Eternity

Posted in Uncategorized on August 10, 2010 by pouryb

پناه می برم به آنچه که  مفهومی شگفت آور است

پناه می برم به آنچه که تو را به من داد

و به آنچه که تو را از من خواهد گرفت

پناه می برم بر او تا بداند که شب من به چه سان می گذرد

و چقدر کوته فکرم که نمی دانم او می داند

پناه می برم به تو ، آری تو ، همانی که می دانی و همانی که می بخشی و همانی که می گیری

آی با تو هستم ، تویی که مادرم را دیدی ، تویی که برادرم را دیدی ، تویی که مرا دیدی

تویی که نگاهم کردی و در ناباوری زمانه ، کورم کردی و من نشنیدم ندای مرگ را از اتاق مجاور و هنوز غرق در دنیایم وبه کدورت ها می اندیشم

که چقدر زود گذر است ندای زمانه و چقدر دیر می فهمیم که چقدر زود دیر می شود

و هنوز در مفهومش حیران مانده ایم و قوی ترین باورمان از مرگ ، مرگ همسایه است و غافل از اینکه ، مرگ با هیچ کس تعارف ندارد

.

.

.

و باز هم جمله ی تکراری ام را می نویسم ، ولی این بار با خون دل:

شاید وقتی دیگر ، در روی کره ای دیگر ، آنقدر به هم نزدیک شویم تا بتوانی مرا به وسعت تمام دوری ها ، در آغوش بگیری و ندای دوستت دارم را سر دهی ، که اگر این شود ،من نیز خواهم مرد

 

 

در غباری از اندوه

Posted in Uncategorized on July 24, 2010 by pouryb

آی داد و بیداد

می خواهم بخوانم از درد های نهان

و

افسوس که درد نهان را ز خاطر برده ام ، ز بس چشیده ام از این درد های آشکار که اگر بیایند ، بلایی خانمان سوز دارند

و تابش سخت است و من ، تاب آن ندارم

و نامش هنوز گرم است و من ، به فکر صدای گرمش

و صدها افسوس و من ، اندر خم پشیمانی

و دلم با او و او فرسنگ ها دور تر ، به مهمانی خاک رفت

و من به هیچ سان درسوگش فرو رفته ام

و بر این باورم که او زنده است هنوز و ما همگی در خواب به سر می بریم

.

افسوس که یک بار هم نبردم بر زبانم جمله ناب دوستت دارم را بر زبانم تا بداند که دوستش دارم

افسوس

افسوس

که باز هم باید افسوس بخورم

درست سیزده روز ندیدمش و این تلخترین هجرانی ست که تا به حال چشیده ام ، و تلخ ترین پشیمانی که چرا چنین شد

و افسوس که چرا

چرا

چرا

چرا

او رفت و من

در حسرت روز های کودکی باز هم گریستم

حیاطی موسوم به حیاط حسین بی رحم ، حیاتمان جریان داشت  و من از ته دل می خندیدم

و شاید باز هم توانستم به زندگی نگاه دیگری داشته باشم

آه

آخه تا به کی چین و واچین؟

Posted in Uncategorized on June 12, 2010 by pouryb

می گویم از انحنا

در میان انحنایش بس معنا خوابید ومن

ماندم حیران در پس این همه منحنی

در پس سازی که بس می زند نا کوک و من

در عجب

در عجب که این انحنا که زان زاید صدای خوش زندگی

چه بر سرش آمدست که ناله هایش دیگر ندارد صدای زندگی

I Dont Know Man

Posted in Uncategorized on March 24, 2010 by حسام الدین منظوم

سیروان صاحب یک صندلی چرخ دار شد.از این صندلی ها که علاوه بر حرکت در طول محور ایکس و ایگرگ ، حول محور ایگرگ ها هم می چرخد.همان هایی که رئیسان دارند و شاید گاهی به خاطر نشان دادن قدرت، خودشان را می چرخانند
ولی سیروان رئیس نبود ،اهل قدرت نمایی هم نبود.شروع به چرخاندن صندلی کرد.سرش را بالا گرفت
و لامپ کم مصرفی را بالای سر خودش دید که در حین چرخش به سان خورشید برایش بود
در یک لحظه خودش را زمین فرض کرد . کمی سکوت کرد و درخود به چیستی زمین تفکری عمیق کرد
که این چیست؟ و من که نقطه ای در آنم چیستم؟
در همان زمانی که می چرخید و باز هم می چرخید و باز هم می چزخید دور خودش – این چرخیدن همراه با تفکر بود –
درستت همان طوری که در کتابش فرمود: بچرخید و تفکر کنید، همانگونه که زمینی که روی آن هستید می چرخد
آری این آدم است که با شما حرف می زند. یک آدم که خود را زمینی چرخنده در مدار خورشیدش تصور می کند.
حال چه فرق که آن زمین نه بدان عظیمی ، بلکه به عظمت جسمانی کوچک و آن خورشید نه بدان بزرگی و حرارت
بلکه به حرارتی بس کمتر از یک لامپ رشته ای و با نوری دو برابر آن ، تا اهل تفکرم بدانند که انسان از همه چیز برتر است، حتی از خودش.تا بداند که خورشیدش با اینکه کوچک است ولی خواهد توانست بگسترد بر عالم یک انسان ، که آن انسان بزرگتر از هر چیزی ، حتی زمین خر پرور و مهر پرور است.
مگر انتظار دیگری هم جز تابش از تو می رود ای خورشید؟ تو می تابی و گرم می کنی بستر ما را و من فکر می کنم
و باز هم فکر می کنم
فکر
فکر
تا بدانم دلیلش را . تا بخوانم صیغه نمی شود را . تا بدانم معنای نمی شود را . تا تمیز دهم ، می شود را با نمی شود
که آیا این دو از یک ریشه نیستند؟ آیا نیستند؟
با تو هستم ای کسی که در این حالت تهوع چرخشی که به من دست داده است برایت نقش بازی می کنم
تا تو هم روزی به تفکر کمی روی آوری ، زمین درونت را بیدار کنی و بدانی که وقتی تو می چرخی، میلیون ها نفر با تو می چرخند تا برسانند پیام 365 روزه خود را به خورشیدشان : که ای خورشید، وظیفه ام را به انجام رسانیدم و یک سال را بر معشوقم سپردم تا در آخرش بفهمد که جه بر سرش آمده، نه اینکه آن 365 روز را به دور بیندازد و دعایی که می خواند برای سالی باشد که اصلا معلوم نیست من بچرخم برایش یا نه
اصلا شاید در سالش چرخشی رخ ندهد و سال سپری شده آخرینش باشد. همان آخرینی که می کشد تمام آرزو های نا رسیده را
و افسوس که آن آرزوهایی که به او واقعیتش را بخشیده ام، هیچ به یاد نمی آورد.
من بدون هیچ گونه ناراحتی، باز هم می چرخم تا موعد ایستادن فرا رسد . منتی بر تو نمی گذارم
خواهی تفکر کن، نخواستی هم که دیگر هیچ ، فقط گاهی به آسمانش نگاه کن
درست مثل سیروان ، که آسمانش را دید .آن را دید. چرخید . درست مثل مولانا، که آسمانش را دید
و ساعت ها چرخید، درست مثل زمین ، که آسمانش را دید و چرخید تا موعد ایستادنش فرا رسد.
خواهی و نخواهی می چرخی
اما درک این چرخیدن عظیم است که تو را زیبا می کند. تو را می رساند به اوجی که حافظ رفت
به اوجی که سعدی خواندش گلستان و مست کرد او را. مست کرد بوی او ، او را ، که باز هم چرخید تا از قافله عقب نماند
و افسوس سعدی را هم کسی درک نکرد، که اگر می کرد ، تو می دیدی.
الان که بر سر یک زندگی بی ارزش ، چه کارهایی زشتی که رخ نمی دهد
تو اکنون می بینی که زیبایی خریدنی شده و هر کسی قادر است به زیبایی برسد هر چند که درون پوسیده ای داشته باشد و دیگر چه نیاز است که درونی وجود و وجد داشته باشد؟
حال که همه چیز را می توان خرید، چطور است که بخریم درون را از سر کوچه؟
آه ، ای کسی که در این جریان نا مساعد چرخشی من، که حالتش به استفراغی زیبا نزدیک است همراه منی، من می چرخم فقط برای یافتن. می چرخم تا بدانم که چرا سیروان تا به امروز به چیز مانده است؟
و چرا از امروز به آن چیزی که نداشته است ، فکر می کند؟
آه ای تو، که برایت از چرخش نا ملایمات زندگی می نویسم. تو خواهی توانست کردن درک مرا؟
همان توئی که می خندی بر من، همان توئی که مستی را فرو بردن یک جرعه می خوانی و همان هم تو را مست می کند
همان هم به تو آرامش می دهد،
آیا سیروان را درک می کنی؟ سیروان دارد می چرخد، که به تو نشان دهد هر چیز کوچکی، حتی خیلی کوچک، دنیایی دارد بس بزرگ، که تو نتوانی کردن، درک آن را.
تو تا کنون به سبک خویش دنیای خویش را دیده ای ، آیا می توانی به سبکی که من برایت می گویم به دنیا نگاه کنی؟
این سیروان حقیر است.که لبخندش را فروخته است تا برسد به جایی که ارزش خنده را بداند، تا برسد همان جایی که خنده اش از روی مستی اش باشد. او هم اینک خسته و درمانده است و به چیزی جز یک آتشفشان فکر نمی کند. چرا که او زمین شده است و میچرخد و هم اینک استفراغی بزرگ در راه است که شباهت عجیبی به فوران یک آتشفشان دارد. آتشفشانی که شاید نه از روی چرخش تهوع دارد، بلکه از آدم های تهوع دارد که بر رویش فقط قدم می زنند و هیچ به فکر هم سویی با او نیستند
آری این زمین است که می گرید بر تو، استفراغی مملو از نکبت را سرازیر کوچه باغ هایت می کند تا بلکه بدانی این چرخش هم صاحبی دارد و حال آنکه آب در هاون می کوبد و این جمله اثری بر تو نخواهد گذاشت ، چرا که تو هنوز زمین درونت را نچرخانده ای تا مفهوم چرخاندن را بدانی.
همان سان که زیبای عالم می گوید: هر کدام که بشناسد چرخش زمینش را چرخش زمانش را می شناسد ، جای سخت تر ماجرا را که می گوید، تازه می فهمیم که این امر امری اکتسابی است و دیگر تقلب کلاس درسی در کار نیست.
چون در ادامه اش هست که: تا بشناسی ، زبانی برای باز گویی برایت نخواهد ماند و تنها راهت چرخیدن است.حتی اگر بیرون بریزی کثیفی درونت را چون آتشفشان بیرون.
حتی اگر بفهمی که صندلی چر خ دارت نیاز به روغن کاری دارد.حتی اگر لامپ کم مصرفت بسوزد که همه ای نه فقط بهانه ایست که تو بچرخی و بچرخی و بچرخی . تمام ، تمام می شود در لحظه.
بوی سماع را احساس می کنی؟
شاید ملی ما هم توجیهی مثل سیروان برای خود بیاورد. ولی سیروان وابسته به زمان حال است. جایی که صندلی چرخ دار دارد
جایی که عمر مردم در حصرت نشستن روی آن می گذرد و افسوس که فقط نشتن روی آن ، برایشان همه چیز است
بی آنکه از احوال حافظ با خبر باشند. که عشق را آغاز مشکل می داند که افتادن را به همراه دارد.
من می بینم که همه قبل از من و تو، سر نخ هایی از بیدار شدن را فریاد می زنند، که بیدار شو، که بیدار شو
و برای بیدار شدنت ، تو را محتاج یک چیز می دانند. محتاج گرداننده زمین و نه محتاج ساعتی که اسنوز دارد
و 5 دقیقه از آن فرصت می طلبی. که این آن نیست ،که این مادرت نیست که نوازشت کند. این تنها یک فرصت است که قادر است تو را در دام خود ببرد. چه زیبا دامی است.
لا اقل راحتم که می دانم مولایم در آن دام افتاد. خرسندم که حافظ هم در آن افتاد .مفتخرم که اهل دلم همه در آن افتادند
و باز هم مفتخرم، چون قرارست که خودم را در کنارشان ببینم.
آه سیروان ، و آه ای تو که اسمت را نمی دانم:
چقدر زیبا ست لحظه ای که از فرط خوشحالی بمیری. چقدر زیباست وقتی که راه می روی روی زمینش
و میلیون ها زمین را می بینی که بر زمینش می چرخند. تو ، با هزاران سوالت ، فقط جواب می خواهی
و افسوس که جواب نخواهد داد خدایت، چرا که به تو داده است جوابش را ، در آن زمان که نطفه ات بسته می شد
تو فقط خودت را گم کرده ای، پس بگرد، بگرد و بگرد.
درست مثل سیروان
درست مثل سیروان که اولین سوالش این بود که چرا اسمش سیروان است؟
سیروان است که تو را می خواند. گه گاه از تو درخواستی داردتا بدانی دلش درد دارد.از همه ظلم ها ، از همه بی شرمی ها
و فقط یک چیز آرامش می کند.
و آن ………………………………………………………….تو هستی
سر انجامش را نمی داند .سر انجامی که شاید جسمی برایش باقی نماند تا نثارت کند
سر انجامی که شاید از فرط چرخش تمام رگه هایش تو را در خروارها خاکستر، نشناسند
این سیروان است که همه این ها را می داند و دوست دارد تا ادامه دهد این راه را
تا………………………..نمیدانم تا کجا.
تا
تا
تا
تا
تا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تا فراوان شود از پوشش .پوششی عمیق ، تا در سرمای تنش دیگر اثری از کبودی نماند.
تا آنجا که بداند که زندگی حرمت دارد، تا بداند که زیبایی ، آنی نیست که تو می پنداری، آنی نیست که برایش خرج می کنی.
آنی است که پیدایش می کنی. شاید از خروار ها خاک، شاید از تاریخی سراسر ننگو چه باک تو را، اگر می گویند این مردم که تو را نیست آن چیزی که نداری یا تو را هست ، آن چیزی که داری.
تو زیبایی پس ببال به خویشتن که زیبایی ای تو.
ای تو که دمیده است روحت را از خلقتی دیگر
همان خلقتی که برایش آمده ای ، همانی که تو را سفیری بر روی زمین کرده ، نه از خودش، تو را از خودش ندمید.
تا روزی از اعمالت ، شگفت زده شود و گاهی به تو آفرین گوید(شاید هم به خودش) . تو باز هم نشسته ای و از ترس در عین بی ثباتی ، به مرگ فکر می کنی و می هراسی.
سیروان
سیروان
تو را چه شده است؟؟ از چه گریستی بر زمینت ؟؟ تا بارانی سیل آسا را نصیب مورچگانت کنی؟؟
همان هایی که الفبای چرخش را از غریزه با خود دارند، همان هایی که اگر شروع به نوشتن یک داستان کنند ، توان به پایان رساندن آن را هم دارند ، چون غریزه دارند.
پس سیروان بد بخت چه؟
تنهاست در این عظمت اختیار، او اختیار دارد تا داستان را غم انگیز به پایان برساند و این اختیار با اوست ، در هر شرایطی.
و اوست که نمی داند بعد از چرخش چه می شود. آیا باز هم همین است که هست؟ یا شاید نبایستی فکر بعد از آن را بکند.
درست مثل مورچه، همانی که اگر سد راهش شوی تو را گاز می گیرد و بعد از آن شروع به کار کردن می کند.
سیروان را ببین ای تو
که چطور در کلاف به هم ریخته ای گره خورده است و هی می چرخد و بد تر می شود.
ای تو : با من هستی؟ من آرزویم را به تو باز گفتم، که اگر می خواهی آرزویم را به من ببخشی، باید همراه شوی تا بشود چرخش از ما دنیا را راضی . نماند هیچ نا راضی و نماند کسی که مفهوم زیبایی را نداند.
بمیرد شکستن حرمت زیبایی به دست دخترکان بی معرفت و بخندد گل رز به ما ، و از بویش ما را سیر کند .
بیندیشیم به پهن گاو، و بیندیشیم به پشگل گوسفند که چقدر بد بویان زیبایی هستند
نخندیم به سیاهی کلاغ که اوست 300 سال شاهد اعمال سیاه ما و هر چه سیاه باشد، از تاریخ بشریت سیاه تر نیست .
بیندیشیم که کلاغ 300 ساله ، در بدو تولد خاکستری بوده و از همان اول خودش را ممتنع اعلام کرده
بیندیشیم چقدر از چرخاننده اش خجالت ما را کشید، که در دم مرگ ، سیاهیش را به نشانه روی سیاهش ، نشان می دهد
نیندیشیم که چقدر سیروان از باب نصیحت وارد شد، بیندیشیم که سیروان هم
یکیست مثل تو
و این سیروان
دیگه نایی برایش نمانده
جز اینکه بگه : تمام

Posted in Uncategorized on February 18, 2010 by pouryb

jack martini

حقوق این فرد در این نوشته محفوظ است

هر تکه شمعی که در اوج بد بختی برایش روشن می کردم ، گویی ذره ذره وجودم را می سوزاند. صدایش کردم

گفتم : الی

گفت: نگو الی

آخه اون دوست نداشت اسمش رو مختصر کنم

می گفت که اسم یه جور شخصیته واسه آدم و با این کار به شخصیتم توهین می کنی

و من هیچ وقت این موضوع رو جدی نگزرفتم

ولی در اون موقعیت که هر شمع کوچکی ارزشی بیشتر از یک خورشید داشت چاره ای جز گوش کردن به حرفش رو نداشتم

گفتم: باشه

و گفت : این اولین باریه که قبول کردی

گفتم: آلماتونی

گفت : جانم

منم گفتم: تا حالا با این غلظت به من اجازه صحبت نداده بودی

و گفت : این به خاطر درست تلفظ کردن اسمم برای اولین بار تو زندگی مشترکمونه

گفتم : احساس کردم به خاطر این بود که داریم با هم وداع می کنیم

گفت: ما با هم وداعی نداریم ، من فقط دارم پوست میندازم. همین . تو نیز هم

این را که گفت یاد زیبا ترین لحظات زندگیم افتادم، جایی که هنوز آسمان را همانطور که بود دوست داشتم، نه آنطوری که مردم می دیدند

شاید وقت به دنیا آمدن”مالنا” زیبا ترین لحظه زندگی من بود و سخت ترین لحظه هم در جا مردن “مالنا” بعد از به دنیا آمدن

یا چرا از لفظ “ترین “استفاده کنم؟

تو این دنیا هزاران بار آمد و شد رخ میده

یک از اونا هم دختر من. خیلی زود آمد و خیلی زود هم رفت

یکدفعه یادم افتاد که دارم روی خاطراتم قدم می زنم

و موقعیت هر لحظه دردناک تر میشه

شمع بعدی را بلافاصله روشن کردم

تازه فهمیده بودم که آلماتونی چقدر زیباست و من چقدر اشتباه کرده بودم

اون لحظه به لحظه از من دور میشد و من نیز تنها با نگاهم او را همراهی می کردم.او چیزی جز لبخند نمی دانست

شمع روشن در حال  ذوب شدن از ناحیه کمر بود که آلماتونی به زبان آمد

گفت : جک

گفتم : سراپا گوشم

گفت:  عاشقتم

این حرف رو از روزی که مالنا رفت به من نزده بود

و من یک لحظه خدا رو شکر کردم. فقط به خاطر اون جمله

و باز هم خدا رو شکر کردم که در این مخمصه هستم، فقط به خاطر این جمله

وقتی از کوه “سالیوانو ” بالا می رفتیم ، تنها چیزی که به آن فکر می کردیم رهایی بود ، رهایی از خویشتن و رسیدن به آزادی

عهد کردیم که با هم حرفی نزنیم تا به قله

قرار بود در قله از هم طلاق بگیریم

و برای همیشه راهمان از هم جدا شود

به او قول داده بودم که در لحظه جدایی هزار شمع برایش روشن کنم

شمع هایم آماده بودند. ولی خودم هرگز

ولی چه کار باید می کردیم؟

هر دو سرشار از علاقه بودیم

ولی دیگر چیزی نمانده بود

تنها چاره را در جدایی دیده بودیم

کوه را بالارفتیم تا به نهایت برسیم و به قول خودمان ، فنا شویم در راهی که سرشار از بی پایانی بودحرف نزدن در روزهای اول واقعا سخت بود

.

این سفر قرار بود در عرض یک هفته به پایان برسد ولی امان از این عرض جغرافیایی که به هیچ وجه از فردای آن خبر نداری. ما تمام این سختی ها را به جون خریدیم تا به آزادی برسیم و حالا که در این موقعیت هستم ، افسوس این را می خورم که اگر این همه تحمل را خرج پایداری زندگی مشترکمون می کردیم الان آلماتونی را در کنار شومینه بغل می کردم، نه در کنار یک شمع که در عین ناباوری نقش خورشید عالم سوز را برایمان بازی می کرد

آری ، امروز که این را می نویسم روز هفتم است و از قله سالیوانو هیچ خبری نیست و هردو در چادری چپیده ایم و به تنها چیزی که فکر می کنیم رهایی است، ولی این بار رهایی ما معنای دیگری به خود گرفته و آن سفر به سوی خورشید است.

زمانی که به یکدیگر در چادر نگاه می کردیم ، گویی فکر هم رو می خوندیم. اون با نگاهی آغشته به شرم مرا صدا می زد و من هیچ جوابی برایش نداشتم. تمام انرژی موجود رو از شمع تامین می کردیم و هر دو افسوس می خوردیم که

:

چی فکر می کردیم و چی شد

حرف از جدایی می زدیم و حالا عاشقانه همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم و شاید مشغول اعتراف

با خود می گفتم که چقدر زیباست روزی که هر آدمی در ذهن خودش یک زمستان سرد ،آن هم در وسط کوه تجسم کند. همان جایی که قانون طبیعت کمر بر قتل تو بسته و منتظر است تا ریه های لذت تو از کار بیفتد. راستی در آن لحظه تو را چه می شود؟ جایی که یار در کنار توست و هر لحظه منتظری تا روح را در جسم نبینی.

درست داخل چادر ، در همان جایی که تمام واقعیت ها رخ داد ، به حقیقتی دست نیافتنی رسیدیم. هردو پشیمان. هر دو از فرط سرما به خود دلگرمی می دادیم. باورم نمیشه که اینقدر آلماتونی را دوست می دارم. این دوست داشتن را می توان به هیچ سان تشبیه کرد. آلماتونی دلش می خواهد بار یگر بوی سبزه را احساس کند. او به یک باغچه فکر می کند. و چقدر تلخ می نماید فکر او وقتی که طوفان سیلی بد جوری بر صورتش می زند و چقدر بد تر که تعداد شمع ها به انگشتان دست رسیده.

من و او می دانستیم که از گرمای شمع ما را نصیبی نیست جز دلگرمی و روشنایی در آن ظلمات. با هر سیلی که طوفان بر دهان چادر می زد ، ترس و تاریکی عمیقی به دل من و او می آمد. هر دو منتظر یک اتفاق بودیم و عشق آنقدر بر امید ما افزوده بود که تصمیم به شدنی شدن یک اتفاق گرفتیم و آن اتفاق شاید یک عشق بازی بیش نبود. من شروع به خواندن کردم . آخر صدای مناسبی داشتم. آلماتونی عزیز نیز همراه من خواند. آنقدر خواندم که آسمان به گریه افتاد و مداوم بارید، آنقدر بارید که از باریدنش تاب ما نیامد. شمع آخر را روشن کردم و شکلات مورد علاقه اش را در دهانش گذاشتم و به او یاد دادم تا در آن موقعیت فقط بخندد و بس. ضربان قلبش به نفس نفس زدن افتاد. و خودم در حالی که ضربانی نداشتم به آغوش گرفتم ، آغوش گرمش را. هر دو به نور شمع نظاره می کردیم. شمع آخر بهانه ای بود برای پایان مهر من به آلماتونی و چقدر  عجیب بود که این مساله طوری رقم خورد که مهر من به او ، به جای پایان یافتن ، آسمانی شد. نجوای آخر را با خدا کردم و جز تشکر و خوشحالی ، چیزی نداشتیم . هر دو منتظر بودیم. منتظر آن لحظه که فرا رسد. خورشید آخر ما رو به زوال بود و از او چه پنهان که خورشید ها در دلمان روشن بود.

و عاشق مردیم

به همین سادگی

عکس : منظوم

انسان می جویم

Posted in Uncategorized on July 8, 2009 by pouryb
ای آسمان
ای آسمان که خودت را در پشت این کوه بلند پنهان کرده ای
میدانی که امروز وقت گواهی دادن است؟
من هم اکنون نمیدانم باید به کدام سو بگریزم چراکه راه بستست
اصلا نمیخواهم بگریزم
آخر یار اینجاست من کجا گریزم؟
و
من سالها تو را به دنبال خودم کشیده ام. آیا تو نیز میخواستی؟
آیا من نیز همچو ابلهان در عین جهل دچار جهلی مرکب شده بودم
شاید
شاید
شاید دیروز روز بیداری من بود
تو به یکباره از خود بی خود شدی
ومن فقط توانایی درک تو را داشتم و زبانم را قفل زده بودند
ای کاش میتوانستم به یکباره این کار را انجام بدم
ولی ببخش که نتوانم
من همانند یک جسم خارجی ، یا شاید یک جاندار خارجی به تو چسبیده ام و حال تو دیگر شیره ای نداری تا نثار من کنی
من واقعا متاسفم که………و
و اکنون نمیدانم که به چه باید فکر کنم
به این که تو هستی یا اینکه من تو را مجبور به ماندن می کنم؟
یا اینکه تو هستی تا تیغه های لذت مرگ از  من دور بمانند؟
آری من آنجا را هیچ وقت از یاد نخواهم برد. جایی که تو از ترس خیس شدن پاهای ضعیفم مرا به کول گرفتی
من نه اینجا، بلکه تمام نقاط با هم بودن و با هم خندیدن را به یاد دارم
اصلا من با آنها زنده ام
و هم اینک به تو مژده ای میدهم و در اختیار را به رویت باز می گذارم. من به هیچ وجه نمیخواهم از مرگ خویش با خبر باشم
و از تیغه های لذت که زمان مرگ مرا خبر میدهند متنفرم
من به آسمان گفته ام تا شاهد بماند که من هنوزم به یاد دارم آن آواز روز عاشقانه ام با تو را
آن روز که اشک های من فقط با صدای تو آرام میگرفت
آری همان روز را میگویم
یادت می آید؟
و تو میدهی به من مژده تاریکی از هم نفس دیگری که باید دیر یا زود کوله بارم را بردارم و بروم
شاید این هم یک مژدگانی از سوی من باشد
من میگویم که باشد
من نمیخواهم مانعی در برابر غریزه ات باشم
و باز میگویم: باشد
می روم

این رو با دل شاد گذاشتم

Posted in Uncategorized on July 7, 2009 by pouryb

برای م.امید

 

 

درین شب‌ها

که گل از برگ و 

  برگ از باد و 

  باد از ابر می‌ترسد

درین شب‌ها

که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای سر و سرودش را

چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می‌خوانی.

 

تویی تنها که می‌خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می‌فهمی

زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.

 

بر آن شاخ بلند ای نغمه‌ساز باغ بی‌برگی

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه‌های خرد باغ در خواب اند

بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،

  گل‌های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند.

 

تو غمگین‌تر سرود حسرت و چاووش این ایام،

تو بارانی‌ترین ابری که می‌گرید

به باغ مزدک و زرتشت،

تو عصیانی‌ترین خشمی که می‌جوشد

ز جام و ساغر خیام.

 

درین شب‌ها

که گل از برگ و

  برگ از باد و

  باد از ابر و

  ابر از خویش می‌ترسد

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای سر و سرودش را

درین آفاق ظلمانی

چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می‌خوانی.

 

۱۳۴۶/۶/۲۲

تنهاییییییییییییییییییییییی

Posted in Uncategorized on July 2, 2009 by pouryb

من افتخار می کنم
من افتخار می کنم که تنها هستم
این اتاق مثل اتاق خودم گرم و دنج مانده است
درست همان طور که می خواستم، آ های با توام پوریا
بخند که فقط خودت ماندی و خودت
بدان پوریای من که فقط تو هستی در این اتاق
به هیچ چیز فکر کن. تو بهتر از هر کسی میدونی که تنها توی گور میدوی میدوی
این بهتره آره این از هر چیزی بهتره
خوشحالم که میبینم جز خودت هیچ کسی واست نمینویسه
خوشحال باش و سرمست 
و با خودت خلوت کن
امروز فهمیدی که نباید حتی یک نفر هم به خلوت خودت راه بدهی
باشد که تاب آن بیاورم

ای با من و از من بی خبر

Posted in Uncategorized on June 16, 2009 by pouryb

از صدای سخن او بود که روزگاری را زنده ماندم
روزگاری را نفس کشیدم
دوره ای را خندیدم
آیا باز هم او خواهد آمد؟
آیا مرهم گذاشتن کار سختی است؟
شیدا شیدا شیدا شیدا شدم
ای آسمان به سوز دل من گواه باش
دریچه های قلب من هماره بر عکس باز و بسته می شوند
سیاه رگ من جای خود را به سرخه رگ داده است
اگر بدانی درد تغذیه را از خون کثیف
تو هیچ وقت نخواهی فهمید
اولین باری نیست که تو را متهم می کنم
و آخرین باری نیست که تو مرا ترک می کنی
می دانم که می روی و می دانم که باز می گردی 
ولی بدان که دیگر چاره ای برای سرخه رگ من نیستی
چرا که دریچه های قلب من می دانند که چگونه نقش تو را بازی کنند
آنان در غیاب تو مرا به ابدیت فرستادند
آیا تو هم می شنوی سوگ مرا؟
می دانی که چه شده است؟
اکنون قلب من زیر لب تو را فرا می خواند، چرا که با تو همدست بود 
 هر دو با هم به هدف والای خود رسیدید
و اکنون نمی دانم که چرا باز هم منتظرم
انگار در خواب  ابدیت هم باید منتظر تو بود
ای با من و از من بی خبر
دانستی که ستاره ات به آسمان پیوست؟

با من بمان

Posted in Uncategorized on June 9, 2009 by pouryb

دیشب تو را چه شده بود؟
مرا چه شده بود؟
تو آمدی و من خندیدم از نبود تنهایی
تو آمدی و دل مرا از تمام تنهایی ها پاک کردی
اکنون گریه می کنم
گریه ام از درد و غم نیست
از سر شوق است
حال می دانم که هست
می دانم که بود
و هیچ چیز دیگر برایم مهم نیست ، جز اینکه فقط تو باشی
و من روزی شاید با این دیدار خاطره ای در سرم بپرورانم
و به خود می بالم که تو، خاطره ام باشی
به خود می بالم وقتی که بال هایت را می بینم 
همان هایی که مرا به نا کجا می برد
تو تمام نگفته های منی
تو
تو
های با توام ، آیا در جشن نوا با من می مانی
آیا صدای نوا را با تو می شنوم 
تو
تو
با من بمان
Design a site like this with WordPress.com
Get started