قرمز

یا حق

روزهایی لازم است که خودت را حذف کنی یعنی نه اینکه خودت را حذف کنی نه باید خودت را کم کنی کمرنگ شوی کانترست هایت را پایین بیاوری و محو شوی بعد پرده ها را بکشی و یک خودکار قرمز دستت بگیری و خط بزنی و شاید هم تیک بزنی به جای حرف زدن به جای غر زدن و به جای نق زدن جواب های صحیح را لابه لای جزوه های نانوشته ات پیدا کنی. لازم است ببینی چقدر با آنچه که توی جزوه هایت آمده متفاوت است چقدرش حروف اضافه است و چقدر هم جامانده. املاها را مرور کنی. دستور زبان هم باید چک شود. تا خودکار قرمز دست نگیری نمره ها هم بی ارزش هستند.


پی نوشت maturity نیاز به خودکار قرمز دارد!

تا حق

امضا: پردال با خودکار قرمز !

-

لازم است ( نقطه سر خط ) .

- |

مسکن عجیب و غریب من

یا حق 

عادت کردم یک عادت عجیب و غریب عادت کردم دلم که می گیره خسته که می شم دلتنگ که می شم یکی رو بنشونم و به صدای قلبش گوش بدم. صدای تاپ تاپ قلب آدم ها امید می آره برام. اونقدر آرامش بخشه که فکرش رو هم نمی کنی . صدای قلب خیلی ها رو گوش دادم آدمای زیادی رو نشوندم و به صدای قلباشون گوش دادم بعضیاشون آروم می زدن و بعضیاشون تند تند، بعضیاشون بعضی روزا آرومن و بعضی روزا تند. بار اول که متوجه این حس خوب شدم روی پله های ایوان توی حیاط کنار مامان نشسته بودم و دلم خواست که بغلش کنم. یکباره و بی مقدمه بغلش کردم سرم رو گذاشتم روی قلبش و دیدم که چقدر این صدا رو دوست دارم چقدر این صدا از استرس هام کم می کنه و چقدر این صدا آرومم می کنه . البته که صدای قلب مادرها آرامشش بیشتره و هیچ وقت اون حس خوب به اون شدت در مورد آدمای دیگه تکرار نشد ولی بازهم صدای قلب آدم های دیگه هم مسکن خوبیه . 

 وقتی به صدای قلب آدما گوش میدم حتی فکر می کنم که این کار نه تنها منو آروم می کنه اون آدمه رو هم آروم می کنه . می دونی حس می کنم به نظم طبیعی دنیا برگشتم!  نمی دونم چه اصراری داریم که نظم خودمونو تو دنیا اعمال کنیم در حالی که دنیا خودش منظمه می دونی این ماییم که باید خودمون رو به اون نظم برگردونیم . می دونی وقتی به صدای قلب آدما گوش می دم انگار که دارم این نظم رو می شنوم . دیوونه ی این آرامشم!

دیدی آدم ها عجیب و غریبند با این آرامش بخش های عجیب و غریبشون! ولی یه بار امتحان کن این مسکن عجیب رو، شاید برای تو هم جواب داد!

تا حق 

امضا : پردال!

شب بود ...

شرحش بماند...

تو خوب باش

یا حق

حرف صفرم : پردال نویسی درست بعد از 95 روز!

منظر اول : قدم های کوتاه و غیرمعمول، سرش را پایین انداخته بود و فقط به پاهایش نگاه می کرد این پنج دقیقه حتی یک لحظه هم سرش را بلند نکرد. گاهی وقت ها نگرانش می شدم که نکند زمین بخورد . آدم ها هم که می آمدند نمی دانم متوجه می شد یا نه ولی مسیر خودش را عوض هم نمی کرد و بقیه مجبور بودند کمی به چپ یا راست بروند . دلم برایش لحظه ای سوخت نمی دانستم از دستم کمکی بر می آید یا نه ؟ هنوز داشت آهسته می رفت دلم نمی آمد تنهایش بگذارم خواستم دنبالش بروم ولی کلاسم داشت دیر می شد.  

منظر دوم : از همان در دانشگاه تمام مسیر حواسم به این بود که پا روی مورچه ای نگذارم امروز از آن روزهایی بود که دلم نمی خواست مسبب مرگ یک مورچه ی بیگناه شوم توی خیالم مورچه های کارگر را پدر خانواده ای می پنداشتم که شب  چشم انتظارش هستند دلم نمی آید امیدی را نا امید کنم سرم را از روی زمین بلند نکردم یک جاهایی جمعیتشان زیادبود باید حواسم را بیشتر جمع می کردم خوب نمیدانم چرا آدم های دیگر حواسشان نبود و همینطور راحت راه می رفتند چندبار نزدیک بود به آدم ها برخورد کنم خوب مگر متوجه نمی شدند که مورچه ها هم مهمند می ترسم یک روز متوجه شوند که دیگر عذاب وجدان قتل عام مورچه ها نگذارد بخوابند. یک بار نزدیک بود یک امیدی را ناامید کنم ولی خدا رو شکر قبل از اینکه دیر بشود متوجه شدم و پاهایم را کمی انحنا دادم وقتی رسیدم کتابخانه حس خوبی داشتم حس اینکه امروز آدم خوبی بودم لااقل تا آن موقع .

 

حرف‌ اول : منظر اول را دیدی منظر دوم را هم. دنیای دومی را اولی نمی دید و دنیای اولی را هم دومی ولی هر دوشان لحظاتی را به هم فکر کردند و برای هم نگران شدند . کلا این همان زندگی است که ما داریم هر کسی دنیای خودش را می بیند و با نگاه خودش به جزئیات آدم ها فکر می کند و بعد هم قضاوتشان می کند در حالی که نمی داند دیگری چه می بیند که اینگونه رفتار می کند. 

حرف دوم : راستش این را برای محبت کردن و برخی خوب بودن ها هم دیده ام برای وقت هایی که دلت می خواهد به آدم ها کمک کنی دلت می خواهد هر چه از دستت بر می آید برای دیگران انجام بدهی اما دیگران برداشت خودشان را دارند البته برای من مهم نیست که چه فکر می کنند مهم اینست که خودم آن روز به خودم یک آفرین گفته ام و از خودم راضی ام چون که من بی دلیل این گونه بوده ام . یک بار یکی از دوست هایم می گفت این دو نوع نگاه ها باعث شده compassion هایش با passion‌ اشتباه گرفته شوند. خوب اشکال ندارد این سوتفاهم ها خیلی دردناک هم نیست زود رفع می شود تو خوب باش :)

تا حق 

امضا : پردال



کاووسی

یاحق

* حرف اول : می گویند برای نوشتن لازم است که سوژه پرداز خوبی باشی ولی من پردازشی نمی توانم بکنم من سوژه هایم را می بینم با هم دست می دهیم و برخی شان را هم حتی نفس می کشم اما جایی در نامه نگاری های دو نویسنده ی مشهور خوانددم که می گفتند قهرمان های داستان هایشان را نمی شناختند و گام به گام با خواننده هاشان آنها را می سازند برایشان اتاق ها و صندلی ها و نیمکت های پارک و میدان ها هیچ کدام آشنا نیست ... نمی دانم خوب آنها نویسنده های بزرگی هستند با رمان های پرفروش ولی من خودم را حتی یک نویسنده نمی دانم ولی چه پر غرور نشسته ام و از سبک داستان نویسی ام می گویم. برایش می گویم که داستان های من قهرمان ندارند من هم با آدم های داستان هایم در میدان های همین نزدیک توی همین خیابان های اطراف که خوب می شناسمشان می نشینم و گپ می زنم؛ برایشان همان بادی را که خودم گاهی حسش می کنم را به وزش در می آورم؛ از همان دکه ای که خودم مجله می خرم آنها هم مجله می خرند؛ روی همان نیمکت هایی که من می نشینم می نشینند؛ خیلی غریبه نیستند، یعنی اصلا غریبه نیستند. شاید چون من هنوز پیراهن زیادی پاره نکردم تا آدم ها و پارک ها و خیابان ها و نیمکت های اطرافم تکراری شوند شاید روزی من هم مجبور بشوم داستان هایم را با آدم هایی زندگی کنم که نمی شناسم در جاهایی که هرگز ندیده ام.

حرف دوم : یکی از آدم های داستانم کاووسی است کارگر ساده ی میانسالی که با سادگی اش و حرف های بانمکش همه را به خنده وا می دارد نشسته است روی پله های ایوان و به مادرم اصرار می کند که دختر ها را صدا کن تا ببینمشان سال قبل که آمده بود آنقدر خندانده بودمان که اشک از چشمانمان جاری شده بود. با همه ی این شوخ بودنش و شاید خوش بودنش امروز در میان شوخی هایش گفت که پسرش صرع دارد . یک آن پیش خودم گفتم پس چه سرخوشی تو  ولی این یک اشتباه بود یک اشتباه بزرگ مرد بیچاره دارد زندگی را زندگی می کند حالا می خواهد صرع باشد یا نباشد ننشسته که مثل غذای نیم خورده با آن بازی بازی کند . می دانی به یک چیز معتقدم یک لیوان آب را یا باید خورد یا باید ریخت در دستت نگاهش داری و نگاهش کنی به جایی نمی رساندت !

تا حق

امضا : پردال!

دلم می خواست!

یا حق

* حرف اول : دلم می خواست با وسواس از بین روسری هایم روسری کرمم را انتخاب کنم و بعد با حوصله ی خیلی بیشتر اتویش کنم بدون هیچ استرس و نگرانی ای که کسی منتظرم است. توی آینه زل بزنم به چشم هایم و غریب نوازی کنم و یادم بیفتد قدیمی ها می گفتند زیاد توی آینه نگاه نکنید دیوانه می شوید و بعد هم بخندم و بگویم دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید و همچنان محو شوم . دلم می خواست یه کم لابه لای آدم ها راه بروم نگاهشان را دنبال کنم و برایشان قصه ببافم؛ دلم می خواست خانم خسته ای که از سرکار آمده بود تنه ی آرامی بزند و آرام هم برگردد و لبخند روی لب بگوید ببخشید. دلم می خواست الکی بایستم دم دکه ی روزنامه فروشی و تیتر های روزنامه ها را بخوانم و بعد هم به تیتر مزخرف زندگی ایده آل بخندم. دلم می خواست راننده های تاکسی آریاشهر بیایند و بگویند خانم آریاشهر می روی و من هم بگویم نه نمی دانم کجا می روم ! دلم می خواست از همان مسیر همیشگی ولیعصر بروم بالا و تبلیغات کاغذی ای را که سر میدان گرفتم تا کلی با خودم ببرم دنبال یک سطل آشغال و آخر سر نزدیکی های مطهری بیندازم توی سطل آبمیوه فروشی ای که آب زرشک هایش خوشمزه است . دلم می خواست قربان صدقه های مادری که بچه ی معلولش را بغل کرده بود ببینم و باز هم بخواهم که ببینم ولی پیش خودم بگویم نه شاید ناراحت شوند . دلم می خواست این حکم را به صراحت صادر کنم که از موسیقی نوازهای ولیعصر خوشم نمی آید چه ویولونیست جدید و چه آن سنتوریست همیشگی. دلم می خواست بابا و دختر جوانش را که کنار هم راه می رفتند و دختر داشت تند تند چیزی را برای بابایش تعریف می کرد و بابا هم آرام و متین فقط لبخند می زد را ببینم و بگویم منم دلم می خواهد . دلم می خواست آدم یک باره ای شوم و زنگی یک باره بزنم به دوستی مال خیلی وقت پیش ها. دلم می خواست بروم و یکباره عاشق بشوم و دلم بخواهد با خودم ببرمش ولی یکباره دل بکنم و بگویم نه ممنون آقا نمی خواهم. دلم می خواست هرچه بیشتر می روم خیابان خلوت تر شود و از کوچه ی بیمارستان به بعد دیدن یک نفر از دور برایم مثل یک خشکی توی دریای بزرگ بشود. دلم می خواست که دلم بخواهد توی گذر بعد از جوادی روی نیمکت بعضی وقت هایم بنشینم ولی بروم وببینم روی نیمکت کناری اش یک زوج نشسته اند و من از ترس اینکه معذبشان کنم نخواهم بنشینم. دلم می خواست از جلوی انتشارات ساعی رد بشوم و بگویم من هیچ وقت از اینجا هیچ کتابی نمی خرم، کتابفروش تزئینی! دلم می خواست راه بروم و باز هم راه بروم و به پله ی سوم که رسیدم بگویم خسته شدم و بخواهم روی صندلی های سنگی ولیعصری بنشینم و یادم بیاید که این جا نشستن را و دقیقا روبروی پله سوم نشستن را یک روز برای خودم برای همیشه ممنوع کرده ام و بگویم پس نمی نشینم و به جایش از پله ها بالا بروم و بروم توی خیابانی که تا به حال نرفته بودم تاریک باشد کمی بترسم و باز پوزخندی بزنم و خودم را مسخره کنم که تو ساعت سه نصف شب توی حسینمردی تنهایی برای خودت سلانه سلانه چمدان می کشیدی حالا اینجا ساعت 9 شب توی خیابانی که ماشین ها می آیند و می روند می ترسی ! دلم می خواست توی راه برگشت هوس کنم شیر بخورم و همان جا در بطری شیری که از سوپر کبکانیان خریدم باز کنم و بخورم و طعم این یک بارگی بد بنشیند به دلم طوری که وقتی توی آسانسور ببینم که نصف این یک لیتر طعم یک باره را بالا کشیدم ! دلم می خواست توی راه به این فکر کنم که باید هر چه دلم خواسته و شده را بیایم اینجا بنویسم!

* حرف دوم : توی همین دل خواستن ها فکرم می گشت حول صبر و صبور بودن .داشتم به این فکر می کردم که آدم ها وقتی عجله می کنند خیلی چیزها را ازدست میدهند خیلی چیز هایی که شاید با کمی صبر می توانستند آنچنان کند که دوست داشتند. همیشه توقع داشتن به رسیدن به پله ی آخر توی قدم های اول مساوی می شود با کله معلق و تبعاتش ! این صبر نه فقط برای چیزهاست برای آدم ها هم هست باید نسبت به آدم ها هم صبور باشی صبور بودن توی این مورد واجب تر است و حساس تر حتما دیده ای که در مورد خیلی رفتار ها و حرفهای خیلی آدم ها اگر کمی بیشتر صبر می کردی در می یافتی شان اما صد حیف که نفهمیدی صبوری کردن یعنی چه . می بینی نتیجه اش را؟

تا حق

امضا :پردال!

ایستگاه اتوبوس

یا حق

خوب جواب می دهد یعنی خوب جواب داده! همه ی آدم هایش مسافرند کسی کنارت تا همیشه نمی ماند اما تو می توانی بنشینی تا دلت بخواهد می توانی بنشینی فکر کنی، قصه ببافی، درس بخوانی، مشق بنویسی و اگر هم کسی را همراهت داشته باشی حرف بزنی ولی خاطراتت را هیچ وقت اینجا وارد میدان نکن!  خیلی با مسافرها و آدم های رفتنی حرف نزن فقط یک اثر مبهم می گذارند و می روند. صندلی های ایستگاه معمولا راحت نیستند پس قطعا خستگی ات را آنجا نمی توانی در بیاوری ولی گفتم که اگر همراه خوبی داشته باشی خوش خواهد گذشت زیاد! 

به زنی که از پنجره ی اتوبوس به تو زل زده و پیش خودش می گوید: " پس کی سوار می شوند مقصدشان کجاست؟" سلام کن ! وقتی تاکسی های عبوری برایت بوق می زنند لبخند بزن در جوابشان خودشان می فهمند دیوانه ای!

http://upload7.ir/images/14051183266903833614.jpg

خیلی تزئینی!

تا حق

امضا : پردال!

سپس نوشت : رادیو آوا رو هم دوست دارم!

سپس نوشت 2: باورت نمیشه داشتم به مغزم فشار می آوردم که آدرس سایت یه کتابخونه ی مجازی که خیلی وقت پیش توش عضو شده بودم چیه ولی یادم نمی اومد درست همون موقع از طرف سایتش واسم یه ایمیل اومد! یعنی نمی دونم اسم این اتفاق رو چی بذارم !

به همین زودی ها که نه!

یا حق

فکرم اینجا نیست. دست و دلم به کار نمی رود. نمی دانم دلم شور کجا را می زند. آرامش انگار نمی خواهد یک لحظه اینجا درون من سکنی گزیند. چیزی اینجا عجیب و غریب می نماید. نمی دانم دارم به بعضی لحظه های گذشته فلش بک می زنم یا فلش فوروارد است به آینده. کاش که فلش فوروارد نباشد.

احمقانه است ولی دوست دارم یک حرف ناخوب بزنم یک حرف بد! دوست دارم بی ادبانه به یک نفر بگویم ساکت شو! خنده دار است حتی. به خودم می گویم شاید مثل زن های تازه وضع حمل کرده افسردگی گرفته ام ؛ دیدی حتی به بچه ی خودشان هم حسودی می کنند. شاید به خاطر این است که باید جل و پلاسم را جمع کنم و بازهم بروم. شاید دلم کتک می خواهد. شاید هنوز عادت نکرده ام !

به خودم می گویم درست می شود. به همین زودی ها که نه ولی درست می شود.

تا حق

امضا : پردال

سپس نوشت : شاید هم بابت اعتماد ها و باور داشتن ها باشد، دروغ انگار نهادینه شده اینجا. سخت هم باور می کنیم همیشه شاید فکر می کنیم پشت بعضی چیز ها پشت بعضی حرف ها حرف دیگری است!

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

یا حق

* حرف اول : آدم ها توی یک سری دایره های هم مرکز گیر افتاده اند شعاع های این دایره ها برای هر کدامشان فرق می کند ولی معنیشان همه برای همه یکیست. دایره ای که توی همه ی دایره هاست و شعاعش از همه کوچکتر است دایره ی احتیاط است بعضی ها توی همین دایره افتاده اند و شعاع حرکتشان بیش از این نمی شود از ترس اینکه مبادا از مقبولیتشان کم شود، زندگیشان معمولا راحت است و بی دردسر؛ هیچ کس هم از زندگیشان و شخصیت شان سر در نمی آورد.

دایره های بعدی که شعاشان بزرگ و بزرگ تر می شود آدمی را از این محدوده ی احتیاط کم کم دور می کند تا می رسد به دایره ی جرات این محدوده انگار ساخته شده است برای آدم های بزرگ؛ آدم هایی که خودشان را نشان می دهند. می دانی که پشت این چهره کس دیگری نیست خود خود خودشانند. هر چه دارند روست جرات این را دارند که آنچه را که قبول دارند یا ندارند عنوان کنند حرف هایشان را می زنند و از کاسته شدن مقبولیتشان ابایی ندارند این دسته از آدم ها البته که بخش احتیاط را هم دارند جایی که لازم است محتاطانه عمل می کند ولی آن هم بخشی از دایره ی جراتشان است ! این دسته از آدم ها برای من با ارزشند. حضورشان برایم مهم است و احترامشان واجب !

دایره که کمی بزرگتر می شود دیگر از ورطه ی جرات خارج می شود اینجاست که مشکل ساز می شود و آدم ها پایشان را ازمحدوده شخصیت و عقلانیت خارج می گذارند. اینجاست که برخی فرق بین جسارت و جرات را نمی فهمند شاید بگویید جسارت که خوبست ! اصلا آدم باید جسور باشد ولی بهتر است بگویم که آدم های جسور معمولا از ادب هم خارج می شوند گاه صحبت هایشان توهین آمیز می شود و درست است که می گوییم مقبولیت دیگران نباید مهم باشد برای آدم ها ولی شخصیت دیگران و احترام به آنها ارزشمند است . آدم های جسور هرچند که جرات دارند ولی پایشان خیلی وقت ها از گلیمشان دراز تر است و اغلب آدم ها از دستشان ناراحتند ! هرچند من به جرات این دست آدم ها احترام می گذارم ولی جسارتشان را ناپسند می نامم !

اوضاع وقتی از این بدتر می شود که کار از وقاحت هم بگذرد و دایره ی اطراف آدم ها از حریم شخصی شان عبور کند و برسد به وقاحت. آدم های وقیح دیگر جای صحبت ندارند. دروغ گویی با ذاتشان یکی شده و جز خودشان کسی را نمی بینند. خدا رحم کند به آدم هایی که گیر این دست آدم ها می افتند!

* حرف دوم : جرات داشته باش و در میانه ی این دایره ها قدم بردار. محتاطانه زندگی کردن به سمت کامل شدن راهی ندارد !

* حرف سوم : جرات ...

تا حق

امضا : پردال !

اسلو موشن

یا حق

* حرف اول : گفت دوست خوب مثل کوهه وقتی کنارشی نمی بینیش ولی وقتی ازش دوری می فهمی که چقدر بزرگه ! راست گفت !

* حرف دوم : روزهای اسلوموشن روزهای خیلی خوبین یک جورهایی ساعتت از ساعت دنیا عقبه نمی فهمی دوروبرت چی می گذره آدم ها از کنارت رد می شن تو فقط چهره ها رو می بینی صدا ها کمی دیلی دارند یعنی شاید حتی نمی شنوی قدم هایت آرام تر از همیشه اند دلت می خواهد کل مسیر دانشگاه تا خوابگاه را پیاده بروی دلت می خواهد از وسط پارک بروی دلت می خواهد به همه ی آدم ها لبخند بزنی دوست داری که بنشینی کنار دوستت و حرف بزنی دوست داری همه ی دنیا بفهمنمد که تو چقدر خوشحالی که چه روز خوبیست اسلو موشن !

* حرف سوم : دغدغه ی بزرگی شده است این کار!

تا حق

امضا : پردال!

آدرنالین

یا حق

آدرنالین کارش را می کند تمام لحظه هایی که تو فکر می کنی همه چیز خوبست و ایده آل ها برقرار، آدرنالین می آید همه را خراب می کند. لحظه هایی بودند که خراب شدند به کجا باید شکایت کنم چه کسی پاسخگوست!

تا حق 

امضا :پردال!

ایمان داشته باش!

یا حق

حرف اول : حتی سینما رفتن هم با آدم هایی که کارشان فقط و فقط  judge کردن است سخت است، زندگی کردن که جای خود دارد!

حرف دوم : لای پنجره را باز کن حتی اگر به سختی فقط کمی خیس می شوی باران انگار نه تنها هوای تهران را عوض می کند هوای تو را هم عوض میکند شدید می شود فوقش و تختت کمی خیس به جایش صدایش ...

آدمی نیستم که مثل خیلی ها عاشق باران و با باران احساساتی شوم و خلاصه وای باران ... ولی این را اعتراف حس خوبیست بوی خاکش که دیوانه ات می کند.

حرف سوم : شاید خیلی محیط های آکادمیک متنوعی را تجربه نکرده باشم ولی همین دو سه تایی که دیدم من را به یک نتیجه ی خوب رسانده اینکه محیطی که آرامش را القا می کند و دعوایی هم سر چند کلمه بیشتر یا کمتر نیست محیطی که فقط دارد سعی می کند از تو آموزش بگیرد نه آموزشت دهد از همه ی آن محیط هایی که تو را میان همه ی استرس های بی وقفه و خط قرمزهای مسخره ی قوانین نگارشی محدود کرده با ارزش تر است همینست که یک جا می شود پژوهشکده رویان و یک جا می شود ... . به روزهای خوب آینده ایمان دارم!

حرف چهارم : خیلی هم سخت نیست تلاش می خواهد و کمی هم آرامش !

گرچه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید / هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حرف پنجم : کمی لبخند لطفا :)

تا حق

امضا : پردال!

آی بده ! آی بده !

یا حق

دیدی یه روزایی هست کلی کار داری بعد تمام وقت خودتو مشغول کارت می کنی هی کاراتو می کنی هی کاراتو می کنی بعد دیگه داری از خستگی می میری جون برات نمونده بعد یه نگاه به عقب میکنی یه نگاهم به جلو تازه می فهمی حتی 5 درصد از کاراتم انجام ندادی کاری که باید فردا تحویل بدی مونده رو دستت! هنوزم عقبی !

این جور روزا آی بده آی بده !

تا حق

امضا : پردال !

پردال کمی بزرگتر شده!

یا حق

داشتم یادداشت های پارسال این موقع هامو نگاه می کردم خیلی وقت بود سراغشون نرفته بودم اصلا خیلی وقت بود که روی کاغذ چیزی ننوشتم. دلم تنگ شده شاید دوباره شروع کنم.وقتی به حرف های اون موقعم نگاه می کنم و یادداشت هایی که بعضی روزا می نوشتم رو میخونم می بینم که چقدر بزرگ شدم چقدر عوض شدم. این یک سالی گذشت با همه ی اتفاقات تلخ و شیرینش خیلی چیزا بهم یاد داد خیلی چیزا !

یاد گرفتم که لازم نیست ایده آل زندگی کنی فقط کافیه خوشحال زندگی کنی !

یاد گرفتم که توی زندگی سرمایه هایی بزرگتر از دوستای خوب نیستن !

یاد گرفتم که بخشیدن هر چند زخم را کاملا بهبود نمیده ولی به قول مهندس های بافت یه scaffold خوب برای یه regeneration موفقه یه آرامش عجیبی بهت میده حتما !

یاد گرفتم برای یه زندگی خوب باید maturity تو افزایش بدی برای اون هم باید آدم های mature رو دور و برت داشته باشی که البته کمتر کسی پیدا میشه پس باید خودت تلاش کنی!

یاد گرفتم که resolution ها همیشه آسون نیستن باید براشون زمان و انرژی بذاری!

یاد گرفتم که چیز های کوچک حتی بک لیوان آب بزرگترین اثر ها رو توی زندگی می ذاره پس باید برای همین لحظه های کوچک هم وقت بگذاری و برای جرعه جرعه ی اون لذت ببری

یاد گرفتم لبخند رو از هیچ کسی دریغ نکنم حتی از آدم هایی که زخم هایی بزرگ گذاشتند

یاد گرفتم دلم رو هر روز صاف کنم هر روز یک ctrl+A بعد هم Delete . زندگی اینطور ساده می شه.

این یک سال خودم رو خوب شناختم. هنوز می دونم که برای mature شدن گام های خیلی بزرگی باید بردارم باید هنوز هم برای عیب های کوچک و بزرگ مانده تلاش کنم.

حس می کنم بزرگ شدم خیلی بزرگتر از قبل! رفتار هایم و نگاهم به آدم ها بزرگتر شده . خنده داره ولی بچه ها می گن ظاهرم هم خیلی بزرگتر شده :)) حتی موهام هم خیلی بلندتر شده ;)

امیدوارم که سال دیگه که باز این حرف ها رو می خونم بازم بگم چقدر بزرگ شدم !

خدایا برای لحظه های آرامش ازت ممنونم ممنون! :)

تا حق

امضا : پردال کمی بزرگ شده !

هزاره هزاره ...

یاحق

صدها بار که از این هزاره بگذریم باز هم تکراری نمی شود روزهای بودن این خیال خوش. هنوز افسانه ها هم باور نکرده اند این لحظه های شیرین را.بر می گردی و آهسته نگاه می کنی هنوز هم ردپا ها هست؛ لبخند می نشیند روی لب هایت. صورتت را اگر برگردانی رد پاها را روبریت هم می بینی نگاه کن خودت خوب نگاه خوب می بینیشان دیدی؟ همه اش برای تو من فقط به همین لبخند ها بسته ام ! تو فقط دست برندار! دست هایت را که از روی شانه هایم برداری جای خالی اش پر نمی شود مگر با همین دست ها ! آرامشی چنین فقط تو را می خواهد و بس !

تا حق

امضا :پردال!

یه تشکر ناقابل!

یا حق

شاید این حرف ها تکراری باشند ولی بعضی حرف ها ارزش تکرار شدن را دارند، زیاد هم دارند . دوست خوب یه نعمت بزرگه خیلی بزرگ. توی لحظه هایی که دور از خانواده ای؛ توی لحظه هایی که تنهایی؛ دوست یا بهتره بگم دوستای خوبن که نجات دهنده اند. وقتی که حالت خوب نیست این دوستای خوبن که تا می فهمند تو رو می برند پیش خودشون مثل یه مادر که نه ولی مثل یک دوست ازت مراقبت می کنن تا نبودن مادر رو حس نکنی، پتو رو می کشند روت، ازت پرستاری می کنند و تا زمانی که خوب نشدی نمیذارن که بری. دوستای خوب اونایی هستن که وقتی حالت خوب نیست چشماتو که باز می کنی، بالای سرت که می بینیشون یادت میره همه ی درداتو. دوستای خوب یه آرامشن یه آدم های بزرگی که زندگی بدون اونا سخت میشه !

دوستای خوبم بابت همه ی زحمتاتون ممنون!

تا حق

امضا :پردال!

یا حق

یه مثل ترکی هست که می گه : ایش جلر آدمی تاپار ...

تا حق

امضا : پردال

 

خیلی بعد نوشت ( بی ربط ) : وقتی دکتر بستنی تجویز می کنه :دی 

همین امروز

یا حق

حرف اول : در پاسخ به نظر یه خانمی که هنوز به ما شیرینی نداده : تعداد حرفاش رو خودم توش موندم نمی دونم واللا منم دو نقطه دی

حرف دوم : هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که مسیری که دارم میرم داره به اون چیزی که می خوام نزدیک میشه می خواستم بگم شاید چهار سال از زندگیمو الکی تلف کردم ولی خوب که فکر می کنم می بینم اگه این مسیر رو نمی اومدم شاید اصلا به اینجا نمی رسیدم واقعا ! زندگی کردن و لمس کردن دنیای زنده تلاش برای شمردن بیشتر و بیشتر نفس های یه انسان حتی بعضی وقت ها دست خدا بودن خیلی حس خوبی به آدم میده چند سال پیش هیچ وقت به این فکر نمی کردم که یه روزی بخوام پزشک بشم چه برسه به اینکه به سمتش قدم بردارم اون موقع می دونستم که باید یه جای دیگه باشم ولی هرگز فکر نمی کردم که پزشکی رو بخوام شاید باورت نشه ولی حس می کنم پیدا کردم خودم رو . می دونی این همه تغییر تو این مدت خیلی خوبه. این همون حس بزرگ شدنه!

حرف سوم : یه چند ماهیه که بعضی وقتا دردای شدیدی دارم میگن عصبیه حالا این مهم نیست می خواستم اینو بگم امروزم داشت درد دیوونم می کرد تقریبا دیگه دوست داشتم سرمو بکوبم تو دیوار دستشو کرد تو کیفشو یه بسته قرص مسکن در آورد فقط یه دونه توش مونده بود فقط یه دونه گفت این یعنی خدا راست می گفت . شاید تو نفهمی ولی من خوب فهمیدم خدا بود هست همیشه هست اینجا دیدمش

حرف سوم : با اینکه یک سال گذشته هنوز هم حس یه باری که دیگه نمی تونم اداش کنم رو دوشم دارم حس می کنم من می تونستم و باید یه کاری براش می کردم ولی نکردم حس می کنم خیلی حق گردنم داره ولی دیگه نمیشه نمی دونم شاید فکر می کنم که لحظه هایی که باید رو کنارش نبودم ...

حرف چهارم : به قول دکتر وبر بدترین و بهترین سال گاهی وقتا با هم میان !

تا حق

امضا : پردال!


new year's resolutions

یا حق

حرف صفرم : هی... دوباره یه سال دیگه امیدوارم این سال یه سال شیرین به یاد ماندنی بشه برای همه ی عزیزترینام و دوستام. آرزوی لبخند روی لباشون رو دارم و امیدوارم همیشه خوش باشند . به قول این انگلیسی زبان ها هر کسی برای خودش یک new year's resolution داره خوب مسلما منم دارم اونقدر زیادن که نگو هرسال داشتم ولی می دونی امسالی ها رو یک جور هایی دردسترس تر از سال قبلی ها انتخاب کردم از همان روز اول اول شروع کردم قدم های خوبی بود امیدوارم که تا آخرش خوب پیش بره !

wish me luck !

حرف اول : شوخی شوخی داره جدی میشه ! فکر نمی کردم اصلا!!!

حرف دوم : خواب دیدن یکی از چیزاییه که ذهن ما آدم ها از چرایی اون عاجزه. همیشه واسم سوال بوده و هست چرا وچطور آدما خواب می بینن حتی گاه خواب آدم هایی که سال ها ندیدنشون یا حقیقت هایی رو توی خواب می بینن که توی عالم واقع no way ... البته خیلی وقتا از اینکه این همه خواب می بینم عصبی می شم ولی خیلی دوست دارم که آدما خوابم رو می بینن حس خوبیه :) به خصوص وقتی تلفنت زنگ بخوره و یه دوست قدیمی باشه که خوابتو دیده اونم چه خوابی :))

حرف سوم : رادیو ... دوست دارم رادیو گوش بدم خیلی خوبه رادیو! می دونی با اینکه تلویزیون تصویر رو هم نشون می ده و به قول همه حس رو بهتر منتقل می کنه ولی رادیو دلنشین تره . وقت بی خوابی های شبانه، رادیو گوش دادن خیلی شیرینه ! 

حرف چهارم : ... (منصرف شدم به وقتش!)

حرف پنجم : لبخند لطفا ! :)

تا حق

 امضا : پردال!

تحویل

یا حق

* حرف اول : این دم عیدی همه دارند حرف های خوب می زنند و از بهار می گویند و سال نو تبریک می گویند شادباش می گویند. دل ودماغ می خواهد این کار ها نه که ساز منفی بزنم و غصه دار باشم و بشینم به ریش این آدم ها بخندم و ته دلم بگویم " چه دل خوشند این ها !" نه ! من فقط منتظر سال تحویل نیستم یعنی الان حوصله ی تحویل یک سال دیگه را ندارم. یعنی دلم می خواهد من هم مثل بقیه به فکر سفره ی هفت سین و فانتزی های دور و بر عید باشم ولی فکر نمی گذارد. تلاشم را می کنم که روی بهار متمرکز شوم اما نمی شود.

* حرف دوم : این که یک آدم را بگذاری جلویت و بنشینی برای خودت نقدش کنی و قضاوتش کنی و رای صادر کنی بدون اینکه بخواهی واردش شوی و توی پوست او باشی و خودش باشی کلا نتیجه ی خوبی ندارد! اصلا آدم ها را این طور نباید بخواهی بشناسی. باید لمس کنی احساسات و افکارشان را، باید که او بشوی. نه اینکه خودت را جای او بگذاری! خوب معلوم است که وقتی تو جای او باشی هیچ وقت مثل او فکر نمی کنی و حرف نمی زنی و رفتار نمی کنی او دیگریست و تو خودت همچنان . می دانی اصلا او باید خودش را برای تو نقد کند خودش را برای تو بیان کند باید دستت را بگیرد و بگذارد روی نبض افکار و احساساتش. البته نه اینکه بنشیند و انشا بنویسد بله من اینم و من آنم و من اینطور فکر می کنم نه! باید کنار آدم ها راه بروی باید نگاهشان را دنبال کنی باید بگذاری به آدم ها سلام کنند باید ببینی چطور جواب سلام می دهند باید ببینی کجا می نشینند حتی باید ببینی چطور از خیابان رد می شوند باید بگذاری که خودشان باشند برایت !

* حرف سوم : خواب می بینم زیاد هم خواب می بینم از لحظه ای که چشمم را می بندم تا لحظه ای که باز می شود. می گویند ناشی از فکر های روز است راست می گویند این روز ها خیلی فکر می کنم حتی قبل از خواب هم ! ذهنم لحظه ای هم آرام نمی نشیند دیوانه ام کرده ! ولی این خواب ها نگرانم می کند، می ترسم !

* حرف چهارم : به قول آدم های این روزها سال نو پیشاپیش مبارک :)

تا حق

امضا :پردال !

...

یا حق

به طور کاملا اتفاقی فهمیدم روز اول اکران حوض نقاشی امروزه خیلی دلم می خواد برم ولی همه ی بلیتاش تو سینما آزادی فروش رفته حتی یه دونه هم نیست :(

دوست داشتم که دوستام بودن دلم می خواست همگی باهم بریم سینما!

دنیام وارد روزای جمعیش شده البته هنوز نه کامل ولی دیگه دلم تنهایی نمی خواد. حتی اگر نخوام با کسی حرف بزنم و بخوام تو خودم باشم دوست دارم آدما کنارم باشن می دونی دنیای شلوغ رو ترجیح می دم می دونی تو دنیای شلوغ هم می تونی خلوت خودت رو داشته باشی کافیه با خودت باشی .

آخرین برگای 91 رو دارم پس می دم به خودش روزای خوب و بد زیاد داشت برگای سفید برگای سیاه و برگای خاکستری ولی رنگی کم داشت نمی دونم شاید نداشت اصلا وقتی به یک سالی که گذشت فکر می کنم به خودم می گم چه جونی داشتی فکر کنم یه pat on the back اینجا لازمه !

می دونی دلداری دادن به آدمای دیگه کمک کردن به حفظ روحیه بقیه و لبخند رو لبای آدمای دیگه آوردن به سختی اینکه بتونی خودت رو خوشحال نگه داری که کم نیاری نیست . اینکه بتونی وقتی همه ی سختی ها رو می دونی و درک می کنی به خودت دلداری بدی و به خودت بگی آروم باش زندگی هنوز هست لبخند بزن شاد باش و خوب زندگی کن، همه ی اینا نیاز به یه قدرت عظیم داره لازمه که خیلی قوی باشی خیلی! لازمه خودت آروم آروم با خودت راه بیای و مهربون باشی با خودت ...

سخت بود!

تا حق

امضا : پردال !

کپی

یا حق

مرور خاطرات گاه شیرین می شود ...

اما مگر کپی برابر اصل می شود ؟؟؟

تا حق

امضا :پردال

سپس نوشت : گاهی وقت ها هم مرور خاطرات احمقانه است فقط دیوانه ات می کند گیج می شوی گیج !

اس ام اس...

یا حق

یکی از دلنشین ترین صداها شاید صدای زنگ اس ام اس باشه. هر چقدر ناراحت باشم صدای زنگ اس ام اس یه لبخندی روی لبام میاره می دونم خیلی مسخره است ولی خوب چی کار کنم منم دیگه :)

تا حق

امضا : پردال!

بهار نیا!

یا حق

هنوز مانده تا بهار ولی امسال بهار نمی خواهم بهار برای خودت روزگار! به من گذشته ام را به من عزیز ترین هایم را برگردان من دلم برای حرف زدن با آنهایی که با هر بهار از من دورتر و دورترشان می کنی تنگ است فروردین نیا که چشم دیدنت را ندارم هر لحظه که به روز  به روز گذشته و طی کرده ی بهار فکر می کنم بیزارتر و بیزارتر می شوم. یادت هست دلم را شکستی؟ هر لحظه از بهاری که رفت یک کوهی از درد داشتی برایم یادت هست که دلم خوش بود خوشحال بودم آن اوایل؟ ولی تو آمدی نفسم را ذره ذره نه که یک باره بریدی ؟ بهار دور شو نیا که چشمت را ندارم

خسته ام کردی مرده ام مرده بفهم !

تا حق

امضا : پردال !

دوست های اناری

یا حق

حرف اول : دوست ... دوست... دوست ...

توی تمام دوره های زندگی همیشه دوستای خوبی داشتم همیشه ! از مدرسه تا دانشگاه چه کارشناسی چه ارشد . اگه این دوستای خوب نبودن شاید بعضی لحظه های سخت رو نمی تونستم تحمل کنم. شاید بزرگترین نعمت بعد از خانواده خوب دوستای خوبن :) دوستای خوب مثل دونه های انارن !

حررف دوم : ناراحت بود دلش گرفته بود یه غمی تو دلش داشت اینو از چشماش فهمیدم ولی چیزی نگفت فقط گفت برام حافظ بخون یه فال براش گرفتم و شروع کردم بعدش از همون فالش به بعد رو خوندم خوندم و خوندم کم کم چشماش رفت رو هم داشت خوابش می برد صدامو آروم کردم تا خوابش برد. دوست ها بعضی وقت ها برای همین لحظه ها هستن !

حرف سوم : مثل بچه ها سر لواشک با هم دعوا می کنیم آخرشم لواشکامونو با هم نصف می کنیم . وسط خیابون یه دفه گفتم دلم گل می خواد دستمو کشید سمت گل فروشی سر کبکانیان بیا می خوام برات گل بخرم از اون اصرار از من انکار ! آدم نباید جلوی دوستاش هوس کنه !

حرف چهارم : هر وقت دلم می گرفت حالم بد بود دلم می خواست با یکی حرف بزنم بهش زنگ می زدم غر می زدم شبا عادت داشت زود بخوابه خیلی زود ساعت ده که بهش زنگ می زدم یه ذره غر می زد می گفت تو نمی ذاری من بخوابم ولی تهش به حرفام گوش میداد . دوستا سنگ صبورن سنگ صبور !

حرف پنجم : یه اس ام اس ساده یه پیاده روی دلنشین یه صدای دلنشین و یه عالمه حرف های دل نشین . به یه سری از دوست ها باید افتخار کنی !

حرف ششم : دوست های خوب زیادن زیاد !

حرف هفتم لبخند برای خاطر تمام دوست های خوب :)

تا حق

امضا : پردال!

یادداشت های رنگی یک فصل

s4whsu1dfnb8tg1ezjm3.jpg

پی نوشت : باز هم دارم ! :)

عادت

یا حق

عادت کرده بودم که یکی از اون آدما باشم . سعی کردم ترک کنم ولی بعضی وقت هاش سخت میشه سخت.

می گم برات...

تا حق

امضا : پردال !

خوب نیست ...


چیزی مثل طعم شیر شاید !

یا حق

حرف اول : بر خلاف خیلی آدم ها که از چراغ قرمز متنفرند و حتی سر چهار راه ها دورش می زنند من ایستادن پشت چراغ قرمز را دوست دارم از معدود زمان هاییست که می توانی با خیال راحت بایستی و آدم ها و ماشین ها را تماشا کنی گاهی لذت بخش است دیدن آدم ها و قصه بافی کردن برای هر کدامشان ! مکث سه ثانیه آخر جالبش می کند همه طوری گارد می گیرند انگار که مسابقه دو شروع می شود ماشین ها که دیگر هیچ انگار فقط سه ثانیه تا پایان بازی وقت مانده از جان مایه می گذارند .

حرف دوم : از آن وقت هاییست که دلت یک تنوع اساسی می خواهد از آن وقت هایی که همه چیز هست ولی هیچ کدام راضی ات نمی کند می دانی یک چیزی باید باشد و قطعا هست که دلت می خواهد ولی چی؟ ...

حرف سوم : باز هم همه باهم البته مطمئن نیستم ولی باید این طور باشد دلم برای آن روزها تنگ شده بود

حرف چهارم : گاهی وقت ها که می بینم آدم ها را، زندگیها و حرف هایشان، به این فکر می کنم که چقدر پرت بوده ام؛ دلم می سوزد برای لحظه های از دست رفته ام، برای نبودن هایم، برای حس نکردن شیرینی ها و تلخی های واقعی . نشسته بودیم دور و حصار مان را هر لحظه بسته می کردیم و می گفتیم وه که چه ساده اند این ها؛ نمی دانستیم زندگی کردن همین است ساده تر از این حتی !

حرف پنجم : دلم برای برخی طعم ها تنگ شده بود مثلا طعم شیر ! دیروز حاضر نبودم لیوان شیرم را با هیچ کس شریک شوم . گاهی لازم است بگذاری دلت برای بعضی طعم ها تنگ شود آن وقت است که حسابی می چسبد حتی یک لیوان شیر :)

حرف ششم : با تو ام خودِ خودِ من برای این من که دیگر نمی توانی نقش بازی کنی کمی ساده تر بازی کن اینقدر غامض خودت را دیوانه می کنی ! 

اولین حرف هفتم  : این زندگی واقعی است سپردنش دست باد و گذر زمان و شانس و نشانه و ... درستش نمی کند همیشه باید تو دست به کار شوی . این تویی که باید تصمیم بگیری !

تا حق

امضا : پردال !

پی نوشت1 : حس های ناخوبم را برای خودم نگه می دارم آدم ها چه گناهی کرده اند که من بعضی وقت ها خوشحال نیستم ؟

پی نوشت 2 : دارم پر حرف می شوم !

سپس نوشت : حالا که فکر می کنم اولین حرف ششم هم بود ، چه پیشرفتی!