RSS
ویدئو

Troye Sivan

 

هنرمند مورد علاقه…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 2, 2016 در بازخورد برون

 
تصویر

اعتدال بهاری

BlossomBokeh

بهار…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در مارس 22, 2015 در بازخورد برون

 
تصویر

استقامت

Storm

چیز‌هایی هست که ارزش استقامت رو داره…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در دسامبر 23, 2014 در بازخورد برون

 
تصویر

کشش

Attraction

دنیا هایی هست در درونم

که به سمتشون کشیده میشم…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در سپتامبر 14, 2014 در انعکاس درون

 

تولد رنگین کمون

Rainbow_Cakeبلاگ رنگین کمون سه ساله شد…

 
2 دیدگاه

نوشته شده توسط در فوریه 7, 2014 در بازخورد برون

 

استعاره

یک گوشه نشسته بودم و داشتم فکر می کردم چی بنویسم. خیلی وقته که بلاگم رو آپ نکردم. به ذهنم رسید شاید یه مروری بر احوالات اخیرم بد نباشه.
نوشتن کار خوبیه. قبلا درباره احساسم نسبت به نوشتن توضیح دادم اما گاهی وقت ها دوره هایی رو سپری می کنم که برام یه جور زمستون طولانی محسوب میشه. می دونید، توی زمستون ظاهرا هیچ اتفاقی نمی افته. هیچ گیاهی گل نمی ده و هیچ شاخه ای جوونه نمی زنه. انگار همه چی توی یک سکون بی منتها معلق شده.
اما زیر اون همه انجماد ظاهری یه نیروی حیاتی وجود داره که درون وجود گیاه به آرامی جریان داره. چیزی که تمام هستی اون گیاه رو تشکیل می ده و داره خیلی آروم یه اتفاق بزرگ رو تجربه می کنه. وقتی نگاه می کنی به نظر میرسه که زمستون خیلی طول می کشه. نه که بد باشه ها، فقط خیلی کند به نظر می رسه. یه روزایی از خودت می پرسی اصلا این زمستون تموم هم میشه؟
اونایی که موقع شکوفه زدنت دور و برت می چرخیدن و هر روز صبح بهت سر می زدن، موقع زمستون که میشه حوصله شون سر میره و تو رو رها می کنم تا آروم آروم به خواب بری. بعضی هاشون هم هر از گاهی بهت سر میزنن و از اینکه هنوز توی خوابی تعجب می کنن و از خودشون می پرسن: «یعنی دیگه خشک شده یا اینکه بهار که بشه دوباره بیدار میشه؟»
می دونی زمستون که میرسه دیگه از دست تمام اون گل و برگ هایی که دور خودت رو باهاشون پر کرده بودی و هر روز مشغول رسیدگی و توجه بهشون بودی خلاص میشی. فرصت می کنی فقط خودت باشی. اون وقته که دیگه حتی ساقه ها و تنه ات که یه روزی فکر می کردی جزو وجودته برات بیشتر یه جور کالبد خشک و خشن به نظر میرسه و شاید برای اولین بار بعد مدت های خیلی زیاد با خودت به عنوان اون نیروی حیاتی که توی شاخه ها و شکوفه ها جریان داره بیشتر آشنا میشی.
می دونی خیلی وقت ها شده که از شاخه های زمختم بدم بیاد یا شاید دلم بخواد که تنه ام یه کمی با اونچه که هست متفاوت تر بود یا مثلا دلم حسرت شکوفه های درخت باغ اون وریه رو بخوره. اما از وقتی زمستون شده و فرصت نگاه کردن به خودم رو پیدا کردم، هربار که آزادانه و بی تعلق جاری میشم و تا اوج شاخه های بلندم فوران می کنم و حتی از اونها هم میگذرم، تنها و تنها غرق سرور و زیبایی میشم.
بیچاره نهال همسایه که هنوز زمستون رو ندیده حرف هام رو نمی فهمه و هر روز مثل وقتی که منم بی تجربه بودم از تنهایی و درد، برگاش زرد تر و زرد تر میشه. دلم می خواد بهار که شد پر از شکوفه های رنگارنگ بشم و عطر گل هام همه ی باغ رو پر کنه و تک تک درخت ها رو در آغوش بگیره و به تمام نهال های خسته پیغام من رو برسونه که: «نازنینم، تو از جنس شعاع خورشید و رنگ های رنگین کمونی. اجازه بده شاخه هات در باد به رقص در بیان و تو فقط شاهد فوران حیات در اونها باشی.»
می دونید، منم از زمستون هیچی نمی دونستم. توی گرمای تابستون همه ی برگ هام زرد شد و ریخت. شاخه هام کم کم خشک شدن و خودم رو به دستای مرگ سپردم. دیگه تقریبا خشک شده بودم که یه قاصدک پیشم اومد و از زمستون برام گفت. بهم گفت خشکیدن با به خواب رفتن فرق داره. گفت اگه توی تابستون از گرما خشک بشی برای همیشه می میری و نابود میشی. اما اگه تا زمستون طاقت بیاری و خودت بخوابی، درسته که به نظر مرده می رسی اما دوباره زنده میشی و بهار رو  میبینی. بهم گفت همه ی درخت ها اگه می خوان رشد کنن باید به استقبال زمستون برن.
یادمه قاصدک حتی پیش ابر ها رفت و ازشون خواست که بیان و با سایه شون ازم حمایت کنن. با باد صحبت کرد و من رو از گرمای سوزانی که گرفتارش بودم نجات داد.
قاصدک گفت: « من قاصدکم، کارم همینه. بهت قول می دم اگه نهال های دیگه هم حرف هام رو باور کنن بهشون کمک کنم.»
حالا اینجا درسته که برای من زمستونه اما هنوز خیلی درختای دیگه توی تابستون داغ زجر می کشن و من دلم از دیدنشون پر غم میشه. نمی گم نجات پیدا کردم و بهار رو دیدم. آخه من هنوز درگیر زمستونم و اینجا هم ممکنه اگه اشتباه کنی از سرما آسیب ببینی. ولی می دونی امید دیدن بهار واسه درختایی که زمستون رو سپری می کنن خیلی بیشتر از اونایی هست که درگیر گرمای تابستونن.

***

وقتی این نوشته رو شروع می کردم حتی تصورش رو هم نمی کردم که این قدر استعاری بشه. معمولا دوست ندارم مبهم بنویسم و ترجیح می دم اگه چیزی برای خوندن بقیه پست می شه، قابل درک باشه. اما حالا که فکر می کنم شاید این شیوه  برای بیان سربسته ی حال و هوایی که مدتیه در اون قرار دارم مناسب تر باشه . اگه نوشته ام زیادی مبهم به نظرتون رسید ازتون عذر می خوام و خیلی مختصر می گم که حالم خوبه و اگه کم می نویسم تنها به این دلیله که دارم دورانی از تغییراتی درونی رو سپری می کنم که اگرچه داره طولانی میشه اما تنها چیزیه که به زندگیم ارزش می ده. هرچند باعث میشه خیلی کمتر بنویسم و نوشتن رو موقتا کار مناسبی نبینم.
با این همه از همه کسانی که به یادم هستن ممنونم و برای تمامی عزیزان رنگین کمونی ام آرامش، شادی و رهایی رو آرزو می کنم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در فوریه 2, 2014 در انعکاس درون

 
تصویر

عکس

Paradox

به ندرت پیش میاد که دوست داشته باشم در این بلاگ عکسی قرار بدم. اما این عکس پر از تضادهایی هست که به اندازه کافی اون رو خاص می کنه تا ارزش قرار دادن در اینجا را داشته باشه.

 
2 دیدگاه

نوشته شده توسط در سپتامبر 3, 2013 در انعکاس درون

 

قطرات باران می درخشند

از زمانی که چشمانم را به دنیا باز کردم تا آغاز دوران نوجوانی ام تنها تعداد معدودی خاطره چند دقیقه ای را در ذهنم به خود اختصاص داده. جز آنها هیچ چیزی در حافظه ام ذخیره نشده. صحبت فراموشی نیست، صحبت به یاد نسپردن است.

اما روزهای نوجوانی یک به یک ثبت شده اند. ثبت شده اند و به خاطر آورده می شوند. پویا را به یاد می آورم. او را دقیقا به یاد می آورم. من عاشق او بودم. عاشق تمام زیبایی هایش. عاشق او و تمام کسانی که همانند او بودند. اما پویا تنها بود. تنهای تنها. و آنچنان در عمق تنهایی له شد که تمام زیبایی هایش را فراموش کرد.

در خاطراتم با چشمانی بسته و گوشهایی گرفته شده از سالهای تنهایی، افسردگی ، نفرت ، جنون، معجزه، عشق، خوشبختی، ترس، دور انداخته شدن، عجز، مرگ ، نجات و رهایی می گذرم. در اکنون خود نگاه می کتم. پویا تغییر کرده اما هنوز خود اوست.

هنوز من وجود دارم. اما اکنون سرانجام می خواهم خودم باشم. خود خودم. بی هیچ ترس. آزاد و واقعی. زمان آن فرا رسیده که تمام زیبایی هایم باشم. تمام آنچه که هستم.

 
4 دیدگاه

نوشته شده توسط در جون 29, 2013 در انعکاس درون

 

تبدیل

برای نوشتن این حرف ها دیر به نظر می رسه اما فرصت ها همیشه در اون  بازه زمانی که به نظر ما مناسب می رسه پیش نمی یان. بنابراین:

مدتی پیش مجددا به طور موقت به تهران برگشتم و جمعا حدود یک ماه توی این شهر زندگی کردم. توی این مدت کارایی برای انجام بود که بخشی از وقتم رو  می گرفت اما اون قدر هم وقت اضافه  داشتم که عصر ها از بی حوصلگی و تنهایی مجبور بشم توی خیابون ها بی هدف قدم بزنم.

توی این قدم زدن های عصرانه که دیگه این آخریا خیلی آزاردهنده شده بود مدام به کارایی که برای فرار از این حال می تونستم انجام بدم فکر می کردم  و یکی یکی توی ذهنم خطشون می زدم.  تمایل کافی برای انجام هیچ کار خاصی رو نداشتم. شاید توی این مدت ده ها بار به ذهنم رسید که برم و چند تا از بچه های رنگین کمونی رو بعد مدت ها ببینم و وقتم رو همراه اونا بگذرونم اما بازم بعد کمی فکر کردن نمی تونستم خودم رو راضی به انجام این کار کنم و مجبور می شدم به قدم زدن های بیهوده ادامه بدم.

تو این مدت یکی دو بار هم بعد ماه ها به بلاگ های رنگین کمونی سر زدم و به بلاگ های تازه و گرد و خاک فراموشی که دور و بر من و بلاگم جمع شده  بود نگاهی انداختم. حتی خواستم یک داستان کوتاه هم بنویسم و تو بلاگم آپ کنم. اما هیچ کدوم از این چیزا نتونست باعث شه  بتونم تغییری تو وضع خودم ایجاد کنم. حتی ذهن و احساسم هم دیگه واسه نوشتن همکاری نمی کردن.

حالم بد نیست. نه افسرده شدم و نه اینکه تردیدی نسبت به گرایشم برام ایجاد شده. اتفاقا همه چی در اطرافم هم خوبه. اما یه چیزایی خیلی عمیق تر دارن درونم تغییر می کنن. اون قدر عمیق که شاید اگه تغییر کنن نشه دیگه من رو همون آدم قبلی دونست.

واسه همینه که متوقف شدم. در میانه تبدیل هستم. نه از من قبلی اون قدر مونده که بتونه مثل قبل رفتار کنه و نه هنوز وجود جدیدی کامل شده که  بتونه کار خاصی کنه.  کاری نمیشه کرد. تنها باید تماشا کرد تا ببینیم این تبدیل به چه شکلی پیش میره.

خوب چرا این ها رو اینجا می نویسم؟ واسه بایگانی. تا اگه  نوشتنم اینجا در آینده ادامه  پیدا کرد و کسی سعی کرد بلاگم رو از ابتدا مرور کنه بفهمه چرا برای این مدت طولانی این قدر خلوت بوده.

از همه کسانی که به اینجا سر می زنن صمیمانه ممنونم…

 
4 دیدگاه

نوشته شده توسط در فوریه 15, 2013 در انعکاس درون

 

سکوت

 
2 دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 5, 2013 در انعکاس درون

 
 
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید