//#$%@^&*)(

منتشرشده 6 مارس 2013 بدست pelahe

نمی دانم چرا این روز ها هیچ کس را درک نمیکنم کار ها و رفتار و اعمال دیگران برایم یک علامت تعجب! بزرگ است 

وقتی حرف میزنند دوستانم وقتی میگویند از اول کلمه اش میگویند مثل او باشم شبیه او لباس عیدم شبیه لباس فلانیست مدل راه رفتنم شبیه فلانی میگویند شبیه فلانیم خیلی دلم میخواهد شبیه فلانی باشم….

به راستی چندبار این جمله رو در روز و در سال تکرار میکننید؟ 

چقدر از عمرمان را خواستیم شبیه دیگران باشیم؟

تمام زندگیم میخواستم متفاوت باشم خاص باشم و تا کوشیدم از خاص بودن دور تر شدم و معمولی تر و معمولی تر شدم و امروز به این معمولی بودنم افتخار میکنم…

این روز ها هرکس ساز خودش را میزند… و من هم سازم با ساز هیچکس کوک نیست…..

+خیلی پراکنده گفتم میدانم…

منتشرشده 1 ژانویه 2013 بدست pelahe

روزای خوبی نیست دلم برای همتون تنگ شده.. ببخشین بهتون سر نمیزنم..درگی رو گرفتارم … فیلتر شکن هم ندارم خیلی اوقات…یه روز همهی لطفاتونو جبران میکنم…

دوستی

منتشرشده 17 دسامبر 2012 بدست pelahe

آدما وقتی همدیگرو میبینن لمس میکنن با هم تفریح میکنن بستنی میخورن میخندن و گریه میکنن خیلی راحت تر میتونن به همدیگه دل ببندن و واقعن اعتماد داشته باشن….چون میبینن همه ی آنچه که حقیقت مسلم است را… در انتخاب دوست در دنیای واقعی هیچوقت اشتباه نکردم.. از اون آدمایی نیستم که بگم فلانی خوب است چون بچه خر خون است و مثبت و دوست پسر ندارد… دوست های جدیدی پیدا کردم که بدجور به آن ها دل بسته شدم… و گاهی فکر میکنم این جنس دختر بودن چقدر بیشتر میچسبد… اینکه همیشه در حرف هایمان اسم یک پس موج میزند… و اما دوستی در مورد فضای مجازی نمیگویم دروغ است اما باور و اعتماد درونش نیست … ما آدم ها و خانواده های مختلفی در سراسر جهان داریم با آداب رسوم و فرهنگ ههای متفاوت خبو و بد پلید و مهربان پاک و کثیف و مذاهب مختلف…هرکسی یک جور است و تاسفم اینجاست که خیلی ها خیلی های دیگر را باور نمیکنند… چون باورشان نمی شود همچین چیزهایی وجود دارد بقل گوششان حالا بقل گوششان نه شما جنوب غرب و شرق منطقه ی سکونتشان همچین افرادی هستند که برای نشکستن غرورشان از 15 سالگی کار میکنند بیمارند و تنها زندگی میکنند آن هم وقتی دخترند… خوب من درک نمیکنم چون خودم همیشه باور داشتم دیگران را … رابطه ام با آدم های مجازی خوب نیست چون یا از من متنفر میشوند به خاطر دروغ هایی که به من نسبت می دهند و یا عاشقم می شوند چنان که میدانم بی معنی است این عشق های مجازی… نه از این پسرک های کوچک نه بلکه آدم های جا افتاده ای که به کمال نسبی رسیده اند… و من این را نمیپسندم… خیلی کم انتخابم در اینترنت درست از آب در آمد همه شان نامردی هایی کردند در حقم که نمیگویم میبیخشم کاری با آ ن ها ندارم به خدا واگزارشان میکنم…. و اما در مورد دوست جدیدم (م) دختریست همکلاسیم که همیشه لوتی حرف میزند خیلی خوشتیپ است و وضع مالی عالی قیافه هم دارد درس خوان نیست تواناییه درس خواندن ندارد حوصله اش را ندارد اما خوب دوست پسری دارد به اسم (آ) این رفیقه ما در کلاس معضل شناخته می شود چون همیشه آدامس می جود جیغ میزند شلوغ میکند و فحش های فجیهی هم التبه دوستانه میدهد به بقیه …. اما عاشقش شده ام تقصیر خودم نیست عجیب به نظرم دختر خوبی می آید خوبی به این چیزها نیست نمیدانم میگیرید یا نه زاتا خوب است اخلاقش خیلی سگی است ولی عجیب دوستش دارم… امروز برایم تعریف میکرد که از صبح در این فکر بودم که (آ) حتمن با من از آن رابطه ها خواهد داشت … حرف زدنش نگاهش رفتارش… رفتند خانه میگوید خودم پیراهنم را در آوردم اما نگاهم نکرد حتا انگار می ترسید دست بهم نزد… راضی بودم دلم میخواد با او باشم… این ها را که تعریف کرد خیلی دلم خواست شاید از این رابطه های نامشروع ….دختر بدی نیتس باز هم میگویم عجیب عاشقشم… ولی همیشه فکر میکنم این پسر عجیب لیاقتش را ندارد و یک لاشیه به تمام معناست… از خدا می خواهم که این رفیقم را هر آنچه شایسته اش است نصیبش کند چون لیاقت خوشبخت بودن را دارد حتا اگر با این (آ ) باشد…. آن دوست ان دیگرم (ط) (پ) (آ) (ن) (ز) (ع) خیلی دوستشان دارم… خیلی به آن ها علاقه دارم… امروز برای اولین بار در جمعشان دلم خواست حالم خوب شود… یک امید دلم میخواستشان که با آن ها در همه ی پایه های رفاقت باشم.. که با آن ها درس بخوانم در یک دانشگاه قبول شویم و 4 سال با هم درس بخوانیم بچه هایمان با یکدیگر ازدواج کنند دوستیمان محکم باشد.. دلم همه این چیز های خوب را میخواهد دعایم کنید …نمیخوام بمیرم…. خدایا به این شب صفر که میدانم خیلی هارا جانشان را میگیری شب های سنگینیست…..خدایا به درگاهت التماس میکنم که هر آنچه که لایقش هستم را به من عطا کنی…این ها را با اشک هایی از تو میخوام که یک عمر سرنوشتم نصیبم کرد… خدایا از ته دلم ازت میخوام و میخوام که بهبود یابم تا باز هم حتا یک روز در کنار این دوستان خوشبخت زندگی کنم…

منتشرشده 25 نوامبر 2012 بدست pelahe

زودباش کارتو بکن

 

به دختری که خیلی آسون عشق می ورزید بخند…

خوب ترجیح میدم زندگی خودمو بکنم تا زندگیه تورو داشته باشم

هیچکس هیچوقت دور میزی جمع نمیشه

تا داستان مردی رو تعریف کنه که  نمیتونست عاشق بشه

این کارو بکن

توی چشمام نگاه کن

و کارتو بکن بزدل

بزن

(بخشی از حرفای ربکا تو فیلم خاطرات یک خون آشام)

_______

(خاطره نویسی های استفن و الینا)

الینا: دفتر خاطراتم

میدونم که

زمان زیادی گذشته

و نیاز نداشتم

و نخواستم خاطراتمو بنویسم

اما نمی خوام حرفامو با صدای بلند بزنم

موضوع اینه که

من یک خون آشام شدم..

و ازین اتفاق متنفرم

 

استفن:از وقتی تبدیل شده  داره دور خودش می چرخه

بعضی وقتا دیگه نیمشناسمش

اما حالا بعد از یه مدت

بازم یه امید پیدا شده

 

الینا: احساس ناامیدی میکنم

افسردگی خشم

اما بیشتر از همه

ترسیدم

 

استفن: یه جایی توی دنیا

درمانی واسه خون آشام ها است

اگه بتونم به دستش بیارم

الینا دوباره میتونه تبدیل به یه انسان بشه

میتونم زندگیشو دوباره بهش برگردونم

 

الینا:بخضی از وحودم میخواد به این وضعیت خاتمه بدم

اما وقتیکه به جرمی فکر میکنم…

و تمام چیزی که براش باقی مونده…

میبینم که باید هرجور شده درمانو پیدا کنم

به هر قیمتی که شده

 

استفن: این کاریه که باید انجام بدم

هرچیزی که کلاوس ازم بخواد

هر دروغی که مجبور به گفتنش باشم

و راز هایی که باید نگهشون دارم

به هر قیمتی که شده

 

_________

خاطره نویسی الینا در دفترچه خاطراتش»:

دفترچه خاطراتم

امروز کاریو که ازش میترسیدمو انجام دادم

کنترلمو از دست دادم

یه نفرو کشتم

فکر میکردم بدترین حس دنیا اینکه که کسیو که دوستش داری رو از دست بدی

اما من اشتباه می کردم

بدترین حس وقتیه که حس کنی

خودتو گم کردی

 

پ ن: اینارو نوشتم چون خیلی حس میکردم شبیه حرفایی که من باید بزنم

ظاهر این حرفا خیلی فریبندست اما آدم داخلشون گم میشه.

برای دوست از دست رفته ام….

منتشرشده 12 اکتبر 2012 بدست pelahe

ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود                                               وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از  او                                     گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان                                   نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان                                            کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان                                          دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم                                               چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او                                                    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین                                              کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم                                           وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل                                              وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من                                         گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن                                         من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا                                        طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

پ ن: این جا که می توانم برایت بنویسم نه برای تو برای دل خودم.. خانه ی خودم هست خودت برایم ساختیش…

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا + گر از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را …

 

 

ابوالفضل پور عرب…

منتشرشده 3 اکتبر 2012 بدست pelahe
..

..من دلم می گیره وقتی ! من این خانومی که چهره اش محو شده در عکس و یا این آقایی که ریش پروفسوری دارد رو نمی شناسم . خیلی هم اهمیتی ندارد این مساله . ولی آقای سمت راستی ، ته چهره ی آشنایی دارد . در یک مشت فیلم های نه خیلی جدی بازی کرده و برای خودش سوپر استار هم بوده . طرفدار داشته . بازی اش تقلید هم شده . و با این که هنوز هم نمی فهمم چطور می شود به سوپر استارهای ایران نازید ! اما به این هم کاری
ندارم .
خودتان ببینید و قضاوت کنید .
ابوالفضل پور عرب است . و او هم دچار بلای سرطان شده گویا . نمی دانم دعا و ثنای ما تاثیری هم دارد یا نه . برای بهبود حالش دعا کنیم . عزت زیاد 

نویسنده: شهرام گراوندی…

7

منتشرشده 25 سپتامبر 2012 بدست pelahe

یک چیزی این روز ها خیلی آزارم می دهد. انقدر زیاد که دردش را تا اعماق قفسه سینه ام احساس می کنم. درد خیلی چیزها و خیلی احساساتی که تا قبل از این روز ها نبود. درد خیلی چیزهایی که نمیتوانم درمانش کنم…نمی دونم چ ی بگم نمیدونم… آه

منتشرشده 21 سپتامبر 2012 بدست pelahe

دارد صبح می شود انگار. ساعت 1 ساعت به عقب برگشته. فردا روز باز گشایی مدارس است. همیشه اول مهر برایم روز خاصی بود.بوی خاصی میداد. نوعی هیجان و امید… همیشه معتقد بودم برای انجام بهترین کار باید به بهترین نحو آن را آغاز کرد و با این اعتقاد همیشه اول مهر سر جلسات کلاس حاضر میشدم. بعد از 10 سال تحصیلی امسال که سال یازدهم هست میدانم باز هم مثل هر سال استرس دارم. چندبار لباس هایم را چک میکنم طبق روش هر سالم چون برنامه ای ندارم همه ی کتاب هایم را درون کیفم  میگذارم. مانتو شلوار مقنعه جوراب کفش های نو همه را توی کاور و جاکفشی چک میکنم لباس هایی که فقط 12 ساعت بعد از شروع مدارس احتمالن هر کدام یک گوشه از اتاق پراکنده خواهند شد و در جای خود مستقر می شوند. مسلمن مثل سال های قبل باز هم از استرس خوابم نمی برد. ساعت 1 میپرم تویه تخت خواب و تا دمدمای صبح بیدارم و چرتی مینزم و 5 صبح بیدار میشوم زود است دوباره چرت میزنم 6 بیدار میشودم. تند تند چون روز اول است مسواک میزنم صبحانه میخورم لباس میپوشم و ساعت 6 و نیم آژانس می گیرم و به مدرسه می روم. در مدرسه قفل است. همیشه زود میرسم همیشه اولین نفرم. خیلی مسخرست. میترسم تویه دانشگاه مسخره ام کنند. هیچوقت نمیتوانم این استرس را کاهش دهم

امسال یک حس خاصی دارم میدانم غیر ممکن است اما حسی دارم که به من می گوید بهتر از همه ی سال ها خواهد بود. درخشان تر و ارام بخش تر… گام اول را محکم بر میدارم…بدون کمک هیچ کسی. خودم و خدایم…هر آن که رفت لیاقتش رفتن بود…

 

 

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید