یه افسانه چینی هست که میگه یه شهر بود که امپراطوری داشت بزرگ و پر عظمت
وسط میدون این شهر یه مجسمه بود
مجسمه سربازی که دستش یه شمشیر داشت و نماد ابهت اون امپراطوری به حساب میومد
هر وقت امپراطور شهر جدیدی رو فتح میکرد اسیرای جنگی رو پای این مجسمه اعدام میکرد و خونشون رو میریخت به پای مجسمه
یه روز امپراطور توی شهر برای پیروزی خودش جلوی یکی از بزرگترین دشمناش جشن میگیره
چون امپراطور خیلی سال بود که تلاش میکرد این دشمنا رو از بین ببره و کینه درازی از اونا داشت تموم زن وبچه هایی که اسیر گرفته بود رو هم میاره پای مجسمه و گردنشون و میزنه
افسانه میگه اینقدر اون روز خون ریختن که پای مجسمه معلوم نبود
مراسم تموم میشه وقتی میخوان جنازه ها رو جمع کنن زیر لباس یه مادر نوزاد زنده ای رو پیدا میکنن همون لحظه امپراطور که داشته به قصر بر میگشته از اسبش پیاده میشه و با شمشیر سر اون نوزاد و میبره و خونش و میریزه پای مجسمه
افسانه میگه سر مجسمه به سمت آسمون حرکت میکنه و بارون قرمزی میباره
بارون اینقدر میباره که تموم اون شهر و نابود میکنه حتی خود مجسمه رو
افسانه میگه بارون به خاطر خون اون بچه قرمز رنگ شده بود ولی محقق ها میگن شاید منظور از بارون قرمز همون بارون اسیدیه که تو اون منطقه ای که افسانه به اونجا نسبت داده شده گهگاه میباره و میتونه به سنگ هم آسیب برسونه
=====================================================================================
واسه یه مراسمی مارو بردن توشهر و قراره یه چند نفر کله گنده بیان و حرف بزنن و دشمنا رو تهدید کنن .
گفته بودم فرمانده امون با من خوب نیست .اسمشو گزاشتم 4 ستاره ای . همیشه کارای سخت و میندازه گردن من . الانم من و چند تا سرباز دیگه رو که همشون یه سر و گردن از من گنده ترن و با خودش آورده تا زیر آفتاب پوستمون و بکنه .نباید منو می آورد من هیکلم بزرگ نیست که بخوام دژبان باشم. میگه یه دنده ام . آخه خوشش میاد التماسشو کنن .
آفتاب ابنجا نامرده زمستونشم گرمه الان که وصط تابستونیم و باید یه 2 ساعتی زیر این آفتاب خبر دار وایستیم تا مراسم تموم شه .4 ستاره ای میاد پیش من و میگه عقرب نیشت زد تکون نمی خوری .
با اینکه اسلحه بهم غرور میده ولی هیچ وقت دوست نداشتم تو شهر با اسلحه باشم
خوب نیست . جنگ بده . بچه ها درسته خوششون میاد و ما رو با دست به هم دیگه نشون میدن ولی اونا نباید با جنگ خو بگیرن . اونا باید زندگی کنن .
4 ستاره ای میره اون ور خیابون وا میسته و شروع میکنه به گپ زدن با هم دوره ای هاش . ولی چشمش همش به ماست . تا نکنه گوشمون و بخارونیم .
خبر دار وایستادن واسه من خیلی آسونه . آخه اصلا فکرم اینجا نیست . تو رویا های خودم غرق میشم . نیما اشکان محمد حامد امین و تمام دوستام که الان نیستن . به این که منو یادشون رفته . انگار من تو یه جزیره گیر کردم و اونا دارن با یه قایق میرن و من نگاشون میکنم .
هر از گاهی یه عرق از پیشونی ام میاد پایین و یادم میندازه کجام و سرم و پایین میارم تا مطمئن شم پوتینام هنوز ذوب نشده .
سرباز بغل دستیم بدون اینکه سرش و تکون بده میگه
هی گروهبان تو رو چرا آوردن ؟
میگم تنبیه شدم
میگه حقته اینقدر اونجا می خوری میخوابی حالا بکش سرگزوهبان
میخندم
میگه فرماندتون چی گفت بهت ؟ همش داره اینجا رو نیگا میکنه
میگم ازم پرسید آب یخ می خوای بیارم خدمت
میگه آره جون عمه ات از قیافه اش معلومه چه شمریه
میگه بچه کجایی ؟
جوابش و نمیدم 4 ستاره ای زوم کرده به ما
زن و مردها اومدن تو خیابون و هر کدوم زیر یه سایه ای وایستادن . خیابون داره کم کم شلوغ میشه .
روبروی من خیلی شلوغه یه چند تا بچه دارن گدایی می کنن یه پسر و دختر 10 ساله و یه بچه حدودا 6 ساله خیلی ریزه میزه است
دختره میره سراغ یه پیرمرده یه 200 تومنی ازش میگیره داداش کوچیکه اشم و میدوئه طرف پیرمرده ولی بهش پول نمیده میگه به خواهرت دادم برو
میشینه رو زمین گریه می کنه
پیرمرد میگه عجب بد بختی گیر کردیما
پا میشه میره
یه زن میاد بلندش میکنه یه سکه بهش میده .
میگه کاغدی می خوام آبجیم کاغدی داره .
زنه می خواد گولش بزنه میگه این بیشتره ولی بازم میشینه رو زمین جیغ میزنه . داداش بزرگش بلندش میکنه یه پسره رو نشونش میده میگه برو از اون بگیر
میدوئه طرف پسره اولش پسره می خواد دکش کنه ولی یهو میشینه رو زمین کفششو می خواد بوس کنه پسره میگیره نمیزاره میگه این چه کاریه میکنی ؟
معلومه یکی بهش یاد داده یه همچین کار کثیفی رو بکنه
دست میکنه تو جیبش ولی همش 2000 تومنیه با 5000 تومنی پول خرد پیدا نمیکنه اونم مثل پیرمرده درمیره
دوباره میشینه رو زمین و سرش و میزاره رو آسفالت گریه میکنه کسی دیگه طرفش نمیره
زل میزنم بهش . سرش و میاره بالا . حوصله دردسر ندارم سریع نگام و میدزدم ولی داره میاد طرفم .
4 ستاره ای نگاش یه طرف دیگه است گرم صحبته ولی من اصلا تو این لباسم پول ندارم که بخوام بهش بدم .
میاد دستم و میگیره دستکش سفیدم با دستاش سیاه میشه نمیفهمم درست چی میگه با بغض حرف میزنه و لهجه اشم یه جوریه ولی میدونم پول می خواد .
سرباز بغل دستیم میگه بروبچه
میگه بفرستش اون ور الانه که بیان از جلو ما رد شن
راست میگه 3 تا کله گنده دارن میان شیپور میزنن .
بهش میگم پول ندارم به خدا
میگه دروغ میگی
میشینه دستش و میزاره رو پوتینم .
یه چیزی میگه نمیفهمم ولی داره التماس میکنه
بهش میگم برو عمو جون الان پول ندارم
میگه تو رو خدا پوتینم و بوس میکنه . پامو تکون میدم . دوباره میگه تو رو خدا بازم پوتینم یه 3 . 4 تا بوس میکنه پامو تکون میدم میگم برو تو رو قران .
کله گنده ها دارن به ما میرسن .
گریه میکنه میگه تو رو خدا
نمی خوام بزارم پوتینم و بوس کنه شیپور میزنن کله گنده ها نزدیکن هول شدم 4 ستاره ای داره نیگام میکنه همین سرش و میاره پایین پامو تکون میدم اصلا نمی فهمم چه جوری پوتین میخوره تو صورتش .
گوشه لبش و میبینم داره خون میاد باورم نمیشه یعنی پای من خورد؟ باورم نمیشد من این کارو باهاش کردم ؟ صدای گریه اش بلند میشه همین کله گنده ها ردمیشن زانو میزنم رو زمین که بلندش کنم می خوام بغلش کنم بوسش کنم ازش معذرت بخوام
گور پدر 4 ستاره ای و فرمان خبر دارش من مجسمه نیستم .
همین زانو میزنم یه زن چادری میاد طرفمون دستش و از تو دست من میگیره نمی خوام بزارمم ببردش ولی میبره
میگه کثافت بی رحم .عوضی رحم نداره صاحاب که ندارن مثه سگن
سرباز بغل دستیم میگه از قصد که نزد. بعد به من میگه پاشو .
زن بچه رو میبره پیش چندتا زن دیگه و نفرین میکنه و تعریف میکنه
هنوز دارن شیپور میزنن و همه جا شلوغه بلند میشم

4 ستاره ای میاد پشت سرم دست میزاره رو شونم میگه 5 روز اضاف
به آسمون نگاه میکنم بارون می خوام یه بارون که همه چی رو از بین ببره اول خودمو ولی فقط خورشیده