پایانِ این دفتر…
2 مارس 2012 § بیان دیدگاه
یک. وردپرس خیلی خوب بود و هست؛ اما علیرغمِ امیدهای اولیه ی ما رفع فیلتر نشد… گاهی حتی خودم هم دسترسی بهش نداشتم…
دو. بلاگ اسکای برای من همیشه یه خونه ی اجاره ای بود.
سه. به بلاگفا برمیگردیم: اینجا
هاشیموتو
13 فوریه 2012 § بیان دیدگاه
یکشنبه 16 بهمن 90 (همان داستانِ عبور از فیلتر…)
چهارشنبه ی هفته ی پیش، مبحثِ غددِ سمیو عملیمون بود؛ با همون دکتر «م» که چند وقت پیش باهاش کورس غدد داشتیم.
خیلی دوس دارم این دکتر «م» رو ؛ اصن عاشقش شدم، شدید! خیلی خوب و ماهه… تازهشم اصن استادا رفتارشون تو بخش زمین تا آسمون فرق داره با رفتارشون تو کلاس…
قسمتِ معاینه ی تیروئید بود؛ اول رفتیم تو بخش و خودش برامون رو یکی از مریضای بستری معاینه رو نشون داد و بعدشم گفت که برین تو کلاس رو خودتون تمرین کنین تا تیروئید نرمال دستتون بیاد… تو اون فاصله هم گروه بعدی بره سر مریض
ما هم نشستیم به معاینه ی همدیگه؛ ازونجایی که من آدمِ فوقالعاده قلقکی ای هستم، اولش گفتم من اجازه نمیدم کسی به گردنم دست بزنه و معاینه م کنه؛ بعدش دلم به حال ملیحه سوخت و گفتم که نامردیه من اونو معاینه کنم، اون معاینه نکنه منو! بهش اجازه دادم…
اولین تجربه مون بود در هر صورت؛ من ملیحه رو معاینه کردم و ملیحه منو… بعد ملیحه در اولین تجربه ش تشخیص داد که تیروئید من سفته…
بعدش استاد اومد و پرسید که چی کار کردین؟ چی کار نکردین؟ چطور بود؟!؟ بعد ملیحه گفت که تیروئیدِ این یکم سفته انگار! استاد هم همونطور که روبروش وایساده بودم دست گذاشت رو تیروئیدم و گفت آره!! سفته!! بشین تا دقیق معاینه ت کنم!
نشستم و معاینه م کرد و گفت: » ندول (گره) داری تو تیروئیدت!! تو خونواده ت سابقه ی کم کاری تیروئید داری؟!» منم سابقه مونو گفتم که آره داریم، زیاد هم داریم …
گفت: پس Anti-TPO+ین احتمالن! تو لوبِ راستتِ یه ندول لمس میشه، باید هم آزمایشِT3 , T4 , TSH و Anti-TPO بدی، هم تیروئیدت سونوگرافی شه؛ احتمالن هاشیموتو باشه…»
حالا من قالب تهی کردم اونجا!! قیافهم «:(» شده… بچه ها هم که ماشالا کیس پیدا کرده بودن، 10 نفری داشتن روم تمرین میکردن… خوبه من قلقلکی بودم و اول گفته بودم اجازه نمیدم کسی بهم دست بزنه این شد عاقبتم!!!
هاشیموتو داشتن غمگینه… اصن آشنا بودن با بیماری ای که خودت داری غمگینه…
الان میرم تو کتابا و جزوه هام هی نیگا میکنم، میبینم نوشته» 4% ندولهای تیروئید بدخیماند و به سرطان تبدیل میشن و 20%شون فلان…» هی با خودم میگم: «اگه سرطان بگیرم چی؟! اگه سرطانم متاستاز بده فوری چی؟ اگه عمرم به تموم شدن پزشکی قد نده چی؟!؟…» غمگینه…
همون روز زنگ زدم مطب دکتر «م» و واسه سه شنبه پیش خودش نوبت گرفتم… اوفففف تا سه شنبه دل من هزار راه میره… هی یادِ اون عکسِ هاشیموتو که تو کتاب پاتولوژی بود میفتم، غصه دارتر میشم! ینی تیروئید من این شکلی شده!؟؟ ینی این کیسِ امتحانِ پاتو تیروئیدِ من بود؟!؟ غمگینه…
اصن ینی خِنگیای اخیر و خوابالودگی ها و نمره های بد و اینا به کم کاریم مرتبط بوده؟! کو تا سهشنبه؟!؟
*از دیروز تا حالا داره اینجا برف میاد و این عجیبه! همینطور برف میاد، برف میاد: یک ریز… مُردیم از سرما! جنبه ی برف و هوای سرد نداریم که!!
** امروز غروب رفته بودم یه سری وسیله ی معاینه بخرم: دیاپازون و چراغ قوه و چکش رفلکس و افتالموسکوپ و اینا… از همون لوازم پزشکیه که گوشیمو ازش خریده بودم.
سرِ گوشی خریدن چهار بار رفتم، برگشتم تا تحقیقاتمو کامل کنم! دیگه طرف بهم میگفت «خانوم دکتر»… جلو مشتریای دیگه شم هی کلاس میذاشت،به شاگردش میگفت «واسه خانوم دکتر فلان چیو بیار، فلان چیو بیار»… هی خانوم دکتر، خانوم دکتر میکرد… امروز که دوباره رفتم و وسیله هایی که میخواستمو گفتم، شاگرده (یه آقای جوون) برمیگرده میگه : «خانوم دکتر! شما مطب دارین؟!؟» منم میگم: «نه بابا! مطبم کجا بود!؟ من تازه دانشجوی پزشکیام که!»
(البته که ازون وسایل، فقط چکش رفلکس و چراغ قوه شو خریدم!! 25هزار تومن آدم پول میده واسه چراغ قوه؟!؟ اصن چراغ قوه گوشیم چهش بود مگه؟! :دی آخه من 200هزار تومن از کجا بیارم افتالموسکوپ بخرم؟! من یه اسباب بازی میخواستم!!! چه میدونستم انقد قیمتشه!!؟)
من از تو راه برگشتی ندارم…
13 فوریه 2012 § بیان دیدگاه
پست مربوط به حدودا یک ماه پیش است که در بلاگ اسکای گذاشتیم؛ توان عبور از فیلتر را نداشتیم متاسفانه… :دوشنبه 26 دی 90
شنبه ی دو هفته پیش بود که برای اولین بار دکتر «الف» استادِ روماتو اومد سرِ کلاسمون.
اصن فک نمیکردم قیافهش این شکلی باشه. ینی خوب تو ذهنم یه جورِ دیگه تصورش میکردم؛ فک میکردم سنش زیاد باشه، ولی نبود… فک میکردم کچل باشه (شاید چون پروفایل فیسبوکش عکس نداشت!!! {سطحِ دلایل!!} ) ولی اصلنشم کچل نبود، حتی کممو هم نبود! حتی موهاش سفیدم نبود! خاکستری هم نبود حتی!! که سیاه بود! … فک میکردم جدی و بداخلاق باشه، ولی شوخ و مهربون بود… فک میکردم قدش کوتاه باشه، ولی قد بلند بود… فک میکردم چاق باشه، ولی لاغر بود.
صداش عااالی بود! فوقالعاده! اصن به جای پزشکی باید میرفت دوبلور میشد، خواننده میشد، بازیگر میشد… حیف شد… چند جلسه ی اول فقط به صداش گوش میدادم و لذت میبردم… یه صدایی شبیهِ صدای «ناصر ممدوح» ولی جوون تر…
اسم و فامیلیِ مریضاشو با شماره ی تخت و اتاقشون که تو فلان بخش بیمارستان بستریان حفظ بود… به اسم کوچیکشون برای ما ازشون میگفت… اصرار داشت که بریم بیمارستان و از نزدیک ببینیم مریضا رو…
بعدِ دو-سه جلسه تازه یادم اومد که اِ این همون استادیه که بچه های 82ی تو جشن فارغالتحصیلی شون گفتن که یادمون نمیره دکتر «الف» رو که بعد از امید دادن به دختر 20 ساله ی آرتریت روماتوئیدِ ناامید و گفتن این جملات که «تو باید زنده بمونی،تو هنوز جوونی» اشک میریخت و اونا دونستن که با داشتن مدرک فوق تخصص هم میشه گریه کرد برای بیمارا،چرا که انسانیت مدرک نمیشناسه…
انقدر خوب بود کلاساش که به جرئت میتونم بگم منِ خوابالو که محاله سرِ کلاسِ اولِ صبحم نخوابم، حتی دو دقیقه هم سر کلاساش چشامو رو هم نذاشتم!!
ساعتِ بعدش دکتر «ص» اومد… تصورم از ایشون هم یه خانومِ لاغرِ قد بلندِ خیلی جدیِ عینکی با صورتِ کشیده بود، ولی بازم حدسم غلط از آب در اومد… ایشون یه خانومِ قد کوتاه، با صورت گردِ نه لاغر و نه چاق بودن… انتظار داشتم که اول کلاس به سبکِ سایر اساتید بزنه لهمون کنه و از سختی درسشونو و افتخاراتِ سختگیریاش بگه، بگه روماتولوژی سخت ترین شاخه ی پزشکیه و فلان و فلان… ولی نگفت!
گفت: «روماتولوژی خیلی شیرینه… حتمن دوست خواهید داشت… سرِ کلاس خوب گوش کنین و اصلن نگرانِ امتحان نباشین… من به شما قول میدم که امتحانتون هم خوب خواهد بود؛ حتی به راحتی میتونین 20 بگیرین… هم امتحانِ من، هم دکتر «الف» خیلی خوبه، نشون به این نشون که ورودی قبلِ شما چند تا 20 داشتن!! حتی تو بخش هم که از سال بالاییاتون که بپرسین، میبینین از گروه روماتو خیلی راضیان… و راهبیاترین و مهربونترین و قویتری آموزشو بین گروه داخلی، گروهِ روماتو داره… «
کلاسِ ایشون هم خوب بود… انقدر خوب که منی که در حالتِ عادی محاله حجمِ نوشتنای سرِ کلاسم از دو خط بیشتر بشه، کسی شدم که از اول تا آخر کلاسشونو داشتم نت برمیداشتم!
دوست داشتم این گروه روماتو رو… گروهِ خیلی خوبی بودن. امروز آخرین کلاسش بود؛ دو واقع آخرین کلاسِ تئوریِ فیزیوپات 😦
حیف تموم شد! تازه آخراش داشت خوب میشد. کاش از اول این شکلی میبود؛ کاش از اول همینقدری خوش میگذشت که تو این دو هفته ی آخر گذشت… کاش همه ی اتندای محترم این شکلی میبودن که اساتیدِ روماتو بودن…
فیزیوپات هم داره تموم میشه، نفسای آخرشو میکشه… دانشگاه رفتنمون تموم شد، این کلاسا که همهمون توشیم تموم شد…
من میترسم… من از ادامه ی این مسیر میترسم…
خدایا!
پ.ن: پس فردا (چهارشنبه) امتحان پاتو2…
من از تصویرهای بعدیِ این شعر میترسم…
28 دسامبر 2011 § بیان دیدگاه
آقا از کجا شروع کنم؟! شما بگو! حالا از یه طرفش شروع میکنیم تا ببینیم به کجا میرسیم:
یه اصلی هست که میگه همبستگیِ جوامع و گروههای اجتماعی موقع غم و غصه و جنگ و اینا زیاد میشه!! این اصل راجع به کلاس ما هم صادقه انگار… درسته درگیری زیاده، درسته سر هر امتحانی بچهها میفتن به جون هم، ولی آخرِ آخرش وقتی در برابر دشمن واحد باشیم وضع فرق میکنه!
درسته خیلی غم و غصه داریم، درسته داریم له میشیم زیر فشار، درسته همهمون داغونیم؛ ولی مِن حیث المجموع خوش میگذره! مثِ اون آدمای فقیر و بدبختی که در عین نداریشون خوش و خُرّمَن!
اون امتحان فارماهه بود که گند زده بودیم بهش، یه بخشی از نمرهش دیروز اومد (بخشِ مربوط به دکتر «خ» که سختتر بود نسبت به اون یکی استاد) ؛شاید کلن 3-4 نمره داشته باشه این بخشش. فک کن چه امتحانی بوده که بالاترین نمرهش 43.75 بوده از 100 !!!! ینی حتی به نصف نمره هم نرسیده!!!بالاترین نمره از نصف هم کمتر بوده!! فک کن!!!
در غیر استاندارد و بیش از حد سخت بودن امتحان که ذره ای هم شکی نیست!! ولی با این وجود من باز هم نمیتونم بپذریم! اصلن من درسنخون! اصلن من تنبل! اصلن من از فارما متنفر!! اون درسخونا چرا؟!؟ اون بچه های خوب که درسشونو میخونن چرا ؟!؟! دکتر «خ» که وقتی میبینمت فک میکنم از دندونات خون میچکه! صدای منو میشنوی؟! چرا آخه؟!
نمره ها رو توو آزمایشگاه فارما زده بودن. بعد فک کن تو این شرایط، هر کدوممون که نمره های قشنگمونو میدیدیم، با هِرهِر کِرکِر از آزمایشگاه میایم بیرون که هِه هِه! افتادیم!! هِه هِه عقب موندیم!! (البته بعضیها هم با گریه اومدن…)
بعد پرنیان میاد میگه: «آخ جون!! عقب موندیم! شیش ماه میریم استراحت! تو این مدت به کارای عقب افتادهم میرسم؛کلی کتاب میخونم! آخ جون! میرم نقد فیلم! میرم سفر…»
خوبیش اینه که هر بلایی بیاد، سر همه مون میاد… اصن حالا که قراره همهمون با هم عقب بمونیم، دسته جمعی بریم سفر… اصن به بچه ها میگم ما که الان جَمعِمون جَمعه، فرصت خوبیه! به جای دمِ درِ آموزش بست نشستن، بریم اداره ی گذرنامه، پاسپورت بگیریم، شیش ماه دور دنیا رو بگردیم دسته جمعی! خوش میگذره حداقل!
خوب این از فارما!! پنجشنبه(فردا؟ پس فردا؟!) هم که یه مقدار دیگهشو امتحان داریم و بازم یه قسمت دیگه میمونه که بَهمَن میدیمش…
اما از خون بگم!!! گو اینکه خون رو هم میفتیم!!!! یکی از اساتید واقعن نمیدونم چی بگم از امتحانش!! در حدِ فلوهای خون بود!! امتحانِ بورد بود! واسه رزیدنتای داخلی بود! چی بگم من؟!؟ البته که نظرم به گزینه ی فلوهای خون نزدیک تره!!! واقعن چی فک کردن راجع به ما؟!؟
اون یکی استاده که اومده بود سرِ جلسه؛ سوالای این یکیو که دیده بوده کلی تعجب کرده، میگه این سوالا اصن واسه شما نیست که!!! بعد کلی بهمون وقت اضافه داده که بشینیم فک کنیم به سوالا!!
امروز خبر رسید که (وثوقش 100% نیست) از امتحان این استاد فقط 3 نفر پاس شدن !!!!!!!
فک کن!!! فقط 3 نفر از پنجاه و خورده ای نفر!!!!! اصن با این وضع امیدی به اسفند استاژر شدنمون نیست…
شقایق امروز میگه: «همین سه نفری که پاس شدن، فقط استاژر میشن!! یکیشون میره داخلی، یکیشون میره جراحی، اون یکی هم بره اطفال! زنان هم بمونه!!!
«
بعد فک کن امتحان یه استادش که این شکلی بود و اصلن نمیشه روش حساب کرد؛ امتحان اون یکی خداییش خیلی خوب بود… ولی من همون رو هم به معنای واقعی کلمه تابلو بازی درآوردم و با استدلالای قشنگم غلطترین گزینه ها رو انتخاب کردم!!
ینی گلابی ترین سوالاشو با این استدلال که فک کردم تله ای نهفته تو سوال، جوابی که میدونستم درسته رو نزدم!! خوب قبول کنین آدمی که امتحان آسون ندیده، نمیتونه سوالای آسونو باور کنه!! مثلن یه سوال تا این حد گلابی بود که پروتئین انتقال دهنده ی فلان چی، تو خون چیه؟!!! جوابش هم ترانسفرین میشد. با یه ترجمه ی ساده میشد فهمید که جواب ترانسفرینه، بعد من حتی با وجود اینکه میدونستم این درسته، هی نشستم با خودم استدلال کردم که محاله بخواد سوال انقد آسون باشه!! اصن چطور ممکنه جواب، بشه ترجمه ی سوال؟!؟ نه! نه! محاله!! بعد یه گزینه ی دیگه رو زدم!
بعدِ امتحان که با بچه ها داشتیم سوالا رو بررسی میکردیم، میگم من حتی اون ترانسفرین رو هم غلط زدم! سهیل برمیگرده بهم میگه: «تو که ترانسفرینو غلط زدی، حتمن میفتی!!» 
اینم از خون! تا ورودیِ قبلِ ما همه ی مباحثو همون استاده که سوالاش راحت بود ( و انصافن هم خوب تدریس میکرد) درس میداد… بعد اونوقت سرِ ما باید این جناب دکتر «پ» ِ بی اعصابِ بداخلاقِ بد درس دهنده ی بد امتحان گیرنده بیان!!! با این گو اینکه، گو اینکه گفتناش!!! تکیه کلامه داری اصن!؟!؟ بداخلاقِ بی اعصاب!
بدشانسیم! دستِ خودمون نیست! اصن طالعمون همین بوده!! اون شعرِ خاقانی بود تو کتابای دبیرستانمون، چی میگفت؟!: «طالع است منحوسم…» همون! اون ماییم! مثلن سرِ پاتو!
پریسا میگفت: » ترم بالاییا که راجع به پاتو حرف میزنن، انگار راجع به چه میدونم انقلاب یا اندیشه حرف میزنن!!! اصن پاتو براشون در حدِ یه درس عمومی بوده، بس که امتحانش آبِ خوردن بوده!! سوال میخوندن، 20 میگرفتن!!» اون وقت سرِ ماهای بدبخت!!! کلی کتاب بخونیم، جزوه شونم بخونیم، بازم این میشه عاقبتمون!!!
اونم فقط سر لج و لجبازی! اون که پاتو عمومی بود و این شد، خدا عاقبت اختصاصی شو بخیر کنه…
یکشنبه برگشته با افتخار میگه: » سرِ پاتو عمومی دیدین چی شد! 19 نفرتون افتادین و این حرفا… ما الان هم اِبایی نداریم که به جای 19 نفر، 40 نفرتونو بندازیم!!! میدونین که شما تا پاتولوژی رو پاس نکنین، نمیتونین واردِ مرحله ی بعدتون شین و استاژر بشین… انقدر میندازیمتون تا لیاقت پاس کردن رو پیدا کنین… سوالای امتحانتونو طوری طراحی میکنیم که فلان…»
نه! واقعن که چی؟!؟ مثلن واردِ مرحله ی بعد نشیم، Game Over میشیم؟!؟ بیا! با عزت و احترام و سربلندی این کورسای داخلی رو گذروندیم، اون وقت الان دو تا درس موندیم که هرکدومو بیفتیم نمیتونیم استاژر شیم… اصن به قول مریم: «شما آرزوی استاژری رو به گور میبرین با خودتون!!!»
ینی ما دردمونو به کی بگیم؟! کی پیدا میشه به حرفای ما گوش کنه؟ آقا جان! ما مردیم، از بس که جان نداریم… نمیدونم چه عجله ایه؟!؟ فیزیوپاتِ یک ساله، برای ما 11 ماهه باشه، وسطش یه ماه، فیلد بهداشتم باشه… از عید یک سره، بدون تعطیلات بیایم کلاس… بابا جان خسته میشیم دیگه… من واقعن نمیدونم!! ینی استاژری ما 2 ماه بیشتر از بقیه دانشگاهاست؟!؟ 2 ماه تو استاژری استراحت داریم؟!؟ چه خبره این همه فشار؟!؟ باور کنین ما هم آدمیم…
وئو! چه طولانی شد این پست!!!! چقد غر زدم!! ولی غصه ی ما رو نخورین… سخت میگذره، ولی خوش میگذره… مهم اینه که همو داریم!!! انگار تازه آخراش داره خوشتر میگذره… بیمارستان که بریم، دیگه هیچ وقت کل کلاس با هم نیستیم و این غمگینه… از همین الان دلم برای این لحظه ها تنگ میشه، برای بچه ها، برای این سه شنبه های خوب، برای رأیگیری های هرروزه…
خدایا! خودت همه چی رو به خیر بگذرون… عاقبت همه ی ما رو خیر قرار بده… اساتید ما رو به راه راست هدایت کن…
عنوان یه جمله از یه شعر گروس…
بیمار خنده های تواَم بیشتر بخند… خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب…
16 دسامبر 2011 § بیان دیدگاه
البته که من ازوناش نیستم که صبح که از خواب پا میشن، مثلِ گلی وا میشن!! ازوناشم نیستم که بخوام با آلارم موبایل و ساعت و اینا بیدار شم! دو تا موبایل و یه ساعتم که کوک کنم، صبح پا میشم هر سه تا شونو خاموش میکنم و دوباره به ادامه ی خوابم میرسم. واقعن فک کردین ما از کدوم خونواده هاشیم؟!؟
طیِ تلاشهای مکرر مامانم و تو همون عالم خواب، سبک سنگین کردن که کلاسو برم یا نه؛ حضور غیاب میکنه استاد یا نه؛ چند تا غیبت دارم؛ غیبتام پر شده یا نه! اگه بدونم حضور غیاب نمیکنه که ادامه میدم خوابمو، ولی اکثر مواقع نمیدونم چه کلاسی داریم و در این مواقع فرض رو بر حضور غیاب کردن میذاریم… و تازه ساعت یه ربع به هفت، ده دقیقه به هفت از خواب بیدار میشم…
بعدِ صبونه ی کامل تند تند باید آماده شم… میگردم دنبالِ ضد آفتابم که یادم میاد خواهره آخرین بار که اومده بود، ضد آفتابمو با خودش برده و من هنوز نخریدم… دارم مقنعهمو سرم میکنم که میبینم ابروی راستم دُمِش نیست!! خودم گند زده بودم بهش… فوری، چند ثانیه ای با سایه داخلشو پر میکنم که یه کم شبیهِ ابروی چپم شه و میرم تا به سرویس برسم و کلی پول کرایه تاکسی تا دانشگاه پیاده نشم…
بعد که میرسم دانشگاه، آدمایی رو میبینم با آرایش عروس! موهاشو که اتو کرده سرِ صُبی! آرایشِ چشاش که کامله! هم سایه داره، هم ریمل، هم خطِ چشم؛ صورتش هم که همه چی داره؛ لب و لوچهشم که چه خوشگل و خوشرنگه!! اِوا خانوم شما کی از خواب بیدار شدی که انقد وقت کردی رو صورتت کار کنی؟! متاسفانه «کافر همه را به کیش خود پندارد» و منم انگار فک میکنم که همه مثِ خودم انقد خوشخوابن که حاضر نیستن به هیچ قیمتی یه دقیقه از خوابشون بزنن! اصن آدم واسه همه چی انگیزه میخواد؛ واسه صبح از خواب بیدار شدن، واسه آرایش کردن..
این دخترای دندونِ 90مون خیلی پیش فعالن ماشالا! آدم میمونه تو کارشون… هرچی دخترای دندونِ 89مون ماه بودن و دوسشون داشتم بس که خانوم و با شخصیتن، اصن چشِ دیدنِ اینا رو ندارم!! چند تاشون هستن که صُب تا شب رو صندلیای داخل سالن نشستن، کلاس نمیرن میان رو صندلیاشون میشینن؛ همه کاراشون همونجا رو صندلیاس (البته گاهی تو دستشویی هم رویت میشن!!) یه بار رد میشی میبینی کتاب دستشونه: درس خوندنشونم همونجاس؛ یه بار رد میشی میبینی لپ تاپ دستشونه دارن اینترنت گردی میکنن، یه بار رد میشی میبینی دارن با لپ تاپشون همونجا رو صندلیا فیلم میبینن: فیلم دیدن و اینترنتشون هم همونجاس؛ غذا خوردنشون هم همونجاست؛ بعد یه بار رد شدم دیدم دختره همونجا رو صندلی نشسته خوابیده!! دیگه داشتم میمردم خنده! خوب خانوم پاشو برو خوابگاه بخواب!! دل بکن از صندلیت!! میترسه یکی رد شه، نباشه نتونه ببیندش! (ینی طرف نتونه ایشونو ببینه!! در واقع دیده نشه!)
هر روزم در حال گرفتن آمارِ یکی از پسرای پزشکیِ ترم بالایی ان!! دیگه کِیِه که من غیرتی شم، بگم خانوم چرا نگاه ناپاک به ناموس ما داری خدا میدونه!! اِوا ! مگه خودت برادر، پدر نداری خانوم!؟ چه کارِ ناموسِ ما داری؟!
مکالمه شون همیشه این شکلی شروع میشه (مثلن یه دقیقه رفتی تو آینه ی دستشویی خودتو نیگا کنی، میبینی دختره گیرت آورده) و میگه: «ببخشید خانوم، شما ترمِ 7 پزشکیاین؟! درسته؟!» میگیم: «بله درسته» بعد میگه: «آقای فلانی رو میشناسین؟!» دفه ی بعد دوباره میاد میپرسه «آقای بهمانی رو میشناسین؟!» بعد ملیحه که داره جوابشونو میده، من همینطور با چشای گرد شده نیگاشون میکنم!! بچه های خوابگاه هم که دیگه کلافه شدن ازینکه اینا هر روز آمارِ یه نفرو در میارن!! خانومم یه مقدار خوددار باش خوب!!
البته پسراشونم کم از دختراشون ندارنا!! دیگه فک کن وقتی پسره ی ورودیِ ترم اولی میخواد با دخترای کلاس ما ارتباط برقرار کنه چه خبره!! حالا هی با دهنِ باز بهش بگه آقا میدونی من چند سال، چند ترم ازت بزرگترم؟!؟ اونام بگن خوب اشکالی نداره که!!! آقا جان شما هم یه ذره رعایت کن! دیگه حد اقل رو بزرگترت دست نذار!!
خوب ازین قضیه بیام بیرون!! اگه نمیگفتم رو دلم میموند! بس که اینا رو اعصابِ من دارن پیاده روی میکنن!
آدم فک میکنه استاد که داره اون بالا درس میده حواسش نیست… من که میدونم همه مونو میبینه، بخاطر همین گاهی عذاب وجدان بهم دست میده. مخصوصن ازینکه میخوابم سرِ کلاس… کلن همینم! تا قبلِ ساعت 9 رو باید بخوابم سر کلاس! نمیتونم بیدار باشم!! بدیش هم اینه که نمیتونم سرمو بذارم رو میز بخوابم، همونطور تکیه میدم به صندلی و دقیقن روبروی استاد چشام بسته میشه و میخوابم، اونقدر که حتی گاهی خواب هم میبینم!!
بعد فک کن تو این حالت، ملیحه بخواد بیدارم کنه! (منی که همینطور به طور عادیشم بهم دست بزنن میپرم!!) دو سه بار پیش اومده که تا بهم دست زده که بیدار شم، یهو پریدم و این ور، اون ورمو نیگا میکنم میگم: «کیه؟! چی شده؟! ها!؟ ها؟!» الان اونم یاد گرفته که وقتی خوابم نباید بهم دست بزنه؛ فقط صدام میکنه میگه «زهره بیدار شو… زهره نخواب… حداقل جلوی چشِ استاد نخواب!» (آخه جامونم دقیقن روبروی استاده!)
بعد یه بار بعدِ کلاسِ فارما، تو راهروی طبقه بالا بودم که یهو استاد جلوم سبز شد، سلام علیک و اینا… بهم میگه: «سرِ کلاس هم که میخوابین…» بهش لبخندِ شرمگینانه میزنم… میگه: «البته اصن درسِ ما خسته کننده ست، خواب آوره!!» بهش میگم: «نه!! من دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم» (البته بهش نگفتم که باهاش به شدت موافقم!!) ولی خوب به کلی شرمنده م کرد…
شرحِ حال: امتحانِ غددو دیروز دادیم… برف نیومد، امتحان هم کنسل نشد! ولی نیم ساعت دیرتر شروع شد
پنج شنبه امتحان خون داریم… وقتش خیلی کمه… شروع نکردم هنوز…
عنوان هم اساسن ربطی به متن ندارد… ولی مخاطب خاص که دارد!!
بیمارِ خنده های توام بیشتر بخند
خورشیدِ آرزوی منی
گـــرمتر بتاب…
یه درصد فک کن!!!
15 دسامبر 2011 § بیان دیدگاه
مثلن فردا صبح که بیدار شیم ببینیم یه متر برف اومده نشسته رو زمین!! بعد از درِ خونه هم نتونی بری بیرون، چه برسه به دانشگاه!!!!
یا مثلن اصن گروه غدد یادشون رفته باشه که سوال طرح کنن!!!
یا اصن مسئول آموزش و کارشناساش سوالا رو گم کرده باشن!!!
چه میدونم! یه چیزی بشه که امتحان فردا کنسل شه!!!
پ.ن: اینجا هر چند سال یه بار برف میاد، اونم در حدِ باریدن فقط!!
همین پَرت و پَلاهای بیهوده …
10 دسامبر 2011 § بیان دیدگاه
یک: اتفاقی رفتم به یه وبلاگی سر بزنم که بخونمش؛ تا صفحه رو باز کردم و آهنگش شروع شد به پخش شدن، یهو بستم صفحه رو و دیگه هم بهش سر نزدم!
نه اینکه وبلاگه چیزِ بدی باشه ها یا مثلن خوشم نیومده باشه از نوشته هاش! نه! که اصن حتی یکی از مطالبشم نخوندم!! فقط و فقط بخاطرِ اینکه آهنگِ وبلاگش، شبیهِ آهنگِ وبلاگِ میشکا بود!!
میدونی من ذهنِ مُنعَطِفی ندارم به هیچ عنوان! بعضی چیزا واسهم خاص شدن و دیگه کاریش نمیشه کرد! و هر چیزی که بخواد اون حسِ خاص بودنش رو ازم بگیره نمیتونم بپذیرم.
مثلن همین آهنگه: خوب آهنگ، آهنگه دیگه! ششصد نفر ممکنه از یه آهنگ خوششون بیاد و بذارن رو وبلاگشون. ولی وقتی برای من خاص شده، وقتی شده خاصِ میشکا، ینی انگار که خودِ میشکا این آهنگه رو نواخته باشه؛ این شکلی میشه برام!!
نمیتونم اجازه بدم که یکی دیگه بخواد این حسِ خاص رو ازم بگیرم؛ بخاطرِ همینه که تا میبینم این آهنگ رو یه وبلاگِ دیگه هم هست، بدونی اینکه بخونمش فوری میبندم صفحه رو!!
میدونم مسخره س، ولی در هر صورت همینیه که هست!!
.
دو: چهارشنبه روزِ خیلی خوبی بود. (به جهتِ ثبت در تاریخ مینویسم! : چهارشنبه 16 آذر 90)
.
سه: بعدِ یه کلاس داشتیم با مهسا و آزالیا راجع به این مسئله حرف میزدیم که اگه یه روز استاد شیم، حضور و غیاب میکنیم یا نه؟!
من که حتمنِ حتمن حضور غیاب میکنم؛ آزالیا حضورغیاب نمیکرد. مهسا رو دقیقن یادم نیست ولی فک میکنم که نظرِ اونم به نظرِ من نزدیک بود!
حضور غیاب میکنم حتمن، نه اینکه حضور تو کلاس برام مهم باشه یا مثلن بخوام این شکلی بچه ها رو عذاب بدم یا مجبورشون کنم به اومدن سرِ کلاس! نه!
کلن فک میکنم حضور و غیاب یه بخشِ فوقالعاده هیجان انگیز کلاسه که بستگی داره به هنرِ استاد که چه شکلی اجراش کنه. مثلن همین دکتر «الف» استادِ گوارش که درسشو داد و امتحانشم دادیم و تموم شد رفت… همه چی تموم میشه ولی خاطره هاش باقی میمونه… ممکنه الان دقیقن یادم نباشه که فلان آنزیمِ دمِ پانکراس با بهمان آنزیمِ سرش چه فرقی داره؛ یا فلان تستِ تشخیصی واسه کدوم بیماری به کار میره یا جهشِ فلان ژنِ روی فلان کروموزوم احتمالِ ابتلا به فلان بیماری رو زیاد میکنه… ولی بخشِ حضور غیابشو خیلی خوب یادمه!
اینکه یه استاد این توانایی رو داشته باشه که از تمامِ بخشای کلاسش به نحوی احسن استفاده کنه، یه هنره که دکتر «الف» این هنرو داشت…
(درسته از دستش ناراحتم که چرا همه ی سوالای امتحانو از دو سه جلسه ی آخر داد!!!)
البته هر حضور غیابی هم حضور غیاب نیستا!! حضور غیابای دکتر «الف» کجا و حضور غیابای دکتر «م» ِ استادِ غدد کجا که تا بخواد به اسمت برسه باید هزار تا سلام، صلوات بفرستی تا از اسمت به سلامتی رد شه و چیزی بهت نگه!!
.
چهار: گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست / در و دیوار گواهی بدهد کاری هست… (سعدی)
آقاجان! هست! وقتی بهت میگم هست، ینی هست!
حلقه ی پیر مغان از ازلم در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود …
2 دسامبر 2011 § بیان دیدگاه
زندگیِ این روزام تبدیل شده به یه فیلم صامتِ سیاه و سفید؛ بدونِ هیچ حرف و دیالوگی. یه موسیقیِ متن داره که گاهی خیلی آرومه و گاهی خیلی تند…
فقط گوش میکنم به آدما؛ شاید ادای گوش دادنو در میارم… نمیتونم بیشتر از چند کلمه با آدما حرف بزنم، انگار که یه قفل گنده زده باشن رو دهنم و یه مُهرِ پلمپ هم دو طرفش!
به چشای آدما نیگا نمیکنم…
با این حال خوبم… باید خوب باشم… خوبِ خوبم…
دارم آدمای بیاهمیت اطرافمو حذف میکنم، نادیده شون میگیرم… دارم به این فکر میکنم که آیا هر کسی و هر چیزی ارزش دیده شدن و شنیده شدن رو داره یا نه!؟
تعیین بخشا داره نزدیک میشه… دیگه تقریبن مطمئن شدم که با داخلی – جراحی شروع نمیکنم… آقا ما نخواستیم! با اطفال یا زنان شروع میشم احتمالن.
حاضرم با بدترین و وحشتناکترین بخش موجود شروع کنم ولی همگروهیام خوب باشن… اگه هم نبودن همچین مهم نیست…
اصولن تحملِ آدمای وظیفه نشناس و از زیر کار در رو رو ندارم؛ حوصله ی اون آدمی رو که مسیرشو نشناخته هم ندارم: کسی که میخواد پزشک شه ولی روی صندلیای بیمارستان نمیشینه چون مریضا اونجا نشستن!!! چون معتقده مریضا کثیفن!!! اصن فک نمیکنه که این مریض هم یه انسانه!!! تو که از بوی بیمارستان بدت میاد اصن چرا اومدی پزشکی؟!؟
..
..
امتحان غدد، خون، فارما و پاتو پشت سر هم!! :-s
غددو نصفه نیمه خوندم ولی خون رو خیلی کم.
استاداش اعصابمو به هم میریزن… از سه تا استاد غدد یکی میخواد سوال انگلیسی بده، اون یکی سوالاش تستی – تشریحیه ، اون یکی هم گفته (و گفتن!) سوالاش خیـــلی سخته!! غددو دوست داشتم ولی مطمئن نیستم بعدِ امتحان هم دوسِش داشته باشم!
حاضر نیستم هاریسون بخونم که هیچی نفهمم ازش! دیدین چه کلفته غددِ هاریسون؟!؟ جزوه های خودمونم نخوندم تا حالا… پارسیان میخونم، حالا هرچی شد که شد! مهم اینه که درسو بفهمم…
من چرا از فارما متنفرم آخه؟!؟ یه امتحانشو دادیم که میشه گفت گند زدم!!
چرا دیگه به خون علاقه ندارم؟!؟ من همینجا اون حرفمو که گفته بودم میخوام تخصص داخلی بگیرم و بعد فوقِ خون رو پس میگیرم!!
عنوان: حافظ
آپِ شبِ امتحانی
27 اکتبر 2011 § 2 دیدگاه
اول نوشت: اینو دیشب نوشتم، گذاشتم تو نسخه ی بلاگ اسکای… نتونستم فیلترو بشکنم 😦
سلام
فردا امتحانِ گوارشمونه؛ منم مرضِ آپِ شب امتحانی گرفتم… ینی بیشتر تقصیرِ الهامه ها !!!!!
ما همون ورودیای هستیم که سرِ کورسِ کلیه مون، میزنه و مادرِ بهترین استادِ گروه میمیره…
همونایی هستیم که یهو سرِ ما استاد خوبه ی گروهِ فارما تصمیم میگیره که دیگه درس نده و فقط فعالیت پژوهشی کنه…
ما همون ورودیای سالِ بومیسازی هستیم…
که الانم کورسِ گوارشمون دقیقن همزمان میشه با تغییرِ رئیس دانشگاه… بخاطر همینم بهترین استادِ گوارش که رئیسِ (قبلی)ِ دانشگاه بوده، حتی یه جلسه هم سرِ کلاسمون نمیاد !!!
بعله! ما همونا هستیم…
از الانم سرِ کورسای بعدی مون منتظر مرگِ عزیزانِ سایرِ اساتید هستیم…
سرِ بیمارستانم فک کنم بیمارستانمون خراب شه…
سرِ امتحانِ رزیدنتیمونم بگن بازار اشباع شده از متخصص و واسه همین یه سال نمیخوایم امتحانِ رزیدنتی رو برگزار کنیم…
بعله! ما همون ورودی هستیم…
پ.ن: ملت شب امتحانشون قهوه و چایی میخورن که بیدار بمونن؛ من تا جا داشت دوغ خوردم که زودتر بیگیرم بخوابم!!!!
تنها در سالن مطالعه… اینجا ملک شخصی من است!
1 اکتبر 2011 § بیان دیدگاه
تو سالن مطالعه ی دانشگاه تنهام، کتابِ گوارشِ هاریسون دستمه و قدم میزنم و بلند بلند درس میخونم… خیلی خوش میگذره! راضی ام ازش! با صدای بلند حرف زدن تو کتابخونه خیلی لذت بخشه.
چند دقیقه پیش که تو محوطه بودم بارون گرفت؛ یه بارونِ فوق العاده ی یهویی! یکم زیرش قدم زدم، الان ولی قطع شده… هوا هم خیلی خوبه، بعد بارون زدن یه خورده سرد شده. پنجره های سالنو باز میکنم که بیشتر هوا رو ببلعم.
وقتی تو کتابخونه تنهایی دیگه تفکیک جنسیتی و بخش خواهران و برادران معنی نداره. همه ی اینجا مالِ منه.
اینجا ملک شخصی من است!
اینجا یه ویوی خیلی دوست داشتنی داره؛ دورنماش همه ش تپه و کوه و ابر و اینجور چیزاس.
کوهای دورتز که همه ش جنگله (از نوع طبیعی!) ولی این تپه ای که نزدیک تره، جنگل مصنوعی کاجه و زمینای کشاورزی… سرِ سرِش وسط یکی ازین قطعه زمینا یه درخت تک و تنهای گنده س! یه درخت که کاج نیست. شاید صنوبر باشه مثلا! ازین فاصله ی خیــــــــــــلی دور نمیتونم تشخیص بدم چیه، ولی شبیه همون درخت گردای نقاشیای کودکی…
دوسِش دارم. همه ش دلم میخواد یه روز برم پیشش، بشینم زیرش و ازش تشکر کنم که انقد بهم انرژی میده. ولی می ترسم برم از نزدیک ببینمش و ببینم بیش ازوون چیزی که فک میکردم معمولیه… اونوقت دیگه یه درخت خاص نیست برام! میشه یه درخت معمولی… و «معمولی بودن خیلی غمگینه…»
پس تو همین فاصله ی دور نگهت میدارم تک درختِ دوست داشتنیِ دورِ من…
*حوالی ساعت 5 بعدازظهر – کتابخانه ی دانشکده ی پزشکی
** اساتیدِ گوارشمون ماهن! تا به حال از هیچ کلاسی انقد لذت نبرده بودم!
*** همچنان مجبور به تحمل کلاسها و اساتیدِ فارما…
**** دو تا دکه ی روزنامه فروشی هستن که منو ببینن میخوان بزنتم!! شما بگین! امروز نهم بود؛ همشهری داستانو همیشه حداکثر تا دوم میگرفتم؛ این ماه ولی میگن هنوز نیومده!!! اوضاع شهرای شما چطوره!؟ خودشون که گفتن از سوم پخش شده… ولی چرا نرسیده هنوز؟
+ تقویمها اصرار دارند
فردا که بیاید،
درست میشود.
من چطور به تقویمها بفهمانم
او رفته است
و فردا
آدمبرفی نیست
که درست شود…
«مژگان عباسلو»
