درود
اين
همون كشوري نيست كه
آرزوش رو داشتي؟
ولي
درايمن، اين همون آلمان فدرالي ست كه
شما هنرمندها ميخواستين؟
چيزي
براي نوشتن باقي مونده؟
The Lives Of Others (2006)
این دوره ۱۶ داستان داشتیم که بیشترشان تمی زنانه داشتند.موضوعی که ناشی از
محرومیت و معذوریت است و تا وقتی که وجود دارد، نوشتنیست.بد نیست به این فکر کنیم در آرمان شهر، وقتی این دیوار هم فرو ریخت، آن وقت چیزی برای نوشتن خواهد ماند؟
نکاتی که باید در این داستان ها مورد توجه قرار گیرند ظرافت
بیان وهوش و ذوقی است که با همه ی محدودیت ها بروز پیدا کرده اند.اما
متاسفانه داستان های این دوره یا به قلم بانوانی بود که غرق در زنانگی بودند یا
توسط مردانی نوشته شد که از دور دستی بر آتش داشتند و یا چنان رک و پوست کنده بود
که توی ذوق می زد و اساسا به دردنامه یا ببین خواهر چقدر بدبختیم، بیشتر شبیه
بود تا داستان.به همین دلیل علی رغم تعداد زیاد داستان هایی با موضوع زنانه،
داستانی تمام مردانه آن هم از نوعی خاص به عنوان تنها برگزیده قابل
معرفی شدن، انتخاب شد.
به افتخار بلاگفا هم یک کف مرتب بزنید که بعد چهار هفته بالاخره لینک پذیر شد.
داستان نویسنده وبسایت
2- همه آن چه به خاطر نسپردم حمید گلیانی بوطیقا
همه آن چه به خاطر نسپردم (ویرایش نگارشی توسط دو هفته اخیر)
رنگ سبز به اینجا می
آید. نمی دانم، قبلا بهتان گفته بودم؟نور پردازی اتاقتان طوری است که انگارکشیش
یا مرد مقدسی چیزی باشيد. بله، يادم هست براي چه اينجاام. اتفاقا ديشب داشتم خودم را
براي همين آماده مي كردم كه اينطور شدم. گمانم خودتان بوديد كه گفتيد قبل از خواب
برای امروز آماده شوم. گفته بودید مرور کنم یا همچو حرفی. بعد يك اتفاق هايي
افتاد.دیگر نمی دانم میخواهم برایتان تعریف کنم یا نه. راستش تا پشت در تصمیمم این
بود که پول را بدهم به این خانمِ...خانمِ... بله، همین که گفتید و بروم. هر چه فکر
کردم دلیلی برای آمدنم نداشتم. پشیمان شده بودم، نمیدانم، فکر می کنم آن دوستی ای
که تو نگاهتان هست روی این مبل نشانده باشدم.جدی می گویم! یادم نمی آید آخرین دفعه
که با یک نگاه شيرين برخورد کرده ام چند وقت قبل بوده. یک چیزی توی چشم بعضیها هست.
یک چیزی که نه از بالا به آدم نگاه می کند و نه از پایین. نه می خواهد حمله کند و
نه دعوا. یک چیزی که تویش یک لبخند دوستانه است. نمی دانم. شاید هم تقصیر آن صدای
فلوت لعنتی بوده.بگذریم.گمانم حالا که اینجا هستم باید شروع کنیم، درست است؟هرچند مي
دانم كه ديگر قرار نيست اين تمرين ها و بررسي ها چيزي را عوض كند. آخر وقتي نگاه مي
كنم بار سنگینی بوده برای منِ دوازده ساله. هنوز هم هست. بگذریم.دیروز را بگویم
دیگر؟به ترتیب یا مهمهایش را یا آنهایی که خودم می پسندم؟ ببینید آقای دکتر. می
گویم من که قرار نیست دیگر اینجا بیایم، مگر نه؟ مطمئنم، باورکنید. حداقل الان تا
الان. خب، پس بگزارید تمامش کنیم.
صبحش را که دانشگاه بودم. سر کلاسِ... کلاسِ...دیشب
هم هرچه فکر کردم یادم نیامد. با مدیر گروهمان کلاس داشتیم. قد بلندی هم دارد. طبق
معمول رفتم ته کلاس نشستم و کتابم را از جایی که شخصیت جهنم را به جان می خرد و می
رود که غلام سیاهه را نجات بدهد دست گرفتم. آنجا که غلام سیاهه را نجات دادند و موقع
فرار پای رفیقش تیر خورد کلاس تمام شد. تخته را که نگاه کردم دیدم تمامش را سیاه
کرده. حالم گرفته شد. کلاس تمام شده بود و بعضیها هنوز داشتند چیز می نوشتند. با
خودم فکر کردم آخر آنجا چه می خواهند. بعد فکر کردم من آنجا چه کار می کنم؟ کمی به
امتحانات فکر کردم که نزدیک بودند. دمغ رفتم تو محوطهٔ حیاط دانشگاه و به جمعی که
ظاهرا موضوع هیجان انگیزی را برای گفت و گو انتخاب کرده بودند اضافه شدم. بحثشان
درباره رضا نامی که نمی شناختم بالا گرفته بود. می گفتند که دخترباز تیری است.
فلانی و فلانی را قبلا برده. از آن دخترِ خوشگلی که گویا ترم سومي بود هم صحبت شد.
آدرس که دادند شناختمش. بیراه نمی گفتند، اما دیدم حوصله ام دارد سر می رود. بعد
دیگر نفهمیدم چه می گویند. راستش فکرم رفت پیش دختر همسایه مان. شروع کردم به
خندیدن با آنها، و مهشید را مرور می کردم. دختر خیلی خوبی است. یک جورایی نگاه
کردنش مثل شما با احترام است. شاخ نمی زند نگاهش به آدم. میدانید این کار را خوب
بلدم. اینکه هر موقع به چیزی گوش نمی دهم می توانم احساس آن کسی که حرف می زند را
زیر نظر بگیرم و بعد حالتی از صورت که انتظارش را دارد نشانش بدهم. استاد این
کارم.اصلاً مهم نیست که طرف در مورد مرگ آدمها در زلزله ناکجاآباد صحبت می کند یا
شوی تلویزیونی دیشب. خود این کار هم همیشه برایم جالب است. مهم این است که چه حسی از
کلمات بیرون می دهد. آن ابتدایش را کمی باید حدس بزنی در حالت کلی صورت. این است که
بعد از اینکه حدسم درست از آب درآمد یا با جرح وتعدیل ریزه کاریهایش را حسابی
تنظیم کردم، دیگر برایم خسته کننده می شود. اما برای اینکه هم به طرفم احترام
گذاشته باشم و هم حوصله ام سر نرود مجبورم که در ظاهر کار خودم را علاقهمند نشان
بدهم و در باطن دنبالهٔ افکار خودم را پی بگیرم. این به من خیلی کمک کرده آقای
دکتر. وقت هایی که کسی از خاطره ی مشترکی حرف می زند که یادم نمی آید، یا وقتی با
دوست و یا فامیلی تلفنی صحبت می کنم. آن موقع هایی که اصلا خود شخص را هم نمی شناسم
خیلی به دردم خورده. زیاد اتفاق می افتد.
کلاس دوم را هفتهٔ پیشش خراب کرده بودم. ریاضیِ دو
بود.به نظرم رسید از چهار، نیم را هم به زور خواهم گرفت. برای این که مجبور نباشم
احوال گرفته موقع شنیدن نمرهٔ نیم را جلوی بقیه بازی کنم رفتم کتابخانه دانشگاه. کمی
گشت زدم. یک کتاب از قسمت معماری و ساختمان برداشتم. به نظرم جالب آمد. یک مجله
هم از قفسهٔ مجلات و روزنامهها قاپیدم و رفتم نشستم. باز یاد مهشید افتادم. تعجب
کردم که اینقدر زیاد یادش می کنم. بعد فهمیدم که ادکلنش را یکی سمت دخترها زده.
فکر کردم موقع رفتن دید بزنم ببینم کیست. مطلبی درباره انواع روش های بیسیم انتقال
اطلاعات خواندم که جالب بود. بعد مدت نیم ساعت را تقریبا هیچ کاری نکردم و فقط به
جلد رنگی مجله نگاه کردم. می بینید، اینجاست. ردش هنوز می سوزد. دانهٔ بزرگی بود که
روی دماغم سبز شده بود. همینطور باهاش ور می رفتم وحواسم هم بود که چشمم را از صفحه
ی مجله برندارم. در عین حال، کلا که حساب کنیم حواسم به هیچ چیز نبود.
خانهٔ ما به دانشگاهی که درس می خوانم نزدیک است.
تصمیم گرفتم پیاده تا خانه بروم. گوشی های مبایلم را جلوی در دانشگاه توی گوشم کردم
و راه افتادم. بعد یکهو پشت شانه چپ و زانوهام به درد آمد.به خودم که آمدم دیدم مثل
یک تنه ی درخت توی جوی کنار خیابان دراز افتاده ام. چند ثانیه ای گذشت تا به خودم
بیام و تصمیم بگیرم بلند بشم. بعد که چند قدمی دور شده بودم خنده ام گرفت. از
اینکه چقدر طول کشید تا بفهمم کجام و چه اتفاقی برام افتاده. رشتهٔ افکارم پاره
شده بود. حتم داشتم چیز مهمی بوده و نزدیک بود که به نتایج جالبی هم برسم، اما هر
چه فکر کردم دیگر یادم نیامد. چیزی الان که فکر می کنم قضیه مربوط به زیبایی آدمها
بود. آره، گمانم همین بود. داشتم فکر می کردم که چطور اکثر حیوانات نرهاشان خوشگل
تراند و اینکه چرا به نظرم می آید که در مورد آدم ها برعکس است. بعد گفتم که خب
من هم یک نر به حساب می آیم و حتما از جنسیتم است که زن ها را زیبا تر می بینم. می
خواستم فکر کنم که خب شاید همین در زیبا تر دیدن نرهای موجودات دیگر تاثیر گذاشته.
یعنی آن چیزی که در جنس نر موجودات دیگر اغوا کننده است، در انسان ها در جنس ماده
وجود دارد. بعد یاد آن عکس روی جلد کتابی قدیمی افتادم. یکی از زنهای مثلا زیبای
دورهٔ قاجار بود. چاق با صورتی گرد و قدی نسبتا کوتاه. حتی آرایش هم نداشت و خیلی به
یک مرد شبیه تر بود. داشتم فکر می کردم به هر حال نمی شود گفت که پرنده های نر
زیبا ترند. اصلاً آیا زیبایی در جزئیات بیشتر است؟ که در آن صورت همه موجودات ظرافت
خودشان را دارند. فکرم درگیر یافتن یک معیار مشترک برای زیبایی بود که افتادم آن
تو. بعد که از صحنه حسابی دور شدم تصمیم گرفتم که از آن به بعد مرد ها زیبا ترند.
واقعا هم زیبا بودند. یعنی با تجسم می کردم.اغلبشان را که اصلاح کرده و حمام کرده
تصور می کردم خیلی هم خوشگل بودند.حالا که با شما صحبت می کنم قیافه هیچ کدامشان را
یادم نمی آید. دیشب هم هیچکدام از چهرهایی که دیده یا ساخته بودم یادم نیامد. فقط
این حس برایم مانده که مردها زیبایند.
در را که باز کردم مادرم توی حال کنار بخاری دراز
کشیده بود. دیدم همچین سر کیف نیست. کیف را همان کنار جاکفشی رها کردم و گفتم که می
خواهد یک لطیفهٔ جدید بشنود. کار احمقانه ای بود دکتر. اصلاً جک جدیدی نداشتم که
بخواهم تعریف کنم. خیال کردم این را که بگویم حتما یک جک قدیمی که نگفته باشم یادم
می آید. مادرم نشست و به پشتی تکیه داد. بعد که کفش هایم را در آوردم پرسیدم که ناهار
چه داشتیم. گفت قرمه سبزی و همین طور نگاه کرد. دیدم حرفی ندارم بزنم. حس کردم حالم
خوش نیست. رفتم توی اتاق خواب و گفتم که موقع ناهار بیدارم کند.
وسط ناهار همان طور که مشغول تعریف از غذای مادرم
بودم یکی از هم دانشگاهی هایم پیام داد که بعد از ظهر برنامه والیبال است. قرص های
مادرم را دادم و رفتم کمی چرت زدم. بیدار که شدم هوا ابر بود. از آن ابرهایی که هیچ
کار نمی کنند جزاینکه آدم را غصه دار می کنند. زیر چشمی ساعت را نگاه کردم. چهار
شده بود. فکر کردم که دیگر نمی خواهم بروم والیبال بازی کنم. اگر می رفتم هم اتفاقی
نمی افتاد. همه به نرفتن هایم عادت دارند. یک جور تعارف مسخره شده. اینکه حتی نمی
دانم چرا طوری وانمود می کنم انگار به هرجور فعالیتی علاقهمندم در حالی که نیستم.
همیشه بعد که دعوتم کردند و قبول کردم یک جوری با زحمت عذر می آورم. بعضی وقت ها هم
نمی شود. مجبور می شوم بروم و یک جوری خودم را قاطی جا بزنم. یعنی اینکه به به ..
عجب خوش می گذرد، عجب شوخی قشنگی کردی،عجب خاطره ی قشنگی، یادش بخیر...عجب مسخره
بازی ای! بعد هم که به اندازهٔ کافی خسته شدم و تصمیم گرفتم که دیگر ناراحتی سایرین
برایم مهم نیست، شروع می کنم به خواندن پیام ها غیر فرواردی توی گوشی ام. منظورم
آنهایست که از این گوشی به آن گوشی فروارد نمی شوند. تبریک ها و تهنیت ها، جک های
تکراری، تسلیت ها و چمیدانم همه جور چیزهای این طوری. پیام هایی که توش واقعا یک
نفر واقعی چیزی نوشته و تو می خوانی و جواب می دهی جالب اند. تو هر کدامشان یک حس
خاص وجود دارد. این روز ها کمتر از این چیز ها دستم می رسد. همه اش اس ام اس های
تکراری از قبل ساخته شده که بعد از خواندنشان اگر نخندم باید عق بزنم. بدیش اینجاست
دکتر، طرفی که فرستاده پشت سرش منتظر است که یکی به همان مسخرگی را برایش فروارد
کنی. می بینید. این یک نمونه از مشکلات روزمره ام است. مثلا این که مبادا پیام های
دریافتی ام از آن مدل پیام های فرواردی در یک برهه ای زیاد باشد.
هوا داشت تاریک می شد و تنهایی داشت حوصله ام را سر
می برد. گمانم ساعت های پنج و نیم یا شش بود. به دوستم زنگ زدم. در پارکی که به
خانه شان نزدیک تر بود قرار گذاشتم و خیلی زود تر از موعد راه افتادم. آنقدر روی
یک سکو نشستم که خسته شدم. از اتوبوس پایین آمد احساس کردم بهم برخورده. می دانستم
که تقصیر او نیست، اما فکر کردم باید خستگی ام را سر یکی خالی کنم. کمی که بی محلی
اش کردم حالم جا آمد. پای تلفن گفته بودم که می خواهم خرید کنم. برای این جور چیز
ها خودش را سریع می رساند. همهٔ مغازه ها را گشتیم. کلی دخترهای خوشگل دیدیم. کلی
خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم. بعد که ساعت را نگاه کردم دیدم ساعت ده شب است و من
از خانه دور افتاده ام. تقریبا تمام راه را تا نزدیکی های خانه شان پیاده گس کرده
بودیم. تصمیم گرفتم که شب را همانجا بخوابم. محسن پسر خوبی است. غیر از اینکه زیاد
از بازی های کامپیوتری سرش نمی شود پسر خوبیست. عوضش همه جور آهنگی که فکر کنید
دارد. خوبی دیگرش این است که زیاد حرف نمی زند. و وقتی شوخی می کند واقعا خنده دار
است. جزو معدود آدم هاییست که صدای غذا خوردنشان سر سفره اذیتم نمی کند. چراغ اتاق
را خاموش کردم و از بین ده هاپوشهٔ آهنگ که همیشه در حال زیاد شدن در کامپیوترش
هستند چند تاشان را انتخاب کرد وگذاشت روی پخش. هر دومان کنار هم وسط اتاق دراز
کشیدیم و آهنگ ها را یکی یکی گوش کردیم. در همان احوال یادم آمد که به مادرم خبر
نداده ام که شب خانه دوستم می مانم. بعد هم یادم آمد که قرار است فردا یعنی امروز
صبح بیایم پیش شما و ظهر هم امتحان دارم. آنموقع یک آهنگ بی کلام پخش می شد. یک
جوری غم انگیز بود که انگار... انگار یکی را داشتند جلوی چشمهای نوازنده چاقو می
زدند و تنها کاری که آنموقع از دستش برمی آمده این بوده که در فلوتش بدمد. بدجوری
حالم گرفته شد.مرا برد توی فکر.می دانید آقای دکتر من نمی خواستم آن صحنه ها جزوی
از زندگی ام بمانند و ببینم. فلوتو این چیزی که شما ازمن خواستید باعث شد که برای
اولین بار بعد از این همه وقت برگردم و پشت سرم را ببینم. سرم را بکنم توی چاه سیاه
گذشته. همه چیز داشت خیلی خوب پیش می رفت تا دیشب. خیلی خوب راه کنار آمدن باهاش را
بلد شده بودم. در واقع آنقدر خوب یاد گرفته ام که حتی دیگر چیزی را وارد حافظه ام
نمی کنم. اما دیشب همه اش دوباره به من برگشت. از همان حدود های دوازده سالگی بود
که تصمیم گرفتم دیگر هیچ چیزی را به خاطر نیاورم. هیچ چیز گذشته را، با آن خاطرات
لعنتی اش. نمی توانستم با وجودشان زندگی کنم. نمی توانستم دائم همه اش را با خودم
این ور و آن ور ببرم.اصلاً اگر می توانستم می رفتم یک جای دیگر زندگی می کردم. دور
از هرچیزی که ربطی به گذشته داشته باشد. حتی حاضر بودم مادرم را پشت سرم بگذارم.
راه دیگری به ذهنم نمی رسید.نپرسید چه اتفاقی افتاده چون حتی جرات نمی کنم برای
خودم تعریف کنم آقای دکتر. نمی توانم.
می شود بدهید یک لیوان آب دیگر برایم بیاورند. اگر
ممکن است چراغ سبزها را هم خاموش کنید. نمی خواهم در این باره با یک کشیش یا مرد
مقدس حرف بزنم.همین که یک غریبه باشید برایم کافیست. آه خدای من داشتم چه می
گفتم؟
کمی که گذشت تصمیم گرفتم که خب خاطرات به چه دردی
می خورند وقتی همه اش عذاب اند. همهٔ خوشی های توی خاطرات به مفت نمی ارزند وقتی رنج
از دست دادنشان و دیگر نبودنشان هم همراهشان هست. لعنتی!آخر من فقط دوازده سالم
بود. ببخشید، این دستمال کاغذی که هفته پیش روی این میز بود کجاست؟ کمی گرمم شده.
پنجره ندارد این اتاق؟
این قضایای حافظه و این حرف ها که پیش کشیده شد،
دیشب وادارم کرد یک نگاه سریع و نا خواسته به همه اش بیندازم. مثل این که نگاه
کوتاهی به یک جسد بیندازی که ماشین زده و کنار خیابان افتاده، و حول می کنی. اما
فراموشش می کنی، یا حداقل وانمود می کنی که اتفاق نیفتاده. صحنه آنقدر دردناک و
باخواست دلت متفاوت است که مجبور می شوی یادت برود چه دیده ای. من می خواستم دیگر
خاطره ای نداشته باشم. راهش این بود که دیگر حتی چیزی به خاطرم نسپارم. به شما یا
هرکس دیگری برای کمک به حافظه ام ندارم. این حافظه ای است که خودم انتخاب کرده ام
نداشته باشمش. نمی خواستم کسی لمسم کند و بعد دیگر نباشد. باید به چیزی چنگ می زدم.
تنها چیزهایی که آنوقت پیدا کرده بودم رنگ ها بود، حس های بی ربط به تاریخ وبه
خاطره بود، موسیقی بود، هرچیزی که تویش آینده بیشتر باشد از گذشته. واقعا فراموششان
کردم. بعدش اطرافم را نگاه می کردم.کسی را نمی شناختم. همهٔ آدمهای اطرافم چهره
هایی شبیه به هم بودند بدون اینکه بتوانم چیزی ازشان به خاطر بیاورم.یک تنهایی
سبک. می فهمید چه می گویم؟ حالا شما با آن رفتار دوستانه لعنتی تان قصد دارید همه
شان را خراب کنید وهمهٔ نقطه ها را برایم به هم وصل کنید. همه چیز را معنی دار
کنید. که چه بشود؟ که در شغل لعنتی تان موفق باشید؟ به همین راحتی! نمی دانم آقای
دکتر، شاید شما اگر جای من بودید همه چیز را کنار خودتان نگه می داشتید. همینطور
است آقای دکتر؟ شما برادر مرده و پدر ناپدید شده تان را همیشه پیش خودتان نگه می
داشتید؟