زودباش کارتو بکن
به دختری که خیلی آسون عشق می ورزید بخند…
خوب ترجیح میدم زندگی خودمو بکنم تا زندگیه تورو داشته باشم
هیچکس هیچوقت دور میزی جمع نمیشه
تا داستان مردی رو تعریف کنه که نمیتونست عاشق بشه
این کارو بکن
توی چشمام نگاه کن
و کارتو بکن بزدل
بزن
(بخشی از حرفای ربکا تو فیلم خاطرات یک خون آشام)
_______
(خاطره نویسی های استفن و الینا)
الینا: دفتر خاطراتم
میدونم که
زمان زیادی گذشته
و نیاز نداشتم
و نخواستم خاطراتمو بنویسم
اما نمی خوام حرفامو با صدای بلند بزنم
موضوع اینه که
من یک خون آشام شدم..
و ازین اتفاق متنفرم
استفن:از وقتی تبدیل شده داره دور خودش می چرخه
بعضی وقتا دیگه نیمشناسمش
اما حالا بعد از یه مدت
بازم یه امید پیدا شده
الینا: احساس ناامیدی میکنم
افسردگی خشم
اما بیشتر از همه
ترسیدم
استفن: یه جایی توی دنیا
درمانی واسه خون آشام ها است
اگه بتونم به دستش بیارم
الینا دوباره میتونه تبدیل به یه انسان بشه
میتونم زندگیشو دوباره بهش برگردونم
الینا:بخضی از وحودم میخواد به این وضعیت خاتمه بدم
اما وقتیکه به جرمی فکر میکنم…
و تمام چیزی که براش باقی مونده…
میبینم که باید هرجور شده درمانو پیدا کنم
به هر قیمتی که شده
استفن: این کاریه که باید انجام بدم
هرچیزی که کلاوس ازم بخواد
هر دروغی که مجبور به گفتنش باشم
و راز هایی که باید نگهشون دارم
به هر قیمتی که شده
_________
خاطره نویسی الینا در دفترچه خاطراتش»:
دفترچه خاطراتم
امروز کاریو که ازش میترسیدمو انجام دادم
کنترلمو از دست دادم
یه نفرو کشتم
فکر میکردم بدترین حس دنیا اینکه که کسیو که دوستش داری رو از دست بدی
اما من اشتباه می کردم
بدترین حس وقتیه که حس کنی
خودتو گم کردی
پ ن: اینارو نوشتم چون خیلی حس میکردم شبیه حرفایی که من باید بزنم
ظاهر این حرفا خیلی فریبندست اما آدم داخلشون گم میشه.