بشارت باد بر جویندگان خستگی ناپذیر حقیقت!

فَبَشِّرْ عِبَادِ (17) الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ (18) سوره الزمر

پس بشارت بده پروده های مرا (17) آنانکه گفته را می شنوند و از نیک ترینش پیروی می کنند. آنان کسانی هستند که خدا هدایت شان می کند و ایشان صاحبان خردند. (18)

چگونه می توان بهترین و نیک ترین اقوال را تشخیص داد؟ با عقل و خرد همان که در ادامه آیه آن را مشخص کرده است . اما چگونه می توان به مرحله انتخاب رسید وقتی که هنوز نشنیده ای و نخوانده ای و ندیده ای و نرفته ای و نخواسته ای؟

پس چه چیز شرط اول است؟ خواستن و تلاش کردن: «سعی»! و سعی یعنی طلبیدن به جد و تلاش مستمر برای یافتن.

در حج: در سعی بین صفا و مروه آنجا که طواف گرد خانه خدا را تمام کرده ای و به مقام ابراهیم رسیده ای اما تازه شروع کار است؛ در این نمایشی که تو همچون میلیونها انسان دگر سیاه و سفید، عرب و عجم، شرقی و غربی به قول شریعتی نقش هاجر رادر سعی بازی خواهی کرد،
زنی و مادری مظلوم نماد ضعیف ترین موجود انسانی که به دنبال آب است.

11226854_758078527638679_490999960_n

آب چیست؟ نماد حیات، نماد حقیقت و روشنایی و اولین منبع برای ایجاد مدنیت و مدینه و تمدن. دانشمندان ناسا برای یافتن حیات در سیارات دیگر به دنبال آب می گردند. همان آبی که قرآن 1400 سال پیش منشا حیات جنبدگان زمین دانست:

وَٱللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَآبَّةٍ مِّن مَّآءٍ (سوره نور 45).

heart-water-splash-bubbles-white-50374066.jpg

حقیقت را کجا می یابی؟ در رفت آمد بین صفای دل یا خلوص  و مروت (مروه) و انصاف در برخورد با عقاید و اندیشه ها و دانش ها.
که هم از درون باید گیرنده را خالص و پاک کنی و هم از بیرون باید همه جانبه بنگری و قضایا و مسائل و رویدادها و مشکلات را نگاههای مختلف و اقول گوناگون بررسی کنی. آری به درستی که: إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِ (بقره 158) که صفا و مروه از جمله نمادهای شعور و معرف بخشی خداوندند.

هفت بار رفت و آمد بین صفا و بین مروه، آری هفت. عدد هفت در عربی باستان نماد بی انتهایی و بی نهایت! هفت آسمان یعنی فراتر از شمارش، پس اگر خسته ناپذیرانه سعی کنی آب حقیقت را خواهی یافت و تمدن و مدنیت خواهی ساخت. شرطش تلاش و اعتماد به خالق آنهم در سرزمین لم یزرع بی هویتی و جهل ( رَّبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ … – ابراهیم 37)

زیبا تر از این کجای دنیا به ما درس درونی کردن زیباترین ارزشهای انسانی الهی را می دهند؟

همه یک رنگ همه یکسان شتابان برای یافتن زندگی از صفا و خلوص درون تا مروت وانصاف در برخورد با دیگری

همه یک رنگ همه یکسان شتابان برای یافتن زندگی از صفا و خلوص درون تا مروت وانصاف در برخورد با دیگری

پاسخ به نقد های وارد شده به مقاله «قصه پر غصه قصاص»

ایرادها و پاسخ ها:

در اینجا به ایرادهای مهمی که از مقاله «قصه پر غصه قصاص» از زمان انتشار آن تا کنون گرفته شده پاسخ می دهیم (مسلما این پاسخ ها پایان بحث نیست و امیدواریم خوانندگان محترم همچنان این حقیر محتاج شناخت حقیقت را از نظرات خود محروم ننمایند):

ایراد اول:

در ایه 32 از مائده خداوند قتل یک نفس را معادل قتل عام جامعه دانسته است. اما نفس در مقابل نفس را استثا نموده بنابراین امکان قتل در برابر قتل یا قصاص از طریق کشتن را به رسمیت شناخته است. 

 مِنْ أَجْلِ ذَٰلِكَ كَتَبْنَا عَلَىٰ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ أَنَّهُۥ مَن قَتَلَ نَفْسًۢا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِى ٱلْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ ٱلنَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا ٱلنَّاسَ جَمِيعًا ۚ وَلَقَدْ جَآءَتْهُمْ رُسُلُنَا بِٱلْبَيِّنَٰتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَٰلِكَ فِى ٱلْأَرْضِ لَمُسْرِفُون

پاسخ: در آیه مذکور موضوع ارزش گذاری نفس انسان است که نفس حتی یک فرد معادل ارزش نفوس یک جامعه است و بنابراین جوامع نباید نسبت به کشته شدن یک بیگناه یا غیر نظامی بی تفاوت باشند. بدیهی است که ارزش نفس یک انسان قاتل یا انسانی که طبق ایه در زمین فساد کرده و مسبب یا عامل تنشها و کشته شدن ها شده است معادل چنین ارزشی نیست. در صورتی که چنین فردی کشته شود به هر دلیلی فاقد چنین ارزشی است از این رو استثنا شده و دلیل بر تایید کشتن نیست. باید به ایات مربوط به قصاص که در مقاله قصه پر غصه قصاص اورده شده است رجوع شود تا حکم قصاص قتل استنباط گردد.

ایراد دوم

در آیه 33 از سوره مائده خداوند جزای کسانی که با خدا و رسول او به جنگ می پردازند را اعدام یا به صلیب کشیده شدن یا قطع دست و پا از جهات مخالف و یا بیرون راندن از سرزمین شان دانسته است. این آیه جزای چنین افرادی را تعیین می کند چرا نباید جزای کسی که مرتکب قتل شده است اعدام باشد؟

پاسخ: ایه فوق را نباید از متن برید و باید آن را درست ترجمه کرده و درست فهمید. این آیه می فرماید:

إِنَّمَا جَزَٰٓؤُا۟ ٱلَّذِينَ يُحَارِبُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَيَسْعَوْنَ فِى ٱلْأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُوٓا۟ أَوْ يُصَلَّبُوٓا۟ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلَٰفٍ أَوْ يُنفَوْا۟ مِنَ ٱلْأَرْضِ ۚ ذَٰلِكَ لَهُمْ خِزْىٌ فِى ٱلدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِى ٱلْءَاخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيم

به درستی که سزای کسانی که وارد جنگ با خدا و رسول او می شوند و به تباهی و فساد روی زمین تلاش مستمر می نمایند چیز نیست جز انکه «کشته شوند» یا «به صلیب کشانیده شوند» یا دست و پایشان از جهات مخالف «بریده شود» یا از سرزمین خود «بیرون شوند». این برایشان خفتی در این دنیا خواهد بود و برای ایشان در آخرت عذابی بزرگ تر است.

آیه فوق در ادامه آیه قبل که ارزش نفس انسانی را معین می کند آماده است. آیه 32 تعریف کشتار جمعی یا نسل کشی است. در آیه مذکور ارزش یک نفس برابر ارزش کل جامعه انسانی است یعنی کشته شدن یک نفر معادل کشته شدن یک نسل یا جامعه حساب می شود تا هرگز قتل و کشتن و جنگ افروزی که طی ان ممکن است حتی یک نفر کشته شود توجیه نشود. اما این قاعده وقتی زیر پا گذاشته می شود و نفس یا نفوس بیگناه خصوصا غیر نظامیان در جنگها کشته می شوند این اعلان جنگ با خدا و رسول و مصداق فساد روی زمین است.

آیه 33 درواقع محاربه با خدا و رسول را عطف به آیه قبل زیر پا گذاشتن اصل مطرح شده در آیه قبل یعنی اقدام به کشتن یا اعلان و عملی کردن جنگ علیه انسانهای بی گناه است. مسلما باید مصادیق این محاربه با خدا و رسول و فساد روی زمین را مشخص نماید. بنابراین سپس در ادامه با اعلان سزاواری محارب از طریق بیان نوع اعمالی که انجام می دهد مصادیق را مشخص می کند. آیه اصلا دستور به انجام چنین مجازاتهایی به مسلمانان نمی دهد. آیات مربوط به اخلاق جنگ و اخلاق مراقبت از اسیران جدا بوده ودر  دو مقاله دیگری با عناوین «نگاه مترقی قرآنی به زنان اسیر» و » پس چون با کافران روبرو شدید گردن هایشان را بزنید!؟» به طور مفصل توضیح دادیم.

بنابراین این آیه نمی تواند با دستور دادن به انجام چنین مجازاتهایی ناقض آیات دیگر باشد. و اگر آیه با دقت خوانده شود میگوید سزای چنین کسانی این است که به چنین بلاهایی گرفتار «شوند».  و ایه به شکل دستوری نیست. جالب تر آنکه در بیان سزاواری این جنگ افروزان مانند آینه نمونه های نوعی اعمالی که مرتکب می شوند را جلوی چشمانشان می گذارد تا احساس کنند که خود قربانی چنین جنایاتی شده اند: قتل عام و به صلیب کشیدن و دست و پا بریدن و تصاحب سرزمین های دیگران و بیرون کردنشان. این چنین قرآن معنی فساد روی زمین و جنگ علیه خدا و رسول را مطرح می کند.

اگر این ایه به غیر از شیوه فوق ترجمه و تفسیر شود بی معنی می شود چرا که در نبود رسول و عدم امکان جنگیدن با خدا و عدم تعریف به مصداق فساد روی زمین محاربه با خدا و رسول معنی نمی دهد یا همانطور که دیده ایم به طور خود سرانه به هر کس که علیه جباران به ظاهر متدین بایستاد برچسب مفسد فی الارض زده می شود!

همچنین در جنگ، جنگ افروزان را نمی شود اعدام کرد یا مثلا به صلیب کشید مگر اسیر شوند و اگر اسیر شوند قوانین اسلامی و اخلاقی اسارت یا ملکت ایمان شامل حالشان می شود و اسیر را در اسلام نمی شود آزار داد چه برسد که کشت یا اعدام کردیا به صلیب کشید.

ایراد سوم:

در آیه 33 سوره الاسرا یا بنی اسرائیل امده است که: وَلَا تَقْتُلُوا۟ ٱلنَّفْسَ ٱلَّتِى حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلْحَقِّ ۗ وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِۦ سُلْطَٰنًا فَلَا يُسْرِف فِّى ٱلْقَتْلِ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ مَنصُورًآ

و نکشید نفسی را که خدا کشتنش را حرام کرده است و هرکس انسان مورد ستمی را بکشد پس برای ولی او سلطه (حق مداخله در تصمیم گیری در مورد قاتل) گذاشته ایم پس وی نباید در قتل اسراف کند به درستی که وی یاری داده شده است. 

در این ایه خداوند حق درخواست کشته شدن قاتل را به ولی مقتول داده است و برای جلوگیری از گسترش انتقام گیری خواسته تا در این امر زیاده روی نشده و امر قصاص به نزدیکان قاتل یا افرادی که از جامعه وی هستند تعمیم داده نشود. یعنی همان یک نفس در برابر یک نفس.  

پاسخ: مجددا باید متذکر شویم که نباید آیه فوق را از متن خارج کرد و ترجمه وتفسیر آن را نباید به بیش از انچه امده تعمیم داد و نباید فهم آیه در عمل در تناقض با آیات دیگر باشد که به طور صریح تری قصاص را تعیین و تعریف کرده اند.

اول این که این آیه در یک سوره مکی است یعنی زمان نزول آن در مدینه وقتی که قوانین و احکام  مختلف از جمله قصاص آمده نبوده بلکه زود تر در مکه در زمانی که مسلمانان هنوز جامعه مستقل تشکیل نداده بودند و قدرت و امکان اعمال قوانین خاص خود را نداشتند آمده است. اگر به آیات قبل دقت کنید می بینید که یک مجموعه دستورات اخلاقی است که زنا نکنید که فرزندانتان را از ترس فقر نکشید که بخشندگی در حد معقول کنید که ریخت و پاش نکنید که حق یتیم و مسکین و در راه مانده را بدهید به والدین تان احسان کنید و برای خدا شریک قائل نشود و در این جا می گوید که نفسی را ظلم و ناحق نکشید. اینها همه در این سوره مهر تایید و یاداوری بر احکامی است که قبلا به بنی اسرائیل نازل شده بود (سوره بنی اسرائیل). بنابراین احکام جزایی نیستند بلکه اخلاقی اند. همانطور که در آیه شریفه ای خداوند می فرماید مست به نماز نایستید. ایا این حکم اخلاقی دلیل می شود که خداوند مجوز مست کردن در خارج از وقت نماز را داده است؟! نه. چون در آیه دیگری که شامل این حکم اخلاقی است و این حکم را وسیع تر می کند مشروب خواری را تحریم کرده است. بنابراین همانطور که برای درک نظر قرآن در مورد مشروب خوارگی نمی شود به ایه عدم مستی در نماز اکتفا کرد برای استخراج حکم قصاص قاتل نمی شود به این اِیه که می گوید ولی مقتول نباید در قتل اسراف کند حکم تجویز قتل قاتل را گرفت.

Quran-47-4_2

همانطور که قبلا در مقاله فوق آوردیم به لحاظ روان شناختی و انسان شناسی و جامعه شناسی هیچ انسانی در خلا بزرگ نشده و تربیت نمی یابد و لذا هیچ انسانی به تمام و به طور مطلق در شکل دهی به شخصیت اش و تصمیم گیری هایش نمی تواند مقصر باشد. از این رو کشتن قاتل که مطلق و نهایت مجازات است نمی تواند در مورد هیچ قاتلی اعمال شود و سهم جامعه وخانواده و مشکلات فقر یا کسر تربیت یا حتی مسائل ژنتیک و روانی باید کنار  گذاشته شود. این به عدم اسراف در قتل هم نزدیک تر است و شامل این ایه هم می شود. عدم اسراف در قتل یعنی قاتل را به اندازه ای که مقصر است مجازارت کنیم و از وی و سایر عاملین شکل دهی به شخصیت وی درخواست جبران کنیم. کشتن هیچ قاتلی هیچ مقتولی را به زندگی باز نمی گرداند و هیچ چاره و جبرانی برای خانواده مقتول و خانواده قاتل فراهم نمی کند. تمامی احکام اسلام بر عدالت تا حد ممکن استوار است و عدالت نهایی و مطلق را خداوند در اخرت وعده داده است.

images

سکوت این زیباترین موسیقی خلقت

و قسم به سکوت. این زیباترین موسیقی اهورایی برای دردمندترین انسانهای زمین. و دیگر هیچ. سکوت. چرا که نه. و مگر نه آنکه جز به نادر دفعاتی که هستی با بشر حرف زده است همه اش سکوت بوده است؟ میلیاردها میلیارد سال از ابتدای پیدایش خلقت تا کنون و میلیاردها سال از این پس و از این زمین که پا بگذاری بیرون تا بی نهایت همه اش سکوت بوده است و هست و خو اهد بود، و گرنه این که هر چه بیشتر به اعماق نفس خود می رسی سنگینی سکوت را بیشتر می شنوی.  فاجعه های درونی ما همه و  همه ریشه در نشنیدن این  سکوت دارند. چه احمقانه است که فکر کنی سکوت یعنی سکون. سکوت زاینده حرکت است و سکون زاییده هیاهو.  کسی که سکوت را تجربه نکرده است حرفی «از خود» برای گفتن ندارد.
—————————————————

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

۱ دیدگاه

پس چون با کافران روبرو شدید گردن هایشان را بزنید!؟

فَإِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَروا فَضَربَ الرِّقابِ حَتّىٰ إِذا أَثخَنتُموهُم فَشُدُّوا الوَثاقَ فَإِمّا مَنًّا بَعدُ وَإِمّا فِداءً حَتّىٰ تَضَعَ الحَربُ أَوزارَها ۚ ذٰلِكَ وَلَو يَشاءُ اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنهُم وَلٰكِن لِيَبلُوَا۟ بَعضَكُم بِبَعضٍ ۗ وَالَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعمٰلَهُم ﴿ محمد -٤﴾

ترجمه های موجود از این آیه بحران در ترجمه قرآن را به ما نشان می دهند و این تازه یک نمونه از صدها نمونه است. این ترجمه ها فاقد منطق و مملو از اغلاط گرامری و لغوی هستند. جای تاسف است که چنین ترجمه هایی بدون هیچ نقادی و گفتگویی در جامعه منتشر می شوند و نه تنها باعث گمراهی مومنین شده بلکه به اسلحه هایی بی نظیر در دستان اسلام ستیزان برای حمله به اسلام تبدیل می شوند. هدف این مقاله نشان دادن مشکلات ترجمه های رسمی و سنتی از این آیه است و سپس با تکیه بر دلایل عقلانی ومنطقی و هچنین با توجه به معانی مناسب کلمات عربی که ترجمه را به انسجام منطقی اش نزدیک تر می کنند ایه را ترجمه خواهیم کرد.

ابتدا ترجمه های موجود سنتی که به علت متداول بودن معتبر قلمداد شده اند را می آوریم:

ترجمه ی قمشه ای: شما مؤمنان چون (در ميدان جنگ) با كافران رو به رو شويد بايد (شجاعانه) آنها را گردن زنيد تا آن گاه كه از خونريزي بسيار دشمن را از پا در آورديد پس از آن، اسيران جنگ را محكم به بند كشيد كه بعدا يا بر آنها منّت نهيد (و آنها را آزاد گردانيد) يا فدا گيريد تا در نتيجه جنگ سختيهاي خود را فروگذارد. اين حكم فعلي است، و اگر خدا بخواهد خود از كافران انتقام مي‌كشد (و همه را بي زحمت جنگ شما هلاك مي‌كند) و ليكن (با اين جنگ كفر و ايمان) مي‌خواهد شما را به يكديگر امتحان كند، و آنان كه در راه خدا كشته شدند خدا هرگز اعمالشان را ضايع نگرداند.

ترجمه خرمشاهی: پس چون با كافران [حربي‌] رو به رو شويد، گردنهايشان را بزنيد تا آنكه ايشان را به زانو در آوريد [و در دست شما اسير شوند] آنگاه بندهايشان را سخت استوار كنيد، و پس از آن يا منت نهيد [و رها كنيد بدون فديه‌] يا فديه بستانيد [و رها كنيد]، تا اهل كارزار بارهاي [سلاح‌] خود را فرو گذارد، چنين است [حكم الهي‌]، و اگر خداوند مي‌خواست از ايشان انتقام مي‌كشيد، ولي [چنين كرد] تا بعضي از شما را به بعضي ديگر بيازمايد، و كساني كه در راه خدا كشته شده‌اند، هرگز [خداوند] اعمالشان را تباه [و بي‌ارزش‌] نخواهد كرد

ترجمه مکارم شیرازی: و هنگامی که با کافران (جنایت‌پیشه) در میدان جنگ روبه‌رو شدید گردنهایشان را بزنید، (و این کار را همچنان ادامه دهید) تا به اندازه کافی دشمن را در هم بکوبید؛ در این هنگام اسیران را محکم ببندید؛ سپس یا بر آنان منّت گذارید (و آزادشان کنید) یا در برابر آزادی از آنان فدیه [= غرامت‌] بگیرید؛ (و این وضع باید همچنان ادامه یابد) تا جنگ بار سنگین خود را بر زمین نهد، (آری) برنامه این است! و اگر خدا می‌خواست خودش آنها را مجازات می‌کرد، اما می‌خواهد بعضی از شما را با بعضی دیگر بیازماید؛ و کسانی که در راه خدا کشته شدند، خداوند هرگز اعمالشان را از بین نمی‌برد!

ترجمه فولادوند: پس چون با كسانى كه كفر ورزيده‌اند برخورد كنيد، گردنها[يشان‌] را بزنيد. تا چون آنان را [در كشتار] از پاى درآورديد، پس [اسيران را] استوار در بند كشيد؛ سپس يا [بر آنان‌] منّت نهيد [و آزادشان كنيد] و يا فديه [و عوض از ايشان بگيريد]، تا در جنگ، اسلحه بر زمين گذاشته شود. اين است [دستور خدا]؛ و اگر خدا مى‌خواست، از ايشان انتقام مى‌كشيد، ولى [فرمان پيكار داد] تا برخى از شما را به وسيله برخى [ديگر] بيازمايد، و كسانى كه در راه خدا كشته شده‌اند، هرگز كارهايشان را ضايع نمى‌كند.
ترجمه انصاریان:  پس هنگامي كه [در ميدان جنگ] با كافران روبرو شديد، گردن هايشان را به شدت بزنيد تا آن گاه كه بسياري از آنان را با سختي و غلظت از پاي درآوريد، در اين هنگام [از دشمن اسير بگيريد و] آنان را محكم ببنديد، [پس از اسير گرفتن] يا بر آنان منت نهيد [و آزادشان كنيد]، يا از آنان [در برابر آزاد كردنشان] فديه و عوض بگيريد تا آنجا كه جنگ بارهاي سنگينش را بر زمين نهد. اين است [فرمان خدا]؛ و اگر خدا مي خواست [خود بدون فرمان جنگ] از آنان انتقام مي گرفت [ولي به جنگ فرمان داد] تا برخي از شما را به وسيله برخي ديگر بيازمايد، و كساني كه در راه خدا به شهادت رسيده اند، خدا هرگز اعمالشان را باطل و تباه نمي كند.
منبع: پایگاه تخصصی ترجمه قرآن!

با اندکی دقت به همه ترجمه های فوق خصوصا اولین جمله انها نگاه کنید (چون با کافران روبرو شدید گردانهایشان را بزنید). این به یک جوک بیشتر شبیه است. یعنی مسلمانها هرجا کافر دیدند باید گردنش را بزنند! یعنی باید دائم در جنگ باشند. یا اگر در جنگ هستند فقط باید به فکر زدن گردن کافرهای حربی باشند. نمی شود جای دیگر شان را قطع کنند. کافرها هم ایستاده اند تا مسلمانها بروند گردنشان را بزنند! مرغ پخته اگر نخندد باید تعجب نمود.
ITL_en_5e_0422_esirler
در کشورهای غربی نژادپرست ها و محافظه کارها و تندروهای دست راستی (همانها که معادلهایشان را در ایران کم نداریم) این ترجمه های نادرست سنتی از برخی از آیات دست چین شده و از متن خارج شده را در وبسایت هایشان می آورند و مسلمان ها را به دلیل باور به قران خطرناک جلوه می دهند و ایجاد عدم امنیت اجتماعی و ترور و وحشت در میان اقلیت های مسلمان می کنند و در واکنش برخی جوانهای مسلمان که هم تحت تاثیر چنین ترجمه های سنتی و غلط هستند و هم تحت تاثیر تشدید فشار های روانی و تحقیر و انزوا و بیکاری، دچار تندوری می شوند. با این حال هم اکثریت مسلمانان و هم اکثریت جامعه غیر مسلمانان معتقدند که برداشت های مختلفی از کتب مقدس چه مسیحی چه اسلامی می شود داشت و تندروی یک عده نباید به حساب اعتقادات دینی اکثریت ها گذاشته شود.

 

هموطنان ایرانی صلح دوست اگر واقعا در صلح دوستی و خردورزی خود صادق هستند به جای اشاعه چنین ترجمه ها و تفسیرهای خشن و نادرستی به اصلاح برداشت خود و دیگران از قرآن همت گمارند. یک میلیارد و ششصد میلیون مسلمان را نمی توان از دین شان بیزار کرد. بهترین راه حل، گسترش خود باوری در میان مسلمان برای فهم منابع دینی شان توسط خودشان خصوصا تحصیل کرده هایشان به جای اعتماد به هر منبع انحصار طلب و نفرت پراکن است. نفرت پراکنی کار ساده ای است. ایجاد صلح و اعتماد است که هنر است. نفرت پراکنی کار همان هاست که قرآن را یا وسیله ایجاد نفرت و خشونت علیه نامسلمانان می کنند یا کار آنهاست که قرآن را وسیله ایجاد رعب و وحشت از مسلمانان می کنند. شباهت این دوقبیله ی به ظاهر متضاد در برخورد با قرآن خود به سادگی حکایت از باطل بودن افکارشان دارد.

به عنوان مثال آیه فوق مربوط به جنگ است. هرچند جداکردن یک آیه از متن اش کاری است خطا، اما حتی در خود این آیه هم به صراحت صحبت از «حرب» (جنگ) می کند و اقداماتی را برای هرچه زود تر تمام کردن جنگ و جلوگیری از تداوم آن پیشنهاد می دهد. کافرها با الف و لام الذین اشاره به گروههای مورد شناخت مسلمانان در زمان محمد (ص) دارد. یعنی همان کسانی که به جنگ مسلمانها امده اند یا دشمنانشان و نه هر انسان ناباوری در هرجایی! از ادامه آیه مشخص است که منظور رو در رو شدن با این گروههای متخاصم در میدان نبرد است. چون در ادامه صحبت از حرب و آزادی اسیر و معاهده (وثاق) کرده است.
رقاب جمع رقبه به معنی مراقبت است. همچنین به معنی اسیر جنگی هم آمده است. اما زدن اسیر جنگی اینجا بی معنی است. (برخی گفته اند به معنی گردن زدن اسیرهای جنگی است. اگر اینگونه بود ادامه آزادکردن اسیر را نمی گفت. ازاد کردن اسیر بی سر که معنا ندارد!)
رقبه (اسم)  به معنی موضع شبیخون زدن یا موضع مراقب بودن در مورد چیزی است. راغب اصفهانی این کلمه را در قرآن این چنین ترجمه کرده است: وهِى مَوْضِعُ الانْتِصابِ في الإنْسانِ أوالحَيوانِ حِينَ يَتَرَبَّصُ شَيئًا ويُتابِعُهُ : موقعیت اماده باش و هوشیاری غافلگیرانه ای که انسانی یا حیوانی اتخاذ می کند تا به چیزی (مانند یک صید) حمله نماید و انرا دنبال کند.
اما هیچ کجای قرآن این کلمه به معنی گردن نیامده است! هرچند کلمه رقبه امروزه به معنی گردن و رقاب در عربی مدرن به معنی گردنها هم بکار می رود اما چون در عربی قرآنی به کار نرفته دلیلی ندارد که این کلمه اینجا هم گردن ترجمه شود در حالی که ترجمه آیه را بی معنی می کند (پس چون کافران را ملاقات کردید برگردنها بزنید!!). (این احتمال وجود دارد که ترجمه سنتی غلط این کلمه در این آیه به دلیل فرهنگ غالب آغشته به خشونت در اقوام گذشته این کلمه را به معنی گردن وارد عربی امروزی کرده در حالی که عربی خود کلمه عنق به معنی گردن را داشته است!). در عربی کلمه عنق به معنی گردن است و در قران هم کلمه عنق به معنی گردن در چندین مورد بکار رفته است.
 یک معنی ضرب در عربی قرانی به معنی زدن یک چیز بر چیز دیگر فقط یکبار است و به هیچ وجه به معنی بریدن نیست. اینکه ما در فارسی در کلمه گردن زدن از فعل زدن استفاده می کنیم دلیل بر این نیست که در عربی هم این چنین باشد!  بنابراین اگر بازهم فقط بخواهیم بر بنای معانی تحت الفظی ترجمه کنیم می شود چون با کافران روبرو شدید پس بر گردنها زنید!!
همانطور که در نوشته های دیگر آورده ایم در حداقل هشت معنی مختلف در قرآن بکار رفته و بیشتر این معانی جنبه استعاره ای دارند. خود کلمه «قطع» عربی است. اگر می خواست بگوید گردنهایشان را بزنید (قطع کنید) می گفت عنق هایشان را قطع کنید. هرچند که همان قطع هم می تواند به معنای غیر فیزیکی بیاید مانند قطع کردن دست دزد از دسترسی به اموال دیگران و هم به معنی مجروح کردن.

بنابراین شاید بهترین ترجمه این باشد که ضرب الرقاب در نتیجه به معنی زدن شبیخون یا هدف قراردادن مواضع مهم و اساسی و استراتژیک دشمن به شکل غافلگیرانه برای گرفتن قدرت ابتکار از طرف مقابل است. تا کنترل جنگ از دست دشمن خارج شود. مراکز تصمیم گیری و آتش افروزی از بین رفته و قوای شان دچار تضعیف اراده شوند.

ثخن به معنی غلبه پیدا کردن است (تا بر آنها غالب شوید) و بعد می گوید وثاق را شدید کنید. وثق به معنی اعتماد کردن است. وثاق یا وثیقه در فارسی هم به معنی تعهد دادن و گرو گذاشتن است. بعد از هر جنگی برای جلوگیری از تداوم و پرداخت غرامت ها دو طرف نزاع معاهداتی را امضا می کنند. عموما این تعهدات توسط طرف فاتح بر طرف مغلوب دیکته می شود (مانند معاهدات ترکمنچای و گلستان).  قران می گوید معاهده را محکم ببندید یعنی اینکه امکان شکستن آن با مجازات  های سنگین همراه باشد تا امکان مجدد جنگ کاهش یابد.و درحالی که این آیه در مورد وقتی است که مسلمانها پیروز شده اند اما به  آنها می گوید که اسیرهایشان را یا بدون دریافت غرامت به نشانه رافت و گذشت آزاد کنید (باز چون مسئله انسانهاست و معمولا سربازان بیچاره اند که اسیر می شوند) یا با دریافت غرامت (فدیه) (خصوصا در مورد سران و رده های برتر دشمن) که می تواند آزادی متقابل مسلمانان اسیر شده باشد آنها را ازاد کنید. این درحالی است که حتی امروز شکنجه و بازداشتگاه اسیران جنگی در قرن بیستم و بیست و یکم متداول است. در اسلام قرآنی اما توصیه بر آزادکردن  اسیر بعد از جنگ به هر شکل ممکن است حتی اگر فاتح شما باشید. (اوباما حتی هنوز نتوانسته است که زندان گوانتاناموبی را ببندد.). (همچنین در این مورد به نوشته این نویسنده در مورد زنان اسیر در قرآن مراجعه فرمایید)

بعد می گوید «حتی تضع الحرب اوزارها» یعنی تا انکه جنگ بار گران خویش بیاندازد یعنی از تاثیرات مخرب جنگ کاسته شود. باز هم نظر منفی قرآن به خشونت و هدف جلوگیری از آن تاکیدشده است.

باید به شرایط نزول آیات توجه کرد. سوره محمد یک سوره مدنی است یعنی در زمانی است که جامعه مسلمانان یک جامعه اقلیت در مدینه بود و بارها و بارها مورد هجوم اکثریت بت پرست برای یک سره کردن کار جامعه مسلمان قرارداشت و حق دفاع از خود از جمله حقوق بین الملل و حقوق انسانی هر اجتماعی است که امروزه در سطح جهان به رسمیت شناخته شده است. قرآن نیز این حق را برای مسلمانان وقتی مورد تجاوز قرار گیرند قایل شده و می خواهد تا خشونت هرچه زودتر با کمترین تلفات و آزادی اسرا و معاعهدات محکم و التزام اور تمام شود. در آیات دیگر قرآن در مورد جنگ هم تلاش برکاهش خشونت و انسانی مدیریت کردن جنگ است.

پس ترجمه به حقیقت نزدیک تر ایه این چنین می شود: «پس چون با اقوام کافر (متخاصم در میدان جنگ) روبرو شدید مواضع کلیدی را مورد هدف قرار دهید تا زمانی که بر ایشان غلبه کنید و معاهده (بعد از پیروزی جنگ) را محکم نمایید و پس از آن یا با منت (بدون دریافت غرامت) یا با دریافت غرامت اسیران را آزاد کنید تا بلکه از بار (هزینه های انسانی و غیر انسانی) جنگ کاسته شود. پس این چنین باید باشد. اگر خدا می خواست خودش آنان را به سزای (جنایاتشان که همان جنگ افروزی است) می رساند اما خدا می خواهد شما را در نحوه برخوردتان با دیگران بیازماید (یعنی حتی جنگ هم محل امتحانی برای تعهدات اخلاقی مسلمان هاست) و کسانی که در راه خدا  کشته شده اند (نه درراه سلطه گری و خود پرستی و برتری جویی) خدا هرگز نمی گذارد که نتیجه عملشان (فداکاری و مبارزه شان) به هدر رود. «

مسلمانها نه حق شروع جنگ دارند نه حق عدم پذیرش صلح اگر دشمن خواهان صلح شود (سوره انفال آیه 61). اگر در تاریخ خلاف این کرده اند خلاف قرآنشان کرده اند و جنگهایشان نه در راه خدا (دفاع) که برای خود بوده است. اما در مجموع اگر بخواهیم میزان خشونت تمدنهای مختلف را مقایسه کنیم، در طول تاریخ  خونریز تر از فاسقین غربی و اروپایی نمی یابید که در همین قرن گذشته کشتار انسانها را طی دو جنگ جهانی به حدی رساندند که آن قرن به خونین ترین قرن تاریخ تمدن بشری تبدیل شد! آیا آنها قرآن خوانده بودند!

«با کسانی که با شما می جنگندند در راه خدا (نه در راه خود) بجنگید. اما هرگز از حدود حق تجاوز نکنید که خدا تجاوز کنندگان از حدود حق را دوست نمی دارد» (بقره 190)

رشته ی جدیدی به نام خوابگذاری قرآن!

قسمت اول پرگار در مناظره بین عبدالعلی بازرگان و عبدالکریم سروش برنامه کم مایه ای بود. متاسفانه آقای عبدالعلی بسیار ضعیف عمل نمود و جز تکرار نیمه جویده و بسیار کند و کسل کننده برخی از برداشتهایش از انجام نقدی جان دار که هیچ نیمه جان هم در ماند. حتی ایشان به علت عدم آشنایی با برخی مفاهیم فلسفی بعضی از سوال ها را خوب متوجه نمی شد و جوابهایی بی ربط می داد.

به گمانم انتظار زیاد نمی توان از قسمت دوم این برنامه داشت؟ نمی دانم آیا در حالی که ناقدین قدرتری از میان رشنفکران مذهبی می توانستند دعوت شوند چرا آقای عبدالعلی که چندان به فوت و فن های سفسطه گری تحت عنوان فلسفه آشنا نیستند انتخاب شده اند. آیا امکان مثلا دعوت از شخص ثالثی که تخصصی در فلسفه و کلام و تفسیر قرآنی داشته باشد از طریق اینترنت نبود؟ اشخاصی مانند ابوالحسن بنی صدرکه قرآن را گفتمان رهایی بخش از قدرت می شناسد یا سید مصطفی حسینی طباطبایی که از ابتدای کار نقدهای جدی بر نظرات سروش نوشته است. یا دکتر سید اصغر غروی فرزند مرحوم علامه غروی که مجموعه کتب آن علامه فقید در متشابهات قرآن رویکرد ملاصدرایی را به روزگار ما امتداد داده و آخرین فرآورده این سنت سرکوب شده توسط حوزه هاست؟

نکته دیگری که آقای عبدالعلی را ناتوان نموده بود عدم آشنایی ایشان به بحث متشابهات بود. ایشان چون پدر بزرگوارشان رویکردی اثباتگرایانه، مهندسی/مکانیکی به قرآن دارد و از منطق صوری تبیعیت می کند. هرکجا از درک مسئله ای می ماند آن را به پیشرفت های علمی در آینده موکول می کند در حالی که قرآن باید در حد کفایت برای هر نسلی معنی بدهد و اگر نمی دهد ابتدا انصاف حکم می کند که نواقص در فهم امروزین ما نسبت به کلام بر طرف شود.

این پاشنه آشیل عبدالعلی بر طرف مقابل و مصاحبه گر مبرهن بود و تا توانستند بر این پاشنه ضربه ها نواختند. این درحالی بود که طرف مقابل یکی از بی مایه ترین وبی اساس ترین و سست ترین فهم ها را از وحی ارائه کرده است که نظر هیچ صاحبنظری را چه در میان متالهین ایرانی چه عرب چه خارجی چه سنتی چه مترقی جلب ننموده است.

اینکه برای فهم قرآن به جای تفسیر به خواب گذاری نیاز داریم بی اساس تر از آن است که بتواند گامی فراتر از خود این ادعا در روش شناسی فهم قرآن بردارد. اصول این خواب گذاری ها کدامند؟ باید در کتب خوابگذاری که برپایه توهمات سنتی فرهنگهای مختلف از خواب های روزمره مردمان نوشته شده اند به دنبال جواب بگردیم یا در خوابگذاری مدرن مثلا نوع فرویدی که هدفش روانکاوی شخص از طریق خوابش است؟ یعنی بنشینیم ببینیم که چه عقده های جنسی در پیامبرما از کودکی انباشته شده که کارش را به دیدن چنین خوابهایی کشانده یا اگر هدف درک پیام قرآن است چه نوع خوابگذاری می تواند به ما کمک کند. خوابگذاری چینی یا هندی یا عربی یا ایرانی یا سرخ پوستی یا آفریقایی؟

گفتن این که این ها را ابتدا در خواب می دیده و بعد بیدار می شده و می گفته و انتظار داشته تا جامعه عرب و جامعه جهانی بعدا همه خوابگذار باشند یا خواب گذاری کنند تا بفهمند ایشان چه گفته چه مشکلی را حل می کند؟ مشکلی که ایشان می خواهد حل کند این است که بگوید این ها روایتهایی است که محمد از خوابهای خودش داشته که هرچند خوابهای پاکی منبعث از ارتباط با خالق هستی بوده اند اما در بیانش از ذهن و زبان محمد گذشته و ناقص و د ور از حقیقت اصلی شان شده اند. اینگونه از خطر بنیادگرایی کاسته می شود؟ برای انسانهایی که حاضرند خود را به خاطر یک مردک دیوانه ای چون هیتلر و مفاهیم واهی چون نژاد برتر و … به کشتن بدهند ایا چیزی عوض شده اگر محمد خواب دیده باشد یا در بیداری بدو وحی شده باشد؟

صدها سال است متالهین و مفسرین و عالمان و عارفان و متخصصین علم کلام شیوه های فهم متشابهات را توسعه داده اند و به بحث گذاشته اند و صرف سانسور شدن آنها توسط نظام ولایی دلیل برنبود این تجربه غنی نیست. علاوه برآن دانش ما در مورد تحلیل گفتمانها و هرمنیوتیک و زبان شناسی و … در دهه های اخیر رو به پیشرفت داشته و امکان اعمال این روش ها در فهم قران هنوز جای اکتشاف دارد. و حالا ناگهان بایدهمه این ها را به دور ریخت و به خواب گذاران برای فهم قرآن متوسل شویم؟

یک نمونه خواب گذاری را بفرمایید نشان ما بدهید و یک اصل یا متد در این شیوه را بفرمایید رو بنمایید! ساده ترین سوالی که عبدالعلی می توانست بپرسد و نبپرسید! توپ را در زمین اش انداخته بودند و ایشان بدهکار شده بود! برنامه بیشتر نقد عبدالعلی بود یا عبدالکریم؟

fortune-teller

نیازی حتی به نقد عبدالکریم هم نبود. ای کاش فقط سوالاتی که وی را تحت فشار قرار می داد تا نتیجه نظرات یا حتی مثال هایش را بیشتر توضیح دهد پرسیده می شد. مثلا چه طور وقتی که قرآن در بسیاری جاها پیامبر را مورد خطاب قرار می دهد این را ایشان با حافظ مقایسه می کند که در اشعارش خود/حافظ را در شکل سوم شحص مورد خطاب قرار می دهد اما وقتی که در اندک مکانهایی مانند نیایش ها یا سوره فاتحه، خدا مورد خطاب قرار می گیرد اینجا خدا مانند حافظ نمی تواند خود را به شکل سوم شخص بیان کرده باشد؟! ای عجب!

و دهها مشکل بی جواب دیگر.

در نهایت هرچند معتقدم نظر رویاهای پیامبرانه دیگر ارزش اتلاف وقت را ندارد اما حالا که بودجه و برنامه ای به آن تعلق گرفته تا بلکه دوباره با نفس مصنوعی زنده اش کنند چرا از داشتن بحث غنی تر و داغ تری با افراد قدر تری استفاده نشده است؟

گاهی فکر می کنم فرار نسل جوان ما از مذهب تا وقتی که بلندگوهای داخلی و خارجی در دست سفسطه بازارن است خود نعمتی است. تصور کن صدها هزار نفر جوان که از شنیدن صدای اسلام مترقی محروم بوده اند می نشستند و چنین برنامه هایی را می دیدند که یک طرفش قرآن را رویا می داند و طرف دیگر با امواج نامرئی و گیرنده های الکترونیکی مقایسه اش می کند.

الحمد الله که گاهی خدا دین اش را از طریق لا مذهبی یک نسل فراری از بدلهای کاذب، برای نسلهای بعدی تر خواهان فهم حقایق حفظ می کند!

آل حسین – اردی بهشت 95

سه ستون پایه رهایی بشری: آنچه تاریخ به ما می آموزد!

 

دو مکانیسم کلان تاریخ بشری را در این کره خاکی به حرکت می اندازد (به کدام سمتش را بشر انتخاب می کند اما در چارچوب این دو مکانیسم): 1. دیالکتیک آنچه به نظر منطق صوری (چه سنتی چه متجدد) جمع اضداد به حساب می آید اما در عمل اینگونه نیست. 2. توحید تاریخی یعنی حرکت به سمت هر چه بیشتر نمایان شدن یا به سطح آگاهی رسیدن یگانگی هستی بشری و طبیعت و هستی کیهان.
در مورد مکانیسم اول در اینجا باید بگوییم که:

در طول تاریخ، هرکجا عرفان و برابری و آزادی به عنوان سه پایه یک جبنش اجتماعی-تاریخی باهم عمل کرده اند، جنبش اجتماعی مردم (چه به ظاهر پیروز شده یا شکست خورده) گفتمان و رفتار عمومی جامعه را متحول کرده و تاریخ تمدن انسانی را به شکل پایدارتری به جلو به سمت تحقق ایده آلهای آن پیش برده است. هرچه یک جبنش اجتماعی یا تاریخی، این سه عنصر اساسی یعنی مذهب (در معنای الهیات رهایی بخش و عرفان انقلابی) و دموکراسی (در معنای عمیق آن که مردم سرنوشت خویش را در عمل به شکل فعال در دست بگیرند و نه آنکه هرچند سال یکبار برای انتخاب بین بد و بدتر به پای صندوق ها بروند) و سوسیالیسم (در معنی عام به معنی اصالت عدالت و تحقق حقوق و تفوق خواست جمعی بدست آمده به شیوه دموکراتیک بر سود طلبی های شخصی و خصوصی و طبقاتی) را باهم همراه و هماهنگ کرده باشد تاریخ بشری به سمت رهایی پیش رفته است. به میزانی که این سه پایه لنگ خورده اند، جنبش ها به لحاظ تاثیر گذاری تاریخی دچار نقصان و شکست شده یا دستاوردهای آن ناپایدار مانده یک گام به جلو ده گام به عقب پس رفته اند.

در نقطه مقابل هرکجا مذهب (در معنای ارتجاعی آن بندگی متولیان رسمی دین و واسطه های بین بشر و خدا) و قدرت (خصوصا چه تفکر سلسله مراتبی چه سازماندهی سلسله مراتبی و چه هردو) و سرمایه سالاری (در معنی عام آن به معنی استثمارحاصل کار دیگری برای افزودن منفعت و کثرت طلبی های شخصی و طبقاتی) با هم ترکیب شده اند فاجعه آمیز ترین و تاریک ترین ادوار تاریخ تمدن بشری را آفریده اند. ترکیب این سه شر یا بدل های کاذب جمع اضداد بوده و منجر به فساد در مذهب و دین مردم، فساد در سیاست و فساد در اقتصاد و در مجموع تخریب رابطه انسان با محیط طبیعی و قوانین و سنن هستی است.

مهم پس اول نجات مذهب از بدل های کاذبش و نجات سوسیالیسم از بدلهای کاذب اش و نجات دموکراسی از بدل های کاذبش و سپس مشارکت در ادغام دیالکتیکی آنها در یک مجموعه منسجم هم در اندیشه و هم در عمل است. این میسر نمی شود مگر در مسیر مبارزه برای تحقق این رهایی و آن ترکیب. از این روست که اولین دشمنان پیامبران روحانیون بودند که وعده معنویت و آخرت و بهشت می دادند و دنیا و آزادی و حقوق مردم را از آنها می گرفتندو به قول قران راه خدارا سد می کردند. و اولین دشمنان عدالت طلبان همانا مستبدین پوپولیست مردم فریب که وعده نان و آب و امنیت به مردم داده اند و آزادی را از آنها گرفته اند و اولین دشمنان ازادی و دموکراسی امپریالیسم لیبرال بوده که وعده آزادی بدان آنها داده اما آزادی در مصرف و دارایی که انهم تنها در نبود برابری محدود به متمولین است.

این سه پایه اسارت را برداریم و با آن سه پایه رهایی جانشین کنیم. رهایی از درون و از رابطه بین خود ها شروع می شود و به جنبش ها و سپس به جامعه ها گسترش می یابد.

13100900_1374531625905645_3497791085176803525_n

پایان عصر سکولاریسم: چگونه دنیای پسا سکولار را خود بسازیم؟

از جمله مضحک ترين و درعين حال دردآورترين واقعياتي که ما ايرانيان با آن روبروشده ايم اين است که: پس از 50 سال حاکميت سکولار نظام فاسد شاهنشاهي و 30 سال استبداد ديني، درست در زمانه اي که دولت هاي سکولار غربي در مواجهه با نيروي تجديد حيات يافته مذهب دچار لرزش و بحران شده اند، عقلاي قوم، سکولاريسم را به عنوان داروي دردمان تجويز مي کنند. اما براستي آيا چنين تجويزي آنهم در عصری که به قول هابرماس فیلسوف شهیر آلمانی باید جامعه پساسکولار نامیده شود ازشفافيت در تعريف و امکان پذيري در عمل و مطلوب بودن در نظر و صداقت در دلسوزی بر خوردار است؟

 

در اين نوشته چند نکته را در مورد سکولاريسم بيان مي کنم که نياز به بحث و مطالعه بيشتر دارند. بنابراين اصرار ندارم کسي اينجا طي چند خط نوشته بدون ارجاع به منابع معتبر به باور کردن اين نکات قانع شود. اما به شدت معتقدم که اين نکات بايد در سطح عمومي مطرح شده و مورد بحث و مداقه قرار گرفته و بازتدوين شوند وگرنه رابطه ما با موجود عجيبي بنام سکولاريسم به رابطه ی بين قديمي ترهاي ما با اسلام و تشيع تبديل خواهد شد (همانطور که تاکنون هم شده است). در بخش پاياني اين نوشته، براي  فرا تر رفتن از چنين رابطه اي و خلاص شدن از بن بستي که در آن هستيم، و به خصوص براي پايان بخشيدن به اين همه جنگهاي زرگري بي حاصل بر سر جايگاه مذهب در ايرانِِ فردا، چهارچوب کلي يک راه حل بنيادين را پيشنهاد خواهم داد.

1. آنچه بيشتر ما ايراني ها از سکولاريسم مي دانيم به شدت دچار ابهام و اغتشاش است؛ به سه دليل عمده:

۱. ۱. مفهوم سکولاريسم که مفهومي پرورش يافته در غرب است خود به معاني مختلف بکار برده شده و در واقعيت به اشکال مختلفي در جهان غرب تجربه شده است. بنابراين در اصل، مانند بسياري مفاهيم ديگر مانند دموکراسي يا عدالت، دچار ابهاماتي اساسي است مگر اينکه منابعي که آنرا بکارمي برند سعي در واضح کردن معناي آن داشته باشند. متأسفانه در خود غرب چنين منابعي اندک اند و عمدتا در سطح فلسفي و انتزاعي به چنين کاري اقدام مي کنند. از جمله مهم ترين تجربه هاي سکولاريسم عبارتند از:

۱.۱.۱. سکولاريسم به مثابه جهان بینی و معرفت شناسی: عبارت است از جانشين کردن مفاهيم و نظرات الهياتي با مفاهيم و نظرات زميني در توصيف و تبيين پديده هاي زميني – مثلا بجاي اينکه بگوييم خدا مارا شفا داد بايد بگوييم اين دارو بود که ما را شفا داد – و جانشين کردن نهادهاي علمي مستقل از نهاد هاي مذهبي در روند توليد دانش. اين مفهوم سکولاريزه کردن دانش در اروپا بطور خاص اتفاق افتاد چون نهاد کليسا بر روند توليد دانش زميني سيطره  قرون وسطايي داشت. داستان گاليله را همه مي دانيم. اما در تمدنهاي ديگر بخصوص تمدن اسلامي – ايراني اين گونه سيطره اي بر علم از جانب هيچ نهاد ديني وجود نداشت. بنابراين علوم مختلف در دنياي اسلام به رشدي چشم گير رسيده بودند و تبيين زميني پديده هاي زميني با در نظر گرفتن خدا به منزله شعورمندي هستي هيچ تناقضي نداشت. هم تعريف از خدا تعريفي منعطف بود و هم دين خود تشويق کننده ی درک اسباب و علل پديده هاي زميني جهت درک بهتر ذات خدا بود. به عنوان مثال، انسان شناسي اسلامي بر خلاف يوناني بر پايه تخاصم بين خدا و انسان نبوده بلکه برپايه تخاصم بين آدم و ابليس بنا شده بود. بر خلاف اسطوره هاي يوناني، خدا خواهان بازگشت بشر به بهشتي است که ابليس عامل بيرون راندن آدم ازآن بوده است. محمد پيروانش را به تحصيل علم حتي در چين تشويق مي کرد (قطعا در چين علوم اسلامي تدريس نمي شد!)، نداشتن معاش را معادل نداشتن معاد دانسته، تفکر در پديده هاي طبيعي را بهترين راه براي درک شعورمندي و هدفمندي هستي مطرح کرده، روش تجربي بررسي عاقبت اقوام گذشته و درس عبرت گرفتن از آنان را در کتاب آسماني اش ترغيب نموده (اولين مردم شناسان علمي مسلمان بودند – ابن خلدون و فارابي و ابن بطوطه)، حقوق حيوانات را حتي دراولين تعاليمش محترم شمرده و کتاب آسماني اش قديمي ترين کتاب روي کره خاکي است که يکي از فصولش را به نام زن اختصاص داده است. شرقيان و به خصوص مسلمانان پيشرفته ترين فنون نظامي، دريانوردي، اخترشناسي، تجارت بين الملل مبتني بر قوانين نسبتا منصفانه، شيوه هاي آبياري هماهنگ با محيط زيست را ابداع نمودند.

همه اين دست آوردها محصول روند های متنوع و بومي سکولار شدن اين تمدنها در راستاي نيازهاي دروني بود و غرب مسیحی اما ديرتر از بقيه و آنهم در تجربه اي بشدت خاص و درد آور ناشي از مقابله ی مستقيم نهاد فاسد دين و نهاد نوپای دانشی که به منزله اولین ابزار طبقه نو ظهور بورژوا ظهور کرده بود به کاروان درحال تکامل سکولار شدن تمدن هاي بشري پيوست. آنچه سکولاريسم (هاي) نوع غربي را بر ساير تجدد ها و سکولار شدنهاي معتدل شرقي سيطره جهاني بخشيد، تفوق نظامي و استعمارگري دولت هاي مدرن شده غربي بود وبس. اين تفوق در روند تجدد تمدنهاي شرقي که در تعادل با محيط زيست و فرهنگهايشان صورت مي گرفت ايجاد اختلال نمود به گونه اي که بسياري از روشنفکران جهان سومي بیگانه شده از تاریخ بر اين باور شدند که تجربه سکولاريسم و تجدد غربي تنها نوع موفق کسب پيشرفت و توسعه است.

۱.۱.۲ سکولاريسم در سياست به معني جدايي «نهاد» دين از نهاد «حکومت»: توجه شود به واژه هاي «نهاد» و حکومت. اين به  معناي جدايي کليت دين از دنياي سياست نيست. دين مي تواند سر مشق هاي اخلاقي حقوقي براي تدوين قوانين و حقوق را بطور مستقيم و غير مستقيم به مثابه يک نيروي عظيم در جامعه مدني ارائه دهد. اين سکولاريسم محصول دو پديده تاريخي بود. يکي جنگهاي ديني در اروپا که به شدت خونين و طولاني شده، کار را به جايي کشيد که در راستاي برقراري صلح و مهار خشونت هاي ديني دخالت هر نهاد ديني خاصي بطور مستقيم در نهاد حکومت به شکل رسمي به حد اقل سانده شد. اينجا بايد بين بريتانيا و فرانسه تمايز گذاشت. فرانسه نوع راديکالتري از سکولاريسم را که بعداً توضيح مي دهم انتخاب کرد. اما کساني که باني  سکولاريسم در بريتانيا شدند عمدتا خود مذهبي بوده جهت کسب صلح و در ضمن حفظ شأن مذهب بدين نوع از سکولاريسم رسيدند. دوم در ايالات متحده بلافاصله پس از کسب استقلال، کليساهاي مختلف سعي در نفوذ در نهاد دولت داشتند. قوانين اساسي ايالات متحده که تحت نفوذ پدران بنيانگذار جمهوري با گرایش های مذهبی قوی نوشته شدند، جهت جلوگيري از تصاحب نهاد حکومت توسط يک کليساي خاص به ضرر کليساهاي ديگر چنين معنايي از سکولاريسم را مبنا قرار داد. نه در نوع امريکايي نه در نوع بريتانيايي نفوذ کليسا و افکار ديني از عرصه ی عمومي سياست قطع نشده بلکه در دهه هاي اخير به نوعي حتی شاهد تقويت اين امر هم بوده ايم. جان اف کندي در مصاحبه اي، خود را کاتوليک معرفي مي کند و با قوت و افتخار، مذهبی بودن خود را نسبت به نقشش به عنوان رئيس جمهور بي ارتباط می داند. اما تنها سه دهه بعد، بوش و اوباما هردو از نفوذ نهادهاي مذهبي (يکي محافظه کار و ديگری ليبرال) نهايت استفاده را در مبارزات انتخاباتي مي کنند. بنابراين به لحاظ تاريخي، اصلاح مذهبي در اروپا (بخصوص تفاسير مترقي تر از دين) نه در تضاد با سکولاريسم بوده بلکه خود از عمده نقش آفرينان شکل گیری یسکولاريسم در بيشتر جوامع غربي بوده است. آن مذهبي که در عصر روشنگري به مقابله با سکولاريسم و تجدد در غرب سر بر داشت مذهبي بود که خواهان تسلط بر نهاد حکومت با کنار نهادن ساير تفاسير مذهبي بود و در نهايت در اقليت واقع شد. همزمان اما در شرق اسلامي، نهادهاي مرتجع مذهبي که ساخته پرداخته امپراطوري هاي فاسد اسلامي بودند توانستند در زمان متجدد سازي اين جوامع به همزيستي با دولت هاي سکولار فاسد حمايت شده ازطرف غرب ادامه دهند تا بتوانند نيروهاي مذهبي مترقي آزادي خواه را از صحنه بيرون کنند (داستان کاشاني وشاه و مصدق يک نمونه است)

۱.۱.۳ سکولاريسم بنياد گراي نوع فرانسوي و تا حدودي ترکيه آتاتورکي:معروف به لائيسيته که نوع بنيادگراي سکولاريسم است، نه تنها خواهان جدايي عميق تر نهاد دين از نهاد حکومت است بلکه حتي رادیکالیسم را بدانجا می کشاند که خواهان حذف سمبولهاي ديني در آن فضاهاي عمومي می شود که متوليشان دولت سکولار است. دين ذاتاً و در مطلوبترين شکل ظهورش به عنوان امري خصوصي محسوب شده و نهاد هاي ديني به مثابه ارائه کنندگان سرويس در بازار دين، جهت ارضاي اين امر خصوصي تلقی می شوند. اين سکولاريسم محصول شرايط خاص تاريخي فرانسه و جنگهاي به شدت خونين ديني در اين کشور  بود. جالب آنکه هم بنيادگراهاي ديني (چه اسلامي چه يهودي يا مسيحي) و هم بنيادگراهاي سکولار (چه جمهوري خواه ،چه مشروطه طلب) چنين تعريفي را مبناي کشمکش هاي بينشان قرار مي دهند.

۱.۲ سکولاريزم به مثابه پروژه اي جهت متمدن سازي: اين مفهوم در زمان پيدايش نوع خاصي از فلسفه سياسي همزمان با پيدايش دولتهاي قدرتمند و استعمار گر در غرب متولد شده و علي رغم تنوع در معاني و تجارب داراي يک بار سياسي خاصي است. اين بار سياسي مبتني بر اين ايده است که چون مفهوم سکولاريسم در غرب پديدار شده است پديده اي ذاتا در آميخته با تکامل مدرنيته ی غربي است و در ساير فرهنگها و تمدنها تجربه نشده است. بنابراين سکولاريسم با هر معنايي که بکار رود پديده ای مترقي است که توسط غربيان در زمان تکاملشان به مرحله برتر مدرن شدن ابداع شده است و جوامع ديگر اگر خواهان پيشرفتند «بايد» بدين جريان سکولاريزه شدن بپيوندند. اين مفهوم از همان ابتدا با اين تناقض روبرو مي شود که چگونه امري که خاص اروپاييان است، مي تواند همزمان جهان شمول هم باشد و چگونه مي توان آنرا به ديگر فرهنگهايي که خود پرورنده آن نبوده اند منتقل کرد بدون دريافت واکنش هاي مخرب و منفي.

۱.۳ با توجه به موارد فوق براي بسياري جوامع غير غربي اين مفهوم يک مفهوم وارداتي است که تجربه غرب را دردل خود حمل مي کند و بنابراين هنگام اجرا در شرق، بخصوص شرق اسلامي بر ابهامات آن افزوده شده تبديل به ابزار و گفتماني سياسي مي شود؛ در دست بنياد گراها براي مقصر دانستن دولت هاي سکولار فاسد حمايت شده توسط غرب بخاطر بدبختي هاي جامعه و در دست سکولارها براي مقصر دانستن مذهب به خاطر عقب ماندگي ها؛ در دست غربي هاي براي اعمال نفوذ جهت ايجاد توسعه در جوامع اسلامي و در دست راديکالهاي مذهبي براي شوراندان توده هاي مذهبي عليه چنين تهاجم فرهنگي-سياسي از جانب غرب. بيشتر روشنفکران و سياستمداران و فعالان سياسي که در ايران و ساير کشورهاي اسلامي سکولاريسم را بکار ميبرند (چه له يا عليه آن ) نسبت به تاريخ اين مفهوم و تنوع تجارب آن يا نا آگاهند يا لزومي به واضح سازي معني سکولاريسمي که بکار مي برند نمي بينند. عدم شفافيت گاهي بطور عَمدي از جانب اين افراد صورت مي گيرد، چرا که شفاف سازي معني که ايشان از اين مفهوم دارند به سرعت تناقضات ايشان را بر ملا مي سازد. (ترجمه هاي پرغلط و بد فهمي ها و بد آموزش دادن هاي اين گفتمان بماند به کنار). بنابراين گفتمان و انديشه سکولاريسم خود در اين کشورها به پروژه اي سياسي جهت کسب قدرت تبديل شده است.

2- تعميم و صدور سکولاريسم آنگونه که توسط غرب تجربه شده است به جوامع غير غربي با پيشينه هاي تاريخي متفاوت و با اهداف سياسي سيطره طلبي، پديده اي را که در زادگاهش به صد مشکل دچار بوده است در بيرون از زادگاهش به هزار معضل و بحران دچار نموده است. عدم درک مشکلات سکولاريسم در زادگاهش يا ناچيز دانستن آنها توسط روشنفکران تجدد طلب جهان سومي، باعث شده تا ايشان در حل مشکلات سکولاريسم (اگر در کشورشان جاري است) يا حل مشکلات رسيدن به سکولاريسم (اگر جاري نيست) به شدت در مانند. ايران نمونه بسيار زيبايي از اين درماندگي است که نشان داده چگونه دو تعبير بنيادگراي مذهبي و بنياد گراي سکولار اين کشور را بين دو مرحله ی تاريخي متضاد اما به يک اندازه فاسد و ضد مردمي، چون آونگي حرکت داده است: يکي سکولاريسم فاسد شاهنشاهي و ديگري حکومت استبداد ديني. در شرايط کنوني در حاليکه بنيادگرايي مذهبي در رأس کار است، زبان بنيادگراهاي سکولار دراز بوده با حمله به کليت مذهب بدون توجه به تاريخ رابطه بين مذهب و سکولاريسم در غرب، عقل خويش را به دوران فراغت از نقد تجربه ی مدرنيته و سکولاريسم در غرب و شرق فرستاده اند. اگر نقدي بر سکولاريسم باشد آنهم بايد اول توسط غربيان سرشناس از منظر منافع يک غربي مطرح شده باشد تا شايد يک روشنفکر جهان سومي آنها را براي ملت خويش بيان کند. نقد مستقل سکولاريسم از منظر يک شرقي نقدي در راستاي تقويت ارتجائ مذهبي قلمداد ميشود. نیروهای مذهبی که مدعي هستند مذهبشان ظرفيت تقويت و پذيرش دموکراسي را دارد توسط هم بنيادگراهاي ديني و هم بنیاد گرایان سکولار متهم به بي اعتباري مي شوند.

در ارتباط با دنیای اسلام به عنوان مثال، آنانکه با تمدن ايراني اسلامي و تاريخ آن آشنایي دارند مي دانند که مسئله اين نيست که آيا اسلام قابليت انطباق با تجدد و سکولاريسم و دموکراسي را دارد يا نه، بلکه مسئله اين است: چرا اسلام به عنوان يکي از بزرگترين نيروهاي پيشبرد تجددي در توازن با محيط زيست و سکولاريسمي در تعادل با معنويت و حقوق بشري مبتني بر عدالت، ظرفيت پيشرفت در مسيري که آغاز کرده بود را از دست داده است؟ چه عوامل داخلي و خارجي در افول تمدن اسلامي (وبالاخص نوع ايراني آن) دخيل بوده اند؟ قطعاً تمدن اسلامي در زمان حياتش بي مشکل نبود و هيچ عصر آنچنان طلايي را تجربه نمي کرد. اما واضح است که در مقامي به مراتب نزديک تر به تحقق جامعه ايده آل سالم و مترقي نسبت به تمدن مسيحي قرار داشت. پاسخ بنيادگراهاي اسلامي به این سوالات اين است که تمدن اسلامي زماني شروع به افول کرد که مسلمانان نسبت به تمدنها و انديشه و فرهنگهاي ديگر دچار تساهل و تسامح شدند و عناصر فرهنگي غير اسلامي را در فرهنگ خود جذب نموده و بجاي متمرکز شدن بر احکام عملي مطرح شده در قرآن آن هم به شکل مُلانقطي به دخالت عقل پر از اشتباه بشري در فهم متون ديني پرداختند. پاسخ تاريخ شناسان اما به اين سوال اين است که از جمله افول تمدن اسلامي همين از دست دادن روحيه تساهل و تفاهم و رشد قدرت طلبي و تعطيل کردن عقل و منطق بوده است. چرا که این تفسيرهاي ملانقطي از متون ديني هستند که توان سلب قدرت انتقادی اندیشیدن و عمل کردن را از دین باوران داشته، مشروعيت بخش قدرت خواهند بود. چرا که عقل پرسشگر، همواره مشروعيت قدرت را به زير سوال مي برد.

اگر به اين دو پاسخ نگاه کنيم، مشابهت زیادی بین پاسخ اول از جانب بنیاد گرای مذهبی و نگاه سکولاريسم بنيادگرا مي يابيم که دين را ذاتاً فاقد توان رهايي بخشي دانسته و در برخورد با اسلام همان تفاسیر متحجر تولید شده توسط متولیان رسمی دین را تنها تفاسیر معتبر می داند. حال آنکه یک سکولاريست منعطف و مترقي، چون یک مذهبي مترقي، روند سکولارشدن جهان را روندي ممتد و پيوسته (هرچند با پستي بلندي ها در اينجا و آنجاي دنيا) و در راستای تحقق آرمانهای اولیه پیدایش جنبش های دینی اولیه می بیند. چنین فردی به هر دو نقش اجتماعی سازنده و مخرب ادیان و ايدئولوژي هاي سکولار معترف خواهد بود.

3-  يکي از مشکلات بنيادين بيشتر نظامهاي سکولار که اکنون اين پديده را در زادگاههاي خويش به حالت تدافعي انداخته و عالمان اجتماعي را وا داشته تا از عصر «پسا سکولار» صحبت برانند اين است:

تا کنون سکولاريسم چه برپایه ی «جدايي نهاد دين از نهاد حکومت» و يا «جدايي دنياي ديني از دنياي سياست» بوده، بر مبناي اصل «جدايي» بين دو بُعد جدا نشدني از زندگي اجتماعي بشر بناشده است بدون تلاش براي اصلاح بنيادين اين هر دو بُعد. حال آنکه در عمل حتي در غرب هم چنين پروژه ی جداسازي عملا ممکن نبوده است. لطفاً اشتباه نکنيد، اينجا قصد من توجيه ترکيب اين دو بعد به هيچ وجه نيست. چنين ترکيبي يعني همان طاعون استبداد ديني که اين روزها شاهدش هستيم و اروپايي هاي قرون وسطي به مدت 1000 سال دچارش بودند. اگر بدانيم که سکولاريسم فاسد غير دموکراتيک خود زاينده اين استبداد هاي ديني و جنبش هاي بنيادگراست، آنوقت خواهيم فهميد که راه حل، پناه بردن از يکي به ديگري نيست.

خواهيد گفت از بحث جدايي ناپذيري اين دو بعد، ضرورت ترکيب بر مي آيد. جواب اما اين است: اين دو بعد از هستي اجتماعي جوامع بشري همواره با يکديگر در ارتباط تنگاتنگي بوده اند و سکولاريسم هاي غربي تنها اين رابطه را در بهترين حالت از شکل مخرب مستقيم به شکل کمتر مخرب غير مستقيم تقليل داده اند. چون سکولاريسم نوع غربي به جوامع غير غربي صادرات شود، به علت بي ريشگي، پتانسيل بازگشت به نوع مخرب مستقيم را باز مي يابد.

اما دليل اينکه چرا دين و سياست جدايي ناپذيرند: سياست مبتني است بر سازمان دهي تصميم گيري ها در عرصه عمومي جامعه که زندگي ميليونها انسان را تحت تاثير قرار مي دهدند. بنابراين هر نظام سياسي و ايدئولوژيک مبتني بر نظامي از قوانين است که ريشه در اصول اخلاقي، ارزشهاي اخلاقي و جهان بيني هاي غالب آن جامعه دارند. مقبول بودن اصول اخلاقي و ارزشهاي فرهنگي خاص در يک جامعه بر شکل گيري قوانين و سياست هاي آن تاثير قوي داشته (حتي اگر نهاد دين از حکومت جدا باشد). مذهب همواره در طول تاريخ يکي از پر مدعا ترين نيروهاي شکل دهنده به اصول اخلاقي و جهان بيني ها و ارزشهاي اجتماعي بوده است. نفوذ کليساها در غرب به استثناء چند کشور اروپايي براي هرکس که در اين کشورها مدتي سپري کرده باشد هنوز پررنگ است و در دهه هاي اخير پررنگ تر هم شده است. بازگشت دين به عرصه سياست در اواخر قرن بيستم،خاص ايران نيست؛ هرچند ايران شديد ترين حالت اين پديده را تجربه کرده است.

اما چرا بازگشت مذهب به سياست در انتهاي قرني اتفاق افتاد که سکولارترين قرن تاريخ بود؟ نظامهاي سياسي سکولار در قرن بيستم با درگير شدن درجنگهاي جهاني وسپس شکل دهي به روند سرمايه گذاري ها در جهت تقويت بنيانهاي نظامي و دخالت هاي بي انتها در جنگهاي پروکسي (در جهان سوم در زمان جنگ سرد و تقويت خشونت هاي کلان) در نگاه بسياري از مردم عادي و روشنفکر و اخلاق مند دچار بحران مشروعيت اخلاقي شدند. در تمام اين مدت، دولت هاي سکولار (چه سرمايه داري چه سوسياليست)، سياستگذاري هاي خود را علمي دانسته و از علم در عمل به مانند يک ايدئولوژي جهت مشروعيت بخشي استفاده کرده اند (به خصوص علم سياست و علم اقتصاد). اما علم مولد اخلاق نيست. پاسخ علم به سوالات اخلاقي لاادري (نمي دانم) است. خود علم بايد توسط اخلاق محدود شود وگرنه به پديده اي فرنکشتايني تبديل مي شود. علمي بودن سياست و اقتصاد با شيوع بحرانهاي اقتصادي و سياسي در دهه هاي 60 و 70 ميلادي به زير سوال رفته مکاتب متکثري در هر يک از اين حوزه ها پديد آمد که مدعي علمي تر بودن شدند. بنيادگراهاي مذهبي از اين فرصت استفاده کرده خواهان امر تعهد بجاي تخصص شدند و ادعا کردند مذهب آنگونه که ايشان مي شناسند مي تواند بنيانهاي اخلاقي سياست و اقتصاد را فراهم کند و حتي مي تواند نوع نظام سياسي و اقتصادي خاص خود را توليد کند (مانند اقتصاد اسلامي، سياست ولايت فقيهي و غيره).

عامل دوم بازگشت دين به سياست، ظهور نوليبراليسم در غرب و سپس سرايتش به شرق است. نوليبراليسم مدعي است که دولت (حتي سکولار) بخشي از مشکل پيداييش کساد اقتصادي است و بايد کوچک شود اما نه به نفع بزرگ شدن يک جامعه با اقتصاد مدني دموکراتيک، بلکه به نفع يک بازار سرمايه سالار. اين بازار است که بايد نهايت آزادي را داشته باشد و با آزادسازي بازار از چنگ دولت و خصوصي سازي منابع عمومي و ملي، دموکراسي ليبرال خود به خود شيوع پيدا مي کند. دو کشور که داراي مک دونالد هستند بقول تامس فريدمن هرگز به جنگ به يک ديگر نخواهند رفت. ديکتاتوري به علت عدم پايداري، مانع جذب سرمايه هاي خارجي مي شود بنابراين به نفع کشورهاي درگير در تجارت آزاد است که اصول ليبرال دموکراسي و گردش نرم قدرت در بين نخبگان را بپذيرند. پس دولت ها بايد بودجه هاي عمومي و رفاهي را کوچک سازند و تا مي توانند يارانه ها را بکاهند و از استخدام افراد به شکل پايدار به پرهيزند. اما در عمل کوچک شدن حمايت هاي رفاهي دولت از جامعه، نه تنها به گسترش نابرابري در غرب و ساير کشورها انجاميد (آمار اخير کشورهاي OECD نشان مي دهد نابرابري در تمام اين کشورهاي پيشرفته در دهه اخير به شکل چشمگيري افزون شده است) بلکه طبقات متوسط به پايين را محتاج کمک هاي صدقه اي نهاد هاي غيردولتي (عمدتا مذهبي) نمود. رشد چشمگير بي ثباتي شغلي (به علت موقت و پاره وقت و قراردادي سازي اشتغال) با رشد اضطراب و استرس و افسردگي در ميان مردم همراه بوده که شانس پذيرش ايده هاي مذهبي (حتي خرافي) را تقويت نموده است. به عنوان مثال عدم توانايي بسياري از مردم جهت تامين هزينه هاي درماني و بهداشتي و تحصيلي (به علت خصوصي سازي که مدعي است کيفيت خدمات را با افزايش قيمت ها بالا مي برد) بسياري را وابسته تر به نهادهاي ديني کرده که عمدتا به انسان ها مي آموزند کمک طلبيدن از نيروهاي غيبي موثر است. اين خود نشان مي دهد چرا کليساهاي محافظه کار آمريکايي و ايراني (مهدوي کني، رفسنجاني، توکلي، رضايي، سپاه و احمدي نژاد) علي رغم اختلافات، عاشقان آزادسازي اقتصادي هستند. اختلاف بر سر اين است که روند خصوصي سازي بايد به نفع تقويت نهادهاي حکومتي غير دولتي باشد، يا نهاد هاي نظامي، يا طبقه نوکيسه برج نشين و تکنوکراتهاي کارگزار و يا شرکتهاي خصوصي کلان فرا ملي شونده.

4. بيرون رفتن از بن بست سکولاريسم (آنگونه که در غرب تجربه شده است) و غلبه بر تناقضات آن مستلزم يک راه حل بنيادين است. اگر روشنفکران و فعالين مدني ايراني در راستاي اتخاذ و عملي سازي و دقيق سازي اين راه حل گام بردارند، مي توانند گوي رقابت را حتي از غرب هم در راه تحقق يک نظام واقعاً مردمي و سالم بردارند. اينکه ايرانيان در بحران يک استبداد ديني گرفتارند مصيبتي است، اما همزمان فرصتي نيز هست. زيرا ايرانيان تنها ملتي هستند که در فاصله اي نسبتا کوتاه سکولاريسم ناکارآمد و حکومت ديني ناکارآمد را تجربه کرده و مي توانند به راه بديلي بيانديشند. اما از آنجا که متاسفانه بسياري از روشنفکران ايراني مقلدين و مترجمين انديشه هاي توليد شده در غربند چنين انتظاري را بايد از نسلهاي جوان تر داشت. آفتهايي که در کمين نسلهاي جوان ما در راه تحقق اين پتانسيل نشسته اند عبارتند از: پان ايرانيسم و شووينسم، بنيادگرايي سکولار، انواع ايدئولوژي هاي نژاد پرستانه، لختي و بي تفاوتي سياسي، بي هويتي و بيگانه شدن از تاريخ، ذوب شدن در ولايت سکس و پورن و شبکه هاي توليد کننده لمپنيسم و مخدرهاي فکري-عاطفي و مصرف زدگي و…

Gustave-Dore_-Jacob-wrestling-with-angel-476x520

 نکات فوق را به شکل خلاصه تر می توان چنین عنوان داشت: 

1. سکولاریسم مانند مذهب یک پدیده ی واحد و منسجم تاریخی نیست و در اشکال مختلف توسط تمدنهای مختلف رشد یافته، متحول و تجربه شده است. عمده تمدنهای جهان (چینی، ژاپنی، ایرانی، اسلامی، اروپایی و هندی) همگی در سده های 13-15 میلادی در مسیر مدرن شدن های بومی و رشد عقلانیت تجربه گرا متناسب با محیط فرهنگی و زیستی خود قرار داشتند. تمدن اروپایی با تأخیر وارد این مسیر شد و از تحولات در تمدنهای شرقی تأثیرات عمیق پذیرفت (به کتاب هابسون 2004 به عنوان تنها یک نمونه تحقیق مستند در این باره مراجعه شود)[1]

2. با وجود همه تفاوتها یک امر مشترک بین  روند سکولاریزه شدن این تمدنها  وجود داشت و آن ریشه داشتن در امر اصلاحات مذهبی بود. اصلاحات مذهبی در این تمدنها به شکل رشد تکثر مذهبی و رشد اعتبار عقل تجربه اندیش در راستای امر قدسی صورت می پذیرفت. اصلاحات مذهبی نه تنها در مقابل سکولاریسم در معرفت و جهان بینی قرار نداشتند بلکه زاینده این روند در کلیه تمدنهای فوق حتی نوع اروپایی بودند.

3. روند سکولاریزه شدن در اروپا نیز استثناء نبوده، ابتدا ریشه های قوی مذهبی داشت.

4. سکولاریسم اروپایی همراه با سیطره شیوه مدرن شدن آن بر سایر تمدنهای دیگر (که اسیر معضلات و تضادهای درونی بودند) طی روند گسترش جهانی قدرت های ویرانگر استعماری روند سکولاریزاسیون و مدرنیته بومی تمدنهای دیگر را مختل نموده و به مرور با شکل گیری دولت های مقتدر مدرنیزه شده (که در صدد استقلال از نهاد فاسد کلیسا و پایان دادن به جنگ های مذهبی بودند) دست از اتکاء به مذهب جهت تامین ریشه های اخلاقی خویش بر داشته و روند مدرن شدن و رشد سرمایه داری، پایگاه دیگری بنام علم و ایدئولوژی را جانشین مذهب کرد.

 

5. این تجربه خاص در اروپا باعث شد تا نظام سکولار مقابل نظام مذهبی و امر سکولار امری غیر قدسی و زمینی تلقی شود. حال آنکه در تمدنهای دیگر تقابل بین امر دنیوی و اخروی، جسمی و روحانی وجود نداشت.

6. در قرن بیستم میلادی، سکولاریزم نوع اروپایی (با وجود تفاوتهای درونی) از یک طرف با کسب سیطره ی جهانی از طریق قدرت اقتصادی سرمایه سالاری و دولت مدرن و از طرف دیگر با بنا نهادن بنیانهای اخلاقی تصمیم سازی ها بر نوعی عقلانیت ابزاری فارغ از معنویت  به جنگ افروزی، فساد و بی اخلاقی بی سابقه ای در تاریخ بشر تحت عنوان علمی بودن (مارکسیسم، لیبرالیسم، نولیبرالیسم، نازیسم، فاشیسم) پرداخت. از آنجا که علم فاقد توان پاسخگویی به سوالات اخلاقی و درک پیچیدگی های اجتماعی-فرهنگی بود، نا کارآمدی دولتهای سکولار غربی و عقب نشینی آنان در برابر قدرت بی انضباط بازار به رشد بی اعتمادی به علم و دوره کوتاهی از هویت های معلق و نسبیت گرا انجامید (از هیپسم آمریکایی تا انقلابهای دانشجویی و پست مدرنیزم فلسفی هنری در دهه های 60 و 70 میلادی)

7. ناتوانی سکولاریسم غربی متجدد آلوده به سرمایه سالاری و بی هویتی منجر به بازگشت نیروی مذهب در سرتاسر جهان شد و هرکجا درجه فسادگری سکولاریسم بالاتر بود مذهب قوی تر و پر مدعی تر واود صحنه می شد.

8. از طرف دیگر از آنجا که مذهب هم در تمدن اروپایی-غربی و هم اسلامی-شرقی از روند طبیعی رشد عقلانیت و مدرنیته بومی و سکولاریسم باز مانده بود و از این رو توان اصلاح گری خویش را از دست داده بود، به شکل بنیادگرایی دینی ظهور نمود. (تفاسیر مترقی ضد استعماری از دین در کشورهای اسلامی توسط دولت های سکولار فاسد وابسته به غرب هم زمان سرکوب می شدند).

9. کشمکش بین سکولاریسم بی ریشه در مذهب و مذهب ناتوان در عقلانی شدن تبدیل به نزاعی مخرب شده است که تاریخ امروز جهان را رقم زند. بنا براین راه نجات از این مصیبت برقراری رابطه سازنده بین عقل و ایمان، بین مذهب و سیاست است. این ممکن نخواهد شد مگر سکولاریسم ریشه های دینی و اخلاقی خویش را باز یابد و دین توان عقلانیت در اندیشیدن را. این هردو نیز امکان پذیر نخواهد بود مگر اینکه هم نهاد سیاست و هم نهاد دین هر دو بطور همزمان روند اصلاحات ساختاری را آغاز کنند. به علت تفوق انحصارگری در نهاد های موجود دینی و سیاسی-اقتصادی امکان اصلاح از درون ناچیز است و بنابراین جنبش های رهایی بخش باید به ساختن نهاد های موازی فرهنگی-دینی و اقتصادی-سیاسی دست یازند ضمن اینکه مترصد فرصت تحول ها در نهاد های موجود نیز باشند.

10. نهادهای موازی (بدیل) فرهنگی-دینی و اقتصادی-سیاسی برای موفق شدن نیاز به رعایت اصول دارند که امکان رشد هر گونه انحصار درونی و ازدواج با قدرت در بیرون را از آنها صلب نماید.

1.10. این نهادها باید به لحاظ سازماندهی و ساختار تصمیم سازی به نهایت دموکراتیک باشند.

2.10 . این نهاد ها باید از اتخاذ شیوه های تولید معرفت (روش شناسی) و تصمیم سازی های سیاسی-اقتصادی متداول که طی قرون متمادی در همکاری با قدرت شکل گرفته اند بپرهیزند. بنابراین ضروری است که این نهاد ها از نقد بنیادین روش های استخراج اصول اخلاقی و اعتقادی و روش های تصمیم گیری سیاسی-اقتصادی آغاز نمایند.

در عصر پسا سکولار چگونه باید عمل کرد؟ 

همانطور که یورگن هابرماس عنوان می کند آنچه از مخرج مشترک تجربه های سکولاریسم برمی آید این است که: دو بعد مذهبی-اخلاقی و سیاسی-اقتصادی جوامع بشری باید در یک ارتباط  و گفتگوی سازنده و سالم با یکدیگر قرار بگیرند. این تعامل باید بگونه ای باشد که تاثیر گذاری یکی بر دیگری (برخلاف آنچه در غرب شاهدیم) به شکل مخفیانه تحت نام غلط انداز جدایی دین از سیاست صورت نگیرد بلکه نهایت نظارت مردمی و دموکراتیک بر این امر حاصل شود. این رابطه باید مبتنی بر مقتضیات خاص هر جامعه بطور آزادانه  تنظیم شود. اما چگونه چنین امری ممکن است؟

جواب هرچند آسان نیست اما سرخط ها مشخص است: از طریق دموکراتیک کردن بی حد و حصر روند های تولید معرفت و تصمیم سازی در هردوی این نهاد ها. علت اینکه دین و سیاست در بیشتر موارد تاریخی رابطه ای مخرب داشته اند، عدم دموکراتیک بودن این هردو بعد یا نهاد اجتماعی است. لیبرال دموکراسی در غرب به اندازه کافی دموکراتیک نیست. این نظام مبتنی بر رقابت بین احزابی است که هریک تنها نمایندگی کننده منافع یک طبقه یا قشر خاص از جامعه بوده و به علت سطحی بودن دموکراسی که تنها هرچند سال یکبار به شکل انتخاباتی صورت می گیرد دست به  زد و بند های بی کران با گروههای مذهبی و صاحبین شرکت های غول آسای خصوصی و بازاریان و سرمایه داران و نیروهای خارجی جهت تامین هزینه ها و حمایت ها می برند. از طرف دیگر نهادهای دینی اصلا دموکراتیک نبوده (حتی در حد انتخاباتی) بنابراین هنجارها و ارزشهایی را تولید و تبلیغ می کنند که منافع خود و مؤمنین خاص خود را تأمین نماید. این هر دو موجود شرّ، حتی اگر از هم جدا شوند کانالهای نفوذ در یکدیگر را یافته و تحت عنوان عوام فریبانه «جدایی دین از سیاست» به همکاری با یکدیگر و به جنگ افروزی و چپاول توده ها ادامه می دهند.

خواهید پرسید مگر در لیبرال دموکراسی انحصار هم وجود دارد. نیاز به هیچ نگاه عمیق تکنیکی نیست تا بدانیم که انحصارها در لیبرال دموکراسی های سکولار واضح تر از آن هستند که کسی بتواند انکار کند. در کمتر کشور غربی حتی حزب سومی توانسته به تنهایی قدرت را بدست بگیرد. احزاب، منافع عمومی را نمایندگی نکرده به شدت متاثر از ایدئولوژی های پراگماتیستی شان هستند که عمدتاً مطابق منافع طبقه یا گروه خاصی از اغنیا و نخبگان است. بنابراین در نهایت امر به علت غلبه ی اقتصادی این طبقات، تفاوتهای اساسی بین احزاب مشهود نمی شود. هرچند درجه فساد و انحصار در جوامع غربی به مراتب کمتر از کشور های غیر غربی است، اما میزان انحصار آنقدر زیاد هست که نگذارد بسیاری از مردمان این کشورها بتوانند منافع و نیاز های خود را در سطح تصمیم گیری های کلان دخیل نمایند. بحران مالی اخیر غرب، افزایش نابرابرها و اختلافات طبقاتی، کاهش امنیت اجتماعی و شغلی، ناتوانی دولت های غربی در مقابله با بحران جهانی محیط زیست و بحران های اخلاقی در این کشورها همگی نشان دهنده ناکافی بودن (بلکه حتی فریبنده بودن) نوع موجود دموکراسی در این کشورهاست.

نظامهای دموکراتیکی (که از درون آنها افراد شرور و جنگ طلب و تقلب کاری چون جرج بوش و سرکوزی و برلوسکنی و پوتین بدون چالشی اساسی سر برآورده، قدرت را در دست گرفته، به تضعیف نهادها و حقوق شهروندی کشور خویش در جهت تقویت شرکتهای بی مسئولیت چند ملیتی سرمایه سالار که خود نیز سهام دار آنها هستند اقدام می کنند)  وقتی به جهان سوم » صادر» می شوند، قطعاً منجر به ظهور رابرت موگابه و حسنی مبارک و احمدی نژاد می گردند.

بنابراین هدف جنبش های دموکراسی خواه در جوامع مذهبی باید انحصار زدایی همزمان از فرآیند تولید دانش دینی از یک طرف و انحصار زدایی در فرایند تصمیم گیری های اقتصادی سیاسی از طرف دیگر باشد. تنها از این طریق است که مذهب و سیاست می توانند به رابطه سازنده برسند.

از طرف دیگر نهاد دین نیز باید انحصار زدایی شود. این کار بطور حتم با مخالفت طبقه روحانیون که انحصار تولید معرفت دینی را دارند روبرو خواهد شد. اما هرچه فعالین دموکراسی خواه در راه اصلاح دیدگاهها و اندیشه های اخلاقی- دینی و تفسیر متون و تاریخ دینی خود دست به فعالیت بزنند و مکشوفات خود را بدون تعصب در معرض گفتگو و بحث عمومی قرار دهند، این انحصار شکسته می شود. با این حال، این امر کافی نیست. انحصار در حال فروپاشی باید با نهاد دموکراتیک تولید معرفت دینی واخلاقی دارای انضباط و انسجام جایگزین شود. یعنی دین باوران نیاز خواهند داشت تا طی شبکه های اجتماعی، حلقه ای دموکراتیک تولید معرفت اخلاقی-حقوقی را تشکیل داده و افراد آن حلقه ها را از میان محققین و دین شناسان آزادی خواه «انتخاب» نمایند.

#سکولاریسم

چرا دین از سیاست جدایی ناپذیر است؟

1- دین خصوصا ادیان توحیدی (ابراهیمی) دارای ابعاد اخلاقی قوی هستند (چه بپسندیم چه نپسندیم). بدون استثنا در جهت تنظیم اخلاقی روابط انسانی (مانند صداقت و امانت داری و رعایت حقوق انسانی و نیک رفتاری با دیگران و … ) آمده اند. شاکله گفتمان و تاریخ عملکردشان حاکی از این است چه دیندار باشیم چه نباشیم.

پیامبر اسلام فرمود:  إنما بعثت لأتمم مكارم الأخلاق (براستی که برای اتمام اصول اخلاق بر انگیخته شدم)

2- ادیان با محور قرار دادن موضوع اخلاق که در ارتباط انسان با انسان و انسان با طبیعت و انسان با خودش و انسان با جامعه اش و سایر جوامع دیگر موضوعیت می یابد دارای بعد قویا اجتماعی می شوند.

(إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ))[الرعد:11] خداوند سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کند مگر آنکه ایشان به تغییر خود و روابط بین خود اقدام کنند. 

3- از آنجا که بخش عمده ای ازروابط انسانی حول مسئله قدرت شکل می گیرند (تعریف قدرت در ساده ترین اما عمومی ترین حالت عبارت است از امکان تاثیر گذاری بر توانایی یک فاعل اجتماعی مانند فرد یا گروه در شکل دهی به سرنوشت خویش حتی در حد یک تصمیم است). در این صورت مسئله قدرت با مسئله اخلاق در هم تنیده اند و اخلاق عبارت می شود از تنظیم رابطه انسانی حامل قدرت بر اساس قواعدی که این رابطه را از نظر یک دیندار متناسب با ارزش های متعالی که بدان ها باور دارد می نماید. در ساده ترین مثال دروغ گویی عبارت است از تشویش در حقیقت یک امر واقعی برای فریب دیگری و نفوذ در نحوه زندگی وی با ما. دروغ گویی در قدرت تنیده است. دین از طریق تشویق به صداقت در صدد تنظیم رابطه بر مبنای این ارزش متعالی و رفع نابرابری در قدرت می شود.

وَاللَّهُ لا يَهدِى القَومَ الظّٰلِمينَ ﴿البقرة: ٢٥٨﴾ خداوند مردمان ستمگر را هدایت نمی کند. (در قرآن ظلم و ظلمت از یک ریشه اند. ستمگری عبارت از اعمال قدرت بر دیگری خارج از اراده و خواست و تصمیم آزاد وی. قدرت منجر به ظلمت می شود در جهان درونی  و برونی انسان می شود) 

4- اخلاق محدود به دین و ادیان نیست و می توان اخلاق غیر دینی داشت. این درست است. اما ادیان در طول تاریخ به مثابه عظیم ترین منابع تامین اندیشه ها و کدهای اخلاقی عمل کرده اند. ادیان علاوه بر کارکرد های دیگر به نهادینه کردن اخلاق در روابط اجتماعی اقدام نموده اند برای حفظ اخلاق در حد قربانی شدن و قربانی کردن ارزوهای مادی قوی ترین انگیزه های ممکن را تولید می کنند و با گره زدن اخلاق به هستی فراتر از هستی بشری و روزمرگی قوی ترین پایه هستی شناختی را برای اخلاق فراهم می کنند و سهم اعظم تاریخ بشر را تا این اواخر و حتی این اواخر در این امر تشکیل داده و می دهند. همچنین مکاتب غیر دینی اخلاقی به لحاظ ریشه یابی تاریخی بسیار تحت نفوذ مکاتب و بحث های دینی و الهیاتی اخلاق شکل گرفته اند هرچند امروزه مستقل شده باشند. مثلا اگزیستانسیالیسم سکولار تحت تاثیر اگزیستانسیالسیم مسیحی شکل گرفت.

شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلٰهَ إِلّا هُوَ وَالمَلٰئِكَةُ وَأُولُوا العِلمِ قائِمًا بِالقِسطِ لا إِلٰهَ إِلّا هُوَ العَزيزُ الحَكيمُ ﴿آل عمران: ١٨﴾ – خداوند، (با ايجاد نظام واحد جهان هستى،) گواهى مى‏دهد كه معبودى جز او نيست; و فرشتگان و صاحبان دانش، (هر كدام به گونه‏اى بر اين مطلب،) گواهى مى‏دهند; در حالى كه (خداوند در تمام عالم) قيام به عدالت دارد; معبودى جز او نيست، كه هم توانا و هم حكيم است. ﴿۱۸﴾

يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كونوا قَوّٰمينَ بِالقِسطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَلَو عَلىٰ أَنفُسِكُم أَوِ الوٰلِدَينِ وَالأَقرَبينَ إِن يَكُن غَنِيًّا أَو فَقيرًا فَاللَّهُ أَولىٰ بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الهَوىٰ أَن تَعدِلوا وَإِن تَلوۥا أَو تُعرِضوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعمَلونَ خَبيرًا ﴿النساء: ١٣٥﴾  – اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! كاملا قيام به عدالت كنيد! براى خدا شهادت دهيد، اگر چه (اين گواهى) به زيان خود شما، يا پدر و مادر و نزديكان شما بوده باشد! (چرا كه) اگر آنها غنى يا فقير باشند، خداوند سزاوارتر است كه از آنان حمايت كند. بنابراين، از هوى و هوس پيروى نكنيد; كه از حق، منحرف خواهيد شد! و اگر حق را تحريف كنيد، و يا از اظهار آن، اعراض نماييد، خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد، آگاه است. ﴿۱۳۵﴾  (شهادت دادن برای اجرای عدالت و قسط شهادت برای خداست. قرض دادن به ادم محتاج قرض دادن به خداست. جهاد و هجرت کردن برای تحقق جامعه مبتنی بر قسط و برادری جهاد و هجرت در راه خداست. هیچ امر نیکویی در این هستی بی پایه و اساس نیست. و هیچ مبارزی که جان اش را فدا می کند نابود نشده است. … )

5- همانطور که گفته شد قدرت در روابط انسانی مستتر است و اخلاق تنظیم کننده رابطه قدرت است و دین با تکیه بر اخلاق نقش عظیمی در این ماجرا بازی کرده و می کندو خواهد کرد و گریزی از این مسئله نیست. اما دین در مقایسه با بی دینی اخلاق را به آفرینش و آفریننده گره می زند و گستره حیات را از زندگی این دنیوی به مابعد این دنیوی یا اخروی تسری می دهد و از این رو اخلاق دینی بسیار فربه تر از اخلاق غیر دینی می شود.

﴿ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ﴾ [البقرة: 201]

من لا معاش له لا معاد له (کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت). 

6- کلیه روابط انسانی حاوی امر قدرت (روابط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی در معنای خاص) هستند و به علت حضور مسئله قدرت دارای بعد سیاسی (در معنای عام هستند). سیاست در معنای عام عبارت است از چگونگی مدیریت قدرت در رابطه یک انسان با دیگری و در معنای خاص نهادی است برای مدیریت روابط قدرت در سطح کلان جامعه. گره خوردگی اخلاق به مسئله قدرت در روابط انسانی این دنیایی به گره خوردگی اجتناب ناپذیر دین به دنیا و روابط انسانی می انجامد . از این روست که اگر متون مقدس بیشتر ادیان جهان خصوصا ادیان توحیدی و شبه توحیدی را بررسی کنی حتی در اسطوره شناسانه ترین بیاناتشان از ابعاد اجتماعی و سیاسی قوی (در معنای عام کلمه سیاست) برخورد دارند.

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيطٰنُ عَنها فَأَخرَجَهُما مِمّا كانا فيهِ وَقُلنَا اهبِطوابَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ وَلَكُم فِى الأَرضِ مُستَقَرٌّ وَمَتٰعٌ إِلىٰ حينٍ﴿البقرة: ٣٦﴾ – پس شيطان موجب لغزش آن دو از بهشت شد; و آندو را از آنچه در آن بودند، بيرون كرد. و (در اين هنگام) به جمیع انسانها گفتيم: «همگى (به زمين) فرود آييد! در حالى كه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود. و براى شما در زمين، تا مدت معينى قرارگاه و وسيله بهره بردارى خواهد بود.» ﴿۳۶﴾

7- چه بپسندیم چه نپسندیم دین خصوصا ادیان توحیدی به شدت سیاسی اند به علت محوریت اخلاق در گفتمان دینی و به علت محوریت قدرت و عدالت در اخلاق و به علت محوریت اخلاق در روابط انسانی این دنیایی. از این رو این ایده که دین صرفا برای آخرت است نه شاهد درون دینی دارد و نه شاهد برون دینی و بیش از یک ایده واهی نیست. یعنی نه با متون دینی و گفتمان های دینی سازگار است نه با نقش دین در تاریخ. پیامبران از نظر قرآن برای برقراری قسط و تشویق مردم به قیام برای عدالت فرستاده شده اند و این به صراحت نشان می دهد که ادیان توحیدی در اصل جنبش های رهایی بخش انسان ها در این دنیا بوده اند. آخرت بر مبنای این دنیا ساخته می شود و معنی اخرت در قرآن نسبی است و عاقبت های این دنیایی را هم شامل می شود. به قول دکتر علی شریعتی دنیا و خصوصا اقتصاد هدف نهایی و غایی نیست اما اصل است.

وَلِكُلِّ أُمَّةٍ رَسولٌ فَإِذا جاءَ رَسولُهُم قُضِىَ بَينَهُم بِالقِسطِ وَهُم لا يُظلَمونَ ﴿يونس: ٤٧﴾ – براى هر امتى، رسولى است; هنگامى كه رسولشان به سوى آنان بيايد، بعدالت در ميان آنها داورى مى‏شود; و ستمى به آنها نخواهد شد! ﴿۴۷﴾

لَقَد أَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّنٰتِ وَأَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتٰبَ وَالميزانَ لِيَقومَ النّاسُبِالقِسطِ وَأَنزَلنَا الحَديدَ فيهِ بَأسٌ شَديدٌ وَمَنٰفِعُ لِلنّاسِ وَلِيَعلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالغَيبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِىٌّ عَزيزٌ ﴿الحديد: ٢٥﴾ – ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند; و آهن را نازل كرديم كه در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است، تا خداوند بداند چه كسى او و رسولانش را يارى مى‏كند بى‏آنكه او را ببينند; خداوند قوى و شكست‏ناپذير است! ﴿۲۵﴾

8- اکنون که از حضور دین در دنیا نمی توان اجتناب کرد (تا وقتی که دینداری یا تا وقتی که دینداران در جهان زنده اند کماکان که آمار نشان می دهد میزان دینداری در قرن بیستم این سکولارترین قرن تاریخ بشر به شکل قابل توجهی افزون تر شده هرچند میزان حضور در نهادهای رسمی و مشروعیت متولیان رسمی دین کاهش یافته -خبر خیلی خوب!). باید به دنبال اصلاح نقش و رابطه دین با سیاست و اجتماع بود نه آنکه مانند کبک سر به زیر برف نمود و به انکار حقیقت پرداخت. این را عصر پساسکولار گویند که متفکرین از ادعاهای گزاف خدا مرده است و دین از سیاست جداشدنی است دست برداشته اند. حالا روشنفکران ایرانی مارگزیده که از هر ریسمان سیاه و سفید می ترسند می توانند مانند اسلاف سکولار ماقبل تاریخ شان در عصر توهم سکولاریستی می توانند همچنان ان ادعاهای گزاف را ادامه داده و با مقایسه خود با همتایان سنتی و بنیادگرای خود احساس مثلا مترقی بودن نمایند. اما این احساس جز یک حباب تو خالی در توهمات خود روشنفکر پنداری شان نیست. جهان ماورای ایران (ایرانی به طاعون استبداد دینی دچار شده و قاطبه ی روشنفکران از هویت و تاریخ و دین و اخلاق خالی شده اش)، وارد فاز دیگری شده است که تصورات سیاه و سفید مذهب علیه علم و مذهب علیه سیاست و دنیا علیه آخرت این حضرات اسلام گریز و سکولاریزه شده دیگر جای چندان مهمی ندارند.

9- بهترین راه اصلاح رابطه دین با دنیای اجتماعی سیاسی اقتصادی ما تقلیل این رابطه به همان رابطه اخلاقی نه ابزاری است که دومی منجر به فاجعه استبداد دینی می شود. قرآن به صراحت می گوید تمامی پیامبران موحد برای قسط قیام کردند. مرکزی ترین اصل اخلاقی در قرآن و سایر ادیان عدالت است . عدالت خارج از اصول روحانی و جهان بینی توحیدی توسط مارکسیسم وایدئولوژی های سوسیالیستی غربی به نتیجه ای نرسید چون فاقد بنیان معنوی و انگیزه بخشی بود. البته افول این مکاتب البته علل دیگر هم داشت. اما آنچه مهم است این است که هیچ یک از ارز شهای اخلاقی در روابط انسانی نمی توانند صرفا و تاکید می کنم صرفا بر مبنای قرداد های اجتماعی باشند. قرارداده تحت نفوذ قدرت نوشته می شوند و پایه هستی شناختی برای اخلاق حساب نمی شوند و قدرت درونی شدن و التزام درونی ایجاد کردن ندارند. اعتقاد به توحید به مثابه جهان بینی قوی ترین پایه اعتقاد به عدالت و آزادی و اختیار انسانی و صلح را در ابعاد انسانی به انسانها می دهد.

10- با توجه به درهم تنیدگی ماده در معنا و دنیا در آخرت و اخلاق در قدرت و بدن در روح یا نفس و … دیدگاههای ذهنی صوری مردود و چاره ای جز نگاه دیالکتیک نیست. از این رو راه حل در جدایی دین از سیاست نیست بلکه راه حل در آزاد سازی این هردو نهاد بشری از روابط و الزامات قدرت است. سیاست باید تا حد اعلای ممکن دموکراتیزه شده و مذهب باید مردمی و عمومی شود و از انحصار متولیان رسمی بیرون آید.

serv6

مارمولکی به نام هیلری یا شیطانی به نام قدرت یا خدایی که بهترین مکر کنندگان است؟

 

خانم کلینتون که می داند تنها در هر ایالتی که رای گیری ها محدود به دموکراتها بوده برنده شده و هر جا که فراتر از دموکراتها بوده باخته و بنابراین غلبه اش بر سندرز جز به علت محدودیت های ساختاری غیر دموکراتیک حزب به اصطلاح دموکرات اش امری صوری است شروع کرده شعارهای خویش را به گفتمان سیاسی سندرز نزدیک کرده وصحبت از گسترش امنیت اجتماعی و کاهش بدهکاری دانشجویان و افزایش بهداشت و درمان عمومی و مزد حداقل می نماید! البته تفاوت را در سطح جزئیات پنهان نگه می دارد. همین خود حکایت از آن دارد که به قول خانم سندرز ایشان متوجه شده است که موج آینده چیست. متوجه شده است که حنایش رنگ ندارد و می داند که مشروعیت جریان های عمده سیاسی و قدرت محور در حال افول است و اگر به سمت چپ چرخش نفرماید ممکن است به ترامپ (یا هر جمهوری خواه دیگر حتی) ببازد.

اما چه کسی است که نداند که این بازی ها برای چیست؟ و این ادعا ها و وعده و وعید ها تا کجا اصیل و تا چه حد قابل اعتماداند. اینها را ما بارها دیده ایم. از ابتدای تاریخ شاهدشان بوده ایم.

این تنها یک نمونه از خروارها خروار تاریخ قدرت است. از ابتدای ظهور بشریت …

نه آنکه بخواهیم یکی را دیو مطلق کنیم و دیگری را فرشته مطلقه. اما …
آنقدر دیده ایم که از کودکی شعر پروینی اش را هم از بر شده ایم که:

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

می بینی که چگونه به سرعت وقتی که قدرت متوجه حضور گفتمان ضد هژمونی می شود سریع رنگ عوض می کند و به سرعت تلاش می کند تا مقاومت را در خود هضم کند و با از خود کردن مقاومت کننده وی را تضعیف نماید و مرز ها را با حق خواهان مغشوش کرده و در صفوف آنان شکاف بیاندازد. این شاید طبیعی قدرت است. در طول تاریخ را نگاه کنی هرگاه جنبشی جان گرفته و عرصه را بر قدرت تنگ نموده می بینی که قدرت چگونه چهره عوض کرده و به باز تولید خود در محیط جدید پرداخته…

آری این چنین بوده و این چنین هست و خواهد بود ای برادر!
قدرت شیطانی است که در هر رابطه انسانی تا وقتی که حتی دو نفر انسان در این دنیا هستند با انسان خواهد بود.

قالَ رَبِّ فَأَنظِرنى إِلىٰ يَومِ يُبعَثونَ ﴿٣٦﴾ قالَ فَإِنَّكَ مِنَ المُنظَرينَ ﴿٣٧﴾ إِلىٰ يَومِ الوَقتِ المَعلومِ ﴿٣٨﴾ قالَ رَبِّ بِما أَغوَيتَنى لَأُزَيِّنَنَّ لَهُم فِى الأَرضِ وَلَأُغوِيَنَّهُم أَجمَعينَ ﴿٣٩﴾ إِلّا عِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصينَ ﴿٤٠﴾ قالَ هٰذا صِرٰطٌ عَلَىَّ مُستَقيمٌ ﴿٤١﴾ إِنَّ عِبادى لَيسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطٰنٌ إِلّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوينَ ﴿٤٢﴾

[ گفت: «پروردگارا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده » ﴿۳۶﴾ فرمود: «تو از مهلت يافتگانى! ﴿۳۷﴾ تا روز وقت معينى.» ﴿۳۸﴾ گفت: «پروردگارا! بدانچه من بدان گمراه شدم (قدرت و برتری جویی آتش بر خاک)، من در زمين (همین قدرت را) در نظر آنها زينت مى دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت، ﴿۳۹﴾ مگر بندگان مخلصت را.» ﴿۴۰﴾ فرمود: «اين راه مستقيمى است كه بر عهده من است (و سنت هميشگيم)… ﴿۴۱﴾ كه بر بندگانم تسلط نخواهى يافت; مگر گمراهانى كه به اراده خود از تو پيروى مى كنند; ﴿۴۲﴾]

اما این را نگفتم که ناقوس نا امیدی بنوازم . این را گفتم تا گریز را به جایی دگر بزنم. آنجا که وقتی بایستی جهان را و تاریخ را با این همه همهمه های جهان فانی و خاکی را تنها نقطه ناچیزی از یک هستی بی نهایت می یابی.

آری همه این ها درست … اما اما …. مکروا و مکرالله و الله خیر المالکین. خدا نظام سنت اش را بر مبنای حقیقت پایه نهاده و کفر و دروغ و ریا و دغل (باطل) را چون کف روی آب دریا دانسته و کار خویش را به شیوه خلقت اش (تکاملی ) پیش برده و می برد. براستی که قدرت چشمها را نه تنها به روی اخلاق کور می کند بلکه حتی بروی نظام خلقت وسنت های الهی آن هم می بندد. حق در بیداری و خلوص و عبودیت (هموار کردن راه تحقق صفات الهی ) توسط ناس یا خلق ها تبلور می یابد و اگر صدها بار جهان کون فیکون شود اما همچنان این انسانیت است که در نهایت در مسیر توحید (یکی شدن با حقیقت) آرام آرام گام بر می دارد و اگر تمام انسانهای یک مکان و یک زمان و یک دوره به گمراهی روند و جهان خویش را به نابودی کشند باز وی و جهان اش برجا هستند و باز زندگی باز خواهد گشت … که به قول مولانا:

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

و اقوام و امت های دیگری جانشین این اقوام که:

پروردگار تو بی‌نیاز و صاحب رحمت است. اگر بخواهد شما را می‌برد و پس از شما هر که را بخواهد جانشین می‌گرداند. هم‌چنان که شما را از نسل گروهی دیگر پدید آورده است (انعام/۱۳۳). اگر بخواهد شما را می‌برد و خلق تازه‌ای می‌آورد (ابراهیم/۱۹؛ فاطر/۱۶). اگر بخواهد شما را می‌برد و دیگران را می‌آورد (نساء/۱۳۳).

اگر براستی جهان را به لعب نیافریده پس بدون سرانجام نکو هم نخواهد بود. ما در این جهان تنها و تنها انتخاب می کنیم در کدام طرف این داستان بایستیم. هرچه خالص تر باشی مرز بین حق و باطل برایت روشن تر است. خالص یعنی مستقل از الزامات قدرت بودن .

اما در طرف حق بودن صبر می خواهد (تواصوا بالاحق و تواصوا بالصبر) و چه خوب گفته در انبیاء که:

خُلِقَ الإِنسٰنُ مِن عَجَلٍ ۚ سَأُو۟ريكُم ءايٰتى فَلا تَستَعجِلونِ ﴿٣٧﴾
….
وَما خَلَقنَا السَّماءَ وَالأَرضَ وَما بَينَهُما لٰعِبينَ ﴿١٦﴾ لَو أَرَدنا أَن نَتَّخِذَ لَهوًا لَاتَّخَذنٰهُ مِن لَدُنّا إِن كُنّا فٰعِلينَ ﴿١٧﴾ بَل نَقذِفُ بِالحَقِّ عَلَى البٰطِلِ فَيَدمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ ۚ وَلَكُمُ الوَيلُ مِمّا تَصِفونَ ﴿١٨﴾
….

وَلَقَد كَتَبنا فِى الزَّبورِ مِن بَعدِ الذِّكرِ أَنَّ الأَرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّٰلِحونَ ﴿١٠٥﴾

میراث برندگان زمین آنان اند که به صلح و اصلاح زمین می پردازندو برای این کار بر حق متکی می شوند و خویش را از اسارت قدرت می رهانند و به قول قرآن تنها خالصین اند که می توانند از فریب شیطان قدرت رها شوند و خلوص یعنی این که سیاست ات عین اخلاق ات باشد و اخلاق ات عین سیاست ات. یعنی عقل عملی و نظری ات یعنی رفتار و ارزشهای متعالی ات یکی باشند. در این جهاد اکبر بین تو و آن خود ناخالص ات در حال یکی شدن باشند. یعنی عمل ات تصدیق کننده ی ارزشهایت باشد و ارزشهایت تصدیق کننده عمل ات یعنی مصدق باشی. از این روست که برای مصدق ها شکست هم پیروزی است. حیات ابدی است.

احمد آل حسین – اردی بهشت 95

13092166_1374526939239447_2864354568834994195_n

نمونه ی اعلا و عملی یک جامعه اسلامی موفق کجاست؟

مشكل اما اينجاست که ما فقط ارتجاع مذهبی نداریم بلکه ارتجاع ضد مذهبی یا ضد اسلامی هم داریم. و عجیب این که این هر دو مدعی اند که دین ما را بهتر از ما می شناسند. و عجیب تر این که این هر دو، دین ما را استبدادی و ارتجاعی می خوانند و می خواهند و چه جالب که این هردو در منش شان نسبت به تنوع و تکثر به طور یگانه ای مستبد و خود محق پندارند. اما تا وقتی که حتی یک نفر از ما ها روی این کره خاکی زنده است، اسلام به مثابه جنبشی تاریخی برای رسیدن به آزادی و عدالت و عرفان و صلح زنده خواهد بود.

می پرسند نمونه عملی تاریخی اش کجاست؟

اگر اسلام منادی آزادی و صلح و برابری و عرفان اسلامی حرکتی برای تحمیل عقیده و کسب قدرت به هر وسیله و حفظ مصلحت نظام به هر شکل می بود، اکنون می توانستیم هزاران نمونه در تاریخ بیابیم. اما آن نمونه ها دگر اسلام آزادی و صلح و برابری و عرفان نبودند! همین بودند که دیده ایم و تجربه کرده ایم. اما این بدین معنا نیست که اسلام به مثابه آزادی یا الهیات رهایی بخش فقط در ذهن ما وجود دارد.

نه عزیز. تو که با کنار گذاشتن دین و سنت، اکنون مدعی خرد ورزی و روشنفکری و آزاد اندیشی هستی چشمانت را بازتر کن. نسبی گرایانه تر به زندگی و تجربه های بشری بنگر نه آنکه همه چیز را به خواهی سیاه و سفید ببینی. کدام جامعه است که نمونه اعلای حقوق بشر و دموکراسی و آزادی باشد. همه به نسبت اند. اسلام حقیقی در زیر همه هیاهوهای وااسلاما و حقه بازی ها و استبدادگری ها زنده و پرشور در کنار من و تو بوده اند. قدرت و جلال و هارت و پورت و رسانه و مال و منال نداشته است اما حیات و شعور و عشق و ایمان داشته است.

اسلام رهایی بخش نه یک نظام سیاسی اقتصادی مدون که یک صورت بندی اجتماعی و اخلاقی و رفتاری و معرفتی است. هر نظامی که بیشتر به ارزشها و اصول آن نزدیک شده است اسلامی تر است و هر نظامی که دور تر، غیر اسلامی تر است حالا هرچه می خواهد اسمش را گذاشته باشد.
تا وقتی دو نفر هستند که با یکدیگر چون دو برادریا خواهر مسلمان بنا براخلاقیات اسلامی رفتار کنند نمونه های عملی اسلام توحیدی را به نمایش گذاشته اند.

اسلام حقیقی را میان خیل زنان و مردان معتقد و مومن و ساده زیست و زحمت کش بیاب که با نهایت تلاششان فرزندانشان را بزرگ کرده اند و در اوج اعتقاد به صداقت و راستی و پیام های واقعی قرآن زندگی کرده اند. در میان هزاران قربانی جنبش های تاریخی بیاب که از صدر اسلام تا کنون این پرسش بزرگ را همواره در برابر قداره بندان و دروغ گویان عنوان کرده اند که آیا براستی این بود آنچه قرآن وعده داده است و این بود آنچه محمد انجام داده است؟ هرکس هر زمان به هر شکل این پرسش را در برابر قدرت مطرح می کند به وظیفه اخلاقی و اسلامی خویش عمل می کند و خواهان تحقق جامعه توحیدی است.

اما آنکه مایوس و منصرف قدرت به زیرسوال بردن قدرت را بر مبنای موازین اخلاقی اسلام اش ندارد از درک ظرفیت های شگرف جامعه اش برای تحقق نیکی و پیروزی خیر بر شر در مانده است. مباد که جزو در ماندگان باشیم.

IslamicArt

پس نوشت: اسلام یک جنبش است. یا مجموعه ای از جنبش های تاریخی. صحبت صرفا از چند تا آدم خوب نیست. همه نظامها بر اساس روابط بین آدمها شکل می گیرند و جنبش ها نیز همین طور. تلاش های جمعی در طول تاریخ برای تحقق ارزش های حقیقا اسلامی صورت گرفته است. تمدن اسلامی سردمدار پیشرفت و تعالی برای یک هزاره بود در زمانی که اروپا قرون تاریک اش را طی می کرد. جامعه نبوی هم یک نمونه کوچک از بهترین هاست که به خوبی مطالعه شد ه است اما جهت به زیر سوال نرفتن وضع موجود این مطالعات را در بوق و کرنا نمی کنند. باید محقق باشی. دیدن جوامع اسلامی به شکل سیاه و سفید ره به جایی نمی برد. این که آرمانها و ارزش های اسلام هنوز به شکل پایدار و مشخص در هیچ جامعه ای از جوامع امروزی بعد ازفروپاشی تمدن اسلام محقق نشده اند دلیل بر یاس و نامیدی و عدم تحقق پذیری شان نمی شود. تمام تاریخ پر از تلاش برای آرمانها ست. از این روست که تاریخ و تمدن درست می شود.

نشستن و بسنده کردن به همانهایی که تحقق یافته اند و نمونه اعلای ازقبل تولید شده خواستن عملی منفعالانه و مصرف گرایانه است. تمدن را نمی شود مصرف کرد . تمدن را باید ساخت. به خصوص وقتی که وضع موجود دیگر کار نمی کند. تمدن غربی بسیار از تمدن اسلامی آموخت و این مورد اعتراف خود غرب شناسان و اسلام شناسان غربی است. اکنون تمدن غربی رو به اضمحلال گذاشته است بیشتر به خاطر آنکه ارزش های انسانی و معنوی را فدای ارزشهای مادی کرده است. ترکهای بزرگی در نظام های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی شان در حال ظهور است. اما اگر نمی خواهید و نمی توانید این ترکها را ببینید حرفی دیگر است. اما اگر مانند روشنفکران مترقی و منتقد غرب یک روزه بینی را کنار گذاریم و به بحرانهای جاری و ساری و ریشه های آنها توجه کنیم آن وقت باید از خود بپرسیم ما چه می توانیم بکنیم. و اسلام مانند سایر تجربه های تاریخی چه چیز می تواند به ما عرضه کند.

نشستن کنار و چوب نهی و نفی بر هر گونه باز تاملی در معایب و ظرفیت های تمدنی خود زدن و ستودن تمدن غربی جز به محافظه کاری و حفظ وضع موجود و در نهایت غافل گیر شدن در جریان حوادث نمی انجامد. همین که می بینی امثال ما بی تابیم و از درون بر انگیخته می شویم که منتقدانه به جریان امور بیانگریم خود از جمله اثار توحید است. ما بین آنچه هست و آنچه باید باشد تفاوتی در حال گسترش می بینیم و از کناری نشستن و مقلدانه و منفعلانه به وضع موجود نگاه کردن بیزاریم. همه پیامبران در قرآن کسانی بودند که به آمدن بحرانها و دیدن آخرت امور توجهات را جلب می کردند و و ظیفه امروزین ما همانا تداوم این منش پیامبرانه است.

بیان دیدگاه

ارتجاع متجدد زمینه ساز ارتجاع مذهبی است؟

تجدد یا مدرنیت (مدرنیته) در ایران (و تمامی ممالک غیر غربی) امری وارداتی بود و توسط دولت های مستبد وابسته به غرب، مدیریت سیاسی و اقتصادی شد. این امر عواقب متعددی برای تحولات اجتماعی یک سده اخیر ایران داشته است و از جمله عوامل تبیین کننده سرگردانی های اجتماعی و فرهنگی جامعه ماست. یکی از مهم ترین تاثیرات آن البته یک گسست تاریخی در روند شکل گیری تمدن ایرانی-اسلامی ما بود.

تجدد چون وارداتی بود شاخصه های تاریخی بستر شکل گیری خود اش یعنی تضادهای موجود در غرب بین کلیسا (نهاد مذهب) و نهاد علم را با خود همراه داشت. این تضاد و تناقض ذاتی خود را بر چگونگی خوانش طبقه متفکر ما از واقعیت کاملا متفاوت تاریخی جامعه شان تحمیل نمود و معرفت معوجی از واقعیت را مبنای شکل دهی به خود واقعیت تاریخ معاصر نمود.

تاریخ ایران به عنوان بخش عمده ای از تمدن عظیم اسلامی در سده های نهم و دهم میلادی شاهد یک رنسانس فرهنگی بود که در سده های بعدی به علت حمله مغول معوق ماند. حمله مغول حاوی عناصر تمدنی قوی نبود و از این رو حاکمین مغول در تمدن ایرانی و هندی و چینی جذب و هضم شدند و خود به رنگ این تمدن ها درآمدند (هرچند شیوه تولید آسیایی زیرساختارهای تمدن اسلامی را دگر گون کرد و زمینه ساز رشد فئودالیسم خاص ایرانی شد که از جمله عوامل مستعد کننده ی انحرافات بعدی و تداوم انحصارات اقتصادی در دوران تجدد زدگی گردید).

صفویه در ایران قادر بود که عناصری از رنسانس معوق شده اسلامی سده های قبل از مغول را مجددا احیا کند اما نفوذ شیوه تولید آسیایی از یک طرف و کاتولیزه (کاتولیک زده یا کاتولیسیزه) شدن تشیع از طرف دیگر از جمله عوامل انحطاط در تجدد احیا شده ایرانی اسلامی بودند. با این حال رابطه مذهب و علم هرگز رابطه اساسا متضاد مانند اروپای دوران قرون وسطی نبود و همواره امکان احیای تجدد خود جوش و بومی وجود داشت و دارد.

تجدد وارداتی دروان اواخر قاجار و رضاخانی اما چون بر اساس توهم تناقض بود جامعه روشنفکری و تحصیل کرده ایران را به سمت ارزشهای سکولاریستی و علم منهای معرفت اخلاقی-دینی راند و لذا بهترین استعدادهای ما به سمت رشته های علمی و کاربردی رفتند و از حضور نبوغ و استعدادهای بزرگ در حوزه اسلام شناسی و الهیات و اخلاق به شدت کاسته شد و نهاد دین قدرت فکری و نبوغ اندیشه خود را از دست داد و در نهایت در واکنش به دولت های فاسد سکولار و سرکوب روشنفکری مذهبی و از خود بیگانگی نیروهای روشنفکری سکولار (چپ و راست)، به عمده نیروی سیاسی و بدیل قادر به سازماندهی و بسیج عمومی تبدیل شد.

در واقع این تجدد وارداتی زورکی بود که زمینه انحطاط تجدد ایرانی خودجوش و هویت اسلامی آن و در نتیجه شکل گیری ارتجاع و بنیادگرایی مذهبی را به همراه آورد. نه برعکس بدین معنا که ارتجاع مذهبی زمینه ساز انحراف و ناکامی در مسیر متجدد شدن ما باشد. ارتجاع مذهبی به همان شیوه استبداد سکولار ماقبل خود به واردات گزینشی تجدد غربی (عمدتا تکنولوژی و نظامی گری) تمایل داشته است. متاسفانه تا این خوانش از تاریخ معاصر جامعه ما اصلاح نشود، محکوم به سرگردانی در دایره باطله موجود هستیم.

che

بیان دیدگاه

دموکراسی؟ کدام دموکراسی؟

دموکراسی از نوعی که ما را بدان خوب آشنا کرده اند، پدیده ای است بسیار متاخر و نوظهور (در تاریخی بشری) که نوع بسیار حداقلی آن (دموکراسی پارلمانی یا نمایندگی) در جهان غرب بعد از دو سده کشمکش بین طبقه کارگر و زنان و اقلیت های قومی و دانشجویی از یک طرف و طبقه سرمایه دار انحصارطلب و دولت های اقتداری -استعماری مدرن از طرف دیگر به تدریج در قرن بیستم نهادینه شد، بعد از جنگ جهانی دوم همراه با گسترش مفهوم خودمختاری و حق حاکمیت در میان جنبش های ضد استعماری به جهان غیر غربی تسری یافت (در حالی که بیشتر جوامع غیر غربی با مراجعه به تاریخ خود می توانستند دموکراسی های بومی خود رابه پرورانند اما به دلایل مفصلی از این کار در ماندند!) و بعدا با فروپاشی شوروی در حالی که این امید می رفت که تقویت بیشتری یابد، اما توسط نیروهای بازار آزاد و سرمایه داری جهانی و ابر شرکت های چند ملیتی و دولت های نولیبرال، مجددا زیر ضربات شدید قرار گرفت. اکنون از این جنازه چیز زیادی جز ظاهری به زور سرپاشده در غرب باقی نمانده است چه رسد به شرق و جنوب. کار به جایی رسیده است که کسانی که برملا کننده شکنجه ها و فساد های نظام های ظاهرا دموکراتیک هستند را مجرم می دانند و حق بازگشت به کشور به اصطلاح آزاد خود را ندارند.

دموکراسی از نوع حقیقی و معنادار آن اما پدیده عمیقا تاریخی با سابقه طولانی در تمدن ها و جوامع مختلف (از یونان باستان تا هند و چین و ایران و آفریقا) است که خصوصا ریشه های اصیل و مترقی تری در اسلام قرآنی دارد. اما جوامع اسلامی همانطور که با وجود برخورداری از منابع عظیم مادی و انسانی در فقر و توسعه نایافتگی و فساد سیاسی-اقتصادی غوطه می خورند، همانطور هم از وجود منابع فکری و فرهنگی اصیل و غنی خود غافل بوده مانند دریوزگان به واردات و مصرف انواع اجناس و افکار بنجل بی ریشه و حتی از خود بیگانه شده غربی افتخار می کنند!

11011671_1088295451195932_2517757104216926213_n

بیان دیدگاه

تاملاتی در باب خليفه گری انسان در قرآن (شماره ۱)

نوشته زیر مانند همه نوشته های دیگر بنده در مورد قرآن و الهیات اسلامی صرفا معرف نظرات و برداشت ها و تاویل و تفسیر های ناشی از تحقیق اینجانب تا لحظه انتشارشان بوده و ادعای کامل و تمام بودن شان را ندارم و مورد بازبینی و بازنویسی مستمر قرار می گیرند.

اسطوره آدم در قرآن توضیح دهنده خلقت انسان نیست. به نظر نمی رسد صحبت خلق کردن باشد. هرجا صحبت خلق کردن بشر باشد از خلفت وی در معنای عام از عناصر موجود در طبیعت (بخشی از خاک) و از مایعات بدن و از نطفه صحبت می کند و این بیانات ربطی به داستان آدم ندارند.

قرآن کتاب زیست شناسی و تاریخ پیدایش انسان روی کره خاکی نیست. از این رو اسطوره آدم ربطی به نظریه تکامل که یکی از قوی ترین نظریه های علمی است نمی تواند داشته باشد.

داستان با این ادعای الله شروع می شود که می خواهد موجودی را «خلیفه» کند (بقره ۳۰). اصل داستان اصل خلیفه سازی آدم است نه خلقت آدم. همچنین مکرر در آیات دیگر انسان ها را خطاب قرار می دهد که من شما را در زمین خلیفه قرار دادم. پس داستان آدم داستان «هر آدم» است و آدم در اسطوره آدم نماد آدم بودن است چه زن چه مرد چرا که در قرآن صحبت از حوا نیست. اصلا حوا نداریم. کلمه زوج بکار رفته که آن هم می تواند مرد یا زن باشد. داستان آدم داستان همه ماست نه اولین بشر بیولوژیک!

اما خلیفه چیست؟ خلیفه را ترجمه کرده اند جانشین. بعد گفته اند جانشین کی؟ گفته اند جانشین خدا چون خودش آدم را خلیفه کرده است نه کسی دیگر. جانشین خدا بودن آن وقت یعنی چی؟ یعنی بشر خدایی کند؟! معنی دقیق نیست. معنی دقیق را از خود کلمه خلیفه باید پرسید. خلیفه از خلف به معنی تغییر دادن حالتی به خلاف آن حالت است. از این ریشه است خلاف و مخالف و مخالفت و اختلاف. خلیفه یعنی موجودی یا کسی که قدرت تغییر دادن شرایط حتی به خلاف آن شرایط را دارد. یعنی اختیار دارد . یعنی قدرت دارد. یعنی موجودی است که برخلاف موجودات دیگر که قدرت تغییر محیط را به حد سلطه بر محیط ندارند و باید منتظر انتخاب اصلح طبیعی از طریق جهش اتفاقی ژنهایشان باشند و تنها اصلح آنها که با تغییر محیط می تواند خود را منطبق کند باقی می ماند اما بشر قدرت تغییر محیط زیست طبیعی و اجتماعی خود را دارد. محیط که نامساعد بود بشر منتظر انتخاب طبیعت نمی ماند طبیعت را تغییر می دهد.

پس خلیفه است. اما خلیفه بودن به همین دلیل خلیفه بودن و می تواند به عمل خلاف کردن بیانجامد از این روست که بلافاصله بعد از آن که خدا در این گفتگوی نمادین اش با فرشتگان خبر خلیفه گذاشتن را می دهد فرشتگان (نیروهای طبیعی) معترض می شوند که آیا می خواهی موجودی را به این توان برسانی که روی زمین فساد کند و خون بریزد. و براستی که انسان تنها موجودی است که هم نوع خود را در مقیاس های کلان می کشد و قدرت به تباهی کشاندن زمین را دارد (گرمایش زمین امروز). …..

31_neanderthal_r_620

بیان دیدگاه

مفهوم دین در قرآن

امروزه ما کلمه «دین» را در اشاره به مجموعه باورهای متافیزیکی و نهادهای رسمی و غیر رسمی و رسوم و مناسک حامل و حامی این باورها بکار می برم. اما آیا این کلمه در قرآن نیز به همین معناست؟

کلمه دین در چند معنای مختلف در قرآن آمده است و به طور نسبی در برخی از جاها می تواند با معنی امروزین آن همپوشانی داشته باشد. اما هنگامی که این کلمه را در ادبیات قرآنی می یابیم باید به ریشه آن که مشترک بین این معانی است توجه کرد.

«دین» در اصل و ریشه به معنی بدهی است. یا همان دِینی که می گوییم به گردن کسی است. مثلا در نماز می خوانیم مالک یوم الدین. اینجا روز دین، یعنی روزی که همه دِین ها ادا می شوند. چرا که هر عمل انسانی که در ارتباط با انسان ومحیط زیست و جانواران دیگر صورت می گیرد بر آن موجود یا انسان دیگر تاثیر دارد. تاثیر گذاری مستلزم حقوق و مسئولیت است. هیچ عمل انسانی اجتماعی نیست که خالی از مسئولیت باشد و مسئولیت در برابر حق تعریف می شود. هیچ مسئولیتی در برابر دیگری بدون تعریف حق دیگری بر من یا ما معنی ندارد. بنا براین کلمه دین هم شامل مسئولیت می شود و هم شامل حق یا به عبارتی دین عبارت است از تعادل بین حق و مسئولیت.

کسانی که معتقدند در دوران ما قبل مدرن اساس بر مسئولیت بوده است و دوران مدرن اساس اش بر حق است صرفا براساس بخشي از تجربه غیر اسلامی تاريخ اسلام و سایر ادیان قضاوت می کنند و به نظر بنده درک مناسبی از مفهوم دین در اسلام قرآنی ندارند.

با تکیه به این ریشه است که کلمه دین در سایر جاها بهتر درک می شود. از این رو اجازه دهید که این کلمه را بطور خلاصه این گونه تعریف کنیم:

» دین عبارت است از شیوه یا چارچوب نهادینه شده ی تنظیم (و تعادل بین) حقوق و مسئولیت های افراد یک جامعه». از این روست که قران در سوره کوتاه ماعون تکذیب کننده دین را نه ناباور به خدا یا مذهب بلکه کسی می داند که یتیم را از خود می راند و به گرسنگی و فقر بی توجه است. و حتی درست بر خلاف تصور امروزین ما از دین به نماز خوانها در همین سوره نهیب می زندو هشدار می دهد که «وای بر نماز خوانها». از این رو ملاک دین داری در حفظ حقوق است و عمل به مسئولیت های تعریف شده در گرو این حقوق.

195a6cb1a67a65c8dcab81f2000eeaed 11024151_1541794652751837_572091700_n 11055991_848808128526479_645927365_n

بیان دیدگاه

سوال این نیست که آیا نظام سرمایه سالار کار می کند یا نه. سوال حقیقی آن است که براستی سرمایه داری برای چه کسی کار می کند و برای چه کسانی کار نمی کند؟

تقریبا هفت سال است که از بحران جهانی ۲۰۰۸ می گذرد. اما هنوز ایدئولوژی مخرب نولیبرالیسم که در تار و پود اندیشه های غالب اقتصادی نفوذ کرده است همچنان مورد پرستش سیاست گذاران و اقتصاد دانان شان می باشد. ایدئولوژی که ادعای علمی بودن داشت و طی بحران مذکور بنا بود اعتبارش را برای همیشه از دست بدهد اما درنده خو تر و پر مدعی تر بر اریکه قدرت خود نشسته است. براستی چرا؟

آیا جهان از ساختن بدیل در مانده است. آیا حداقل نمی توانستند به همان اقتصاد کینزی بعد از جنگ جهانی بازگردند و جوامع خویش را از این دور باطل نجات دهند؟ براستی چه بر سر نبوغ انسان مدرن آمد که نمی تواند خود را از چنگ این اژدهای طماع سود پرست نجات دهد. حاضر شدند تریلیون ها دلار استقراض را به اقتصاد راکد شده تزریق کنند تا آنچه گفته می شد بزرگتر از آن است که سقوط کند را سرپا نگه دارند و بلکه بزرگتر اش کنند و نسلهای آتی مالیات دهنده را زیر بار بازپرداخت این قرضها ببرند و چوب حراج بر اموال عمومی بزنند تا بلکه بخش اندکی از این بدهی پرداخته شود و از برنامه های اجتماعی و رفاهی مردم عادی بزنند اما مباد که یک شب خاطر صاحبان ابرشرکت ها آزرده شود.

«سوال این نیست که آیا نظام سرمایه سالار کار می کند یا نه. سوال حقیقی این است که براستی سرمایه داری برای چه کسی کار می کند و برای چه کسانی کار نمی کند؟ و چه افیونی است این ایدئولوژی نولیبرال و توهم اقتصاد آزاد که پول را به خدا تبدیل کرده است و انسان مدرن را به بنده آن و نهاد های مالی را به معابد و کارشناسان اقتصادی را به واعظان و رسانه های جمعی را به منابر و زندگی مصرفی را به بهشت موعود و تصور خیال پردازانه یک زندگی حتی اندکی متفاوت را به گناه و معصیت و هر مقاوتی را به جهنم و طبیعت و جانوارانش را به قربانیانی که باید هر روز ذبح شوند!»

و حالا تصور کن چه مصیبت عظمایی است وقتی که آن خدای ماقبل سرمایه داری در کنار این خدای سرمایه داری بنشیند و آن معابد در جوار این معابد و آن بهشت های موعود آسمانی در امتداد این بهشت های موعود زمینی و آن واعظان دوشادوش این واعظین و آن تکفیر ها در ضمن این تکفیر ها. و بعد چه مصیبت خانه سوز تری می شود که آن یکی نقابی شود بر چهره این دیگری و بعد باز هم تصور کن که تحصیل کرده مثلا منتقد ما مدعی شود که اگر آن یکی نبود این یکی بهتر کار می کرد!! – چه کابوسی است این جهالت مضاعف.

11150194_1107480735944070_1093305312128964444_n

دلیل بقای نظام سرمایه داری\سالاری:

عموما تصور می کنند دلیل بقای نظام سرمایه کارآمد تر بودنش نسبت به رقبایش است. اما این نظام، نظامی است نه تنها اقتصادی بلکه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی که این توان را داشته است تا خود را پشت هر نقابی مخفی کند (از دولت سالاری و فاشیسم و حتی سوسیالیسم چینی بگیر تا سوسیال دموکراسی اروپای غربی و شاهنشاهی و فدرالیسم و جمهوریت های دینی و سکولار و شیخی و نفتی و آسیایی و ….) و در نتیجه همواره کار که بحران می کشد تقصیر ها را متوجه نقاب (روبنا) نماید.

نظامی است که خسران را عمومی می کند و سود را خصوصی و عموم را در آرزوی متوهمانه رسیدن به آن سود خصوصی از طریق اسارت شبانه روزی در کار از خود بیگانه کننده و مصرف بی رویه و رقابت تخریب کننده هم نوع.

نظامی است که در آن، محصول سخت کوشی افراد و توسعه زیر ساختارها (از توزیع انرژی و جاده سازی و مدرسه و بیمارستان گرفته تا اینترنت و اختراعات و اکتشافات و تحقیقات دانشگاهی که عمدتا به سرمایه ملی و مردمی بنیان نهاده شده اند، نه توسط بخش خصوصی که بخش خصوصی در این کارها سود آنی نمی بیند و ریسک این کارها را بیشتر می داند) را به نام خود ثبت می کند و نابرابری و تخریب محیط زیست و فقر و بیکاری را (که دقیقا محصول انباشت سرمایه در نظام سرمایه داری اند)‌ را به اسم مخالفانش!

سرمایه داری نظام سراب هاست. نظامی که در آن هرچه تشنه تر و محتاج تر می شوی به سرآب های آن مومن تر می شوی. این گونه از اعتماد به نفس خالی می شوی. از خلق بدیل در می مانی و چون قماربازی هرچه بیشتر می بازی بیشتر قماربازی می کنی. سرمایه داری یک کازینو (قمار خانه) به وسعت جهان است. با شعبه های مختلف و اسم و مارک های مختلف.

سرمایه داری با رویا پردازی تو مخالف است. با تصورکردن و گسترش تخیل هایت مخالفت است. به جای تو تخیل می کند، به جای تو خواب می بیند. به جای تو حتی منتقد خودش می شود! در همان فیلم های پرطمراق ساخت ابرشرکتهایش: در هری پاتر، در آواتار، در لرد آو د رینگ، در ماتریس، در دکتر هو، … حتی به جای تو به خودش اعتراض می کند: در وال استریت، در هانگر گیم، در گیم آو ترونز، در آواتار، در بادی آو لایز، در گرین زون ، …. این گونه کاری می کند که اگر هم روزی خارج از چارچوب سرمایه به تخیل زندگی در جهانی دیگر پرداختی مطمئن شوی که خیالاتی شده ای!

سرمایه داری یعنی تشدید انباشت سرمایه به هر قیمتی. حتی به قیمت فروش تصویر دشمن خونی اش چه گوارا روی لباس های مد شده. سرمایه داری حتی اگر کارش به جایی برسد که بداند مردمان بی خانمان شده در جهان تهی از منابع، راهی جز بازگشت به غارهای عصر حجر برایشان نمانده، همان غارها را هم خصوصی می کند و شرکت های غار فروشی را به بازار بورس می سپارد و در بازار غار هم انحصار و حباب درست می کند و حباب می ترکاند و از بی غار شدن هزار غار نشین سود می برد. از این رو وقتی که یک سرمایه پرست از شما به دلیل مخالفت تان با این نظام به طعنه می خواهد که به غار بازگردید شوخی نمی کند. می خواهد برای غار هم تقاضا بیافریند!!

اما برای مخالف بودن با سرمایه داری نیاز نیست که حتما کمونیست باشی. اندکی باور به عزت نفس انسانی و عشق به طبیعت و ایمان به قدرت تخیل هایت و همکاری و مشارکت اجتماعی، تو را کافی است.

ولی باور کن که برای یافتن بدیل لازم نیست که تخیل هم کنی. فقط کافی است چشمانت را باز کنی. بدیل سرمایه داری وجود دارد. همراه من و توست اما ما را از تصور کردن اش، از گسترش اش، از چیره کردنش می پرهیزانند. اعتماد به نفس ما را در ما آنچنان تخریب می کنند که از دیدن آب در کوزه در می مانیم و گرد جهان می گردیم.

بدیل سرمایه داری مادری است که برای عشق اش به فرزندان، شبانه روز بدون دریافت مزد کار می کند. معلمی است که با حدا اقل حقوق به عشق آموختن و اموزاندن می سوزد و کارگری است که با حد اقل مزدی کم تر از خط فقر، چرخ صنعت را می چرخاند. نظام آموزشی است که از مالیات من و تو با همه مصیبت ها هنوز پا برجاست و خانه ها و جاده ها و شبکه های برق و گاز و تحقتقات دانشگاهی است که از هزینه نفت و مالیات ما با همه آن رانت خواری ها، ساخته می شوند تا من و تو ایی تحصیل کرده پدید آییم که دعایش را به جان سرمایه دار کنیم!

بدیل سرمایه دای عظیم تر از سرمایه داری است. اقیانوسی است از حق های پای مال شده که به قول قران زیر کفهای باطل این دریا پنهان شده است. کفها را کنار بزن و اگر جزو آن یک درصد بالای طبقه مرفه و نوکیسه نیستی -یا در توهم اینکه یکروز مانند آنها شوی نمانده ای- خودت را ببین. اطرافیان زحمت کشت را ببین. اینها همه بدیل های سرمایه سالاری اند . علت این که من و تو آنها را نمی بینیم این است که آنها قدرت ندارند،مال و منال و ماشین آخرین سیستم و برج و تاج ندارند.

بیان دیدگاه

شورا در سیاست، تعاون در اقتصاد – این است اقتصاد سیاسی اسلام

بیشتر تاریخ چند هزار ساله تمدن بشری به لحاظ اقتصادی بر پایه مشارکت و اشتراک منابع بوده است. هرچند همیشه یک دستگاه امپراطوری شاهنشاهی سلطانی یا خلیفه ای از بالا بخشی از محصول این اقتصاد های مشارکتی را چپاول می فرموده است اما ساختارهای اقتصادی مذکور نطفه ها یا تجربه های اولیه حیات اقتصادی بشری بوده اند که زندگی وی را در تعادل با طبیعت نگه می داشته اند. ۱۴۰۰ سال پیش قرآن ما دو اصل را برای درونی کردن فرهنگ تعاون و مشارکت گروهی و در نتیجه استمرار نهادینه شده این تجربه گران قیمت اما سرکوب شده بشری دو اصل را معرفی کرد: (۱) شورا در سیاست (وَأَمرُهُم شورىٰ بَينَهُم ) (۲) تعاون در اقتصاد ( وَتَعاوَنوا عَلَى البِرِّ وَالتَّقوىٰ). از آن به بعد مسلمانان این دو اصل را تا حدود قابل توجهی اما در حد توانایی های شرایط تاریخی خود پیش بردند. تمدن اسلامی گل کرد و خطوط تجارت های به نسبت عادلانه ای را بین جوامع مختلف از اسپانیای اسلامی تا چین و جزایر فیلیپین برقرار نمود. این دو اصل را باید دید در هر زمانه و زمینه چگونه می توان متناسب با شرایط مبنای ساخت مدلهای عملی کرد. آنچه غرب استعمار گر بر ملت های خود و دیگران تحمیل نمود شورای از بالا به پایین بود به جای شورای از پایین به بالا و رقابت فردی شده به جای تعاون یا همکاری جمعی را گذاشتند. شورای از بالا به پایین توسط احزاب قدر قدرت که دستشان در جیب ابرشرکت ها یا دولت ها یا سرمایه داران است صورت می گیرد و رسانه ها به آنها کمک می کنند تا نیازهای کاذب به ملت ها تزریق کنند و از طریق تامین این نیازهای کاذب که در نهایت عامل تولید سود برای ابر شرکتهاست توهم نمایندگی کردن مردم را به مردم القا کنند. ما در ایران بعد از انقلاب هم شورای کاذب را تجربه کردیم و هم تعاونی های فلج شده کاذب را. کسی نگفت این ها خوب هستند بد مدیریت می شوند. بوسیدمشان و گذاشتیمشان کناز اما وقتی به خصوصی سازی رسید که از اساس همان غارت بیت المال است و انتقال قانونی آن به اشخاص و کوس رسوایی اش همه جا را گرفته به ما تلقین می کنند که خصوصی سازی عیب ندارد بد مدیریت می شود!! کار نظام های سرمایه سالار در قرنی که بدان به سر می بریم به انتها رسیده است. بعد از بحران مالی ۲۰۰۸ جوامع در حال بیدار شدن اند. نشانه های خوبی از این حرکات زیر پوست این نظام سرمایه سالار هست. کارگرانی که در امریکا و ارژانتین و برزیل کارخانه های ورشکسته را از آن خود می کنند و به شیوه شورایی آنها را مدیریت می کنند و به شکل تعاونی های دموکراتیک تولید محصولاتی می کنند که کمترین اسیب را به محیط زیستشان بزنند مثل قارچ در حال رشدند. اما خبرهایش را من و شما با هزار دشواری باید از اینترنت کند و کاو کنیم. صاحبان سرمایه دار همان کارخانه ها اکنون کارخانه خود را می خواهند و اینگونه مسیله بالاخره رسانه ای می شود! نسل جدیدی از تعاونی ها (با ساختار شورایی و مشارکتی ودموکراتیک) در سرتاسر جهان در حال رشد اند. هم اکنون در سرتاسر جهان بیش از ۲۵۰ میلیون نفر در استخدام شرکت های تعاونی (تولیدی مصرفی و مالی) هستند. عددی که به مراتب از تعداد مستخدمین کلان شرکتها بیشتر است! تعاونی های دموکراتیک زنجیره ای در اسپانیا اکنون برای خود دانشگاه و بانک و موسسات اعتبار درست کرده اند. در یونان فلک زده و در ایتالیا بانک های اخلاقی (قرض الحسنه های خودمان در شکل مدرن) و بانک خرید کار-زمان و پولهای محلی و اقتصاد کامانز (بهره برداری از منابع به شکل مشاع) در حال رشدند. جنبش ضد رشد اقتصادی (دی گروث) و جنبش های باغداری و کشاورزی اشتراکی نیز ظهور کرده اند. ایرانیان می توانند دوباره تمدن خود را بازسازی کنند و بر صدر بنشینند اگر دست از این تقلید گری از الگو های زوار دررفته بردارند و به جمع جنبش های اقتصادی جدید به پیوندند. گروه گروه صندوق های پولی درست کنند و به تولید انرژی های سبز و مواد خوراکی ارگانیک به پردازند و به جای دریوزگی و بیکاری حلقه های تولیدی-توزیعی-مصرفی مستقل از دلالان بر پاکنند. دولتشان را تحت فشار قرار دهند تا شرکتها جدید تعاونی را به شرط داشتن ساختار مشارکتی و مدیریت دموکراتیک حمایت مالی کنندو دست جمعی کارخانه و کارگاه تاسیس کنند یا بخرند و دست جمعی خود را مالک کنند و دست جمعی مدیریت اش کنند. از کارگر ارژانتینی و ونزویلایی که کمتر نیستند! و صدها کار دیگر…. وقت را نباید کشت. وقت چندانی باقی نمانده است. باید به تجربه های جدید نگاه کرد. باید اموخت و اموزاند.
10421187_1106912529334224_7456756327729260470_n 11077946_1106914639334013_3055495216676269617_n 11136664_1106914612667349_279676670773561467_n 11150241_1106914629334014_1954361955969691751_n
بیان دیدگاه

سه افسانه اقتصادی که باید بر ملا شوند (از نگاه الهیات رهایی بخش)

1- اقتصاد دولتی اقتصاد فرمایشی با برنامه ریزی متمرکز از بالا به پایین است. این اقتصاد با فرض این که دولت در نظام پارلمانی (انتخاباتی) نماینده ملت است مدعی عادلانه بودن می باشد. اما با توجه به تمرکز قدرت اقتصادی در دست نهادهای دولتی زمینه برای گسست در فهم دولت از نیازهای واقعی ملت فراهم می شود و به مرور نهادهای دولتی خود به انحصارات اقتصادی تبدیل می شوند و راه رسیدن به قدرت اقتصادی از طریق دستیابی به قدرت سیاسی هموار می شود و سیاست به عرصه رقابت برای قدرت تبدیل می شود و زمینه های فساد فراهم می شود. تلاش ها برای فساد زدایی به جایی نمی رسد و گسست بین ملت و دولت عمیق تر می شود و در نهایت قدرت اقتصادی محدود شده به دولت نمایندگی را کاذب می کند و از انتخابات جز نمایش چیزی باقی نمی ماند.

2- اقتصاد لیبرالی اقتصادی است که بخش عمده و کلید آن خصوصی سازی شده است. این اقتصاد مدعی است که تمرکز قدرت اقتصادی در دست بخش خصوصی باعث افزایش کارامدی می شود و در نهایت افزایش رشد اقتصادی و در نهایت از طریق کسب مالیات و اشتغال زایی مزیت های آن به بر طبقات پایین سرازیر می شود و طبقات پایین از رشد اقتصادی حاصل شده توسط تقویت بخش خصوصی بهره مند می شوند. کار دولت به حفاظت از مالکیت و تسهیل تجارت و معاملات اقتصادی باید محدود شود. این هم مانند اقتصاد متمرکز دولتی افسانه ای بیش نیست. اقتصاد لیبرالی مبتنی بر رقابت است. رقابت بازنده و برنده دارد که اگر نداشته باشد رقابت نیست و به قول این حضرات انگیزه برای تولید و افزایش کارامدی ایجاد نمی کند. برنده بر بازنده ارجحیت و دسترسی بالاتر بر منابع پیدا می کند که اگر نکند برنده نیست. برنده بنابراین همیشه در این موقعیت است که عرصه را بر بازنده تنگ تر کند تا همواره برنده بماند. از این رو در اقتصاد لیبرالی که مقررات زدایی شده است تا دست بخش خصوصی برای سرمایه گذاری باز تر و باز تر باشد انحصار زای می شود. انحصارهای بزرگ انحصار های کوچک را از عرصه رقابت خارج می کنند یا در خود ادغام می کنند یا مانند اقمار خود به خود وابسته می سازند. در نهایت رقابت بین چند انحصار یامونوپولی محدود می شود که در حقیقت رقابتی تنظیم شده بین انهاست تا حس کاذب انتخاب ازاد را در بین مصرف کنندگان و کارگران القا کنند. انتخاب مثلا بین اپل و پی سی. بین مک دونالد و کی اف سی! بین پپسی کولاو کوکا کولا. در نهایت این نظام هم به رشد تمرکز قدرت اقتصادی حتی این بار خارج از حوزه دولتی و عموم دردست عده ای خاص و اندک (یک درصد از یک درصد طبقه بالا) منجز می شود و با تزریق پول در سیاست فاتحه دموکراسی و نفوذ مردم در سیاست خوانده می شود. یک تحقیق اخیر توسط دانشگاه پرینستون به وضوح نشان داد که میزان نفوذ مردم عادی در جریان سیاست گذاری های اقتصادی در آمریکا حدود یک درصد است . این تحقیق که منتشر شده است و از اعتبار بالایی برخوردار است مدعی است که نظام امریکا دیگر حتی همان دموکراسی انتخاباتی هم نیست بلکه در عمل یک الیگارشی است.

3- بیشتر اقتصادهای جهان خصوصا جهان سومی ها ملغمه های از دو اقتصاد ضد انسانی- ضد مردمی فوق هستند به اضافه رشد اقتصاد سیاه و زیرزمینی شبه خصوصی-شبه دولتی (بنیادی-مافیایی) که محصول این ترکیب نامیمون است. این امر به هیچ وجه محدود به نظام اقتصادی موجود تنها به دلیل مثلا تئوکراسی بودنش نیست. در امریکای لاتین خصوصا قبل از رشد سوسیالیسم جدید در دهه های هشتاد و نود موجود بود و هست و کار را به بحران کشانید و زمینه برای رشد احزاب پوپولیستی-سوسیالیستی جدید فراهم شد. در آسیا و افریقا هم همین گونه است با شدت و ضعف های متفاوت و هیچ کدام از این ها حکومت مذهبی نیستند بلکه سکولارند و فاسد. حالا هرنامی دلشان خواست می توانند برای خودشان بگذارند – از اسلامی تا چینی تا سوسیالیسم بازارگرا تا ….- اما این اقتصادها به طرز اسف باری در تلاش مستمر و پرهزینه ترکیب اضداد فوق به سر می برند و در نتیجه تمامی معایب و فسادهای این دو اقتصاد فوق در این اقتصادهای التقاطی با هم جمع و به طور تصاعدی تقویت می شوند. بنابراین بحران و عقب ماندگی غیر قابل اجتناب شده و در نهایت به وابستگی و درماندگی می انجامد.

images

دو عامل هنوز غرب به اصطلاح پیشرفته را سر پا نگه داشته است و از جهان سومی شدنشان با سرعتی که انتظار می رود ممانعت کرده است: ۱ – انباشت تاریخی ثروت در غرب که از صدقه سر غارت باقی جهان فراهم شده است و تحمیل خصوصی سازی از طریق موسسات مالی جهانی مانند بانک جهانی بخشی از تدوام این غارت استعماری به شکل نرم آن است. متاسفانه دستگاه به اصطلاح علمی اقتصاد نوکلاسیک هم به قول جوزف استیگلیتز تا دلت بخواهد «ابلهان سرمایه سالار» در این کشورها تولید کرده که با دک و پوز اقتصاد دان بودن این خلق ها را تحمیق می کنند تا تحمیل فوق به سرانجام رسد. ۲- انباشت ارزشهای سوسیال دموکراتیک و نهادینه شدن اتحادیه های کارگری – هرچند به ضعف گراییده اند – هنوز بخشهایی از اقتصاد دولتی و دولت را پاسخ گو نگه داشته اند (مانند کشورهای اسکاندیناوی و بخشی از اروپا و کانادا و استرالیا و کره و تایوان و ژاپن). این دو عامل هم در حال تضعیف اند و زیر ضربات الیگارک ها.

راه حل اما در پرورش و رشد اقتصاد های مردمی با برنامه ریزی از پایین به بالا ست. در این مورد مدلهای جدیدی در حال پروروش است اما این مدلهای نیز مخصوص زمینه های سیاسی اجتماعی و فرهنگی خود هستند و لذا مدلی جهانی برای همه وجود ندارد. بلکه باید هر جامعه نیروهای خلاق خود را در مسیر تدوین مدلهای دموکراتیک خاص جامعه خود بکار گیرد. اما

حالا تصور کن که خیل عظیم سیاست مداران و اقتصاد دانان وابسته به آنها در جهان سوم که دهه هاست از نظریه ها و الگوهای اقتصادی ضد دموکراتیک تغذیه شده اند را به خواهی از این آبشخورشان بکنی و به آنها جرات و اعتماد به نفس برای تولید مدلهای زمینه محور و خودجوش و مردمی و دموکراتیک و زیست محیط محور بدهی! آنهم در شرایطی که فرصت ها تنگ اند و بحرانها یکی پس از دیگری در راه و این حضرات چنان در جهل مرکب خود مانده اند که باور به بیماری فکر و ذهن خود ندارند.

کار را باید از اساس از جایی دیگر شروع کرد. یا به قول حافظ:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم …. فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.

به قول شریعتی اگر می خواهی آینده را تخمین بزنی باید ببینی تک ستاره هایی که حرفهای غیر متعارف می زنند چه می گویند. تک ستاره های زیادی خارج از رادارهای رسانه های وابسته جمعی در حال تولید افکار جدید اند. آیا ایرانی ها با این همه نبوغ شان قادر به شناسایی این تک ستاره ها هستند؟ آیا خود به تک ستاره های جامعه خود تبدیل خواهند شد یا همچنان به خوراکهای جویده شده و بالا آورده شده قبلی را مجددا و مجددا نوشخوار می کنند و به خورد ملت و جوانان و دانشجویان می دهند؟ براستی کی بنا داریم از این خواب خرگوشی بیدار شویم؟

———–
نکته: اقتصاد علم نیست. اگر علم بود در آن ایدئولوژی راه نداشت. به قول هابرماس «علم به مثابه ایدئولوژی» است. یک ایدئولوژی است در شمایل علم. مارکسیسم هم زمانی ادعای علمی بودن می کرد. جامعه شناسی به قول شریعتی ابتدا تصور می کرد علم است. چند صد قانون اجتماعی داشت. اما اکنون جامعه شناسی مفتخر است که به هیچ قانون اجتماعی معتقد نیست. زندگی بشر با پیچ و مهره و جک و جونور ها فرق می کند زندگی اجتماعی بسیار پیچیده تر از آن است که تحت هیچ علمی به فرمول و مدل تبدیل شود. این به معنای بی نیازی از دانش و خرد در امر تنظیم روابط اجتماعی و اقتصادی نیست. اما بخش عمده ای از این روابط تحت ارزشها و اخلاق باید تعریف و بازتعریف شوند و آنهم به شیوه دموکراتیک و جمعی. با رها کردن اقتصاد از توهم علمی بودن است که آن دغدغه عدالت ما پاسخ داده می شود. اگر اقتصاد علم بود هرگز نمی شد عدالت را در ارتباط با آن تعریف کرد. ما عدالت در فهم علمی نداریم. اما فهم اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به دلیل فراعلمی بودن است که می توانند با دغدغه های عدالت خواهانه ما هم صحبت شوند. در این مورد به این نوشته زیر توجه فرمایید.

به خواندن ادامه دهید »

بیان دیدگاه

۹ شیوه ریاکاری کلان در عصر ما که باید برملا شوند:

ریا از نظر من عبارت است از اصرار آگاهانه به حفظ تناقض در بین ابعاد مختلف وجودی خود (گاهی بین حرف و عمل و گاهی بین بخشی از افکار مان با بخشی دیگر). بنابراین ریا کار خواندن عده ای بدون نام بردن ایشان، فحش نیست بلکه بیان یک بیماری اجتماعی است که علی رغم رشد علوم اجتماعی مدرن مسکوت و مخفی مانده است. اصلا علوم اجتماعی جدید با چنین بیماری هایی سروکار چندانی ندارند!

۱- کسانی که جمهوریت-جمهوریت می کنند و سیاست های اقتصادی خصوصی سازی که همانا تاراج اموال جمهور مردم هستند را تشویق می نمایند، ریا کارند.

۲- کسانی که حقوق بشر-حقوق بشر می کنند و تکلیف و مسئولیت دولت ها را تنها به حفاظت از حق مالکیت (که عملا در جامعه نابرابر همان مالکیت توسط رانت ها و سرمایه دارهاست) می کاهند، ریا کارند.

۳- کسانی که وا اسلاما-وا اسلاما می کنند و حق تعیین سرنوشت بشری که توسط خدا به او داده شده است تا خلیفه روی زمین شود را تنها در انحصارخویش می دانند، ریا کارند.

۴- کسانی که تجدد-تجدد می کنند و اساسی ترین عنصر تجدد که همانا تقویت «خرد خود-منتقد» و «باز آفرینی استعدادهای تاریخی خود» است را با رفتار و منش تقلیدی خود از «غرب دیگری» ناچیز می کنند، ریاکارند.

۵- کسانی که عرفان-عرفان می کنند و معرفت و شناخت انسان به مثابه موجود اجتماعی را به معرفت های فردی شده ای از الهیات تبدیل می کنند، ریا کارند.

۶- کسانی که سکولاریسم-سکولاریسم می کنند و مذهب را به دلایل ذاتی منفور می دانند و چشم به جنایات هولناک رژیم های سکولار می بندند، ریا کارند.

۷ – کسانی که صلح-صلح می کنند و تعریف شان از تروریسم را تنها به گروههای شبه نظامی افراطی و به اصطلاح بنیادگرا محدود می کنند و از دیدن تروریسم دولتی دولتهای قدرتمند ناتوانند، ریاکارند.

۸ – کسانی که خرد-خرد می کنند و درکشان از مذهب را با بی خردی تمام به مفاهیم کلیشه ای و تفاسیر خرافاتی عده از متولیان رسمی دینی از دینشان که به دلیل داشتن قدرت فراگیر شده اند، تقلیل می دهند، ریاکارند.

۹- کسانی که علم-علم می کنند و در یک بحث ساده از این که مفتخرانه امکان خطا در فهمشان را در نظر داشته باشند و درهای پژوهش را برای ارتقای دانش خود باز نگه دارند طفره می روند، ریا کارند.

کسانی موارد فوق را ندانسته مرتکب می شوند هرچند ممکن است که ریا کار نباشند، اما در تناقض درونی با خود زیست می کنند. تناقضی که اگر به اصرار حفظ شود، چیزی جز ریاکاری و خود فریبی نخواهد بود.

عکس ‏احمد آل حسین‏
 ————–
نکته: منتقد اقتصاد دولتی بودن با موید خصوصی سازی اموال عمومی بودن دو امر متفاوت است. بنده هم با اقتصاد دولتی مشکل دارم. اقتصاد مال مردم است و باید دموکراتیک و مردمی شود. همانطور که در قسمت نهایی مقاله «بحران جهانی و افسون زدگی نولیبرالیسم ایرانی» به عنوان بخشی از چه باید کرد عنوان نمودم، باید اقتصاد خصوصی محدود به فعالیت های اقتصادی کوچک شود و هرچه اندازه یا اسکیل فعالیت اقتصادی (به لحاظ کنترل منابع و تصمیم گیری و تاثیر گذاری بر جامعه بزرگ تر می شود) آن فعالیت اقتصادی باید جمعی شود. برخی فعالیت های اقتصادی در حد و اسکیل ملی باید دولتی باشند و بمانند و در عوض باید دولت در حد رادیکال دموکراتیزه شود.

راه حل مشکل عدم کارآمدی اقتصاد دولتی در خارج کردن آن از کنترل حوزه عمومی (من و شما) و سپردن آن به یک عده محدود (بخش خصوصی یا سرمایه سالارها) نیست. اگر دولت فاسد است باید فساد زدایی شود و راه فساد زدایی از طریق تقویت دموکراسی و توسعه سیاسی است اما انتقال قدرت اقتصادی از دستان دولتی که حد اقل در نظریه نماینده من و شماست به کسانی که حتی در نظریه هم نماینده من و شما نیستند (بخش خصوصی) وتوسط هیچ کس انتخاب نمی شوند و پاسخ گو به هیچ کس نیستند یعنی خارج کردن مالکیت یا کنترل اموال عمومی از دست عموم مردم و این یعنی اختصاصی سازی یعنی رانت خوار پروری یعنی انحصاری کردن اقتصاد. این انحصاری کردن اقتصاد باعث رشد الیگارک ها می شود که حتی همان مسیر رقابت آزاد در نظریه های لیبرالی را هم مسدود می کنند از طریق مداخله در سیاست بوسیله زور پولهایشان.

اینها خیلی ساده قابل فهم است و هرکجا چه غرب چه شرق اموال و منابع و خدمات عمومی خصوصی سازی شده اند برای عموم فاجعه آفریده اند هرچند برای صاحبان جدید این اموال شاخص های مثلا رشد و کارامدی بالا رفته باشد. اما بالا رفتن این شاخص ها به من و شما هیچی را نمی ماساند. بنا بود از طریق مالیات ارزش های اضافی تولید شده توسط بخش خصوصی را به ملت برگردانند با سرمایه گذاری در زیر ساختارهای. اکنون در همین امریکا که سر مشق این سیاست هاست مونوپولی هایی رشد کرده اند (400 نفر ثروتی معادل ثروت نیمی از ملت امریکا را دارند) که نه تنها به هزار طریق از زیر مالیات در می روند (مناطق آزاد از مالیات درست کرده اند) بلکه حتی رسما نرخ مالیات طبقه سرمایه سالار را به حداقل تاریخی خود رسانده اند طوری که مثلا وارن بافت میلیاردر معروف امریکایی می گوید من کمتر از منشی خود مالیات می دهم!

حالا این سیاست های خانه خراب کن که در غرب سرمایه دار هم جواب نداده ودست آوردهای چند سده مبارزه برای دموکراسی به طی چند دهه در حال به باد دادن است را بیاور در کشوری جهان سومی بدون اتحادیه های کارگری موثر و بدون دموکراسی پیاده کن، فاجعه آفریده می شود. 

لب کلام تجربه اخیر کشورهای مختلف نشان داده است که خصوصی سازی درچارچوب نظام سرمایه داری دشمن دموکراسی است. توسعه اقتصادی برمبنای مدلهای نولیبرالی در تضاد با توسعه سیاسی است و این را ما در دوران خاتمی هم در ایران خودمان تجربه کردیم. توسعه سیاسی بدون توجه به عدالت اقتصادی شکست خورد. توسعه اقتصادی عدالت محور همراه با توسعه سیاسی مبتنی بردموکراسی معنا دار (نه بی معنای موجود) باید همزمان و توام و به شکل لازم و ملزومی پیش بروند….

بیان دیدگاه

سرمایه داری از نگاه الهیات رهایی بخش

نظام سرمایه داری یا سرمایه سالاری عبارت است از نظامی اقتصادی-سیاسی که در آن اصالت به افزایش مداوم سود – خصوصا در شکل ارزش اضافه تولید شده در فرایند رقابتی ناعادلانه بین صاحبان و کنترل کننده گان منابع تولیدی-مالی با طبقه کاری (نه صرفا کارگر) و مصرف کنندگان داده می شود. در نتیجه هیچ اصالتی نه به حقوق انسانی، حقوق زیست محیطی و طبیعی و نه به حتی تامین نیازهای اساسی اکثریت جامعه و زیر ساخت های لازم برای رشد و شکوفایی شخصیتی انسان ها داده نمی شود هرچند ممکن است نسبت به این مسائل در گفتمان های سیاسی جهت توجیه و مشروعیت زایی برای اصالت سرمایه تنها زمانی که فشار افکار عمومی افزون شده است ارزش های صوری و ثانویه ای داده شود یا این موارد تا حدی که نیروی انسانی و زیرساختهای لازم برای بخش خصوصی تامین شود تامین می شوند اما نه بیشتر!

به خواندن ادامه دهید »

بیان دیدگاه

آیا تز بازگشت به خویش مرده است و آیا تاریخ به شیوه تک خطی سیر می کند؟ ما را چه نیازی است به الهیات رهایی بخش آنهم در عصر غلبه مدرنیته و سکولاریسم؟

نگرش مجددا غالب شده در عموم مجامع روشنفکری ما بسیار غلط و بلکه منحرف کننده است. سیر و مسیر تاریخ را عموما تک خطی و یک طرفه خواندن از دیروزی عقب افتاده تا امروزی پیشرفته، یک زمانی در میان مورخین غربی در دوران استعمار رایج بود تا استثمار ملل غیر غربی را تحت عنوان کمک به رشد و توسعه و متمدن کردنشان توجیه کنند و این اسطوره برساخته غرب به زور غلبه کرده، توسط شبه روشنفکران وابسته غرب زده جهان جنوب در دوران متجدد شدن ظاهری این ملل – به قول سارتر – مثل بلندگو تکرار می شد. اما از دهه های شصت و هفتاد میلادی خصوصا در همان غرب چنین نگرش مبتنی بر تقسیم تاریخ به دوران پیشا مدرن – سپس مدرن، زیر سوال رفت. دکتر شریعتی در اوج این زیر سوال رفتن ها در فرانسه تحصیل کرد و خود زود تر از ادوارد سعید به شکل گیری این روح سرکش انتقادی علیه چنین خوانش های تک خطی عقب افتاده کمک نمود و سپس آنرا تحت عنوان تز بازگشت به خویش به کشور خود وارد کرد. شریعتی تنها نبود. نسلی از روشنفکران حقیقتا روشنفکر مستقل اندیش که هم گذشته خود را به خوبی شناخته بودند و هم غرب و تجدد اش را ظهور نمود. ظهور این نسل طبقه روشنفکر وابسته غرب زده را به کنار راند و سطحی نگری و خام اندیشی و خیانتهای ایشان را عیان نمود. روحیه خود اعتمادی به جامعه ما و جوانان ما سرایت نمود اما این بهار چون همه بهارهای خاور نزدیک چه زود گذر بود و چه زود به خزان گرایید! فرق این نسل روشنفکری با سایر نسل های قبلی و بعدی اش این بود که که کار را نه بر التقاط بین سنت و مدرنیته (آنچه بعدا شکل دهنده به روشنفکری دینی بعد ازانقلاب شد یعنی التقاطی گری) بلکه بر نقد دوجانبه سنت و مدرنیته نهادند. این نقد دوجانبه سنت و مدرنیته به روشنفکر ما هویت جدید داد. نه باعث شد تا به نهادهای سیاه سنت گردن نهد و نه باعث شد تا زبون تجدد وارداتی و از خود بیگانه شود.

بازگشت به خویش نه به معنی رفتن به گذشته بلکه بازسازی آینده بر مبنای نگرشهای مترقی اما سرکوب شده گذشته و تجربه های متعالی، تز زمانه ما شد. انقلابی در فهم ما از تاریخ به پاکرد. تاریخ را که وارونه کرده بودند بر پاهایش برگرداند. تصور ما از خود ما عوض شد. دانستیم که چه بوده ایم و چه می توانیم باشیم. اما مگر می توانستند ببیند که ما سازنده تاریخ خود شویم. نه آنها که از درون تاریخ گذشته ما را به نفع خود مصادره کرده بودند و نه آنها که آینده ما را در گرو پیرامونی شدن و وابستگی به مراکز امپریالیستی می خواستند توان تحمل ما را داشتند. از این رو در اتحادی تاریخی علیه بهار ما این مای همیشه لگد مال شده فراموش شده از اعتماد خالی شده فتنه ها کردند. ما در خاور میانه ایم و توگویی همیشه باید در میانه همه اضداد باشیم.

اما مسیر تاریخی رشد هویت ملی و مذهبی و شخصی و جمعی ما متاسفانه تک خطی نبود. این رشد و بلوغ بهاری جدید در بسیاری از کشورهای دوران پسا استعمار به انحراف رفت. آنچه د عمل باز سازی شد خوانش های مرتجعانه و از خود بیگانه نظامهای اشرافی و مستبد و شبه اسلامی سابق بود در ترکیب با گزینشی دستچین شده از دست آوردهای مدرنیته جهت تقویت نظامی و فیزیکی و سیاسی اقتدار جدید دوران پسا استعمار. این باعث شد تا نگرشها نسبت به تز بازگشت به خویش به اشتباه و خطا منفی شود. این باعث بازگشت خوانش های تک خطی باطل شده دوران استعمار غربی به متن گفتگوهای روشنفکرانه شد و اینبار چون مشکل داخلی بود اعتماد به نفس تاریخی ملل ضربه های مهلک خورد.

داستان طولانی است. اما نکته این که تاریخ حرکت تکخطی ندارد. تاریخ حرکات متکثر و در بسیار موارد به قول تاریخ شناسان از ابن خلدون تا توین بی، دورانی و یا بالا پایین است در زمینه های مختلف. یک نمونه این افول و سقوط را در همین سطور بالا در ارتباط با تز بازگشت به خویش عنوان نمودم. اما تجدد غربی هم از صعود و افول مبری نبوده است. دور بعد مجددا دور بازگشت به تز بازگشت به خویش خواهد بود. افسون زدگی مدرنیته و سرآمدی سرمایه داری بر سایر نظامهای اقتصادی بعد از فروپاشی شوروی هم رو به پایان است. بحران های مالی و زیست محیطی و بحران اخلاقی و جنگ قدرت و تضعیف مشروعیت لیبرال دموکراسی گریبانگیر غرب شده است و امریکا از قدرت مطلقه بودن در حال نزول است. این ها مجددا فضا را برای کسب مجدد اعتماد به خویش تاریخی ما تسهیل خواهند کرد. ما شاهد نطفه هایی هرچند ضعیف از این بازگشت به نفس تاریخی در بهار عربی بودیم. فعالان اصلی این قیامها هرچند مغلوب شدند اما نه تن به احزاب سنتی بنیاد گرا دادند و نه سرسپردگی احزاب متجدد نمای فاسد سکولار را به تن خریدند. نطفه های بازگشت به خویشتن خویش اکنون زیر خاکستر داغ تاریخ پرالتهاب و پرخشونت وجنگ ما در حال بقا و رشد اند. ایمان دارم که بحرانهای امروز منطقه ما پایان دورانی که در آن بودیم را هرچند خونین رقم می زنند. بزرگترین تحولات بشری همواره بعد از بزرگترین بحرانها رخ داده اند (متاسفانه!).

آنچه از قرآن جاودانه است همانطور که مبسوط در الهیات رهایی بخش توضیح داده ام روح پشت احکام قرآنی است. برای درک آن روح نیاز به شناخت زمانه و زمینه نزول است اما این باعث ماندن ما در آن مرحله تاریخی نمی شود، ما می دانیم که فساد و شیطنت، تبعیض و نابرابری، تسلیم و قدرت – یا به قول شریعتی طمع و ترس و جهل – مانند باکتری ها در هر زمانه و در هر مرحله از تاریخ خود را بازسازی می کنند و مانند باکتری ها به آنتی بایوتیکهای دوران های گذشته مقاوم می شوند.

به عنوان مثال تبعیض علیه زنان هرچند به اشکال سنتی آن در میان کشورهای به ظاهر توسعه یافته یا در حال توسعه کم یاب تر شده است اما تبعیض به اشکال جدید در میان آنان به وفور دیده می شود. روح قرآنی آیاتی که در مورد زنان است نیز باید هر زمان به عنوان پادزهر باز تولید و بازسازی شود، و مهم تر از آن برای بسیاری از ما ها این مهم است که بدانیم مبارزه ما علیه تبعیض جنسی و بی عدالتی و استبداد و استحمار بر جهان بینی الهی استوار است نه یک جهان بینی من درآوردی یک عده ایدئولوگ، مهم است که باور داشته باشیم و بدانیم که تلاش ما از پشتی بانی خالق ما برخوردار است. این مهم است که بدانیم که عدالت صرفا یک قرار داد اجتماعی نیست که توسط مراکز قدرت برای ما نوشته شده باشد و از طریق صندوق های رای با یک تکه کاغذ توسط ما امضا شده باشد. بلکه تحقق یکی از محوری ترین صفات ربوبی هستی است در زندگی بشری که منجر به خداگونه شدن وی می شود و آینده و آخرت وی را شکل می دهد. براستی که اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است!

عکس ‏احمد آل حسین‏
بیان دیدگاه

آیا اسلام یک دین است؟ آیا خدا دین دارد؟

دین در معنایی که امروز به کار می رود (رلیجن) یک برساخته اجتماعی تاریخی است که ریشه در نیازهای بیولوژیک و بقای اجتماعی بشر دارد. جهش های ژنتیکی خاصی در بشر صورت گرفته که به مغز یا ذهن وی قدرت اجتماعی اندیشی و اجتماعی عمل کردن و تولید فرهنگ از طریق فراتر رفتن از روابط مادی را داده است. این توانایی خصوصا در مقایسه با انواع گونه های بشری یا شبه انسانی دیگر عامل بقای انسان مدرن (امروزی) شد. درحالیکه گونه های دیگر هرچند به لحاظ توانایی بدنی و ابزار سازی چیزی کم نداشتند دوام نیاوردند.

این مجموعه تحولات درونی و ارتباطی در همه جوامع ابتدایی انسان مدرن (هومو سیپین ها) منجر به پیدایش دین شد. پس دین یک برساخته انسانی است که در مسیر تکامل بشری ظهور کرده است. اگر تکامل را بخشی از مکانیسم خلیفه سازی بشر بدانیم در این صورت می توان دین را از جمله خواست های الهی برای رساندن بشر به خلیفه شدن – جانشین سایر گونه ها و قدرت برتری و کنترل طبیعت یافتن – روی زمین نیز در نظر داشت. اما ظهور و تطور آن محصول خود انسان است.

اما اسلام. اسلام یک فرا-دین است. اسلام فربه تر از دین است. اسلام آنگونه که در ادیان توحیدی ظهور کرد و در کمال خود در قرآن و تجربه صدر اسلام ثبت و مستند گردیده است، یک فرآیند اساسا الهیاتی است که از قالب و بیان دینی استفاده می کند تا این پدیده یا نهاد انسانی-اجتماعی- تاریخی را از مسیر تبدیل شدن به یک دستگاه بازتولید استضعاف و استحمار و خشونت باز دارد وبه یک جنبش رهایی بخش برای تحقق اخلاق و عدالت و حریت و صلح تبدیل کند. از این رو اسلام وقتی به دین (در معنای جامعه شناختی آن) تقلیل یابد معمولا فاجعه می شود چون از کارکرد رهایی بخشی خود می افتد. اما اگر دین اسلامی شود رهایی بخش می شود.

پس باید دین را اسلامی کرد. نه اسلام را دینی. تقلیل اسلام به دین خطاست و باعث می شود تا این تصور غلط بر ذهنهای ما چیره شود که عدم نیاز به دین معادل عدم نیاز به اسلام است. جوهره اسلام علی رغم همه فروکاستن های آن به دین به مثابه نهاد اجتماعی همچنان در تاریخ و متن قرآن حفظ شده است و تا خوانش های دلیرانه از این منابع وجود دارد به چالش دین محوری خود ادامه خواهد داد.

——————-

توضیح: 1- کلمه دین که در قرآن بکار رفته است معادل دین در معنایی که امروز بکار می بریم و معادل کلمه لاتین رلیجن می باشد نیست. این که در قرآن می گوید برای خدا فقط یک دین هست و آن اسلام منظورش این دین اجتماعی نیست. خدا از این لحاظ دین ندارد. اما اسلام به مثابه تنها دین در قرآن به معنای اسلام به مثابه تنها مسیر اصلاح دین (در معنای اجتماعی آن) و تبدیل آن به فرآیند رهایی بخشی است.

2- کلمه انسان مدرن در معنای انسان عصر مدرنیته بکار نمی رود. بلکه منظور گونه انسانی است که اکنون تنها گونه انسانی موجود روی کره خاکی می باشد.

عکس ‏احمد آل حسین‏
بیان دیدگاه

روابط جنسی بین زن و مرد در قرآن

آیا قرآن گفته است که «زنان کشتزار شما مردان هستند و شما مردان از هر طریق که خواستید می توانید به کشتزارهای خود درآیید»؟ آیا این توهین به زنان و تبدیل کردن آنان به شيئ مورد تملک مردان نیست؟ (نکته: ترجمه دارای غلط است اما اصلاح آن بماند برای بعد).

sweet-honeymoon-bedroom-decorating-ideas-with-roses-heart-shaped-and-couple-white-fabric-swan به خواندن ادامه دهید »

بیان دیدگاه

از غرب زدگی تا غرب ستیزی تا غرب زدگی تا ….

غرب ستیزی و غرب هراسی به همان اندازه اسلام ستیزی و اسلام هراسی باطل و بی منطق اند. هردو ناشی از عدم شناخت این هردو پدیده (غرب و اسلام) و هردو علت و معلول یکدیگر اند. غرب ستیز همان میزان از غرب نفهیده است که اسلام ستیز و اسلام هراس از اسلام. thewestoxicated6-web صرف مخالفت و انتقاد از سیاست های مداخله جویانه و یکجانبه نظام سیاسی امریکا و هم پیمانانش در برخورد با مشکلات داخلی ملل مسلمان وتدوام سیاست های سلطه جویانه (گاهی مستقیم و گاهی از طریق حمایت دول سکولار فاسد و دیکتاتور و پرورش گروهای اسلام گرا توسط دلارهای نفتی عربستان و قطر برای سرکوب دموکراسی خود جوش و حقیقی در میان ملل ما) دلیل بر غرب ستیزی نمی شود. بسیاری از مترقی ترین چهره های روشنفکری و اکثریت دانشگاهیان و دانشجویان در مراکز معتبر علمی  از جمله متقدین و مخالفین جنگ افروزی های دولتهای متحد امریکا در منطقه ما  خود غربی هستند. غرب زدگی غیر از برخورد منطقی ومستقل و باز با مسئله و تمدن غرب است.

غرب زدگی بر اساس برداشت سطحی از غرب و تنوع و اختلافات دورن غرب بوده و ناشی از بیماری اجتماعی از خود بیگانگانی است که قدرت و شهامت لازم برای آزاد سازی فهم خود از تاریخ و فرهنگ و تمدن و مذهب خود را از انسان به ظاهر روشنفکر می گیرد. این عدم قدرت و شهامت آزاد سازی شخصیت تاریخی خود از تعفن سنت های ارتجاعی و خرافات مذهبی و خوانش های ضد انسانی از قرآن که غالب بر جوامع ما هستند عامل غرب زدگی اند. غرب زدگان مانند اعقاب خود باخته خود که مفلوکانه مقلد سلطان و شیخ دربار و سنن منحط دوره های قبلی بودند آنها هم همچنان به مصرف زدگی و تقلید ادامه می دهند. فقط مرجع تقلیدشان عوض شده است. غرب اما برای یک مسلمان مترقی و منتقد عبارت است از تلاش شبانه روزی مردان و زنان زحمت کش و فرهیخته و کارگر و کارمند و دانشجویی است که علیه سیاست های ضد انسانی ابرشرکت های سرمایه دار و دول مزدور سرمایه محور موجود در غرب مبارزه کرده اند.

غرب برای ما یعنی جنبش های ضد برده داری. یعنی جنبش های زنان و جبنش های ضد جنگ و جنبش های ضد استعمار و جنبش های محیط زیستی و ضد نژاد پرستی. غرب برای ما یعنی آنها که برای حقوق کارگران و زنان و کودکان به بردگی گرفته شده در کارخانه های نظام به ظاهرآزاد بازار سرمایه داری در اندوزی و چین و بنگلادش و مکزیک و برزیل و شیلی و … در حال استثمار شدن هستند به خیابان ها می ریزند و کتک می خورند. این غرب ستودنی است. این غرب یادگرفتنی است.اما این غرب آن غربی نیست که شبه روشنفکران ما خواستار فهمیدنش هستند. یک غرب زده چنین توجه و درکی از غرب ندارد. وی ظاهر غرب را می پرستد و مانند یک مصرف زده با تصور این که می توان با تقلید از غرب به شکوه و جلال غرب رسید به از خود بیگانگی خود دامن می زند. ما در حالی که داشتیم از شر این غرب زدگی چهل سال پیش برای همیشه راحت می شدیم اما متاسفانه تجربه پس از انقلاب و شیوه استفاده از مذهب در قدرت باعث شد تا این نیروهای غرب زده فسیل شده جان جدید گرفته و مجدد ذهن و شعور جوانان وطن ما را آماج هجمه های ضد فرهنگی خود از طریق رسانه های جدید کنند غرب ستیزی و بنیادگرایی محصولات مستقیم غرب زدگی های دوران های اولیه متجدد سازی ملل با ضرب و زورو تزویر اند. محصول فساد تجدد سالاری شبه روشنفکران و طبقات نوکیسه وابسته به دولتهای استبدادی اند. و گرنه آن تمدنی که اولین الفاظ وحی شده به پیامبرش قلم و علم و خلقت و کرامت است و آن تمدنی که دانش پژوهی را از مهد تا لحد تشویق کرد و بیشمار زنان و مردان دانشمند در انواع مختلف علوم به تاریخ بشریت ارائه کرد ، هرگز نمی تواند مولد طالبان و داعش و القاعده باشد. اینها محصولات از خود بیگانگی ما هستند و سیاست های مداخله جویانه آنها.

ما به هیچ وجه با ورود و خروج هیچ مفهوم فرهنگی یا اندیشه و ارزشی از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر هیچ مشکلی که ندارم بلکه به عنوان مسلمان وظیفه شرعی و اخلاقی و همچنین حق انسانی و اسلامی خود می دانیم که از فرهنگ های دیگر بیاموزم . بیشتر مطالعات تمدن اسلامی در قرون میانه که در پی یافتن عوامل ظهور و افول این تمدن بوده اند به امر پویا بودن فرهنگ اسلامی در ابتدای ظهورش و تمایل عجیب آن به جذب و هضم عناصر تمدنی دیگر از شرق و غرب اشاره دارند. تمدن اسلامی و فقه و کلام و اخلاق و فلسفه آن از تمدن یونانی دور بسیار تاثیر پذیرفت. البته این تاثیر پذیری در مسیر دو خط در هم تنیده جذب عناصر سازنده و هم تاثیر پذیری از عناصر غیر سازنده یونانی صورت گرفت. تا وقتی که غلبه به خط اول بود و رابطه بر اساس استقلال در اندیشه بود، فلسفه و علم در اسلام رشد کرد و اسلام فلسفه و علم را رشد داد و فارابی و ابن خلدون و بو علی و ابوریحان و .. برآمدند. اما هنگامی که خط دوم یعنی منطق صوری بر منطق دیالکتیک غلبه کرد (بنا به دلایل سیاسی و اجتماعی ) و مقلدانه منطق ضد تجربی یونانی وارد شد و بازتولید گردید، شاهد ظهور اشاعره شدیم و معتزله هم خود البته درگیر جنایت های سیاسی شدند و تمدن اسلامی دچار افول شد. بحث البته زیاد است. از جمله تغییرات اقصادی سیاسی ناشی از حمله مغول و ایلخانیان هم زمینه های زیرساختاری این تحول فکری بودند

ما یک قرن است که تفکیک قوا و پارلمان و مشروطه کردن و سپس جمهوریت و رای دادن و …. را همه را وارد کرده ایم هم از نوع سکولارش هم از نوع تلفیق شده با مذهب اش. همسایگان ما هم به چنین امر وارداتی مشغول بوده اند . این که چیز جدیدی نیست. اکنون اما گاه، گاه تامل کردن به این تجربه نسبتا بی حاصل و سرگشتگی های ناشی از آن است. چرا ملل اسلامی با وجود تنوع تجربه نا توان از تولید یک تمدن جدید خودی بوده اند و این گونه ویترین پرکردن ها گره ای از کارشان نگشوده است. این که یک زمان وقتی در اوج سکولاریسم هستیم بگوییم خوب حالا بیایید سنت و نهاد مذهب را سیاسی کنیم و ببینیم چه می شود و بعد که این کار را کردیم و جواب نگرفتیم باز مثل آنها که آلزایمر تاریخی دارند به خود بگوییم بیایید سکولاریسم را مجددا زنده کنیم همه اش در دور باطل افتادن است.

امروز متاسفانه یک ایده الیسم از نوع تقی زاده ای در میان طبقه تحصیل کرده ما در حال گسترش است که تصور می کند امکان وارد کردن عناصر فرهنگی و سیاسی از غرب به طور خالص وجود دارد و با صرف وارد کردن آنها مثل وارد کردن چرخ گوشت و ماشین لباس شویی و توالت فرنگی می توان از این مخمصه ها نجات یافت. نه این کار ممکن است – چرا که فرهنگ و سیاست و اقتصاد کالا نیستند – و نه مطلوب. نه شده است تاکنون و نه می شود. اندیشه و ارزشها محصولات زمانه و زمینه های تاریخی خود هستند و چون بدون نقد و توجه به کانتکس و مشکلاتشان کپی برداری شوند و در جایی دیگر کاشته شوند مشکلاتی که در خانه خود داشته اند و تناقضاتشان صد برابر می شود. از خود بپرسییم که چرا نتوانستیم نظام های سیاسی و اقتصادی غربی را به عینه پیاده کنیم. از خود بپرسیم چه تفاوت های ساختاری و تاریخی مانع این امر شد و اگر می توانستیم حتی بر فرض محال چنان کنیم آیا امکان گرفتن همان نتایج بدست آمده در غرب هم می بود یانه؟ این سوال دوم سوالی است که شبه روشنفکری قادر به پرسیدن اش هم نیست چه رسد به پاسخ دادن به آن. ه

مچنین این تصور بر فرض خطای دیگری استوار است و آن اینکه به تضادها و مخاصمات درون غرب توجه چندانی نمی کند و متوجه نیست که همین مفاهیم و اندیشه ها در غرب طی فرآیند های طولانی نزاع های اجتماعی شکل گرفته اند وخود در افول تدریجی غرب در قرن جدید نقش بازی می کنند. شبه روشنفکری غرب زده فاقد بینش تاریخی است و از درک ریشه های غیر غربی تمدن غربی ناتوان است. اسیر فرضیات باطل شرقشناسانه هنوز موجود اما مستتر در فرهنگ اکادمیک غربی است. فرهنگ اکادمیکی که هنوز که هنوز است تاریخ را به ماقبل مدرن و مدرن و سپس پسا مدرن تقسیم می کند و هنوز که هنوز است تحولات اخیر در اروپا را محور شناخت کل تحولات تاریخ بشری از قبل از برآمدن غرب تا بعد از آن قرار می دهد! البته این امری میمون است که اکثریت ملت ما و خصوصا تحصیل کرده ها (و حتی مذهبی ها و محافظه کار ترین آنها) همگی در برابر فرآورده های مختلف تمدن غربی باز بوده اند. به جرات و بدور از تعصب می توان گفت که روند متجدد شدن و صنعتی شدن ایران در دوران بعد از انقلاب به مراتب از دوران قبل از انقلاب سریع تر و جدی تر و مهم تر از همه، همه گیر تر بوده است. به گونه ای که اکنون لشکری عظیم از خیل نسل های جدید خصوصا دختران جوان ما ایران را به یکی از قطب های مغز گریزی جهان تبدیل کرده اند. اگر نبود آموزش همگانی مجانی شده بعد از انقلاب و وارد شدن بسیاری از محصولات علمی پدید آمده در غرب به نظام آموزشی ما اکنون این گونه در صدر جدول جهان به لحاظ غنای علمی نسل جوانمان نمی نشستیم. اکثریت کسانی که امروز در سرتاسر جهان به کسب درجات علمی نائل شده اند و منتقد اوضاع داخلی ایران اند خود محصولات همگانی شدن نظام آموزش و پرورش ماست که تا اعماق روستاها گسترش یافته و اکنون از روستایی که تا دیروز تحت نظام به اصطلاح متمدن شاهنشاهی نه برق داشت نه گاز نه تلویزیون و نه تلفن و اینترنت جوانانی را ساخته که افسارگسیخته هویت خویش فراموش کرده گوی متجدد مابی را از شهری های نسل گذشته ربوده اند.

حتی سنتی ترین اقشار جامعه ما با اتخاذ صندوق رای و مجلس و نهادهای دولت مدرن و فن آوری و علم و اتم و فرستادن دخترانشان به دانشگاه و …. هیچ مشکل قابل توجهی نداشته اند. هنوز در بسیاری از کشورهای غربی بر سر بکارگیری سلولهای بنیادی به توافق نرسیده اند ایران پیشتاز این آزمایش هاست. حوزه های ما دردوران مشروطه به دنبال مشروطه کردن بودند نه مشروعه کردن. خط شیخ فضل الله نوری ها بسیار اقلیتی بود و حتی علمای شیعه نجف فتوای اعدام کسی را دادند که به جای مشروطه، مشروعه می خواست.

ما یک صد سال است با علاقه عجیب ووصف ناپذیری اذهان و افکارمان به روی غرب باز بوده است. و غرب ستیزی برای ما تنها یک نیروی سیاسی بوده است حاصل از تند روی های غرب زدگی و بهانه ای برای کسب و حفظ قدرت و گرنه غرب ستیز ترین هایمان هرگز برای بکار گیری فرآورده های علمی و فنی و نظامی غرب جهت تقویت قوایشان شک به خود راه نداده اند. اما …. اما … حالا که اقشار روشنفکرمان این چنین شیفتگی در آموختن از دیگری غربی مجددا درواکنش به غرب ستیز های سیاسی دوران سه دهه اخیر به اوج رسانده اند، چرا نباید این آموختن را به نحوی که خود غربی ها تجربه کردند، تجربه نکنیم؟ باشد، بیایید از غربی ها بیاموزیم. وقتی که در قرون سیاه پر از جنگ و استبداد و خون ریزی و آدم سوزی و فساد و بیماری به سر می بردند و وقتی با تمدن اسلامی مواجه شدند چه کردند؟ ویترین خالی شان را با مفاهیم اسلامی به شکل منفعلانه پر کردند؟ اگر می خواستند چنین کنند باید یک خلیفه گری مثل خلیفه گری عثمانی در اروپا راه می انداختند و نهاد های تمدنی اسلامی را عینا کپی می کردند. قطعا اگر روشنفکران ما آن موقع در اروپا بودند، از این که هیچ نمونه خود جوش متمدنانه و دموکراتیک در عصر معاصر خود نمی دیدند که بر درگاه اش سر بگذارند، توصیه می کردند که نظامی مانند نظام خلیفه گری عثمانی و عباسی و اموی برپا شود بلکه از مواهب این نظامها اروپای عقب افتاده هم بهره مند گردد. یا نه بلکه برعکس برگشتند در مذهب و تاریخ خود بازبینی کردند و مفاهیم اسلامی ما را در فرهنگ خود بازیابی کردند. (همین کاری که اکنون مصلحین مسلمان ما حدود یکصد سال است از زمان جمال الدین افغانی تا اقبال و شریعتی انجام می دهند و متهم به ماست مالی کردن و پیتزای قرمه سبزی می شوند و هم از بالا سرکوب می شوند و هم از پایین توسط تازه درس خوانده ها، کارشان بی حاصل تلقی می شود).

آنان این جرات و شهامت را به خود دادند که اسلام را بخوانند و مسیحیت را رفرم کنند نه آنکه وارد کننده کالاهای فرهنگی اسلامی در زمینه و زمانه ای از تمدن خود شوند که ربطی به تاریخ اسلام نداشت. ضمن این که اروپایی ها فرایند رفرم فرهنگی شان بدون مداخله نیروهای خارجی استعماری بود. ما اما هر وقت امده ایم کار اصلاحات یا انقلاب های فکری و سیاسی مان به یک جایی برسانیم یا برعلیه ما کودتا کرده اند یا در خفا با مرتجعین ما همداستان شده اند. نظام های سیاسی و اقتصادی غرب هرگز رشد دموکراسی خودجوش و بازگشت به خویش متمدانه در میان ملل ما را بر نتابیده اند و تا از درون توسط نیروهای مترقی شان اصلاح نشوند بر نخواهند تابید. من این جا یک سوال تاریخی مهم را مطرح می کنم: این چه صیغه ای است که از بنیادگرای مذهبی اش گرفته تا سکولاری لامذهب اش تا حتی ملی مذهبی بعد از انقلاب اش این چنین با هرگونه خوانش دلیرانه منابع فرهنگی ما خصوصا قرآن جهت بازسازی روح مترقی و متمدن اسلامی در عصری که تمدن غربی متجدد اش در حال تجربه کردن تناقضات عظیم جهانی و افتادن در فاز افولی خود است مخاصمه دارند؟ براستی این چه صیغه ای است که این به ظاهر نیروهای مخالف هم در یک امر این چنین مشترکند؟ اولی قرآن را کنار گذاشته به بازتکرار اسلام صفوی-اموی پرداخته که عامل افول تمدن ما بود. دومی که اصلا به صورت مسئله اعتقاد ندارد و سومی که حتی یک هزارم از درایت و وجدان تاریخی مصلحینی مانند شریعتی که مدعی پیروی شان هست را در خود ندارد!

متاسفانه درد ها و صحبت ها زیاد است و وقت و مکان تنگ!

احمد آل حسین فروردین 94.

۱ دیدگاه

بخوان – حالا قرآن را از این نگاه بخوان!

خواندن (از روی متن نه آواز یا خاطره)، پرورش (دهنده)، آفرینش، انسان، علقه جنین انسانی در رحم مادر، کرامت و عزت نفس، آموختن، «قلم»، آموزش، و دانش.

………..

کمی با تامل به این کلمات دقت کنید. فرض کنید اینها اولین کلماتی هستند که از یک منبع به شما الهام می شوند. فرض کنید شما هزار و چهارصد سال پیش در یک نقطه از گرم ترین صحراهای جهان در میان قبایلی زندگی می کنید که هرچند خطی ابتدایی دارند اما سنت و فرهنگ شفاهی درمیان شان غالب است، خشونت امر رایجی است، و خرافات اساس فرهنگ آنان را شکل داده است، نسبت به سایر تمدن های دیگر بسیار ابتدایی تر هستند و در کل منطقه شما تنها حدود هفده نفر توان خواندن و نوشتن دارند و خواندن و نوشتن ارزش نیستند. استفاده محدودی از نوشتن فقط در حد کارهای تجاری و قراردادهای بین قبیله ای می شود.

این آغاز چه چیزی برای شما و جامعه شما خواهد بود. آن منبع الهام به شما چه چیزی را القا می کند؟

بنا بر اجماع اکثریت مورخین و راویان و مفسرین اولین آیاتی جاری شده بر زبان محمد چهار آیه اول سوره علق هستند که حاوی کلمات فوق اند.

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
اقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ ﴿١﴾ خَلَقَ الإِنسٰنَ مِن عَلَقٍ ﴿٢﴾ اقرَأ وَرَبُّكَ الأَكرَمُ ﴿٣﴾ الَّذى عَلَّمَ بِالقَلَمِ ﴿٤﴾ عَلَّمَ الإِنسٰنَ ما لَم يَعلَم

نکاتی که به راحتی قابل استنتاج هستند:

۱- آنچه در حال نزول است صرفا برای حفظ کردن و خواند نیست. بلکه برای نوشتن و با تامل مطالعه کردن است (معنی قرأ) و از این رو آنچه بعدا قرآن نام می گیرد از همان ابتدای ابتدا برای کتابت شدن تولید شده است.

۲- دانش و آموزش و پرورش و دانستن مقدس اند چون در راستای عمل ربوبی (پرورشی) خدا و به خواست او برای انسان بوده اند.

۳- آموزش از طریق کاربرد قلم نیز از امری خدایی است.

۴- آموختن نادانسته از جمله ذاتیات انسان است،

۵- خواندن – مطالعه – و یافتن و فهمیدن در راستای فهم مقصود آفرینش و نه جدا از آن مورد تاکید است. تا علمی که حاصل می شود تنها در راستای ارتقای اخلاقی بشر باشد نه در راستای برتری جویی بر دیگران و برخلقت و طبیعت و از خود بیگانگی.

۶- خلقت انسان از علق یا علقه یعنی از ماده ای ناچیز که شبیه زالو است (مراحل اولیه تکوین جنین) به سمت کسب دانش و بکارگیری قلم حکایت از تکاملی بودن خلقت دارد. علقه به سه معنی (چیز معلق، خون یا مایع بسته شدنی، و زالو) بکار می رود. هر سه معنی در مورد جنین در چند هفته اول قابل اعمال هستند. جنین از ابتدا از طریق بند ناف معلق در رحم مادر است، دستگاه خون رسانی ابتدایی ترین دستگاه بدن جنین است که شکل می گیرد و جنین نوزاد با طول حدودا دو و نیم میلیمتر به طور عجیبی شبیه به زالو است (شباهت تصادفی نیست بلکه قابل توضیح از طریق نظریه تکامل می باشد) و چون زالو از خون مادر تغذیه میکند. نام سوره همین ماده به ظاهر ناچیز انتخاب شده است.

۷ – وحی به محمد یا قرآن از همان ابتدا نه فقط خدا محور است بلکه انسان محور هم است و در رابطه بین انسان و خدا،  علم و دانش و کرامت بخشیدن به انسان (اکرم)، فهمیدن نادانسته ها و قلم را قرار می دهد نه تضاد و تناقض و شمشیر و تحقیر را.

اما امروز شما در قرن بیست ویکم در جامعه ای درحال توسعه زندگی میکنید. هرچند این ایات سنگ بنای تمدنی شدند که قرنها پیش انقلاب در نوشتن و ثبت وقایع تاریخی را ایجاد کرد (تمدن اسلامی) و مرزهای دانش بشری را متحول نمود اما اکنون تمدن مدرن ظاهرا مستقل از بنای اولیه الهیاتی به بلوغ رسیده است و روی پای خود ایستاده است (؟) چه نیازی است به دانستن این آیه ها؟ دانستن این نکات چه چیزی را می تواند عوض کند؟

از خود اکنون بپرسید در همین قرن بیست و یکم چند درصد مردم دنیا هنوز از خواندن و نوشتن محروم اند؟ آنها که خواندن و نوشتن می دانند چه قدر در روز مطالعه می کنند. فرهنگ خواندن و نوشتن چه قدر میان شما و دوستانتان رایج است. در عصر اینترنت اثر فیس بوک و توییتر بر فرهنگ خواندن و نوشتن متن های طولانی تر و پرمحتوا تر چه بوده است؟ دانش بشری امروز تا چه حد درراستای فهم مقصود زندگی و معنی دار بودن آن بوده است. تا چه حد فرایند تولید دانش توسط «انسان» (من و تو و نه آنها که قدرت دارند) و در راستای پرورش «انسان» (من و تو) و نفع انسان بوده است؟ چه خطراتی امروز انسان متمدن مستقل شده از الهیات را تهدید می کنند؟ آیا علم انسان مدرن را به تواضع در افکنده یا به تکبر بیشتر؟ صلح و دوستی چه قدر امروز تضمین شده تر از دوران قبایلی هستند؟ کشتار های دست جمعی غیر نظامیان چه ابعاد جدیدی پیدا کرده است؟

اکنون از خود بپرسید آیا هنوز نیازی به دانستن این آیات زیبا وساده اما تکان دهنده نیست؟

power_of_the_pen_manip_1_by_faemarie-d5nbk4e

بیان دیدگاه

خود نقل قولی های اخیر!

«چیزی به اسم طبیعت انسانی که بشر را به شکل جبرگونه ای در یک مسیر یک طرفه در تاریخ قرار دهد یا بتوان بر آن اساس رفتار انسان ها را به شکل ذات گرایانه تبیین کرد نداریم.

بنابراین، تبیین هر گونه بحران اجتماعی یا زیست محیطی تحت عنوان ذات مخرب یا طماع بشری غیر قابل قبول است. نه همه ابناء بشر در این تخریب ها و بحران ها به یکسان سهیم هستند و نه همه ابعاد طبیعی ذات بشری قابل تقلیل به جنبه های مخرب و تاریک آن است. بشر به طور کلی همانقدر اهل عشق و دوستی است که اهل تنفر و دشمنی. همانقدر اهل معاونت است که اهل رقابت و همانقدر اهل ایثار است که اهل طمع. این نظامهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی تحت کنترل قدرت های انحصاری هستند که جنبه های تاریک بشری را نهادینه می کنند و جنبه های سازنده آن را منزوی. کسانی که در این نظامها نقش های مخرب را به عهده می گیرند به هیچ وجه به علت جبر ذاتی بشری نیست که وارد عمل می شوند بلکه همگی از میزان قابل توجهی اختیار برخوردارند».

آل حسین – اسفند 93

——–

زمانی کارل مارکس گفته بود که دین افیون توده هاست. من امروز می گویم که دینی که از عناصر سوسیالیستی (و دموکراتیک) خالی باشد افیون توده هاست و تاریخ ما-بعد مارکس همچنین نشان داد که آن سوسیالیسمی که به هستی شناسی دینی تکیه نکرده باشد هم به همان اندازه افیون توده ها خواهد بود.

آل حسین – بهمن ۹۳. (در پاورقی این گفته مارکس را اگر از متن اش خارج نکنیم البته معنی عمیق تری از این می دهد).
——-

» چاره مشکل نه بازار آزاد است نه تصمیم سازی وبرنامه ریزی از بالا به پایین و متمرکز دولتی. هم بازار و هم دولت دو نهاد مهم اجتماعی-تمدنی هستند و مانند نهاد دین و خانواده و جامعه مدنی ، …. غیر قابل حذف شدند. راه چاره همچنین در غلبه دادن یک نهاد بر دیگران نیست. راه چاره در دموکراتیزه کردن همه این نهادهاست. از درون! اصلاح این نهادها نیاز به ایدئولوژی رهایی بخش دارد. نیاز به یک نظام معنا و ارزش دارد که توسط انسانها دورنی شود تمرین شود و تشویق شود و گسترده شود. مشکل جنبش های مردمی امروز این است که از ترس افتادن در دام ایدئولوژی های اسارت بخش مذهبی یا سکولار دچار نگرش منفی نسبت به مقوله کلی ایدئولوژی شده اند که بسیار قابل فهم است اما این هم خواهد گذشت. نطفه های ایدئولوژی های جدید در حال شکل گیری است. مهم این است که در این شکل گیری ها، از تاریخ گذشته ایدئولوژی ها بیاموزیم تا به تولید مجدد ایدئولوژی های اسارت بخش به جای رهایی بخش دچار نشویم.

سوسیال لیبرالهایی چون هابرماس راه را ایجاد گفتگو بین افراد و گروهها با علایق و منافع مختلف می دانند در فضای عمومی و به شکل آزاد و بری از زور. اما به صرف دادن دموکراسی و آزادی حقیقت نمایان نمی شود. مشارکت کنندگان در هر گفتگوی انسانی در شرایط حقیقی و نه صرفا نظری همواره قدرت فریب و بازی دادن کلامی یکدیگر را دارند. لذا نه آزادی نه عدالت و نه دموکراسی و نه صلح بدون التزام های درونی انسانها که مبتنی بر عشق به یکدیگر و عشق به خلقت باشد ممکن نیستند.

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید …………. ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی (حافظ)»

از مقاله «عدالت بازاری، عدالت رفاهی، عدالت طبقاتی، عدالت دموکراتیک!»

————-

آنان که اصلاحات را مقابل انقلاب می نهند باید بدانند که اصلاحات در ایران به همان ناکامی و نا تمامی انقلاب اش بود. در عصر تجدد بسیاری از جوامع دچار این حرکت دوگانه به ظاهر متناقض بین انقلاب ناتمام و اصلاحات ناکام اند. البته هر دو علی رغم ناتمامی و ناکامی دست آوردهایی تاریخی داشته اند. یک جامعه بعد از یک انقلاب هرچقذر نا تمام یا اصلاحات هر اندازه ناکام دیگر مانند قبل نخواهد بود. سوال اما این است که تا چه حد و چه گونه می توان از این دور باطل رهایی یافت.

—————

» آنچه از تاریخ، قرآن و شریعتی آموختیم در یک کلام این بود: آزادی بدون آگاهی یک فریب است. آگاهی بدون آزادی یک شکنجه است. آزادی بدون عدالت تنها به رهایی متمولین می انجامد و عدالت بدون آزادی برابری در اسارت است. و اما بنا کردن آزادی و آگاهی و عدالت بر پایه جهان بینی مادی و اخلاق غیر عرفانی چونان ساختن خانه ای است از تار عنکبوت.»

3 دیدگاه

آیا اقتصاد اسلامی میسر است؟!

بسیاری مشکل اقتصاد ایران را در تلاش نظام دینی آن برای خلق یک نظام اقتصادی مبتنی بر قرآن می دانند! این عده بر این باورند که این تلاش به شکست انجامیده و می انجامد چون اقتصاد یک علم است و قران یک کتاب مذهبی /مقدس غیر علمی. مشکل آن است که عده ای اقتصاد-ندان به قول این دوستان دست اندرکار چنین ناممکنی شده اند.

اما در واقع دقیق تر بخواهیم بگوییم مشکل این است که یک عده اقتصاد-ندان که اسلام-ندان هم هستند ولی ادعای اسلام شناسی دارند می خواهند به اصطلاح «اقتصاد اسلامی» که در عمل نوع آش شله قلمکاری است از همه نواقص مدلهای موجود وارداتی و نه ربطی به اقتصاد به معنی جامعه مقتصد دارد و نه ربطی به اسلام و قرآن را تولید کنند. که مثلا اگر ربطی به اسلام می داشت نمی بایست در آن ربا وجود می داشت. و یا توزیع منابع به شکل برابر و منصفانه صورت می گرفت. نتیجه همین فاجعه ای است که می بینید … اما … اما این همه داستان نیست. صبر کنید . این فاجعه طرف دیگری هم دارد!

مشکل اما عظیم تر ما این است که مقابل این مدعیان دروغین اسلام شناسیِ اقتصاد-ندان ما لشکری از مدعیان کاذب اقتصاد-شناس و اسلام-ندان داریم که درتخریب جامعه و علم و دین از دسته اول پیشی گرفته اند. این عده دوم چون مدعیان كاذب اسلام شناسِ دسته ی اول، ردای کاذب دانش بر تن کرده اند و همچنان که عده اول از اسلام و قرآنی که به درستی نمی شناسندش برای خود کیسه دوخته اند و ادعای مطلقیت در شناخت آن را دارند، عده دوم هم با تصورات پوزیتویستی قرن نوزدهمی از اقتصاد به مثابه یک «علم» و «تخصص» مطلق و «فارغ از ارزش» برای خود نمد بافته اند. در مجموع بلای تاریخی که بر سر این ملت می آید جنگ زرگری بین این دو عده است که ره به جایی نبرده و نمی برد.

این صد در صد درست است که قرآن مدل یا نظریه ی اقتصادی ندارد و نمی دهد. چون قرآن برخلاف سایر ایدئولوژی های مدعی، ادعای داشتن یک مدل یا نظریه برای همه فصول و جوامع را ندارد. اصلا قرآن آمده تا در برابر این گونه جهانشمولی های مطلق اندیشانه را تحت عنوان نظامهای فکری-عملی طاغوت مقاومت کند. این که عملا یک جامعه اقتصادش را چگونه سرو سامان دهد به عرف و زمان و زمینه ی آن جامعه بستگی دارد. یک جامعه ممکن است مبنا را بر کشاورزی بگذارد. دیگری مبنا را اقتصاد خانواده و یا قبیله و دیگری صنعتی سازی و توسعه پایدار و فراتوسعه و …. نه اینکه صرفا یک مدل مثلا بازار آزاد یا متمرکز دولت سالار برای همه جهان تجویز شود! از نظر قرآن، استقلال اقتصادی مبنای مادی عزت نفس انسانی است. قران در سوره زنان خودمختاری اقتصادی زنان در سطح فردی را به رسمیت شناخته است. قرآن خودمختاری جوامع (شعوب) را به رسمیت شناخته و می گوید اگر خدا می خواست همه را امتی واحد می آفرید اما نیافرید! از این رو تعمیم یک نظریه واحد یا مدل اقتصادی به جهان عملی ضد قرآنی است.

اما قرآن ارزش ها و اخلاق رفتار اقتصادی بشر را نیز معرفی می کند و پیشنهاد می دهد. دانش یا معرفت اقتصاد مربوط به رفتار بشری می شود و نه رفتار بین ربات های الکترونیکی بدون احساس و اخلاق و در نتیجه اقتصاد بدون اخلاق معنی نمی دهد. اقتصاد حقیقی نه یک علم که یک دانش یا آگاهی اجتماعی است. ما چیزی به نام «علم اقتصاد» در معنایی که برای علوم دقیقه یا طبیعی یا فیزیکی بکار می بریم نداریم. در روابط اقتصادی بین انسانها ارزش های محلی و انسانی حاکم اند و تا این ارزش ها حاکم اند هیچ دانشی در مورد رفتار اقتصادی و نظام های اقتصادی نمی تواندمدعی «علمی» بودن شود. «علم اقتصاد» یک توهم است. از همین روست که ما در اقتصاد مانند سایر «دانش/معرفت» های اجتماعی (واژه «علوم اجتماعی» مبهم و نادرست است) مکاتب مختلف و حتی متضاد اقتصادی داریم در حالیکه در فیزیک و شیمی و بیولوژی و … چنین چیزی نیست. آنجا ما مکتب نداریم بلکه نظریه و حداکثر پارادایم داریم. مکاتب اقتصادی به لحاظ پیش فرض های اخلاقی و هستی شناختی و معرفت شناختی متاثر از ایدئولوژی ها و فلسفه های سیاسی مختلف هستند. هیچ دانش اقتصادی نیست که از نفوذ ایدئولوژی بری نباشد. هیچ! اقتصاد یک «معرفت اجتماعی» است در مورد ابعاد مادی زندگی جمعی ما.

پس اگر نخواهیم اخلاق اسلامی را مبنای تنظیم روابط اقتصادی خود کنیم سایر ایدئولوژی ها مانند لیبرالیسم و سوسیالیسم و انارشیسم و نولیبرالیسم و سوسیال دموکراسی و سوسیالیسم بازار گراو غیره این کار را خواهند کرد که کرده اند. هیچ کدام از این ایدئولوژی ها مبنای علمی ندارند و هیچ دلیلی وجود ندارد که از هستی شناسی و معرفت شناسی و ارزش شناسی و عمل شناسی قرآن نتوان چارچوبی قوی تر از چارچوب ایدئولوژی های فوق درآورد.

احمد آل حسین – بهمن 93

10981852_1067614929930651_6901433342625655991_n

بیان دیدگاه

اقتصاد یعنی مقتصد شدن!؟

اقتصاد یعنی مقتصد بودن و شدن (در باب افتعال یعنی «تلاش» جمعی یا «مشارکتی» برای تحقق لوازم و «شرایط» داشتن یک زندگی مقتصد و معتدل). و مقتصد یعنی میانه رو یعنی فرد یا افراد یا جامعه یا نظامی که نه راه اسراف (مصرف بیش از حد نیاز) و تبذیر (تلف کردن و هدر دادن و تولید مزبله بیش از ظرفیت طبیعت برای بازسازی و پاکسازی خود) را می رود و نه راه ریاضت و عسرت اقتصادی را.

و اما اکنون نگاه کنید به اقتصاد به مثابه «علمی»! که تدریس می شود و به مثابه مدلی که پیاده می شود (تحت الگوی بازار آزاد) و به مثابه نظامی که اعمال می شود تحت سلطه سرمایه. هیچ بویی از مقتصد بودن نبرده است. هیچ!

هدف اش همه شده است افزایش بهره وری ، آنهم بهره وری که در رشد مالی خلاصه شده است. معنی اش همان در نهایت افزایش سود است به هر طریق ممکن با نادیده گرفتن اثرات اجتماعی و زیست محیطی فعالیت های به اصطلاح «اقتصادی». این اقتصاد نیست، این نظام نهادینه کردن آز و طمع است. مشوق اسراف است و تبذیر تا مصرف بالا رود و با افزایش مصرف و تقاضا تولید افزایش یابد و با افزایش تولید سود فزون شود. مشوق کاهش هزینه های انسانی و زیست محیطی است به بهای نابود کردن محیط زیست و استثمار بی شرمانه نیروی کار باز برای آنکه سود افزون شود. البته افزایش بهره وری ماشین آلات و شیوه های بازار یابی و تبلیغات هم هست که بر میزان سود تاثیر می گذارند. اما حتی همین ها هم عواقب سنگین برای نیروی کاری که عرصه را به ماشین می بازد و برای کاسب های محلی که عرصه را به بازاریابها می بازند و برای محیط زیست که عرصه را به زباله های تولید شده توسط تبلیغات می بازد.
رشد رشد رشد تنها آرمان این اقتصاد است. کسی اقتصاد نمی خواند که یاد بگیرد رشد را کم کند. اگر اقتصاد دانی رشد محاسبه شده به دلار را کاهش دهد از کار برکنار می شود. حتی اقتصاد سوسیال دموکراسی که بر حمایت و حفاظت و دفاع از برخی حقوق کارگر تکیه می کند تلاش اش بر افزایش تقاضا از طریق افزایش قدرت خرید و مصرف کارگر است. اما به چه بهایی؟

کثرت طلبی (الهکم التکاثر) شاخصه اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد سرمایه محور است. عاقبت این کثرت طلبی برایشان مهم نیست.

و اما رشد لایتناهی در جهان متناهی نامیسر است (فن آوری فقط می تواند تا حد محدودی برای بخش های محدودی رشد طولانی تری را میسر کند!). از این روی، چون ما در جهانی با منابع محدود زندگی می کنیم این مدل رشد محور کثرت طلب، تماما ایده الیستی و ایدئولوژیک است و وقتی که اعمال می شود به نابرابری می انجامد و این جامعه عموم است که تقاص مصرف محوری و کثرت طلبی های این نظام را باید با عسرت و ریاضت اقتصادی بدهند (كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ – نه چنين است زودا كه بدانيد … ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ – سپس عاقبت کثرت طلبی را به چشم یقین خواهید دید… سپس در همان روز است كه از نعمت [هایی که نابود کردید] پرسيده خواهيد شد). یعنی آنچه بنا بود شیوه مقتصد زندگی باشد و اعتدال آورد در ورطه افراط و تفریط می افتد!

نه جان من، این علم اقتصاد نیست. این ضد علم و عقل است و این ضد مقتصد بودن است. این جهالتی است به اسم علم که ما را به جنگ بی پایان با طبیعت خود و طبیعت اطرافمان در انداخته است.

ما را علم دیگری نیاز است تا اقتصاد حقیقی محقق شود. علمی که پایه های آن بر تحقق جمعی و مشارکتی تحقق یک زندگی مقتصد و معتدل باشد. چنین اقتصاد حقیقیتا مقتصدی، تصورش از «بهره وری» نه «رشد مالی» که «زندگی در تعادل و صلح با خود، با دیگران، و با طبیعت» است.

عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی! یا به قول قرآن امتی مقتصد باید بود. أُمَّةٌ مُقتَصِدَةٌ

5

بیان دیدگاه

چرا خلوص یک فوق ارزش است؟

در دنیای ارزش ها و آرمانها و آمالهای انسانی ما، مهلک ترین ضربه را به هر ارزش نه ضد آن ارزش که شبه کاذب آن ارزش بدان زده است. این قاعده ای تاریخی است. از کهن ترین ارزشها چون برادری (هابیل را نه گرگ که قابیل کشت یعنی برادری را برادر کشت) گرفته تا مدرن ترین هایش از جمله حقوق بشر و دموکراسی!

اما چگونه شبه کاذب یک ارزش را از خود آن ارزش تشخیص دهیم؟ سوال آسانی نیست متاسفانه که اگر بود مهلکت ترین ضربه ها را ارزش ها از شبه ارزشها نمی خوردند. دشواری این تشخیص، تاریخ مبارزات اجتماعی و مسیر تکامل اخلاقی بشر را بسیار طولانی کرده است و گاهی حتی به نقطه های به ظاهر بی بازگشت رسانده است. امروز مرگ بشریت بسیار قابل تصور کدرن است تا مرگ نظام فاسد سرمایه جهانی!

پاسخ این سوال تشخیص ارزش از شبه ارزش را متاسفانه نمی توان حتی به کمک مترقی ترین مکاتب فلسفی و استدلالی داد. آری، تجربه بشری نقش بازی می کند اما تجربه بی تامل و تامل بی گفتگو و گفتگو بدون تعهد به یافتن حقیقت و تعهد بدون خلوص به پاسخ این سوال نمی انجامد. و از این روست که خلوص آری خلوص (به قول شریعتی یک تویی و فرار از جاذبه سنگین مصلحت) به یک فوق ارزش تبدیل می شود. خلوص ارزش نیست. خلوص به تشخیص ارزش از شبه ارزش می انجامد و از این رو فوق ارزش است و خلوص شبه ارزش یا شبه کاذب ندارد. اما خلوص را کدام معیار است. خلوص داشتن را با خالص «بودن» یکی می گیرند که خطاست. خالص بی عیب است و خالص بی عیب فقط خالق است. خلوص یک «شدن» است نه «بودن».

خلوص را فقط یک معیار است و آن خلوص است! فقط آنها که بر «کشف عیوب خود» و اصلاح آنها «مصر» اند اجازه دارند تا در معبد خلوص پای گذارند.

احمد آل حسین – بهمن 93.

10411324_1064537930238351_5820541584906269158_n.jpg

بیان دیدگاه

از قحطی اخلاق تا خشکسالی محیط و جهنم زمین!

اخلاق در جهان ماده زده و سرمایه محور و بازارگرای امروز ما کالای نادری شده است. و عجبا که منطق این بازار جهانی که بر عرضه و تقاضا بنا شده است در مورد اخلاق صدق نمی کند که اگر می کرد این کمیاب ترین عنصر بشری را قیمتی گزاف بایستی. اما اخلاق را به ثمن بخس هم نمی خواهند و نمی خرند و نمی برند.

خشکسالی در بسياري از مناطق سیاره ما و از آن طرف افزایش رطوبت و گرمایش و سطح آب اقیانوس ها و ذوب شدن یخچالهای طبیعی و خشکیدن دریاچه ها و رودخانه ها همگی مجموعه پدیده جهانی تغییرات اقلیمی زمین را رقم می زنند که بی چون و چرا در فعالیت های انسانی و گسترش بی حد و اندازه تمدن صنعتی وابسته به انرژی های فسیلی و اشاعه گازهای گلخانه ای ریشه دارند و همه این ها در رشد بی اخلاقی اقتصادی و سیاسی که از شاخصه های نظام سرمایه داری اند.

از این رو شک نکنیم که خشکسالی و بلایای طبیعی (بخوانید غیر طبیعِی) که امروز بر سرِ ما و سایر جهانیان می آیند ریشه در نظامهای ناعادلانه و مستبدانه و فاسد سیاسی و اقتصادی غالب بر جهان دارند. نظامهای مختلف سرمایه داری از امریکایی اش گرفته تا اروپایی و اسیایی و خاورمیانه ای و دینی و سکولار و دولت گرا و بازارگرا و حتی جامعه مدنی گرایش همه و همه در یک چیز مشترک اند و آن تفوق سود است بر اخلاق.

در حالیکه آنها که زمین مان را به جهنم تبدیل کرده اند و می کنند شبانه روز به انکار تاثیر نظام های ضداخلاقی شان بر محیط زیست مان پافشاری می کنند اما همزمان به بیمه کردن منافع خود در برابر خطرات گرمایش زمین مشغول اند و هزینه های گزاف برای به دور ماند از این آتش! و اما فریبکار ترینشان آنان اند که پذیرفته اند گرمایشی در کار است و حتی این مسیر جهنمی را به فرصت های سود سازی و سود اندوزی تبدیل کرده اند و به نام «اقتصادسبز» به ماست مالی (بخوانید سبزه مالی) کردن روی سیاه جهان سرمایه سالارشان مشغول اند.

اما در ایران ما که مانند سایر کشورهای خاورمیانه در معرض شدید ترین آثار گرمایش است و آثار آن سال هاست که نمایان است (از زمانی که برف در مرکز ایران به قدری می آمد که مدارس تعطیل می شد و بیشتر ماها این را خوب یادمان هست تا زمانی که دریغ از یک چکه باران همه اش ربع قرنی نیست که گذشته است)، هم ملت اش و هم دولت اش و هم حاکمیت اش و هم اپوزیسیون اش و هم بی سوادش و هم تحصیل کرده اش به انکار یا بی توجهی ذهنی و عملی نسبت به این واقعیت تلخ مشغول بوده اند. ایران بارها و سالها فرصت طلایی تبدیل در آمد نفت اش را به خودکفایی در تولید انرژی از طریق انرژی های قابل و درنتیجه رسیدن به آرزوی دیرینه اقتصادی منهای نفت را داشته است اما افسوس از یک صدای رسا و دریغ از یک گام اساسی.

کار به جایی رسیده است که سخنوران شعبده بازمان، خشکسالی را به ربا ربط می دهند و ملت به ریش اینان می خندند اما حقیقت آن است که آنها حقیتی را که کاملا درست است (اگر اقتصاد ربا را تنها بخش کوچکی نظامهای فاسداقتصادی در سطح جهان و نه فقط ایران بگیرید) به بدترین و مضحک ترین و بی مایه ترین حالت ممکن بر عموم عرضه می کنند و مخالفین ومنتقدین تحصیل کرده که مثلا شعورشان این قدر رشد کرده که فقط بفهمند خشکسالی ناشی از عوامل آب و هوایی و حد اکثر مدیریتی مانند مدیریت سد سازی و غیره است (و نه بیشتر که بدانند فعالیت های آب و هوایی در دوران انتروپوسین – دوران حاضر زمین شناسی – به شدت تحت تاثیر فعالیت های انسانی -بخوانید سرمایه سالارانه – هستند) اظهار فضل های گران مایه می کنند که بله ای آقا ربا چه ربطی دارد به هوا!

استبداد مذهبی اخلاق را از ریشه می خشکاند . از بیخ و بن می زند و مصیبت مای مسلمان این است که اسیر زندان سرمایه جهانی از بیرون و استحمار دینی از درون ایم. تا جایی که ذهن مخالف مستبد ما هم حتی چون مستبد همچنان دچار کوته اندیشی و بی اخلاقی می شود.
احمد آل حسین – بهمن 93.

1454574_1064521126906698_7439730997710868245_n

بیان دیدگاه

عرفان در «عرفان-برابری-آزادی» کدامین عرفان است؟

برای یک آته ایست (خداناباور) مسئله خدا به همان قطعیت حل شده است که برای یک ته ایست (خداباور) و برای یک اگنوستيست (لاادری گر) نیز اصل این سوال غیر قابل جواب فرض شده و لذا تکلیف اش از قبل تعیین گشته است! یعنی این هرسه مکتب باب پرسشگری را بر خود بسته اند و درب ادعاهای گزاف و جزمی گرای و دفاع بی ثمر را به روی خود باز نموده اند.

اما، اما، برای یک عارف (نوستیست) مسئله خدا یک سوال اساسی زندگی فردی و اجتماعی است [نکته: و من کلمه عارف را در معنای عام آن بکار می برم به معنای جوینده معرفت زندگی، و نه در ارتباط با گروه یا مسلک خاصی که عموم مدعیان عرفان در ارتباط عاشقانه با تصورات متوهمانه شان از خدایی که باورش دارند به سر می برند و جویندگی را با عشق بازی های موهوم و عزلت گزینی های منحصر به خودی که علی رغم ادعای بی خودی همچنان محور است جای گزین کرده اند]

سوالی که پاسخ اش را همه عمر جویا می شوند و اگر خدایی وجود داشته باشد الحق که برای «خدا» بودنش [نه شخص یا چیز بودنش] پاسخ قطعی در باب وجودش، وجود نخواهد داشت و فرآیند جویایی اش بر فراورده آن (پاسخ نهایی) غلبه می کند.

و البته که جویایی هر پدیده ای خود مستلزم مفروض کردن اش است مگر خلاف آن حاصل شود و لذا از آن جا که نه خلاف نه اثبات، حاصل شدنی اند، این خودِ تلاش برای جویایی اش است که سازنده شخصیت انسانی یک عارف می شود و «سوال کنندگی بی انتها و بی قناعت» شاخصه این شخصیت که وقتی این «اعتراف ممتد» به «نابسندگی معرفت» مان به سایر ابعاد زندگی مان سرایت می کند از ما «جویندگان حقیقت» در همه امور و اصول زندگی می سازند. از ما انسانهایی می سازد که به هیچ پاسخی به عنوان پاسخ نهایی قانع نیستیم هرچند پاسخ های بهتر را برای بهترین عمل ممکن می گزینیم.

جویاندگانی که نه در پی قطعیت و در نتیجه سلطه بر دیگران و بر طبیعت اند که «جویای خود سازی اند از طریق جویندگی».

و یک جوینده نیاز به خود سازی دارد. آنچنان که یک دانشمند. جوینده تنها شاخصه من و تو فرد نیست. «ما» مجموعه انسانهای بالقوه عارفیم که در ارتباط با یکدگر می زییم. و این زندگی با دیگری است که بر شخصیت من و تو تاثیر می گذارد و اگر خدایی باشد و اگر مقصودی از حیات برای من و تو این مقصود هرگز فهم نمی شود، اگر من و تو در قبال درد اویِ دیگر و آن دیگرانِ دردمند غافل باشیم.

اینجاست که عرفان «ما» مسئولیت اجتماعی می آورد در برابر عرفان شبه بودایی غرب زده ی وارداتی و بیزینس شده که چیزی جز یک گوشه تمرگیدن ها و زمزمه کردن ها و از خود بی خود شدن های معتادانه نیست تا مثلا در نهایت این «خودِ» افسرده و از خود بیگانه حاصل از زندگی بیمارگونه مدرن و مدنی را به آرامش درونی خود خواهانه خود و دریافت انرژی های کذایی از «یونیورس» برسانند!

عرفان «ما» اما آرامش را در بی آرامشی جویا می شود آن چنان که حقيقت هستي را در بی در و پیکری تاریک و سرد آن و عدالت را در این جهان پرفتنه نابرابر و آزادی را در این تاریخ پر از اسارت انسانی!

احمد آل حسین – بهمن 93.

10898062_1063667410325403_3301922689733407582_n

بیان دیدگاه

خطبه خداحافظی آخرین پیام رسان خدا

مقدمه

افتخار دارم که اکنون به اطلاع برسانم که کار  ترجمه متن سخنرانی خداحافظی محمد (ص) در آخرین حج اش در سال دهم هجری را به پایان رساندم.

این متن اکنون شاید تقریبا کامل ترین و احتمالا تنها متن موجود به فارسی در شبکه اینترنت باشد! (اگر خوانندگان متن ترجمه شده ای از خطبه را می شناسند به این نویسنده معرفی نمایند).

رسول حق در این پیام دو بار از مخاطبین اش می خواهد که پیام اش را به دیگران برسانند. اکنون که ترجمه ی این متن در نزد من و شماست ، ما نیز مخاطب این در خواست پیامبر هستیم و امید وارم که به درخواست وی حد اقل در همین فضای مجازی عمل کنیم. او امین بود و مردم را به امانت داری تشویق می کرد. اکنون امانت وی در دستان ماست و صاحبان اصلی این امانت مخاطبین این پیام اند. پس این امانت را هرچه بیشتر به صاحبین اش برسانیم.

از آنجا که پیامبر تنها مرجع معتبر را قرآن معرفی می کند و از مردم می خواهد که هر حرف و روایتی که به او نسبت داده شده است را با قرآن مقابله کنند و تنها آن سخنانی را از او بپذیرند که شاهد قرآنی (معادل قرآنی) دارند، بنده نیز بند بند این سخنرانی را با قرآن مقابله کردم و شواهد قرآنی را برای علاقه مندان آوردم. تقریبا تمامی جملات شاهد قرانی دارند و قابل قبول اند.

اما این واقعیت که چنین سخنرانی مهمی از مهم ترین شخصیت اسلام یعنی پیامبر این دین در میان مسلمانان خصوصا فارسی زبانان پس از هزار و چهار صد سال این چنین ناشناخته و مهجورمانده است خود حاکی از عمق فاجعه در مسلمانی ما مسلمانان دارد. خود نشان می دهد که چه قدر آن چه از آن می دانیم ناچیز و تیره و تار است. متنی تاریخی که اسناد تاریخی آن در کتب تاریخی از سه قرن بعد از فوت پیامبر به مدت نزدیک به هزار سال موجود بوده است اما مصلحت هیچ دستگاه دین سالاری نبوده است که به این پیام توجه کند.

این متن همچنین شاهدی است که ریشه های برابری خواهی و حقوق انسانی مطرح در قرون معاصر ما را در تاریخ ظهور اسلام نشان می دهد. کسانی که این خطبه را نقل قول کرده اند هزار سال قبل از ما و زمانه متجدد ما زندگی می کرده اند و هیچ آگاهی و انگیزه ای برای ساختن سندی برای ماست مالی کردن چهره اسلام و متجدد نشان دادن آن نداشته اند.

این آخرین پیام هم چنین بار دیگر نشان می دهد که اسلام مشخصات یک جنبش اجتماعی تمام عیار را داشته در صدد تمدن آفرینی بوده است. تقلیل اسلام به عرفان بازی های شخصی و زاهد مابی و صوفی گری و نادیده گرفتن ابعاد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی این مکتبی که حساسیتی این چنینی نسبت به عدالت اجتماعی و حفظ حقوق مردم و خصوصا ضعیفان داشته است به هیچ وجه هیچ خدمتی به اسلام و مسلمانان نیست. سیاست و اقتصاد بدون چارچوب های اخلاقی و پیش فرضهای هستی شناسانه وجود خارجی ندارد و اسلام این چارچوبها و پیش فرضها را برای اخلاق مند کردن روابط انسانی از جمله روابط سیاسی و اقتصاری پی ریخته است. انکار این امر انکار اصل اسلامی که قرآن اش به صراحت همه پیامبران را برپا خاسته گان برای قسط و عدالت می داند.

**************

به خواندن ادامه دهید »

2 دیدگاه

دموکراسی متعهد علی شریعتی به چه چیز متعهد بود؟

این مطلب ابتدا در گروه فیس بوکی «شریعتی برای امروز» در سپتامبر ۲۰۱۳ منتشر شد.

در مقاله «دمکراسی هدایت شده، توجیهی ناموفق بر دغدغه ای مقدس» آقای علیجانی استفاده از «دمکراسی هدایت شده» توسط شریعتی در نظریه امت و امامت اش برای توجیه امامت شیعه را ناموفق میدانند
اما پاسخ به مقاله ایشان:

Ali Shariati (3)

به خواندن ادامه دهید »

بیان دیدگاه

آیا خدا یک اصلاح طلب است یا انقلابی؟ صلح جو است یا جنگجو؟

آیا خدا یک انقلابی است یا یک اصلاح طلب؟
پاسخ نسل قبلی ما بدین سوال «انقلابی» و پاسخ نسل کنونی «اصلاح طلب» بود. اما پاسخ نسل بعد چه خواهد بود؟

این دو سوال را با تکیه بر آیه « ان الارض یرثها عبادی الصالحون» می توان پاسخ گفت، خصوصا این که چرا کلمه ارث را بکار برده به جای این که بگوید زمین را صالحین تسخیر خواهند کرد یا به کنترل و سلطه خود در خواهند آورد (به تدریج از طریق رفرم یا عمل انقلابی)، چرا می گوید «به میراث می برند»؟ فکر می کنم استفاده از کلمه میراث بسیار دقیق و با معنی بوده و در راستای شیوه خلقت گری خداست.

تحقیقات در سطح جهانی نشان می دهد که خدا باوری و\یا معنویت گرایی در جهان رو به افزایش بوده است (از ابتدای قرن بیستم تا کنون). اما همزمان تعلق به دستگاههای رسمی رو به کاهش! خبر به نسبت خوشی است این. اما منظور من از این سوال محدود کردن خود به خداباوری نبود. منظور من از این که آیا خدا انقلابی یا اصلاح طلب است این است که آیا انقلابی بودن یا اصلاح طلب بودن کاری خدایی (اگر ناباورید بخوانید کاری برحق) است یا نه. کارهای حق یا خدایی کارهایی الزاما کارآمد و موفق نیستند اما از نظر عاملین آنها بر حق اند. با این حال که سوال را دوست ندارم محدود به خداپرستی کنم اما جواب شخصی خود را بر پایه باورمندی خود به قرآن می دهم.

این فقط قرآن نیست و نبوده است که می توان از دل آن هم خشونت درآورد هم رافت. هم تایید برای عمل انقلابی هم تایید برای عمل اصلاح طلبانه. از دموکراسی و سکولاریسم گرفته تا حتی حقوق بشر و تمدن و تجدد و علوم طبیعی هم می توان ایدئولوژی ساخت و وسیله توجیه انواع مختلف رفتارهای تبعیض آمیز. گویند هم هیتلر و هم مارکس کتابهای خود را به داروین تقدیم کرده بودند. آنها که بمب اتم بر سر مردم بی گناه ژاپن ریختند و ده ها هزار نفر را یک دقیقه های کباب کردند و نسلهای بعدی شان را ناقص این کار را به نام صلح کردند. انداختند تا ژاپن را به زانو درآوردند و جنگ را تمام کنند. مخالفان این عمل وحشتناک هم به همان اصول صلح و تمدن و حقوق بشر ارجاع می دهد.

آنها که مسبب مسقیم و غیر مستقیم کشتار هزاران بیگناه در منطقه ما شده اند این کار را به نام مبارزه با تروریسم و گسترش دموکراسی به منطقه کرده اند. اما نه این واقعیت مدرن و نه آن واقعیت برخورد با قرآن هیچ کدام دلیل کنار گذاشتن نه دموکراسی و نه حقوق بشر و نه قران می شود. این واقعیت که عده ای در این کتاب مقدس نرم خویی یا درشتی می بینند با توجه به عواقب عملی آن در زندگی هزاران بلکه میلیون ها انسان خود بهترین دلیل بر این می شود که نمی توان به سادگی از کنار این امر به اصطلاح مقدس گذشت. به جای نشستن کنار و خطا خواندن ارجاع به ارزشهای مقدس مذهبی یا مدرن بهتر است که فعالانه به بازخوانی آنها در جهت رفاه و صلح و آسایش مردمان خود و سایرن اقدام کرد. این خاصیت بشر است که برای تنظیم روابط و رفتارهای خود دست به تولید ارزشها و اصول و چارچوبهای اخلاقی می زند و باز این خاصیت اجتناب ناپذیر این نظامهای ارزشی است که به دلیل انتزاعی بودن و عواقب خاصی که برای منافع خاص گروههای خاص دارند قابل تفسیر و تاویل به شیوه های گوناگون باشند. اما این امر دلیل نمی شود که همه تفاسیر و همه فهم ها به یکسان موجه اند. همه دانشمندان در مورد طبیعت که طبیعتی واحد دارد دست به نظریه بافی می زنند و مکاتب مختلف علمی در دل هر رشته ای پروده می شود. اما هیچ کس معتقد نیست که همه مکاتب علمی به یک قدرت به فهم جهان به ما کمک می کنند.

شگفتا که قرآن در مقایسه با سایر چارچوبهای ارزشی دیگر این است که قرآن ۱۴۰۰ سال قبل از این ماهای تحصیل کرده حالا پست مدرن شده با وضوح اعتراف می کند آنچه گفته است (خصوصا متشابهاتش که انتزاعی ترند) می تواند در مسیر تخریب و فساد استفاده شود. اخطار می دهد که مباد مردم دین و قرآن را به مایه فریب و توجیه اعمال تبعیض امیز خود تبدیل کنند. می خواهد از مردم که روی خود را به دین حنیفا برگردانند یعنی از سر صداقت با خود و اجتناب از خود فریبی و تاثیر پذیری از منافع آنی.

اما فراتر از ما مثلا پست مدرن شده های نسبی گرای امروزی که جسارت تشخیص حق از باطل را از خود و دیگران گرفته ایم و ارزش ها را به اشیا قابل اندازه گیری و سوژه های پژوهشی بی قیدانه برای فهم «چه می گذرد» به جای «چه باید کرد» تبدیل کرده ایم (و از این رو اگر چیزی قابل اندازه گیری نباشد را به عنوان معیار نمی شناسیم ولذا در همان دنیای ماتریالیستی ارزیابی سود و زیان غوطه ور می شویم و به غلط تصور می کنیم که پیشرفتگی دنیای مدرن از این همین روست) قرآن مدعی است که راسخ بودن در فهم حقیقت (هم حقایق طبیعی هم حقایق زندگی هم پیام قرآنی) می تواند به فهم حقیقت نزدیک مان کند. اگر نه به مطلق اما به اندازه کافی که زندگی هایمان را از این رو به آن رو کند. مشکل شبه روشنفکری امروز ما این است که از خود تاریخی اش گریزان شده است. منابع مقدس و با ارزش اش را در دستان سفیه ترین و فاسد ترین اقشار جامعه اش رها کرده است و چیزی ندارد که در مقابل بدان دست اندازد. و این براستی یعنی نهایت خوشبختی برای ارتجاع.

اما صالحین را من آنها می دانم که عملشان به برقراری صلح پایدار می انجامد. خشونت و جرم و فساد را می کاهد. خدا را نه یک انقلابی می دانم نه یک اصلاح طلب بلکه یک تکامل گرا. افرینش خدا از طریق تکامل بود اما نه یک تکامل بر اساس شانس و تنازع بقای قوی تر در برابر ضعیف تر. ما دیده ایم که حتی دایناسورها هم وقتی توان در تعادل زیستن با جهان به ناگاه تغییر کرده را نیافتند نابود شدند (به جز آن ضعیف ترهایشان که امروز پرندگان زیبای جهانمان را تشکیل می دهند).

در تکامل آنکه در صلح و هارمونی و تعادل بیشتر با محیط اش می زید عاقبت توان به ارث بردن محیط را دارد و آن که در تنازع و جدال با دیگران و با محیط است هرچند موقت سلطه گری می کند اما در نهایت محکوم به فناست. از این روست که قرآن مدام از ما می خواهد که در زمین سفر کنیم و به کار باستان شناسی اقوام مضمحل شده به پردازیم.

عمل منجر شونده به صلح است که می ماند و آن عمل منجر شونده به خشونت است که خشونت می آفریند و زمینه را برای حذف خود اماده می کند. اما همین تکامل گاهی با اصلاح همراه است گاه با انقلاب. گاهی انباشت تحولات وقتی که مسیر اصلاح به بن بست می رسد به مسیر اجتناب ناپذیر جهش های انقلابی منجر می شوند. از این روست که خدا موسی را اول برای صحبت با فرعون می فرستد و بعد چون گفتگو نتیجه نمی دهد درخواست رهایی و خروج بدون نزاع و جنگ می کند و اما این فرعون است دست به کار نزاع می شود و در دریای مواج خشم سنت هایی که نادیده شان می گرفت غرق می گردد. انقلاب نهایت تکامل نیست. از این رو بعد از انقلاب همانقدر مهم است که قبل از انقلاب. مهم است که بعد از انقلاب سنت هایی که بشر را در تعارض با هستی قرار می دهند و زمینه را برای بازگشت اقتدار و سلسله مراتب و فساد و بی عدالتی هموار می کنند را مجددا زنده نکنیم (داستان سامری). طبقاتی شدن جامعه زمینه حقارت و تضعیف یک طبقه را به قیمت قیومیت طبقه دیگر فراهم کردن یعنی عملی که صلح را به خطر می اندازد و در نتیجه ضد عمل صالح است. بعد از انقلاب، جامعه ای که متاثر از اعمال صلح طلبانه نباشد و بلکه برعکس با تضاد و تنازع بین گروهها مواجه شود از سیر صعودی تکامل به سیر نزولی تنازل می رسد. صلح بر جنگ ارجحیت دارد. قرآن مردم را به صلح می خواند و جنگ را تنها در زمانی موجه می داند که بقای یک جامعه صلح طلب در اثر تهاجم کسانی که صلح طلب نیستند در خطر افتاده است. مسلمانان را از اینکه آغازگر جنگ باشد نهی می کند و آنها را به پذیرش پیشنهاد صلح دشمن حتی اگر بدانند فریب است تشویق!

تجدد خصوصا وقتی به جهان سوم می رسد انسانها را بین دو وضع بی سرانجام انقلابهای بدفرجام و اصلاحات نافرجام منگنه می کند. راه برون رفت همان راه خدایی تکامل است. راه خدایی تکامل یعنی تاسیس اجتماعات مستقلی که بدیل خود را نه به شکل مانیفست های گنگ ایدئولوژیک بیانیه می کنند و نه منتظر بیداری توده ها برای انقلاب یا اصلاح شدن قدرت از درون میشوند بلکه بدیل را در عمل روزمره زندگی خود زندگی کنند. اینگونه بود که محمد با تشکیل جامعه صالحین توانست شیوه عملی تحقق ارزوهای یک جامعه تحت ستم و استضعاف را به نمایش گذارد. پس این گونه نیست که بدها خود به خود همدیگر را حذف کنند. تضاد منافع بدهاست که زمینه ساز تحقق فضایی هرچند اندک برای تنفس و شکافی برای رشد  صالحین می شود و عمل صالحین است که این فضا را گسترده تر میکند.

قرآن اما یک تفاوت دیگر با دستگاههای ارزشی امروزین دارد و آن این است برای باورمند به قرآن این کتاب کلام مستقیم خداست و عمل قرآنی در راستای تحقق زندگی در تعادل با خالق و خود هستی خواهد بود. عمل به اخلاق قرآنی در راستای زندگی در صلح و تعادل با دیگری است چه آن دیگری انسانی چه طبیعی. هیچ دستگاه ارزشی دیگری به باورمندان خود نمی تواند چنین انگیزه قوی که فراتر از «من» و «این لحظه زندگی» می رود را تقدیم کند.

۱ دیدگاه

بیایید دوباره خود را به اسلام دعوت کنیم! بیایید دوباره به اسلام سلام کنیم!

ایمان یعنی محل امن پیدا کردن و چه محل امنی امن تر از عرش آن صاحب جلال و اکرامی که ازلی است و ابدی که پهنه دریای قدرت اش و علمش و عشقش و خلقت اش را ساحلی نیست. همه از او هستیم و روزی به او باز می گردیم پس چرا در زندگی به غیر از او باید تسلیم شویم؟

اسلام یعنی تسلیم شدن به خدا و فقط به خدا. پس اسلام وسیله است و راه است نه هدف و مقصود. تسلیم شدن به خدا در مغایرت و تضاد کامل به تسلیم شدن به غیر خداست چرا که خدا قدرت مطلق است، خالق مطلق است، عشق مطلق است و علم مطلق است. از این رو هر گونه قدرت و خلقت و عشق و علمی تنها و تنها در صورتی که به آزادی همگانی و برابرانه بشر از تسلیم شدن به اقتدارهای زمینی (تحت هر نامی حتی خصوصا مذهب و دین خدا) انجامد در دایره اسلام و مسلمانی ما قرار نمی گیرید.

یک مسلمان حقیقی از یک آنارشیست که به هیچ اقتداری جز اقتدار جمعی اعتقاد ندارد انارشیست تر است چرا که آنارشیسم اسلام متکی به فهم معناداری هستی است. اسلام یعنی تسلیم شدن به خدا و خدا حق مطلق است. و ترجمه این تسلیم شدن به حق مطلق یعنی در زندگی عملی روزمره ما حقوق «دیگری» و حقوق طبعیت خدا حتی کوچکترین جانواران اش را رعایت کنیم. تسلیم شدن به حق یعنی مسئولیت حفظ و تکریم حقوق بشری و حقوق طبیعی را به عهده گرفتن. خدا ما را خلیفه خود روی زمین خواسته است. خلیفه یعنی جانشین و جانشینی خدا متعلق به همه ابناء بشر است نه طبقه یا گروه یا فرد خاص. اسلام یعنی اکمال خلقت و قدرت و عشق و علم خدا روی زمین. و این ها یعنی سازندگی یعنی در تعادل زیستن با طبیعت خدا نه تخریب آن. هر پژوهشی را که تا کنون در باب تخریب محیط زیست دیده ام حاکی از ظلم و بی عدالتی در حق بخشی از جامعه بوده است. یعنی ظلم به طبیعت و ظلم به یکدیگر در هم گره خورده اند.

دوستان، تجدد سرمایه سالارانه غربی که اکنون عالم گیر شده است و حتی ضد غربی ترین رژیم های دنیا نیز در عمل اقتصادی خود اصول این تجدد را که بر پایه استثمار هرچه بیشتر منابع و رقابت در رشد اقتصادی است، کار را به تخریب عمیق محیط زیست و گرمایش افسار گسیخته زمین کشانیده است. آینده تمدن بشری به طور جدی تیره و تار است. این را نه غرب به شما می گوید و نه حکومت های ملی یا مذهبی یا محلی مستبد. این را دانشمندانی می گویند که صدایشان در این زمانه پر از فساد و ظلم کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود. وظیفه و مسئولیت ما ایجاب می کند که از دایره تنگ معضلات محلی خود بیرون آمده و ارتباط بین تظلم ها و بی عدالتی های محلی و جهانی را یافته و برای خود و بشر روی زمین به عدل برپاخیزیم و از هرتلاشی برای به زیر سوال کشیدن هر اقتدار و قدرتی که خلاف تسلیم شدن به حقیقت هستی عمل می کند کوتاهی نکنیم. اسلام ما را به پرپاخاستن برای عدالت و قسط دعوت می کند.

اسلام را باید از چنگ ناکسان نجات داد و مسلمانی خود را با پیوستن به یک جنبش تمام عیاری علیه هرگونه استبداد و استثمار و استحمار تکمیل کنیم. این اسلام است که به ما هویتی ریشه دار در حقیقت هستی فراتر از مرز بندی های تحمیلی قومی و ملیتی و نژادی و جنسیتی و نسلی و مذهبی می دهد. این اسلام است که گذشت و ایثار را برای هدفی متعالی تر از خود پسندی هایمان معنا می دهد. این اسلام است که مجددا قلبهایمان را به هم می بندد و انسجام و وحدت و سازمان دهی و هم صفی و همصدایی را تقویت می کند. آری می دانیم که بسیار از ما ها اکنون بیدار و حساس تر از نسل های گذشته مان هستیم. این را باید غنیمت دانست. اما عزیزان حق جو و مبارز اگر تصور می کنیم این اینترنت است که انسجام و وحدت می آورد در اشتباهیم. اینترنت وسیله است. وحدت و انسجام محتوا می خواهد.

با قهر و جدایی از این منبع بزرگ اخلاق و مدنیت نمی توان تمدن بشری که در حال تخریب شدن است را نجات داد. اسلام دین ما بود مال ما بود راه ما بود هویت ما بود. زمانی تمدنی را در تاریخ بشر ساخت که اگر به پیشترفتگی تمدن امروزین نبود اما به مخربی آن هم نبود. راه را برای هم رشد بشر و هم زیستی با طبیعت فراهم کرده بود. تا آنکه ما خودمان از درون خرابش کردیم و بعد از مغول تا استعمارگر غربی بر سرمان تاختند و انگلهایی مدعی مسلمانی را بر سرمان سوار کردند که در جهل و نادانی باهم سبقت می گرفتند.

بیایید دوباره باز پس اش گیریم، مال خودمانش کنیم، و از آن برای رهایی خود و جامعه خود بهره جوییم. اگر رژیم های دروغین دینی دروغ گو هستند که دروغ گویند پس چرا باید ادعاهای واسلاماشان را باور کنیم. بیایید بار دیگر خود را به اسلامی دعوت کنیم که مال ماست. خود ماست. بیایید به اسلام سلام کنیم. بیایید با خود آشتی کنیم.

to-allah-we-belong

بیان دیدگاه

بحران دین و دنیای در بحران

دین به مثابه نهاد در تخریب جوامع بشری نقشی بس بسیار پررنگ بازی کرده است. اما برخلاف نظر بسیاری که به تاثیرات مستقیم دین در برافروختن منازعات و خشونت ها و دیگر کشی های فرقه گرایانه چون القاعده و داعش و نظام های توتالیتر دینی از قرون وسطای اروپا گرفته تا عصر جدید خاورمیانه توجه دارند من دین نهادینه را بیشتر به خاطر ناتوانی اش در ارتباط برقرار کردن با بشر و تاثیر گذاری سازنده بر وی مقصر می دانم.

دین با نهادینه شدن اش بزرگترین ضربه را بعد از تجدد بی بند و بار غربی به هستی بشری و حیات زده است. و اما حتی این تجدد خانمانسوز سرمایه پرست بی ریشه که اکنون جهان را به پرتگاه نابودی محیط زیست اش و خلا اخلاقی اش و زوال تمدنش کشانده (به گونه ای که به قول دانشمندان فقط یک یا دو نسل دیگر به انتهای کار فاصله داریم) هم زاده ناکامی های دین نهادینه شده است.

دین اگر آزاد می شد بهترین آزاد کننده بود. اما افسوس که دین در اسارت قدرت ماند و بشر رمیده از قدرت را از درون خالی کرد. و این بشر قرن بیست و یکم …. آینده ای تیره تر از بشر هر دوره دیگری در طول تاریخ دارد. بشری است که بیشتر از سایر نسلهای قبلی توان مند است اما به همان میزان مضطرب.

تا پایان قرن حاضر این کره مفلوک خاکی توان تحمل بیش از یک تا سه میلیارد جمعیت را نخواهد داشت. ما هم اکنون به اندازه ۱و چهاردهم از ظرفیت بازسازی طبیعت را غارت کرده ایم. حال آنکه جمعیت کنونی زمین از مرز هفت میلیارد گذشته است و تا اواسط قرن احتمالا به ۹ میلیارد می رسد و تا پایان قرن باید سایه شش تا هشت میلیارد نفر را از سر خود کم کند! چه طور چنین چیزی ممکن می شود؟ کافی است که همین الان به شرایط موجودی که ملیاردها نفر را در برگرفته نگاهی بیاندازیم. آنگاه از شدت تعجبمان کاسته خواهد شد.

گرمایش زمین به مرز غیر قابل کنترل خود نزدیک می شود. نیمی از حیات وحش در عرض فقط چند دهه به کل نابود شده است. منابع طبیعی در حال اضمحلال اند. اوج گرفتن جنگ و تروریسم محصول منازعات بر سر منابع است. آب در بسیاری مناطق منشا جدال و جابجایی و فقر و مرگ خواهد شد در حالیکه بسیاری شهرهای بندری با میلیون ها انسان در خطر به زیر آب رفتن اند. باکتری ها دربرابر انواع انتی بیوتیک ها مقاوم شده اند. بیماری های جدید ناشی از جهش ژنتیکی ویروس ها که خود ناشی از تغییرات اقلیمی سریع السیر است از کنترل خارج شده یا خواهند شد. دولت ها بی مسئولیت تر شده اند. شهروندان بی قید تر و منزوی تر و خودپرست تر. بازار های سرمایه داری وحشی تر و درنده تر شده اند. مبارزات مردمی جای خود را به اعتیاد و جرم و جنایت داده اند. آمار فساد غوغا می کند. میلیون ها انسان خصوصا زنان و کودکان به بردگی گرفته شده اند و این آمار رو به افزایش است. روشنفکران که زمانی موتور های حرکت های مردمی بوده اند مردم را به مصلحت پرستی دعوت می کنند. سر تاسر دنیا را بگردی یک جنبش توانمند اجتماعی هم قد و قامت این همه ظلم و ستم نمی یابی. هرکس فکر می کند تکنولوژی نجات می بخشد برود اول به نقش تکنولوژی وقتی که در دستان ناپاک کلان غارت گران جهان (ابر شرکت ها و ابرقدرتها) است نگاهی بیاندازد.

بزودی جهان در برابر سوالهای مهمی قرار خواهد گرفت. دوباره سوالهای قرن بیستم قد علم خواهند کرد اما در قامتی صدها برابر بزرگتر . و مهم ترین سوال این خواهد بود: براستی چه نگاهی به خود و به جهان می تواند به انسان رو به زوال انگیزه ایثار برای نجات همنوع خود را بدهد؟ و اگر فکر می کنی به غیر از «دین» چیز دیگری می تواند پاسخ این سوال را بدهد در این تفکرت خوش باش که تو هم بخشی از همین مصیبتی. اما اگر فکر می کنی دین باید پاسخ دهد بدان که پاسخ دین را تو خودت باید بیابی. منتظر دین دار ها نباش! بیشتر آنها از همه بی ایمان تر و مصیبت زا تر اند!

Doomsday-Clock-Announcement-Death-Destruction-553614

۱ دیدگاه

الداعش و مالداعش، و ما ادراک مالداعش!

«داعش» نه دولت است نه اسلامی است نه عراقی است نه شامی. اصلا و اصالتا هیچ یک از اینها که نیست هیچ ضد اینهاست. داعش «درنده-خویی ابلیس-صفتانه عفریت-دلان شروری» است زاده خشونت و بی رحمی سفاکین صهیونیست از بیرون و خشونت تجربه شده روانپریشانه جوانان سرگشته پر از عقده و حقارت از درون. این را همه می دانند. حتی آنها که داعش را مسلح کردند و آموزش دادند و نفتی که دزدیده بود  را خریدند و دلار به پایش ریختند تا بلای جان مسلمانان شود هم اعتراف کرده اند که «دولت اسلامی نه دولت است نه اسلامی، اکثریت قربانیان دولت اسلامی مسلمانان هستند» (اوباما).

و آنوقت روشنفکر دینی ما – جناب عبدالکریم سروش – می فرماید داعش یعنی اینکه به دنبال اسلام ناب رفتن خطاست! اسلام ناب وجود ندارد!… اما برادر من مگر اسلام ناب و غیر ناب دارد؟ اسلام اگر ناب نباشد اسلام نیست! شما باز هم اسلام به مثابه نهاد یا اسلام به مثابه تاریخ را با اسلام به مثابه پیام قاطی کرده اید! اسلام یعنی حرکت به سمت صلح پایدار از طریق تسلیم شدن به حقیقت هستی. و اگر این حرکت خالصانه و ناب نباشد و بر اساس شناخت هستی و سنن آن نباشد به صلح پایدار نمی انجامد.

آنان که تصور می کنند مردم آن چنان عمل می کنند که می اندیشند در بسیاری موارد به خطا هستند. در عمل مردم (خصوصا گروههایی که اهداف صریح سیاسی و نظامی و اقتصادی دارند) چنان می اندیشند که می خواهند عمل کنند. یعنی می خواهند عملشان را توجیه کنند و مشروعیت بیافرینند. عوامل سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و روانی در شکل دهی تفکرات و نظرات مردم چنان نقش بزرگی دارند که دخالت «دلایل» ذهنی و دینی بسیار کم رنگ میشود. فرهنگ ها و ادیان شامل ملقمه ای از ارزش های پاک و اید های ناپاک خشونت زا هستند. این که در چه شرایطی کدام وجه بر دیگری غلبه کند و تفکر غالب یک گروه برای توجیه اعمالش شود به بسیاری از عوامل حقیقی بستگی دارد. این را هر متفکر و دانشجوی علوم اجتماعی به غیر از اصحاب سازه گرایی (کانستراکتیویست ها) می دانند. پروفسور چامسکی که از قضا هم زبان شناس برجسته دنیاست هم سیاست شناس و هم آته ایست (ناباور به خدا) و هم یهودی زاده و هم آمریکایی تصوری به مراتبط درست تر و دقیق تر از داعش دارد و آن را نتیجه سیاست های مداخله جویانه آمریکا در منطقه ما می داند. جناب سروش فیلسوف مسلمان و روشنفکر دینی ما اما نوک تیز حملاتش را به فقه بنیادگرایانه داعش متوجه می کند و نقش عوامل حقیقی را به حاشیه می راند و همدم و همدل اسلام هراسان می شود. براستی این عجیب نیست؟

 

دوستان خود می توانند سخنرانی جناب دکتر سروش در مورد اسلام ناب و داعش را مستقیما از این لینک دانلود کنند و بشنوند و بحث و بررسی نمایند.
به نظر بنده آقای سروش سخنانش را صریح تر از قبل بیان کرده و در حالیکه سخنرانی های قبلی وی خصوصا درموردقرآن محمدی در پاره ای از ابرهای ابهام و استعاره و امثال مخفی بود اکنون (هرچند هنوز تمایل دارد از مثالهای بی ربط مانند درخت اسلام، جنگل اسلام و سیل اسلام سخن بگوید) با صراحت بیشتری – بدون پیچاندن نظراتشان در لفافه الفاظ فلسفی و پیچیده نمایی های شیدا کننده کلامی – نظر خود را به سادگی و صداقت بیان می کندو در نتیجه تناقضات عجیبی از دل سخنان وی نمایان می شود. به شخصه اعتقاد دارم متناقض ترین و سبک ترین سخنی است که از ایشان شنیده بودم بدون هیچ گونه غرضی.

ایشان به صراحت اسلام را فقط یک نسخه دانست و آن همانا نسخه تاریخی اسلام است یعنی هرچه اتفاق افتاده و هر که ادعای مسلمانی کرده همگی به هیچ وجه قابل مقایسه با هیچ معیاری یا ارزشی درون دینی – که ادعا شود به اصل حقیقت اسلام یعنی پیام قرآن مرتبط است – نبوده و هر کدام بخشی از اسلام را تشکیل می دهد. اسلام فقط اسلام تاریخی است وبس و واقعیت اسلام عین حقیقت اسلام است!!

اسلام از نظر ایشان سیلی است که با خود هم آلودگی آورده و هم گهر و هیچ کس نمی تواند این اسلام را از آلودگی بزداید و گهرها را نگه دارد! همه اش قاطی است. کال و رسیده و گندیده، جعبه ای است، خواستی قاطی ببر نخواستی اصلا نبر! چون اسلام ناب معنی ندارد. اسلام به مثابه کتاب قرآن معنی ندارد. همین است که هست. آن وقت چه کسی می تواند براساس چه حقیقتی یا معیاری بگوید که سروش با انهمه قبض و بسط شریعت برای پیرایش آن از داعش محق تر است؟ الله اعلم! معیار احتمالا از نظر ایشان تنها نتایج تاثیر گذاری عملی برداشت های ما از اسلام است‌(؟). این یعنی در نهایت منطق اصالت عاقبت consequentialism حاکم می شود.
آنها که با فلسفه آشنایی حتی ابتدایی دارند با مشکلات این منطق آشنا هستند. عاقبت گرایی معمولا به اصالت سود می انجامد که با منطق سرمایه داری موزون است. عاقبت برای که؟ برای من فرد یا کل جامعه یا اکثریت؟ چه کسی عاقبت را تعریف میکند. دولت؟ بازار؟ مردم؟ کدام مردم؟ در حالیکه ایشان می خواهد با اسلام این چنین نسبی گرایانه برخورد کند که حتی پست مدرن ها هم رو سفید شوند چرا همین منطق نسبی گرایی برای ارزشهای مدرن سکولار و حقوق بشر بکار نرود. در همین عمر کوتاه حقوق بشر چه تجاوزات و جنایات به اسم حقوق بشر انجام نشد؟ اگر می شود صهیونیسم و امپریالیسم غربی را به چوب حقوق بشر ناب زد و انتقاد کرد چرا نمی شود داعش را به چوب اسلام ناب زد؟ چرا اسلام ناب نداریم اما مدرنیته ناب داریم؟ و اگر نه اسلام ناب داریم و تجدد ناب پس به کجا بیاویزیم این ژنده قبای خود را؟

از این اصلاح طلبی دینی  جز چسباندن اسلام بی یال و دم و اشکم و دندان شده شخصی-عرفانی به یک مشت ایده های نا پخته سکولار دموکراتیک غربی و حقوق بشری بی خاصیت و بی ریشه شده توسط اربابان زور که برآمده از تحولات دهشتناک تاریخ معاصر غرب هستند چه چیز اصیلی بر می آید؟
10533463_10152707325037970_8887999609029115794_n anti-isis-epa-h_51553803-20140919 images images2 ISIS-notinmyname_c_3045928b NIMN.jpg

به خواندن ادامه دهید »

3 دیدگاه

حرمت ازدواج با فرزند خوانده: رویکردی قرآنی (1)

قسمت اول

دکتر احمد آل حسین [1]

دانلود کامل مقاله در فرمت پی دی اف: حرمت ازدواج با فرزند خوانده – مقاله کامل

فهرست عناوین
قسمت اول
مقدمه: فرزند خواندگی، مسئله ای مدرن؟
عاقبت فقاهت بیگانه با قرآن – زنای با محارم؟
فرزند خوانده، واضح تر از آنکه دیده شود!
قسمت دوم:
فرزند خوانده، محکوم به حفظ حجاب در خانه!
فرزند خوانده، مصادره یک هویت!
فرزند خوانده، کودکی بدون کودکی!
نتیجه گیری

مقدمه: فرزند خواندگی، مسئله ای مدرن؟

Ferdinand_Georg_Waldmüller_003

مدتی پیش مسئله ی ازدواج با فرزند خوانده در محافل رسمی ایران و شبکه های اجتماعی ایرانیان به موضوعی داغ تبدیل شد. شورای نگهبان در راستای نزدیک کردن این لایحه به اصول شرع (طبق روایت حقوق دانان و فقهای این شورا از شرع) به اصلاح لایحه کودکان بی سرپرست اقدام نمود که طی آن ازدواج سرپرست با فرزند خوانده مجاز شمرده می شود. عده قابل توجهی از مخالفین و منتقدین خصوصا گروههای فمینیستی و حقوق زنان و کودکان به مخالفت با این قانون جدید برخاسته و حتی مشروط کردن اجازه ازدواج به حکم دادگاه را غیر انسانی و غیر اخلاقی دانستند. مسلما چنین واکنشی از جامعه مدنی قابل انتظار بود، چرا که چنین ازدواجی تناسبی با منطق و وجدان و اخلاق اجتماعی نداشت، ضمن این که در ایران، گذشته از درستی یا نادرستی چنین ازدواجی، سن ازدواج طبق نظر نظام قضایی یا دادگاه خود مورد مناقشه است و لذا قابل تصور است که چنین قانونی زمینه سوء استفاده از کودکان را فراهم می کند.

به خواندن ادامه دهید »

4 دیدگاه

حرمت ازدواج با فرزند خوانده: رویکردی قرآنی (2)

قسمت دوم

دکتر احمد آل حسین

دانلود کامل مقاله در فرمت پی دی اف: حرمت ازدواج با فرزند خوانده – مقاله کامل

فرزند خوانده، محکوم به حفظ حجاب در خانه!

71

2) در آیه 31 از سوره نور محارم حجابی برای زنان لیست شده اند. (وَلا يُبدينَ زينَتَهُنَّ إِلّا لِبُعولَتِهِنَّ أَو ءابائِهِنَّ أَو ءاباءِ بُعولَتِهِنَّ أَو أَبنائِهِنَّ أَو أَبناءِ بُعولَتِهِنَّ أَو إِخوٰنِهِنَّ أَو بَنى إِخوٰنِهِنَّ أَو بَنى أَخَوٰتِهِنَّ أَو نِسائِهِنَّ أَو ما مَلَكَت أَيمٰنُهُنَّ أَوِ التّٰبِعينَ غَيرِ أُولِى الإِربَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفلِ الَّذينَ لَم يَظهَروا عَلىٰ عَورٰتِ النِّساءِ ۖ وَلا يَضرِبنَ بِأَرجُلِهِنَّ لِيُعلَمَ ما يُخفينَ مِن زينَتِهِنَّ ۚ وَتوبوا إِلَى اللَّهِ جَميعًا أَيُّهَ المُؤمِنونَ لَعَلَّكُم تُفلِحونَ )

طبق این آیه،محارم عبارتند از شوهران، پدران، پدران شوهران، پسران، پسران شوهران، برادران، پسران برادران، پسران خواهران، سایر زنان، «ما ملکت ایمان» (یعنی زنان بالغ غیر مسلمان که با شرکت در جنگ ها در میدان های جنگ به اسارت در می آمدند اما تا زمان معاوضه با اسرای جنگی مسلمانان و یا پرداخت جزیه توسط قبایلشان در ازای انجام کار در میان خانواده های اسلامی امکان مسکن و خوراک و پوشاک می یافتند. از آنجا که اعراب غیر مسلمان ارزش چندانی برای زنان قایل نبودند از پرداخت جزیه یا معاوضه این زنان امتناع می کردند و این زنان همچنان مدتها بلا تکلیف باقی می ماندند)، مردانی که به دلایل مختلف جسمی یا روحی یا گرایش جنسیتی فاقد تمایل جنسی به زنان هستند، اطفال مذکری که تمایلات جنسی در آنها هنوز رشد نکرده است.

به خواندن ادامه دهید »

بیان دیدگاه

ترشحات نبوی: نظریه ای سوپر- فوق مدرن در مورد قرآن!

احمد آل حسین

وحی اساسا فقط یک تجربه نبوی بود! تجربه نبوی عبارت است از یک تجربه متافیزیکی شخصی یک فردی که به شخصه توان خاصی برای رسیدن به سطحی از تجربه کردن عالم ملکوت و لاهوت (و احتمالا هپروت) را داشته و در آن بالا ها پرواز کرده و از پس این تجربه های اگر نه مافوق انسانی اما خیلی خیلی انسان مافوقی اش (که حالا البته رویا هم نامیده می شوند) ترشحاتی برای عالم انسانی ما انسانهای خاکی که آن قدر توان رسیدن به آن تجربه ها و داشتن آن رویا ها را نداریم از اسمان پس انداخته شده و هرچند این ترشحات متاسفانه عین خود آن رویاهای عمیق شخصی و پاک و اهورایی و تجربه های سوپر عرفانی رسولانه نیستند، اما ما عقب افتاده های خاکی که سالی یک بار هم یک رویای درست حسابی هم نمی بینیم (هروقت رویایی می بنیم همه اش یک جوری به بدبختی های روزانه مان و دلواپسی ها و نگرانی هایمان ربط دارند) دلمان باید خوش باشد که بله به هر حال شاید به اندازه ظرف ناچیز وجودی ما چیزی هم نصیب و قسمت ما شود و بیش از  این از این ترشحات خاص نبوی که پر از گزاره های کاذب و متناقض هستند و در عصر مدرن بر تناقضات و کذبشان هم افزوده شده است نباید انتظار داشته باشیم که تمامی مشکلات اساسی ما را حل کنند و اصول و مبانی سعادت دنیوی و این جهانی ما را فراهم کنند. بنابراین هرچند وحی در سرچشمه اش تجربه های ناب و رویاهای عمیق محمدی بودند اما قرآنی که در دست ماست مجموعه ترشحات آن تجارب و رویاهاست که سالها بعد از فوت محمد جمع آوری شدند و مصحف گردیدند!

ما هم البته باید از این ترشحات نبوی نوش جان کنیم تا جانمان مستعد سعادت اخروی شود و البته در این دنیا هم به علت اخلاق مند شدن فردی مان (البته اگر همه مان با هم دیگر قول بدهیم یک شبه بچه های خوبی شویم و فردفردمان عرفانی و اخلاقی شویم) آنوقت به طور «اتوماتیک» جامعه ما (که مانند گونی سیب زمینی تنها متشکل از فردفرد سیب زمینی هاست) و حکومت (که عبارت است از یک نهاد مدرن تخصصی-علمی فنی ) هم که دست افراد متخصص سپرده خواهند شد و مافوق دینی و مافوق ایدئولوژیک عمل می کنند، اصلاح می شوند (و البته که تخصص علمی ایشان در مملکت داری و سیاست گذاری اگر مثلا به ایشان می گوید راه حل بازار ازاد سرمایه داری یا لیبرال دموکراسی پارلمانی است، ربطی به هیچ مبانی اخلاقی و غیر اخلاقی ندارد که اگر می داشت نعوذ بالله زبانمان لال باید دستگاهی اخلاقی برای تنظیم تخصص ایشان بر مبنای دین یا ایدئولوژی بر پا می شد که البته این چنین چیزی خلاف نظریه ترشحات نبوی است و حتما و جبرا عامل تولید ولایت فقیه).

بله وحی هرچقدر برای نبی تجربه و رویاهای رسولانه بوده است برای ما مغضوبین روی زمین بیش از ترشحات پر رمز و راز منتاقض نمای نیمه ناقص و ناکافی و نابسنده ی غیر نبوی چیزی نخواهد بود!

(و البته ما با ورژن ما قبل مدرن چنین تفکراتی در میان فرقه  شبه فراماسونری حجتیه – یعنی همان آبشخور اولیه همین نظریه سوپر مدرن ترشحات نبوی – آشنا هستیم که بله قرآن فقط برای پیامبر نازل شده و ما را هم نصیبی و بهره ای مانده که در زمان غیبت معصوم البته همین نصیب و بهره را هم تا ظهور مبارک ایشان باید قیدش را زد و تنها قرآن حقیقی دست علی بود که حالا به امام زمان رسیده و هر وقت ایشان آمد آن وقت می نشینیم به بهره برداری)

****************************

نه خیر؛

قرآن صرفا یک تجربه یا رویای خاص شخصی نبوی نبود. نه متن اش این را می گوید نه پیامش ونه نقش تاریخی اش و نه هیچ دلیل و شاهد برون دینی قادر به اثبات آن است. اما قران منعکس کننده حقایقی در مورد – و برای – «تجربه یک جامعه در حال شکل گیری توحیدی (امت)» بود و هست. منعکس کننده رویاهای صادقانه جامعه ای یا اجتماعی (مهم نیست چقدر کوچک) که اراده کرده اند تا از چنگ استبداد و جهل و شرک و فساد رها شوند. نه از آن رویاهایی که در خواب می بینند و کشف و شهودهایی که در خلسه می کنند! بلکه از آن رویاهایی که بردگان برای آزادیشان دارند و سرکوب شدگان برای رهایی شان و مظلومین برای نجات شان و گمراهان برای هدایتشان و مستضعفان برای تحقق عدالت و رهایی از قدرت و زنان برای جامعه ای به لحاظ جنسیتی برابر و جوانان برای آینده ای شاد و پرامید و …

آری قرآن محصول مکالمه هستی بخش است با نبی اش و اما همچنین و مهم تر ز آن با جامعه وی و جوامع بشری ما بعد جامعه وی که اراده می کنند در مسیر تحول به سوی تحقق صفات الهی هم در افراد و هم درروابط اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی شان گام بردارند: برای عدالت، حریت، خلاقیت و هنر وتنوع، صلح و صفا و دوستی و عشق، تعالی معنوی، آرامش روجی، امنیت، سعادت، اطمینان و اعتماد به زندگی، سلامت جسم و نفس و صداقت و همبستگی انسان و طبیعت و …

در حالیکه که مکالمه با نبی و جامعه زمان نبی به لحاظ تاریخی اتفاق افتاده است اما این مکالمه همچنان در زمان ما نیز در حال اتفاق افتادن است به میزانی که سعی می کنیم تا قران را به پرسش و حتی چالش در مقابله با مسائل امروزمان بگیریم. در خلال تجربه ای که جامعه نبوی و خود نبی در مسیر تشکیل یک «نظام اجتماعی» بر اساس مبانی توحید و اخلاق راستگویی و اعتماد و عدالت و حریت در همه شوون سیاسی و اقتصادی و رفتاری و فرهنگی اش در تعامل با قرآن و حوادث تاریخ صدر اسلام و سیره و سنت داشته است، اولین نطفه ها و سلولهای بنیادین را در «فکر و عمل» (پراکسیس) برای نسلهای بعدی تولید و به یادگار گذاشته است و تجربه نابی است که کلمه کلمه اش به عینه ثبت شده و حالا و در هر زمان وظیفه کسانی که به دنبال رهایی هستند بازخوانی آن تجربه ناب جامعه نبوی است در ارتباط با شرایط زمانه و زمینه ای خودشان.

تجربه ای که طی آن یک جامعه از طبقاتی شدن و حرکت به سوی تمرکز گرایی در مال اندوزی و اختلاف و نفاق افکنی بین اقشار و فرهنگ های مختلف و نابرابری های جنسیتی و نژادی و خشونت و سرکوب پرهیز داده شده است و به سوی توحید در هستی شناسی و توحید اجتماعی و طبقاتی و تمدن ساز شدن سوق داده شده است. اگر بناست معنویتی ما را سیراب کند و روحی اعتلا یابد و قداستی حاصل شود و معرفتی پدید آید و معراجی صورت گیرد تنها در این گونه جامعه ای که قدم در مسیر تحقق رویاهای انسانی برداشته رخ خواهد داد. 

قرآن محصول نزول حقایقی است جاودانه اگر چه به زبان و فرهنگ زمانه خاص اما به سبک و سیاق رمزگونه شده و از اینرو جاودانه گشته ای که هر جامعه بشری برای تحقق این رویاهای از بیداری روشن تر اش به دانستن آن حقایق سخت نیاز دارد: حقایقی در مورد هستی و خلقت و خدا؛ حقایقی در مورد بشر و انسان شدنش و جایگاه اش در این هستی و چرایی خلقت اش و مبدا و معاد و نهایت اش؛ حقایقی در مورد عوامل اصلی سقوط و افول جوامع و تمدن ها؛ حقایقی در مورد رابطه جامعه و دین یا مذهب و سایر نهادهایش؛ حقایقی در مورد چگونگی تحقق عدالت و انصاف و سایر صفات الهی در روابط انسانی؛ حقایقی در مورد چگونه عمل کردن و چگونه اخلاق را رعایت کردن و چگونه حقوق دیگران را رعایت نمودن؛

قرآن چارچوب ساختن جامعه سالم  و صالحی که در آن افراد سالم و صالح رشد کنند را پی ریزی کرده است. اصول را داده است با مثال، حکم صادر کرده است به عنوان مثال و سنت های طبیعی تاریخی و طبیعت تاریخمند را نشان داده است با مثال … رمزگشایی از متن و یافتن مصادیق امروزین و کاربردها و ازمون کردن و عملی نمودن و تدبیر کردن بر نتیجه کار و بازخوانی کردن و بازبینی کردن رمزگشایی ها (تاویل ها و تفسیرهایمان) را گذاشته به عهده هر نسلی و هر زمینه ای و هرزمانه ای.

آن کس که قرآن را تجربه نبوی می داند هرگز به قرآن برای دریافت یک فهم رها شده از قدرت رجوع نمی کند و قرآن را همچنان مهجور می گذارد و اما آنکه قرآن را تجربه نبی در یک جامعه نبوی می داند  با قرآن رابطه دیالکتیکی برقرار می کند. قران به مثابه تجربه جامعه نبوی عبارت است از گفتگوی منبع حیات و هستی با جامعه ای انسانی  که می خواهد از قدرت رها شود و عدالت و آزادی و اخلاق را به طور جمعی در حیات اجتماعی خود نهادینه کند، از طریق بشری مثل خودشان (مثل خودمان) که فقط به او وحی می شده است و حتی به قول سوره قیامت حق پیشی گرفتن در تکرار کلمات وحی را قبل از القای آن کلمات نداشته است!

ناچیز کردن نقش محمد در پروسه وحی بی انصافی و بی احترامی به او نیست. لطفا لطف کرده دایه مهربان تر از مادر نشویم! ارزش اصلی محمد نه در دریافت وحی که در منتقل کردن آن به جامعه و تاریخ و در متحقق کردن آن در سطح جامعه و تاریخ به قول قرآن به عنوان بهترین اسوه/نمونه با همکاری و مساعدت انصار و مهاجرین و مجاهدین و مومنین و مسلمین زن و مرد و کودک و پیر و جوان در طول تاریخ بوده است.

 hqdefault

در این زمینه همچنین نگاه کنید به سایر نوشته های این نویسنده:

  1. آن پیامبری که محتاج دعای خیر امت اش بود!
  2. حتی بیانش هم بر عهده ماست! تاکیدی قرآنی بر نقش صفر محمد
  3. فهم مکانیسم وحی ناشدنی است
  4. بشنو این نی چون سماجت می کند … از تباهی ها حمایت می کند!
  5. دلایل کلام خدا بودن قرآن از استاد سید مصطفی حسینی طباطبایی
  6. محمد: طوطی آخوندها یا زنبور شبه روشنفکران دینی؟
  7. کدام هرمنیوتیک در فهم قرآن؟! – بخش اول –
  8. کدام هرمنیوتیک در فهم قرآن؟! – بخش دوم –
  9. مشکل مشترک گنجی و مهاجرانی چیست؟
  10. مشکل گنجی و سروش و نظریه قران محمدی چیست؟
  11. وحی چیست و آیا قران کلام خداست؟
  12. قرآن بیان حقایق نه وقایع
  13. قرآن کتابی ” کاملا” یگانه در تاریخ ادبیات جهان
۱ دیدگاه

آن پیامبری که محتاج دعای خیر امت اش بود!

ما همه البته در مراحل مختلف درک ابعاد مختلف اسلام/قرآن هستیم و طبیعی است که بر سر فهم برخی از پیامهای وی اتفاق نظر نداشته باشیم. به هرحال گفتگو و اختلاف (یک معنی کلمه اختلاف خصوصا در حدیث اختلاف امتی رحمه ی هم آمد و شد است) می تواند مایه برکت برای همه باشد. من مطمئن هستم حتی در مواردی که برخی از ما همچنان بر نگاه قبلی خود هستیم اما در ناخوداگاه خود از وجود نظر و شیوه فکر دیگری متاثر می شویم و حتی اگر اعتراف نکنیم بر دشواری و پیچیدگی اثبات قطعی نظر خود برای دیگران مشرف می شویم. به لحاظ شخصی برای بنده مدت زیادی است که پیام توحیدی قرآن اظهر من الشمس است. با این حال همچنان مشتاق تذکر و نقد سایرین هستم تا در فهم خود اصلاح نمایم که بهترین دوستان من کسانی هستند که اشتباهات مرا به من هدیه می دهند (به نقل از امام صادق).

از کودکی در بستری از اعتقادات تشیع صفوی بزرگ شدم و از همان اوان در مورد بسیاری از تفکرات آن شک داشتم. آشنایی هایی که بعدا به سبب های مختلف با علمای حقیقی شیعه برایم میسر شد (و از این توفیق هرچه خدا را شکر کنم کم کرده ام) درهای فهم جدیدی از پیام توحید را بر این بنده باز تر نمودند. به شفاعت اعتقاد دارم اما همانطور که معلم شهیدمان فرموده است شفاعت عمل است نه تصور و عبارت است از الگو برداری از کسانی که در فهم و اجرای توحید الگو شده اند. در همین دنیا صورت می گیرد و نتایج آن درهمین دنیا و دنیای آخرت معلوم می گردد.

از این نظر، شفاعت یعنی تلاش برای جفت شدن با شخصی که در عمل و گفتار و رفتار اسوه تحقق صفات الهی در خود و محیط خود است. هیچ گونه حساب وساطت و ریش گرو گذاشتن و حالا ایشان از ده نه آورده شما بیایید نه را ده کنید قبول شود نیست. چنین تصورات موهنی در تناقض آشکار با الرحم الراحمینی خداست چرا که نشان می دهد شخص ثالثی از خدا رحمان و رحیم تر است و بخشنده تر است! شفاعت می تواند هم توسط گذشتگان صورت پذیرد (الگو برداری از محمد و علی و فاطمه و سایر اصحاب حتی غیر معصومین (معصوم مطلق فقط خداست ) و …) به درجات مختلف در اموری که ایشان به تحقق صفات الهی نزدیک تر بوده اند. شفاعت می تواند توسط هم عصران نیز صورت پذیرد. کسانی که در رفتار و گفتار و پندار بسیاری از صفات الهی را در خود ملکه کرده اند. هر مکتب و مرامی نیاز به الگو های عینی تحقق ارزش ها و ارمانهایش را دارد. اسلام نیز مستثنا نیست.

شریعتی در هبوط در کویر لیست اساتیدش را که می آورد در واقع شفیعان هم عصرش را می آورد که حتی شامل نامسلمانان نیز می شود. برای بنده نیز خود شریعتی از جمله امام زمان (در معنی عام) و شفیع بوده است (من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه). درحالیکه امام دارای مسئولیت و نقش اجتماعی است اما شفیع جنبه فکری عقیدتی روانشناختی و روحی و شخصیتی دارد (در شفاعت مسئله شخصیتی است ولی در امامت مسئله بسیار اجتماعی تر است). در میان سایر شفیعان معاصرم (در حدی که می توانم ادعا کنم که تلاش کرده ام اما در مورد نتایج قضاوت با خداست و دیگران که ببینند آثار این تلاش تا چه حد در شخصیت و رفتار و گفتار من اثر داشته است!) می توانم مرحوم پدر طالقانی و مرحوم علامه غروی (که هردو مرا با روح قرآن اشنا کردند و به دلیل مطالعه رفتارهایشان شفیع بودند اما نه امام) و چند نفر دیگر در سطوح کمتر را نام ببرم.

بسیاری از آیاتی که در مورد شفاعت در آخرت صحبت می کنند اهل کتاب را مخاطب قرار می دهند وگرنه بت پرستان به آخرت اعتقاد نداشتند و این اهل کتاب بودند که موسی و عیسی و قدیسان و روحانیون و پاپ هایشان را شفیع به معنای واسطه قرار می دادند. قرآن به صراحت رد می کندو معنی شفاعت را عوض می کند و اذن خدا را شرط می کند که همان در واقع تحقق صفات الهی است. یعنی اگر شفیع الگو تحقق صفات الهی باشد و اگر تحقق صفات الهی مایه رستگاری در دنیا و آخرت است در آن صورت به همان دلیل و علتی که این اسوه ها و شفیعان به رستگاری می رسند به همان دلیل و علت (اذن الهی) کسانی نیز که در عمل و گفتار و پندار همسو و جفت (اگر نه یکی و یکسان که کلمه اش وتر می شود نه شفع) به همان میزان به سعادت می رسند.

زیارت قبور به معنی یک تجربه شخصی در مورد عاقبت خود را و به عنوان بخشی از تنبه قبول دارم فارغ از اینکه چه کسانی در ان گورها خوابیده اند. اگر گذرم به مزار بزرگی و شفیعی و امامی و رسولی رسید باز جهت یادآوری عهد خود با تداوم راه ایشان ممکن است بر سر قبرشان حاضر شوم. اما اینکه خدای نکرده بخواهم زیارت قبور ایشان را هدف سفر خود کرده و از این جهت مالی را که عملا می توانم در تحقق راه ایشان صرف کنم به هدر دهم را معصیت و ناقض عهد خود با این بزرگان می دانم. از اینکه از مردگان چه امام چه غیر امام به شکل محاوره ای بخواهم که به من کمک کنند یا تصور کنم که خلاف قول صریح قرآن ایشان شنوا هستند یا توانای تحقق دعای بنده یا واسطه گری با خدا برای تحقق دعای بنده را دارند به شدت می پرهیزم.

به قول صریح قرآن در همان سوره فاطر و جاهای دیگر آنها نه می شنوند و نه توان اش را دارند که چیزی را تغییردهند. زنده بودن ایشان در نزد خدا و روزی خوردنشان (شهدا) هیچ ربطی به علم ایشان نسبت به این دنیا بعد از فوتشان یا شهادتشان ندارد حتی در هنگام حیات خود اگر افراد از پیام ایشان پیروی نمی کردند و حتی اگر از نزدیکان ایشان بودند خواست ایشان برای نجات ایشان از طرف خدا بدون درنگ رد می شد (همان اذن خدا) مثال بسیار واضح اش را شما در داستان نوح و پسرش می بینید که جواب خدا این است که به نوح یادآوری می کند چیزی که علمش را ندارد از خدا نخواهد. فرزند پیامبری که از آن پیامبر تاثیر نپذیرفته مشمول همان قانونی می شود که دیگران. نزدیکی صرف خونی یا ذهنی و یا نیتی تا در آن عمل (عمل عمل عمل عمل…) نباشد هیچ تاثیر ندارد.

در قرآن هیج شخصی به طور مستقیم و به نام مورد نفرین خدا قرار نگرفته مگر ابولهب و معتقدم اگر ابولهب از خویشان محمد نبود اسم او هم نمی آمد. بسیاری سد راه پیامبر شدند اما نام ابولهب ثبت شد تا نشان دهد که خویشاوندی هیچ اثری ندارد. کسانی که قبر نزدیک حرم امامان به قیمت های گزاف می خرند معصیت کرده و بر بار گناهان خود از این جهت که می توانستند همان پول اضافی را به مسکین دهند افزوده اند .

از مرحوم غروی در جایی به یاد دارم (اگر منظورشان را خوب متوجه شده باشم) که در باب مسئله صلوات بر پیامبر و گنجانده شدن آن در نماز و تکرار روزانه آن نوشته یا گفته بودند که همین خود برخلاف تصور ما نشان می دهد که حتی پیامبر هم خودش نه تنها به صلو خدا و ملائکه نیاز داشته و دارد بلکه حتی از مومنین خواسته شده تا بر ایشان صلو و سلام بفرستند.

اضافه می کنم که صلو به معنی طلب نیکی و خیر و نفع و برکت کردن و سلموا به معنی طلب سلم و ارامش کردن است. و این قرآن اگر کلامی غیر از کلام خدا می بود این چنین پیامبرش را محتاج سلام و صلوات امت اش نمی کرد بلکه بر عکس محمد را یک فرزند خدا یا ماوارا بشر می نمود که قدرت بخشیدن و واسطه گری و گاهی همتایی و کشتی گرفتن با خدا را دارد. متاسفانه امروز اصحاب تشیع صفوی در حق امامان و اهل سنت اموی در حق پیامبر و برخی از اصحاب پیامبر همان کاری را کرده اند که اکثریت روحانیون اهل کتاب با پیامبرانشان.(در مورد تسنن اموی هرچند مظاهر شرک به شکلی که در تشیع صفوی رایج است مانند زیارت قبر و شفاعت و … کمتر رایج است اما در ارجحیت دادن به روایات و احادیث ناصحیح زیادی به نام صحیح و سپس فهم کلام خدا در سایه آن احادیث راه خطا و بدعت و شرک را رفته ند) إِنَّ اللَّهَ وَمَلٰئِكَتَهُ يُصَلّونَ عَلَى النَّبِىِّ ۚ يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا صَلّوا عَلَيهِ وَسَلِّموا تَسليمًا (احزاب 56)

در نهایت نکته ای که در باب آسیب های اجتماعی و سو استفاده ارباب زر و زور و تزویز از اعتقادات دینی باید اضافه کنم این است که این اربابان زر و زور و تزویز ابتدا اعتقادات را از محتوای توحیدی شان به طور نسبی اما نه به کمال خالی می کنند و علمای شان انواع توجیه ها و اما و اگر ها و تبصره ها را برای این تغییرات می تراشند و از ارز شهای شرک آلود خود در آنها مخلوط می کنند و گاهی حتی از فلسفه و سفسطه برای پیچاندن استفاده می نمایند، تا ظاهر دینی و روحانی این اعمال را حفظ کنند و سپس این اعتقادات را مایه تولید ثروت و مکنت و قدرت و باعث تباهی قوم و ملت می نمایند. اگر اعتقادی بر پایه خالص توحید باشد هرگز مورد سوء استفاده این اربابان قرار نمی گیرد و منشا آسیب های اجتماعی نمی گردد.

قالَ فَما خَطبُكَ يٰسٰمِرِىُّ ﴿٩٥﴾ قالَ بَصُرتُ بِما لَم يَبصُروا بِهِ فَقَبَضتُ قَبضَةً مِن أَثَرِ الرَّسولِ فَنَبَذتُها وَكَذٰلِكَ سَوَّلَت لى نَفسى ﴿ طه ٩٦﴾

(موسى رو به سامرى كرد و) گفت: «نقش تو در این ماجرا چه بود، اى سامرى؟!» ﴿۹۵﴾ گفت: «من چيزى ديدم كه آنها نديدند [از جهلشان نسبت به تمامیت پیام توحیدی خدا استفاده کردم -نشان می دهد که سامری اولین روحانی دین موسی بوده است که فهمش از عوام نسبت به پیام بیشتر بوده است]; من قسمتى از آثار رسول (فرستاده خدا) را گرفتم، و آن [باقی اش یا اصل پیام اش] را دور انداختم، و اينچنين (هواى) نفس من اين كار را در نظرم درست جلوه داد!» ﴿۹۶﴾

همیشه از همان ابتدا تلاش بوده که پیام توحید را ناخالص کنند نه اینکه مردم را به پرستش و عبودیت کامل غیر خدا بخوانند.

خداوند همه ما را به راه مستقیم و از روز روشن تر توحید هدایت کند و ابر های کدر توجیه و مصلحت و ماندگاری بر سنن غلط و شرک الود گذشتگانمان را از دلهای ما رفع نماید. آمین

هُوَ الَّذى يُصَلّى عَلَيكُم وَمَلٰئِكَتُهُ لِيُخرِجَكُم مِنَ الظُّلُمٰتِ إِلَى النّورِ ۚ وَكانَ بِالمُؤمِنينَ رَحيمًا

9 دیدگاه

نگاه مترقی قرآنی به زنان اسیر

احمد آل حسین.

صحبت استاد طباطبایی در مورد برخورد با زنان اسیر در زمان محمد بسیار واضح و مبتنی بر متن و تاریخ است. بخش اندکی از  صحبت ایشان را در مورد زنان اسیر که قبل از اسارت شوهر داشته اند را می توانید اینجا بیابید.

ما ملکت ایمان نه زنان برده هستند نه زنان مستخدمه شوهردار. زنان مستخدم شوهر دار چه گونه می توانستند برای مردان مومن حلال شوند!!
(آیه ۲۴ سوره زنان می گوید: وَالمُحصَنٰتُ مِنَ النِّساءِ إِلّا ما مَلَكَت أَيمٰنُكُم = زنان شوهر دار بر شما حرام هستند مگر ملکت ایمان….)

یعنی ملکت ایمان از مقوله زنان شوهر دار در این آیه است که استثنا شده است. پس چگونه زنان شوهر دار می توانستند به عقد مردان مسلمان درآیند!؟

sex-object-war-prisoners

هم از تواریخ و هم از متن قران برمی آید که این زنان از جمله اسرای معاوضه نشده و ترک شده توسط شوهرانشان بودند (ارزش زن در طرف مقابل مسلمین ارزشی کالایی بود که حالا که اسیر مسلمانان شده ارزش فدیه دادن و پس گرفتن اش را نداشت!) از طرف دیگر جامعه اسلامی اولیه توان مالی سرپرستی ایشان را نداشته و از اسیر خانه و بازداشتگاه و اینجور چیزها هم خبری نبوده. از این رو احتمالا در قبال کاری که در خانه ها یا در سطح جامعه می کردند خوراک و پوشاک و پناه ایشان در حد نیازهای اولیه تامین می شده است.  در اینجا  قران بنا به شرایطی امکان ازدواج با آنان و زمینه وارد کردن ایشان به جامعه اسلامی را فراهم می کند.

شرایط ازدواج با ایشان برای کسانی که قدرت مالی ازدواج با زنان آزاد را نداشتند در آیه بعدی (۲۵) می آورد.

۱ – اینکه به اسلام ایمان آورده باشند و اظهار ایمانشان نباید با شک و تردید نگاه شود که بله مثلا چون خواسته اند از این وضعیت در آیند اظهار ایمان می کنند. آیه می گوید به خدا واگذارید که بهتر می داند چه کسی چقدر ایمان دارد. – مِن فَتَيٰتِكُمُ المُؤمِنٰتِ ۚ وَاللَّهُ أَعلَمُ بِإيمٰنِكُم ۚ بَعضُكُم مِن بَعضٍ

۲. شرط دوم اجازه خواستن از اهل و اهالی زن است که نشان می دهد که حتی وقتی این زنان از طرف شوهرانشان فراموش شده اند یا آزاد نشده اند همچنان تماس با قبیله و اقوام زن اسیر برای اجازه ازدواج لازم بوده است. (مقایسه کنید با جنگ های همین قرن بیستم و بیست و یکم و رفتاری که با زنان در جنگ ها می شود و حقانیت اسلام ۱۴۰۰ سال پیش را در این نحوه برخورد انسانی اش بیابید!) – فَانكِحوهُنَّ بِإِذنِ أَهلِهِنَّ

۳ – شرط سوم می خواهد که اجور ایشان (از مهر و نفقه و سایر مواردی که عرف و شرع به لحاظ مالی به عهده مرد گذاشته اند) به شکل مناسب و معروف و متناسب با عزت نفس انسانی شان پرداخته شود (هرچند به علت فقر مردی که توان مالی ازدواج با زن آزاد را ندارد این مقدار کمتر است اما نه فقر مرد و نه اسیری زن نباید باعث کم حرمتی زن شود) – وَءاتوهُنَّ أُجورَهُنَّ بِالمَعروفِ

۴- می گوید باید با آنها رفتار و احترام یک زن آزاده و بی گناه را داشته باشی و به آنها به دیده زنانی با شان انسانی کمتر به علت گذشته شان و  خصوصا مشارکتشان در جنگ به جهت تحریک مردان به جنگ نگاه نکنی. –  مُحصَنٰتٍ غَيرَ مُسٰفِحٰتٍ

۵- می گوید با آنها رابطه موقتی عاشقانه برقرار نکن  بلکه با انها رابطه باید به مانند ازدواج با زنان آزاد بر نیت پایداری باشد مگر اینکه اختلاف و مشکل پدید ايد. (ازدواج موقت ممنوع). –  وَلا مُتَّخِذٰتِ أَخدانٍ

۶- آیه در ادامه حتی تصور این که این زنان به گذشته خود به لحاظ ایمانی بازگردند و دست به خیانت زنند را کرده اما بسیار جالب است در حالیکه که تا اینجا می خواست با انها به طور مساوی با زنان آزاد برخورد شود در هنگام خیانت می خواهد که جرم ایشان نصف حساب شود! یعنی شرایطی که در شکل گیری های اولی شخصیت ایشان خارج از کنترل این زنان باعث شده تا تمایل به خیانت پیدا کنند را هم لحاظ کرده است.-  فَإِذا أُحصِنَّ فَإِن أَتَينَ بِفٰحِشَةٍ فَعَلَيهِنَّ نِصفُ ما عَلَى المُحصَنٰتِ مِنَ العَذابِ ۚ

براستی اگر این کلام خدا نیست کلام چه بشری است که می تواند این چنین لطیف ترین رابطه انسانی را در ارتباط با حقوق انسانی زنان اسیر دشمن در شرایط تاریخی که هنوز هیچ رشد فرهنگی در احترام به حقوق معمولی یک انسان آزاد وجود نداشت، برقرار کند. براستی که عجب گنجی است این کلام خدا.

اما ترجمه های درست تر و به واقعیت نزدیک تر این ایات:

حُرِّمَت عَلَيكُم أُمَّهٰتُكُم وَبَناتُكُم وَأَخَوٰتُكُم وَعَمّٰتُكُم وَخٰلٰتُكُم وَبَناتُ الأَخِ وَبَناتُ الأُختِ وَأُمَّهٰتُكُمُ الّٰتى أَرضَعنَكُم وَأَخَوٰتُكُم مِنَ الرَّضٰعَةِ وَأُمَّهٰتُ نِسائِكُم وَرَبٰئِبُكُمُ الّٰتى فى حُجورِكُم مِن نِسائِكُمُ الّٰتى دَخَلتُم بِهِنَّ فَإِن لَم تَكونوا دَخَلتُم بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَيكُم وَحَلٰئِلُ أَبنائِكُمُ الَّذينَ مِن أَصلٰبِكُم وَأَن تَجمَعوا بَينَ الأُختَينِ إِلّا ما قَد سَلَفَ ۗ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفورًا رَحيمًا
ترجمه: بر شما [مردان] ازدواج با مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمه هایتان و خاله هایتان و دختران برادرانتان و دختران خواهرانتان و مادران رضاعی شما [زنانی که شما را در طفولیت شیر داده اند] و خواهران رضاعی (دختران هم شیر) و مادران زنانتان و دختران زنانی که به ازدواج خود در آورده اید [از همسران قبلی شان] و تحت کفالت شما قرار گرفته اند، مگر آنکه قبل از رابطه جنسی و ورود به زندگی مشترک آن زنان را طلاق داده باشید که در این صورت ازدواج با دخترانشان اشکال ندارد، و زنان «پسرانتان» که از نسل شما هستند [نه «پسرانتان» که از نسل شما نیستند] و ازدواج همزمان با دو خواهر به جز مواردی که قبل از پذیرش اسلام صورت گرفته است حرام شده است. به درستی که خداوند بخشاینده مهربان است.

وَالمُحصَنٰتُ مِنَ النِّساءِ إِلّا ما مَلَكَت أَيمٰنُكُم ۖ كِتٰبَ اللَّهِ عَلَيكُم ۚ وَأُحِلَّ لَكُم ما وَراءَ ذٰلِكُم أَن تَبتَغوا بِأَموٰلِكُم مُحصِنينَ غَيرَ مُسٰفِحينَ ۚ فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَـٔاتوهُنَّ أُجورَهُنَّ فَريضَةً ۚ وَلا جُناحَ عَلَيكُم فيما تَرٰضَيتُم بِهِ مِن بَعدِ الفَريضَةِ ۚ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليمًا حَكيمًا ﴿٢٤﴾

و همچنین زنان شوهردار [نیز بر شما حرام اند] مگر آن زنان اسیری که سرپرستی آنها را در جامعه به عهده گرفته اید. خدا بر شما این امر را رسما اعلام کرده است و ازدواج با هر زن آزاد (غیر اسیر) دیگر به غیر از موارد فوق بر شما حلال شده است مشروط به اینکه جهت جلوگیری از استفاده ی صرفا جنسی (غیر مسافح) از آنان با دادن از اموال خود آنها را خواستگاری (ابتغا) کنید و همان طور که از زندگی با آنان منتفع می شوید به عنوان یک فریضه واجب آنان را نیز به جبران منتفع سازید. و بر شما عیبی نیست که در منتفع سازی آنها به بیش از آنچه عهد بسته اید عمل کنید، بدرستی که خداوند دانای حکیم است.

وَمَن لَم يَستَطِع مِنكُم طَولًا أَن يَنكِحَ المُحصَنٰتِ المُؤمِنٰتِ فَمِن ما مَلَكَت أَيمٰنُكُم مِن فَتَيٰتِكُمُ المُؤمِنٰتِ ۚ وَاللَّهُ أَعلَمُ بِإيمٰنِكُم ۚ بَعضُكُم مِن بَعضٍ ۚ فَانكِحوهُنَّ بِإِذنِ أَهلِهِنَّ وَءاتوهُنَّ أُجورَهُنَّ بِالمَعروفِ مُحصَنٰتٍ غَيرَ مُسٰفِحٰتٍ وَلا مُتَّخِذٰتِ أَخدانٍ ۚ فَإِذا أُحصِنَّ فَإِن أَتَينَ بِفٰحِشَةٍ فَعَلَيهِنَّ نِصفُ ما عَلَى المُحصَنٰتِ مِنَ العَذابِ ۚ ذٰلِكَ لِمَن خَشِىَ العَنَتَ مِنكُم ۚ وَأَن تَصبِروا خَيرٌ لَكُم ۗ وَاللَّهُ غَفورٌ رَحيمٌ ﴿٢٥﴾

و هرکس از شما توان یافتن شرایط مالی لازم برای ازدواج با زنان غیر اسیرمومن را ندارد پس از میان ملکت ایمان [زنان به اسارت درآمده که سرپرستی آنها را جامعه اسلامی متعهد شده و توسط دشمن مطالبه نشده اند] آنهایی که میشناسید که مومن شده اند [به همسری برگزینید] و خداوند دانا تر است به ایمانتان که کدامتان از دیگری مومن تر است [اگر مدعی ایمان داشتند شک نکنید و به خدا بسپارید]. پس این زنان را با کسب اجازه از اهلشان (خانواده شان) به ازدواج درآورید و از اموالتان در حد توان شریکشان کنید تا استفاده جنسی از آنان نشده باشد (غیر مسافحات) و مباد که آنان را به رابطه دوستی مبتنی بر شهوت  بگیرید [اخدان از خدن به معنی رابطه با زن یا مردی خارج از روابط خانوادگی است]. پس بعد از اینکه به همسریتان در آمدند اگر مرتکب فحشا شوند پس عزاب آنها نصف عزاب زنان آزادی است که مرتکب فحشا شده اند. این [اجازه برای ازدواج با زنان اسیر طبق شرایط فوق] برای کسانی است که از به گناه افتادن می هراسند [به علت ناتوانی مالی در ازدواج با زنان آزاد] اما اگر صبر کنید [تا توان مند شده بتوانید با زنان آزاد ازدواج کنید] برای شما بهتر است. و خداوند بخشنده مهربان است.

بیان دیدگاه

الاهیات رهایی برای زنان: مجموعه آثار شماره یک الاهیات رهایی بخش منتشر شد

مجموعه  آثار شماره 1 الهیات رهایی بخش با عنوان «الاهیات رهایی برای زنان» به زبان فارسی در 125 صفحه از این نویسنده  منتشر شد.  بسیار مفتخرم که این اولین شماره به جایگاه و مسایل زنان اختصاص یافت. این نسخه از کتاب کلیه نوشته های وبلاگ الهیات رهایی بخش در حوزه زنان را بعد از انجام برخی اصلاحات دریکجا در قالب اولین جلد کتاب  از مجموعه آثار فوق ارائه می کند.

Title: الاهیات رهایی برای زنان
Islamic Liberation Theology for Women
Subject
Orientalism / Sinology – Islamic Studies
Category
Book Series: Islamic Liberation Theology
Price
  1. علاقه مندان خارج از کشور می توانند برای دریافت نسخه پی دی اف کتاب یا آنرا به قیمت نازل از ناشر با کلیک کردن روی لینک بالا خریداری کنند
  2. علاقه مندان داخل کشور می توانند یا تقاضای یک نسخه الکترونیکی قابل پرینت خود را به آدرس ایمیل این نویسنده بفرستند. ahmad.alehossein@gmail.com

یا نسخه پی دی اف کتاب را از اینجا دانلود کنند –> الاهیات رهایی برای زنان

۱ دیدگاه

از قرآن بیان حقایق تا قرآن برای من و مای مهاجر!

  •  قرآن بیان ساده وقایع نیست. اگر باشد از اتفاق به کتاب داستان یا حداکثر یک کتاب تاریخی تبدیل می شود که تنها راوی حوادث محیر العقول خواهد بود. چیزی شبیه همین داستانهای تخیلی (غیر) علمی یا فیلم های هالیوودی امروزی. متاسفانه بخش عمده ای از مفسرین ما تحت تاثیر روش شناسی مسیحیان و یهودیان در برخورد با روایات کتب خود همین روش ها را پیش گرفته اند. قرآن به نظر بنده بیان حقایق است نه وقایع.من گاهی داستان های قرآن را برای کودکان سعی می کنم باز گویی کنم. در یکی از گفتگوهایی که با هم داشتیم یادم می آید که مرده زنده کردن مسیح را سعی کردم برایشان جا بیاندازم. جالب بود که ذات و ذهن پاک این کودکان به زیبایی با پیام اصلی داستان ارتباط برقرار کرد. در مدرسه در همان دوران ابتدایی به بچه ها کلمه متافوریک را با مثال های ساده درس می دهند. برای من زحمت زیادی نبود که بگویم زنده شدن مردگان توسط مسیح یک زبان متافوریک است. بچه ها با داستانهای غیر واقعی که در آنها درس و عبرت است خوب آشنا هستند. نمی دانم چرا وقتی بزرگ می شوند این قدرت فهم زبان متافوریک را تحت تاثیر ایدئولوژی ها و گفتمان های ((بزرگان)) از یاد می برند! اما در مورد قرآن من ادعا نمی کنمن داستان ها غیر واقعی اند. نه! در واقعیت چیزی اتفاق است است. معجزه بودنش در خارق العاده بودنش نیست. در ناتوانی فهم عقل روزمره است. عقل روزمره ابزاری به من و شما می گوید که وقتی تحت یک رژیم تا دندان مسلح دیکتاتور زندگی می کنی تو یک ناچیزی. تو و امثال تو قدرت هیچ تغییری را ندارید. حتی قدرت رها کردن و رفتن و مهاجرت کردن. تو چه میدانی جایی که می روی بدتر نباشد. چه می دانی که وقتی حرکت کردی توی ناچیز را نیرویی عظیم تر از همه قدرتمندان جهان می تواند حمایت کند. نمی دانی می ترسی و حرکت نمی کنی. اما قرآن به سننی که پشت پرده این روابط روزمره هستند اشاره می کند. که اگر حرکت کنی آن سنت ها را می توانی فعال کنی.خلاصه آنکه من صحبتم را با یک سوال (نه یک درس دادن) شروع کردم (ترجیح می دهم با کودکان صحبت کنم نه آنکه موعظه کنم) و گفتم تصور کنیم که مسیح می توانست مرده ای را که در اثر فقر و مریضی و گرسنگی مرده دوباره به طور فیزیکی زنده کند و به همان زندگی قبلی اش برگرداند. بعد گفتم حالا فرض کنیم مرد یا زن یا کودکی را که در حال مردن در اثر فقر و گرسنگی و مریضی است. یا در راه مانده ای که بی مال و پناهگاه شده و جان اش در خطر است و عیسی می اید و او را با دادن نان و آب و دارو و یافتن پناهگاه و … از مرگ نجات می دهد و به زندگی سالم و عادلانه باز می گرداند (می دانیم عیسی بیشتر از این ها انجام داده است. وی دینی را بنیاد نهاده و شبکه ها و اجتماعاتی را تاسیس کرده که بدین کارها بپردازند و برای قسط و عدالت مبازره کرده و رباخواری را بر انداخته و … اما اینجا فقط برای بچه ها داستان را فردی کردم!) . کدام یک از این دو داستان یک معجزه (میرکل) است؟ شما بگویید؟!

    بچه ها بدون استثنا گفتند دومی!

     

  •  سناریوی اول فیزیکی خارق العاده است اما بازگرداندن آن مرده به زندگی نکبت بار قبل اش اصلا خارق العاده نیست. اگر من آن مرده باشم حتما از عیسی می خواهم دگر این کار را نکند و بگذارد راحت شوم. سناریوی دوم ما نه رویای محمدی است نه عقل ستیز است نه معطل است تا زمانی علوم آنقدر پیشرفت کنند که ثابت کنند که می شود در عهد بوق یک نفر مرده زنده کند یا بی شوهر بچه دار شود یا دریا بشکافد یا با پرنده ها چت کند یا مثل پینوکیو در شکم نهنگ زندگی کند تا باعث شود همه حیرت کنند و بعد امر الهی پیش برود! متشابه یعنی این. یعنی استفاده از زبان استعاره و اسطوره برای بیان حقیقتی که پشت یک واقعیت است. اگر واقعیت را عینا بگوید قدرت تعمیم دهی را از خواننده می گیرد. اما وقتی اسطوره و استعاره می سازد و اخطار می دهد که اسطوره ای که می بینی متشابه است و مثال است و استعاره است و باید رسوخ کننده در معنای اش باشی تا بفهمی اش و واقعیت ها را به شکلی کد می کند که انتظام و ساختار حقیقت بین انها را بیان کرده باشد پس باید حقیقت پشت آن را درک کنی و بعد ببینی در زمان تو مرده زنده کردن چگونه است و دریا شکافتن کدام است آن وقت است که قرآن جاودانه می شود. قرانی که بیان وقایع نامتعارف است تنها حیرت می سازد اما قرآنی که بیان حقایق است معرفت بوجود می آورد. ایمانی که از سر حیرت باشد ایمان هالیوودی است، به هالیوود که اکنون کارش را به صدها برابر زیبا تر و تصویری تر می سازد می بازد.

     

  • این که عین واقعه (مثلا شکافتن دریا) چه چیز بوده است که به متشابه تبدیل شده است می تواند موضوع تحقیق علمی باشد. عده ای متخصص می توانند بروند بودجه ای بگیرند ببیند چه شده بوده. اما همه این ها  در حد حدس و گمان و شاید و اما و اگر باقی می ماند. پیشرفت امر الهی معطل اما و اگر های علم ناقص ما نیست! و نباید باشد! اما فهم مقصود و معنای یقینی داستان مستقل از پیشرفت علم است و در هر زمان قابل فهم است و در هر زمان متناسب باروابط اجتماعی قابل کاربرد.

     

  •  داستان موسی داستان شکافتن دریا نیست. داستان رهایی از چنگال فرعون و هجرت برای حفظ حریت و اخلاق و انسانیت است (برای آنها که ماندن و استقامت کردن برایشان ناممکن شده بود وگرنه شاید عده ای از ماها توان ماندن و پاکیزه زیستن و استقامت کردن را بیشتر از دیگران داشته ایم). هر داستان در قرآن در تناسب با وقایع زمان محمد آمده است. داستان خروج بنی اسراییل از مصر داستان خروج محمد و یارانش از مکه است. و البته همچنین داستان امروز من و مایی است که تن به مهاجرت دادیم  اما شاید هنوز ته نشست های تفکرات شرک الود سامری گونه مان را با خود حمل می کنیم. دیدیم و می بینیم که چگونه شرک و واسطه گری و امام پرستی … انقلاب اسلامی مان که بنا بود توحید باشد و جامعه سالم بدون طبقه برایمان بیاورد که شرق و غرب عالم را درس بدهد به منجلاب استبدادی تبدیل کرده است که حتی اقا زاده هایشان هم حاضر نیستند آنجا بمانند.

    خود را فیزیکی رها کرده ایم اما ذهنی و ایمانی و رفتاری هنوز راه زیادی داریم. هر نظام استبدادی و فاسدی ته نشستهایی از تفکرات و رفتارها را در مردمانش درونی می کند. این تصور که نظام استبداد دینی امروز صرفا برپایه ایدئولوژی رسمی غلطی است و صرفا بخشی از مسئولینش مقصر این فاجعه هستند یک اشتباه بزرگ است، قرآن می گوید می توانی رهایی شوی هم از شر یک نظام هم آدمهایش اما سخت ترین کار رهایی از ته نشست های فکری رفتاری است که درونی کرده ای. ده فرمان را هم که بفرستیم باز فرمانهای بیرونی اند. درون را باید ساخت و از شر نامرئی ترین اشکال شرک (امام سالاری و نخبه سالاری و فقیه سالاری و مرده پرستی و شفیع سالاری …) رها شد و برای نگه داشتنشان توجیه نتراشید. باید از نقد خود و باورهای خود اغاز کرد.

    هرکدام از ما با پذیرش مهاجرت\هجرت دل به دریا زده ایم و وقتی که در نهایت نوامیدی یا دلهره و اضطراب بودیم در اوج ناباوری دریا را برایمان شکافته اند تا از نظام فرعون رها شویم اما با این سامری های درون چه کنیم؟ که همچنان با توجیهاتشان برایمان گوساله می سازند! مبارزه همچنان بعد از مهاجرت ادامه دارد. باید با آنها که در سرزمین های جدید علیه ما و فرزندانمان به عنوان مهاجر تبعیض روا می کنند مبازره کنیم … باید با فراعنه سرزمین خود همچنان مبارزه کنیم… باید به ته نشست های استبدادزا درونی شده مان مبارزه کنیم و باید اجتماعات منسجم درست کنیم و در جوامع جدید جای پا بازکنیم و در تنظیم امورات به نفع اجرای عدالت و حفظ آزادی مشارکت کنیم و سر باز زدن از این مبارزه یعنی مانند قوم بنی اسراییل آواره و حیران شدن. هویت خود را باختن و همچنان سرگردان بودن و ماندن . اینها حقایق است که قرآن برای امروز ما می گوید. و هرکدام از ما می توانیم مصادیق اش را در زندگی های فردی و جمعی مان بیابیم.

    علاقه مندان همچنین می توانند به مطلب ذیل از این نویسنده مراجعه کنند:

    قرآن بیان حقایق نه وقایع

3 دیدگاه

آیا کیهان برای ما خلق شده است؟ آنجا که علم و الهیات همسفر می شوند!

احمد آل حسین

پاسخ به اینکه از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود را قبلا به عهده دین و فلسفه می گذاشتند و علم بیشتر حواسش جمع چگونه آمده ام و چه گونه بقا پیدا می کنم بود. اما حالا با گسترش و تعمیق یافته های علمی کار علم از پاسخ به پرسش چگونه آمده ام به از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود کشیده شده است. اگر پاسخ به چگونه آمدن انسان به حیات به جایی برسد که نشان دهد این چگونه آمدن محصول اتفاق همزمان و پشت سرهم یک سری وقایع است که به لحاظ حساب احتمالات به عدد صفر به شکل باورنکردنی نزدیک است در این صورت نظریه تصادفی بودن توسط چنین میزان احتمال فوق العاده کوچکی با اطمینان بالایی رد می شود. یا به عبارت دیگر احتمالات غیر محتمل می شود!

در این حالت است که علم شانه به شانه دین و فلسفه می زند و کار به جاهای باریک می کشد! یا شاید هم نه، گویا کار اکنون به جاهای  جالبی کشیده است. یعنی به جاهایی که این هردو گروه الهیات شناسان واقعی (آخوندها رانمی گویم) و دانشمندان فیزیک (سوپر آته ایست های جزم اندیش را نمی گویم) می توانند مانند قدیم ها (دوران ما قبل مدرن) دوباره کنارهم بر سر یک میز نشسته و تقریبا به یک زبان با هم حرف بزنند. البته همچنان عالمانی وجود خواهند داشت که به مقاومت خود بر امر تصادف و احتمالات ادامه دهند و با نظریاتی ما را مواجه کنند که حتی از توی کلاه شعبده بازی شعبده بازان هم بیرون نمی آید. مثلا اینکه این کیهان محصول ساخت الین ها (موجودات سری خارج از کیهان) است. اما اینکه آن الین ها را چه کسی خلق کرده است هم جوابی ندارد مثل  همان سوال که خدا را چه کسی خلق کرده است! اما نظریه دیگری می گوید که ما محصول تفکر یک سوپر کامپیوتر عظیمی یا یک شخص فوق العاده نابغه ای هستیم که در انتهای تاریخ با مسافرت به گذشته زمینه ظهور ما را فراهم کرده است! باز هم این سوال می ماند که ما در تبیین پیدایش همین آدم مثلا شعورمندش مانده ایم شما صحبت از یک سوپرکامپیوتر می کنی که ما را برنامه ریزی کرده است یا ما را در ذهن خود خلق کرده است. پیدایش آنرا چطور توضیح دهیم؟! دیگر نظریه ای به نام نظریه مولتیورس (چند کیهانی) می گوید که به قدری به شکل تصادفی یونیورس ها یا کیهان ها مثل حباب زاده شده است که بالاخره بر اثر تصادف، یکی از این کیهان ها همین کیهان ماشده است که کارش به اینجا رسیده. آن تعداد یونیورسی که باید مثل انداختن تاس انداخته می شدند تا یونیورس ما بر اثر تصادف شکل بگیرد عددی تقریبا نزدیک به بی نهایت است! چرا که هر تاس ما اینجا بجای داشتن فقط شش وجه میلیاردها میلیارد وجه دارد. ضمن اینکه به میلیارده تاس با میلیاردها ملیارد وجه احتیاج داریم تا شاید یکی برحسب تصادف مثل کیهان ما شود و کارش ه پیدایش حیات ذی شعور بیانجامد! حجم و زمان شکل گیری همین یونیورس خودمان را در نظر بگیرید که در تصور در نمی اید آنگاه حجم  و اندازه و زمان لازم برای تریلیونها تریلیون یونیورس دیگررا متصور شوید! انشتین گویا راست گفته بود که «خدا تاس نمی اندازد».

عده ای هم معتقدند (مثل استفن هاکین) که بیگ بنگ از هیچ (بله «هیچ هیچ هیچ») پدید آمده است و استناد می کنند که چون در مکانیک کوانتوم یک ذره هیچ تعین مکانی- زمانی ندارد و ذرات مادون اتم در یک مکان مشخص از هیچ به هست می آیند و به هیچ تبدیل می شوند (بنابر قانون عدم تعین)، بنابراین آغاز یونیورس هم در اثر «از هیچ به هستی آمدن» اولین ذرات شکل گرفته است. متاسفانه این بزرگوار هم تاکنون نتوانسته جواب این سوال ساده را بدهد که قوانین مکانیک کوانتوم در زمانی که نه تنها هیچ ذره بلکه حتی بافت زمان -فضای کوانتومی مطلقا وجود نداشته است چگونه می توانسته وجود داشته باشند. این قوانین مال وقتی است که شما بالاخره بافت زمان-فضا را دارید!

در بالا سه بار کلمه هیچ را آوردم. فیزیک دانان به سه نوع هیچ (عدم) اشاره می کنند. هیچ اول ناشی از نبود جرم است. مانند حساب بانکی که هست اما خالی است. این را خلا فیزیکی می شود نامید. خلا دوم خلا یا هیچ کوانتومی است که مثلا در فضا بین اجرام وجود دارد. در این خلا شما هیچ ذره ای ندارید. یعنی نه ماده هست نه انرژی اما مکانیک کوانتوم به ما می گوید که بافت فضا-زمان همچنان وجود دارد چرا که مثلا در اثر یک میدان جاذبه یک سیاه چاله قوی نزدیک به آن مسیر حرکت نور در چنین خلایی منحنی می شود. پس معلوم است که بافت فضا زمان منحنی شده است. در خلا کوانتومی قوانین کوانتوم وجود دارند. و بنابراین امکان پیدایش و ناپدید شدن ذرات وجود دارد. اما هیچِ سوم یا خلا ء سوم خلئیی معادل عدم مطلق است. یعنی حتی فضا و زمان نیز وجود ندارند. در این صورت صحبت امثال هاکین که ذرات از عدم مطلق به وجود می آیند خود شامل بعد زمان می شود و این امر در تضاد با عدم فرض زمان-فضاست. نظریه های ریسمان های مرتعش نیز به شکل موازی تلاش داشته اند که بیگ بنگ را توضیح دهند. برخی از این نظریات قائل به ده بعدی بودن واقعیت های فیزیکی هستند (تصور بیش از ده بعد نیز ممکن است اما وقتی بعد ها به بی نهایت می روند خود مفهوم بعد بی مفهوم می شود و هستی بدون بعد پدید می آید!) نظریه ریسمان ها صحبت از صفحات  موازی بنام بِرِین می کند که وقتی  با هم تصادم می کنند بیگ بنگ حاصل می شود و یک کیهان زاده می شود. نظریه ریسمان ها تنها تلاشی است صرفا نظری بدون امکان اثبات تجربی که تلاش دارد بیگ بنگ یا آغاز را توضیح دهد اما هیچ کدام تاکنون نتوانسته اند مسئله تصادفی بودن این همه سناریوهای تقریبا نزدیک به محال را که منجر به خلق زمین و انسان روی زمین شده باشد را توضیح دهند.

brane-universe1

به هر حال هنوز سوال بقدری بزرگ است که هر پاسخ علمی امکان اثبات یا رد آزمایشگاهی شدنش را تا اطلاع ثانوی که شاید از عمر کل کیهان ما بگذرد پیدا نمی کند! اما کیهان شناسان مگر به کجا رسیده اند؟

کوزمولوجیست ها یا کیهان شناسان یا علمای فیزیک اخترشناس امروز نشان می دهند که احتمال آنکه حیات صاحب شعور در یک سیاره مانند سیاره ما در این یونیورس شکل بگیرد به شکل باورنکردنی  بسیار بسیار بسیار بسیار ……………………………………….بسیار ………… بسیار اندک بوده است.
من اینجا فقط به بخش کوچکی از این داستان ِ« به لحاظ احتمالات نزدیک به محالِ» پیدایشِ انسان در یونیورس اشاره می کنم:

به عنوان مثال احتمال اینکه بعد از بیگ بنگ نرخ انبساط ذرات اولیه در حدی باشد که به ایجاد اولین نطفه های اجرام آسمانی بیانجامد حدود  یک روی ده به توان ۱۸  است. یعنی:
۰.۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱
برای اینکه تصوری از کوچکی این عدد داشته باشیم باید بگوییم که این میزان برابر است با یک دانه ماسه از کل ماسه های سواحل این کره خاکی
!

800px-CMB_Timeline300_no_WMAP به خواندن ادامه دهید »

2 دیدگاه

رستاخیز: قرآن و علم چه اشاراتی دارند؟

در نقطه مقابل جر و بحث های فیلسوفانه و فقیهانه در مورد مرگ و معاد

به نظرم قرآن و علم فیزیک جدید از این جهت که هردو به یک شکل در این مورد رمزآمیز هستند بسیار بهم نزدیک اند. بدون اینکه بخواهم ادعا کنم قران دانشنامه فیزیک است اما می توان نشان داد که بین ادعای ساده قران (که جنبه اثباتی یا علمی ندارد بلکه صرفا ادعایی هستی شناختی است) و ادعای فیزیک نوین همخوانی چشم گیری وجود دارد.

قران می فرماید ناچیز ترین اطلاعات را حتی اگر به اندازه ذره بسیار کوچکی  در دل صخره ای نهفته باشد خداوند آن را در قیامت باز یابی خواهد کرد (لقمان ۱۶).

علم فیزیک از جمله قوانین بسیار محکم اش که اکنون حتی در مورد حفظ اطلاعات در دیواره سیاه چاله ها نیز ثابت شده است این است که هیچ اطلاعاتی در این هستی نابود نمی شود. اصرار قرآن به توانایی خدا در باز تولید خطوط انگشتان که امروزه می دانیم جنبه هویتی برای هر شخص دارد (قرآن فقط توانایی را گفته و دلیل به انجام عین آن نیست) نیز حکایت از بقای اطلاعات دارد.

همچنین قران دو فرشته (نیروی طبیعی) را مطرح می کند که به ثبت اطلاعات رفتاری مشغول اند. بخشی از این اطلاعات می تواند در بدن در اسکیل های کوانتومی و بخش دیگر در یونیورس ذخیره شده باشد. ( تنها به عنوان یک نمونه مثال یا مایه تامل می دانیم که مرکز کهکشان راه شیری یک سیاه چاله غول آسا قرار دارد و اگر بنا بر نظر استفن هاکین بلعیده شدن اجرام این کهکشان همراه با تشعشع ممتد آنتی ذره ها و احتمالا انتقال آنها به جایی چون انتهای یونیورس یا حفظ شدن اطلاعات در دیوار های سیاه چاله باشد بنابراین دو منبع برای باز یابی اطلاعات همیشه وجود خواهند داشت).

event-horizon

این بازخوانی و باز یابی اطلاعات اجسام یا موجودات معدوم شده امروز در بسیاری زمینه ها ممکن است و شما نیازی به داشتن همه ذرات یک جسم معدوم شده ندارید. مثلا اخیرا ((ذره زیرکونیومی که در دل صخره ای)) در غرب استرالیا یافت شد کل نظریات در مورد زمان آغازین حضور آب را به زیر سوال برد و نشان داد آب حتی در زمانی که زمین بسیار داغ بوده وجود داشته وگرنه این ذره کریستالیزه نمی شده است ( تا آنجا که من فهمیدم)، و همچنین باز تولید گونه های معدوم از دی ان ای آنها و بازیابی زبان های صد در صد مرده جهان و غیره. پس می توان فرض کرد که انسانها هویت های اطلاعاتی ساخته اعمالشان را دارند که در غالب اطلاعاتی ثبت شده در اسکیل های کوانتوم فیزیکی به شکل مستقل از بقای مولوکولی آنها حفظ شده اند. کافی است تا همین اطلاعات مبنای تولید جسمی فرد در محیط جدید شود. دراین صورت نه نیازی به جمع آوری همه ذرات جسم انسان هست و نه نیازی به صد در صد معنوی یا روحی بودن قضیه. هرچند از زبان دوگانه جسمی-روحی بی زارم (این نه زبان قران است نه زبان علم) اما بنابراین ترمینولوژی ناقص، معاد هم مثلا جسمانی و هم روحانی خواهد بود.

در این راستا همچنین توضیح کوانتومی تجربه های نزدیک به مرگ به تولید نظریاتی جالب در این زمینه انجامیده است نظریاتی مانند روح کوانتومی یا آگاهی کوانتومی و غیره (http://www.amazon.com/Quantum-Physics…/dp/1478176431) و (http://www.quantumconsciousness.org/overview.html) .

همچنین نظریاتی جدید در  فیزیک کوانتوم نشان می دهد که این حیات است که باعث خلق یونیورس شده است نه برعکس (http://www.dailymail.co.uk/sciencetech/article-2503370/Quantum-physics-proves-IS-afterlife-claims-scientist.html)!

در این مورد مراجعه کنید به مقاله کوتاه بنده تحت عنوان ((آیا کیهان برای ما خلق شده است؟ آنجا که علم و الهیات هم سفر می شوند!))

از این رو بنده عموما به جای گذاشتن وقت زیاد در مورد صغری کبرا کردن های فیلسوفانه ی خصوصا قدما اول ترجیح می دهم به دو منبع قران و علوم جدید در حدی که می فهمم مراجعه کنم، جالب این که هردو منبع به خوبی در ذهنم بایکدیگر تبادل نظر می کنند! و این تبادل نظر از جمله هیجان انگیز ترین محاوراتی است که تا کنون شنیده ام.

shutterstock_109802855

بیان دیدگاه

بد و خوب زندگی به یک جا می رسند؛ کجایش را «ما» انتخاب می کنیم

احمد آل حسین

حوادث تاثیر گذار بر زندگی ما بر دو گونه اند: حوادث بد و حوادث خوب.

حوادث بد بر دو گونه اند:

اولین نوع حوادث ناگوار که حاصل اشتباهات و بی اخلاقی های ما هستند. این حوادث دو نتیجه برای ما دارند:
یکم، آنکه بخشی از عدالت هستی را در مورد ما به اجرا گذاشته اند. دوم آنکه بخشی از فرآیند درس آموزی هستند تا از تکرار اشتباه و بی اخلاقی پرهیز کنیم.

و اما دومین نوع حوادث ناگوار ناشی از بی اخلاقی ها و ظلم سایرین اند یا صرفا اتفاقاتی خارج از کنترل ما. این نوع حوادث فرصت هایی هستند برای آزمون خود و ساختن و تعالی خویشتن خویش به شرط صبر و بردباری. براستی که صبر، برترین تعالی دهنده ذهن و روان انسان است.

اما حوادث خوب نیز بر دو دسته اند:

نوع اول حوادث خوبی که ناشی از اخلاق مندی ها و تلاش و تصمیمات و اعمال درست ما هستند. این حوادث نیز دو نتیجه برای ما دارند:

اول آنکه بخشی از عدالت هستی را در مورد عمل نیک به اجرا می گذارند و دوم آنکه فرصت های آموختن درس برای تکرار آن اعمال نیک و انتقال آنها به دیگران را برایمان فراهم می کنند.

و اما نوع دوم حوادث نیک ناشی از اعمال نیک و ایثارهای دیگران یا صرفا اتفاقات خارج از کنترل اند. این ها نیز فرصت هایی برای آزمون و سپس تعالی خویشتن خویش ما هستند به شرط به اشتراک گذاشتن شان با دیگرانی که از چنین فرصت هایی محروم مانده اند. که براستی انفاق نیز برترین تعالی دهنده ذهن و روان انسان است.

در نهایت خوب و بد در این دنیا دو چشمه همشه جاری برای همگان هستند که تنها با دو ابزار صبر و ایثار به سمت آبیاری کشتزاران زندگی ما هدایت می شوند.

1557598_788364601189020_1402449585_n

بیان دیدگاه

عدالت بازاری، عدالت رفاهی، عدالت طبقاتی، عدالت دموکراتیک!

احمد آل حسین

نظریه های بازار آزاد (نولیبرال) به عنوان مثال معتقد است که این دستان پنهان بازار یا همان مکانیسم های عرضه و تقاضا به شرط عدم مداخله دولت وسایر نیرو های غیر بازار مانند نهادهای مدنی خود به خود به توزیع عادلانه فرصت ها و پاداش ها و ثروت ها می انجامد. عادلانه این جا برابر نیست. چرا که بازار بر اصل رقابت است و برنده و بازنده دارد. اما بازنده باید عقلانی عمل کرده به دنبال کشف یا تولید نیازهای جدیدی باشد که بتواند در آن حوزه تولید کند یا عمل نماید و به برنده تبدیل شود. پس همیشه فرصت در جامعه بازار محور برای رفتن بالا هست هرچند که همه نمی توانند در یک لحظه بالا بشینند. پس بازنده بودن نشان بی لیاقتی و عدم کفایت و کمبود توان عقلانی فکر کردن است و بازنده شدن حق چنین کسی!

سوسیال دموکراسی دولت رفاه می گوید بازار بر پایه رقابت است. رقابت برنده – بازنده دارد. برنده ها توان بیشتری در بهم زدن روابط آزاد بازار دارند و در نتیجه انحصار پدید می آورند و مانع توزیع عادلانه فرصت ها برای بازندگان می شوند. تصور این که فقط بازار وجود دارد و هیچ نهاد دیگری وجود ندارد یانیاز ندارد که وجود داشته باشد تصور خام و غیر ممکنی است. برندگان اقتصادی توان بیشتری برای تاثیر گذاری بر روند تصمیم گیری های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی به نفع حفظ منافع طبقاتی خود دارد. دولت باید به عنوان تنها نهاد عمومی مشروع وارد عمل شده از طریق سوبسیده کردن اموزش و پرورش و تعلیم فنون و تامین اجتماعی بازندگان و ناتوانهای اجتماع رابه گردونه رقابت بازگرداند. در این صورت می توان امید داشت که بازنده ها مجددا راه به بالا را بیابند و انحصارات اقتصادی تضعیف شوند. خصوصی کردن و بازاری کردن بهداشت و آموزش مانع تحقق عدالت اجتماعی می شود. قدرت بخشی به مستضعفین از طریق مالیات بستن به بالایی ها. عدالت در اینجا بدون مداخله دولت رفاه ممکن نخواهد شد چون برخلاف منطق بازار آزاد که منطق بقای اصلح از طریق روابط ضوابط زدایی شده بازار است، عدالت نباید صرفا مشروط به توانایی ها و لیاقت هایی که نیاز و تقاضاهای موجود در بازار تعیین می کنند باشد. باز توزیع ثروت از طریق مالیات به تامین عدالت اجتماعی می انجامد.

مارکسیسم می گوید تنها عامل تولید ارزش کار است و تنها سعی و تلاش و کار است که باید پاداش داده شود نه تملک منابع تولید. در نهایت در چنین سیستمی کار به جایی خواهد رسید که از هر کس به اندازه توانش انتظار خواهد بود و به هرکس به اندازه نیازش خواهد رسید. افراد پرتلاش تر مستحق دریافت بیشتر خواهند بوداما تنها در حدی که تلاش بیشتر تشویق شود و نه آنکه سلطه یک قشر بر قشر دیگر از طریق شکافهای بزرگ درنظام تشویق ایجاد شود. در نظام سوسیالیستی کامل در صورت تحقق، همه کارگرند و حتی همه مقام ها به شکل دوره ای می چرخند و تصمیمات از طریق کمون ها یا سوویت ها یا اجتماعات به شکل جمعی اتخاذ می شوند. یعنی همه بشرند و نیاز دارند و نیازها حقیقی اگر درست تشخیص داده شوند توزیع ثروت و منابع براساس نیازهای برابر بشری ممکن می شود.

ایرادهای اساسی به هر کدام از این سه نگرش کلان و عمده وارد است که جای بحثش اینجا نیست. اما می توان گفت که اولی به نابرابری ها دامن زده است و ثابت شده است که بازار آزاد را با عدالت حتی از همان نوعی هم که وعده می دهد رابطه ای نیست. دومی هرچند در مورد ماهیت متناقض بازار درست می گوید اما همچنان مسیر رقابت را باز می گذارد و سلطه گر را در مقام سلطه اما با اعتدال بیشتری نگه می دارد.  برنده های این رقابت عملا به لحاظ تاریخی همواره تلاشهای دولت رفاه را برای باز توزیع ثروت تحت فشار های سنگین قرار داده و انواع حقه ها و اثر بخشی بر افکار عمومی را انجام داده اند تا دولت رفاه تضعیف شود که شده است. به گونه ای که چند دهه ای است که سوسیال دموکراسی در نوع ضعیف اش تنها در کشورهای اسکاندیناوی باقی مانده است. سوسیال دموکراسی همچنان گرگ را هرچند اندکی دست و پا بسته باقی می گذارد و سعی دارد تا گوسفندان را پرورار تر کند. اما در نهایت گرگ تلاش های فراوانی برای بازکردن دستان بسته خود می کند و دستان چوپان (دولت) را می بنددو گوسفندان پروار شده را برای بلعیده شدن حتی به رقابت با یکدیگر می اندازد. (به اسم بازار آزاد!). سومی هم عملا با دموکراسی حتی در محل کار هم خداحافظی کرد و دچار تمرکز گرایی دولتی و دولت گرایی یا سرمایه داری دولتی تبدیل شد.

اما اگر مبنا را بر این بگذاریم که هر که هستی و هر قدر نیاز و توانایی و مقام و مال به ارث رسیده و ارزش بازاری داری مهم نیست تو و من و دیگران همگی از یک حق برابر برای مشارکت در تعیین سرنوشتمان برخورداریم و همگی ما به یکسان در قبال جامعه تکلیف داریم در آن صورت قدرت نمی تواند در دست عده ای اندک چه در دولت چه بخش خصوصی جمع شود چرا که هرگونه انحصار به تضعیف حقوق دیگران می انجامد و مقابله اکثریت تحت تظلم را بر می انگیزد. این مستلزم دموکراسی حقیقی نه تنها در سطح نهادهای سیاسی که حتی در خرد ترین سطح واحدهای مالی و تولیدی و فرهنگی و اجتماعی خواهد بود. امری که به ندرت توسط قدرت مداران یک جامعه ممکن است به این راحتی های پذیرفته شود. اما تلاش برای این آرمان مقدس، خود، هم حق ماست و هم تکلیف ما.

————–

603539_Malcolm-X-Freedom-Justice-and-Equalityدر توضیح و تکمیل بیشتر مطلب فوق:

مدل مارکسیستی (سوسیالیستی بلکوک شرق) به دلیل خداحافظی کردنش با دموکراسی به دیکتاتوری حزبی تبدیل شد و تمرکز قدرت سیاسی بازتوزیع عادلانه منابع مادی را تحت شعاع قرار داد. در نتیجه رانت خواری و ارتشا و فساد برای نزدیک شدن به قطب های قدرت در این جوامع شایع گردید. اولین ضربه را شاید لنین با تخریب کردن سوویت ها (اجتماعات دموکراتیک محلی کارگران و کشاورزان که مانند قارچ بعد از انقلاب روسیه همه جا روییده بودند) و اتخاذ مدل غربی حزبی (این جا تک حزبی) به مبانی سوسیالیسم زد. (همین کار را با شوراهای بعد از انقلاب کردند). سوسیالیسم غربی متاسفانه بعد از جنگ جهانی دوم به شکل سوسیال دموکرسی دولت رفاهی درآمد و وارد کار حزبی شد. هرچند عنصر دموکراسی را در مقایسه با سوسیالیسم شرقی بهتر حفظ کرد اما در سازش با سرمایه داری عنصر عدالت را فدا کرد و به تامین صرف رفاه کارگران از طریق افزایش حقوق و مزایا اکتفا نمود. این مسئله بار عظیمی بر دوش دولت رفاه غربی گذاشت و کار را به ورشکستگی های دولتی و تورم در غرب در دهه ۷۰ کشاند. (عوامل عمده خارجی مانند بحران نفت هم در کار بودند). زمینه برای ظهور ریگانیسم یا همان مدل بازار آزاد مهیا شد و امروزه این احزاب سوسیالیست غربی یا سوسیال دموکرات خود به شدت متاثر از منطق بازار آزاد هستند! با تعدیل خود در راستای پذیرش بازار آزاد، مکتبی شکل گرفت که در زمان تونی بلر تحت عنوان راه سوم یا کارگر نو ظهور و سقوط نمود.

چاره مشکل نه بازار آزاد است نه تصمیم سازی و برنامه ریزی از بالا به پایین و متمرکز دولت. هم بازار و هم دولت دو نهاد مهم اجتماعی-تمدنی هستند و مانند نهاد دین و خانواده و جامعه مدنی ، …. غیر قابل حذف شدند. راه چاره همچنین در غلبه دادن یک نهاد بر دیگران نیست. راه چاره در دموکراتیزه کردن همه این نهادهاست. از درون! اصلاح این نهادها نیاز به ایدئولوژی رهایی بخش دارد. نیاز به یک نظام معنا و ارزش دارد که توسط انسانها دورنی شود تمرین شود و تشویق شود و گسترده شود. مشکل جنبش های مردمی امروز این است که از ترس افتادن در دام ایدئولوژی های اسارت بخش مذهبی یا سکولار دچار نگرش منفی نسبت به مقوله کلی ایدئولوژی شده اند که بسیار قابل فهم است اما این هم خواهد گذشت. نطفه های ایدئولوژی های جدید در حال شکل گیری است. مهم این است که در این شکل گیری ها، از تاریخ گذشته ایدئولوژی ها بیاموزیم تا به تولید مجدد ایدئولوژی های اسارت بخش به جای رهایی بخش دچار نشویم.

سوسیال لیبرالهایی چون هابرماس راه را ایجاد گفتگو بین افراد و گروهها با علایق و منافع مختلف می دانند در فضای عمومی و به شکل آزاد و بری از زور. اما به صرف دادن دموکراسی و آزادی حقیقت نمایان نمی شود. مشارکت کنندگان در هر گفتگوی انسانی در شرایط حقیقی و نه صرفا نظری همواره قدرت فریب و بازی دادن کلامی یکدیگر را دارند. لذا نه آزادی نه عدالت و نه دموکراسی و نه صلح بدون التزام های درونی انسانها که مبتنی بر عشق به یکدیگر و عشق به خلقت باشد ممکن نیستند.

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید …………. ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی (حافظ)

خلاصه کلام با تامل در تاریخ اشتباهتمان  تلفیق یک سوسیالیسم اصیل با یک دموکراسی رادیکال به پشتوانه ارزشهای الهیاتی اگر نه تنها اما بهترین چاره کار است. یکی از سه پایه لنگ بخورد (این ها همان سه پایه برابری، آزادی عرفان شریعتی است) کار مجددا خراب خواهد شد. الهیات رهایی بخش یا به قول شریعتی عرفان انقلابی (انقلاب نه به معنی هوچی گری بلکه به معنای تحول ساختاری) قوی ترین انگیزه برای تحول و ایثار که موتور حرکت مقاومت در برابر ظالمین است را تولید می کند. هیچ ایدئولوژی سکولاری نه توانسته است به مبارزه معنای عمیق و انگیزه پایداری که الهیات رهایی بخش اسلام داده است بدهد. قدرت رهایی بخشی مذهب نباید دست کم گرفته شود. تاریخ نشان داده است که موفق ترین و موثر ترین جنبشها نیز همان هایی بوده اند که از عناصر مذهبی و چپ و دموکراتیک هم زمان برخوردار بوده اند. بار اصلی انقلاب ها و تحولات مهم اخیر بشری هم بر دوش همین جنبش هابوده است و بیشتر از همه هم سرکوب شده اند و بیشتر از همه هم تلفات و هزینه قبل و بعد از تحولات اجتماعی شان داده اند. بیشتر از همه هم سرکوب شده اند و سرکوفت خورده اند و مقصر به خطا رفتن همه چیز قلمداد شده اند! نیاز به جنبشی جدید است که این سه عنصر را به خوبی و به روشنی تلفیق کند. مواد خام برای این کار فراوان وجود دارد اما وقت بسیار اندک است.

۱ دیدگاه

رابطه مستقیم دموکراسی و عدالت و نیاز امروز ما به خانه تکانی ذهنی

احمد آل حسین

مدتها بود به دنبال تعریفی از عدالت می گشتم و تعریف قانع کننده ای نمی یافتم. تصورم آن بود که چنین تعریفی باید به همان اندازه نابرابر ها و تبعیض های مختلف که در سرتاسر جهان تجربه می شوند پیچیده باشد. اما تبعیض ها و نابرابری ها از زمان تا زمان دیگر و از مکان تا مکان دیگر با هم فرق می کنند و نسبیت در نابرابری مانع رسیدن به تعریف جامعی از عدالت خواهد بود. عده ای شایستگی ها را و عده ای دیگر توانایی ها و عده دیگر تر نیاز هارا در توزیع فرصت ها و پاداش ها و تنبیه ها پیش می آورند. پس شاید چاره ای جز تن دادن به نسبی گرای پسا مدرن نداشته باشیم.

اما مدتی پیش که درباب مبانی دموکراسی در آموزه های اسلام اولیه تامل می کردم و خصوصا این جمله معروف محمد که ((هر نفر شما چوپان\راهبر است و هر نفر شما در برابر مردم پاسخ گو – کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیه)) (جمله ای که محمد جامعه آرمانی خود را تعریف می کند و از رادیکال ترین تعاریف ایدئولوژیک دموکراسی حتی در عصر ما هم رادیکال تر است) به ناگاه این تعریف ساده اما بسیار قوی از عدالت براساس همین برداشت از دموکراسی در ذهنم نقش بست که عدالت عبارت است از ((برابری مطلق در توزیع حقوق و مسئولیت ها)).
ایراد دیگر بر تعاریف رایج عدالت تاثیر پذیری ذهنی آنها از فرهنگ غربی است که مبنا را بر توزیع فرصت، پاداش و عقوبت می گذارد. یعنی همان پراگماتیسم رایج. از این رو همه چیز نسبی می شود.

اما اینجا ما تاکید را برمطلق بودن این برابری می گذاریم چون این جمله، تعریف این که چه چیز جزو حقوق و مسئولیت هاست را به عهده شرایط و جوامع می گذارد و نسبیت را حفظ می کند. اما آنچه مطلق باقی می ماند توزیع برابر حقوق طبیعی و مسئولیت ها مطابق با آنهاست. هر جور جامعه تو می خواهد حق و مسئولیت ها را تعریف کند بر اساس هر مکتب و ایدئولوژی مهم نیست. آنچه در نهایت مهم است این است که همه در تعریف این حقوق و توزیع مسئولیت ها فرصت برابر داشته باشند. اگر مبانی این توزیع برابر با مبانی چگونه تعریف کردن حقوق و مسئولیت ها در تناقض باشد آن وقت است که مبانی تعریف کردن در جامعه باید عوض شود. توزیع منابع و ثروت و قدرت در صورتی که عدم توازن در توزیع حقوق و مسئولیت ها می آورد باید همواره طی مکانیسم های دموکراتیک زیر سوال برود و اصلاح شود.

این ایده که هرکس از حقوق بالاتری برخوردار است (مثلا حق تصمیم گیری به جای یک ملت یا حتی به نمایندگی یک ملت) باید از پاسخگویی و مسئولیت بیشتری برخوردار باشد ایده رایج نظام های به ظاهر عادلانه امروز است. بهتر از دیکتاتوری و ستمی است که در نظامهای غیر دموکراتیک وجود دارد. اما دیدگاه ساده و رادیکال ما اینجا مدعی است که همه باید از حقوق برابر در راهبری جامعه خود و پاسخ گویی برابر به دیگران برخوردار باشند. سوال این که چگونه چنین ایده فوق العاده ایده الیستی ممکن می شود؟ من ادعا می کنم چنین امکانی وجود دارد حتی بیشتر از آنچه تا کنون در نظام های دموکراتیک غربی ممکن شده است. اینکه تا کنون ممکن نشده است ناشی از انسداد ذهنی غالب شده بر اذهان ماست که به ما یاد نداده اند بیرون از جعبه را هم می شود دید.
دراین مورد بیشتر خواهم گفت. نظر شما چیست؟

justice

بیان دیدگاه

حماسه عاشورا از سه نگاه: لیبرالی، حکومتی و مدنی

احمد آل حسین


در فیلم یوتیوب فوق مرحوم احمد قابل به وضوح تفسیر خود از واقعه عاشورا و حرکت امام حسین را از سر دلسوزی و با اعتقاد و ایمان به برداشت خودشان از این واقعه مهم و نگرانی های قابل فهم شان از عواقب برداشت های غالب دوران بعد از انقلاب عنوان می کنند. با این حال به نظر بنده نه امکان قبول کامل  ادعاهای ایشانهست نه رد آنها. به نظرم ایشان نیز بخشی از شواهد موجود تاریخی را در برابر بخش های دیگری از شواهد پررنگ تر می کنند. طرف مقابل ایشان هم می تواند به شواهدی ارجاع دهد که غیر قابل انکار هستند. به نظر می رسد از همان ابتدای کار تلاش های متعدد تاریخی برای تفسیر این واقعه صورت گرفته است که آثارش باقی ماندن شواهد و گزارش های ضد و نقیض است. تفسیر آقای قابل در واقع اصلا چیز جدیدی نیست. تفسیر ایشان اگر نه بازگشت کامل که بازسازی همان برداشت های سنتی غیر سیاسی قبل از انقلاب است. از همان نوعی که بنده در آخرین نوشته خود (در پاسخ به جناب سروش دباغ) برداشت لیبرالیزه شده نامیدم. امید دارم که روزی کار دقیق خوبی حد اقل در فهم و دسته بندی برداشت های مختلف صورت پذیرد.در شرایط حاضر و فقط با تکیه بر حافظه ناقصم به نظر به حساب سرانگشتی، سه تفسیر مهم  زیر وجود دارد:

testament-3 به خواندن ادامه دهید »

۱ دیدگاه

آیه ای برای آزادی بیان!

در مورد آیه فَبَشِّر عِبادِ ﴿١٧﴾ الَّذينَ يَستَمِعونَ القَولَ فَيَتَّبِعونَ أَحسَنَهُ ۚ أُولٰئِكَ الَّذينَ هَدىٰهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولٰئِكَ هُم أُولُوا الأَلبٰبِ ﴿١٨﴾ (سوره الزمر) [پس بشارت باد بر بندگان (17) آنانکه (آن*) سخن را می شنوند و بهترین اش را پیروری می کنند.اینان کسانی هستند که خدا هدایت شان کرده و ایشان صاحبان خردند (18).] اختلاف بین مفسرین است که آیا کلمه «القول» (آن سخن یا سخنان) در ایه فوق اشاره به هرگونه سخن دارد یا به علت «ال»  (حرف تعریف)  که بر سر آن آمده تنها به سخن خدا یا قرآن اشاره دارد (هرچند اشاره مستقیمی به قرآن نشده است). نظر ما این است که این اختلاف بی معنا و نامربوط است. القول اشاره به هر سخن و ایده ای است که در راستای فهم حقیقت و رهایی از فریب و باطل باشد و این شامل هر سخنی نیست و شامل قرآن می شود اما محدود به آن نیست. انتهای ایه به نقش خرد و عقل اشاره مستقیم کرده است. همچنین بخشی از این آیات خوانده نمی شود ، قسمت اول آیه هفدهم است که به مضمون آیه بعد سیاسی -تاریخی می دهد. قسمت اول آیه هفدهم این چنین می گوید: وَالَّذينَ اجتَنَبُوا الطّٰغوتَ أَن يَعبُدوها وَأَنابوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ البُشرىٰ «و كسانى كه از عبادت طاغوت پرهيز كردند وبه سوى خداوند بازگشتند، بشارت از آن آنهاست; پس بشارت باد بر ….» این قسمت که گویا به علل خاصی حذف می شود، نقش بسیار تعیین کننده ای در فهم این آیه دارد. به این قسمت در انتهای نوشته باز خواهم گشت.

امام‌ علی علیه السلام: «مردم‌ را چه‌ شده‌ است‌ که‌ هرگاه‌ شب‌ هنگام‌ غذایی‌ را بیابند، چراغ‌ می‌افروزند تا ببینند چه‌ چیزی‌ را وارد شکم‌هایشان‌ می‌کنند اما در مورد غذای‌ روحشان‌ این‌ اهتمام‌ را ندارند که‌ چراغ‌ خردهایشان‌ را با علم‌ برافروزند تا از پی‌آمدهای‌ جهل‌ وخرافه و گناه‌ در عقاید و اعمالشان‌ در امان‌ مانند.» امام‌ حسن‌ بن‌ علی علیه السلام: «در شگفتم‌ از کسی‌ که‌ درباره خوراک‌ شکمش‌ اندیشه‌ و وارسی‌ می‌کند و از خوردنی‌های‌ مضر اجتناب‌ می‌ورزد اما در مورد غذای‌ عقل‌ و روحش‌ وارسی‌ نکرده‌ و ذهن اش را از اندیشه‌های‌ پست‌ پر می‌کند.»

صد البته که عقل انسانی جایگاه ویژه ای در قرآن و فرهنگ اصیل اسلامی دارد. نه معتزله نه اشاعره به جایگاه واقعی عقل نرسیده اند. عقل انسانی از طریق وحی و خصوصا قرآن همچنین در ارتباط با طبیعت و خلقت (علم) به تعالی می رسد. قرآن را باید بخشی از طبیعت دانست (قرآن = مطالعه شدنی) قرآن را باید با عقل مطالعه کرد همانطور که طبیعت را باید با عقل به شکل روشمند و جمعی مطالعه کرد. و این خود خواست خود قران است که مکرر در این کتاب آمده است. متاسفانه روشمندی مطالعه قرآن در میان مسلمانان اهمیت خود را از دست داده است. وقتی که قرآن سخن از القول می کند (فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه)  وجود «ال» بر سر قول آن را خاص می کند اما عدم تحدید واضح آن در این آیه آنرا به ایات قرآن محدود نمی کند. هم قول قرآنی را می گویدو هم هر گونه قولی که حاوی نکاتی برای فهم واقعیت و حقیقت باشد. چرا که اگر قبول کنیم قرآن مایکروکازم خلقت است هر قولی هم که در باره زندگی و درباره خلقت و روابط انسانی باشد شامل القول می شود. هر قولی که حاوی لغو و هزل و اهانت و استهزا و تحقیر نباشد یا قول حق است یا به قول حق نزدیک است و شایسته شنیده شدن و ارزیابی شدن و انتخاب شدن است.

همانطور که در علم یکی از معیارهای مهم تشخیص احسن بودن یک ایده، بررسی نتایج آن است در فهم قران و سایر اقوال حق نیز یک ملاک بررسی عواقب آن قول است. قرآن دعوت می کند که احسن القول را دنبال کنید و احسن بودن یک معنای اش نکو بودن است و نکوبودن از طریق مراجعه به وجدان و از طریق گفتگو با دیگران و از طریق مراجعه به تجربه های گذشته و از طریق بررسی نتایج و عواقب تشخیص داده می شود. اما مهم تر از همه این ها (خصوصا وقتی گفته می شود آیا در میان آیات قران هم نکوتر و هم کم تر نکو وجود دارد: آیا ارزش آیات قران برابر نیستند!؟) این است که امر حسن و احسن بودن یک ایده نه تنها به محتوای آن وابسته است بلکه به زمینه تحقق آن نیز وابسته است. آیا می شود هر حرف نکویی را هر جایی زد. آیا نمی توان حرف نکوتر را با توجه به زمینه پیدا کرد؟ بنابراین تمامی اقوال قرانی و غیر قرآنی بخشی از احسن بودن خود را در ارتباط با زمینه اجرایی خود پیدا می کنند و گرنه به لحاظ ذاتی همه در ارزش یکسان هستند. هرچند ما در دنیایی پر از نامتعین ها و امور بسیار نسبی و نسبتی زندگی می کنیم اما بقای ما وابسته به تصمیماتی دارد که باید در همین شرایط نامتعین بگیریم و این نسبیت مانع از تشخیص احسن از غیر احسن نمی شود. از طرف دیگر آیات دیگر بحث حرج و نسبیت در توانایی ما در تشخیص درست از نادرست را پیش می کشند و اینکه اگر نیت را پاک کرده ای  و تلاش ات را برای فهم درست و درست تر انجام داده ای اما به خطا رفته ای یا درست تشخیص داده ای اما توان انجام اش را نداری، حرجی بر تو نیست که خداوند عالم به نیات و ذاتها ست و بخشاینده مهربان می باشد.

همانطور که گفته شد قسمت اول آیه هفدهم که عموما خوانده نمی شود اشاره به تبعیت از طاغوت دارد و کسانی که از تبعیت طاغوت سر باز زده به خدا پنام می جویند را بشارت می دهد و بعد در ادامه بشارت تبعیت از احسن القول را می آورد. بنابراین سیاست زدایی و تاریخ زدایی از قران و تبدیل قران به یک کتاب متشکل از حکمت های فردی باعث شده تا معنای حقیقتی این آیات نادیده گرفته شود. این قسمت از آیه در واقع همان زمینه را دارد مشخص می کند. اینجا مهم می شود که بدانیم طاغوت چیست! کلمه طاغوت هفت بار در قران آمده و هر بار تبعیت از طاغوت را نقطه مقابل تبعیت از خدا دانسته است. برای فهم بهتر طاغوت شاید بهترین آیات در سوره نساء (زنان) باشند:

وَما لَكُم لا تُقٰتِلونَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَالمُستَضعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالوِلدٰنِ الَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا أَخرِجنا مِن هٰذِهِ القَريَةِ الظّالِمِ أَهلُها وَاجعَل لَنا مِن لَدُنكَ وَلِيًّا وَاجعَل لَنا مِن لَدُنكَ نَصيرًا ﴿٧٥﴾ الَّذينَ ءامَنوا يُقٰتِلونَ فى سَبيلِ اللَّهِ ۖ وَالَّذينَ كَفَروا يُقٰتِلونَ فى سَبيلِ الطّٰغوتِ فَقٰتِلوا أَولِياءَ الشَّيطٰنِ ۖ إِنَّ كَيدَ الشَّيطٰنِ كانَ ضَعيفًا چرا در راه خدا، و (در راه) مردان و زنان و كودكانى كه تحت ستم و استضعاف قرار دارند، پيكار نمى‏كنيد؟! همان افراد (ستم ديده‏ اى) كه می ‏گويند: «پروردگارا! ما را از اين دیار، كه اهلش ستمگرند، نجات ده! و از طرف خود، براى ما دوستانی قرار ده! و از جانب خود، يار و ياورى براى ما تعيين فرما! ﴿۷۵﴾ كسانى كه ايمان دارند، در راه خدا پيكار مى كنند; و آنها كه كافرند، در راه طاغوت [قران جای دیگر فرعون را به صفت طغیان گری منتسب می کند]. پس شما با ياران شيطان، پيكار كنيد! (و از آنها نهراسيد!) زيرا كه نقشه شيطان ضعيف است. ﴿۷۶﴾

از آیات فوق مشخص است که طاغوت همان نظام ظلم و استضعاف است. بنابراین زمینه سیاسی و تاریخی احسن القول مشخص می شود که آن سخن و ایده ای است که به نجات از طاغوت و عدم تبعیت از آن می انجامد. باید همواره آگاه بود که آیا عمل ما در راستای تقویت طاغوت های زمانه ماست یا در راستای تضعیف آنها و یا حداقل نجات و عدم سازش ما با آنها. در این بین باید آن ایده ای را انتخاب کرد که حداکثر تضعیف طاغوت (نظام شرک و استبداد و استضعاف و استعباد) را فراهم می کند. آن سخن و ایده که به رهایی از ظلم بیانجامد سخن و ایده احسن است. در انتها نکته بسیار جالب تری را باید در مورد این آیه خاطر نشان کنم. نکته ای که اوج زیبایی آیه است. چرا بحث عدم پیروی از طاغوت به بحث «سخن» و گفته و شنیدن و انتخاب کردن و خرد وصل شده است!! چه ارتباطی است بین نجات از طاغوت و بیان و سخن!؟

پاسخ بسیار آسان است. به خصوص برای ما که امروز در قرن 21 ام زیاد از آزادی بیان می گوییم و زیاد می شنویم. شرط شنیدن اقوال رهایی بخش و انتخاب بهترین آنها وجود آزادی بیان است وگرنه این امکان و مسئولیت از مردم (یا عباد یعنی آنها که می خواهند راه تحقق حق را هموار کنند) گرفته می شود. پس تلاش برای باز کردن فضای گفتن و شنیدن ها، بخشی لاینفک از فرآیند رهایی از طاغوت است. آری از این روست که آزادی بیان ، هم حق است و هم مسئولیت و هم باید هدف باشد و هم وسیله. قرآن اعلامیه حقوق بشری نمی دهد که ای  مردم از جمله حقوق بشری شما، آزادی بیانی است که معلوم نیست مسئولیت دادنش و تعهد به گرفتنش به عهده کیست. قرآن در موضعی بسیار مترقی تر، آزادی بیان را شرط رهایی و رستگاری می داند چرا که بدون آن امکان شنیدن اقوال و انتخاب بهترین آن ممکن نیست و چون هیچ طاغوتی این فرش قرمز آزادی بیان را برای مردم پهن نمی کند (ولو که اعلامیه حقوق بشر را امضا کرده باشد)، مسئولیت شکستن سانسور به عنصری اساسی برای رسیدن به آزادی تبدیل می شود و آزادی بیان نه صرفا قراردادی اجتماعی می شود، که حتی قدسیت می یابد چرا که قرار دادی است با آن هستی بخش یکتا و زمینه ساز عبودیت وی و رسیدن به او. ان احسن الحدیث و ابلغ الموعظه کتاب الله العزیز american_dictatorship_1