زندگی در حال جاریست

روشنایی نقره فامِ آشنایی ، نگاهم را به آن سوی پنجرۀ یاد می کشد

پرده را کنار می زنم

و تازه یادم می افتد که مدت هاست مهتاب را فراموش کرده ام

قرص ایستاده و با ایثارِ همیشگی

روشناییِ بی پایانِ هور را انعکاس می دهد …

باز هم به نیمۀ برج قمری رسیده ایم

و حقا که این نیمه ها ، چه زود می آیند و می روند !

باید قدردان این «نیمه ها» و «روز ها و لحظه ها»ی ما بینشان بود …

زندگی در حال جاریست ،

در گذشته خشک شده

و در آینده هنوز یخی آب نشده است ،

در حال ، باید شنا کرد …

به قول سهراب «زندگی تر شدنِ پی در پی ، زندگی آب تنی کردن در حوضچۀ اکنون است … رخت ها را بکنیم ، آب در یک قدمی است»

بامداد 3 مرداد 1389

آ اِ …

قرار بود فردای اون روز برن شمال . با پسر دایی ش اومده بودن رو دیوار حیاط و داشتن از درختی که از حیاط خونۀ ما خم شده بود تو خونه شون شاهتوت می خوردن . دست ها و دور لب هاشون قرمز ِ قرمز بود که قسمت هایی هم به کبودی می زد . منم تو ایوون خونه مون نشسته بودم و پاهام رو از بین نرده های ایوون تو هوا آویزون کرده بودم . اونا داشتن دو تایی آهنگِ «خاطرات شمال محاله یادم بره … اون همه شور و حال محاله یادم بره…» رو می خوندن . سه تایی می خندیدیم و من داشتم پاهام رو تو هوا می رقصوندم …

فرداش رفتن شمال و دیگه هیچ وقت برنگشتن!

– 9 سال گذشت .

——————

پ.ن 1 : عنوان این پست ( آ اِ – سریع و به هم پیوسته بخونید!) رمزی بود که من و دوستم (محمد) باهاش همو صدا می کردیم . که یعنی بیا تو حیاط کارِت دارم! یادم نمیاد چرا اینو انتخاب کرده بودیم !

پ.ن 2 : یاد برچسب های آدامس «love is» که تو سوراخ نسبتا بزرگِ اون درخته قایمشون کرده بودیم بخیر … یادم نیست چیکارشون کردیم . ممکنه هنوز هم اونجا باشن  ؟ … !!

پ.ن 3 : تابستونه و سفر های تابستونی در پیش . از همه تون می خوام خیلی با احتیاط رانندگی کنید و (یا) اطرافیانتون رو هم به این کار وادار کنید ! (البته این احتیاط تابستون و غیر تابستون نداره)

مـذهب عـلیه مـذهب

امروز (29 خرداد) سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی ست (عده ای معتقدند که ایشان به طور طبیعی فوت کردند و عده ای این عقیده رو ندارند !) . دوست داشتم امروز نظرات خودم رو در مورد بعضی عقاید ایشون اینجا بنویسم اما بنا به دلایل متعددی فعلا امکانپذیر نیست و احتمالا اینکار رو در سالگرد تولد ایشون (3 آذر) انجام میدم .
میخوام در مورد رو در رویی دکتر شریعتی با روحـانیت (منظور اون روحانــی نیست! فکر کنم با جملۀ خود ایشون منظور مشخص بشه) مطلبی رو اینجا بیان کنم .
دکتر شریعتی بارها تاكید كرد كه در اسلام بجای روحانـی ، عالم دینی وجود دارد:»من، روحانیت را با علمای اسلامی یكی نمی‌گیرم، بلكه متضاد می‌بینم. در اسلام، ما دستگاهی، طبقه‌ای یا تیپی به نام روحـانیت نداریم. این اصطلاح خیلی تازه‌است و مصداق آن هم نوظهور. در اسلام ما عالم داریم در برابر غیر عالم نه روحـانی در برابر جسمانی…آقا روحانـی است. یعنی مصرفش چیست؟ متفكر اسلامی است؟ نه. عالم اسلامی است؟ نه. سخنران اسلامی است؟ نه. نویسنده یا مترجم اسلامی است؟ نه. پس چیست؟ ایشان یكپارچه نور است، مقدس است. شخصیت دینی است. آبروی دین است»
مهندس بازرگـان درباره ریشه‌های اختلاف شریعتی و روحـانیت می‌نویسد:»روحـانیت در همه ادیان و ادوار به دو دلیل با امثال دكتر شریعتی‌ها ناسازگاری دارد. یكی اینكه تجدد و نوآوری را منافی با اصالت و استحكام دین دانسته، می‌ترسند در مبانی و معتقدات مردم كه تا حدود زیادی بر تشریفات و تحجر و سنت‌ها و افكار كهن تكیه دارد، تزلزل حاصل شود و دلیل مهمترشان این است كه اصلا نمی‌خواهند هیچ فردی كه خارج از صنف و كسوت مقدس است وارد قلمروی واسطگی بین خدا و خلق خدا شود.»
این رویه دکتر شریعتی منجر به موضعگیری روحـانیون بر علیه او شد. مرتضی انـصاری قمـی خواستار حبس و اعدام دکتر شریعتی شد. او به دولت، مردم و روحـانیون هشدار داد: «در یك قرن اخیر، اسلام و تشیع هیچگاه دشمنی خطرناكتر و گستاخ‌تر از علی شریعتـی به خود ندیده‌است.» ناصر مكـارم شـیرازی با چاپ مقاله‌ای در مجله مكـتب اسلام و با عنوان «آیا شورا مبنای حـكـومت اسـلامی است؟» نظر شریعتی را نادرست دانسته و استدلال كرده بود كه شیعـه به انتخاب خلیفه بر اساس رای شورا معتقد نیست و خلیفـه را منتخب خدا و پیامبر می‌داند. تعدادی از طـلاب قـم نزد شـهاب‌الـدین نجـفی مرعشـی و شـریعـتمداری مراجعه و اظهار داشته‌اند كه دكتر علی شریعتی در یكی از سخنرانی‌هایش در حسینیه ارشاد منكـر امـام زمـان شده و گفته‌است دعای نـدبـه سند معتبر ندارد و مرعـشی گفت من دكتر شریعتی را نمی‌شناسم ولی اگر او چنین حرفی گفته باشد كافـر است.
لازم به تذکر است که طرز فکر و برداشت آیـت‌الله حـاج میرزا خلیـل کمـره‌ای نسبت به شریعتی با بسیاری از علمـای هم عصر وی متفاوت بود. وی در کتاب خود بنام فتـاوی صحـابی کـبیر سلـمان فارسـی، کتاب «سلـمان پاک» اثر مستـشـرق فرانسـوی پروفسور لـویـی ماسینیـون، ترجمه دکتر علی شریعتی را نقد نمود. در سال ۱۳۵۱، میرزا خلیـل کمـره‌ای نسخه‌ای از کتاب فتـاوی صحـابی کـبیر سلـمان فارسـی را توسط فرزندش امیرحسین برای شریعتی ارسال داشت و ضمن تشکر از تحقیقات علمی شریعتی درباره تاریخ ادیان و اسلام، از او خواست که به ۱۹ نکته علمی در ترجمه کتاب سلمان پاک مراجعه و آنها را مورد بازنگری و تحقیق بیشتر قرار دهد.
با انتشار این فتـاوی رسمی، حسینیـه ارشاد در آبان ۱۳۵۱ تعطیل گردید. پس از تعطیلی ارشـاد، فتـاوی مذهبـی علیه ارشاد و شریعتی به شدت گسترش یافت. شریعتی نهایتا به‌دلیل دستگیری پدرش، در تیرماه ۱۳۵۲ خود را تسلیم كرد و زندانی شد. پس از دستگیری وی محـمد بهـشـتی، سیـد هـادی خـامـنـه‌ای و چند نفر از طلاب قم در منزل مرتـضی مطـهری حضور داشتند که مطـهری ضمن انتقاد از شریعتی گفت صرفنظر از افكار نادرست وی و غرور و اشتباهاتش، ضربه جبران ناپذیری بر هماهنگی روحـانیت و طبقه تحصیـلكرده زد و آنها را نسبت بهم سخت بدبین نمود و احساسات جمعی از جوانان خام را علیه روحـانیون برانگیخت. ابوالـحسن قـزوینی در پاسخ به استفتـایی نوشت:»هرچند مدتی است كسالت دارم و قادر بر مطالعه نیستم، ولی نظر به مطالعه اجمالی، كتب مذكور مطابق با مذهب تشـیع نمی‌باشد و انكار خاتـمیت و انكار ضروری دین اسلام است.» عـلامه سید محمدحسین طـباطـبایی در پاسخ به استفتـایی نوشت:»اینجانب نوشته‌های دكتر شریعتی را هرگز تصدیق نكرده، نوع مطالب ایشان اشتباه و طبق مدارك دینـی‌اسـلامی غیرقابل قبول است.» سید كـاظم مرعشـی هم در پاسخ به استفتـایی دیگر خرید و فروش كتب شریعتی را حـرام دانست. همچنین سیـد علی اصفـهانی اعلام كرد:»نوشتجات نامبرده مشتمل بر اباطیل گوناگون است»
صدور فتـواها علیه شریعتـی تا پس از مرگ وی ادامه داشت و در این زمان آیات عـظام خـویی، مرعشـی نجفـی، شـاهـرودی،عـبدالله شـیـرازی، مـالك حـسینی، عـلی نمـازی و… فتـاوی مشابهی علیه شریعتی صادر كردند. در این زمان تلاشهایی هم شد كه فتوایی له یا علیه شریعتی از آیـت الله خمینـی صادر شود ولی وی در این‌باره همواره سكوت كرد. محمـد یـزدی در خاطرات خود از جلسه مدرسـین قـم پیش از انقـلاب برای تصمیم‌گیری درباره شریعتی می‌نویسد: «جلسه مزبور در منزل نـوری هـمدانی تشكیل شده بود و بحث به مرز كـفر و ایمـان رسیده بود. پس از شور و مشورت، آقایان به این نتیجه رسیدند كه اعلام كـفر در مورد شریعتی بازتاب خوبی ندارد و در كل به مصـلحت اسـلام و مسـلمین نیست…آقای مـصـبـاح یــزدی در آن ماجرا قائل به دیدگاه خاصی بودند و بقیه اعضای جامعه در برابر ایشان قرار داشتند.» به این ترتیب بخشی از روحـانیون نزدیك به آیـت الله خـمینـی نیز كه بعدها وارد حـكومـت جـمـهوری اسـلامی شدند، تنها به دلیل مصلحت از اعلام كفر شریعتی خودداری كرده بودند. مـرتضـی مطهـری در نامه‌ای در آستانه انقـلاب اسـلامی به آیـت الله خـمینـی می‌نویسد:
«كوچك‌ترین گناه این مرد بدنام كردن روحـانیت است. او همكاری روحـانیت با دستگاه‌های ظلـم و جـور علیه تـوده مردم را به صورت یك اصل كلی اجتماعی درآورد و مدعی شد كه مـلك و مـالك و ملا و به تعبیر دیگر تیغ و طلا و تسبیح همیشه در كنار هم بوده و یك مقصد داشته‌اند.»
منابع :
shariati.nimeharf.com
http://drshariati.org/main.asp
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%A
* بخاطر استفاده از فـــیلتــــرشــکــــن خاص نمیتونم لینک و عکس بذارم . البته فعلا !
——————————————-
پ.ن 1 ) دکتر علی شریعتی : «اكنون جنـگ داخـلي با دشـمن داخـلي ست و همواره در اين نـهضت ، جنـگ در صحنه خـارجي و مبـارزه با دشـمن خـارجی غالبا به پيروزي منجر ميشه و در صحنه داخـلي و با دشمنـان داخـلي شکست می خوره …»
پ.ن 2 ) عنوان این پست رو از اسم یکی از کتاب های دکتر شریعتی انتخاب کردم. فکر می کنم تنها همین عنوان هم خیلی حرف برای گفتن داره و بی ارتباط با شرایط ماه های اخیر نیست …
پ.ن 3 ) عکسی از دکتر شریعتی به همراه همسرش ، پـوران شـریعت رضـوی
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/5/5f/Shariati-pooranshariatrazavi.jpg
پ.ن 4 ) یادِ معـلم شـهید ، دکتر عـلی شریعتـی گرامی …

کلبۀ خیال من (2)

پنجرۀ کلبۀ من «باران خورده» است
قطره قطره می چکند و با هم یکی می شوند و میروند …
و من پشت پنجره روی این کندۀ پوسیده نشسته ام و مسیر یکی شدنشان را با نگاهم دنبال می کنم …
راستی …
داشتم از کلبۀ جنگلی خیالم می گفتم ، همینجایی که حیاطی داره که دیوار و حصاری نداره … !

کلبۀ خیال من

در حیاط خیالم حوضی دایره ای ساخته ام
تا هر گاه خواستم گوشه ای از آن بنشینم ،
هِــــــی پیدایش نکنم …
حوضم را سفید می کنم تا وقتی از آب پر شد ،
آن رنگی را بگیرد که آسمان به من هدیه می دهد …

* ادامه دارد …

فیــــــــلتــــــــر سراســــــــــری وردپرس

همانطور که متوجه شدید وردپرس به طور کل فیـــــــلتــــــر شده . با چند نفر از دوستان وردپرسی در این باره مکاتباتی رو داشتیم و اونها اکثرا اعتقادشون بر این بود که همه به بلاگر کوچ کنیم . من فکرامو کردم . من PiscesBorn رو ترک نمی کنم … همینجا می مونم و می نویسم . بالاخره روزی خواهد رسید که همه چیز در ایـــرانم آزاد خواهد شد از جمله وردپرس ! ; )
یه ضرب المثل ِ پسری از برج حوتی هست که میگه «فیــــــلتـــــــر کننده ، بزودی خودش فیــــــــلتـــــــر خواهد شد . البته نه فیــــــــلتـــــــر ِ وبلاگی بلکه فیــــــــلتـــــــر ِ تاریخــــــــــــی … زباله دانِ تاریــــــــــخ همیشه جا داره ! : ) «

بیا «ها ها» کن

نمی دونم جایی خوندم یا از کسی شنیدم که «دوست دارم چشمانم رو ببندم ، به خوابی عمیق فرو برم و وقتی بیدار شدم ببینم همه چیز عالیست و بر وفق مراد» … اما من اینُ نمی خوام . من میخوام بیدار و بیدارتر شم … هوشیار و هوشیار تر … تمام سختی ها ، تلخی ها و دلتنگی های الان رو بچشم تا وقتی به اون روز رسیدم ، قدرش رو بیشتر بدونم و با تمام وجودم برای ماندگاریش تلاش کنم …

صدا کن مرا …

مگذار به خواب روم

مگذار که سرمای سوزناکِ روزگار چشمانم را ببندد و بوی مرگ را در فضا پخش کند

بیا …

بیا «ها ها» کن بر دست های من

تا بتوانم بنویسم و بنویسم …

نه ، دست مهم نیست !

بیا «ها ها» کن بر روح من

تا مثل اینان منجمد نشود … سنگدل و بی احساس …

خرداد 1389

* تا مدتی کامنت های وبلاگ رو می بندم . وقتی دوباره بازش کردم ، حتما ِ حتما  دلیل اینکارم رو می گم !

** همونطوری که تو پست قبل هم گفتم ، اینکه ممکنه تا اواسط تیر نتونم بهتون سر بزنم بابت امتحاناست . خواستم دوباره بگم که یه موقع فکر نکنید به بستن کامنت ها مربوط میشه .

*** در این مدت اگه با من کاری داشتید یا می خواستید مطلبی رو باهام در میون بذارید از قسمت «ارتباط با من» (بالا ، سمتِ چپ صفحه) استفاده کنید یا مستقیما به آدرس ایمیلم ، میل بزنید . خوشحال می شم : )

21 خرداد 1389

**** (بی ربط با موضوعات بالا)

گرگ(فریدون مشیری) :

گفت دانایی که  گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب ؟

پـل کاغـذی / حجـاب و عفـاف

* سه شنبه 11 خرداد از طرف انجمن عمران مسابقه پـل کاغـذی رو در دانشگاه برگزار کردیم . (البته من در انجمن هیچگونه سمت رسمی ای ندارم و همه چیز دوستانه ست!) شرکت در مسابقه هم برای دانشجویان تمامی رشته ها  آزاد بود و حتی از رشته های آی تی و کامپیوتر هم شرکت کرده بودن ! مسابقه خیلی عالی برگزار شد . طریقۀ ساخت پل ها هم به این صورت بود که 4 برگ کاغذ (کاغذی بین کاغذ و مقوا) 15*20 سانتیمتر و 2عدد چسب و سایر وسایل مورد نیاز (کاتر ، قیچی ، خط کش و …) به طور یکسان به تمامی گروه ها داده شد و آنها باید در مدت 45 دقیقه پل رو میساختن . بعد از گذشت حدود 15 دقیقه از پایان زمان ساخت پل ها ، بارگذاری روی پل ها شروع شد و بهترین پل تونست وزنی معادل 7.7 کیلوگرم رو تحمل کنه !
در اینجا و اینجا میتونید 2 عکس از پل های ساخته شده و مرحله بارگذاری اونها رو ببینید .

جدا از قضیۀ فعالیت های علمی و اینا ، این روز هم به خاطرات شیرین این 4 سال اضافه شد . دوباره با هم بودیم . همۀ بچه های انجمنیِ 85 … این 4 سال که پر بود از خاطرات تلخ و شیرینی که همین کنار هم قرار گرفتنشون باعث میشه این خاطرات ماندگارتر بشن …

حالا که دارم از اینجا میرم ، دلم واسه دانشگاه مزخرفم تنگ میشه ! واسه انجمن 9 متریمون ! واسه پانتومیم بازی کردنامون ! واسه بین الحرمینش ! واسه خوابگاهش (نمازخونه)! واسه کتابخونه ش که هرکی میخواست حرف بزنه ، می رفت اونجا! … دلم برای خودم هم تنگ میشه …

——————————-

** اما در مورد حجاب و عفاف 3 مورد هست که میخوام بگم : (شاید جوابی به یک دوست)

1) به نظر من حجاب و عفاف 2 کلمه کاملا متفاوتند ! چه بسیارند با حجابانی که پاک و عفیف نیستند و چه بسیارند بی حجابانی که می توان پاکدامنی را به معنای واقعی در آنان خلاصه کرد …

2) عفاف به هیچ وجه مختص زن نیست . به همان میزان که در مورد زنان مورد بررسی قرار میگیره ، در مورد مردان نیز باید اینطور باشه … اگر میخواهی چیزی رو بسنجی ، خودت رو هم با همون ترازو ، وزن کن !

3) پیشنهاد می کنم این پست رو بخونید . خوشحال میشم نظرتون رو در موردش بدونم .

———————–

پ.ن : احتمالا تا اواسط تیر کمتر می تونم بهتون سر بزنم اما بعدش جبران می کنم ! پیشاپیش پوزش می طلبم  ; )

(5 خرداد 1389)

* «یک پرنده»

اهل پروازم

کوچ تکرار من است

و روزی

تنها ، خاطره ای خواهم شد در زاویۀ صفرِ ذهنت

(این برای موقعی بود که پرنده هه قصد مهاجرت داشت…)

———————-

** پائولو کوئلیو در کتاب مکتوب (داستان تسلیم) :

زندگی به یک مسابقۀ عظیم دوچرخه سواری می ماند که هدف اش ، زیستنِ سرنوشت شخصی هر کس است . در خط آغاز ، همه در کنار هم و در شور و رفاقت شریک هستیم . اما هر چه مسابقه ادامه می یابد ، شعف اولیه جایش را به مبارزه می دهد : خستگی ، یکنواختی ، تردید در توانایی خویشتن . متوجه می شویم که برخی از دوستانمان حاضر نیستند به مبارزه تن بدهند : هنوز در مسابقه حضور دارند اما تنها بخاطر آنکه نمی توانند وسط یک جاده بمانند . این افراد بسیارند . در کنار اتومبیل پشتیبان  حرکت می کنند ، با هم صحبت می کنند و وظیفه شان را انجام می دهند .

می بینیم که مدام از آنها دور می شویم ، و بعد ناچار می شویم با تنهایی ، با غافلگیری های پشت هر پیچ و مشکلات دوچرخه روبرو شویم . سرانجام از خود می پرسیم : آیا ارزشش را دارد ؟

بله ، ارزشش را دارد . تسلیم نشوید …

——————–

*** امروز رفته بودم کانون سمندریان . تئاترِ «میخواستم اسب باشم» (بازخوانی رمان «خاطرات یک دختر جوان» نوشتۀ آن فرانک ، به روایت گروه تئاتر گودو . نویسنده : محمد چرمشیر )

من که خیلی لذت بردم . نمایشنامه واقعا عالی بود . (بهتره بگم همان بازخوانیِ رمان) موضوع داستان در مورد نسـل کشی یهودیان توسط آلمان نازی و حوادث مرتبط با آن است و آن فرانک در طی نمایش بارها در مورد وجود خدا و عدالتش سوال می کند … «میخواهم ایمان بیاورم که داوری عادل بر تخت نشسته است…»

توضیح : آن فرانک یک دختر یهودی آلمانی متولد شهر فرانکفورت بود که پس از مرگش به واسطهٔ چاپ دفترچهٔ خاطرات روزانه‌اش شهرت جهانی پیدا کرد. این خاطرات بازگوکنندهٔ مستندی از تجربهٔ پنهان شدن وی و خانواده‌اش در طول اشغال هلند توسط آلمان نازی در جنگ جهانی دوم است. او در هنگام مرگ تنها 15 سال داشت …

—————————

**** و باز هم امروز ! امروز امتحان تربیت بدنی داشتم . 59 تا دراز نشست در 1 دقیقه رفتم و رکوردِ این ترم رو زدم :دی

————————–

***** در تاریخ 7 خرداد اضافه شده :

چه خاطراتی با هم داشتیم . چه ماجراهایی برای هم گفتیم . چه کوه ها و جمشیدیه ها ، چه تئاتر ها ، چه شکرخند ها ، چه نمایشگاه ها که رفتیم … با هم … من و تو … هنوز حال و هوای اولین پست این وبلاگمُ (اولین تلنگر) که مختص توئه بخوبی یادمه … چه روز های تلخ و شیرینِ زیبایی با هم گذروندیم … و حالا …

Now you are my sibling … My dear BRO  : ) ALIREZA