجو
کسي ميل دارد ماجراهاي زيادي را تکرار کند.
شیخان عرب

adventurous
پر ماجرا
اين تنها در مورد شاهان قاجار صدق ميکند

adversary
مخالف ، دشمن
اين ايدئولوژي ماست مخالف ما دشمن ماست.
از ماست که بر دوغ!!!

adverse
مخالف ، نا مطلوب
کمي از adversary سازگارتر است ولي همچنان نا مطلوب است.
افرا د شجاعي که در جمعي (از مجلس سنا گرفته تا جمع دوستي) صرفا براي اينکه خودي نشان دهند يا ناز کنند شروع به مخالفت ميکنند پس نتيجه ميگيريم که نبايد فريب گريه ي زنان را خورد.

advertise
آگهي کردن ، تبليغات
يک نوع آگاه کردن آن است که اگر ماشين پليس در جايي کمين کرده بود تا راننده هاي بي کمربند را جريمه کند شما ميتوانيد در راه خدا رانندگان را آگاه کنيد. بدين صورت که انگشتتان را در هوا بچرخانيد مثل آژير پليس تا رانندگاني که از جلو مي آيند متوجه شده و به اين عذاب اليم(جريمه) گرفتار نشوند

advertisement
تبليغ ، آگهي
امروزه ميتوان گفت شبکه هاي تلويزيون گاه گداري بين تبليغاتشان يه سريال آبکي و يه فيلم در پيت پخش مي کنند.
اما تو نگران نباش برنامه ي خردسالان تبليغات نداره.
البته اين واژه معناهاي ديگري هم دارد ، براي تبليغات راديو هم ميتوان از اين واژه استفاده کرد.

advertiser
آگهي دهنده
جارچي ، مجری اخبار ایران
البته من هم به نوعي شما را آگاه ميکنم

advice
نصيحت
حالت رقيق شده ي امر به معروف و نهي از منکر

aeroplane
هواپيما
موجودي است فلزي ، داراي موتور ، بال دارد ، از آليالژهاي آلومين در آن استفاده ميکنند . براي جنگ و مسافر کشي از آن استفاده ميکنند ، اما متاسفانه در اثر شکار بي رويه نسل آن در شرف انقراض است.

affair
کار ، موضوع ، عشقبازي
اگه تونستي با اين سه کلمه يه جمله بسازي جايزه داري…
من در هنگام کار عشقبازي را موضوع مهمي ميدانم
موضوع عشقبازي کار من است
اين يک رمزه ، دليل پيشرفت غربيها اينه که بين اين کلمات فاصله گذاشتن اما در ايران اين کلمات به شکل زير به کار ميروند و تعادلي وجود ندارد.
کــــــــــ موضــــــــــ عشقبازي عشقبازي ــــــــوع ــــــــار

affect
تاثير گذاشتن
يکي از قديمي ترين و اثر گذارترين وسيله ي تاثيرگذاري فلک ميباشد که اخيران هم در بعضي جاها که ما نميدانيم کجاست به صورت کاملا فني از آن استفاده ميشود
در اثر گذاري آن هيچ شکي به خود راه ندهيد اگر درست مورد بهرهبرداري(فلک را ميگويم(  قرار بگيرد ميتواند اعتقادات را عوض کند.

affirm
تصديق کردن ، تائييد کردن
مهمتريت خصوصيت چاپلوسان و پاچه خواران آيا به نظر شما هم همينطور نيست؟

از 2 حالت که خارج نيست يا ميگي بله که خودت حرف منو تصديق کردي که پاچه خوار به حساب ميايي
يا ميگي نه که نشان ميدهد خودت از جرگه ي پاچه خواراني که اينگونه از ايشان دفاع ميکني
اگر هم بگي بستگي داره که کاملا ازت نا اميد ميشم در کل از این جور تفسیرات در ادبیات خاورمیانه ای زیاد استفاده میشود

affluence
ثروت ، فراواني
چيزي که ايران زياد دارد و ايرانيان کم

affluent
ثروتمند ، مرفه
شيخ نشين هاي دبي ، بيل عينکي، بن لادن و خانواده ي بوش ، صاحب باغ پسته ، سرمايه گذاران ايرانسل ، صاحبان pmc ، قاچاقچيان اشياي عتيقه ، صاحب دانشگاه غير دولتي (محل هر چيز غير از درس)
مرفه يعني شخصي که پول دارد.

afraid
ترسيدن
تجسم کنيد:
در سکوت شب از کنار ديوار حرکت ميکنيد تا به خانه برسيد. کليد را به آرامي ميچرخانيد و وارد خانه ميشويد ناگهان يک موجود سياه ريزه ميزه و شيطون ميپره جلو و ميگه «پخ» شما عصباني ميشويد و به قصد کتک زدن دنبالش مي افتيد اکنون اين موجود سياه شيطون که احتمالا با شما نسبتي دارد در وجودش ترس را احساس ميکند.

africa
همين ايران خودمون به شرطي که مردمش ذغال به صورتشون بمالن.

age
سن ، سال
تقريبا يک قرن ميشود که خانمها با اين کلمه بيگانه شده اند اين بيگانگي به شدت در ميان اقايان هم در حال گسترش است.

agriculture
کشاورزي
فرآيندي است که موجود بشر خود را شوهر زمين فرض کرده و با زور گاوآهن و تراکتور زمين را برهنه ميکند و سپس تخمهايي را که هيچ ربطي به بدنش ندارد در زمين وارد ميکند و سپس با آب دادن و نابود کردن حشرات مرحله ي حاملگي زمين را به پيش ميبرد و اينگونه تجاوز را به پايان ميرساند
در کل عمل شنيعي است که کشاورزان ننگ دلالي محبت براي گياهان را به گردن ميپذيرند آن هم براي سود اندکي.

ahead
پيش ، جلو
اين واژه بيشتر در ارتش معمول است و

in addition
علاوه بر اين
در زبان رياضي يعني «بي معني»

calm
آرامش
آنچه وعده اش به پدرانمان داده شد و ما تحقق آن را برای فرزندانمان آرزو میکنیم.

candle
شمع
«یک شمع میتواند هزاران و میلیونها شمع را روشن کند بدون اینکه از عمرش کاسته شود» ، چیه تعجب کردید ، بزارید برای یک دفعه هم که شده حرف حسابی بزنیم!

capital
سرمایه ، پایتخت
سرمایه ، آنچه مایه ی این است سر آدم به تنش بیارزد
پایتخت ، هیهات آنها را که به تهرانی بودنشان افتخار میکنند و نمیدانند اهل پای تخت نامیده می شوند!!!
______________
«مارکس(ل ، لعنت الله علیه) که بنیان کمونیست را بنیان نهاد قصدش این بود که همه چیز را از فقیر و غنی بگیرد و در اختیار حکومت قرار دهد او یک مزدور بود که در خدمت سرمایه داری بوژروازی غرب بر علیه بدبختان و پا برهنگان مسلمان که آنزمان در آنجا به کارگر میپرداختند بدهد به پولدارها»
از آخرین سخنان و وصیتهای آخوند سر کوچه مان (آخه در محله ی ما سر هر کوچه یه آخوند ایستاده) در مورد سرمایه!!!

capture
گرفتن ، ضبط کردن
باور کنید در مورد این کلمه زیاد فکر کرده ام ولی به اندازه ای این کلمه ناهنجار می باشد که از هر طرف به طرفش بروم طنز در نمی آید ، از خوانندگان گرامی تقاضا میشود چنانچه شما توانستید مفهومی طنز آلود برای آن بیابید بنده را در اصرع وقت در جریان بگذارید.

care
اهمیت دادن ، مراقبت کردن
این واژه برای چیزی که نفعی برای ما داشته باشد بکار میرود . اگر هم نفعی نداشته باشد از آن نفعی میسازیم و یا استخراج میکنیم.
البته انواع اهمیت بر سه قسم است.
اهمیت آگاهانه ، مثل اهمیتی که سران کشور به «انرژی هسته ای حق مسلم ماست»
اهمیت نا آگاهانه ، مثل اهمیتی که در اثر تبلیغات فراوان حکومت ایرانیان به هسته نشان میدهند.
اهمیت تقلیدی ، این نوع اهمیت را کشکی نوشتم تا انواع اهمیت ها به 3 تا برسه.

carnivorous
گوشتخوار
متضاد علف خوار است . به طور کلی حیوانات به دو دسته ی گوشتخوار و گیاه خوار و همه چیز خوار تقسیم بندی می شوند. ولی این تقسیم بندی در انسانها به این سادگیها هم نیست ، یکی از تقسیم بندی های معتبر عبارت است از مال مردم خوار ، ربا خوار اسلامی ، ربا خوار غیر اسلامی ، رانت خوار ، پول شهرام جزایری خوار ، نفت خوار ، پول ته چاه خوار ، پول مرده خوار که خودش انواعی دارد که برای حفظ کله از بیان جزیئیات خودداری کرده و برای 10000 بار اقدام به خود سانسری نمودم. و….
در انتها آدم گوشتخوار هم داریم یک نمونه اش در آلمان

charge
اتهام ، متهم کردن
در ایران همه متهم هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود!!!
توضیح بیشتر:
با نامزدتان در خیابان را بروید تا یک بنای بی سواد عضو امر به معروف و نهی از منکر بهتون گیر بده بعد نامزدتون رو ببرن به ستاد امر به معروف و نهی از منکر و پس از 3 روز جنازه اش را تحویل خانواده اش بدهند. خودشان حکم قصاص را هم صادر کردند. شاید سنگسار هم شده باشد.(ماجرای آن خانم دکتر )

charm
زیبایی ، جذابیت ، طلسم ، گیرایی
مجموعه کلماتی که برای توصیف احمدی نژاد از آن استفاده میشود.

cheap
ارزان
گوجه فرنگی و بقیه مواد به شرطی که سر کوچه ی خونه ی احمدی نژاد خریداری شود.

cheek
لپ ، گونه
وقتی صمیمیت به حدی رسید شما به خودتان اجازه میدهید که لپ طرف مقابل را بگبرید و بگویید : «ای شیطون» و زمانی هم که در صمیمیت شورشو در بیارید میتونید لپ دیگری از وی را بگیرید و بگویید : «من شیطون»؟!!

chicken
جوجه
یک نصیحت برای جوجه ها : تا وقتی بزرگ نشدید عاشق نشید و قول الکی ندهید. من دو جوجه را می شناختم که عاشق هم بودند و تصمیم گرفتند وقتی بزرگ شدند با هم ازدواج کنند. اما پس از بزرگ شدنشان معلوم شد هردوتایشان خروس هستند. البته آنها به علت شدت علا قه ای که به هم داشتند به قرارشان عمل کردند ، پدربزرگم هم به جرم همجنسگرایی سر هردوتایشان را برید.

choice
انتخاب ، گزینش ، تنوع
می روید به یک رستوران و این منو را به شما می دهند:
نیمروی اسپانیایی ، نیمروی ساده ، نیمروی پیچیده ، تمام رو ، املت ، تخم مرغ آب پز ، نیم پز ، یک سوم پز ، بخار پز ، تخم مرغ قاطی درتخم شتر مرغ ، تخم شتر مرغ قاطی در تخم مرغ ، قاطی شده ی تخم شطر مرغ و تخم مرغ ، تخم مرغ با کرفس ، تخم مرغ خام ، تخم مرغ گندیده ، تخم مرغی که جنین شده و نشده(مراحل تقسیم سلولی را میگذراند) ، تخم مرغی که از مرغ بدکاره حاصل شده ، تخم مرغ و ماست!!!!!!!!
حالا شما می توانید غذایی انتخاب کنید که تخم مرغ توش نباشه؟ تعجب کردید؟! یعنی فکر میکنید یه همچین رستورانی وجود نداره ، پس یک بار دیگر نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری اخیر را نگاه کنید ، همه اشان تخم مرغ داشتند.
رستوران شورای نگهبانه دیگه

church

محل تجمع گمراهان مسیحی که در آنجا برای هدایت مسلمانان گمراه به دعا می پردازند.

clever
باهوش ، با استعداد
کسی که بتواند دموکراسی از دیکتاتوری بدتره!!!
کسی که بتونه از راز کارکرد مغز زنها سر در بیاره (پناه میبرم به خدا از شر فمنیست ها)
کسی که بتونه فاتح رو بی دین و مزدک رو دیندار کنه
کسی که بتونه از هیچ به رئیس جمهور تبدیل بشه.

clinic
درمان گاه
جایی که در آنجا گاهی بیماران را درمان می کنند . البته نمی توان گفت شانسه پون ارتباط مستقیم با همون مایه ی سر (سرمایه) دارد. محل تجمع میکروبها و دکترها
نتیجه منطقی : هرجا دکتری باشد میکروبی است
نتیجه ی غیر منطقی : دکترها موجودات مفیدی هستند

cloakroom
رخت کن
جایی که غلظت بوی عرق به ماکزیمم مقدار خودش می رسد .
محلی که بازیکن فرست از دست داده عملا تنبیه می شود.
کسانی که این واژه را برگزیده اند همیشه نیمه ی خالی لیوان را میبینند(کندن رخت) و اصلا به این نکته ت.جه ندارند که پس از هر کندنی یک پوشاندنی نیز هست و می توانستند آن را رخت پوش نام مینهادند ولی همانطور که میدانید ذات انسان فی نفسه به دنبال این کلمات است .

comedy
کمدی
با شنیدن این کلمه به یاد چارلی چاپلین می افتید . عربها به او شارلی شاپلین میگویند . پس نتیجه میگیریم به نوام چامسکی میگویند نعمت شومسکی و به علی دایی هم میگویند پله

compare
مقایسه کردن
یک نوع مغلطه داریم بهش میگویند قیاس مع الفارق ، مثلا اینکه میگویند فیل از سوسک سنگینتره یک قیاس مع الفارق است ، حالا چرا این مع الفارق است؟ به سه دلیل
دلیل اول اینکه سنگینی یک کمیت کیفی است و قابل اندازه گیری نیست
دلیل دوم اینکه هیچ آدم عاقلی یه همچنین مقایسه ای نمی کند
دلیل سوم اینکه مخترع قیاس مع الفارق اسمش فاروق بوده به همین خاطر به آن در ابتدا قیاس مع الفاروق میگفتند و فاروق هم از سوسک خیلی میترسید.

compatriot
هم میهن ، هم وطن
پس از تعریف کردن چند جک بر ضد قوم یا قبیله ای خاص با گفتن این جمله که «هم میهن عزیز این صرفا یک جک بود» سعی در آرام نمودن طرف مقابل می کنیم که مقابله به مثل نکند

complete
کامل ، تمام ، پایان یافته
برای این یک طنز خوب سراغ دارم ولی بعدا می نویسم ، فرصت دهید به طور کامل روی آن فکر کنم.
___________
نخیر اصلا نمی شود رویش فکر کرد

computer
کامپیوتر
جدیدا واژه ی رایانه برای معادل فارسی آن به کار رفته که عملی است بسیار خردمندانه و قابل ستایش و عالی در جهت حذف زبان فارسی . این عمل بحقی است که وسایل اختراع شده توسط خودمان را خودمان نامگذاری کنیم، از جمله کامپیوتر که بحمد الله قطعات آن را به دیگر کشور ها نیز صادر می کنیم.
شباهت این کلمه(رایانه) با یارانه دلیلی بر این مدعاست که سازندگان و کاشفان کلمه ی مذبوحه علاقه ی به کوپن و وسایل کوپنی دارند همانند دیگر ایرانیان عزیز. پیشنهاد می شود که به برای قطعات تشکیل دهنده ی رایانه نیز نامهایی بر گزیده شوند. تا اینگونه عریضه خالی نماند و کلمه سازان محترم کوپن هایشان را هر چه بهتر و بیشتر دریافت نمایند.
سپیکر : ناطق (این واژه از بلند گو بهتر و زیباتر است زیرا ریشه اس عربیست!)
مانیتور : نوری (قبلتر ها به آن صفحه نمایش می گفتند که ما برای اختصار این دو کلمه را به یک کلمه تبدیل کرده ایم)
ماوس : گربه (مبارزات ما بر علیه استعمار غرب و بخصوص آمریکا باید شکل جدی تری به خود بگیرد و در همین راستا باید مفاهیم را نیز عوض کرد و تنها به ترجمه بسنده نکرد)
مادر برد: به علت حفظ شئونات اسلامی زین پس آن را «پدر برد» می نامیم و این از این لحاض است که بردن وضیفهی مادران نیست و در اسلام عزیز مادر گل سر سبد آشپزخانه است.
CPU: همان س پ و میباشد که آن را تغییر نخواهیم داد زیرا با یک تیر دو نشان را میزنیم ، یکی اینکه از آن به معنای این قطعه استفاده میکنیم و دیگری اینکه این سه حرف مخفف جمله ی مبارک » سوخت پهنی و …» میباشد که به جای چند نقطه میتوانیم اتمی ، هسته ای و غیره را قرار دهیم. که نشانگر این است حق مسلم ماست.
مودم: تغییر یافته آنچه بل و همکارش ساختند (از گفتن تلفن به علت بیگانه بودنش خودداری می شود) به صورت مستعمل در کامپیوتر و واقع بر پدر برد.
میدانیم کمی طولانی شد به همین علت می توانید از حرف اول هر کلمه استفاده کنید
CD-ROM : جا لیوانی
DVD – ROM : جا لیوانی اشرافی
RAM: گوسفند ، زیرا مشخصترین حیوان رام شده است.
کیس : کیسه ، گرچه شبیه کیسه نیست ولی به دلیل شباهتش با اصل کلمه و نوع کاربد می توان از آن استفاده کرد. البته می توان از کاپوت هم به جای این کلمه استفاده کرد زیرا بسیار شبیه اند.
و الخ

وقتی نویسنده دماغش پر است؟!
تق!
کبوتری بر زمین می افتد، پسرک شیطان کمان به دست که از شدت شرورت یکی از چشمهایش را کور کرده بود تا بیشتر به دزدان دریایی شبیه باشد شروع به دویدن کرد تا کبوتری را که شکار کرده بود را از روی زمین بردارد اما زیر دست و پای گروهی از زنانی که از آرایشگاه خارج میشدند له شد و مرد.
صدیق در حالی که با دست راستش کلاهش را محکم گرفته بود و دست چپش را به آهار کت دراز بی دکمه اش گرفته بود دوان دوان به سمت قصابی حرکت میکرد. دیر کرده بود؟! او به عنوان اولین روز کاری اش نمی خواست که اشتباهی ازش سر بزند. صدیق قبلا در یک گل فروشی کار می کرد اما ظاهرا زن صاحب کار، از کارش خوشش نیامده بود و تقاضای اخراجش را کرده بود، ظاهرا صدیق به اندازه ی کارگر قبلی نمی توانست خواسته های همسر صاحب کارش را برآورده کند!
در هنگامه ی راه کنار مغازه ی ساعت فروشی شهر، صدیق دوچرخه ی زن گل فروش را مشاهده کرد، کرکره ی مغازه را پایین کشیده بودند و خدا می دانست چه خبر است! آن طرف خیابان هم مغازه دارها جمع شده بودند و دستشان را زیر چانه اشان گذاشته بودند و به شکمشان صابون می زدند. صدیق استغفرالله هی خواند و به راهش ادامه داد. دیگر نمی خواست به چیزی توجه کند و حتی زمانی که پایش را روی جسد له شده ی کودک کور گذارد نیز متوجه نشد.
به قصابی که رسید تازه متوجه شد که هنوز یک ساعت زودتر از قرار رسیده بود. قصاب در کل فرد خشنی بود و بسیار بد اخلاق بود، شایعاتی وجود داشت که او دشمنانش را میکشت و گوشتشان را به مردم می فروخت این را از این جهت می گفتند که قصاب تنها فردی بود که دشمنی نداشت، حتی سعدون پیر که با همه سر دشمنی داشت رفتارش با قصاب خوب بود. قصاب از یک جهت دیگر نیز ترسناک بود ، زیرا تنها فردی بود که پدر و مادرش قبر نداشتند. بهرحال شایعات که از او یک فرد ترسناک نشان میدادند.
قصاب نگاه خشنی به صدیق لاغر مردنی انداخت، لرزشی در پشت صدیق به وجود آمد! قصاب هنوز لب به سخن نگفته بود تا رگبار شماتتش را بر سر و روی مردنی صدیق بباراند که پسر بزرگتر قصاب سراسیمه سر و کله اش پیدا شد و به پدرش خبر داد که برادر کورش در خیابان له شده است!
قصاب که نزدیک بود حدقه ی چشمانش خارج شود بی توجه به موقعیت، ساطور گنده را به طرف کنده ی درخت پرت کرد، اما ظاهرا استخوان خانم منیجه که روی کنده بود محکمتر از آن بود که ساطور بر آن فرو رود، ساطور کمانه کرد و به گردن باریک صدیق بخت برگشته خورد. زمانی پیکر صدیق بر روی زمین افتاد که قصاب پنج متری از مغازه دور شده بود. صدیق در خون خود که همچون فواره از گردنش خارج میشد غلط میزد. در این چند ثانیه که از عمرش باقی بود چه می توانست بکند؟! هرچه فکر کرد کاری از دستش باقی نمی آمد ، حتی فرصت نوشتن وصیتی را هم نداشت! وصیت برای که؟! او که اصلا کسی را نداشت! بعد از کمی تامل به یاد آورد که فرد بسیار خجالتی ای بوده و هرگز در عمرش نگوزیده است. تصمیم گرفت که این آخرین کار را انجام دهد تا لا اقل ناکام از دنیا نرود. به خودش فشار آورد اما چیزی نیامد! تقریبا از یاد برده بود که گوزیدن چگونه است. به مغزش فشار آورد تا آن همه گوزی که در حضورش رها شده بود لااقل یکی را به یاد بیاورد، ناگاه به یاد مادربزرگش افتاد.
ماجرا از این قرار بود که صدیق دوران نوجوانی خیلی دلش میخواست که دوچرخه بخرد اما پول نداشت! پدرش هم بهش پول نمی داد و می گفت مشروب و خانم بازی واجب تر از دوچرخه است و پولش را صرف آن کارها می کرد. صدیق هم تصمیم میگیرد برود سراغ مادربزرگش و گردنبند او را بدزدد. از این رو به خانه ی مادربزرگش میرود. مادربزرگ پیرش 10 سال بود که ذلیل بود و در رختخواب افتاده بود و قصد مردن هم نداشت تا شرش را کم کند . صدیق فکر میکرد مادربزرگش خواب است، رفت سر وقتش اما تا دستش را برد که گردنبند طلا را از گردن مادربزرگش بیرون بیاورد مادربزرگ از خواب بیدار شد و دو دستی چنان گردنبند را دودستی چسبید که اگر رستم را می آوردی توان بیرون کشیدن گردنبند را نداشت. صدیق که اکنون شناسایی شده بود چاره ای نداشت جز اینکه از شر مادربزرگش خلاص شود. لذا روی تخت پرید و جفت پا رفت توی شکم مادربزرگ پیر و نحیف و ذلیلش. با همان جفت پای اول اولین باد شکم مادربزرگش خالی شد اما هنوز زنده بود. خلاصه سی چهل باری رو شکم مادربزرگش بالا و پایین میپرید و با هر بار فرود مادربزرگش به شدت می گوزید. فضای اتاق چنان از عقده های 75 ساله ی مادربزرگش آلوده شده بود که صدیق از اشتمام بوی آنها بیهوش شد وبر زمین افتاد.
یک ماه صدیق در بیمارستان تحت مراقبتهای ویژه بود تا حالش خوب شد. به محض بهبودی اولین چهره ای که دید ، چهره ی خندان مادربزرگش بود که دسته گلی پژمرده به همراه داشت و لبانی که منتظر بودند هر لحظه صدیق را ببوسند. مثل اینکه همراه با گوز بیماری نیز از مادربزرگش رخت بربسته بود.
مادربزرگش به پاس سلامتی ای که به دست آورده بود گردنبندش را به صدیق هدیه میدهد. صدیق نیز گردنبند را می فروشد و با پولش میرود که دوچرخه بخرد اما منصرف می شود و به این نتیجه میرسد که سواری ماشین کیف بیشتری دارد. ولی بعد از مشورت با تقی به این نتیجه میرسد که سواری هیچ وسیله ای به پای سواری زن نمی رسد. پس می رود با پولش یک زن دست دوم خوب گیر می آورد، 5% هم تخفیف دانشجویی میگیرد .
صدیق آخرین فشارش را به خودش آورد به حدی که چند قطره شاش نیز از بدنش خارج شد اما در نهایت صدای صوت مانندی که بیشتر شبیه چس بود تا گوز خارج می شود و باعث میشود تا لبخندی بر لبان صدیق نقش بندد و صورتش را با آرامش خاصی روی کف خون آلود قصابی بگذارد از تراوط و سردی خون ریخته شده به یاد همان شب کذایی افتاد، همان شبی که پس از عروسی با زنش به جای خلوتی رفتند کفش هایش را در آورد، جورابش را در آورد ، پاهایش را بالا برد. کمی مشغول شد و در نهایت کمی خون از آن خارج شد، آن شب نتوانست با زنش کاری بکند از بس که زگیل زخمی روی پایش درد میکرد!!! خوش شانس بود که زنش کمی با آداب معالجه ی زگیل آشنا بود وگرنه باید درد بیشتری را نیز تحمل میکرد! البته از یک زن که مدتی بیوه مانده بود این فنون انتظار میرفت. در آن شهر زنان بیوه یا درمانگر زگیل میشدند یا مسئول خاراندن زیر چانه یا تمیز کنننده ی زیر ناخن! اگر هم کسی به شغلشان ایراد میگرفت می گفتند ما که وکیل ، معامله گر ارز و یا آخوند نیستیم که شغلمان بیهوده باشد و به خودشان حق هم میدادند.
او از زنش بسیار راضی بود ، گرچه زنش نه آشپز خوبی بود ، نه خیاط خوبی بود ، نه خانه دار خوبی بود، نه اندام خوبی داشت ، نه اخلاق درست و حسابی داشت و نه اصلا آدم حساب میشد، اما خوب به هر حال صدیق توقعش کم بود و معیاری هم دم دستش نبود که زنش رو با اون بسنجه و به این ترتیب به زندگی شادشان ادامه می دادند تا اینکه زنش به بهانه ی اینکه صدیق نمی تواند بچه دار شود از او طلاق میگیرد و میرود پی کارش، صدیق بیچاره هم هرچی فکر میکند نمی فهمد مگر بچه چگونه درست می شود؟! و اصلا به یاد نداشت اصلا از اون کارها کردن که بچه درست بشه یا نه؟
زمانی که به این فکر افتاد که هنوز با هیچ زنی رابطه نداشته و پسر باقی مانده است گرچه در خون خودش می غلتید اما آهی سوزناک از وجودش خارج شد. گرچه زمانش اصلا مناسب نبود اما کمربندش را باز کرد و با یاد همسر سابقش یک دست ….. آره
خلاصه صدیق در خون و …. و بوی گند خودش غرق شده بود و همچنان از گردن لا مذهبش خون فوران میکرد. کم کم داشت از بی خونی به حالت اغما میرفت که دکتر منوچهر در را باز کرد. اسمش منوچهر بود اما مردم او را منوچ بچه باز خطاب می کردند. از بخت بد صدیق درست زمانی هم وارد قصابی شده بود که صدیق هنوز شلوارشو بالا نکشیده بود و از بخت بدترش به رو روی زمین افتاده بود و از بخت خیلی خیلی بدترش نای حرکت هم نداشت. منوچ بچه باز هم آخر نامردی رو تکمیل میکنه و به لیست قربانیانش ، صدیق در حال مرگ را هم اضافه میکنه!
در همان حین که منوچ مشغول بود!!! صدیق به یاد گذشته می افتد، آن زمان که کودکی بیش نبود و همراه بچه های همسایه تو کوچه خاله بازی میکردن. یکی از پسرهای همسایه که از صدیق بزرگتر بود و احتمالا اسمش منوچهر بود. اصرار داشت که آمپول زدن رو رو دخترا اجرا کنه اما دخترا میترسیدن راضی نمیشدن. پسره هم واسه اینکه دخترا رو رازی کنه با صدیق هماهنگ میکنه که اولین آمپول رو بهش بزنه! صدیق بدبخت هم قبول میکنه! خلاصه از هول حلیم (دخترها) میفته تو دیگ (آمپول!!!) بعد از اولین آمپولی که بهش میزنن چنان از حال بی حال میشه که توان آمپول زدن به هیچ دختری توش باقی نمی مونه و الآن هم که …
منوچ بی رحم که حتی به یک آدم رو به موت هم رحم نکرد بلند میشود تا چند تکه گوشت بدزدد و برود دنبال کارش و صدیق بیچاره را در همان حال تنها بگذارد. صدیق که اکنون توان این را نداشت اشکهایش را هل بدهد تا از چشمانش خارج شده بود با چشمان باز نظاره گر آخرین قطره خونی بود که از بدنش خارج می شود. و گذشته ی بیهوده اش را به یاد آورد. گذشته ای که در همین لحظات قسمتهایی از آن را نظاره گر بود.
صدیق خودش را برای مرگ آماده کرده بود و در ذهنش سعی میکرد شهادتینش را بخواند که در همین لحظه سر و کله ی جمال کاشف، کفاش محل پیدا میشود. با دیدن صدیق یک ضربه ی محکم به کله اش می زند و جیبهایش را خالی میکند، چون صدیق بهش بدهکار بود، بعد هم کتش را بیرون میکشد و او هم چند تکه گوشت می دزدد و می رود پی کارش.
گرچه صدیق اکنون دیگر هیچ حرکتی نمیتوانست بکند و حتی یک قطره خون هم در بدنش باقی نمانده بود اما هنوز مغزش فعال بود و چشمانش کار میکرد. آخرین چیزی که حس کرد این بود که صدای قصاب را شنید که بهش فحش میدهد و اعتراض میکند که گوشتهایش را دزدیده اند و او همانجا بوده و هیچ کاری نکرده است. و باید تاوان این کارش را بدهد. دومین چیزی که حس کرد فلز سردی بود که زیر گلویش به حرکت در آمد. سومین چیزی که حس کرد این بود که گوشتش را داخل دیگی میپزند و به خورد مردمی می دهند که برای سوگواری پسر شرور قصاب به آنجا می آیند. صدیق بدبخت روحش نیز در داخل دیگ به همراه تکه های گوشتش پخت.

ورزغوک! – وجودم را ز غم ویرانه کرده
کیا دستش را در فضای باز نگه داشته بود که باد سرد به آن بخورد، این سومین باری بود که بدون هیچ دلیلی دستش حالت سوختگی پیدا میکرد و ورم میکرد. درد زیادی داشت اما امکانات چندانی نداشتند ، او بود و همسرش سانی. که تنها 4 ماه از ازدواج آنها گذشته بود. در میان درختهای سر به فلک کشیده چادر زده بودند و این وقت شب حتی کورسویی نیز از خانه ای دیده نمی شد. سانی داخل کوله پشتی را میگشت تا بتواند خمیر دندان را پیدا کند و از آن به جای پماد سوختگی استفاده کنند.
کیا از درد به خود می پیچید و ظاهرا آنها خمیر دندان را نیز فراموش کرده بودند با خود بیاورند ناچار از همان آبی که باید برای خوردن استفاده میکردند کمی به دستان کیا پاشیدند. اما چندان اثر بخش نبود. زمان برای آنها به شدت کند می گذشت و دلداری های سانی نیز چندان کیا را آرام نمی کرد. اما مشکل در این بود که این بار مانند دفعه های قبل سوختگی تنها در قسمت دست کیا باقی نماند بلکه هر لحظه رشد میکرد و دامنه ی بیشتری از بدنش را می پوشاند. همزمان با طلوع خورشید دیگر هیچ قسمتی از بدن کیا باقی نمانده بود که ورم نکرده باشد و از شدت درد از هوش رفته بود. همسرش در گوشه ی دیگر چادر بدن بی حرکت کیا را می نگریست و میگریست.
***
پروفسور حقیقت با سرعت خودش را به بیمارستان رساند، عروسش را برای تحقیقات بیشتر حراست بیمارستان نگه داشته بود و آنطور که به او گفته بودند شانس چندانی برای زنده ماندن پسرش کیا وجود نداشت. این تنها پسر و در اصل تنها کسی بود که پروفسور حقیقت برایش اهمیت قائل بود. زمانی که کیا را به او نشان دادند او نتوانست چهره اش را تشخیص دهد و باور نمی کرد این پسرش باشد. بدنش چنان ورم کرده بود که سه برابر حالت معمولیش را نشان میداد.
پروفسور تنها از او و سانی می خواست که برای کیا دعا کنند. پروفسور با شنیدن آن پوزخندی زد و بیمارستان را ترک. مستقیم به خانه اش رفت. تلفن پشت سر هم زنگ می خورد اما با نگاهی که پروفسور به آن انداخت ساکت شد. بر روی صندلی راحتی لم داد و به سقف چشم دوخت. می خواست با آخرین ذره ی باقی مانده از محبتی که به پسرش داشت نیز به مبارزه بر بیاید اما مگر می توانست پسر خودش را دوست نداشته باشد. در همین افکار و نگران حال پسرش بود که سیاهای بر سقف ظاهر شد. پروفسور حقیقت که نگاهی عمیق به آن انداخت و بدون بر زبان راندن هیچ کلمه ای آن را برای همیشه از خود دور ساخت.
***
-: سیاوش ، سیاوش ! بیا اینجا یه لونه ی دیگه رو پیدا کردم.
سیاوش پسر خپلی بود که به زور می توانست تعادلش را هنگام دویدن حفظ کند و اکنون با دوستش اسماعیل در حال آزار دادن و کشتن مورچه ها بودند و این کار را به نام تحقیق علمی انجام میدادند. به انواع روش های مختلف مورچه ها را زجر کش میکردند.
اسماعیل رد یک صف از مورچه ها را گرفت و آنها را تا پشت در خانه ای ویرانه دنبال کرد. و سیاوش را صدا زد. سیاوش که رد را دید از اسماعیل پرسید چرا داخل خانه نمی رود و اسماعیل جواب داد که «این خانه جن داره و میگن یه سال پیش پسر مشهدی حسن سر یک شرط بندی رفته بود داخل خانه و پس از مدتی لخت و پاپتی میدوه بیرون و هنوزم که هنوزه دیونه اس. این خونه جن داره سیا» سیاوش ، بچه شهری خپل در حالی که هم میخندید و هم شکمش را میخاراند اسماعیل را هل داد و گفت این حرفا رو پیرزنا ساختن، منو نمی تونی با این جور حرفا بترسونی و از روی یه تیکه دیوار نیم ریخته وارد خانه ی ویرانه شد. دنبال کردن مورچه ها را فراموش کرد و تنها به کنجکاوی در میان خانه پرداخت.
اسماعیل مدتی منتظر ماند و چون دیگر صدایی از سیاوش نشنید نگران شد و از ترس از آنجا فرار کرد تا خبر را به اهالی روستا بدهد.
اهالی روستا هیچکدام جرات وارد شدن به خانه ی ویرانه را نداشتند، پدر سیاوش به زور یکی از دایی های او را با خود همراه کرد و به داخل خانه رفتند و همه جای آن را گشتند ، اما هیچ اثری از سیاوش نبود. انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین. اما آنها در کمال تعجب بچه ای قنداقی را در گوشه ی یکی از اتاقها پیدا کردند. او را با خود بیرون آوردند.
***
سیاوش داخل یکی از اتاقها که هنوز در داشت صدای گریه ی بچه ای رو شنید چند بار اسماعیل را صدا زد اما جوابی نشنید. در را با احتیاط و ترس باز کرد و بچه قنداقی ای را دید در گوشه ای از اتاق روی تلی خاک گذاشته بودند. با احتیاط بیشتری خودش را به آن بچه نزدیک کرد و مطمئن شد بچه ی آدم است. او را در آغوش گرفت و به سرعت می خواست از اتاق خارج شود اما همینکه از در بیرون آمد خودش را در محیط شلوغی دید. در خیابان و مردمی که می آمدند و میرفتند ، پشت سرش را نگاه کرد و در قدیمی ای را دید که بسیار با آنی که قبلا دیده بود متفاوت بود. ماشین ها بسیار عجیب و غریب شده بودند و هرگز چنین ماشین هایی را ندیده بود. از یک پیرمرد که کنار گاری ای لم داده بود پرسید که آنجا کجاست و پیرمرد ا حالتی مسخره جواب داد «اینجا تهرونه بچه جون! تهرون»
سیاوش ، کودکی که خود به زحمت 12 سالش می شد با یک بچه قنداقی در جهانی رها شده بود که چیزی از آن نمی دانست.
***
انگار کر شده بود! صدای سوت مانندی را در گوشهایش حس میکرد و دیگر باد سردی را که بر بدن برهنه اش می خورد را نمی توانست حس کند. این احساس از همان ابتدا هم اشتباه بود و مدام این را زیر لب تکرار میکرد. دوست پسرش درحالی که لباس هایش را میپوشید اینگونه ادامه داد که تو باید از این رابطه خوشحال هم باشی ما لذتی دو طرفه را تجربه کردیم ولی از این به بعد نباید آن را ادامه دهیم. دختر که اکنون دیگر دختر هم نبود به چه دست یافته بود! این احساس از همان ابتدا هم اشتباه بود.

ساعت از سه بامداد هم گذشته بود که اکبر سبزی فروش مثل همیشه کابوس دید و از خواب پرید ، دوباره تو خواب دید از اداره ی تعزیرات اومدن مغازه اش. این کابوس خواب رو از چشماش پروند واسه همین رفت کمی آب بنوشه. بعدش هم رفت دم پنجره کمی فضولی مردمو بکنه واسه اینکار یه دوربین چشمی روسی هم خریده بود. همینکه رفت کنار پنجره ، جلو خونشون همون پسره ی علاف رو دید که داشت با دستش ادا و اطوار در میاورد انگار داره با زبون اشاره با یکی حرف میزنه! معلوم بود باز این دختره ی نکبت داره باهاش حرف میزنه! نخیر مثل اینکه ادب بشو نبود ، همراهشو ازش گرفت ، اینترنتشو قطع کرد ، تلفن رو از اتاقش برداشت ، حالا که زندونیش هم کرده باز با این پسره ی جو الاق داره صحبت میکنه ، این حرفا رو با خودش زد و بخاطر اینکه یه درس حسابی به پسره بده بی سر و صدا رفت پایین ، بعد یهویی در رو باز کرد و به طرف پسره هجوم برد، پسره ی عاشق بدبخت هم که اصلا انتظار یه همچین حمله ی غافلگیرانه ای رو نداشت خواست عکس العمل نشون بده و فرار کنه اما از شانس بدش پاش به لبه ی جوب گیر میکنه با صورت رو کف زمین پهن میشه، اکبر سبزی فروش هم امانش نمیده و حالا نزن کی بزن ، پسره رو عین گوسفند قربانی میکنه ، از سر و صداها همسایه ها بیدار شدن و اومدن بیرون، اکبر سبزی فروش واسه اینکه آبرو ریزی نشه بهشون گفت که دزد گرفته، خلاصه پسره ی بدبخت رو تحویل 110 میدن به جرم دزدی! اما اشتباه نکنید ، داستان ما هیچ ربطی به این پسره نداره، داستان ما در رابطه با یه شخص خیلی مهمه! یه دزد خیلی ماهر که هیچ پلیسی موفق نمی شد بگیردش، یک دزد بین المللی ، چندین نشان افتخار داشت و همچنین تنها فردی بود که نامش را کنار نام دزد معروف سید اصغر میبرند. و تنها کسیه که همه ی دزدا به سرش قسم میخورن. قهرمان داستان ما کسی جز مش سیف الله ی معروف نیست.
مش سیف الله الآن تقریبا 55 سالش می شد. نه چاق بود نه لاغر ، نه بلند بود نه کوتاه ، نه پولدار بود نه بی پول ، نه ریش داشت نه سبیل ، نه زن داشت نه بچه. این روزها کارش این بود که شب و روز چت میکرد و داف بلند میکرد و تمام ذخیره ی پولی که در این مدت به دست آورده بود رو شارژ می خرید و اونا رو به خانوما توی اینترنت میداد (البته گاهی پسرایی هم که خودشونو خانم جا میزدن از شارژهای ایشون بی نصیب نمی موندن) که باهاش بچتن. خلاصه این مشدی قصه ی ما کارش شده بود داف بلند کردن. تو یکی از شبها که سرگرم چت با زری خانوم بود ، یه دفعه سر و صدایی رو از بیرون میشنوه ، کنجکاو میشه و از پنجره بیرون رو نگاه میکنه و میبینه که اکبر سبزی فروش یه پسره رو گرفته و مردم میخوان تحویل پلیسش بدن. وقتی اون بچه رو میبینه پوزخندی میزنه و گذشته ی خودشو به یاد میاره و تصمیم میگیره برای اولین بار پیش زری خانوم ماجراشو تعریف کنه تا بهتر بشناسدش و اونو با این دزد جقله های امروزی که آب بینیشونو هم نمیتونن بالا بکشن یکی نبینه.
داستان ما ماحصل آن چیزهایی که شخص مش سیف الله با آن انگشتان طلاییش تایپ میکند و بنده ی نویسنده هیچگونه تخیل و تصرفی در آن ننموده ام. حالا ما چطوری این رو به دست آوردیم بماند، پیشاپیش روشن کنم که در قسمت فیلتر کار نمیکنم و هکر هم نیستم. فقط یه بار پام شکست روم نشد برم خونه ی خودمون یه فرد خیر خواه منو برد خونشون سه ماه اونجا بودم ، و اتفاقا یکی دیگه هم پاش شکسته بود و روش نشده بود بره خونشون اونم همونجا بود ، اون اینو واسم تعریف کرد. و حال داستان:
BUZZ!
– زری جون، رفتی؟ چرا چراغت خاموشه ، اینویسیبلی؟ جواب بده دیگه ، اینجا دزد اومده بود گرفتنش
– نه مشدی همینجام ، رفتم به بچه ام شیر دادم ، نکبت روزی 10 لیتر میخوره بازم سیر نمیشه
– زری جون یعنی تو هنوزم بهش شیر میدی؟ آخه کجای دنیا به بچه ی 6 ساله شیر میدن؟! ]شکلک تعجب[
– نه مشدی! شیر گاو میخوره، من دیگه شیرم کجا بود. اونجا دزد اومده؟ ]شکلک تعجب[
– آره یه بچه آفتابه دزد رو گرفتن، رفته بود خونه ی اکبر سبزی فروش، بیچاره اگه اکبر رو می شناخت از 100 متری خونه اش هم رد نمیشد. راستی زری جون یادته اوایل آشناییمون همش میپرسیدی من کیم و چه کاره بودم و از این حرفا ، هنوزم می خوای بدونی من کیم؟
– آره خیلی دوست دارم بدونم ، ولی خودت گفتی که هیچ وقت ازت نپرسم، چیه الآن میخوای بگی؟ خوب همیشه دوست داشتم بدونم.
– خب پس چون سرعت اینترنت این روزا کم شده زری جون تو دیگه پیام نفرست و فقط متن منو بخون وقتی گفتم تموم اونوقت حرف بزن، کانال اینترنت اینطوری کمتر اشغال میشه. تازه این واسه نویسنده هم راحت تره. اما اینو بدون من دیگه اون نیستم!
– وا ! چی نیستی؟
– گفتم دیگه چیزی ننویس و فقط گوش کن ، بعدا میفهمی اون چیه
و اینگونه بود که مش سیف الله داستان زندگی اش را برای زری خانم نوشت.
سال 57 در بحبوحه نا آرامی ها! قبل از اینکه شاه از ایران بره. در همون زمان من و برادر ناتنی ام سید اصغر روی یه پروژه ی خیلی مهم کار میکردیم. لب کلام میخواستیم از بانک مرکزی دزدی کنیم. و یه نقشه ی درست و حسابی با شرکت 11 نفر کشیدیم، اخیرا یه فیلم هم ساختن به اسم «11 یار اوشن» این فیلم درست از کاری که ما کردیم اقتباس شده و برادر کوچیکم سید کیانوش از شرکت سازنده اش و همینطور جورج کلونی شکایت کرده و هنوزم شکایت در دست بررسیه. چون حق صاحب ایده رعایت نشده. باید جریمه بشه.
البته اصغر سید بود ولی من نه! ما از طرف مادری با هم برادر بودیم، مادرم اول زن پدر اصغر بود بعد طلاق گرفت و با پدر من ازدواج کرد و من به دنیا اومدم بعد از پدر منم طلاق گرفت و دوباره با شوهر اولش ازدواج کرد و برادر سومم سید کیانوش رو به دنیا آورد. واسه ی همین از بین سه برادر فقط من سید نبودم که برای خالی نبودن عریضه از همون بچگی منو مشدی صدا میزدن! دوران بچگی معمولی داشتیم ، هیچکدوممون درس درست و حسابی نخوندیم ولی از همون اول کارمون درست بود ، و کل روز رو دور و بر مدرسه ی دخترونه اشرف می پلکدیم، البته فقط نمی پلکیدیم ، گاری داشتیم ، من سیب زمینی میفروختم و اصغر هم گوجه . کیانوش بچه بود واسه همین کاری نمی کرد فقط گاه گاهی به من یا اصغر کمک می کرد یا نامه های ما رو به دخترا میداد. اون موقع ها شماره دادن هنوز مد نشده بود. یادش بخیر چقدر نامه رد و بدل کردیم. نامه ها رو از عریضه نویس های جلوی بانک ملی سابق کش میرفتیم ، بعد زیرش اسممونو می نوشتیم و میدادیم کیانوش بده به دخترا.
تو نوجوانی اصغر از خونه فرار میکنه ، هیچکس نمی دونه چرا، یه سال بعدش با یه بنز آخرین مدل جلو در سبز میشه و از اینجا بود که دنیای من وارد فاز تازه ای شد. اصغر میدونست من مغزم قویه دارم ، حتی یک بار هم تو حساب و کتاب سیب زمینی فروشی اشتباه نکردم. واسه همین می خواست تو کارهاش بهش کمک کنم و اینگونه شد که مش سیف الله سیب زمینی فروش از این به بعد مش سیف الله انگشت طلا لقب گرفت، لازمه بگم که این لقب انگشت طلا تو کل ایران به 6 نفر داده شده که اون پنج نفر دیگه همشون جراح قلب هستن. پس کار من در سطح بالایی بوده که اینو بهم می گفتن. از اینکه اسمم طولانی تر شده بود خوشحال بودم.
تا 20 سالگی همینطوری از دله دزدی و ماشین دزدی و خونه جارو کردن شروع کردیم تا رسیدیم به دزدی های بزرگتر، صرافی ها رو خالی میکردیم ، کلاه برداری میکردیم ، حتی واسه قدرت نمایی یه ماه از هر سال حقوق مامورای نظمیه رو میدزدیدیم. خلاصه تو کارمون خبره شده بودیم ، تا اینکه اصغر گفت میره فرانسه و تابلوی مونالیزا رو میدزده! هرچی التماس کردم و بهش گفتم اینکارو نکنه به گوشش نرفت که نرفت.
خلاصه اصغر تنهایی رفت فرنگ ، یه ماه بعد برگشت و تابلوی مونالیزا هم زیر دستش بود ، اینطوری بود که شهرت اصغر جهانی شد. موزه ی لوور همه جا پخش کرده بود هر کی که این تابلو رو دزدیده پسش گردونه هر چی بخواد بهش میدیم، اما ما پسش نگردوندیم، تو مرام ما دزدای با مرام نیست که به اصول دزدی پشت پا بزنیم، خلاصه تابلو را به یعقوب چلاق مال خر اون زمان 3020 تومان می فروشیم با پولش یه تاکسی میخریم که روزها بتونیم مسافر کشی کنیم. فکر اقتصادیمون خوب کار میکرد ماشالله
و بعد از اون ماجرا بود که اصغر نقشه ی دزدی از بانک مرکزی و بردن شمش ها رو کشید ، اما این کار بزرگی بود و به افراد ماهری نیاز داشتیم. و به این ترتیب 11 یار اصغر اینطوری انتخاب شدند ، سید اصغر ، خودم مش سیف الله ، سید کیانوش ، یعقوب چلاق مال خر ، کریم چلاق ، شیرنظیر افغانی ، سمیه زن داداشم (صیغه ای بود)، مسیو کارلوس از فرانسه (متخصص تقلید صدای پرندگان پستاندار بود)، تقی آفتابه دزد ، تقی معتاد (با تقی آفتابه دزد اشتباه نشود) ، سرهنگ مرادی (نفوذی ما در بانک مرکزی ، سرپرست تیم حراست و امنیت)
توضیح جزئیات اینکه چیکار کردیم از بانک دزدی کردیم خیل مفصله اما واسه آشنایی میتونی بری همون فیلم 11 یار اوشن رو ببینی، کار براد پیت تو اون فیلم همون کاری بود که من در پروژه ی جارو کردن خزانه انجام دادم. در اصل تقلیدی بود از کاری که کردم. با سهمم رفتم سه تا هتل خریدم و فکر میکردم تا آخر عمرم آسوده میشینم ، اما وقتی انقلاب شد هر سه هتلم رو مصادره کردن و خودم رو هم به جرم مستضعف نبودن انداختن زندان. تو زندان با دزدی از زندانی ها روزگار میگزروندم تا اینکه چند سال پیش آزاد شدم و این دفعه آدم شدم و دیگه دزد نیستم

» اگر آرزوهایمان ما را کنترل می کردند بهتر می توانستیم از زندگیمان لذت ببریم و این بزرگترین نقص خلقت به نظر من است. باید به این استثمار مغزی که از طرف خالق بر ما وارد آمده است جلوگیری کنیم و بیش از به این زندگی که در آن مردگان متحرکی بیش نیستیم خاتمه دهیم. ما … »
این سخنان کلانتر بود ، محمود کلانتر ، وراج ترین فرد در بین کسانی که می شناختم ، همیشه احساس می کرد باید سخنرانی کند و بیشتر سخنانش نیز درهم و برهم بود. اکنون که در کافه نشسته ام و قصد دارم از نوشیدنیم لذت ببرم باید سخنان بی مفهوم این کمونیست پیر را تحمل کنم. او که در بین اعتقادات دوران کودکی و میانسالی و پیری اش دست و پا میزند هنوز نتوانسته است ایدئولوژی جامعی از نظریاتش ارائه دهد و به این ترتیب روحش بتواند آرام بگیرد. انگار که عمدا اینگونه واعظ شده است تا بتواند در بین یکی از شنوندگانش فرد آگاهی را بیابد که بتواند او را راهنمایی کند و از این ورطه ی سرگردانی بیرون بکشد. تلفیقی از اسلام و کمونیسم و روح ناسیونالیستی نتیجه اش می شود محمود کلانتر. اطرافم را نگاه کردم تا هم صحبتی پیدا کنم اما مثل همیشه تنها بودم تنها کمی آنطرفتر محمود کلانتر برای چند جوان ولگرد سخنرانی اش را ادامه میداد. لیوانی دیگر از قویترین مشروب موجود در بار سفارش دادم. این دختره ی مسئول کافه خیلی تیکه بوده و من نمی دونستم.
از شنیدن اسمش نیز لرزه بر اندامم می آمد چه برسد به اینکه بدانم مرا صدا میکند. دوباره یک لیوان دیگر مشروب سفارش داده. خدایا این مرد ظرفیتش چقدر است. از طرز نگاهش اصلا خوشم نمی آید. او را سرهنگ خطاب می کردند. ظاهرا در گذشته سرهنگ بوده اما بنا به دلایلی خلع درجه اش کرده بودند و بیرونش انداخته بودند. شایعات زیادی در رابطه با او وجود دارد و در واقعیت هم رفتار ترسناکی از خودش نشان میدهد. بعضی ها می گویند سه سرباز جوان را به خاطر تنبلی به رگبار بسته ، برخی هم می گویند کارش فقط تجاوز بوده و به خاطر فساد اخلاقی بیرونش انداخته اند. و برخی هم می گفتند که اصلا اخراج نشده است و چون به عنوان شکنجه گر استخدام شده است اینگونه چو انداخته اند تا کسی به او شک نکند. باید هرچه زودتر خودم را از این کافه ی لعنتی نجات دهم وگرنه سرنوشت من هم شبیه همان دخترهای بیچاره ی طبقه ی بالایی می شود. نمی دانم اصلا چرا به اینجا آمدم. همه اش تقصیر محسن است. به اصطلاح نامزدیم اما چه مردی همسر آینده اش را به چنین جایی می آورد تا کار کند. اشتباه کردم. گور بابای محسن و هرچی کاره. الآن جلوی محمود کلانتر نشسته و داره به مضخرفاتش گوش میده.
واقعا حیف که نازگل داره با این پسره ی معتاد ازدواج میکنه! میدونم که چی تو سرشه این نامرد. اما نمی زارم. هرجوری شده جلوی این کارو میگیرم. محسن لیاقته نازگل رو نداره. کاش نازگل میدونست که چه احساسی بهش دارم. در همین افکار بودم که مرد پشت بار بازوی ناز گل رو گرفت و اونو به طرف خودش کشید. خیز برداشتم که نزدیکتر بشم که محسن دستم رو قاپید و با همون حال بی حالی گفت بی خود دردسر درست نکن. دستم رو رها کردم و به طرف اون مرد رفتم. ظاهرا همه اینجا ازش میترسیدن ، اما برای من اصلا مهم نبود. اجازه نداشت که با نازگل ، عشق من اینطور رفتار کنه. نزدیکشون شدم و بدون معطلی پنجه ی اون نامرد رو گرفتم و از بازوی نازگل جداش کردم. مرد پوزخندی زد و و با یک حرکت ناگهانی سرم رو به روی بار فشار داد. فنون رزمی بلد بود و توان اینو نداشتم که خودمو خلاص کنم. در همین حالت کلتش رو بیرون آورد و اون رو به من نشون داد. وادرم کرد دهنمو باز کنم و با حالتی توهین آمیز اونو داخل دهنم عقب و جلو می برد. احساس کردم که در این لحظه دارم میمیرم. این همه تحقیر را نمی توانستم تحمل کنم و با تمام توانم با پایم به او لگد زدم.
صدای شلیک اندکی مرا جلوی در معطل کرد اما مانع از این نشد که وارد بار نشوم باید کار را به پایان میرساندم. با هردو دستم دو لنگه ی در را با هم فشار دادم. و همانطور که حدس زدم با صحنه ی مرگ روبرو شدم. جلوی بار یک جسد افتاده بود که کله اش متلاشی شده بود و وسط سالن هم سرهنگ ایستاده بود و داشت نگاهی گذرا به جمعیت می انداخت تا اگر واکنشی غیر مترقبه ببیند از خودش عکس العمل نشان دهد. و اسلحه اش را در دست چپش نگه داشته بود. وقتی از مجسمه بودن افراد حاضر در کافه مطمئن شد. اسلحه اش را به سمت کمرش برد اما ناگهان نگاهش به من افتاد و اسلحه را میانه راه نگه داشت. اما دیگر دیر شده بود. من کار خودم را کرده بودم. بدون شک حتی اگر هم میخواست نمی توانست جوابی بدهد. قبل از اینکه لاشه اش بر روی زمین بیفتد آنجا را ترک کردم.
او خودش بود! مطمئنا خودش بود. بر روی زانوانم افتاده بودم. بازو و شکمم را هدف قرار داده بود. حتما مانند دیگر قربانیانش جگرم را هدف قرار داده تا با زجر بمیریم. بارها گلوله خورده ام اما هرگز چنین دردی نداشت. او را با نام مجهول می شناختیم. تنها فردی که در مقابل شکنجه های ما به طور کامل مقاومت میکرد. در طول 8 ماهی که در اختیار ما بود حتی یک کلمه هم صحبت نکرد. هرکسی جای او بود بارها خودکشی می کرد. انتظار نداشتم پایان کارم چنین باشد. چه مرگ مضخرفی. شاید او عمدا 20 دقیقه به قربانیانش فرصت می دهد تا بمیرند. شاید می خواهد در این مدت آنها به فکر فرو روند و گذشته اشان را به یاد آورند. شاید هم تنها هدفش این است که آنها زجر کش شوند. خونم سیاه بود. گلوله به جگرم خورده است. شانس زنده ماندنم تقریبا صفر است. محمود کلانتر را دیدم که ساکت دارد مرا می نگرد. خنده ام گرفت. برای یک بار هم که شده او را ساکت دیدم . زندگی چرا مرا در این مسیر قرار داد. چرا شکنجه گر شدم؟! چرا قاتل شدم؟! می خواستم خلبان بشوم اما…! براستی اگر آرزوهایمان ما را کنترل می کردند بهتر می توانستیم از زندگیمان لذت ببریم؟!

پس از سه سال پس انداز کردن بالاخره پول لازم برای سفر معنویم به هندوستان را جمع کرده بودم، برنامه ی کاملی برای سفر به کلیه نقاط هند کشیده بودم . تصمیم داشتم تمامی گردشم با استفاده از قطار باشه ولی متاسفانه در اولین ایستگاه قطار که پیاده شدم متوجه شدم تمام ذخیره ی پولیم را دزدیده بودن و این مثل یک کابوس وحشتناک بود، پولی که برایم باقی مانده بود انقدر کم بود که حتی برای برگشتم نیز کفایت نمی کرد. در گوشه ای از ایستگاه کز کرده بودم و مثل دیوانه ها حرکت قطار را نگاه می کردم! این همه برنامه ریزی کرده بودم و هرگز پیشبینی چنین واقعه ای را نکرده بودم! تمامی آن سه سال پس انداز و آرزویم پودر شد رفت هوا! اما ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد ، من باید این سفر را به پایان می رساندم چه با پول چه بی پول حال که به هند رسیده ام باید کار را تمام می کردم. شاید این نیز جزئی از برنامه ی معنوی من است که باید از سر میگزراندم. چند روز اول به شدت سخت گذشت مثل گداها مجبور بودم در پیاده رو ها زیر ایوانی یا چیزی بخوابم اما هرگز به خودم اجازه ندادم گدایی کنم در مدت کوتاهی ذخیره ی اندک پولی هم صرف غذا شد و دیگر چیزی برایم باقی نمانده بود، بیگانه ای بی پول در میان مردمی کاملا متفاوت!
پیاده سفر خودم را شروع کرده بودم و از شدت خستگی چیزی به نام زیبایی هندوستان را نمی توانستم ببینم ، حتی اگر میدیدم نیز نمی توانستم درک کنم. سومین محلی که در آنجا اقامت داشتم روستای کوچکی بود که بعضی از مردمش به گروهی تعلق داشتند که از نظر بقیه ی مردم آنها را با واژه ی پست خطاب می کردند که مفهومی همانند نجس داشت! از شدت گرسنگی دیگر نمی توانستم غرورم را نگه دارم و از یکی از افراد آنجا که مرد مسنی بود تقاضای کمی غذا کردم! البته توضیح دادم که در ازای آن برایش کار میکنم. آن مرد گرچه فقیر بود اما با این وجود بسیار با مهربانی با من برخورد کرد و مرا به خانه اش دعوت کرد، غذای ساده داشتند و من نیز همراه آنها خوردم. بعدا پی بردم آنان نیز مانند خودم مسلمانند. قضیه ی این که بعضی از افراد آن ده را نجس میدانند را پرسیدم و پیرمرد که بسیار هم مسن بود شانه هایش را بالا انداخت و گفت این مساله نسل به نسل منتقل شده است و هیچ کس نمیداند که چرا این عده را نجس میدانند و از برخورد و مراوده با آنها دوری میکنند! نسبت به وضع زندگی آنها هم سوالاتی کردم و متوجه شدم که آنها هم درست مثل همینها زندگی میکنند و هیچ تفاوت آنچنانی با هم ندارند از وسایل و مکانهای یکسان و امتیازات یکسانی هم برخوردار بودند! مدرسه یکسان، اتوبوس یکسان و حتی قهوه خانه های یکسان. اما هیچ ارتباط فامیلی با این گروه برقرار نمی کردند و نه به آنها دختر میدادند و نه از آنها دختر میگرفتند! این مساله برایم بسیار سوال بر انگیز شد و عنوان کردم که اگر دختر و پسری از این دو تیره ی متفاوت همدیگر را دوست داشته باشند و با هم ازدواج کنند چه می شود و پیرمرد داستانی را که چند سال پیش در همین منطقه روی داده بود را برایم تعریف کرد. ماجرا از این قرار بود که پسری هندو عاشق دختری از این طایفه ی به اصطلاح نجس میشود و عشق چشمانش را کور میکند ، وقتی با مخالفت خانواده هایشان روبرو می شوند ، دزدکی با هم فرار میکنند و به شهر میروند ، خانواده ی پسر که نمی توانند این ننگ را تحمل کنند گروهی از مردان فامیل را برای پیدا کردن و مجازات آنها روانه میکنند آنها پس از مدتی جستجو موفق به پیدا کردن آن زوج میشوند ، دختر در آخرین لحظات از دست آنها فرار میکند و پسر را نیز به ده بر میگردانند و تا امروز او را در دخمه ای تاریک نگه داشته اند. رسم است که باید دختر و پسر فراری را با هم و در مراسم مشترکی جلوی چشم تمامی مردم ده آتش بزنند تا درس عبرتی باشد برای بقیه! این قانون یک قانونی بود که نسل به نسل منتقل شده بود و کسی هم بر علیه آن اقدامی نکرده بود.
از شنیدن این ماجرا به شدت ناراحت شدم و به یاد همان داستان میمون ها افتادم! مساله ای که در باره ی پارادایم بود. ماجرای میمون ها به این صورت است که دانشمندان تعدادی میمون را در قفسی بزرگ میگزارند و یک نردبان در داخل قفس قرار میدهند و بالای آن هم تعدادی موز میگذارند. هر بار که میمونی میخواست از نردبان بالا رود تا موز بردارد دانشمندان بر روی سایر میمون ها آب می پاشیدند. به این ترتیب هر بار که میمونی می خواست بالای نردبان برود بقیه ی میمون ها او را میگرفتند و کتک میزدند. این ماجرا به صورت عادت در آمد و دانشمندان آب پاشیدن را قطع کردند اما میمون ها که دیگر شرطی شده بودند به رفتارشان ادامه دادند و دیگر میمونی جرات بالا رفتن از نردبان را نداشت از ترس اینکه کتک بخورد. دانشمندان یک میمون را خارج کردند و میمون جدیدی به جای آن وارد کردند ، آن میمون وقتی قصد داشت از نردبان بالا رود توسط بقیه ی میمون ها کتک زده شد و یاد گرفت که دیگر نباید بالا رود. دانشمندان به مرور یکی یکی میمون ها را عوض کردند و قفس به وضعی دچار شده بود که کاملا از میمون های جدیدی که هرگز به آنها آب پاشیده نشده بود پر شده بود اما با این وجود باز هم هیچ میمونی جرات بالا رفتن از نردبان را نداشت ، زیرا توسط بقیه کتک زده میشد. به این مساله پارادایم میگویند! و این مردم نیز ظاهرا دچار همین حالت بودند0
و حال در اینجا من با موجوداتی به نام بشر که دچار همان پارادایم و به مراتب خطرناک تر هم بودند روبرو بودم. آن شب کلا در فکر این ماجرا و بدبختی ای که بر سر آنها آمده بود بودم. فردا صبحش به همراه پیرمرد نزد کدخدای ده رفتیم تا به من اجازه دهد با آن پسر ملاقاتی داشته باشم! رفتار خوب و مهربانانه ی کدخدا مرا به شک واداشت که این مردم مهربان چگونه میتوانند اینگونه بیرحم باشند. مرا به طرف دخمه ی پسر راهنمایی کردند ، جالب اینجاست که زندان یکی از اتاق های خانه ی پدری خود آن پسر بود، و در آن خانه برادر ها و زن برادر های آن پسر و مادر پیرش زندگی میکردند، زندانبان های آن پسر خانواده ی خودش بودند. آنها ما را تنها گذاشتند و من پس از اظهار تاسف عنوان کردم که می خواهم او را فراری دهم. او با ناراحتی سر تکان داد و گفت که اگر این کار را بکند وضع برای خانواده اش غیر قابل تحمل می شود و همه را از آن روستا بیرون میکنند و آنها زمینهایشان را از دست میدهند و عنوان کرد که مجبور است بخاطر خانواده اش که شده همانجا بماند. در چهره اش غمی بزرگ را میتوانستم ببینم. پس از کمی مکالمه وقتی مطمئن شد می تواند به من اعتماد کند از من تقاضا کرد که در مسیر سفرم همسرش را پیدا کنم و ببینم که او در چه وضعی است، از این سخنش در شگفت شدم و اشاره کردم این کشور بزرگ چگونه می توانم او را پیدا کنم و او تعریف کرد که با هم قرار گذاشته اند که در صورتی که همدیگر را گم کردند. هر روز صبح در معبدی مشخص در شهری دور دعا کنند تا عاقبت یکدیگر را بیابند! ولی اکنون سه سال از این ماجرا میگذشت و آیا آن دختر هنوز هم این کار را میکرد ، در هنگام رفتن او عکسی به من داد و مرا قسم داد که تمام توانم را به کار گیرم که خبری از او به دست گیرم. نمی خواستم به او قول دهم اما نمیدانم چرا قول دادم که حتما خبری از معشوقش برایش می آورم. و آنجا را به مقصد شهر سفید ، همان جایی که باید معبدی را می یافتم که عاشقی صبحها در آنجا برای معشوقش دعا میکند را بیابم. آن خانواده ی مسلمان که میزبان من بودند مقداری به من پول دادند که بتوانم به سفرم ادامه دهم، بعدا فهمیدم که آنها تمام روستا را برای جمع آوری پول برای کمک به من گشته بودند. محبت آنها واقعا مرا متعجب کرده بود.
من عاشق قطار بودم و بیشترین لذت را هم در تماشای منظره ی بیرون از قطار داشتم. در مدتی که به شهر سفید سفر میکردم در صندلی جلویی من یک زوج جوان نشسته بودند در مکالماتی که با هم داشتیم متوجه شدم که آن زن نازا است و برای معالجه به نزد شخصیت روحانی معروفی در شهر سفید می رود. اتفاقا نام معبدی که آن زن به آنجا میرفت همنام همان معبدی بود که آن پسر دربند به من داده بود. در مدتی که با هم به شهر سفید و معبد مورد نظر رسیدیم تقریبا با هم همسفر شده بودیم و با هم وارد معبد شدیم، طرفهای ظهر بود که به آنجا رسیدیم. و کاهن بزرگ دو بار در روز به معبد میآمد برای انجام مراسم عبادی و عصر هم باید سر و کله اش پیدا میشد. مردم بسیار زیادی در صحن معبد گرد هم آمده بودند و هر کدام پس از نواختن زنگ و ادای احترام به شمایل خدایشان (بت) در گوشه ای میگرفتند مینشستند و به دعاهایشان مشغول میشدند. من چون چیز زیادی از آداب و رسومشان نمیدانستم از همان اول در گوشه ای نشستم و به چهره ی افرادی که در آنجا حظور داشتند نگاه میکردم ، گرچه امید زیادی نداشتم که بتوانم آن دختر را در میان این چهره ها بیابم اما با این وجود به کارم ادامه دادم! هیچ کدام از افراد آنجا حتی شبیه عکسی که در دست داشتم هم نبودند. آن دختر بسیار زیبا بود و اگر در میان آن جمعیت هم میبود در اولین نگاه به چشم می آمد.
بالاخره عصر شد و کاهن بزرگ پیدایش شد. مردم حالت نشستنشان به صورت ردیف ردیف و صف های منظمی در آمد و کاهن در میان صف ها حرکت میکرد و هر بار از میان ظرفی که یک نفر برایش گرفته بود لقمه ای بر میداشت و به دهان آن فرد نیازمند که به معبدش آمده بود میگذاشت ، به این ترتیب او از تبرکی که خدا بهش بخشیده بود به جمعیت هدیه میداد و به این ترتیب آنها به حاجتشان میرسیدند! این بود اعتقاد مردمی که در اینجا بودند. وقتی نوبت به من رسید ابتدا خواستم آن را قبول نکنم اما وقتی این نظم را در صف های متوالی . در بین همگی افراد دیدم من نیز آن را قبول کردم و لقمه را خوردم! شبیه نانی بود که در روغن خوابانده شده باشد ، مزه ی خوبی نداشت اما بد هم نبود. کاهن وقتی چهره ی متفاوت مرا دید لبخندی زد و دستی نیز بر سرم کشید ، مردی بود تقریبا 55 ساله و کمی چاق با پوستی قهوه ای و سری کچل که ردایی نیز به خودش داشت.
پس از اینکه خواراکی را در میان جمعیت پخش کرد به پیشگاه بتشان رفت و در مقابل آن شروع به ادای کلماتی کرد که برایم بسیار نافهوم بود و در طول سه سال مطالعه ام چیزی از آن نمی دانستم! ظاهرا این نوع اعتقاد نمونه ی نادری بود که کمتر در رابطه با آن میگویند اما به طور عامی احترام به گاو در بین بیشتر این اعتقادات پیدا میشود. و پس از مدتی کاهن بلند شد و از معبد رفت و پشت سر کاهن نیز مردم زیادی از جمله آن زن و شوهر نیز که با من در قطار بودند بلند شدند و معبد را ترک کردند و تنها افراد معدودی که اکثرشان قیافه های ژولیده ای همچون گداها داشتند آنجا باقی ماندند به همراه من! جلوی بت پر بود از اوناع میوه و خوراکی و بین جمعیتی که در معبد باقی مانده بودیم بجز من تقریبا کسی نبود که دنده های بدنش کاملا هویدا نباشد، آنها معلوم بود که به شدت گرسنه اند و نیازمند غذا اما هیچکدامشان به سمت آن غذا ها نمی رفتند و کاری به آن نداشتند. میزان پرهیزگاریشان مرا به تعجب انداخت در بین مردم خودمان اینطوریاش کم پیدا میشد! شاید هم به این علت که خدا رو خیلی نزدیک حس میکردن و اونو میدیدن جرات برداشتن چیزی رو نداشتن بهرحال اون بت اونجا بود. من نیز در گوشه ای دراز کشیدم، خوشبختانه هوا به اندازه ی کافی گرم بود که نیاز به پتو یا رو اندازی نداشته باشم.
تقریبا خودم را آماده کرده بودم که بخوابم که سر و کله ی یک مرد مو زرد که از قیافه اش معلوم بود غربی است پیدا شد و در معبد شروع به قدم زدن کرد و ساختمان آن را برانداز میکرد. از سر کنجکاوی و اینکه هر دو در اونجا به نوعی بیگانه بودیم سر صحبت را باهاش باز کردم و پی بردم که او اهل انگلیس است که علاقه ی بسیاری به هندوستان دارد و در اصل یک دائره المعارف زنده درباره ی هندوستان است ، اتفاقا فرصت یافتم و در رابطه با آن گروهی که به عقیده ی برخی نجس خوانده میشدند سوالاتی پرسیدم و او نیز روایات مختلفی را که سبب این نوع اعتقاد شده بود را بازگو کرد و نیز اشاره کرد که هیچ کدام از اینها به واقعیت شباهت ندارند و نیز در ادامه اشاره کرد که بزرگترین مقام مذهبی مخالف این مردمی که نجس خوانده میشدند کاهن همین معبد، یعنی کاهن بزرگی بود که امروز از دستش لقمه گرفته بودم. آن مرد مرا دعوت کرد که با او به هتلش بروم ولی من بخاطر اینکه باید صبح زود معبد میبودم تا آن دختر را پیدا کنم و نیز قولی که به آن پسر داده بودم پیشنهادش را رد کردم. به نوعی نسبت به قول هایم پایبند بودم.
خورشید هنوز طلوع نکرده بود که از سر و صدای زیادی بلند شدم ، ظاهرا عده ای داشتند معبد را برای ورود همسر کاهن بزرگ آماده میکردند و افرادی را که سر راه خوابیده بودند بیدار میکردند و کنار میزدند. من در گوشه بودم ولی از سر و صدا ها بیدار شدم و کنجکاو شدم که ببینم همسر کاهن بزرگ کیست که این وقت صبح برای دعا می آید. دسته ای زن وارد شدند و همسر کاهن نیز در حالی که در میان آنها بود وارد شد به خاطر جمعیتی که دورش را گرفته بودند امکان دیدنش میسر نبود. اما من کنجکاو تر از این بودم. بلند شدم تا جایی که امکان داشت به گروه زنانی که در حال عبادت بودند نزدیک تر شدم همسر کاهن در وسط حلقه ای بود که در میان زنان تشکیل شده بود و رو به بتشان دعا میکردم ، .زمانی که صورتش را دیدم مانند این بود که منو برق گرفته باشه، او خودش بود!
مغزم از کار افتاده بود و نمیدانستم باید چه کنم. پس از مدتی مراسم دعا خوانی آنها تمام شد و آن دختر بلند شد تا برود. زمانی که از کنار بت بلند شد با دقت تمام در بین صحن معبد به دنبال چیزی میگشت این را از نگاهش میتوانستم بخوانم برای بار اول به من توجهی نکرد اما در دومین برخورد چشمی نگاهش در صورتم قفل شد. مکثی کوتاه کرد و خواست به راهش ادامه دهد که من به سویشان حرکت کردم و از او خواستم که به سخنانم گوش فرا دهد. زنانی که هراهش بودند تصور کردند مزاحمم و میخواستند مرا دور کنند که او اشاره کرد به من کاری نداشته باشند. زنان را دور کرد و از من خواست مطلبم را بگویم. من هم عکسی را که همان پسر زندانی به من داده بود را به او نشان دادم. دختر با دیدن عکس خودش تعجب کرد و پرسید آن را از کجا به دست آورده ام و من نیز گفتم که یک زندانی در فلان روستا این را به من داد! از شنیدن این حرف اشک در چشمانش حلقه زد و از شدت ناراحتی نتوانست روی پاهایش بایستد. زنها او را گرفتند و با خودشان بردند. من نیمی از ماموریتم را کامل کرده بودم باید به همان روستا بر میگشتم و ماجرا را به آن پسر می گفتم ، باید میگفتم که آن دختر الآن زن کیست، باید می گفتم که بزرگترین مقام مذهبیشان همسرش یکی از اعضای گروه نجس هاست باید آنها را بیدار میکردم. باید آن زندانی را بدون آنکه برای خانواده اش مشکلی پیش بیایید آزاد میکردم. تصمیم داشتم که بروم که یکی از زنان محافظ آن دختر پیدایش شد و از من خواست که همراهش بروم زیرا که همسر کاهن تقاضای دیدار مرا کرده بود.
در مسیر رفتنم به همراه آن زن محافظ همه اش به این ماجرای عجیب فکر میکردم ، آن دختر که این همه عاشق است که حتی پس از ازدواج هم برای دعا در وقت معین به معبد می آید چگونه حاضر شد ازدواج کند؟! آن هم با این مرد پیر! ودر این مدت چگونه است که عشقش را فراموش نکرده است. بر خلاف تصورم آن زن مرا به نزد همسر کاهن نبرد بلکه مستقیما مرا پیش کاهن بزرگ بردند. کاهن با لحنی طلبکارانه از من پرسید که من از کجا همسرش را میشناسم؟ مردد بودم که چه جوابی به کاهن دهم آیا باید حقیقت را میگفتم! اگر میگفتم که او معشوق یک نفر دیگر است و طبق قولش هر روز صبح به معبد میرود تا برایش دعا بخواند چه میکرد! یا حتی بدتر اگر میگفتم همسرش جزو همان گروهیست که بیشترین دشمنی را با آنها داشت چه عکس العملی از خود نشان میداد! ترجیح دادم سکوت کنم و جوابی ندهم، کاهن که سکوت مرا دید به یکی از افرادش اشاره کرد و چند نفر آمدند و دست ها و پاهای مرا روی همان صندلی که رویش نشسته بودم گفتند و یک نفر هم لبه ی چاقویش را روی انگشت های پایم نگه داشته بود. کاهن ادامه داد که یا باید با زبان خوش حرف بزنم و یا اینکه بدون انگشت پا از آنجا بیرون بروم! در شرایط سختی گیر کرده بودم ، مطمئنم نبودم کاهن مرا زنده بگذارد از آن طرف اگر هم حقیقت را میگفتم مطمئن نبودم که آن دختر زنده بماند. خدایا این دیگر چه آزمایشی است، درست کردن یک داستان خیالی در این لحظه هم به شدت سخت بود به فکر این بودم که چیزی سر هم کنم و تحویلش بدهم که سوزش شدیدی را در انگشت کوچک پایم احساس کردم آن مرد لبه ی چاقو را در گوشت فرو برده بود. فریاد زدم امانم دهید ، امانم دهید ، همه چیز را میگویم.
***
کاهن خودش شخصا برایم غذا آورده بود و کنار تختم نشست و از زخم پایم و حالم پرسید، از توجهش تشکر کردم و از او خواستم که دیگر اجازه دهد آنجا را ترک کنم، زیرا زخم در حدی نبود که بتواند مانع سفرم شود. کاهن سر تکان داد و گفت که نمی تواند نسبت به این موضوع بی اهمیت باشد و حتما نکته ای در آن است که این اتفاق روی داده است. و باید مدتی روی این مساله فکر کند تا بتواند تصمیمی درست اتخاذ کند. راستش کمی میترسیدم که بلایی سرم بیاورد زیرا سخن خطرناکی گفته بودم.
مساله این بود زمانی که امان خواستم تا ماجرا را بازگویم شروع به تعریف کردن داستانی خیالی کردم ، اشاره کردم که در خواب من با این دختر آشنا شده ام و وقتی که از خواب برخواسته ام این عکس را در دستانم دیده ام و نیز هر شب که به خواب می رفتم آن دختر به خوابم می آمد و از من می خواست که بروم و نجاتش دهم. و از این طریق بود که من از کشور دیگری بلند شده ام و به دنبال یک خواب راه افتاده ام تا اینکه به اینجا رسیده ام. و این ماجرای غش کردن دختر دیروز روی داده بود و اما ماجرای دختر نیز به این صورت است که حظور هر روزه ی آن دختر فقیر در معبد کاهن را به سوال می افکند و دختر نیز که از افشای هویت خودش می ترسید خودش را به فراموشی کامل زده بود و وانمود میکرد که هیچ چیز را به یاد نمی آورد و به این ترتیب تحت حمایت کاهن قرار میگیرید و زمانی که از طرف کاهن بزرگ پیشنهاد ازدواج را میگیرد بخاطر اینکه فرصت این را داشته باشد که هر روز صبح به معبد رود ناچارا آن را میپذیرد خاصه اینکه هیچ سرپناهی نداشت و برای دختری مثل او زندگی در جامعه بسیار سخت بود.
و حال پس از این ماجرا کاهن که صاحب زنی زیبا بود که بسیار دوستش داشت باید با این مساله که مردی از کشوری غریب در سرزمینش است تا به خوابهایش وفا کند و به آن دختر کمک کند رو برو بود. او از من اطلاعات بیشتری می خواست در رابطه با خواب ها ولی من به مرور پی بردم که او به دنبال بهانه ای است برای طرد کردن من یا از سر راه برداشتنم. به نوعی کاهن دچار یک دو دلی شده بود از یک طرف زنش را دوست میداشت و از طرف دیگر با یک پدیده ی تادر در جهان روبرو بود ، مسلما تصمیم گیری برایش سخت بود مخصوصا اینکه این ماجرا همچون شایعه ای زود گذر در همه جا پخش شده بود و این کار را خود زیر دستان کاهن انجام داده بودند. در سومین روز اقامت من در خانه کاهن افراد عجیبی برای دیدارم آمدند که بعدا فهمیدم از مقامات بلند پایه ی مذهبی بوده اند. اما شایعه تنها به این صورت پخش نشد در روز چهارم که به همراه یک پرستار برای قدم زنی در حیاط تمرین میکرد مردم زیادی را دیدم که خودشان را به نرده های در چسبانده بودند و های و هوی میکردند و مرا به همدیگر نشان میدندو از پرستار پرسیدم اینجا چه خبر است و او اظهار داشت که داستان من در همه جا پیچیده است و مردم دوست دارند مرا ببینند. و فکر میکنند معجزه ای روی داده است.
در روز پنجم کاهن بزرگ به همرا چند کاهن دیگر به اتاقم می آیند و از من سوالاتی می پرسند و من نیز که در این چند روز روی داستانم کار کرده بودم آن را بدون اشکال و دقیق برایشان بازگو کردم جوری که مو لای درزش نمی رفت. کاهن زیر فشار بود و من این رو حس میکردم. پس از چند سوال مختصر دیگر آنها مرا با خودشان به اتاق دیگری بردند که در آنجا آن دختر حضور داشت ، می خواستند عکس العمل ما را ببینند. من که از دیدن زیبایی آن دختر دچار حیرت بودم اما درخشش چشمان آن دختر به خاطر یادآوری عشقش بود، نه دیدن من و هردو این را میدانستیم. عشقی که من پیام آورش بودم. عکس العمل نگاه های ما تاثیر لازم را روی کاهنان دیگر گذاشت. یکی از کاهنان از من درخواست کرد که همراه او به خانه اش بروم. من نیز که صلاح را در این میدیدم از کاهن بزرگ دور باشم پذیرفتم.
در خانه ای این کاهن جدید همچون یک شاه از من پذیرایی میکردند و کاهن در صحبتی خصوصی از کودتایی بر علیه کاهن بزرگ که همه متفق القول بودند فرد فاسدیست تاکید داشتند و نیز اشاره کردند که خداوند مرا فرستاده است که نجاتبخش آنها باشم. از سخنانش اینگونه پیدا بود که بعد از کاهن بزرگ او دومین مقام را دارد و به طور حتم پس از مرگ کاهن بزرگ او به این مقام دست میابد. اما مثل اینکه با ورود من و پخش شدن شایعه ای که ساخته بودم این تردید در رابطه با صلاحیت کاهن مطرح شده بود که این چگونه کاهنی است که همسر آسمانی ای را که به من تعلق دارد را به عقد خودش در آورده و متوجه این ماجرا نشده است ، همسر آسمانی ای که خدا عکسش را در دستم قرار داده! همسر آسمانی ای که در اولین دیدار از شوق دیدن من بیهوش میشود، تبلیغات بر علیه کاهن بزرگ صورت میگیرد و کاهنان دیگر ترتیب ملاقات مستقیم مرا با مردم میدهند، به نوعی مردم احساس میکردند که متبرک هستم. در یکی از آخرین مراسم های دعایی که برگزار کردم سخنرانی پر از شور و شوقی بیان داشتم و چون حضور مردم به حدی زیاد بود که ناخود آگاه کنترل از دستم خارج شد و به شدیدترین وجه ممکن بر کاهن بزرگ حمله بردم و اعلام کردم که خداوند به من وعده داده است که باید کاهن بزرگ باشم ولی کاهن فعلی با دستکاری تقدیر و تصاحب همسر آسمانی بر خواست خداوند بی احترامی کرده است. مردم به شدت خروشیدند و جمعیت به اشاره ی من به خانه ی کاهن بزرگ به حرکت در آمد تا همسر آسمانیم را پس بگیرم!
این اتفاقات به حدی سریع روی دادند که باورش برای خودم هم مشکل بود ، محبوبیت من در بین مردم روز به روز بیشتر میشد و مردم مرا همچون پیامبری مقدس میدیدند. و حتی بعضی از دیدن من به گریه می افتادند و حتی چند مورد بیهوش میشدند. از من تقاضای شفاعت و دعا میکردند. جمعیت بسیار زیادی دور خانه ی کاهن را گرفته بودند و کاهن بزرگ در شرایط بحرانی قرار داشت ، جمعیت منتظر اشاره ی من بود که با یک فرمان خانه را بر سر کاهن بزرگ ویران سازد. کاهن پیام فرستاد که هرچه می خواهم میدهد فقط جانش را نگیرم ، من نیز به او مهلت دادم که از شهر خارج شود وهمسر آسمانی مرا و خانه و ثروت و همه چیز را به جا گذارد! او نیز فورا همین کار را کرد و به همراه چند محافظش با اتومبیلی رفتند ، اکنون من جانشین برحق کاهن بزرگ بودم، و به عنوان کاهن بزرگ صاحب کلیه ی ثروتی بودم که همیشه در اختیار کاهنان بزرگ بود و از همه مهمتر صدها هزار پیرو داشتم که چشمشان به لبان من بود.
پیروان پس از شایعاتی که پخش شده بود مبنی بر آسمانی بودن این ازدواج انتظار داشتند عروسی مرا با آن دختر ببینند. زمانی که با او تنها بودم در این رابطه از او عذر خواستم و به نوعی خودمان را ناگذیر نشان دادم که باید حتما با هم ازدواج کنیم زیرا مردم این را می خواهند. و آن دختر بیچاره هم ناچارا قبول کرد ، ولی از من قول گرفت که عاقبت لو را به عشقش میرسانم ، من نیز پذیرفتم. ازدواج پر شکوهی برگزار شد. و من که از رسیدن به مقام کاهنی بزرگ به شدت در شور شعف بودم پس از اینکه این زن زیبا نسیبم شده بود خوشحالیم دوچندان شده بود.
از این ماجرا سالها گذشت و من همچنان در مقام کاهن بزرگ هستم ، از همسرم صاحب دو فرزند شده ام و تنها نگرانی و ناراحتی ام ، دعاهایی هست که همسرم صبح ها در معبد بزرگ انجام میدهد. او را تهدید کرده ام که اگر بار دیگر در معبد به دعا بپردازد در حمله ی اخیر کل گروه نجس ها را قتل عام میکنم و آن پسر زندانی را نیز زنده در وسط میدان روستا به آتش میکشم. او همه اش گریه میکند و زندگی را به کامم تلخ کرده است، از این مردم خرفت هم که باید لقمه ای نان را در دهانشان بگذارم خسته شده ام! اما خوب سفرهای خارج از کشورم و ویلاهایی که دارم برای تفریح بد نیستند کمی این ناراحتی ها را از ذهنم دور میکنند. اکنون که به یاد می آورم چرا پولم در ایستگاه اتوبوس گم شد به حکمت ماجرا پی میبرم ، راستی من یه قولهایی داده بودم ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد به کی قول دادم و اصلا در رابطه با چی قول دادم! شاید خدا خواسته فراموشم بشه! حتما که خداوند مرا برای چنین سرنوشتی در نظر گرفته بود، نظر شما چیست؟!!

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید