یه وقت تفنگا، صداتو نبرن

چند روز پیش جایی بودم، صحبت از این بود که آیا شده بخواهید به کسی زنگ بزنید یا خبری بگیرید ولی نتونید؟ و من گفتم کسی هست که با تمام وجود میخواهم بهش زنگ بزنم ولی نمی شود.
کاش پا به پای تو مشت هایم را گره میکردم و داد میزدم برای تمام حق هایی که از دست رفته.
همه می پرسند تو که نه میدانی کی هستند و اصلا این شهر کجاست اما راستش را بخواهی هیچکس نمیداند که همه اش فقط برای توست..

زمزمه این روزهای من این شده که «من فکر میشم میام تو کلت» بعد تکرار میکنم که اومدم؟

روزها، موج دریائن، قبل از طوفان

این روزها..آرامم، حال ِ پرنده ای را دارم که می داند می پرد اما نشسته و سر می گرداند که ببیند خودش اول بپرد یا بگذارد که دیگران پرش بدهند.

این روزها..رنگ میکنم، با موسیقی آشتی میکنم و فکر نمیکنم..

این روزها..به توکا میگویم دیگر نیا، تمام شدی، به او میگویم بمان تا وقت ِ پریدن بشود، یا باهم، یا با لبخند

این روزها..به نبودن هایم فکر نمیکنم..آرامم..

بیمار بغل های توام!

آدم های مریض را بغل کنید، وقت برای دعوا زیاد است..آدم های مریض فین فین میکنند و چشمشان از سرماخوردگی قرمز میشود و بی حال میشوند اما قطعا اشک و بغضشان علت دیگری دارد.. اما حیف که آدم های مریض سر قولشان هستند و تلنگر نمی زنند به بغض های جمع شده..میدانید اصلا آدم های مریض برای این مریض میشوند که سرقولشان میمانند، اما تنها میمانند!
خدا باید یک قابلیتی برای مریض ها میگذاشت تا بقیه بفهمند که خوب نیستند، بغل درمانی میخواهند..
آدم های مریض شوکولات تلخ هایی هستند که میخواهند مزه مزه کنیدشان، شاید بین تلخی ها، بادامی جا خوش کرده باشد..

دلِ آدم‌ها، با ها کردن گرم نمی‌شود..

حتی اگر تظاهر کنم که همه چیز مثل قبل است، حتی اگر تظاهر کنم که آب از آب تکان نخورده، حتی اگر لبخند بزنم، بگویم خوبم

من و تو که میدانیم، مثل قبل نیست، آب از آب که چه بگویم، طوفان شدو خیلی چیزها را با خودش برد، لبخند هم میزنم، از ته دل که نه، از آن سرهاش، بهتر از هیچی است که بلخره..

میدانی، دل که ببندی، به یک نفر که بگویی مهم، مهم است، مثل قول های مردانه، از آنها که ته ندارد، مثل سرم بره قولم نمیره ها.. دل که بکند، تو هستی و قولت.. که تا ابد نگهش میداری حتی اگر دلت صاف نباشد، حتی اگر دیگر دلت گرم نباشد به بودنش.. دلت که سرد شد..طول میکشد تا گرم شود.. اگر بشود..اگر..

آدمی به خودی خود نمی افتد اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که تکیه کرده است..

پستچی، هیچوقت زنگ نمی‌زند..

کاش این روزها یک نامه میگرفتم، از آن نامه های کاغذی..از آنها که لبخند به لب می آورد..از آنها که بوی دست فرستنده را می دهد..از آن نامه های پر از بو که خط خوردگی هم داشت، داشت.. عاشقانه هم نبود، نبود..فقط از آن نامه های دلگرم کننده..که آدم بداند تنها نیست، از آن نامه ها که آدم بداند هیچوقت تنها نمیشود..از آنهایی که این رختشویخانه لعنتی دل ما که این روزها فعال شده را خاموش کند..

دور باطل میزنه، نمیفهمه خودش..

دور خونه راه میره هی با خودش میگه «می‌گذره.. تموم میشه.. مث بقیه وقتا که دلت ریخت پایین.. جمعش میکنه.. می‌گذره دیگه..» هی باخودش تکرار میکنه..

میگه «ولی من به چشم خویشتن دیدم..» قورتش میده.. باز با خودش میگه «طوری نشده که..می‌گذره..پیش میاد دیگه..منتظرش بودی که..می‌گذره..عب نداره.. می‌گذره..»

تا صب با خودش فکر میکنه چرا صندلی سینماها صداخفه کن نداره؟

دلتنگی هم تاریخ انقضا دارد حتی

 دو سال و خورده ای میگذره.. حالا دنگ دنگ صدای اسه مس که می آید، اصلا منتظر تو نیستم.. اما تو بودی اینبار
چند بار پلک زدم تا فهمیدم اسم توست.. خواب ِ من را میبینی؟ راست و دروغ؟ نمیدانم.. خواستی حرف بزنی، بگویی که اذیتم کردی، عذرخواهی کنی..بعد از این همه وقت؟ همان وقت ها هم تمام شده بودی..
گفتی حالا میفهمم وقتی که رفتی حالت چطور بود..نگفتم که نمیدانی..نگفتم که چقد خسته‌ام کردی..نگفتم که یک سال آخر ترس بودی برایم تا اطمینان..هزار حرف نزده داشتم که نگفتم..
خواستی ببینیم..که از کابوس من رها بشی..نخواستم که ببینمت..
میدانی..اگر تنفر بود یا هرچی..شاید میشد که حتی ببینمت اما بی حسم کردی..
اما قلبم گرفت وقتی گفتی هنوز دوستت دارم که انقد نگرانت میشوم..که بعد از دو سال هنوز خوابت را میبینم..
یک جورایی لبخند هیهات زدم..می دانی، دلتنگی های بعد از بی حسی را نمیفهمم.. دوست داشتن های تاریخ گذشته را نمیفهمم…میخواستم بگویم به موقع دلتنگ شو پسرک.. اما نگفتم، لبخند زدم فقط..

دستم را محکم بگیر، برای نرفتن بهانه داشته باشم..

مثل پیرمردی که میداند وقت رفتن است اما این پا و آن پا میکند

انگار چیزی جا گذاشته

چیزی مثل ساعتی که سالها خواب مانده

یا قاب عکسی که سالهاست خنده روی لب های صاحبش ماسیده

یک معاشقه نصفه نیمه شاید../