مرز کجاست؟

یک سوال بزرگ دارم… بهترین روش مدیریت یک جامعه چیست….

دموکراسی؟   آیا اگر اکثریت اعضای جامعه، چیزی را بطلبند و خواستار آن باشند، آیا باید آن کار را انجام داد؟  حد و مرز قوانین تا کجاست؟ حاکمیت تا کجا قادر است که به تدوین قوانین بپردازد؟ این سوال را می توان برای هر جامعه ای مطرح کرد؟   وقتی ما در دنیایی زندگی می کنیم که افراد بسیار زیادی ، با نگرش ها، تفکر ها، عقاید و دین های مختلفی، زندگی می کنند… چگونه باید قوانین را تعیین کنیم که بهترین نتیجه ممکن را بگیریم.. چگونه می توانیم از ضایع شدن حقوق افراد جلوگیری کنیم؟
با دوستام، خیلی در این باره بحث کردیم، و در نهایت بهترین راهی که پیدا کردیم، دموکراسی بود.. ولی اونم مشکلات خاص خودش رو داره… منظورم اینه که همیشه اونچیزی که نظر اکثریت هست درست نیست.. الان بیشتر مردم یه چیزی می گند و ۱۵ سال بعد چیز دیگه ای می گند.. اما باید توجه داشته باشیم که توی اون ۱۵ سال، تعدادی از افراد از یه سری امکانات محروم شدند و بالعکس…..  خیلی چیزهای جالب تری هست.. …مثلا در یه جایی بعضی ها می گند که این «رو بنده» خانم های مسلمان باید ممنوع بشه، چون که باعث  میشه ما بترسیم و نفهمیم که مثلا توی شب، طرف مقابلمون زن هست یا مرد…. خوب شاید این مسئله قابل درک باشه و منطقی به نظر بیاد.. اما ممکنه یه سری افراد دیگه پیدا بشند و بگند که روسری یه خانم مسلمون، براشون ترسناکه…  اگه اکثریت جامعه رای بدند که هیچکس حق نداره، روسری سرش کنه، کسی حق نداره با روسری بیاد و در محیط کار، ظاهر بشه….اون وقت چی؟ آیا این حق ذاتی یه انسان رو، که باید از در انتخاب دین آزاد باشه رو،  محدود نمی کنه… آیا شرایط زندگی رو برای یه مسلمون، سخت نیمکنه؟  همین موضوع ممکنه به طور برعکس در یه جامعه ای مثل جامعه ما اتفاق بیفته…. اگه یک نفر مسلمون نباشه و یا به روسری اعتقادی نداشته باشه، تکلیفش چیه؟  این یه مثال درباره پوشش بود، خیلی مسائل دیگه داریم که اگه فقط بخواد بر اساس رای اکثریت مردم باشه، ممکنه که کار خوب پیش نره…
چه کسی هست که برای وضع قوانین، مرز تعیین میکنه؟ چه کسی هست که میشینه و حقوق اولیه انسانها رو تعیین میکنه و میگه که ما حق نداریم درباره اینها، محدودیتی قائل بشیم؟
من فکر میکنم که دموکراسی در بهترین حالتش هم، نمی تونه حقوق همه انسانها رو محترم بشمره… باید ساختار جدیدی بسازیم… ساختاری که این مشکلات رو نداشته باشه… و کسی که ایده جدیدی در این باره بده، مطمئنا جایزه نوبل سال رو میگیره …

شکوفه های شور انگیز بهاری

بهار ۸۹

پ.ن: یه سری عکس زیبا از طبیعت گرفتم که به مرور می گذارم.. عکس بالا مربوط به سفر اخیرم هست…طبیعت خیلی زیبا شده…

زندگی را دگرگون میبینم

بهار با تمام عشوه و نازش، خرامان، آهسته و آهسته، در زد و وارد شد. باز هم آفتاب زیبای بهاری… آن رگبار های شادی انگیزش… گل های رنگارنگ  در آسمان و زمین… در پوست خودم نمی گنجم… واقعا خوشحالم.. از ته دل بهار رو دوست دارم… روحم تازه میشه….

ابتدای سال نو، همزمان با تازه شدن طبیعت، وقت خوبی هست که آدم زندگی رو تغییر بده.. معمولا هر چیزی به راحتی تغییر نمیکنه، حالا که تمام دنیا داره تغییر میکنه، خوبه که ادم از این امکان استفاده کنه و راحت تر عوض بشه…  چه قدر خوبه که اول سال نو بشینیم و بنویسیم که در سال جدید، چه کارهایی می خوایم بکنیم، از لحاظ فرهنگی، اقتصادی، کار، تحصیل، خصوصیات شخصی، روابط اجتماعی، هنری…  بشینیم و بنویسیم که دوست داریم چه طوری باشیم..
من خودم نشستم و این کار رو دیشب انجام دادم و کلی چیز نوشتم… از همه چیز.. از اینکه می خوام امسال شیک لباس بپوشم، از اینکه با بقیه چه طوری برخورد کنم، چند تا فیلم ببینم، چه قدر پول پس انداز کنم، اینکه اس ام اس جوک برای دوستام بفرستم… کارها و برنامه های تفریحیم.. از برنامه های تحصیلیم نوشتم..

پارک ها زیبا شده… طبیعت محشره..  بریم حالشو ببریم…

دوستای گلم، سال نوی همتون مبارک …. سال پر از شادیتون مبارک… سال پر از موفقیتتون مبارک…

گل های بهاری سال ۸۹

گل های بهاری سال ۸۹

پ.ن۱: بچه ها لطفا پیشنهاد خودتون رو برای سال نو، بنویسید… الان باید چی کار کرد؟ کارهای جالبی که میشه انجام بدیم…

دوستان دوست داشتنی….

دوست برای هرکسی یه معنایی میده…. برای من، دوست یه آیینه هست… وقتی دوستی از دست من نارحت میشه… یعنی یه چیزی در من تغییر کرده…. وقتی دوستی به من تذکر میده… یعنی من حواسم به بعضی از قسمت های وجودم نبوده….  حتی هر کاری که دوست من انجام میده، خوب یا بد، نشون دهنده قسمتی از وجود»من» هست که  باید به اون توجه داشته باشم…
گاهی اوقات، آدم شروع میکنه که یه بخش هایی از زندگیش رو عوض کنه…. مثلا اعتماد به نفسش رو بیشتر کنه ( کاری که خودم از مدتی قبل،  شروع کردم)… مصمم بودن بیشتر… محکم بودن… اینا خیلی خوبند، اما آدم همه جا رو نمیتونه ببینه… منظورم اینه که، درکنار این صفات خوب، ممکنه ناخودآگاه، یه سری اشتباه هم پیش بیاد. خودم شخصا سعی میکنم که به همه احترام بگذارم، به نظرات همه اهمیت بدم… دموکراسی رو پیاده کنم… دل کسی رو نشکنم… اما گویا در این راه، اشتباهاتی هم داشتم…

چند روز هست که از چند تا از دوستام، مستقیم یا غیر مستقیم، تذکر گرفتم…. که مثلا وقتی با فلان استاد میخوای صحبت کنی، «قد بازی» در نیار… و یا اینکه به فلانی هم فرصت بده که خودش، واسه خودش تصمیم بگیره… ما که نباید براش تصمیم بگیریم…
این جور تذکر ها بود که من رو به فکر فرو برد که با خودم بگم، آقا احسان، حواست رو بیشتر جمع کن… گویا اعتماد به نفست زیادی، زیاد شده  .. دی
احساس مدیریت، تو خونت، بیش از حد نرمال شده…
سعی کردم که مشکل رو حل کنم و اولین قدم رو برداشتم، از این به بعد هم بیشتر توجه میکنم…
بعد از این همه حرف… میخواستم بگم که، داشتن دوستایی که به آدم، یاداوری کنند که داری کم کم به سمت نا کجا آباد، حرکت میکنی، خیلی خوبه… خوشحالم که از این دسته دوستها دارم…

برای Mary……

هر کسی که می خواد این پست رو بخونه و از دلیل نوشتن این نوشته با خبر بشه، لطفا اول، نوشته قبلی و کامنت ماری رو بخونه. ممنون

…….

مگه زندگی چه جوری شده؟ چرا به دنبال تغیراتی بزرگ می گردیم؟ چرا فکر کنیم که، زندگی یه چیز عادی هست و اگر اتفاق خاصی بیفته، جذاب و دلپذیر میشه.

مگه بچگی هامون رو یادمون رفته؟ مگه خنده های همیشگی رو یادمون رفته؟ مگه گریه های صادقانمون رو یادمون رفته؟ مگه اون موقع، دلت چیزی نمی خواست؟ مگه اون موقع دلت عروسک نمی خواست؟ مگه دوست نداشتی که یه ماشین خوشگل داشته باشی؟ مگه همیشه، همه چیز سریع، واست آماده بود؟ مگه اون موقع، دوستی نداشتی؟ مگه اون موقع باهاشون بازی نمی کردی؟ مگه گاهی اوقات، باهاشون دعوا نمی کردی؟ مگه بعدش، باهاشون آشتی نمی کردی؟  مگه دوستات، دست و پای عروسکات رو در نمی آوردند؟ بعدش، همیشه باهاشون، قهر میموندی؟ مگه وقتی بچه بودی، آسمون رو نگاه نمی کردی؟ مگه دنبال ستاره ها نمی گشتی؟ مگه دلت نمی خواست، بزرگترین و پر نورترین ستاره آسمون، مال تو باشه؟ مگه دلت نمی خواست بزرگ شی، دکتر بشی، مهندس بشی، خلبان بشی؟ مگه آرزوهای گنده، تو سرت نداشتی؟ مگه با بابا و مامانت، تو بهار، سیزده بدر، بیرون نمی رفتی؟ بالا و پایین، نمی پریدی؟ مگه از درخت بالا نمی رفتی؟ مگه گاهی اوقات، از اون بالا نمی افتادی پایین؟ دردت نمی گرفت؟  مگه تقی نمی زدی زیر گریه؟ تا حالا زنبور نیشت نزده؟ مگه چه گناهی کرده بودی که، زنبور نیشت زد؟ یادتِ؟  مگه اون موقع ها، نفس عمیق نمی کشیدی؟ اول صبح، هوای خوب…  یادت هست؟ کلاه قرمزی و خونه مادر بزرگه رو یادته؟ یادته دو ساعت میشستی پای تلویزیون و از پاش تکونم نمی خوردی؟ دنیا، اول و آخر داشت واست؟ مگه وقتی صبح میشد، تازه اول بازی های جدید نبود؟ مگه تازه نمی رفتی که زود زود،صبحونه بخوری و بدویی بری دنبال بازی؟؟ مگه اول صبح، شروع یه روز پر از لذت و بازی و برنامه های قشنگ تلوزیون نبود واست؟ لذت خریدن لباس نو، برای شب عید، یادت هست؟
اون موقع ها،  دنبال کتاب روانشناسی بودی؟  معلم روانشناسی داشتی؟ کسی بود که بهت بگه برو کتاب»چگونه به آرامش دست پیدا کنیم»  رو بخون؟ کسی بود که هر روز صبح میومد و یادآوری می کرد که شاد باش؟ کسی بود که میومد و بهت می گفت که باید قدر زندگی رو بدونیم؟ مطمئنا جواب این سوال ها «نه» هست. حالا چی شده که بعد از این همه سال، که تجربه آدم بیشتر میشه، چیزای بیشتری یاد میگیره، دنبال ساده ترین موضوعات زندگیش راه میوفته؟ به دنبال تحول میگرده….. به دنبال منجی میگرده….. یه نفر که بیاد و یه کلید طلایی برای حل مشکلات، ارائه بده….. واقعا چی شده؟ چی شده که، زندگی ِمثل گذشته، یه مقدار عجیب به نظر بیاد!؟ جالبه واسم که بعضی وقتها میشنویم که، فلان آدم فلج، یه دفعه ای شفا پیدا کرده. بعدش مردم میریزند سرش، لباساش رو پاره میکنند، هر کدوم یه تیککش رو به عنوان تبرک بر میدارند و می برند…. میگند که اون نظر کردست….  یه سوال…. مگه امکان نداشت که من و تو که بدنیا اومدیم، ناقص به دنیا بیایم؟ مگه کسی تعهد داده بود که من و تو سالم به دنیا بیایم؟ تا الان سالم بمونیم؟ این یعنی چی؟ این یعنی اینکه همه ما نظر کرده هستیم…. این یعنی اینکه، همه ما با دنیایی از خوشبختی به دنیا اومدیم و هنوز تو همون دنیا داریم زندگی میکنیم. حالا من باید دنبال چه تحولی باشم که بگم خوشبختم؟ باید چه اتفاقی بیفته که من بگم خوشبختم؟
بچه که بودیم، هم خاله بازی می کردیم، هم گرگم به هوا…. از هر دو تاشونم خیلی لذت میبردیم…. اما مگه قواعد بازی یکی بود؟؟؟؟؟ مگه یه جور بازی می کردیم؟؟؟؟  الانم که شاید، یه کوچولو بزرگ شدیم، بازی ها عوض شده و باید با قواعد جدید بازی کرد…. اما ذات لذت بردن از بازیها، هیچ تفاوتی نکرده.
دم عید که میشه، میریم و شیشه های خونه رو، تمیز می کنیم. برای اینکه دوباره بتونیم، مناظر بیرون رو شفاف و زیبا ببینیم. حالا بعد از این همه سال، نباید شیشه های خونه ذهنمون رو، دوباره بشوریم؟

پ.ن: خودم هم تا همین چند وقت پیش، دنبال این جور کتاب های روانشناسی بودم. نمی گم که اونها خوبند یا بد. اما میگم که یاد اون شعر حافظ بیفتیم که میگه:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد….. آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

زندگی، سیری چند؟

بازم فصل کارهای نو شروع شده، یه سری مبارزه جدید،  یه سری بازی جدید، یه سری اهداف نو.  بازم باید بدوم. از صبح که خورشید طلوع میکنه، تا شب که از خستگی خوابم ببره. عاشق این جور زندگیم. موقعی که به همه کارهام می رسم و وقت بیهوده ای ندارم که تلف کنم. گاهی اوقات، تو خیابون، فردی رو میبینم که مشکل راه رفتن داره، مثلا فلج هست. یا تو تلویزیون میبینم که یه نفر نابینا، با چه مشقتی، فلان کار رو انجام داده، برای مدت کوتاهی به فکر فرو میرم. با خودم میگم، ببین، قدر سلامتی خودت رو بدون. خدا رو شکر کن. اون بیچاره ها با هزار تا مشکل، کاری رو انجام میدند که ما در حالت عادی، حتی شاید به اون فکر هم نکنیم. مثلا گذاشتن چیزی در کابینت آشپزخونه و یا شستن چند تا دونه ظرف غذا………

اگه از هر کدوم از اونها بپرسی که چه قدر حاضرند بپردازند تا دوباره بتونند ببینند یا راه برند، احتمالا میگند، تمام پول هاشون رو حاضرند بپردازند………
چه قدر پول لازمه که یه فردی دوباره بتونه ببینه؟  ۱۰ میلیارد؟ ۱۰۰ میلیارد؟ اصلا ممکنه؟
خوش به حال خودمون، چه قدر تو زندگی جلوتریم…..  چه قدر ثروتمندیم…….   حتی اون کسی که پاهاش فلج هست، نسبت به اون کسی که دستاشم فلجه، بازم خیلی جلوتره….. به خدا خیلی …….

نمی دونم تا الان چند تا مشکل برام بوجود اومده، ولی این رو خوب میدونم که هزاران برابر اون مشکلات، خوشی و شادی به زندگیم وارد شده. شاید در یه برحه ای از زندگی، به نتیجه مطلوبم نرسیدم، اما به علت همون اتفاق، نشستم و دوباره فکر کردم وتلاش کردم و به چیز خیلی بهتری از اون رسیدم. این اتفاق نه فقط یک بار، بلکه بارها و بارها افتاده. چه موقعیت هایی بوده که من خسته بودم  و زیاد از نتیجه کار خرسند نبودم، اما بعدها به ارزش اون اتفاق پی بردم. چه اتفاقات دردناکی بوده که اشک من رو دراورده، اما میدونم که روزی به دلیل وجود اون اتفاقات پی میبرم.  یه روز یکی از دوستام می گفت که » هیچ اتفاقی در زندگی آدما الکی نیست، حتی کسی که در تاکسی در کنار تو میشینه، با یه هدفی اونجا قرار گرفته و خیری در اون نهفته هست.»
اگه یه روزی، کسی از من بپرسه که، از زندگیت راضی هستی یا نه؟  بهش جواب میدم،  من عاشق زندگیم هستم.
کلا به زندگی خودم که فکر میکنم، از ته دل احساس خوشبختی می کنم. نمی دونم چه طوریه، اما اینقدر زندگیم رو دوست دارم که خدا میدونه. اگه هر کدوممون، یه کم دقت کنیم، میبینیم که زندگی خیلی قشنگه. زندگی با سبدی پر از هدیه، در کنار من و تو نفس میکشه.
از اینکه هنوزم می تونم در کنار دریاچه بازی کنم، از اینکه هنوز بوی خوش موز رو میتونم احساس کنم، به خودم می بالم و خدا رو شکر می کنم.
اینکه الان در این فصل جدید زندگیم هستم و می تونم از صبح تا شب، برای رسیدن به اون چیزهایی که دوستشون دارم، تلاش کنم و خسته بشم رو، دوست دارم.

توپ و دریاچه

پ.ن ۱: البته این رو هم بگم که، یه کم غر غر کردن تو زندگی خوبه و لازمه !!!!

پ.ن ۲: این عکس  توسط  Finding Josephine گرفته شده است.

آغاز به مردن …..

به آرامی آغاز به مردن ميكنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

——–

به آرامی آغاز به مردن ميكنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

——–

به آرامي آغاز به مردن ميكنی

اگر برده ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …

اگر روزمرگی را تغيير ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

——–

:):):):):):):):):):):)

تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،

و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،

دوری كنی . .. .،

——–

تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی

اگر هنگامی كه با شغلت،

يا عشقت شاد نيستی،

آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات

ورای مصلحت انديشی بروی . . .

:):):):):):):):):):):)

——–

-امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن

.
.
.

.پ.ن ۱: این متن ترجمه احمد شاملو است.
پ.ن ۲: عکس اول توسط  nattu گرفته شده است و عکس دوم توسط  rolands.lakis گرفته شده است.

من انسانم ….

همیشه احساس میکنم که دنیای اطراف ما زنده هست. خورشید، ماه، درختان، حیوانات، همه و همه یه جوری زنده هستند. خورشید که بالا میاد، با خودش دنیایی از امید رو به همراه میاره. شبها ماه، سرزمین رویاها رو با خودش میاره. وقتی تو جنگل راه میری، جریان زندگی رو تو خونت حس میکنی. وقتی صدای بلبل ها رو میشنوم که دارند آواز میخونند، دلم میخواد بشینم و فقط گوش کنم. دلم میخواد دراز بکشم و ستاره ها رو ببینم. این همه قشنگی برای کیه؟ خوب معلومه برای کیه… برای من و تو دیگه.
به یه چیزی اعتقاد دارم، اعتقاد دارم که تو هستی که، به اینا حرکت میدی. اعتقاد دارم این تویی که، این جریانات رو خلق میکنی. این تویی که، به خورشید میگی بدرخش، به خورشید میگی گرما بده. اعتقاد دارم آواز عاشقانه بلبل، ندای درونی تو هست که از دهان بلبل خارج میشه.  اگه تو نخوای، دیگه بلبل نمی خونه. این تو هستی که، مسیر حیات رو در طبیعت برقرار میکنی. این تویی، که با روحت  به خورشید و ماه و گربه و جوجه رنگی … جون میدی. تا هر قت که دلت بخواد، این منبع حیات در تو هست. ما انسانیم، ما خالقیم، ما شگفت انگیزیم. ما منبع حیاتیم. ما تافته ای جدا بافته ایم.

رونوشت به یک دوست که خودش میدونه کیه
پ.ن: عکس بالا توسط Noël Zia Lee گرفته شده.

فقط یک ساعت از عمرت رو، برای خوشبختیت صرف کن.

داریم یه شرکت بزرگ میزنیم، اگه کارمون بگیره خیلی خوب میشه. دارم خودم رو برای خوندن دکترا آماده می کنم. درس می خونم و یه شغل خوب دارم . راستش می خوام فقط با …. ازدواج کنم، هیچکس به جز اون نمیتونه من رو خوشبخت کنه.
چند بار در طول زندگی، در مقاطع مهم عمرمون این  جملات  رو در ذهنمون دنبال کردیم؟ واقعا چند بار؟ نمی دونم چند نفرمون، بعد از اینکه به هدف های مقطعی ایمون رسیدیم، احساس خوشبختی کردیم و یا حداقل تو دلمون گفتیم که آخیش، چه کیفی داد! دارم کم کم طعم خوشبختی رو حس میکنم. در بین اطرافیان، چند نفر رو دیدیم که جملات بالا رو تکرار می کردند و الآن بعد از رسیدن به بعضی هاشون، همچنان نالان هستند؟ و الآنم یه سری جمله جدید رو تکرار می کنند که اگه …..

«برای کشتی ای که مقصد معینی نداره، باد موافقم، وجود نداره.»
یادم نیست که این جمله از کی بود، اما مثال کار ماست. گاهی اوقات اینقدر در طلب خوشبختی، از اینور به اونور میدویم که  یادمون میره برای چی داریم می دویم. اصلا یادمون میره، خوشبختی چی بود، چی هست. فقط داریم میدویم دنبالش، با چشمایی کاملا بسته. دنگ، دونگ، می خوریم به این دیوار، می خوریم به اون دیوار و….

ای عزیز جان، صبر کن، اندکی بایست.
خوشبختی یه احساسه، نه مجموعه ای از داشته ها. بشین و یک ساعت با خودت فکر کن. فکر کن که الآن خوشبختی. فرض کن تمام اون چیزایی که باعث خوشبختی تو میشه، فراهمه.  ببین الآن چه احساسی داری؟ حسش کن. با تمام وجودت حسش کن، خودت رو تو اون احساس غرق کن. ببین اون چه حسیه که روح تو رو به شور وادار می کنه. حسش کن، باور کن که اون از همه چیز مهم تره، باور کن……
بعدش بیین که چه چیزایی، اون احساس قشنگ رو به تو میدن؟ ببین که کدوماشون رو الآن داری و کدوماشون رو هنوز نداری. ببین اصلا چیزی هست  که کم داشته باشی؟ با چشمانی کاملا باز نگاه کن. خوب نگاه کن.

تو نا خدای کشتی زندگیت هستی !

حالا چشمات بازه، حالا دیگه می دونی مقصد کجاست، حالا برات باد موافق و مخالف، در زندگی مفهوم داره. حالا قدر ثانیه به ثانیه لحظاتت رو می دونی. حال قدر باد موافق رو میدونی. تو میرسی، چون میدونی خوشبختیت کجاست!  تو از سفرت لذت میبری ، چون میدونی داری کجا میری ، قبلا اون جا رفتی ، لذت اونجا بودن رو حس کردی. اون وقت که دیگه، چهار تا مشکل بزرگ و کوچیک، نمیتونه تو رو از ادامه سفر منصرف کنه، و سفر رو به کام تو تلخ کنه. تو مثل اون افرادی نیستی که فقط فکر می کنند که می دونند، باید به کجا برند. اما حیف، که این یک توهمی بیش نیست.
ناخدا، فقط یک ساعت از عمرت رو، برای خوشبختیت صرف کن.

پ.ن: چیزی که من رو خوشبخت میکنه، لزوما تو رو خوشبخت نمیکنه.

واژه‌ها را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

این واژه زندگی، چه قدر قشنگه! خودش همه چیز رو بیان میکنه. وقتی بهش فکر می کنم، احساس قشنگی پیدا می کنم. وجود آدم رو قلقلک میده. حس زنده بودن رو به آدم القا میکنه…….  فقط یه لحظه بهش فکر کن!!  جدا بهش فکر کن!
امشب با جمعی از دوستان هم دانشگاهیم بودم. یکیشون که طفلک مدتی هست به قول خودش، رو دور بد شانسی افتاده، ناراحت بود. می گفت دیگه برام مهم نیست و ….  تو جمع، همه سعی کردیم بهش روحیه بدیم و بهش گفتیم که انرژی مثبت داشته باش. اینقدر منفی فکر نکن و …. ولی نمی دونم که چه قدر براش مفید بود؟؟؟؟

خیلی از آدمها، سعی می کنند دیگران رو، نصیحت کنند. پدرها، مادرها، معلم ها، سخنرانها و …. همه تلاش می کنند یه چیزی رو به دیگران یاد بدند. حالا بعضی ها این کار رو، از ته دل انجام میدند و بعضی ها هم، جهت رفع تکلیف، مثلا به عنوان شغل، این کار رو می کنند. بعضی وقت ها، این آموزش ها در تعارض با هم، قرار می گیرند. بعدش همه شکایت می کنیم و میگیم که، چرا فلانی، به اندازه کافی به قانون اهمیت نمیده!؟ چرا فلانی بی فرهنگه؟ چرا فلانی، فلان کار مذهبی رو خوب انجام نمیده؟  چرا فلانی همیشه عبوس و ناراحته؟  چرا فلانی لبخند نمیزنه؟ چرا و چرا و چرا ….
خیلی برام عجیبه که تا الآن،  اینهمه این روش ها رو به کار بردیم و نتیجه نگرفتیم،  و باز هم  بر استفاده از همون چیزها، پافشاری می کنیم.
آیا تا به الآن کسی اومده، و به من و شما نحوه غذا خوردن، پیک نیک رفتن، لذت بردن از یه فیلم قشنگ و ….. رو یاد داده؟  چرا، این جور چیز ها رو، خودمون بلدیم؟  چرا کلاس فیلم دیدن، برامون نمی گذارند؟ اینا نیاز به آموزش نداره.  اینا رو، هر روز داریم تو زندگی می بینیم.
مشکل اینجاست که  ما با حرفامون زندگی نمی کنیم. ما خودمون به حرفای خودمون اعتقاد نداریم. اگه من با حرف خودم زندگی کنم، وقتی دوست من ، من رو میبینه، بدون اینکه بهش چیزی بگم، خودش، روش من رو درک میکنه و اگه براش جالب و صحیح باشه، انتخابش میکنه. اگه من خودم آدم امیدوار و مثبت اندیشی باشم، می تونم به دوستم کمک کنم. ولی اگه خودم این جور آدمی نباشم، نمیشه! نمی تونم دوستم رو تحت تاثیر قرار بدم. اگه یه معلم خودش به چیزایی که میگه معتقد نباشه، آیا میتونه شاگرداش رو تحت تاثیر قرار بده؟ اگر هم بتونه، موقتیه.  بعد از یه مدت اثرش از بین میره. آدما چیزی رو قبول می کنند که حسش می کنند. تو نمیتونی به کسی بگی مهربونی کار خوبیه، تا وقتی که طعم مهربونی رو بهش نچشونی. پوسته ها رو، از روی خودمون برداریم. از همه چیز فقط اسمش رو نداشته باشیم. زندگی کنیم با واژه ها. بگذاریم دوستامون شادی رو در ما ببینن.  امید رو تو چشامون بخونن . بگذاریم شاگردامون، احترام به قانون رو در ما ببینن. بگذاریم همه، لذت حرف بی شیله-پیله شنیدن رو، بچشند. بگذاریم وجودمون، اعتقادمون رو فریاد بزنه. چیزی مثل کلمه » زندگی» باشیم. هر کسی که به این واژه فکر میکنه خودش معنی رو از عمق وجودش درک میکنه. نیازی به توضیح نداره…

پروانه های زیبا

تا آلان خواستی به کسی بگی که پروانه زیباست؟

و سهراب چه زیبا می گوید:

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست…..

به خواندن ادامه دهید

یک نیاز….

چه حس غریبیست این تقاضای ارتباط. آنگاه که دلت، در آرزوی برقراری رابطه ساده ای با دیگری، به لرزه می افتد. آرزو می کنی که ای کاش کسی بود و تو را می شنید. آنگاه که از تنهایی می گریزی و از خانه بیرون میزنی. آنگاه که میفهمی، به تنهایی کافی نیستی!
حال می فهمم که چرا هنرمندی، روزها، ماه ها و چه بسا سالها از عمر خویش را، به پای نقاشی، موسیقی و یا شعرش می گذارد.
نمی دانم که او به دنبال چیست یا کیست، یا چه می خواهد بگوید؟
اما می پرسم که ما را چه می شود آنگاه که، نوشته ای دلنشین می خوانیم، آنگاه که به قطعه موسیقی ای دلنشین گوش فرا می دهیم.
مگر آن نوشته، آن موسیقی، آن نقاشی، از کدامین عالم آمده که اینگونه  ما را با خود همراه می سازد؟ بی هیچ مقاومتی ….  انگار که دلت مدتها در انتظارش بوده. چرا اشک در چشمانت ظاهر می شود؟ چه نیازی است که ما را اینگونه به هم پیوند می دهد؟ گاه گاهی که یک دوست، درکنارت می نشیند، نگاهی کوتاه بر او می اندازی و بغض، گلویت را می فشارد. چه رازی است در پس این پرده، که گاهی اوقات، کلمه ای در دهان نداری، اما دلت می خواهد با چشم هایت با او صحبت کنی.  این چه نیازی است؟ مگر من و تو از کجا آمده ایم؟ کجا هم دیگر را دیده ایم که این چنین بی قرار، در پی ارتباطی ساده هستیم، به دور از تمام تشریفات و قانون ها، …
این چه نیازیست و چه زبانیست که همه آن را می فهمند، از کودکی که تازه متولد شده و با نگاه های معصومش، همه را به سوی خود می خواند، تا پیرمردی که در گوشه ای از پارک، روی نیمکت، با چشمانش تو را به هم صحبتی دعوت می کند. مگر ما در آیینه وجود یکدیگر، چه چیز را میبنیم  که اینگونه ما را به سوی همدیگر می کشاند؟
شاید شریعتی هم که می گفت: » چه لذتی شدیدتر از اینکه، یکی حرفی داشته باشد و کسی را هم داشته باشد که بفهمد.» در پی بر آورده کردن همین نیاز بود.