هر دو آنها آواز می خوانند اما!
صدای چمدان های دستی و گوش خراشی لق زدن چرخ هایشان بر سنگ فرش خیابان، توجهم را جلب کرد تا به بیرون از چادر بیایم.خانم قد بلند و نسبتا مهربانی از اهالی روستا،که او را از عینک آفتابی بزرگش می شناسم در جلوی صف بدون چمدان قدم بر می دارد و حدود 9 و یا 10 دختر جوان پشت سر او.صف از چادر اول مان رد شده بود که پیشگام صف رویش را به افراد نشسته در چادر کرد و با لبخندی نصفه و نیمه به زبان انگلیسی گفت: از نیویورک مهمون داریم.جمله اش تمام شده بود که اکثر قریب به اتفاق دختران به پناهجویان نشسته در چادر با خوشحالی سلام کردند و در چند ده قدمی چادر، وارد خانه ای بزرگ شدند.اتفاق قابل توجهی نیفتاده بود پس به داخل چادر برگشتم تا کمی استراحت کنم.کمی نگذشته بود که تعداد انگلیسی زبان هایی که وارد این خانه در چند قدمی چادر می شدند رو به افزایش گذاشته بود و در کنارش، اهالی روستا که اکثر آنها را به چهره می شناسم مشغول فراهم کردن خانه برای مهمانان جدید.آنهایی که هیچگاه به چادر ما نیامده بودند با بی توجهی کامل در چند قدمی ما در رفت و آمد بودند و معدود افرادی که تا به امروز با ما ارتباطی مختصر ایجاد کرده بودند، بسیار محتاط به سمت چادر می آمدند و یا اغلب با سلامی خشک و خالی، نگاه های متعجب ما را پاسخ می گفتند.نهایتا دریافتیم که گروهی از دختران آوازخوان آمریکایی به روستا آمده اند تا آخر هفته در کلیسایی که زنگ های بی امانش روانمان را ساییده بود آواز بخوانند.پس از مهیا کردن فضای خانه ای که از دو روز پیش برایشان مهیا شده بود و خوش آمد گویی هایی که یا کیکی کاغذ پیچ شده و یا گلی کوچک هم ضمیمه هر کدام از این خوش آمد گویی ها شده بود، صحنه برای تقریبا یک ساعتی خالی شد.ما که تا به آن لحظه جمعیتی اینچنین را در طول زندگیمان در این روستا در مقابل یک خانه ندیده بودیم، همچنان در حیرت به سر می بردیم.زمزمه هایی نظیر اینکه: «آمریکایی هستنا،ببین چجوری دور سرشون می چرخن!» در چادر می گشت و برخی توصیفات هم در وصف زیبایی یک و یا دو تن از دختران خلاصه می شد. آفتاب نیمه جانی همچنان پا برجا بود و سکوتی بی ربط پایدار، تا زمانی که درب خانه باز شد.اول پسری خردسال با توپ والیبال به بیرون دوید و همینطور که به چادر نزدیک می شد، با هشدارهای مادرش به زبان انگلیسی مواجه شد و راهش را منحرف کرد.سپس دختران یکی پس از دیگری با عینک های آفتابی بر روی سر و یا چشم از درب خانه بیرون آمدند و به سمت کافه ای در پایین پله ها، در آن سوی میدان حرکت کردند. همه چیز نسبتا عادی پیش می رفت تا یکی از آنها در کنار حوض وسط میدان،در چند قدمی چادر، رو به آنهایی که به دور صندلی های کافه آندست خیابان نشسته بودند کرد و با صدایی بسیار زیبا خواند: به آلمان خوش آمدی. و سپس به سمت کافه حرکت کرد.او به خودش و دوستان آواز خوانش که گویا برای اولین بار به آلمان آماده بودند خوش آمد گفته بود. پناهجویان حاضر در چادر که همگی روز ششم اعتصاب غذایشان را طی می کردند، با اصراری عجیب از من می خواستند که جمله ای را که او گفته بود به فارسی ترجمه کنم. دوگانگی عجیبی در ذهنم می چرخید، آنهم درست زمانی که تک تک چهره های حاضر در چادر و مختصر گذشته ای که از آنها سراغ داشتم از پیش چشمانم می گذشت. جمله را آرام و بی تفاوت ترجمه کردم.آنقدر آرام که گویا هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است.بی تفاوتی موجود در لحن و صدایم چند ثانیه هم اثر نگذاشت. نگاه های خیره و صورت های مچاله شده تنها تصاویر موجود در چادر بود.خنده های بلند کافه آن دست خیابان با سکوت مطلق آغشته به سیگارهایی که پشت سر هم روشن می شد، هیچ همخوانی نداشت.محسن می گفت: من هم اگر مثل او با جیبی پر از پنجامین(صد دلاری) وارد این کشور می شدم،اوضاعم الان این نبود.حس آن دختر در کنار حوض را هیچ وقت تجربه نکرده ام و اینکه در فاصله چند قدمی از یکدیگر قرار داشتیم پر از تناقض شده بودم اما ناگهان، تصویری بزرگتر، بزرگتر از حس شخصی ام پیش چشمم پدیدار شد. جمله ای از ذهنم گذشت که چادر را به جهنمی واقعی برایم بدل می کرد: پناهجویان افغان و پناهجوی عراقی که در چادر نشسته بودند، حتما که بهتر از آن دختر بلد بودند که چگونه صدای مهیب جنگنده های اِف 16 آمریکایی(و البته غربی) را، که هستی شان را به تاراج برده بود و می برد، تقلید کنند. آوازی که جنگ،مرگ،آوارگی،فقر و تبعیض را زوزه می کشد!
July 23, 2012
بازخوانی نقش «اصلاح طلبان» در روند زوال جنبش: واگذاری خیابان به مثابه استراتژی
منبع: پراکسیس
مقدمه:
طی دوره ای که «پراکسیس» بحث های نوشتاری در خصوص آسیب شناسی جنبش و جستجوی راههای بدیل برون رفت از بن بست زوال جنبش را در دستور کار خود قرار داده است (نوشته هایی که در صفحه فیسبوکی “هم اندیشی پیرامون چه باید کرد؟” منعکس شدند) بارها از سوی رفقای دور و نزدیک با این انتقاد مواجه شدیم که چرا در این نوشته ها، نگاه انتقادی به جریانات اصلاح طلب و نقد گفتمان “جنبش سبز” برساخته اصلاح طلبان این چنین وزن بالایی دارد. راهکار ضمنی همبسته با این انتقادات عموما شامل آن بود که در ارزیابی و آسیب شناسی جنبش می بایست اولا نقش کمتری برای جایگاه و کارکرد اصلاح طلبان در این جنبش قائل شد و دوما بهتر آن می بود که به جای رویکرد سلبی برجسته سازی و نقد عملکرد (مخرب) اصلاح طلبان (و جریانات همسو) در جنبش، رویکردی ایجابی از طریق ارائه راهکارهای بدیل و مشی مبارزاتی مستقل دنبال می شد. بر این مبنا از سوی این طیف از رفقای منتقد، نحوه پرداختن دیابلوگ به مقوله “چه باید کرد؟” تا حد زیادی انفعالی بوده است.
دوم آنکه مخاطبان مورد انتظار نوشته های ما انبوه فعالین کمابیش مستقل و گمنامی بودند/هستند که اگر چه در پویش آزادی خواهانه و تحول طلبانه خود با جنبش همراه شدند و بدان امید بستند، اما در عمل، اکثریت آنها تحت تاثیر گفتمان غالب بر جنبش قرار گرفتند و خواسته یا ناخواسته در مسیر رهیافت های اصلاح طلبانه گام بر داشتند. بنابراین از آنجا که هدف ما از دست یازیدن به این سلسله نوشتارها دخالت گری در فضای انضمامی اعتراضات و تقویت سویه ها و بالقوه گی های مبارزات رادیکال بود (نه گردآوری نقدهای روشنفکرانه و تحلیلهای شبه آکادمیک یا برقراری دیالوگ انتقادی با جریانات قدرت مدار اصلاح طلب!)، نمی توانستیم بحث های خود را بدون در نظر گرفتن فضای ذهنی حاکم بر فعالین بدنه جنبش (که کنشگران واقعی جنبش بودند) پیش ببریم. چون ما بر آن بودیم و هستیم که امکانات گسست دیالکتیکی از جنبشی که به شکست کشانیده شده (در جهت برآمدن جنبش بدیل آینده) در میان طیف هایی نهفته است که بیش از همه شور تغییر به سر داشتند/دارند، اما یا در گفتمان غالب بر جنبش جایی برای دغدغه ها و انتظارات آنها نبود و یا به رغم هزینه هایی که پرداختند، نظرات و خواسته های آنها به هیچ گرفته شد و عمدتا “به بازی” گرفته شدند.
وانگهی رویکرد ما به پرسش “چه باید کرد؟” اگر چه به طور سلبی با نقد گفتمان اصلاح طلبان آغاز شد، اما اولا در لوای آن تا جای ممکن (و در حد توان) آموزه های (نو) لیبرالی همبسته با این گفتمان نیز مورد نقد جدی قرار گرفت (یعنی پیش فرض های رسانه ای عامی که باور پذیری عمومی گفتمان اصلاح طلبانه را تسهیل ساخته اند). به عبارتی، نقد گفتمان فراگیر (نو) لیبرالی با ارجاع به یکی از نمونه های زنده و موثر آن در فضای سیاسی ایران همراه شد. دوم آنکه با تمرکز بر موضوع سازمانیابی و بحث های مقدماتی در خصوص ضرورت ها و اشکال سازمانیابی بدیل، سیر نوشتاری “دیابلوگ” در عمل وارد رویکرد های ایجابی هم شد. جایی که تلاش ما بر آن بود/هست که با ارجاع به دلایل ناکامی جنبش، مخاطبان احتمالی خود را با ضرورت سازمانیابی های مستقل (برای زنده نگاه داشتن اعترضات جمعی و ارتقای کیفی سطح مبارزات مردمی) مواجه کنیم و انگیزه لازم برای اندیشیدن مستقل به شیوه های موثر سازمانیابی را در آنان تقویت کنیم.
با این مقدمات، به اختصار باید گفت مهمترین گره گاه هایی که می تواند (در پاسخ به انتقادات فوق) توضیح دهنده رویکرد نقادانه ما نسبت به گفتمان اصلاح طلبی باشد از این قرارند:
یکی نقش موثر (و به باور ما حساب شده) گفتمان اصلاح طلبی در حذف “خیابان” از معادلات جنبش (و لاجرم محروم کردن جنبش از مهمترین امکانات بقایش)، که مشخصا برای “هدایت پذیر ساختن” جنبش و کنترل ابعاد آن در اندازه های “مطلوب” ضروری می نمود.
و دیگری دوام و حضور موثر المان های اساسی گفتمان یاد شده نزد بسیاری از فعالین سابق جنبش و نیز بخش وسیعی از مردمی که تحولات جنبش را از دریچه رسانه های مین استریم فارسی زبان دنبال کرده اند. این سلطه گفتمانی (به رغم زوال و نابودی جنبش) بی گمان تاثیرات مخربی بر مسیر و افق آینده تحولات اعتراضی مردم خواهد گذاشت، به ویژه آنکه اینک اصلاح طلبان (و جریانات همسو) قوا و امکانات خود را نه برای شریک شدن در قدرت سیاسی، بلکه در جهت جایگزینی آتی نظام حاضر آرایش می دهند (همسو با پروژ ه های آلترناتیو سازی قدرت های بزرگ).
متن پیش رو (به کوشش اشکان خراسانی) شامل گردآوری و تدوین برخی مستنداتی است که به بررسی گره گاه نخست، یعنی نقش اصلاح طلبان در زوال جنبش خیابانی می پردازد. اهمیت این بحث از آن روست که بسیاری هنوز برآنند که به دلیل غدار بودن حاکمیت و توان سرکوب بالای آن، افول جنبش، سرنوشت محتوم آن بود؛ یعنی عاملیت و سوژه گی مردم در جهت تغییر را نادیده می گیرند. (رسانه های “صنعت سبز” نیز ضمن انکار شکست جنبش، چنین قلمداد می کنند که جنبش وارد فاز ضروری دیگری شده است تا برای خیز بعدی آماده شود!)
بنابراین فهم دلایل واقعی از دست دادن “خیابان“، نه فقط برای شکستن هژمونی کنونی اصلاح طلبان، بلکه همچنین برای فتح دوباره “خیابان” و حفظ و سنگر بندی آن ضروری است.
«پراکسیس» | ۴ خرداد ۱۳۹۱
***
مقدمه: متن پیش رو شامل گردآوری و تدوین برخی مستنداتی است که به بررسی نقش اصلاح طلبان در زوال جنبش خیابانی میپردازد. اهمیت این بحث از آن روست که بسیاری هنوز برآنند که به دلیل غدار بودن حاکمیت و توان سرکوب بالای آن، افول جنبش، سرنوشت محتوم آن بود؛ یعنی به این ترتیب عاملیت و سوژهگی مردم در جهت تغییر را نادیده میگیرند. بنابراین فهم دلایل واقعی از دست دادن «خیابان» نه فقط برای شکستن هژمونی کنونی اصلاحطلبان بر پهنهی تحرکات سیاسی جامعه، بلکه همچنین برای فتح دوباره «خیابان» و حفظ و سنگربندی آن ضروری است.
انکار شکست جنبش یا فروکاستن دلایل آن؛ روایتهایی خویشاوند!
از آخرین حضور خیابانی جنبش در ۲۵ بهمن ۸۹ بیش از یک سال میگذرد. جنبشی که بیفراخوان و بیبیانیه در روز ۲۳ خرداد پا به خیابان گذاشت. اما پس از فتح واقعی و تمام عیار آن، با آرزوی تجربهی روزهای آغازینش خانهنشین شد. اغلب کنشگران مشارکت کننده در جنبش و یا منتقدین آن، در ماههای اولِ خانهنشینیِ تحمیلی جنبشْ پیکان انتقادات خود را به سوی مردمی که در مسیر ماشین سرکوب کوفته شده بودند گرفتند. در سوی دیگر، گفتمان اصلاحطلبیِ غالب بر جنبشْ از مدتی پیشتر آشکارا «ترک خیابان» را در دستور کار خود قرار داده بود و آن را به طور نظاممند توجیه و تئوریزه میکرد. این چنین بود که ضرورتِ «ترک خیابان» در پوشش آموزههایی نظیر «جنبش سبز، جنبش خیابان نیست!»، «مبارزه فقط در خیابان تعریف نمیشود»، از طریق رسانههای انحصاری «صنعت سبز» در سطح جامعه و میان بدنه جنبش ترویج میشد. در همین راستا و در قیاس با سرنوشت مردم به پا خاسته در «بهار عربی»، (گویا در رویکردی جامعهشناختی به جنبش) به این امر استناد میشد که «مردم ایران نخواستند که ایران مانند لیبی یا سوریه شود»!
به این ترتیب گاه «مردم» متهم اصلی خانهنشینی جنبش قلمداد میشدند و آماج نقدهای فرهنگی تحقیرآمیز (با ترجیعبند «ایرانی جماعت») قرار گرفته و به واسطه انفعالشان محکوم میشدند؛ و گاه همین «مردم» از این بابت که «خشونت را بر نتافتند و صحنه را رها کردند»، به دلیل اولویت دادن به حفظ سلامت جامعه مورد ستایش قرار میگرفتند و به این ترتیب دعوت میشدند تا خانهنشینی جنبش را به طرز والامنشانهای هضم نماید.
دیدگاههای دوگانهی فوقْ آشکارا صورتبندی هایی تکوجهی از واقعیت شکست جنبش ترسیم میکنند. قطب نخست وضعیت سرخوردگیِ پیامد شکست و ناکامی را بازتاب میدهد؛ و قطب دوم با انکار شکست جنبش و یا کمرنگ کردن آنْ اهداف سیاسی معینی را در امتداد یک استراتژی قدرتمدار تعقیب میکند. اگر بازیگران جدال سیاسی سه سالهی اخیر ایران را به سه دسته کلی حاکمیت، اصلاحطلبان و شبکههای کنشگران اجتماعی تقسیم کنیمْ قطعا مجموعه رویکردهای این سه دسته در خانهنشینی جنبش سهیم بوده است؛ حاکمیت به واسطه ماشین سرکوب خشن و گسترده آن، اصلاحطلبان به عنوان گفتمانسازان «جنبش سبز» و اتاق فکر تجویز کنندهی تاکتیکهای مبارزاتی، و شبکههای اجتماعی عمدتا به عنوان مدافعان گفتمان سیاسی غالب بر جنبش. با اینکه در عمل و در طی جنبش خطوط برسازندهي مشی عملی و عملکرد این سه دسته بسیار در هم تنیده و متاثر از یکدیگر بوده، اما در تحلیل دلایل شکست جنبش کمتر شاهد آن بودهایم که به غیر از دو عامل سرکوب حاکمیت و انفعال مردم به نقش موثر اصلاحطلبان اشاره شود. به این ترتیب و با انکار نقش مدیریتی اصلاحطلبان و کارکردهای گفتمان سیاسی هژمونیک آنانْ شکست جنبش سرنوشت محتوم وضعیتی قلمداد میگردد که در یک سوی آنْ حاکمیت سرکوبگر ایستاده بود و در سر دیگر آن مردم منفعل یا پراکنده. یعنی دلایل شکست جنبش به سرکوب وحشتناک حاکمیت و واکنش طبیعی مردم در قبال آن (ترس و انفعال ناشی از سرکوب) فروکاسته می شود.
با این توضیحات، قصد این نوشتار پرداختن به نقش موثر رکن دومْ در خانهنشینی جنبش است؛ یعنی نقش اصطلاحطلبان و گفتمان اصلاحطلبی در وانهادن «خیابان» و شکست جنبش. این متن میکوشد نشان دهد که پیش از آنکه شبکههای اجتماعی کنشگران در مقابل ماشین سرکوب حاکمیت سپر بیندازند، گفتمان سیاسی یاد شده استراتژی «ترک خیابان» را پایهریزی کرده بود و به میانجی شبکه رسانهای گسترده خود نقشی اساسی در پذیرش عمومی این انگاره و زمینهسازی برای افول اعترضات خیابانی داشت؛ رویهای که سرانجام به نابودی جنبش انجامید.
درباره درک اصلاحطلبان از مبارزه سیاسی
در بررسی چگونگی تاثیر رویکرد اصلاحطلبان در خانهنشینیِ جنبش ابتدا باید نگاهی بیاندازیم به درک آنها نسبت به مبارزه سیاسی و سپس رویکرد عملی این طیف به عنوان اصلیترین گفتمانسازان جنبش سبز. با بررسی خط مشی اصلاحطلبان میتوان به سادگی دریافت که آنها عرصه مبارزه سیاسی را نه به مثابه صحنه بروز کنش های جمعی و برآیندیابی آنها، بلکه صحنهای برای مهندسی کنشهای جمعی میبینند که طبعا مدیریت آن در صلاحیت نخبگان (یعنی خود اصلاحطلبان) است. عرصهای که در آن جریانات سیاسی فرادست به تناسب صلاحدید و نیازهای خود مطالبات جامعه را غربال، تدوین و مطرح میسازند و شبکههای اجتماعی را برای برجستهسازی آنها بسیج میکنند و به حرکت بر میانگیزند. همچنین در نگاه آنان تحقق تغییرات سیاسی-اجتماعی در کلیت جامعه منوط به اذن و همسویی قدرتمندان و فحول بزرگان سیاسی و مذهبی است. کسانی چون هاشمی رفسنجانی، خاتمی، مراجع تقلید و همه استوانههایی که اصلاحطلبان در بیباوری به سوژهگی مردم، به «اقدام مساعد» آنها دخیل میبندند و اغلب به لزوم فشار از سوی شبکههای اجتماعی برای به حرکت در آوردن این مهرهها اصرار میورزند. در این میان آنها از لزوم فشار «افکار عمومی» به شخصیتها و نهادهای بینالمللی هم غافل نیستند و مستقلا به نیابت «افکار عمومی» با این مراجع بینالمللی رایزنی (لابیگری) میکنند. این رایزنی های «رهجویانه» حتی شامل مراودات با چهرههای کلان حاکمیت هم میشود [برای مثال با برجستهسازی اقداماتی نظیر «کمپین نامهنویسی به رهبری» از سوی محمد نوریزاد، همچنان بر لزوم این گونه رایزنی ها و حفظ ارتباطات مصالحهآمیز تاکید میشود].
همه اینها به ظاهر اجزایی از روندی بسیار عادی و معقول میآید، اما اشکال کار اینجاست که اولا شکلگیری مطالبات سیاسی طیفهای مختلف جامعه میبایست در روندی از پایین تحقق بیابد. به بیان دیگر حضور شبکههای اجتماعی با مطالبات مشخص است که طیفهای سیاسی را برای تحقق آنها بسیج میکند و حاصل پیوند این دو، تحقق مطالبات مردمی (و نه مطالبات جریانات سیاسی فرادست) را در دستور کار «سیاست» و جنبشهای سیاسی قرار میدهد. ثانیا پایههای بنیادی بسیاری از مطالبات موجود در گفتمان اصلاحطلبی عامل مهمی در ایجاد وضعیت کنونی است. کافی است برای مثال نگاهی بیاندازیم به گفتههای محمد خاتمی در طول این سه سال [از جمله سخنرانیاش در یادبود دوم خرداد ۱۳۹۱، که کلیت نظام ولایت فقیه را تطهیر میکند و خروج از آن را «آب در هاون کوبیدن» جلوه میدهد]. از این رو اصلاحطلبان همواره مطالبات و اهداف ویژه خود را به عنوان خواستههای مردم بیان کردهاند، فارغ از آنکه جامعه چه میخواهد.
نوع پیوندیابی و ارتباط آنها با شبکههای اجتماعی نیز در جهت پاسخ به این نیاز بوده است تا با تکرار مطالبات آنها از زبان شبکههای اجتماعیْ این مطالبات قدرتمدارانه در عرصه عمومی موجهنمایی شده یا «مردمی» قلمداد شود.
با این وجود، هر بار که این شبکهها پا را فراتر از مطالبات و راهکارهای محدودِ اصلاحطلبان گذاشتهاند، یا مورد حمایت این طیف قرار نگرفتهاند و یا به شدت توسط آنها کنترل شدهاند [نظیر جنجالی که در اولین روزهای اوجگیری صفحه فیسبوکی «۲۵ بهمن» شاهد بودیم].
اما به گواهی تاریخِ دو دهه اخیرْ این رویکرد «کنترل / عدم حمایت» از سوی اصلاحطلبان صرفا به انحصارجویی آنها در «جنبش سبز» محدود نمیشود. جنبش دانشجویی و پیامدهای فاجعه بار ۱۸ تیر ۷۸ (در تهران و تبریز) نخستین قربانی چنین رویکردی است. اما با گسترش اعتراضات خیابانی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸ جایگاه محوری این رویکرد به واسطه اثرات ملموس آنْ وضوح بیشتری یافت. تکرار مکرر «حرکت در مسیر قانون» و نکوهش و جلوگیری از شعارهای «رادیکال» در روزهای آغازین جنبش از عیانترین موارد غلبه چنین رویکردی در طیف اصلاحطلبان است. در هر خط از بیانیهها و توصیههای آنان اگر به تقلب اشاره میشد، در خط بعدی ضرورت خویشتنداری و رعایت موازین به معترضین گوشزد میشد.
مروری بر روند اعتراضات مردمی تا پیش از ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
پس از ۳۰ خرداد ۸۸ و باز شدن کپسول شعارهای رادیکال، عقبنشینی اصلاحطلبان تا آنجا رفت که دهمین سالگرد ۱۸ تیر بدون بیانیه آنها برگزار شد [البته ناگفته نماند که عواقب تظاهرات ۱۸ تیر آن سال، کهریزک بود و واژه «کهریزک» در حالی به عنوان «جهنم نظام» در بیانیههای اصلاحطلبان دست به دست میگشت که در تظاهرات آن روز هیچ مشارکتی نداشتند]. رفتهرفته با خشنتر شدن ماشین سرکوب حاکمیت و افزایش گستره شعارها و مطالبات رادیکال، حضور و حمایت اصلاحطلبان کمرنگتر میشد. اعتراضات خیابانی عاشورای ۸۸ (مقارن با هفتمین روز درگذشت آیتالله منتظری) در حالی بدون حمایت اصلاحطلبان برگزار شد که صحنه یکی از وحشیانهترین سرکوبهای خیابانی آن سال بود. پس از وقایع عاشورا، عده زیادی از اصلاحطلبان – در رسانههای زنجیرهای سبز – «خشونت مردم» را محکوم کردند. عدهای دیگر ساختارشکنان را به تندروی متهم نمودند و برخی هم با تیتر بزرگ نوشتند: «ما شکست خوردیم!» [۱]. پس از آنْ زمزمههای رو به رشدی در رسانههای برونمرزی اصلاحطلبان برخاست که به طور آشکار یا تلویحی ارزش حضور خیابانی را تقلیل میداد و چنین قلمداد میکرد که خیابان چارهی کار نیست. طولی نکشید که در ۸ اسفند ۸۸ میرحسین موسوی پروژه «ترک خیابان» را با شفافیت بیشتری اعلام کرد و در بیانیهای با نام «گسترش آگاهیها؛ استراتژی جنبش سبز» [۲] بسترهای نظری و سیاسی آن را پایهریزی کرد. توجیه رهیافت «ترک خیابان» زمانی به پروژه «آگاهیرسانی فعال» (شروع فاز «جنبش مجازی» و یا مجازی شدن جنبش) پیوند خورد که جنبش حدود ۸ ماه زیر سختترین فشارها در خیابان مانده بود و برای اولین سالگرد تولدش آماده میشد. پس گرفتن بیانیه حضور خیابانی در سالگرد جنبش، آن هم در آخرین دقایق شامگاه ۲۱ خرداد سال ۸۹ از سوی موسوی، آب سردی بود بر پیکر آنان که خود را با وجود تمام فشارها برای زنده کردن اعتراضات خیابانی آماده کرده بودند. با نگاهی اجمالی به رویدادهای سال ۸۸ میتوان دید که با وجود آنکه از سوی جریانات اصلاحطلب تنها هشت بیانیه برای حضور خیابانی صادر شده بود، جنبش مردمی حدود ۲۰ اعتراض خیابانی کوچک و بزرگ را از سر گذرانده بود [از جمله اعتراضات خیابانی: مراسم تنفیذ، مجلس قبا، بهشت زهرا و … ]. از این میان اعتراضات خیابانی ای که بدون فراخوان اصلاحطلبان انجام شد، تشیع پیکر منتظری و عاشورا ابعادی میلیونی داشت.
قطعا با رجوع به اخبار و مستندات آن مقطع بهتر میتوان فهم کرد که چه نیروهایی اساسا به شینی جنبش تمایل داشتند. برای مثال میتوان به همخوانی رویکرد «خیابانپرهیزی» با نگاه تحلیلی عباس عبدی در آن مقطع ارجاع داد که در مقالات و مصاحبههایش ضمن مخالفت با «سویههای خیابانی» جنبش، بر ضرورت حفظ پتانسیلهای جنبش برای کسب نتیجه در انتخابات بعدی تاکید میکرد [۳].
اما سخن به همین جا پایان نمییابد. همانطور که عقبنشینی موسوی در ۲۱ خرداد ۸۹ و پس گرفتن بیانیهاشْ تداومِ تظاهرات خیابانی را کور کرد، عبورش از خط قرمز «مجوز وزارت کشور» برای حضور در تجمع ۲۵ بهمن ۸۹ نیز به نوعی محرک بازگشت به خیابان بود [هر چند در این مورد تأثیرات آغاز پُر شور خیزشهای «بهار عربی» را نباید از نظر دور داشت که عامل موثرتری در ایجاد اُمید به بازپسگیری خیابان و احیای جنبش در میان مردم بود].
مروری بر روند اعتراضات مردمی پس از تظاهرات ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
در خصوص ۲۵ بهمن و حوادث مربوط به آن نمیتوان به این چند سطر بسنده کرد؛ زیرا اتفاقات پیش و پس از آن نمایانگر عقبنشینی کامل اصلاحطلبان – حتی – از مواضع میرحسین موسوی و مهدی کروبی بود. در اینجا با مرور مختصر اخبار مربوطه در این مقطع زمانی برخی از مهمترین شاخصهای عقبنشینی اصلاحطلبان – از مواضع پیشین موسوی و کروبی – را بر میشماریم. با این توضیح که غرض از برشمردن مصداقهای این عقبنشینی نه تایید و دفاع از مواضع موسوی و کروبی، بلکه صرفا یادآوری و تاکید بر گستره و دامنه این عقبنشینی است.
محمد خاتمی در تاریخ ۷ دیماه ۸۹ پس از کپیبرداری از بیانیه ۱۷ موسوی شروطی را که موسوی در قالب راهکارهای برونرفت از بحران پیشنهاد کرده بود به عنوان شروط حداقلی اصلاحطلبان برای انتخابات مجلس معین کرد و گفت: اگر این شرایط محقق شد، تصمیم میگیریم چگونه عمل کنیم [۴]. با اینکه از زمان اعلام شروط خاتمی تا زمان بازداشت موسوی و کروبی حدود دو ماه و هفده روز فرصت بود، موسوی هیچگاه از انتخابات سخنی نگفت و از طرح چنین بحثی حمایت نکرد. در این مورد همچنین مقاله محمد علی ابطحی (پس از بازداشت موسوی و کروبی) در نکوهش فراخوان تظاهرات ۲۵ بهمن قابل تامل است [۵].
این روند در حالی پیش میرفت که برای اولین بار هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری؛ دو شخصیتی که تا آن روز موضع شفافی در قبال جنبش سبز نگرفته بودند، جنبش سبز را محکوم به ساختارشکنی کردند و این محکومیت را از تریبونهای رسمی اعلام نمودند [۶]. از این رو بازداشت موسوی و کروبی زمانی اتفاق افتاد که حمایت اصلاحطلبانی چون خاتمی و طیف رفسنجانی از پشت آنها برداشته شد. سپس «شورای هماهنگی راه سبز امید» بیآنکه واکنش درخوری به بازداشت موسوی و کروبی نشان دهد، با انتشار ویراست دوم منشور جنبش سبز – که شامل عقبنشینی در مواضع بود – کوشید موجودیت سیاسی خود را تثبیت کند. طرح «سهشنبه های اعتراض» که با فشار وارده از سوی کنشگران در فضای مجازی در دستور کار این شورا قرار گرفته بود نیز آن قدر با تاخیر و رخوت و شلختگی در برنامهریزی همراه بود (مانند حذف روز زن از سه شنبه دوم و یا عدم شکلگیری آکسیون برونمرزی) که اساسا نتوانست به پیشنهاد «رالی اعتراضی» (طرح شده از سوی برخی کنشگران) نزدیک شود؛ و بدین ترتیب اعتراضات خیابانی بار دیگر به ناگزیر فروکش کرد.
در این بین مشروعیتبخشی به انتخابات – علیرغم واکنشهای منفی بسیاری از کنشگران جنبش – همچنان در رسانههای «صنعت سبز» پمپاژ میشد. تا آن جا که فیضالله عربسرخی با نادیده گرفتن این مهم که شروط موسوی نه در راستای شرکت در انتخابات مجلس بلکه برای برونرفت از انسداد سیاسی طرح شده بود، در مقالهای چنین عنوان کرد: «اکنون باید پرسید سخنان اخیر خاتمی چه تفاوتی با اهداف مطرح شده در بیانیه شماره ۱۷ داشت که عدهای از دوستان سبز آن را برنتافته و بیتابانه به نقد آن پرداختند؟» [۷]. در همین راستا محسن کدیور نیز در حمایت از شروط خاتمی و با تاکید بر ضرورت عقبنشینی مردم از خواستههایشان در مقاله خود بر «مطالبات حداقلی، مشارکت حداکثری» انگشت نهاد [۸]. به این ترتیبْ گفتمانِ «انتخابات محورْ» چراغ سبز نشان دادن به حاکمیت را در دستور کار قرار داده بود. در همین راستا عطاالله مهاجرانی در مصاحبهای که با واکنش شدید کنشگران روبرو شد چنین گفت: «با وجود آنکه منتقد آیتالله خامنهای هستم، اما یک نقطه خاکستری – نه حتی تاریک – در پرونده اقتصادی او و خاندانش نمی بینم» [۹]. در چنین بستری و در پیگیری سیاستِ حفظ امکان بازگشت به ساحت قدرت و راهجویی برای بازیابیِ نهاد انتخابات، چندی بعد محمد خاتمی قدم را فراتر گذاشت و در اظهار نظری عجیب که – حتی از وی نیز انتظار نمیرفت! – اعلام کرد: «به هر دو طرف ظلم شده است و همگان باید گذشت کنند و به فردای بهتر بیاندیشند» [۱۰]. چندی بعد رجبعلی مزروعی نیز با اظهار نظری در مستند «خط و نشان رهبر» نقش مشابهی در پیشبرد سیاست «چراغ سبز» ایفا کرد و چنین گفت: «در واقع میشود گفت آقای خامنهای مدیر قابلی است؛ منتها روشی که برای مدیریت خودش در پیش گرفته اقتدارگرایانه است» [۱۱].
بدین ترتیب در آن مقطعْ از یک سو با موجی از اظهارات نخبگان اصلاحطلب مواجه بودیم که همگی بیش و کم رهبری نظام را تطهیر میکردند؛ و از سوی دیگر، در سطح ترویج شیوههای مبارزاتی، انبوه گفتارها و نوشتارهای رسانههای سبز بر خیابانی نبودنِ جنبش تاکید میکردند. در این میان نخبگان اتاق فکر جنبش در توجیه خلاء حضور خیابانیِ جنبشْ حضور سنگین نیروهای سرکوب در مناسبتهای تقویمی را به زنده بودن جنبش سبز نسبت می دادند و آن را به مثابه نوعی پیروزی برای جنبش قلمداد میکردند [۱۲]. حال دیگر نوبتِ به میدان آمدن آشکارتر طرح «انتخابات آزاد» به عنوان تنها راهکار بدیل بود؛ راهکاری که این بار رونمایی از آن با تحریف شگرفی از مفهوم «انتخابات آزاد» توسط اصلاحطلبان همراه بود. سادهترین سوالها و انتقادها درباره انتخابات آزاد و چگونگیاش بیپاسخ میماند [۱۳].
بنابراین اصلاحطلبان از یکسو توسط چهرههای سیاسی خودْ گفتمانِ رهبری محور [۱۴] را برای نرم کردن حاکمیت و زمینهسازیِ حضور در انتخابات مجلس پیش میبردند و از سوی دیگر با ترویج «انتخابات آزاد» به مثابه مطالبه «جنبش سبز» سعی بر متقاعد کردن جنبش برای حضور در انتخابات مجلس داشتند. پس از فراز و نشیبهای بسیار در چنین پروسهای بود که مصطفی تاجزاده در ۲۱ آذر سال ۹۰ نوشت: «اگر شروط محقق شود میبایست از رهبری تشکر کرد» [۱۵].
اصلاحطلبان که به خطر جریان انحرافی برای حاکمیت و مذاکرات هاشمی و کسب اجازه برای شرکت در انتخابات دلبسته بودند، پس از به در بسته خوردن همه تلاشها دریافتند که تابلو ورود ممنوع رهبر نظام محکمتر از آنچه فکر میکردند سیمان کاری شده است. پس از آن بود که عدم مشارکت در انتخابات و نه حتی تحریم آن [۱۶] را در دستور کار خود قرار دادند و در برجستگی آن از هیچ تلاشی کوتاهی نکردند. جالب آنجاست که موسوی خوئینیها پرده از سخیف بودن اعلام عدم مشارکت اصلاحطلبان برداشته بود و در مصاحبه ای عنوان کرد: «ما را راه نمیدهند تا در انتخابات شرکت کنیم» [۱۷]. در نهایت ترویج مطالبه «انتخابات آزاد» با تعریفی تحریف شده از آن، سرانجامی جز حضور خاتمی در پای صندوق رای انتخابات مجلس نداشت! در ساحتی نمادین، جمله اخیر مصطفی تاجزاده («چنان چه شروط خاتمی محقق شود باید از رهبری تشکر کرد») در کنار رهنمود سید محمد خاتمی در دی ماه ۸۹ («شروط محقق شود، تصمیم میگیریم چگونه عمل کنیم») به روشنی تیر خلاص اصلاحطلبان بر پیکر نیمه جان جنبش را نمایان میسازد.
سخن پایانی
آنچه به طور فشرده در بندهای بالا مرور شد بیانگر آن است که «جنبش سبز» در طی حیات خود به شدت متاثر از راهکارهای صادره از سوی اصلاحطلبان بود و گفتمان غالب اصلاحطلبی نقش موثری در زوال این جنبش داشته است. به عنوان یک جمعبندی مختصر میتوان گفت «جنبش سبز» پس از شروعی اُمیدبخش در ماههای نخست، دو مرحله نزولی را سپری کرد که به افول نهایی آن انجامید؛ در مرحله اول با تن دادن به تز تحمیلیِ اصلاحطلبان خیابان را رها کرد و در مرحله بعدی – به ناچار در غیاب نقطه قوت و خودانگیختگی اش – بیش از پیش زیر سیطره و کنترل اصلاحطلبان قرار گرفت. با گرفتار شدن در چنین تنگنایی، آنچه که زمانی جنبش اعتراضی شورانگیزی بود لاجرم به یک «شبه جنبش مجازی» [۱۸] استحاله یافت. اینک اما تلاش میشود این ناجنبش به عنوان امتداد زندهی آن جنبشِ فرو مرده عرضه شود، تا سرمایه معنوی جنبش اعتراضی ۸۸ برای چانهزنی های سیاسی یا مشروعیتبخشی به پروژههای آلترناتیو سازی سیاسی قابل استفاده باشد.
۲ خرداد ۱۳۹۱
پانوشت:
1. مسعود بهنود: ”ما شکست خوردیم!”
2. بیانیه 8 اسفند میرحسین موسوی: “گسترش آگاهی ها، اصلی ترین استراتژی جنبش سبز!”
3.عباس عبدی: ”من با آمدن به خیابان، وقتی که روی آن کنترلی نباشد، صد درصد مخالفم.”
4. سید محمد خاتمی: ”شروط محقق شود، تصمیم می گیریم.”
5. محمد علی ابطحی: ”دعوت به راهپیمایی 25 بهمن اشتباه بود.”
6. بیانیه مجلس خبرگان (دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی) در محکومیت حوادث ۲۵ بهمن:
8.محسن کدیور: ”مقاومت های حداکثری بر مطالبات محدود و حداقلی”
10. سید محمد خاتمی: “هم ملت ظلمی را که بر او شده ببخشد، و هم نظام و رهبر”
11. مستند بی بی سی با عنوان “خط و نشان رهبر” | سخنان رجبعلی مزروعی (دقیقه 58)
12. ملیحه محمدی: “این کمترین دستاورد بود!”
13. بحث مکتوب من بر روی صفه فیسبوک رجبعلی مزروعی پیرامون مفهوم انتخابات آزاد
14. سید محمد موسوی خویینی ها: دیگر نیازی به رفراندوم نیست!
15. سید مصطفی تاجزاده: ”شروط خاتمی محقق شود،باید از رهبری تشکر کرد.”
16. سید محمد خاتمی: “دل بستگان به اصل انقلاب هیچ گاه انتخابات را تحریم نمی کنند.”
17. سید محمد موسوی خوئینی ها: “ما را راه نمی دهند تا در انتخابات شرکت کنیم.”
18. عبارت “شبه جنبش مجازی” از مقاله “جنبش نامه نگاری و بحران مردم سوژگی” وام گرفته شده است:
نگاتیوها
وای بر ثانیه ای که بگندد قلم ،بو بگیرد نوشتن و کلمات انباشته در ذهن، کپک بزند.
ناتوانی از به تحریر کشیدن نیست، گرچه آن خود واقعیتی پایدار است،اما تصادفا اینبار،قلم از حرارتِ فورانم آب شده است.
تصاویر لعنتی در برابر چشمهایم نمی ایستند تا بر کاغذ نقاشی شان کنم. نگاتیو های قطار شده،هوهو چیچی کنان عبور می کنند.
اِستُپ! بس است دیگر. از چرخشتان به دور درونی ترین لایه مغزم سرگیجه گرفته است مغز.
هرعسکی آنقدر منشعب و مقسم به عکس های زیرینش است که شمردن انشعاب ها، یکی دو عکس بعدش را، نادیده رد می کند.
صبر کن صبر کن! عکس او بود که رد شد! دفعه آخرت باشد که این را،بی آنکه خوب خیره اش شوم، عبور می دهی. آخر می دانی،از او هم فقط عکسش مانده است. تلخ است نه؟ می دانم. اما تو به کارت برس، به مزه اش کارت نباشد!
هرچقدر می توانی سیاسی ها را رد کن، که در خواب هم رهایم نمی کنند. همه شان نا امن اند.
از امنیت برایم بگو.
«و سیاه شد در فراموشی، سگ سفید امنیتم»؟!.گوشه اش نوشته است:جستجو کامل انجام شد، نتیجه جستجو، تنها مورد فوق است.
فقط همین را داشتی از «امنیت»؟ شِر و وِرِ مضاعف می ورزی! به پیش از سبز بودن بازگرد. همه اش امن است، باور کن، داشته ام آن را. امنیت را می گویم.
لطفی کن و اندکی خاموش بمان، باشد؟برای خودت هم خوب است
حافظ که نه،هاتف راست می گفت.شرابی تلخ می خواهم که «انسان» افکن بود زورش. این را در بالکن خانه قاچاقجی مان در یونان گفت و هی گفت. اما آساییدنش دیدنی بود. راستی، اسمش در سایت هایی که اسامی زندانیان را اعلام کرده است، حافظ درج شده است.آنها می دانند چه می گویند!
باز هم که سیاسی شد. از آغوش می گویی برایم؟ولش کن،هَنگ می کنی ناچار به ری استارتت می شوم.
از تنهایی بیاور،از جنگ، تحریم، پناهجویی، جلسه، رسانه، تظاهرات، اعتصاب، سلطه، درد، مرز، کوفت، زهرمار
شته ها، که از گاوداری نزدیکِ کمپ به اتاق من پناهنده شده اند، نور لپتاپم را دوست دارند. از بین بردنشان به قصد کسب آرامش، همچون جستجوی امنیت ،در حافظه پاک شده تو است.
بیا کمی خاموش بمانیم،هیچ نگوییم.
سیگاری روشن کنیم تا روشنایی اش،نگاتیو ها را بسوزاند
واستا!
عکسش را برایم ظاهر کن تا در خودسوزی ات، تشویقت کنم.
هابِن زی فُیِرتسوگ؟
ای کاش روحم بیمار نشده بود
شلوارم را از دیشب پوشیده بود
.پول خورد ها را از جیب شلوار در می آورد و روی میز می ریخت.فندک مشکی، میان دستمال کاغذی مچاله شده از جیبش در آمده و روی میز بود.با چشمانی خیس به روی میز نگاه می کرد و جیب هایش را بی آنکه ذره ای نفرت در چهره اش پدیدار شود خالی می کرد.
جیب هایش را خالی نمی کرد تا سبک تر پله های خانه را برای آخرین بار پایین برود،خالی نمی کرد که نشان دهد همه آن چیز هایی که بوی دستانم را می دهد،حالش را به هم می زند.خالی می کرد تا از من چیزی را نگرفته باشد تا که بعد رفتنش،دنبالش بگردم
.به چشم هایش نگاه نمی کردم.چند لحظه ای منتظر نگاهم ماند اما با تاسف به سمت در برگشت.رفتنش را می دیدم.در را باز کرد و بی آنکه به عقب نگاه کند گفت:»خدافظ».چند ثانیه منتظر صدای من ماند اما مایوسانه در را بست.صدای قدم های شلخته اش را می شنیدم که بی میل پله ها را می شمرند.
او رفته بود اما می دانست که رفتنش بی خداحافظی من مشروع نیست.او رفته بود اما می دانست که مترسک بی واکنشی که روبرویش ایستاده،روزی انسان بود.او رفته بود اما می دانست که به بهانه گرفتن شلوارم دوباره می بینمش.او همه چیز را می دانست اما رفته بود و من،خسته از این همه عصیان،با سیگاری در دست،به دیدارش می اندیشیدم ….
اول مفروضاتمان،بعد احکام مشترکمان
سال دوم دبیرستان-زنگ هندسه-اولین امتحان کلاسی هندسه 1
پلی کپی دست نویسی حاوی چند سوال در برابر هرکدام از 27 دانش آموز کلاس قرار گرفت.
سوال اول:در شکل روبرو دو مثلث متساوی الساقین را مشاهده می کنید با نام های «الف» و «ب».
فرض مسئله:زاویه بین دو ساق مثلث «الف» 35 درجه است و یکی از ساق های مثلث «الف» با مثلث «ب» برابر است.
حکم:زاویه بین ساق و قاعده مثلث «ب» چقدر است؟
شکل ها با دست کشیده شده بودند و به ظاهر هر دو مثلث متساوی الساقین بودند اما مثلث «الف» از مثلث «ب» به اندازه قابل رویتی بزرگتر بود.دو ضلعی که در فرض برابر در نظر گرفته شده بودند را با خط کش اندازه گرفتم،درست دیده بودم،آن دو اصلا با هم مساوی نبودند.
دستم را بالا بردم.دبیر هندسه که مشغول تصحیح برگه های امتحانی کلاس های دیگر بود از جایش بلند شد و نزدیکم آمد.
به او گفتم:سوال اول اشتباست چون این دو تا ضلع که توی حکم برابر فرض شدن،برابر نیستند
مشغول خواندن سوال بود که خط کش را برای استفاده اش به نزدیک دستش بردم
با کمی عصبانیت به من نگاه کرد و گفت:وقتی توی فرض مسئله گفتم که این دو تا با هم برابرند،یعنی برابرند!
برگه ام را روی میز گذاشت و ادامه داد:مغزت هندسه رو نمی کشه،برو علوم انسانی!
با ناراحتی و عصبانیت به حل مسئله ها پرداختم و دیگر برای مطمئن شدن از صحت فرض ها از خط کشم استفاده نکردم و به موقع تحویل برگه مطمئن بودم که نمره خوبی خواهم گرفت و برای درس خواندن در رشته ریاضی-فیزیک احتایجی به تمجید او ندارم
مفروضات و پیش شرط ها طرح شده اند و ما ناچارم با درست دانستن آنها برای اثبات حکم یا یافتن پاسخ سوال تلاش کنیم اما شاید بن بست بی پاسخی نه به دلیل نبود هوش و قوه تجزیه تحلیل من و شما بلکه ممکن است اساسا به این دلیل باشد که مفروضاتمان غلط باشند.مفروضاتی که سوال درباره شان من را در آن روز احمق جلوه داد اما برای بقیه دانش آموزان امری پذیرفته شده بود.
حال باید دید،مفروضات و پیش شرط هایی که عموما می پذیریم،با خط کش هایمان اندازه کرده ایم یا آن ها را بیش از خالقانشان،به صرف اینکه دیگران آن مفروضات را تایید می کنند،بدیهی و ثابت شده می دانیم؟برای پی بردن به درستی مفروضات،باید ببینیم که آیا با استفاده از آنها،می توانیم حکم مورد نظرمان را اثیات کنیم؟
آقای خاتمی در اوایل زمستان سال 89 پیش شرط هایی را برای شرکت اصلاح طلبان در انتخابات نهم مجلس شورای اسلامی مطرح کردند.مفروضاتی که پیش از آنکه ایشان آنها را برای شرکت در انتخابات اعلام کنند(1) احدی به فکر شرکت در انتخابات نبود.جناب آقای خاتمی،پیش شرط های شما را با خط کش خود اندازه گرفتم و از درستی ماهیت مفروضات شما مطمئن شدم اما متاسفانه با نگاهی به فضای سیاسی جامعه دریافتم که مفروضات شما به حقیقت نمی پیوندند.کمانکه اگر هم محقق شوند،شما آنها را برای اثبات «حکم» مورد نظر خود مورد استفاده قرار خواهید داد.آقای خاتمی،من و شما برخی مفروضات مشترک و از طرفی تضاد عمیق میان حکم هایی که برای اثباتشان تلاش می کنیم داریم.به واقع من و شما از مطالباتی شدیدا متضاد اما مشکلاتی نسبتا مشابه برای دستیابی به خواسته هایمان برخورداریم.براستی آیا کنشگرانی با مشکلات مشترک و هدف هایی با فاصله های چند فرسنگی می توانند از راهکارهای یکدیگر در راستای تحقق خواسته های مجزای خود استفاده کنند؟
تجربه این دو سال نشان داد که «درد های بعضا مشترک» ما را به سمت هدف های متضادمان نمی برد و فکر می کنم برای رسیدن به نتیجه ای قانع کننده،اهداف مشترک بیشتر از دردهای مشترک به کارمان بیاید
پ.ن
1-پیش از آقای خاتمی،میر حسین موسوی از این مطالبات سخن گفته بود اما نه در راستای شرکت در انتخابات
سپتامبر 2011