خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد…
سال 1390 سالی پر فراز و نشیب، سالی که مرتب به هر سو می دویدیم، مثل خرگوش، سالی که وارد فاز جدیدی از زندگی شدیم، سالی که احساسات خوب و زشتی را لمس کردیم، سالی که دوست داشتن را لمس کردیم، سالی که شیرینی ها و تلخی های توامانی داشت، و سالی که لذت وصال را چشیدیم، سالی که در اوج شادی غمگین بودیم و سالی که در شادی ها گریستیم و در گریه ها شادی کردیم، سالی که نکو بود و بهارش نوید نکو بودنش را می داد، درست است که غم هایی هم بود، درست است که زخم هایی هم بود ولی خوب بود و بهتر نیز می گردد…
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خو خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
حج نوشت : تبریکات صمیمانه حجی برای سال نو را پذیرا باشید
ما ز اصل و اسب افتاده ایم…
از وقتی خودم را شناختم، شاید بهتره بگم از وقتی فهمیدم تو زندگی دور و برم چه خبره، تازه فهمیدم هیچکسی خودش را هم نمیشناسه ، حتی اگر 100 سال هم افزون بشه بر عمرش، اینا گفتم چون می خواستم بگم آدمی که خودش را هم نمیتونه بخوبی بشناسه ، چه انتظاری هست که دیگران را بشناسه، اصلاً کی چه می دونه بعضی از آدم های شرور و شر را گاهی دیدم کارای خوب می کنن و آدمای خیر و صالح هم گاهی کارهایی که از اونا بعیده، بگذریم، اینا همش درگیری های ذهنی بود کاوشگر در رفتارهای انسان های پیرامون، ذهنی که شاید به مراتب ضعیف تر از ذهن همون انسان های پیرامون باشه، ولی من تحسینش می کنم چون شاید اگه همینم نبود حتی دیگه مخ تعطیل هم بهمون نمی گفتن، پس جای شکرش باقیه…
ای مهیب غم آتشم مزن، خرمنم مسوز از شراره ها….
یکی دیگه از نتایجی که از این نیمچه ذهن ما تراوش می شود این است که در هر جامعه ایی و در هر جمعی و برای هر فردی امید رکن اصلی زندگی ست، به نظر من اکثر جرم ها، اکثر خیزش ها، اکثر ناهنجاری ها، خودکشی ها و همه چیزای از این دست همیشه از سر ناامیدی اتفاق می افته، اکثر اعتراض ها، حتی در بعد مدنی … من فکر می کنم همیشه ناامیدی موجب خیزش هایی میشه که اگه کنترلی روی اون صورت نگیره فرجامی نا فرجام را رقم میزنه، یه مجموعه کاری را مثال میزنم، کاهش امید همانا و سست شدن ریشه های مجموعه همان و حال نبودن کنترل مناسب فقط باعث میشه مجموعه از هم گسیخته بشه و اون نافرجامی که گفتم رقم بخوره، امید به زندگی اصلیه که اگه کمرنگ شد اون زندگی و اون جامعه بسوی انحطاط میره، کاش امید توی زندگی هیچ کسی کمرنگ نشه، یا بقولی
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کین شب دراز باشد در چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
می باید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوب روی خوش رو
تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من تَرک مِهر اینان در خود نمی شناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو بر نگیرم ور می کُشد رقیبم
مشتاق گُل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اُشتر بر دست ساربانان
شاید که آستینت بر سر زند سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شِکر دهانان
سال 89 هم گذشت….
سال 89 هم گذشت، البته نه به همین راحتی که میشه نوشت » سال 89 هم گذشت »
غافل از اینکه عمرمان میگذرد و هر بهار که می آید و هر نوروز روزی است که ما کهنه تر می شویم باید بگویم، سال 89، سالی سرشار از شادی ها، دغدغه ها، بغض ها، اندوه ها و شاید حسرت ها بود ، سالی که عزیزانی رفتند و سالی که بر دردهایمان افزوده شد، سالی پر از هراس چه کنم های بی پاسخ، سالی که تیشه بر ریشه ها یی خورد و سالی که جوانه هایی روییدند، سال 89، یکی از بدترین و بهترین سال های کاری من بود، سال 89 سال ازدواج من بود و از این بابت بی نهایت خوشحالم و امیدوار به تحکیم ستون های زندگی کوچکمان که دور دست هایی بی کران را برایمان به ارمغان می آورد، و به امید روزی که هیچ کس غمگین نباشد و هیچ مادری داغدار نباشد و هیچ اشکی جز برای شادی نریزد…
حج نوشت: من و بانو سال خوب و سراسر برکتی را برای دوستان عزیز حجی نوشته ها آرزومندیم….
به بغض در نفس پیچیده سوگند…
خدایم آه ای خدایم
آه ای خدایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کز غم مرگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گل های به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی درگذار است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را میپذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم…..
پریا…
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشته بود
زارو زار گریه می کردن پریا
مث ابرای بهار گریه می کردن پریا
گیسشون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلندتر ک ،از شبق مشکی ترک
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشتشون سردو سیا قعله ی افسانه ی پیر
از افق جیرینگ جیرینک صدای زنجیر میومد
از عقب از توی برج ناله ی شبگیر میومد
پریا !گشنه تونه ؟
پریا! تشنه تونه ؟
پریا !خسته شدین ؟
مرغ پر بسته شدین ؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون ؟
پریا هیچی نگفتن ِ زار زار گریه می کردن پریا
مث ابرای بهار گریه می کردن پریا
پریای نازنین
چه تون زار می زنین ؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب نمی گین برف میاد ؟
نمیگین بارون میاد ؟
نمگین گرگه میاد می خورتون ؟
نمیکین دیوه میاد یه لقمه خام می کندتون ؟
نمی ترسین پریا نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد صدای زنجیراش میاد
پریا………………….
شهر ما صداش میاد صدای زنجیراش میاد، شهر ما صداش میاد صدای زنجیراش میاد، شهر ما صداش میاد صدای زنجیراش میاد….
زندگی فارغ از معنی
زندگی فارغ از معنی
زندگی فقط یعنی
مث یه مهره بازی کرده شدن
تنها مث مرده راه رفتن
زندگی فارغ از معنی
زندگی فقط یعنی
مث یه مهره بازی کرده شدن
تنها مث مرده راه رفتن
بوی بد جوراب یه دختر قاعده
مشت یه تصویر تو صورت آینه
شکوندن سی دی صدای فرهاد
نفرت از عکس و صدای هایده
تف روی شعر شاملو از غیض تو
تهوع تکراری یاد خاطره
نبض ذهن فلجی که تابیده
چشم کور حس خری که خوابیده
رسم رنگ و هندسه از پیکاسو
تنها گم مث آیدین آقا داش لو
تکرار ملودی های طناب دار
یه غزل از عشق تو قافیه خیال
….
یه سرزمین امن واسه مردن
توی تلخی گذشته سر خوردن
……………….
کاشف عنصر درد و انفجار
آخر یه رمان حبس الانتهار
حج نوشت: این شعر شاهین فراوان بر دلم نشست… شرمنده همه دوستان بابت طولانی شدن غیبت ها، درگیر کار جدید و شب ها تا دیر وقت سر کار….
وچه زود به خاطرات دوستانمان می پیوندیم
به قول یه دوست »
وچه زود به خاطرات دوستانمان می پیوندیم،یادمان به خیر،در میان عکس های قدیمی پیدایمان می شود ،دوست با انگشت نشانمان می دهد و ما را چونان اثری جاودانه بر عکس حک می کند که خاطره بودنمان بیشتر تاکید شود.
وقتی که پیدایمان میکنند در عکس ، از فرط انتظار و دوری با دیدن دوست انگار که معجزه ای اتفاق افتاده و در عکس یاری جنبیدن ن…یست و چونان چوبی خشک مانند خاطرات کنده کاری کودکانه در عکس ظاهر می شویم ، چه خاطرات قشنگی»
پی نوشت: از همه دوستانی که تبریک گفتن و لطف داشتن تشکر فراوان می نماییم، ایشاا…. بزودی دوستان خوب وبلاگی را به یه جشن کوچولو دعوت می کنم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک
شاخههاي شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مستنرم نرمک مي رسد اينک بهارخوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههاي نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي بکام
باده رنگين نمي بيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
پی نوشت: بدین وسیله به اطلاع همراهان عزیز حجی نوشته ها که بیش از یکسال است نوشته های داغون من را تحمل کردند می رساند Haji is now married…
امیدوارم همتون شاد باشید و از همراهی همتون تشکر می کنم.
از تولد تا مرگ
بعضی مشکلات از تولد تا مرگ گریبان زندگی هر آدمی را فشار میدن، درست مثل جملات معروف صادق هدایت (مراجعه شود به پی نوشت) بعضی مشکلات قابل تغییر دادن و بهتر شدن نیستن، بعضی ها را باید با همه خصوصیاتشون قبول کنی، بعضی وقتا باید صبر کنی ببینی چی میشه…..
پی نوشت:
“در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و
اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می
کنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند- زیرا بشر هنوز چاره و
دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب
مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تاثیر اینگونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا طبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در
حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند، کسی پی خواهد برد؟ من
فقط به شرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و
بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده
ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است، زندگی
مرا زهر آلود خواهد کرد…
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در
زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه
فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به
من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه ی بدبختی های
زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب
تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد- نه، نتوانستم این پرتو
گذرنده را برای خودم نگه دارم.سه ماه – نه!، دو ماه و چهار روز بود که پی
او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی کشنده ی
چشمهایش در زندگی من همیشه ماند- چطور می توانم او را فراموش بکنم که
آنقدر وابسته به زندگی من است؟ .نه اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر
او با آن اندام اثیری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و
درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و می گداخت، او دیگر
متعلق به این دنیای پست درنده نیست- نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای
زمینی بکنم…”
جشن دلتنگی
زمزمه های حضور در پس ابرهای فاصله بدجور هوای دل را بارانی می کند، و عطش تند زندگی هراس ها را بیشتر، و نفس خوش رازقی امیدها را،….. اما افسوس که عمر رازقی کوتاه تر از عمر زندگیست….
و لمس بیهودگی زمان و باز لمس زوال روزهای بی پایان تشنگی، سراب را پررنگ تر می کند، و کبوترهای نشسته بر بام خانه کاهگلی مادربزرگ برای همیشه می پرند و حضور را بی معنی می کنند، و تناقض صدای آشکار قناری شکسته بال تجلی پرواز را سخت و سخت تر می کند، و رخ بی رنگ آینه اسرار فاش می نماید، و چین و چروک های دست پدر داغ تازه ایی بر دلمان می نشاند، داغی چون ندیدن دوباره آن روزها….
