٨ ساله كه در اينجا تخته شده. ٨ ساله كه هر چيزي ته دلم بود سر گلوم نمونده ...٨ ساله كه بدون خداحافظي رفتم...

من از جنگ براي زنده موندن گذشتم و زندگي كردم... همون موقع ها بود كه قلم از دستم افتاد ...

خانوم مر خيلي وقته كه ديگه نيست... سرجاش من هستم

من ٣٩ ساله... برادره ١١ ساله كه نيست...من هم سيندرلاي غمگيني نيستم... اميد هست ... اميد شكل و روي خانومك خوشگلكي رو داره كه هنوز نميتونه من رو صدا كنه مامان...و من قدردان و سپاسگذارم... توي يه روز باروني خلوت سرد مشرقي...نشستم پشت ميز كارم... صداي نازك و ملوس خانوم س مياد... پدرش صداش ميكنه خانومك... خانومك خوشگلك ...من قلب پري دارم كه ديگه توش جا نيست...خيلي ممنون از همه سالهاي تلخي كه خانوم مر رو خونديد...سالهاي سياه من كه هرگز تمومي نداشت تموم شد... گاهي كابوسش هست... گاهي ترسش هست...ولي سياهه ناتمومش ديگه نيست... همه چيز تموم ميشه و بعد از هر تمومي شروعي هست...فقط خواستم بگم كه همه اين سالها كه بالا رفتيم دوغ بود ...و پايين اومديم ماست بود... قصه ما راست بود...

نت های توی گوشیم رو میخوندم...نوشته های چاپ نشده ام رو...پر از امیده...پر از خواستن...پر از تلاش..روزهایی رو پشت سرم گذاشتم که یاداوریشون خود من رو هم میترسونه...نگاه که میکنم میبینم توی همه اون روزهای تاریک امید به تغییر ...امید به زندگی انقدر پررنگ بوده توی وجود من که به دست خطی...به نشونه ای...گاهی به دیدن خوابی...جنگیدم...حالا سرباز خسته ای هستم...سیندرلای لباس دریده ای هستم...که گریان نشسته توی حیاط خونه پدری...و خبری هم از فرشته نجاتش نیست... و امید هم همراه همه اون روزهای تاریک به خاطره هام پیوسته...و توی گذر روزهام جایی نداره...

این روزها که گذشته ...من با ترس های عمیقم رو به رو شدم...من عشق سالهای دورم رو به خداوند سپردم و گذر کردم...من توی این شهر سرد برفی....که هرگز فکر نمیکردم چهار سال خونه من باشه... توی یک دوشنبه افتابی که هواش عجیب و غریب خوب بود...در حالی که نه فراموش شده بودم و نه تنها روی پله های قرمزم جا مونده بودم... توی اون کافه خلوت دنج شهر الفبا.... زیر نور شمع و شراغ ۳۲ ساله شدم...

این روزهام میگذره...هر از گاهی کوله ام رو از زمین بر میدارم که از اول شروع کنم و رمقش نیست... سیندرلای گریانی هستم که سقف بالا سری...موش های با مرام و شغل متناسب گذرانی داره ... و صبح ها که پا میشه توی دلش از رویاهای شب های قبل و لبخند توی اینه و افتاب تند و گرم پشت پرده خبری نیست...

شاید هم عمری دگر بباید بعد ز وفات ما را...کین عمر طی نمودیم...اندر امیدواری....

یک ماه گذشته...من اینجا موندم توی خونه اروم و تمیز و تاریکم...یک هفته مونده به هیچ...تا من با خودم روبه رو بشم...با خودم...با اون نصفه پوچ و خالیم...من...اعتراف میکنم...من که همیشه همه جا باز هم یه قدم دیگه برای رفتن جا داشتم...دیگه جا ندارم...از نفس افتادم...و تمام...

براي نهار تنهايي اومدم رستوران ايرانيه روبه روي دفتر... يك ميز گرفتم براي يك نفر... با پشتي هاي قرمز و قاليچه هاي قديمي.. برام كشك و بادمجون اوردن با نون و پنير... اشكام گوله گوله ميريزه توي بشقاب..دلتنگم...

توي شهر شلوغم با پله هاي قرمزش راه رفتن هاي طولانيم ديگه از عشق نيست... از دل تنگه منه...خواب ديدم كه ياسي ... دختر دايي ١٧ ساله ام اومده و موهامو چيده... موهام مشكي و براق و كوتاه شده بود تا سر شونه هام...ديروز ياسي زنگ زد و گفت ميخواد بياد... براي شنبه... بهش گفتم جمعه بياد... دقم نداد... بيليت گرفت... جمعه اينجاست... قراره برام لواشك و الوچه بياره... برام دو تا تسبيح چوبي بياره... برام خواهر و برادر نداشته ام ... بوي خونه راه دورمو بياره... دلتنگم... براي خودم دعا ميكنم كز اين مرحله بربندم رخت... دلتنگم... دوري ... جدايي... و اين همه صداي بي تصوير و تصوير بدون لمس بسه... سهم من از تنهايي هاي دنيا ...تا همينجا هم اگه باشه از سهم يك ادم معمولي با يه زندگي معمولي ... خيلي خيلي زيادتره....

جمعه عصر تنها باقی مونده شرکت منم...همه سر ساعت ۶ فرار کردند و رفتند سر زندگی هاشون...من که عمری فراری همه جا بودم نشستم سر کارم...دستهام بی حس شده...فکرم...بی حس شده...اینهمه که من فکر میکنم...فکر به حال و روز پدره که هر روز که زنگ میزنم به دلیل تازه و کهنه ای بیمارستانه...فکر بودنش که بیشتر شبیه معجزه میمونه تا روند طبیعی خلقت...فکر نبودنم...فکر حسرت هایی که به خاطر نبودنم میخورم...فکر حسرت هایی که یه روزی به خاطر نبودنش خواهم خورد...یه روزی که دیگه با یه بیلیط هواپیما نشه ول کرد و رفت دیدش که دم در فرودگاه پای پله ها ایستاده منتظرم...

و فکر های دیگه...مثل فکر ب...که هر باز ازش میپرسم خوبی به روش خودش اون طوری که غرورش ترک نخوره برام میگه که خوب نیست... و خبر نداشتن هاش...از اینکه من ...از همه چیز...از ته ته چاه تاریکی که توش افتاده خبر دارم و هر باری که خوب نبودنش هاش از جلوی چشمم میگذره یه تیکه از قلبم کنده میشه و میفته کف زمین...

و فکر خانوم الف... که اون سر خوب دنیا و اینهمه دوره...و فکر روزهام...که میگذرند...به دوری...به تلخی...به دلتنگی...فکر سالهایی که گذشت...به دوری...به دلتنگی...و تلخی ...فکر برادره...که با هیچ بلیط هواپیمایی دیگه نمیشه برای دیدنش جایی رفت...و فکر همه خوشبختی هام که ته همشون یک دنیا درد و حسرت و انتظاره...

هوا تاریکه که از شرکت میزنم بیرون...میایستم توی صف رستوران و تا قبل نوبتم با بغض و گلوی بسته میزنم بیرون ...امروز نداشته های من از همه داشته های دنیا پر رنگ تر بود...فکر میکنم که این پاییز اخرین پاییز من اینجاست...فکر میکنم که دیگه نفس فرار ندارم...فکر میکنم که باید برگردم...به همون شهر بی فرشته...عصرها توی خونه خالیمون با پدره چایی و خرما بخوریم..اخر هفته با مادره خرید کنیم...یک وقتهایی هم کم کمش با ب بریم لب دریا ....مثل اون سالهایی که گذشت تاج صدف بسازیم و لابه لاش یواش یواش از دردهامون ...درد این سالهای دوری که به سر شد...انقدر بگیم که تهش سر بیاد...خانوم الف هم بیاد و گاهی پیشمون بمونه ...یخ نزنیم توی سرما... افتاب بتابه به موهای فرفریمون...و دیگه تا اخر دنیا رفتن هامون شکل فرار و موندن هامون از سر اجبار نباشه...

چند وقتي هست كه اينجا پاييز شده و من مشغول انكارش هستم...هوا هنوز سرده... برگها زرد و خشك و ريزونند و من در سكوت گذاشتم كه بگذره...همونطوري كه تمامش گذشت... امروز ١٥ سال تمام از اومدن من و خانواده ٤ نفريمون به اين سر دنيا ميگذره...از اين ١٥ سال يك مشت قصه مونده توي سر من... قصه سالهاي سردرگمي و دلتنگي توي اون شهر بي فرشته.. قصه عشقي كه از پيدا كردن يه صدف كنار دريا شروع شد و حتي وقتي هم كه تموم شد ... توي كتاب هاي من انگار كه هيچوقت تموم نشد... قصه رفتن برادره... قصه سفرهاي بي سر و ته من دنبال اونچيزي كه شايد ادمها اسمش رو خوشبختي بزارن... قصه فرار من از اون شهر بي فرشته... قصه هاي اين شهر شلوغ... پله هاي قرمز من... خونه كوچيك ساكتم...و عادت هاش....

امروز ١٤ اگوست سال ٢٠١٤ هست... اين همه برگ زرد رو زير پام له كردم تا رسيدم اينجا...تا اين يه دونه برگ پاييزي بيفته توي دامنم...امروز اينجا كه منم پاييزش از راه رسيده...قبولش كردم... همين ...

۶ ماه گذشته از روزی که اومدم به این خونه...۶ ماه از این کار جدیده گذشته...جا افتادم...عصر ها پیاده میرم تا پله های قرمزم...تصمیم های مهم میگیرم...پیغام های مهم مینویسم...برای خودم...برای دیگران... به اسمونش که تا بینهایت ادامه داره نگاه میکنم...فکر های مهم میکنم...و بعد همه مهم هام رو میذارم همونجا...روی پله های قرمز...میام تا خونه...کنار پنجره اسمون تماشا میکنم...تا خوابم ببره...و از این زندگی ساکت و اروم هیچ ناراضی نیستم...از به هم خوردن گاه به گاه سکون زندگیم ولی چرا... تنها ارزوم این هست که اگر روال زندگی من همینی که قراره باشه ک هست...کاینات این شهر بی در و پیکر رو ازم نگیره... این شهر...بعد از هر سیلی محکمی که میزنه...دستم رو میگیره...بلند میکنه...راه میبره... تا بالای اون پله های قرمز...خط نگاهم رو میکشه بالا به سمت اسمون... این شهر ...شهر ادمهای فراری دیوانه ست...ما بین تمام چیزهایی که ندارم...این شهر تنها داشته منه... و منه دیوانه فراری...غیر از این شهر دلخوشی کوچیکه دیگه ای ندارم...

موجودی هستم کرک و پر ریخته...

صبح ها سر ساعت ۶ یک ساعت و نیم قبل از زنگ زدن الارم گوشیم بیدارم... سر ساعت ۹ پشت میزم نشستم با لیوان قهوه همیشگیم...ظهرها از اونور خیابون سالاد میخرم...اقای سالاد فروش برام دو تا اواکادوی اضافه و یک دونه دلمه برگ مو میذاره اشانتیون... من بعد از نهار یک لیوان چایی بابونه میخرم و برمیگردم سر کار... رییس کوچک که همه کاره دفتر هست من رو دوست داره... شاید تنها کسی هست که من رو اینجا اصلا دوست داره... وقتی هست من کارم رو دوست دارم...وقتی نیست اگهی های کاریابی رو یواشکی نگاه میکنم ... بعد به یک سال دربه دری که بر من گذشت فکر میکنم ...یواشکی هام رو میبندم و صبر میکنم تا رییس کوچک برگرده...رییس کوچک   مرد ظاهرا جذابی نیست... دانشگاه جذابی نرفته... شغل جذابی نداشته ... حتی قدش هم از من بلندتر نیست...اهنگهای راک دهه هشتاد گوش میکنه...صد تا ادم پر مدعا رو در طول روز تحمل میکنه و اونجا که باید همه  اعصاب داغونش رو سر ما زیر دستیاش خالی کنه ...می ایسته پدرانه سپر بلامون میشه... و اینه که من عصر ها که از در دفتر بیرون میزنم نصفیم اون داخل مرده و له و کتک خورده باقی نمونده...رییس کوچک مرد ایده ال زندگیه منه... اگر روزی نیمی از این مرد سر راهم قرار بگیره... و اون روز نیمی از دل و دماغ گذشته نه چندان دورم که توش عشق و ادمهای دیگه هم جا و مکانی داشتند باقی مونده باشه... حتما باهاش ازدواج میکنم...

و اینطوری هست که عصر ها من از خیابون ۲۶ غربی... پیاده تا خیابون ۶۰ غربی قدم میزنم...به هم همه ادمها و بلندی ساختمون ها و اینکه من از کجا امده ام...و اینکه امدنم بهر چه بود...و همه ادمهای عزیز زندگیم که این روزها در سکوت مطلق من رو تحمل میکنند فکر میکنم...کلید رو توی در اپاتمان نقلی کوچیکی که توش دیگه اثری از کسی دیگه نیست میچرخونم و تا وقتی که خوابم ببره اسمون مشرف به کوچه پشتی رو که ابرهاش همیشه از همه جای دیگه این شهر بیشترند تماشا میکنم...

پدره باز هم اون سر بد دنیاست...مادره توی اون خونه که قرار بود خونه گرم و شلوغ ما ۴ نفر و باقیمون باشه تنها مونده  و من...هر چند به خاطر همه داشته های پخش و پلام بسیار خوشبختم... این گوشه شلوغ دنیا دلتنگ و ساکت و سپاگذارم... 

جمعه صبح خیلی زود با مسج خانوم ال بیدار شدم...خواب بد دیده بود... چشمهام رو بستم و باز خوابم برد...خواب بد دیدم...توی خواب بحث کرده بودم...داد زده بودم... وسایلم رو جمع کرده بودم و رفته بودم از شرکت...

توی راه به خوابم فکر کرده بودم... حتی فکر کرده بودم که امروز برای بی کار شدن روز خوبی میتونه باشه! بعد از مدت ها هوا افتابی بود... فکر کردم که میشه امروز بی کار شد و رفت و توی هوای به این تمیزی...با برف که زیر نور افتاب اب میشد راه رفت و نفس کشید...

ظهر بود که رییس از راه رسید...من رو صدا زد بیرون... گفت که اوضاع مالی شرکت خوب نیست...این رو خودم هم میدونستم البته...گفت که از پس حقوق من بر نمیاد... گفت متاسفه! من به افتاب بیرون فکر میکردم...به پیاده روی روی برفی که اب میشد... باقی حرفهاش رو زیاد نشنیدم... یک ساعت بعدش من ...خانوم مر... در ابتدای سال جدید... در اولین روزهای ۳۱ سالگیم... زیر نور افتابی که بعد از مدتها میتابید...کارم رو از دست داده بودم و  روی برفی که رو به اب شدن میرفت... تا رود هادسون رو پیاده قدم میزدم...

فردا ۳ سال از رفتن برادره میگذره...۳۰۰ سال از عمر من...توی این ۳۰۰ سال یاد گرفتم که زندگیم رو اگر که از گرد و خاک و کثافت پاک نکنم هیچ اتفاق خوبی منتظرم نخواهد بود... تا ادمهای سابقه دار تیره و تار زندگیم رو کامل حذف نکنم...تا جرات حذف کردن پیدا نکنم... جایی برای ادمهای نیک روزگار نیست... تا از کاری که هر روزش صد سال کش می امدو یه تیکه از گوشت تنم رو انگار میجوید بیرون نیام... جایی برای یه کار خوب و یه جای خوب نیست... تا من دکمه پایان ناقصیهای زندگیم رو جرات نکنم که بزنم...هیچ وقت هیچی کامل نمیشه...

این روزها...روزهای دلهره هست...بلاتکلیفی...بی کاری...و من همچنان ادم خوشبختی هستم... من همه خرابیهای این سالها رو به فال نیک گرفتم... همین نزدیکیها... ورق روزگار من هم برمیگرده... یه روزی هم میاد که من...خانوم مر...در کتاب تلخ این سالها رو ببندم...و تا در میکده شادان و غزلخوان برم...


صبحی که میومدم سر کار تا زانوم توی اب و لجن و یخ و گل بود...پام رو که گذاشتم توی دفتر تب کردم...بعدترش هم رییسه با اخلاق لجنش از راه رسید...تمام روز رو مثل اینکه اونجا وجود نداشته باشم رفتار کرد...مثل اینهایی که از ننه اشون قهر میکنند!عصری دیدم که برای لپ تاپش پس ورد گذاشته...دیروز عصرش بهم گفته بود که با لپ تاپش کار کنم...ایمیلش هم باز بود...دیدم شخم زده دنبال کارمند جدید...کار اموز جدید...میخواد من رو یواشکی با یکی که همین دو قرون رو هم نخواد بهش حقوق بده عوض کنه...عصر بود که رفتم برای نهار...خسته و فکر مشغول و تب دار...بلد نیستم بگم گور باباش...اینه که تب میکنم...سر راه برگشتن خونه قرار بود که برم و یک بالشت و پتویی بخرم تا مثل شبهای قبل تا صبح رفتگانم رو یاد نکنم... فهمیدم که کیفم رو توی مغازه ای که نهار کوفتم شده بود جا گذاشتم...برگشتم...توی یخ بندون عصر نیویورک همه راه رو دویدم ...کیف رفته بود... خوشحال بودم که کیف پول و گوشیم ولی توی جیبم جا مونده بود....اقای ر رو هم توی راه دیده بودم...بعد از اون جریانش با خانوم ال یک شبی تا بوق سگ براش رفته بودم بالای منبر... خودش خواسته بود...گفته بود از دور از بیرون ازش چی میبینم...منم گفته بودم...گریه کرده بود برام...گفته بود تنهام...اومده بودم که بگم منم تنهام...خیلی ها تنهان...وسطش نفسم گرفته بود...یادم اومده بود تا سر ساله برادره ۱۰ روز مونده...۳ سال...۳۰۰ سال گذشته....گفته بودم که من از همشون تنها ترم...کسی که مرگ بی موقع رو تجربه کرده تنهاییش تا اخر دنیا باهاش میاد...گفتم ای کاش میشد من الان یکی رو با لقد بزنم...گفت بیا منو بزن...گفتم حیف از لقد که به تو بزنم...گفت واقعا...یه پاکت شیرینی گذاشت توی دستام و رفت...دیر وقت توی یخ بندون برف زده نیویورک بدون کیف و با یه کیسه بزرگ محتوی بالشت و پتو دم در بودم بدون کلید...تا خانوم هم خونه رسید و در رو باز کرده... برای خانوم میم میگفتم که این زندگی منه...سگ شاشیده توی زندگیم...میگفت انقدر ناشکری نکن...گفتم ناشکریه چی...صبح رفتم که دوش بگیرم...۱۰ دقیقه بعد که برگشتم کف اتاقم اندازه یه بشقاب زرد و خیس بود! فکر کردم که از سقف چکیده...بعد یادم به سگ خانوم هم خونه افتاد...دیدم که همونطوری که قبل رفتنم به حموم روی مبل خواب بود همونطور و به همون شمایل خوابه...چنان مصمم که جا داشت فکر کنم خودم توی این اتاق شاشیدم یادم نیست...خانوم میم میگفت که همینه که ناشکری...میتونست توی چمدونت شاشیده باشه...و اینطور هست که من انسان خوشبختی هستم...