٨ ساله كه در اينجا تخته شده. ٨ ساله كه هر چيزي ته دلم بود سر گلوم نمونده ...٨ ساله كه بدون خداحافظي رفتم...
من از جنگ براي زنده موندن گذشتم و زندگي كردم... همون موقع ها بود كه قلم از دستم افتاد ...
خانوم مر خيلي وقته كه ديگه نيست... سرجاش من هستم
من ٣٩ ساله... برادره ١١ ساله كه نيست...من هم سيندرلاي غمگيني نيستم... اميد هست ... اميد شكل و روي خانومك خوشگلكي رو داره كه هنوز نميتونه من رو صدا كنه مامان...و من قدردان و سپاسگذارم... توي يه روز باروني خلوت سرد مشرقي...نشستم پشت ميز كارم... صداي نازك و ملوس خانوم س مياد... پدرش صداش ميكنه خانومك... خانومك خوشگلك ...من قلب پري دارم كه ديگه توش جا نيست...خيلي ممنون از همه سالهاي تلخي كه خانوم مر رو خونديد...سالهاي سياه من كه هرگز تمومي نداشت تموم شد... گاهي كابوسش هست... گاهي ترسش هست...ولي سياهه ناتمومش ديگه نيست... همه چيز تموم ميشه و بعد از هر تمومي شروعي هست...فقط خواستم بگم كه همه اين سالها كه بالا رفتيم دوغ بود ...و پايين اومديم ماست بود... قصه ما راست بود...