چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود

خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود

……

خدا شبیه نقاشی بچه هاست یه دایره و چند تا خط

متنفرم از همه چیزایی که یه روز دوسشون  داشتم  از کریستین بوبن از هاینریش بل از موراکامی از ….. تموم اونایی که تایپم بودن .

چند روز پیش یه مشتری داشتتیم که خیلی تایپ بود . ولی ایقدر حرف مفت میزد نمیزاشت کارمو بکنم ناخوداگاه بهش گفتم میشه ببندی

واسه اینکه فکر نکنم به جاش  کار میکنم . زیاد . بعضی وقتا سر کار می خوابم.

اولین شبی که نخوابیدین تا صبح رو یادتونه ؟

دنیا همه امون و به مسخره گرفته و داره میخنده همسایه امون چند ماهه که مرده ولی هنوزم پستچی واسش مجله مورد علاقه اش و میاره .

حتی پست فطرت ترین قاتلای دنیا هم به مرده ها احترام میزارن. ولی خود دنیا مرده ها رو هم به مسخره میگیره .

اولین شبی که تا صبح  نخوابیدم  یادمه کلاس دوم بودم .بابا یه رییس داشت که پسرش سر یه مریضی فوت میکنه  . بعد به کارمنداش میسپره که اگه بچه بی سرپرستی میشناسن بهش معرفی کنن .

بابای منم یه پسر بچه ای رو میشناخته که خانوادهاش فوت کرده بودن  . عکس اونو میبره عکس منم تو جیبش بوده به شوخی بهش نشون میده . رییس بابام منو انتخاب میکنه .

شب که بابا میاد خونه میگه اشتباهی عکس تو رو نشون دادم به رییسم  و تو باید از پیش ما بری با اونا زندگی کنی وگرنه منو از کار اخراج میکنه .

به شوخی .

ولی من باورم شده بود

تاصبح نخوابیدم فکر میکردم دنیا داره رو سرم خراب میشه . فکر میکردم نباید بزارم بابا اخراج شه فکر میکردم به اینکه دیگه هیچ وقت بابا مامان و نمیبینم  .

 

دلم واسه فرشته تنگ شده . روز نیست که خودم و لعنت نکنم و نپرسم : الان کجاست ؟ عکسایی که ازش گزفتم آزارم میداد پاکشون کردم .

این روزا واسه اینکه زیاد فکر نکنم زیاد کار میکنم . شاید بتونم ته سال اون خونه رو که بالای یه کوهه و همیشه هم رو کوهش مه گرفته رو بخرم . یه جای پرت ولی خلوت . ولی دانشگاه شروع میشه دیگه نمیشه همش کار کرد .

چند وقت پیش یکی از دوستام بهم گفت یکی از آشناهاش بشقاب ماهواره اش خراب شده باهاش برم درستش کنم . رفتیم تو یکی از داغون تریم نقاط شهرآدماش می خواستن بخورنت . میترسیدم ماشین و ول کنم برم.

رفتیم تو یه خونه یه زنه درو باز کرد . خوشگل بود  .  یه پسر بچه 7 و 8 ساله هم  داشت . اونم مثه خودش خوشگل بود

داشتم کارمو میکردم که بهم گفت این آشناش نیست. از این خانم پولی هاست  .  شبی 50 تومن .میخوای ؟

حالا فهمیدم چرا پسرش وقتی مارو دید اخم کرده بود.

پسره دم خونه وامیستاد پول میگرفت و لاشی ها میرفتن تو و ….

 

یکی میگفت : خدا شبیه نقاشی بچه هاست یه دایره و چند تا خط

آخه وقتی بچه ها نقاشی میکشن هنوز خدا یادشونه واسه همین همشون اونو میکشن  . کدوم نقاشی آدم بزگا رو دیدی که یه شکل دربیاد ؟

یه روز اون خونه رو که نشون کردم میگیرم و میرم .

یه روز ….

 

 

 

تصادف با فرشته

منتشرشده: آوریل 14, 2013 در شکایتهام

image002انگار چند وقت پیش بود اینجا پست دادم

داره دیر میشه

الان تموم شده چه زود گذشت

یک ماهی هست که تموم شده . یه ماه پیش من داشتم بر میگشتم خونه شب ساعت 11 رسیدم .برفم داشت میومد و من بازم …

و من باز یاد تو افتادم . و من باز یاد این افتادم که چرا به آلزامر بیماری میگفتند

فراموشی نعمت بود و من از این نعمت هم جا مانده م

پباده کز میکنم . به فراموشی هم فکر میکنم . و راه میرم . گوشه مناسب رو واسه پرت کردن ته سیگام انتخاب می کنم . سر نبش یه کوچه وسط چند تا کارتون . ولی نمیندازم .

تو یکی از جعبه ها یه چیزی وول می خورد . یه کم جلوتر میرم .زیر یه تیکه پارچه کوچولو یه چیزی تکون می خوره .  اینجا یه فرشته رو گزاشتن سر راه . زیر برف . زنده است .

ساعت 12 شب میرسم خونه  خواهرم درو باز میکنه منو با یه بچه تو بغلم میبینه

میگم سلام با پوتین میام تو  میدوئم کنار شوفاژ  یه پتو میندازم و میزارمش بغل شوفاژ

بابا میگه این چیه ؟

میگم سر خیابون گزاشته بودنش

صدای گریه کردنش یه جوریه انگار از ته چاه درمیاد از همون اول که دیدمش یه بند گریه می کرد

مادرم آب گرم میاره  دست و پاش و میشوره

همه فقط داریم به هم نگاه میکنیم . همه از خواب پاشدن . و یه گوشه  وایستادن  .

بابا به من میگه پسره ؟ میگم نمیدونم . می گه خوب ببین چیه .

مادرم میگم دختره .

روز بعد

حال فرشته اصلا خوب نیست . عموم بچه اش تازه 6 ماهش شده دفترچه بیمه دختر عموم و میگیریم و مامان میبردش بیمارستان

دکتر میگه شانس آورده سرما باعث نشده پاهاش  قانقاریا بگیره وگرنه باید قطعش میکردیم

سرما رفته تو جونش فردا دوباره وقت بیمارستان داره

روز بعد

من و مامان و  فرشته ساعت 6 صبح میریم بیمارستان و ساعت 4 غروب از بخش اورژانش بر میگردیم  کلی آزمایش میده  میگن خوب میشه یه دکتر زن بود گفت مشکل جدی نیست فقط ریه اشه که نباید بزاریم چرک کنه . واسه این نمیتونه خوب گریه کنه  آخه اون شب زیاد سرد نبود درسته برف بود ولی سوزش کم بود

ولی اون بچه است

امروز گریه هاش خیلی کمتر شده یعنی بعضی وقتا قطع هم میشه

غروب زن عمو میاد بچه باید شیر بخوره .

شب بابا میاد با پوشک و شیر خشک بهش میخندم میگه پدر سوخته همش تقصیر توئه .

مامان میگه  حالا  لباس  بچه  از کجا گیر بیارم . میگم از زنمو بگیر . میخنده میگه بچه توا خودت برو بگیر .

زنمو میگه به یه شرط بهت میدم که بگی مامانش کجاست

میگم مهرش و دادم رفت .

میگه پس برو شیرینی کارتت و بگیر بیا

راست میگه من اصلا یادم رفت . بارون میاد خیس میرم تا شیرینی فرانسه . دستگاه شماره اش خراب شده چه خر تو خریه . اینجا بیشتر شبیه بانک می مونه تا شیرینی فروشی

همه دارن میزنن تو سر و کله هم دیگه

من  تو شکلاتهاش غرق میشم

روز بعد

قرار بود زن عمو 2 روزی پیش ما باشه تا تکلیف بچه معلوم شه ولی صبح عموم میاد و با زن عموم میرن تو اون اتاق و  جر و بحث میکنن

بدی این 2 تا اتاق اینه پنجره هاشون نزدیک همه .  صدا واضح شنیده میشه

بهش میگه (این بچه شاید 1000 تا مریضی داشته باشه اصلا شاید ایدز داشته باشه معلوم نیست که ننه باباش کین )

عمو اینا میرن

فرشته خوابه بیدار که میشه میرم بالا سرش لنز و تله میکنم یه چند تایی ازش عکس میگیرم دور اتاقا تو آشپزخونه رو مبل ازش عکس میگیرم

خواهرم میاد بغلش میکنه میبردش جلو میکروفون  هدفون و میزاریم تو گوشش  ازش عکس میگیرم  قیافه اش خندونه ولی یه قطره اشک از لپش میوفته پایین . اینجوری آدم بزگا گریه می کنن بچه ها جیغ میزنن .ولی انگار میدونه باهاش چی کار کردن .

گلوش درد میکنه واسه این جیغ نمیزنه

شب که میشه میبرمش تو اتاق خودم .

انگشت کوچیکم و میزارم تو مشتش من هیچ وقت نمیتونم بچه دار شم

داره نیگام میکنه سر و صدایی نداره

بهش میگم میدونی چه دردسرایی واسم درست کردی ؟ اولیش  وقتی از تو جعبه برداشتمت دویدم وسط خیابون ماشین بگیرم اون زن و مردی که سوارمون کردن نزدیک بود باهاشون دعوام شه آخه مرده بهش گفتم بخاری رو بزن زد رو کولر .

دومیشم که وقتی بعد 3 ماه  اومدم خونه  با یه بچه تو بغلم  مامان بابام فکر کردن دست گل به آب دادم . آبجی ام میگه قیافه ات شده بود شبیه  وقتی که مریم باکره بچه رو برد تو معبد .

حالا هم که تخت منو صاحاب شدی

هیچی نمیگه حتی چشماشم تکون نمیده میبوسمش و میرم .

میرم پیش بابا اینا حرفای عمو انگار رو بابا هم تاثیرش و گزاشته

برمیگردم تو اتاق دیگه بچه اینجاست نمیشه پنجره رو باز کرد یواشکی سیگار کشید .

روز بعد

تقریبا خوابم

دارن در مورد تحویل دادنش حرف میزنن . هیچی نمیگم .

همسایه امون تو اداره آگاهیه باهاش هماهنگ میکنن که پرونده تشکیل بدن که بچه پیدا شده و بی دردسر تحویل بهزیستی بدنش

آخه همینجوری اذیت میکنن واسه تحویل گرفتنش

وامی ایستم حرفاشون تموم شه بابا که میره بیرون بلند میشم

میرم تو آشپزخونه

بدون هیچ برنامه ریزی بهش میگم مگه تو اینقدر نمیری پیش این بچه های کار

میگه خوب

 می خوای فرشته هم بشه یکی مثه اونا ؟

هیچی نمیگه

این فیلم نیست که آخرش اون با ما زندگی کنه و همه چی به خوبی و خوشی تموم شه . بابا تحت تاثیر حرفای عمو میترسه . مامان از دردسر خوشش نمیاد هر کاری تونستن واسه خوب کردنش کردن

امشب شب آخریه که اینجاست

دوباره میارمش تو اتاق خودم

میزارمش رو تخت دوباره انگشت کوچیکه ام و میزارم تو مشتش .

بهش میگم هماهنگی های لازم انجام شده فردا دیگه اینجا نیستی دوشیزه

ساکته مثه اون دفعه فقط یه قطره اشک از گونش میاد پایین

 لعنتی  چه انرژی می خواد کنترل کردن اولین قطره اشکت واسه نچکیدن

بهش میگم منم یه دفعه تو برفا گم شدم  نترس

امشب دیگه نمیشه سیگار نکشید از اتاق میبرمش بیرون بعدش برش میگردونم

روز بعد

بردنش

ماشین و روشن میکنم میرم پارک گفت گو تو یکی از اون راههاش که به هیچ جا ختم نمیشه به این نتیجه میرسم

بعضی وقتا تو این شهر به جای نفس کشیدن فقط باید سیگار کشید

فراموشی نعمت بود و من از این نعمت هم جا مانده م

یه بچه پیدا کرده بودم 

داشتم واسه همیشه بر می گشتم خونه  تموم شد

شب بود 

برفم بود 

نزدیک خیابون شادمهر خودم دیدمش 

ازم گرفتنش 

همین امشب .  

گرفتنش . 

یادم نمیره امشب و هوا چقدر سنگین شده 

پس از تاریکی

منتشرشده: دسامبر 21, 2012 در روزای خوب روزای بد

1

4 ستاره ای بچه دار شده

میاد تو پایگاه اول منو میبینه عجیبه بهم گیر نمیده

اگه این یه فیلم بود اسمشو میزاشتم 4 ستاره ای مهربان میشود چون واقعا عجیبه

سر ظهر بالای دکل دیدبانی ام صدام میکنه

تهرانی بیا اینجا

64 تا پله رو میرم پایین یه خنده مسخره میکنه منم یه خنده مسخره تر تحویلش میدم

میگه برگه مرخصی ات نوشتم برو دهاتتون

یه لحظه شوکه میشم خوشحال میشم .

2

مامان اینا نمیدونن من دارم میام با تلفن یه بلیط واسه ساعت 4 میگیرم خیلی عجیبه که بلیط دارن همیشه چند روز قبلش رزرو میکردم این یه خوش شانسی بزرگه

میرسم فرودگاه ساعت 4

بلیط منو فروختن به یکی دیگه دنیا نامرده انتقام خوشی ها رو تو لحظه ازت میگیره

 پروازم تاخیر داره یارو میگه حداقل 2 ساعت تاخیر میکنه  یکی دیگه میگه شاید لغو شه گرد و خاکه هوا راست میگه  بالای دکل دیدبانی که بودم حدس میزدم گه زده شه به پروازا

گور پدرشون میرم ترمینال همون لحظه بلیط گیرم میاد 12 ساعت فقط باید خوابید

3

سر راه واسه مامان پاستیل میگیرم و کلی خرت و پرت

کلید خونه رو به امید یه همچین روزی آوردم الان سر صبحه یهو درو باز میکنم میرم تو اتاقم میگیرم می خوابم وقتی ببینن من اومدم حال مامان دیدنیه

میرسم دم خونه در و باز میکنم یواش میرم رو تخت دراز میکشم . سریع پامیشم گور بابای سورپرایز کردن وایستا ببینمشون اول خودم بعدا میرم تو تخت در اتاقو یواش باز میکنم

کسی نیست . آروم میچرخم تو اتاقا ولی واقعا کسی نیست .

برقای خونه رو روشن میکنم تلویزیون و روشن می کنم .

پسر آبی میگه .  ضایع شدی ؟

میگم  به تو چه .   سرش و میاره لب گوشم میگه اگه فقط تو خیالاتت نیودم حتما با هم سکس میکردیم خونه مکانه .

لباسام و در میارم برم حموم  جلوی آینه دارم به خودم نیگاه می کنم به دستام به سینه ام

پسر آبی میگه

انقدر دست و صورتت سوخته که وقتی میزاری رو سینه ات انگار دست یکی دیگه است نیگاه کن از مچ به بالا و از گردن به پایین رنگش فرق داره

راست میگه انگار دستای یکی دیگه است

بهش میگم تو هیچوقت نمیتونی جای نیما رو بگیری نیما دخترای برنزه رو دوست داشت یادته ؟

میگه آره برنزه خونه ولی تو الان شبیه گورخر شدی یه تیکه ات برنزه است یه تیکه سفید

سرم و میزارم بغل موهای آبی اش و  میگم به تو ربطی نداره

tumblr_ma4ydm9vTx1r72orgo1_500

4

 از حموم میام بیرون یاهو رو باز میکنم بعدشم میرم سراغ منجم خیلی وقته نرفته بودم چقدر بیکار زیاد شده

پسر آبی میگه این پسره واست آشنا نیست

میگم وای خدایا این مهرانه پسر همسایه طبقه سومیمون   خدایا یعنی عکساشو کش رفتن یا واقعا خودشه ؟

عکس اولش رو تخت اتاقشه رفتم خونه اشون اینجا آشناست

عکس دوم عکس خودشه یه کم عشوه اومده . تو عکس سوم هم که +16 انداخته این عکس سوم با پی امی که بهش دادن و گفتن اسمشو تایید میکنه که خودشه

پسر آبی میگه برو خدا رو شکر کن تو آیدیت و پاک کردی وگرنه الان بیچاره بودی .

راست میگه این پسره خیلی خاله زنک بود ولی بچه بود چه زود اینا منجم و یاد میگیرن

5

آی دی یاهو بازه منم خواب

با صدای در بیدار میشم

همسایه است میگه مشکوک شدم آخه مه مادرت اینا دیروز رفتن آستارا خونه رو سپردن دست من منم دیدم چراغا هی داره روشن خاموش میشه اومدم ببینم کیه

6

یاهو بازه منم خوابم نمیبره 12 ساعت خوابیدم تو اتوبوس

دوباره در میزنن

میرم دم در

مهران دمه دره میگه سلام خوبی ببین من باید تحقیقم و پرینت بگیرم دیرم شده میشه اینو واسم پرینت بگیری فکر می کردم نیستین الان مامان اومد گفت شاهین خونه است .

پسر آبی در گوشم میگه جان من وقتی اومد تو صفحه منجمشو حلوش باز کن .

 خنده ام میگیره . میگم بیا تو .

7

آی دی یاهو بازه دارم کس چرخ میزنم یهو یاهو خواهرمم باز میشه سریع بسته میشه

پسر آبی میگه لو رفتی

تلفن خونه زنگ می خوره خواهرمه میگه خونه ای ؟ میگم آره میگه بیا آستارا همین امروز

میگم باشه فقط به مامان نگو من اومدم

میگه میدونه

8

 تا خونه شمالمون با اتوبوس میرم . یه نقشه تو سرمه . ماشین عمو همون رنو قدیمیه تو حیاط پارکه می خوام درستش کنم و بقیه راه و با اون برم . خوب روغن نمیرسونه همه مشکلش اینه چند تا شلنگش و که عوض کنم حله .

ماشین و میارم دم خونه پیرهنم و در میارم که کثیف نشه .

پسر آبی میگه آدمش نیستی درستش کنی .

 میگم میبینیم بلوندی .

پسر آبی میگه توی احمق باید به جای نیما با مهران چفت میشدی

بهش بد نگاه میکنم اگه خیالی نبود تا الان کبودش میکردم

بایه زیر پوش تو هموای سرد شبیه دیوونه ها شدم . همه سر و کله ام سیاه شده

به پسر آبی میگم استارت بزن

میگه احمق کودن من فقط تو خیالاتتم نمیتونم

استارت میزنم روشن میشه پسر آبی داره سوت میزنه منم میخندم 2 تا نوار هایده تو ماشینه به از هیچیه . یه قمیشی هم هست چه شود

پسر آبی میگه بریم ؟

میگم آره .

henson-2012-3

گاهی به آسمان نگاه کن

منتشرشده: سپتامبر 10, 2012 در روزای خوب روزای بد

یه افسانه چینی هست که میگه   یه شهر بود که  امپراطوری داشت  بزرگ و پر عظمت

وسط میدون این شهر یه مجسمه بود

مجسمه سربازی که دستش یه شمشیر داشت و نماد ابهت اون امپراطوری به حساب میومد

هر وقت امپراطور شهر جدیدی رو فتح میکرد اسیرای جنگی رو پای این مجسمه اعدام میکرد و خونشون رو میریخت به پای مجسمه

 یه روز امپراطور توی شهر برای پیروزی خودش جلوی یکی از بزرگترین دشمناش جشن میگیره

 چون امپراطور خیلی سال بود که تلاش میکرد این دشمنا رو از بین ببره و کینه درازی از اونا داشت  تموم زن وبچه هایی که اسیر گرفته بود رو هم میاره پای مجسمه و گردنشون و میزنه

افسانه میگه اینقدر اون روز خون ریختن که پای مجسمه معلوم نبود

مراسم تموم میشه وقتی میخوان جنازه ها رو جمع کنن زیر لباس یه مادر  نوزاد زنده ای رو پیدا میکنن  همون لحظه امپراطور  که داشته به قصر بر میگشته  از اسبش پیاده میشه و با شمشیر سر اون نوزاد و میبره و خونش و میریزه پای مجسمه

افسانه میگه سر مجسمه به سمت آسمون حرکت میکنه  و  بارون قرمزی میباره

بارون اینقدر میباره که تموم اون شهر و نابود میکنه حتی خود مجسمه رو

افسانه میگه بارون به خاطر خون اون بچه قرمز رنگ شده بود ولی محقق ها میگن شاید منظور از بارون قرمز همون بارون اسیدیه که تو اون منطقه ای که افسانه به اونجا نسبت داده شده  گهگاه  میباره و میتونه به سنگ هم آسیب برسونه

 =====================================================================================

واسه یه مراسمی مارو بردن توشهر و قراره یه چند نفر کله گنده بیان و حرف بزنن و دشمنا رو تهدید کنن .

گفته بودم فرمانده امون با من خوب نیست .اسمشو گزاشتم 4 ستاره ای . همیشه کارای سخت و میندازه گردن من . الانم من و چند تا سرباز دیگه رو که همشون یه سر و گردن از من گنده ترن و با خودش آورده تا زیر آفتاب پوستمون و بکنه .نباید منو می آورد من هیکلم بزرگ نیست که بخوام دژبان باشم. میگه یه دنده ام . آخه خوشش میاد التماسشو کنن .

 آفتاب ابنجا نامرده زمستونشم گرمه الان که وصط تابستونیم و باید یه 2 ساعتی زیر این آفتاب خبر دار وایستیم تا مراسم تموم شه .4 ستاره ای  میاد پیش من و میگه عقرب نیشت زد تکون نمی خوری .

با اینکه اسلحه بهم غرور میده ولی هیچ وقت دوست نداشتم تو شهر با اسلحه باشم

خوب نیست . جنگ بده . بچه ها درسته خوششون میاد و ما رو با دست به هم دیگه نشون میدن ولی اونا نباید با جنگ خو بگیرن . اونا باید زندگی کنن .

4 ستاره ای میره اون ور خیابون وا میسته و شروع میکنه به گپ زدن با هم دوره ای هاش . ولی چشمش همش به ماست . تا نکنه گوشمون و بخارونیم .

خبر دار وایستادن واسه من خیلی آسونه . آخه اصلا فکرم اینجا نیست . تو رویا های خودم غرق میشم . نیما اشکان محمد حامد امین و تمام دوستام که الان نیستن . به این که منو یادشون رفته . انگار من تو یه جزیره گیر کردم و اونا دارن با یه قایق میرن و من نگاشون میکنم .

هر از  گاهی یه عرق از پیشونی ام میاد پایین و یادم میندازه کجام و سرم و پایین میارم تا مطمئن شم پوتینام هنوز ذوب نشده .

سرباز بغل دستیم بدون اینکه سرش و تکون بده میگه

هی گروهبان تو رو چرا آوردن ؟

میگم تنبیه شدم

میگه حقته اینقدر اونجا می خوری میخوابی حالا بکش سرگزوهبان

میخندم

میگه فرماندتون چی گفت بهت ؟ همش داره اینجا رو نیگا میکنه

میگم ازم پرسید آب یخ می خوای بیارم خدمت

میگه آره جون عمه ات از قیافه اش معلومه چه شمریه

میگه بچه کجایی ؟

جوابش و نمیدم 4 ستاره ای زوم کرده به ما

زن و مردها اومدن تو خیابون و هر کدوم زیر یه سایه ای وایستادن . خیابون داره کم کم شلوغ میشه .

 روبروی من خیلی شلوغه  یه چند تا بچه دارن گدایی می کنن یه پسر و دختر 10 ساله و یه بچه حدودا 6 ساله خیلی ریزه میزه است

دختره میره سراغ یه پیرمرده یه 200 تومنی ازش میگیره داداش کوچیکه اشم و میدوئه طرف پیرمرده ولی بهش پول نمیده میگه به خواهرت دادم برو

میشینه رو زمین گریه می کنه

پیرمرد میگه عجب بد بختی گیر کردیما

پا میشه میره

یه زن میاد بلندش میکنه یه سکه بهش میده .

میگه کاغدی می خوام آبجیم کاغدی داره .

زنه می خواد گولش بزنه میگه این بیشتره ولی بازم میشینه رو زمین جیغ میزنه . داداش بزرگش بلندش میکنه یه پسره رو نشونش میده میگه برو از اون بگیر

میدوئه طرف پسره اولش پسره می خواد دکش کنه ولی یهو میشینه رو زمین کفششو می خواد بوس کنه پسره میگیره نمیزاره میگه این چه کاریه میکنی ؟

معلومه یکی بهش یاد داده یه همچین کار کثیفی رو بکنه

 دست میکنه تو جیبش ولی همش 2000 تومنیه با 5000 تومنی  پول خرد پیدا نمیکنه اونم مثل پیرمرده درمیره

دوباره میشینه رو زمین و سرش و میزاره رو آسفالت گریه میکنه کسی دیگه طرفش نمیره

زل میزنم بهش . سرش و میاره بالا . حوصله دردسر ندارم سریع نگام و میدزدم ولی داره میاد طرفم .

4 ستاره ای نگاش یه طرف دیگه است گرم صحبته ولی من اصلا تو این لباسم پول ندارم که بخوام بهش بدم .

میاد دستم و میگیره دستکش سفیدم با دستاش سیاه میشه نمیفهمم درست چی میگه با بغض حرف میزنه و لهجه اشم یه جوریه ولی میدونم پول می خواد .

سرباز بغل دستیم میگه بروبچه

میگه بفرستش اون ور  الانه که بیان از جلو ما رد شن

راست میگه 3 تا کله گنده دارن میان شیپور میزنن .

بهش میگم پول ندارم به خدا

 میگه دروغ میگی

 میشینه دستش و میزاره رو پوتینم .

یه چیزی میگه نمیفهمم ولی داره التماس میکنه

بهش میگم برو عمو جون الان پول ندارم

میگه تو رو خدا پوتینم و بوس میکنه . پامو تکون میدم . دوباره میگه تو رو خدا بازم پوتینم یه 3 . 4 تا بوس میکنه پامو تکون میدم میگم برو تو رو قران  .

 کله گنده ها دارن به ما میرسن .

 گریه میکنه میگه تو رو خدا

نمی خوام بزارم پوتینم و بوس کنه شیپور میزنن کله گنده ها نزدیکن هول شدم 4 ستاره ای داره نیگام میکنه همین سرش و میاره پایین پامو تکون میدم اصلا نمی فهمم چه جوری پوتین میخوره  تو صورتش .

 گوشه لبش و میبینم داره خون میاد  باورم نمیشه یعنی پای من خورد؟ باورم نمیشد من این کارو باهاش کردم ؟ صدای گریه اش بلند میشه همین کله گنده ها ردمیشن  زانو میزنم رو  زمین که بلندش کنم می خوام بغلش کنم بوسش کنم ازش معذرت بخوام

گور پدر 4 ستاره ای  و فرمان خبر دارش من مجسمه نیستم .

همین زانو میزنم یه زن چادری میاد طرفمون دستش و از تو دست من میگیره نمی خوام بزارمم ببردش ولی میبره

میگه کثافت بی رحم .عوضی رحم نداره صاحاب که ندارن مثه سگن

سرباز بغل دستیم میگه از قصد که نزد. بعد به من میگه پاشو .

زن بچه رو میبره پیش چندتا زن دیگه و نفرین میکنه و تعریف میکنه

 هنوز دارن شیپور میزنن و همه جا شلوغه بلند میشم

4 ستاره ای میاد پشت سرم دست میزاره رو شونم میگه 5 روز اضاف

به آسمون نگاه میکنم بارون می خوام یه بارون که همه چی رو از بین ببره  اول خودمو ولی فقط خورشیده

از من بترس

منتشرشده: مِی 30, 2012 در روزای خوب روزای بد

میترسی ؟

میدونی نوشته قبلی ام و که الان نگاه می کنم میبینم باعث میشه اونایی که دارن میرن خدمت بترسن .

ولی اصلا اینطوری نیست .

اولا من بدترین جای ممکن خدمت می کنم دلیلشم اینه که خودم خواستم . پس مطمئن باش امکان اینکه  اینجور جا ها بیوفتی 1 در 1000

اگه میبینی نمیتونی واقعا دووم بیاری برو دنبال معافی . از خیلی ها هم تو همین وبلاگا میتونی کمک بگیری . ولی اگه نتونستی هم مشکلی نیست . آدم اگه تو شهر خودش بیوفته دیگه مثه مدرسه رفتن میمونه تا ساعت 2 پادگانی بعدش میای خونه . اصلا هم سخت نیست نترس .  حتی پارتی هم نمی خواد واسه اینکه تو شهر خودت بیوفتی فقط بعد اینکه دفترچه ات و پست کردی باید بری پیش یه آدم گردن کلفتی که هر کی خواست بگه تا بهش آدرس بدم

کارشم قانونیه روزی هزار نفر میان پیشش و مشکلشون و حل میکنه . البته قبل اینکه دفترچه ات و پست کنی . یا بعد آموزشی ات . بعد که بری تو یگان یه کم سخت میشه ولی بازم نشد نداره .

شاید بگی تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره . چرا خودت افتادی ته دنیا

اونایی که کم و بیش من و میشناسن میدونن نامه معافیتم هنوز دستمه هر وقتم که بخوام میتونم معاف شم . ولی نخواستم . بابام . آدم گردن کلفتیه از اون گردن کلفت تر عمومه که با یه زنگ میتونست منو بندازه دم در خونه ام خدمت کنم . وقتی هم که فهمید یواشکی دفترچه پست کردم هزارو یه جور فحشم داد . همین الانم میتونم انتقالی بگیرم بیام تهران . ولی به همون دلیل که نخواستم معاف شم نمی خوام بیام . بیخیال منو فاکتور بگیر .

نترس . از هیچی .

دفعه اول که رفته بودم پایگاه لب مرز یه سرباز عربی بود خیلی دوست داشت بقیه رو بترسونه . واسه همین هر کی جدید میومد بهش از عقرب و مار و رتیل و مین و قاچاقچی و درگیری سر چاه نفت با عراقیا هر چیز بدی که تو فکرته میگفت .

روز اول که اینا رو به من گفت واقعا ترسیدم . فرمانده امون میگفت  آخرین بچه تهرانی که اومد اینجا واسه خدمت 8 سال پیش بود . که دیوونه بازی در آورد رفت وسط مین ها منم یه کتک حسابی زدمش و و برگردوندمش همون جایی که ازش اومده بود . کلا از تهرانی ها خوشش نمیاد . وقتی گفتم بچه تهرانم گفت کدوم خری تو رو فرستاده اینجا وقتی گفتم داوطلب اومدم قیافه اش یه جوری شد .

یه روز یه عقرب دیدم . دفعه اولم بود از نزدیک میدیدم .  ترسیدم . فرمانده ام این صحنه رو دید و داشت بهم می خندید بهم گفت نخوردت بچه سوسول.

یه پسر شیرازی اونجا بود وقتی دید  من ترسیدم اومد پیشم عقرب و از دم گرفت بلند کرد و بهم گفت بگیرش .

نمی خواستم ضعف نشون بدم ولی تا حالا ندیده بودم . فکر می کردم زهرش آدم و میکشه  . بهم گفت بگیرش نترس اگه نیشتم بزنه تهش اینه که تب و لرز میکنی  . ولی اگه نگیریش و ازش بترسی مطمئن باش نمیتونی دووم بیاری .

بازم میترسیدم .

عقرب و گزاشت رو زمین و گفت از هرچی میترسی برو طرفش .

و بهم یاد داد چطوری بگیرمش که نتونه نیش بزنه .

الان مار هم میگیرم . منی که تا حالا جز پشت میز نشستن و ضبط کردن صدای چند تا احمق که فکر میکنن صداشون خوبه کار دیگه ای نکرده بودم الان از هیچی نمیترسم . نه مار نه مین نه صدای شلیک شبونه  اون وری ها واسه اینکه بترسوننت .

چون این حرف و همیشه یادم میمونه . از هر چی میترسی برو طرفش و بهش نشون بده اونه که باید ازت بترسه .

با توام . تویی که  شاید با من هم حس باشی . نترس .   . اونایی که میان و خودزنی میکنن آدمای ترسویی ان فکر نکن که جرات می خواد کار 1 ثانیه است .

سعی کن با لیسانس یا بالاتر بری . من با فوق دیپلم رفتم ولی لیسانس خیلی بهتره.  اگه ترنس هستی هم  خیلی راحت میتونی بیوفتی شهر خودت خیلی راحت هم میتونی خدمت کنی فقط به کسی رو نده .  ازم بپرس بهت مبگم چجوری .

فقط نترس .

 

 

 چشمام و باز کردم دیدم تو خونه ام . نمیدونم باید گریه می کردم یا می خندیدم

آخرین صحنه ای که دیدم یه سرباز با کلاش خودزنی کرد اینقدر خون از بدنش بیرون رفت که کف سنگر قرمز شده بود هرچی پارچه داشتیم فرو کردیم تو بدنش  اینقدر خون تو دستم ریخته بود که اینگار دستم و گزاشتم زیر گلوی یه گوسفند ذبح شده

خسته ام

فرداش به فرمانده گفتم حالم خوب نیست می خوام برم خونه . با اینکه از تهرانی ها بدش میاد با اینکه سرباز نداشت ولی ترسید منم یه گلوگه حروم خودم کنم سریع مرخصی نوشت . بعد از 100 روز خونه ام .

باور نمیکردم تو خونه ام همین الانم باور نمیکنم برگشتم

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دنبال خشابام میگشتم

هنوز صدای گلوله ای که زد تو گوشمه

داره دیر میشه

منتشرشده: سپتامبر 17, 2011 در شکایتهام


تختم شکست

یه روز که که فکر میکردم یه باری از رو دوشم  برداشته شده شکست

شاید می خواست بهم بفهمونه نه هنوز تموم نشده هنوز یه چیزی سنگینی میکنه

تنهایی بردمش گزاشتمش پارکینگ نصف شده بود ولی بازم سنگین بود خیلی سخت تر از اونی بود که فکر میکردم وقتی بردمش یه چند تا لگدم نثارش کردم از این به بعد باید شبا رو زمین می خوابیدم.

این روزا تند تند آپ می کنم چون نیما اومده

دوست منه . . رفته بود خارج . در موردش نوشته بودم .

میدونستم می خواد بیاد ولی فکر میکردم تا اون بیاد من رفتم سربازی

ولی زودتر اومد

بهش دروغ گفتم . گفتم خونه ی شمالم . اینقدر اینجا سرش گرم هست که وقت نکنه ته توی ماجرا رو در بیاره . فقط گفت منتظرتم بیا .

یک سال و پنج ماه پیش بود

قبل اینکه بره گفت سریع پاسپورت بگیر بیارمت اونجا

اصلا واسم مهم نبود بره ولی آدما تو لحظه قدر چیزایی رو که دارن و نمیدونن

منم آدم بودم

به خودم می گفتم این همه آدم دورمن ولی بعدش فهمیدم  اونا نیما نمیشدن

واسه اولین بار بود که درک کردم چرا آدما اینهمه تو این شبکه های اجتماعی دنبال دوست می چرخن و  وبلاگ میزنن و ….

کلوب عضو شدم فیس بوکم رفتم . یاهو هم میرفتم . تا اینکه یه روز یه پسر که 2 سال ازم بزرگتر بود پی ام داد

بی اف من میشی ؟ اولش بهش خندیدم . ولی شدم .   بعد چند ماه رفت و به من خندید .

حالا خیلی از اون قضایا گزشته. داشت همه چیز یادم میرفت به قول قیصر تو این زمونه هر چیزی رو که دوست داشته باشی ازت میگیرن حتی اگه یه نخ سیگار باشه

بهترین قسمت شازده کوچولو همون جایی که میره پیش می خواره


…. سیاره بعد جایگاه میخواره بود.

این دیدار بسیار کوتاه بود ولی شازده کوچولو را در غم عمیقی فرو برد.

میخواره را دید که ساکت در برابر مجموعهای از بطریهای خالی و مجموعهای از بطریهای پر نشسته بود، به او گفت:

– چه میکنی؟

* می میخورم.

– چرا می میخوری؟

* تا فراموش کنم.

– چی را فراموش کنی؟

* فراموش کنم که شرمندهام.

– شرمنده از چی؟

* شرمنده از اینکه می میخورم!

شازده کوچولو حیران از آنجا رفت و در راه سفر با خود میگفت: آدم بزرگها واقعاً که خیلی خیلی عجیب و غریب اند!

**

خونه مهدی نشستم . تو فکر شازده کوچولو و می خواره ام . میگم . چیزی داری خونه ؟ بطری . قوطی  ؟

میگه آره الان میارم .

سگ مست شدم

اون زیاد نخورد.

بهش میگم بریم بیرون ؟

میگه همون کاری که با نیما میکردی ؟ یکی تون مست میکرد و اون یکی رو میچیخوند بین مردم ؟ ماشین نداریم .  یه کم غر میزنه . زیاد اصرار میکنم

میریم  بیرون . زیر پل ستارخان یه گوشه میشینم . مهدی میره داروخونه  انسولین بگیره

یه پرشیا سفید روبروم نیگه میداره

یکی از دوستای دبیرستان م ازش میاد بیرون دم دکه روزنامه فروشی

هر 3 تاشون و میشناسم این 3 تا تو دبیرستانم همش با هم بودن مرتضی که بغل راننده نشسته چشش به من میوفته

میاد پایین میگه شاهین تویی ؟

می خندم

میگه چرا ولو شدی . میفهمه مستم . میبردم تو ماشین . مهدی هنوز تو داروخونه است .

خبر میگیره . اول از نیما . میگه اون چی کار میکنه . میگم نمیدونم . هر 3 تاشون تعجب میکنن . میگه شما که چفت هم بودین چی شد .می خندم . خیلی حرف زدن که یادم نمیاد ولی یادمه مرتضی گفت دلم واسه اشکان تنگ شده   . میگم من جاشو بلدممممم.

میگه نمی خوای بری خونه ؟  میگم نه بریم پیش اشکان .

مهدی   زننگ میزنه . گوشی رو سایلنت کردم . تالان حتما باید به این نتیجه رسیده باشه که پلیس منو گرفته

میرسیم در مغازه اشکان . در رو باز میکنم . سرش پایینه میرم بغلش میکنم . اولش نمیشناسه . جا میخوره ولی بعد میگه شاهین توئی ؟

چشمای قرمزم و که میبینه میگه مستی ؟

تو مغازه اش میشینیم .

دارن حرف میزنن . من چشام مثه مرده ها رو اشکان قفل شده  . نیگام میکنه

میگه نیما کو ؟

خیلی خودم و کنترل میکنم که داد نمیزنم نمیدونم . اصلا به من چه .

مرتضی اینا زیاد نمیمونن دوستش کار داره سریع میرن .

اشکان میاد پیشم میگه خوبی شاهین ؟

یه تیکه شعر  میاد توسرم همون شعری که بهرام پیچونده

میگوییم حالمان خوب است شما باور نکنید

میگه برو طبقه بالا بخواب .

شب اشکان منو میرسونه

انگار دیدن اشکان و مرتضی یه خواب بود

مهدی 22 بار زنگ زده بود

الان که فکر میکنم میبینم رو زمین خوابیدنم همچین بد نیست تخت واسه بچه سوسولاست

روزای اول که از خواب بیدار میشدم یه کم کمر درد داشتم ولی الان خوب شده

بابا میگه سر ماه بهت پول میدم یه تخت بگیر .

ولی نمی خوام . میدونی اگه یه چیزی نباشه آدم خودش و به نبودنش وفق میده ولی اگه باشه سخته که  یهو بره و . …….

رو زمین بهتره . حداقل دیگه مطمئنم یه روزی نمیاد که بشکنه و منم مجبور شم این همه راه بکشونمش و ببرمش تو پارکینگ

واسه این نمیخوام نیما رو ببینم . دیگه نمی خوام  دوباره بهش عادت کنم و وقتی رفت فحشش بدم .  حتی دیگه نمی خوام به هیچ تختی عادت کنم و وقتی شکست بهش  لگد بزنم

داره دیر میشه . اینجا واسه من پناهگاهه هر وقت میترسم میام اینجا

زیاد میاد دنبالم و میمریم بام تهران و حرف میزنه و من گوش میدم و سیگار میکشه و من گوش میدم
گفتم: اینقدر سیگار نکش، میمیری گفت: اگه نکشم نمیمیرم ؟ گفتم:اگه بکشی با درد میمیری
گفت:اگه نکشم از درد میمیرم
گفتم خیلی خوب حالا بقیه اش رو خودمم شنیدم
گفتم چی شد سیگاری شدی .
سیگارش و که تازه روشن کرده بود خاموش میکنه
میگه
تو نمی فهمی من چی میگم شاهین ..  رضا  میگه شاهین گی نیست فقط عقده ایه . البته به منم ابنجوری میریدی حرف پشتت میزدم
میگفت تو خیلی خولی ولی یه خلم بعضی وقتا کنار آدم باشه خوبه
دوم دبیرستان بودم من بهترین دربازه بان دبیرستان بودم تو هر بازی میشد یه عده بودن فقط اسم منو صدا میزدن
فرید …………. فرید………..فرید
خیلی آدم شناخته شده ای بودم کلی هم دوست داشتم
یادم نمیاد از کی حس میکردم ترجیح میدم با یه پسر باشم ولی این حس ارادی نبود
یکی از پسرای دبیرستان خیلی خوشگل بود آدم ضعیفی بود از اینایی که از بقیه کتک می خوره
وقتی سر کلاس میشستیم بعضی وقتا چشم به اون بود . ولی اصلا باهاش حرف نمیزدم ولی اون میفهمید دارم نیگاش می کنم
خوشش نمیومد از این کار من معلوم بود
یه روز جاش و عوض کردن آوردن درست جلوی من نشوندنش اسمش کامیار بود
اولین حرفی که زد این بود خوش به حالت شد دیگه لازم نیست اینهمه زحمت بکشی اونور و نیگاه کنی الان دیگه جلو چشاتم
بهش گفتم فکر کردی چه گهی هستی ؟
زنگ بعد جام و عوض کردم و رفتم اون ور کلاس نشستم یه جایی جلوتر از ردیفی که اون نشسته که دیگه اصلا تو چشم نباشه
یه دوست داشتم اسمش وحید بود از این بلوندای قد بلند
رو من به عنوان یه دوست خیلی حساب باز می کرد با اینکه از کامیار خوشگل تر بود ولی من کلا بهش هیچ حسی نداشتم
وقتی مسابقه داشتم اون لیدری تیم و میکرد و میگفت منو تشویق کنن همیشه دوست داشت منم تو گروهشون باشم و تو حیاط یکی رو میفرستاد دنبال من
این کامیار یه جورایی با وحید ارتباط برقرار کرده بود نه دوستی مثلا تو راهرو بهش گیر میداد اولا
ولی بعد یه کم صمیمی تر شدن یه چند جا پشتیبانش در اومد ولی یه حسی به من میگفت داره یه اتفاق بد میوفته
بعدا فهمیدم قضیه از این قرار بوده یکی از رفیقای وحید که اسمش محمد بود سیخ کرده بود سر کامیار و به وحید گفته بود بیارش تو اکیپ خودمون
خیلی از این قضایا نگزشت یه روز وحید به من گفت فرید تا حالا کسی رو کردی ؟
گفتم دختر باز خوبی نیستم
گفت حالا لازم نیست دختر باشه مثلا کامیار
فردا زنگ آخر وایستا من و محمد و تو با 2 تا از دوستای محمد می خوایم بریم یه جایی
همکلاسیتونم میاد کامیار

احتمال میدادم یه همچین اتفاقی بیوفته بالاخره هوسه
این الدنگا هم هر چی تو دبیرستان دیده بودن پسر بود یه کلاغ ماده از بالا سر مدرسه رد میشد کلکش و میکندن
اول فکر می کردم خود کامیار می خواره راستش بدمم نمیومد حال این چاقال و بگیرم از این به بعد می تونستم هر وقت نیگاش کنم یه خنده از سر تحقیرم بهش بندازم
اون زمان زیاد میرفتم تو اینترنت و در مورد همجنسگرا ها تحقیق میکردم و میدونستم یه سری شون تو بچه گی بهشون تجاوز شده و الان همجنسگرا شدن یه سری شونم مثه من ذاتا هستن
اگه این مشکل واسشون پیش نیومده بود میتونستن مثه بقیه آدما زن بگیرن و بچه دار شن و زندگی کنن
فردا شد اصلا نمی خواستم فردا شه شبش اینقدر فکر کرده بودم که داشتم دیوونه میشدم میدونی انگار تو یه دایره باشی و جات تو مرکزش باشه ولی تو …….
سر مراسم صبح وحید از صف کلاس بقلی به من نگاه میکرد و می خندید
کنار کامیار وایستاده بود
قرار بود همه اشون برن خونه محمد اینا و به این کلک که محمد اینا ماهواره دارن بشینن فیلم سوپر ببینن با هم و کامیار و بکشن اونجا
ولی کامیار نمیدونست قضیه اینه که جای هنرپیشه زن و باید واسشون باید بازی کنه
زنگ که میخوره آروم سرم و میندازم پایین و از در میرم بیرون وحید داد میزنه فرید بیا دیگه همه منتظر توان
دودلم
کامیار میگه اینم می خواد بیاد ؟
وحید میگه آره
نمی خواستم برم ولی این حرف و که زد یه حس کینه بهش پیدا کردم گفتم دهنش و میگام
رفتم و گفتم بریم خوب
الان لحظاتی بود که دیگه زندگی کامیار عوض میشد
دقیقا میشد مثه من یه همجنسگرا
میرسیم در خونه محمد اینا قلبم داشت مثه چی میزد اگه 90 دیقه هم مربی مون دور زمین میدوئند منو یه همچین مدلی نمیشدم
میریم بالا محمد ماهوارشون رو روشن میکنه یه یه ربعی فیلم میبیبنن بغل کامیار نشسته و خودش و چسبونده به اون
از طرز نیگا کردنشون به فیلم دقیقا متوجه میشم که اینا هیچ کدومشون همجنسگرا نیستن حتی کامیار و وحید
یکی از رفیقاش تیکه میندازه کامیار بهت میاد جای اون زنه باشیا کامیارم میخنده
همون رفیقش میگه دیگه بکنین دیگه مردیم
از حرکات محمد و حرفای دوستاش کامیار تقربیبا فهمیده قراره چی بشه تیکه های کیری میندازه که هیشکی نمیخنده
یه کم ترسیده هیکلش از همه مون کوچیکتره و تو عمرش شرط میبندم حریف یه نفرم نشده تو دعوا
وحید به من میگه 5 به یکم باحاله الان که فکرش و میکنم
اصلا کامیارو آدم حساب نمیکنن اونم میشنوه و میدونه که اون 5 تا ماییم و اون یکی خودشه .
کامیار به من نیگاه میکنه و با نگاش قشنگ میفهمم فکر میکنه تموم این نقشه ها رو منی کشیدم که این همه تو کلاس نیگا میکردم وبه رفیقام گفتم به بهونه فیلم دیدن خفتش کنیم. شاید تو دلش یه چند تا فخش ناموسی هم روونه ام میکنه .
بدم میاد بلند میشم و میگم ولی من دیگه برم کار دارم باشگاه هم مونده . در خونه رو باز میکنم .
وحید میدوئه دنبالم میگه کجا .
میگم بدم میاد جمعی سکس کنیم .
میگه اون اتاق تو تکی برو. هیچ گوهی نمیتونه بخوره.
یه کم بحث میکنیم و من میگم از همجنسبازی متنفرم .
کامیار چشمش به منه شاید یه جور التماس داره میکنه دیگه الان مطمئنه که کار من نبوده این نقشه ها
به طبقه پایین میرسم در رو باز نمیکنم
به این فکر میکنم اون آدم گوهی که اون بالائه تا چند دیقه دیگه بلایی به سرش میاد که همه عمرش و خراب میکنه
اونم میشه مثه همون آدمایی که وبلاگاشون و می خونم شاید دیگه نتونه عاشق شه .
کاری از دست من بر نمیاد اونا زیادن اگه 2 نفرم بودن میشد یه کاریش کرد .
یاد این میوفتم که بعضی از وبلاگا رو که می خوندم گریه ام میگرفت و میترسیدم از آینده خودم .
در رو باز میکنم و میرم دقیقا یادمه همون موقع بارون اومد وایمیاستم .
دوباره زنگ و میزنم وحید میگه میدونستم برمی گردی بدو بیا بالا
وحید میگه بدو بیا تو
کامیار داره التماس میکنه و دوست محمد بهش میگه به کسی چیزی نگی ما هم نمیگیم
دورش کردن .
وحید به من میگه بیا تو در وببند
میگم ولش کنید بره
محمد و وحید اول میشنون محمد اعتنایی نمی کنه ولی وحید میگه در و ببند بیا تو
یه کم شلوغ میشه کامیار اشکشم درمیاد دوست محمد داره میخنده
داد میزنم ولش میکنی مادر جنده یا بیام تو لهت کنم
دوست محمد یکم هیکلش گنده است میدونم تنهایی هیچ گهی نمیتونم بخورم
وحید میگه فرید بیا تو یه دیقه
دستم و میگره
دوست محمد میگه با من بودی ؟
میگم آره
میگه مثلا چی رو میتونی بخوری اگه که ولش نکنم ؟
پام و میکوبم به در خونه و داد میزنم اگه ولش نکنین کل همسایه ها رو میریزم اینجا مادرت ومیگام مادر تو یکی رو من میگام
محمد مثه سگ ترسیده و میگه آبرو دارم فرید خونه مادر بزرگمه
با دوست محمد دم در دهن به دهن میشم و فحشه که نثار هم میکنیم
به وحید میگم ولش کن
وحید لباسش و بهش میده و میگه گم شو
از زیر دست من میدووه و میره
بعد این قضیه دیگه سر مسابقه ها کسی داد نمیزد فرید زیرابمو میزدن بعضی وقتا واقعا تنها بودم
کامیار جاشو عوض کرد دوباره اومد سمتی که من بودم نشست
همین دیدم اون اومده منم جامو عوض کردم رفتم اونور کلاس
یه دفعه هم تو حیاط اومد پیشم . گفت خوبی فرید ؟
بهش گفتم اگه دور و بر من بپلکی دک و دهنت و میارم پایین .
بعد این قضیه واسم خیلی زندگی بدتر شد با کامیار که دیگه حرف نزدم یه چند دفعه هم دوستای وحید همون محمد اینا دوره ام کردن و دعوامون شد .
نمیدونم مثلا من گی بودم تو اون جمع ولی یه گی دیوونه بودم . میتونستم اون کامیار مغرور و لهش کنم .
میدونی اون لحظه چقدر دوست داشتم یکی به خاطر کاری که کردم ازم طرفداری کنه ؟ میدونی چقدر دوست داشتم وحید میومد و میگفت از این به بعد بیشتر روت حساب میکنم
االان 21 سالمه کی میدونه چه روزایی داشتم چند بار ازش پرسیدم خدا اگه یکی رو اینجوری آفریدی حداقل بهش دل نده
یه تیکه سنگ بزار اونجا مثه واسه بقیه . راضیم . ولی نکرد که .تو همبن بام تهران چند دفعه داد زدم گفتم دیدی من نزاشتم کامیارم اینجوری بشه ؟ کمکم کن پس . حداقل بگو آخرش چی میشه . یه نشونه که واست کاری نداره . اینجا مثلا کل شهر زیر پای آدمه مثلا باید بهش نزدیکتر باشه آدم .
همه دوستام و دیدم همشون میدونن باید چی کار کنن ولی من وسط یه دایره ام دلم یه گوشه میخواد که نیست . گم شدم میفهمی یعنی چی ؟ هر کاری کردم تا یادم بره شبای قدر واسه من فرشته هاش مینویسن این قدر باید تنها بمونه تا بمیره . اونوقت خیلی نامردیه اگه بخاطر همین سیگار بخواد باز خواستم کنه .
یه سیگار واسش روشن میکنم میگم بکش

یه نفس عمیق میکشم و بعد ها میکنم . چه خوب میشد همه دردا اینجوری میرفتن پی کارشون مثه کاری که جان کافی میکنه تو مسیر سبز

پی نوشت : این یکی از پستای با یه اسم قشنگ بود یه 5 تایی هست وقت نشد منتشرشون کنم اینجا میزارمشون .

راستش

منتشرشده: سپتامبر 12, 2011 در روزای خوب روزای بد

مسافران این شب مه گرفته
به هر قیمتی
می‌خواهند زودتر به مقصد برسند

کسی
با دیدن ما
زنگ خطر این قطار را
به صدا در نخواهد آورد

میان دو ایستگاهی که
تنها تو
می‌توانی از آن‌ گذر کنی
خوابید‌ه‌ام
روی این ریل‌ها
با خاطره‌ای
در استخوان‌هایم

ساارمحمدی  اردهانی

راستش من و تو زیاد هم یک نفر نبودیم فقط نمایشنامه ای را بازی می کردیم

راسش من همیشه به تو دروغ می گفتم حتی همین حالا هم دروغ گفتم که دروغ می گفتم

  راستش من فکر می کردم تو همدردی ولی انگار تو هم دردی

پی نوشت : نوشته قبلی  یه کم تند بود قاطی کردم شاید دوونه هم دارم میشم  ولی گور پدر دنیا در کل  چون از سر عقده بود پس نوشته خوبی نبود واسه همین قسمت نظر ها رو برداشتم که شما رو قاطی بدی های زندگی نکنم

پی نوشت 2 : وقت داشته باشم روزی 6 تا پست میدم . گزشت اون زمانی که 6 ماه به 6 ماهم یه پست نمیدادم . آدم که به تهش میرسه تازه میفهمه دیر کرده

بوس