
jack martini
حقوق این فرد در این نوشته محفوظ است
هر تکه شمعی که در اوج بد بختی برایش روشن می کردم ، گویی ذره ذره وجودم را می سوزاند. صدایش کردم
گفتم : الی
گفت: نگو الی
آخه اون دوست نداشت اسمش رو مختصر کنم
می گفت که اسم یه جور شخصیته واسه آدم و با این کار به شخصیتم توهین می کنی
و من هیچ وقت این موضوع رو جدی نگزرفتم
ولی در اون موقعیت که هر شمع کوچکی ارزشی بیشتر از یک خورشید داشت چاره ای جز گوش کردن به حرفش رو نداشتم
گفتم: باشه
و گفت : این اولین باریه که قبول کردی
گفتم: آلماتونی
گفت : جانم
منم گفتم: تا حالا با این غلظت به من اجازه صحبت نداده بودی
و گفت : این به خاطر درست تلفظ کردن اسمم برای اولین بار تو زندگی مشترکمونه
گفتم : احساس کردم به خاطر این بود که داریم با هم وداع می کنیم
گفت: ما با هم وداعی نداریم ، من فقط دارم پوست میندازم. همین . تو نیز هم
این را که گفت یاد زیبا ترین لحظات زندگیم افتادم، جایی که هنوز آسمان را همانطور که بود دوست داشتم، نه آنطوری که مردم می دیدند
شاید وقت به دنیا آمدن”مالنا” زیبا ترین لحظه زندگی من بود و سخت ترین لحظه هم در جا مردن “مالنا” بعد از به دنیا آمدن
یا چرا از لفظ “ترین “استفاده کنم؟
تو این دنیا هزاران بار آمد و شد رخ میده
یک از اونا هم دختر من. خیلی زود آمد و خیلی زود هم رفت
یکدفعه یادم افتاد که دارم روی خاطراتم قدم می زنم
و موقعیت هر لحظه دردناک تر میشه
شمع بعدی را بلافاصله روشن کردم
تازه فهمیده بودم که آلماتونی چقدر زیباست و من چقدر اشتباه کرده بودم
اون لحظه به لحظه از من دور میشد و من نیز تنها با نگاهم او را همراهی می کردم.او چیزی جز لبخند نمی دانست
شمع روشن در حال ذوب شدن از ناحیه کمر بود که آلماتونی به زبان آمد
گفت : جک
گفتم : سراپا گوشم
گفت: عاشقتم
این حرف رو از روزی که مالنا رفت به من نزده بود
و من یک لحظه خدا رو شکر کردم. فقط به خاطر اون جمله
و باز هم خدا رو شکر کردم که در این مخمصه هستم، فقط به خاطر این جمله
وقتی از کوه “سالیوانو ” بالا می رفتیم ، تنها چیزی که به آن فکر می کردیم رهایی بود ، رهایی از خویشتن و رسیدن به آزادی
عهد کردیم که با هم حرفی نزنیم تا به قله
قرار بود در قله از هم طلاق بگیریم
و برای همیشه راهمان از هم جدا شود
به او قول داده بودم که در لحظه جدایی هزار شمع برایش روشن کنم
شمع هایم آماده بودند. ولی خودم هرگز
ولی چه کار باید می کردیم؟
هر دو سرشار از علاقه بودیم
ولی دیگر چیزی نمانده بود
تنها چاره را در جدایی دیده بودیم
کوه را بالارفتیم تا به نهایت برسیم و به قول خودمان ، فنا شویم در راهی که سرشار از بی پایانی بودحرف نزدن در روزهای اول واقعا سخت بود
.
این سفر قرار بود در عرض یک هفته به پایان برسد ولی امان از این عرض جغرافیایی که به هیچ وجه از فردای آن خبر نداری. ما تمام این سختی ها را به جون خریدیم تا به آزادی برسیم و حالا که در این موقعیت هستم ، افسوس این را می خورم که اگر این همه تحمل را خرج پایداری زندگی مشترکمون می کردیم الان آلماتونی را در کنار شومینه بغل می کردم، نه در کنار یک شمع که در عین ناباوری نقش خورشید عالم سوز را برایمان بازی می کرد
آری ، امروز که این را می نویسم روز هفتم است و از قله سالیوانو هیچ خبری نیست و هردو در چادری چپیده ایم و به تنها چیزی که فکر می کنیم رهایی است، ولی این بار رهایی ما معنای دیگری به خود گرفته و آن سفر به سوی خورشید است.
زمانی که به یکدیگر در چادر نگاه می کردیم ، گویی فکر هم رو می خوندیم. اون با نگاهی آغشته به شرم مرا صدا می زد و من هیچ جوابی برایش نداشتم. تمام انرژی موجود رو از شمع تامین می کردیم و هر دو افسوس می خوردیم که
:
چی فکر می کردیم و چی شد
حرف از جدایی می زدیم و حالا عاشقانه همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم و شاید مشغول اعتراف
با خود می گفتم که چقدر زیباست روزی که هر آدمی در ذهن خودش یک زمستان سرد ،آن هم در وسط کوه تجسم کند. همان جایی که قانون طبیعت کمر بر قتل تو بسته و منتظر است تا ریه های لذت تو از کار بیفتد. راستی در آن لحظه تو را چه می شود؟ جایی که یار در کنار توست و هر لحظه منتظری تا روح را در جسم نبینی.
درست داخل چادر ، در همان جایی که تمام واقعیت ها رخ داد ، به حقیقتی دست نیافتنی رسیدیم. هردو پشیمان. هر دو از فرط سرما به خود دلگرمی می دادیم. باورم نمیشه که اینقدر آلماتونی را دوست می دارم. این دوست داشتن را می توان به هیچ سان تشبیه کرد. آلماتونی دلش می خواهد بار یگر بوی سبزه را احساس کند. او به یک باغچه فکر می کند. و چقدر تلخ می نماید فکر او وقتی که طوفان سیلی بد جوری بر صورتش می زند و چقدر بد تر که تعداد شمع ها به انگشتان دست رسیده.
من و او می دانستیم که از گرمای شمع ما را نصیبی نیست جز دلگرمی و روشنایی در آن ظلمات. با هر سیلی که طوفان بر دهان چادر می زد ، ترس و تاریکی عمیقی به دل من و او می آمد. هر دو منتظر یک اتفاق بودیم و عشق آنقدر بر امید ما افزوده بود که تصمیم به شدنی شدن یک اتفاق گرفتیم و آن اتفاق شاید یک عشق بازی بیش نبود. من شروع به خواندن کردم . آخر صدای مناسبی داشتم. آلماتونی عزیز نیز همراه من خواند. آنقدر خواندم که آسمان به گریه افتاد و مداوم بارید، آنقدر بارید که از باریدنش تاب ما نیامد. شمع آخر را روشن کردم و شکلات مورد علاقه اش را در دهانش گذاشتم و به او یاد دادم تا در آن موقعیت فقط بخندد و بس. ضربان قلبش به نفس نفس زدن افتاد. و خودم در حالی که ضربانی نداشتم به آغوش گرفتم ، آغوش گرمش را. هر دو به نور شمع نظاره می کردیم. شمع آخر بهانه ای بود برای پایان مهر من به آلماتونی و چقدر عجیب بود که این مساله طوری رقم خورد که مهر من به او ، به جای پایان یافتن ، آسمانی شد. نجوای آخر را با خدا کردم و جز تشکر و خوشحالی ، چیزی نداشتیم . هر دو منتظر بودیم. منتظر آن لحظه که فرا رسد. خورشید آخر ما رو به زوال بود و از او چه پنهان که خورشید ها در دلمان روشن بود.
و عاشق مردیم
به همین سادگی
عکس : منظوم