Feeds:
نوشته
دیدگاه

داستان کوتاه : نشونه

من نوشتن را خیلی دوس دارم، گاهی یه چیزهایی می نویسم که شاید بشه اسمش را گذاشت داستان خیلی کوتاه! البته با کلی ایراد و اشکال! این یکیشونه که بی شباهت به یه دوره از زندگی خودم نیست :

نشونه

– مترو؟

راننده با علامت سر گفت سوار شو. صندلی جلو پر بود عقب هم دو تا آقا نشسته بودن، با اون همه وسیله که توی دستم بود سوار شدن سخت بود، بلاخره به هر زحمتی بود در رو بستم و ماشین راه افتاد. هیچ وقت دوست ندارم صندلی عقب تاکسی بشینم چون بیشتر وقت ها باید وزن این مردهای بی عقل که نمی دونم برخورد بازو شون به بازوی یه خانوم براشون چه لذتی داره را تحمل کنی. امروز اصلا حال ندارم که تذکر بدم برای همین سر هر پیچ خودم را مچاله تر می کنم که شاید طرف بفهمه! خندم می گیره! یعنی اینها هیچ وقت تو زندگیشون کسی را دوس نداشتن؟ من که از وقتی که تو را کشف کردم هیچ کس جذبم نکرده.

داریم نزدیک می شیم. باید زودتر کرایه را حساب کنم وگرنه با این همه وسیله کلی همه را معطل می کنم. بلاخره کیف پولم را پیدا کردم، خوشبختانه یه پونصدی دارم، می دمش به راننده . باید یکی از این کیفها بخرم که یه عالمه جیب داره.

از بخش مردها رد می شم و می رم جلوی سکو که سوار واگن خانومها بشم. قطار پره باید سر پا وایسم، وسایلم را می ذارم یه گوشه و خودم وایمیسم کنارشون. چه همهمه ایه! همیشه توی جاهای شلوغ بیشتر احساس تنهایی می کنم. یاد اون روزی می افتم که کتاب شعرهای بچگونم را قرض گرفتی. درست یادمه چهارشنبه بود، راجع به کتابها و شعرهایی که دوس داریم حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم. اگه بدونی از اینکه یه کم صمیمی شده بودیم چه ذوقی می کردم. فکر کن اگه شنبه به جای این که کتابو خشک خالی پس بدی و بگی بعضی ها شو خوندم و بعد با اخم بری، می شستی و دربارشون حرف می زدیم بعد یه کتاب از اونهایی که خودت دوست داری بهم می دادی و بعد با هم … نه نه نه! قول داده بودم به خودم که دیگه به تو فکر نکنم. دور و بر و نگاه می کنم تا شاید یه موضوع دیگه پیدا کنم که بهش فکر کنم. فکر کن چه خوب بود اگه می شد این صدای پر حرف  ذهن رو این جور موقع ها خاموش کرد! بقیه راه خودم را با دیدن جنسهای خانم های فروشنده مترو سرگرم می کنم. باید یه کورس هم اتوبوس سوار شم تا برسم سر کار، دور هم نیست می تونم پیاده برم فقط 20 دقیقه طول می کشه. با این که دستم پره وقتی می بینم ایستگاه اتوبوس شلوغه تصمیم می گیرم پیاده برم.

چقدر این وسیله ها سنگین هستن! ای کاش مجبور نبودم این همه کتاب را سه روز در هفته برای یه کلاس زبان با خودم این ور اونور بکشم. اصلا شاید از همین که یه دختری به سن و سال من کتاب شعر بچه گانه بخونه خوشت نیومده! کاش اصلا بهت نمی گفتم! ولی نه من اینم! این کتابها هم جزئی از کتابهای مورد علاقمه! تازه سیلوراستاین توی همین شعرهای بچه گونه یه عالم حرف جدی گفته. نه نه نه! بازم که دارم به تو فکر می کنم!

به آقای مهاجر سلام می دم، می گه بالا دنبالتون می گردن انگار دوباره سایت قطع شده، می گم ممنون و ناهارم رو می ذارم توی یخچال آبدار خونه و می رم توی اتاق! همه چی خورده بهم! هم شبکه داخلی قطعه هم بیرون کسی سایت را نمی بینه! زیاد بدم نیست کار که زیاد باشه کمتر به تو فکر می کنم.

بلاخره ساعت 4 همه چیز برگشته سر جای اولش و می تونم بیام بیرون. تا مترو رو با تاکسی میرم، دیر شده باید به کلاس برسم. توی مترو بعد از 2-3 تا ایستگاه جا گیر می آرم که بشینم. خیلی خسته ام. وقتی خسته ام دوست دارم به آخر چیز ها فکر کنم. آخر این کار لعنتی که صبح تا شبم را پر کرده و حتی می تونه تو رو از یادم ببره، آخر این عشق لعنتی که خوب می دونم یک طرفه است ولی هیچ جوری نمی تونم فراموشش کنم. آخر این زندگی لعنتی که تا تهش باید تنها باشم. اگه ادامه بدم گریم می گیره مثل پریشب که تا خود  صبح گریه کردم. مثل بیشتر شبهام. رو به روم یه دختر کوچولوی 3-4  ساله نشسته براش شکلک درمیآرم اونم برای من شکلک در میآره. بعد از مترو یه تاکسی می گیرم تا آموزشگاه. تا 8 سر کلاسم.

موقع برگشت هنوز دلم گرفته، یه آه می کشم، تصمیم پریشب بهترین تصمیمه، باید فراموشت کنم. می دونی تو دو جور داری آزارم می دی. هم نیستی که آرام بگیرم هم رابطم را با خدا ضعیف کردی، انقدر که بهش گفتم دیگه نمی بینمت نشونم بده که هنوز می شه بهت اعتماد کرد! من یه نشونه می خوام.

بعد از یه شام مختصر مثل هر شب کامپیوترم را روشن می کنم که ایمیلهام رو کنم، یه هو میبینم که هما بهم پی ام می ده! هما همکلاسیمه. یه 6 ماهی میشه که با شوهرش از ایران رفتن. الان آمریکا هستن. سلام و احوال پرسی و چه می کنی و … اگه فقط یه لحظه دیده بودمش بهتر و دلچسب تر از کل این صحبت یه ساعته بود. خداحافطی که می کنیم تازه هما یادش می افته که اصلا چرا یاد من افتاده! پریشب خوابمو دیده!

«خواب دیدم کنار یه پارک وایستادم که تو با یه ماشین می رسی، راننده نیستی، یکی دیگه ماشین را داره می بره، تو پشت نشستی. می آم از پنجره بهت سلام می کنم. چقدر صورتت روشن شده! احوال پرسی می کنم و می گم چه خبر شده؟ تو هیچ چی نمی گی، فقط لبخند می زنی. خیلی خواب خوبی بود، خیلی آروم بودی!»

تعبیر این خواب چیه زهرا؟ خبری شده! تازگی ها اتفاقی برات افتاده؟

گفتم نه! خبری نیست و خداحافظی.

چه تعبیری دارهیعنی؟ من توی یه جاده، توی ماشینی که من رانندش نیستم! پ

باید بخوابم، فردا صبح زود باید برم سر کار.

 امروز هم گذشت و نشونه ی خدا نرسید!

خواستن

بچه که بودم، وقتی چیزی را می خواستم، فقط می خواستمش! من دوچرخه می خواستم، اصلا فکر این را نمی کردم که پدرم چقدر باید اضافه کار وایسه یا یه کار دوم پیدا کنه! مادرم چقدر غصه می خوره وقتی با حسرت به عروسک پشت ویترین نگاه می کنم؟
کم کم که بزرگ می شی، یاد می گیری که به هزینه خواسته هات فکر کنی، چی باید بپردازی تا خواسته ات را بدست بیاری؟ می ارزه؟ یا رهاش باید بکنی؟
بزرگ شدم اما هنوز نمی دونم با تو چه کنم؟ مثل یک بچه بخواهمت یا مثل یه آدم بزرگ رهات کنم؟ اصلا با همه اینها دست یافتنی هستی یا نه؟

شهریور

تو نباشی و پاییز در راه باشد! شب شهریور از شرم می بارد.

کاش هیچ قولی نداده بودم
کاش این شهریور تا ابد تمام نمی شد.

خوب که چه!

من از آنهایی نیستم که وقتی بهشون شربت تعارف می کنی ته شربت را نمی خورند واسه کلاس!

حتی اگه تشنم باشه، همش را یه نفس سر می کشم

اماخوب، از اونهایی هم نیستم که هر جا که میرن ،فوری همه می فهمن اگه بهشون شربت تعارف کنی تا ته می خورندش!

و حتی از اونهایی که هی شربت تعارفشون کنی، هی کلاس بذارن بگن میل ندارن!

راستش من همه جور نوشیدنی خنکِ شیرینی را دوست دارم!

ولی اینکه شربتی را که بهم تعارف نشده را بخوام بردارم بستگی به آدمش داره!

با بعضی ها تعارف ندارم، با بعضی ها… .!

می دونم پر نقصه ولی همش دو ماهه شروع کردم به نوشتن! تازه سر مشق هم نداشتم.

آب و باد!

حس لطیفی است باد

اما نه وقتی آرزوهایت را با خود می برد.

سمبل پاکی و روشنی است آب

اما نه وقتی که از سرت گذشت.

 

درد دل های دانشجویی

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

«چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 14:17 «

این را از نزدیک گذاشتم که معلوم باشه چفدر مبتدیم!
«چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 14:26»

خودفریبی ذهن

کاش می شد آدم بیرون از خودش بیاسته و خودش را تماشا کنه! یه لحظه دو تا بشه یکی خودش یکی تماشاگر!خیلی وقتها این نوار پیوسته افکار باعث می شه که آدم به اشتباه بیافته!مثلا وقتی میخواد محبتش را به کسی نشون بده، چون ذهنش پیوسته درگیر این مساله بوده و با اون آدم فکر کرده، آدم فکر م کنه که زیادی محبت نشون داده ولی از بیرون و بدون آن جریان ذهنی چنین چیزی اتفاق نیافتاده! ذهن آدم هم چیز عجیبه ها!

خودش، خودش را گول می زنه و خودش از این فرایند آگاهه ولی باز هم!

اینها را برای این میگم که اون مثال بالا عینا برام اتفاق افتاده!

برای حلش سعی کردم، وقتی می خوام راجع به رفتارم تصمیم بگیرم به یاد بیارم که هنوز چیزی از این همه فکر بروز داده نشده. سعی کردم کمتر فکر کردنم را یا بهتر بگم سازنده تر کنمش! و اینکه یاد بگیرم احساساتم را بهتر و بیشتر بروز بدم.

خدا کنه دیر نشه، خدا کنه بتونم!

«چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 21:27»

غزل خدا حافظی!

با شدید تر شدن فیلترینگ دیگه نوشتن توی وردپرس واقعا خیلی سخت شده.برای گذاشتن همین پست فسقلی چند رروزه دارم سعی می کنم! من نمی دونم این دیگه چه وضعیه ،اصلا کاری ندارمکه چرا تصمیم می گیرید یه سری از محتوا را فیلتر کنید. اما چه توضیحی دارید که کلا وردپرس را فیلتر می کنید. این وبلاگ مثل یه دفترچه خاطرات برای من می مونه. ولی مجبورم حالا!

خلاصه مجبور شدم برم به یه وبلاگ دیگه 😦 raziane.blogfa.com
سعی می کنم همزمان اینجا را هم کم کم به روزرسانی کنم.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید