* «یک پرنده»
اهل پروازم
کوچ تکرار من است
و روزی
تنها ، خاطره ای خواهم شد در زاویۀ صفرِ ذهنت
(این برای موقعی بود که پرنده هه قصد مهاجرت داشت…)
———————-
** پائولو کوئلیو در کتاب مکتوب (داستان تسلیم) :
زندگی به یک مسابقۀ عظیم دوچرخه سواری می ماند که هدف اش ، زیستنِ سرنوشت شخصی هر کس است . در خط آغاز ، همه در کنار هم و در شور و رفاقت شریک هستیم . اما هر چه مسابقه ادامه می یابد ، شعف اولیه جایش را به مبارزه می دهد : خستگی ، یکنواختی ، تردید در توانایی خویشتن . متوجه می شویم که برخی از دوستانمان حاضر نیستند به مبارزه تن بدهند : هنوز در مسابقه حضور دارند اما تنها بخاطر آنکه نمی توانند وسط یک جاده بمانند . این افراد بسیارند . در کنار اتومبیل پشتیبان حرکت می کنند ، با هم صحبت می کنند و وظیفه شان را انجام می دهند .
می بینیم که مدام از آنها دور می شویم ، و بعد ناچار می شویم با تنهایی ، با غافلگیری های پشت هر پیچ و مشکلات دوچرخه روبرو شویم . سرانجام از خود می پرسیم : آیا ارزشش را دارد ؟
بله ، ارزشش را دارد . تسلیم نشوید …
——————–
*** امروز رفته بودم کانون سمندریان . تئاترِ «میخواستم اسب باشم» (بازخوانی رمان «خاطرات یک دختر جوان» نوشتۀ آن فرانک ، به روایت گروه تئاتر گودو . نویسنده : محمد چرمشیر )
من که خیلی لذت بردم . نمایشنامه واقعا عالی بود . (بهتره بگم همان بازخوانیِ رمان) موضوع داستان در مورد نسـل کشی یهودیان توسط آلمان نازی و حوادث مرتبط با آن است و آن فرانک در طی نمایش بارها در مورد وجود خدا و عدالتش سوال می کند … «میخواهم ایمان بیاورم که داوری عادل بر تخت نشسته است…»
توضیح : آن فرانک یک دختر یهودی آلمانی متولد شهر فرانکفورت بود که پس از مرگش به واسطهٔ چاپ دفترچهٔ خاطرات روزانهاش شهرت جهانی پیدا کرد. این خاطرات بازگوکنندهٔ مستندی از تجربهٔ پنهان شدن وی و خانوادهاش در طول اشغال هلند توسط آلمان نازی در جنگ جهانی دوم است. او در هنگام مرگ تنها 15 سال داشت …
—————————
**** و باز هم امروز ! امروز امتحان تربیت بدنی داشتم . 59 تا دراز نشست در 1 دقیقه رفتم و رکوردِ این ترم رو زدم :دی
————————–
***** در تاریخ 7 خرداد اضافه شده :
چه خاطراتی با هم داشتیم . چه ماجراهایی برای هم گفتیم . چه کوه ها و جمشیدیه ها ، چه تئاتر ها ، چه شکرخند ها ، چه نمایشگاه ها که رفتیم … با هم … من و تو … هنوز حال و هوای اولین پست این وبلاگمُ (اولین تلنگر) که مختص توئه بخوبی یادمه … چه روز های تلخ و شیرینِ زیبایی با هم گذروندیم … و حالا …
Now you are my sibling … My dear BRO : ) ALIREZA