شاید داستان آخر

درود

مدتیست گرفتاری و مشغله فکری مانع ادامه فعالیت دو هفته اخیر شده و با این که داستان های 6 هفته گذشته آماده است، فرصتی برای بررسی و اننخاب نیست.

برای مدت نامعلوم و شاید همیشگی به روز نمی کنیم. بازدیدکنندگان می توانند از داستان های برگزیده قبلی و همین طور پیوند های وبلاگ که بسیاری از آن ها واقعا خواندنی هستند، همچنان استفاده کنند.

داستان بیست و پنجم (28 آذر - 11 دی)

درود

اين همون كشوري نيست كه آرزوش رو داشتي؟

ولي درايمن، اين همون آلمان فدرالي ست كه شما هنرمندها ميخواستين؟

چيزي براي نوشتن باقي مونده؟

The Lives Of Others (2006)

این دوره ۱۶ داستان داشتیم که بیشترشان تمی زنانه داشتند.موضوعی که ناشی از محرومیت و معذوریت است و تا وقتی که وجود دارد، نوشتنیست.بد نیست به این فکر کنیم در آرمان شهر، وقتی این دیوار هم  فرو ریخت، آن وقت چیزی برای نوشتن خواهد ماند؟

 نکاتی که باید در این داستان ها مورد توجه قرار گیرند ظرافت بیان وهوش و ذوقی است که با همه ی محدودیت ها بروز پیدا کرده اند.اما متاسفانه داستان های این دوره یا به قلم بانوانی بود که غرق در زنانگی بودند یا توسط مردانی نوشته شد که از دور دستی بر آتش داشتند و یا چنان رک و پوست کنده بود که توی ذوق می زد و اساسا به دردنامه یا ببین خواهر چقدر بدبختیم، بیشتر شبیه بود تا داستان.به همین دلیل علی رغم تعداد زیاد داستان هایی با موضوع زنانه، داستانی تمام مردانه آن هم از نوعی خاص به عنوان تنها برگزیده قابل معرفی شدن، انتخاب شد.

به افتخار بلاگفا هم یک کف مرتب بزنید که بعد چهار هفته بالاخره لینک پذیر شد.

 

     داستان                                        نویسنده                 وبسایت

2- همه آن چه به خاطر نسپردم              حمید گلیانی              بوطیقا


همه آن چه به خاطر نسپردم (ویرایش نگارشی توسط دو هفته اخیر)

رنگ سبز به اینجا می آید. نمی دانم، قبلا بهتان گفته بودم؟نور پردازی اتاقتان طوری است که انگارکشیش یا مرد مقدسی چیزی باشيد. بله، يادم هست براي چه اينجاام. اتفاقا ديشب داشتم خودم را براي همين آماده مي كردم كه اينطور شدم. گمانم خودتان بوديد كه گفتيد قبل از خواب برای امروز آماده شوم. گفته بودید مرور کنم یا همچو حرفی. بعد يك اتفاق هايي افتاد.دیگر نمی دانم میخواهم برایتان تعریف کنم یا نه. راستش تا پشت در تصمیمم این بود که پول را بدهم به این خانمِ...خانمِ... بله، همین که گفتید و بروم. هر چه فکر کردم دلیلی برای آمدنم نداشتم. پشیمان شده بودم، نمیدانم، فکر می کنم آن دوستی ای که تو نگاهتان هست روی این مبل نشانده باشدم.جدی می گویم! یادم نمی آید آخرین دفعه که با یک نگاه شيرين برخورد کرده ام چند وقت قبل بوده. یک چیزی توی چشم بعضی‌ها هست. یک چیزی که نه از بالا به آدم نگاه می کند و نه از پایین. نه می خواهد حمله کند و نه دعوا. یک چیزی که تویش یک لبخند دوستانه است. نمی دانم. شاید هم تقصیر آن صدای فلوت لعنتی بوده.بگذریم.گمانم حالا که اینجا هستم باید شروع کنیم، درست است؟هرچند مي دانم كه ديگر قرار نيست اين تمرين ها و بررسي ها چيزي را عوض كند. آخر وقتي نگاه مي كنم بار سنگینی بوده برای منِ دوازده ساله. هنوز هم هست. بگذریم.دیروز را بگویم دیگر؟به ترتیب یا مهم‌هایش را یا آن‌هایی که خودم می پسندم؟ ببینید آقای دکتر. می گویم من که قرار نیست دیگر اینجا بیایم، مگر نه؟ مطمئنم، باورکنید. حداقل الان تا الان. خب، پس بگزارید تمامش کنیم.

صبحش را که دانشگاه بودم. سر کلاسِ... کلاسِ...دیشب هم هرچه فکر کردم یادم نیامد. با مدیر گروهمان کلاس داشتیم. قد بلندی هم دارد. طبق معمول رفتم ته کلاس نشستم و کتابم را از جایی که شخصیت جهنم را به جان می خرد و می رود که غلام سیاهه را نجات بدهد دست گرفتم. آنجا که غلام سیاهه را نجات دادند و موقع فرار پای رفیقش تیر خورد کلاس تمام شد. تخته را که نگاه کردم دیدم تمامش را سیاه کرده. حالم گرفته شد. کلاس تمام شده بود و بعضی‌ها هنوز داشتند چیز می نوشتند. با خودم فکر کردم آخر آنجا چه می خواهند. بعد فکر کردم من آنجا چه کار می کنم؟ کمی به امتحانات فکر کردم که نزدیک بودند. دمغ رفتم تو محوطهٔ حیاط دانشگاه و به جمعی که ظاهرا موضوع هیجان انگیزی را برای گفت و گو انتخاب کرده بودند اضافه شدم. بحثشان درباره رضا نامی که نمی شناختم بالا گرفته بود. می گفتند که دخترباز تیری است. فلانی و فلانی را قبلا برده. از آن دخترِ خوشگلی که گویا ترم سومي بود هم صحبت شد. آدرس که دادند شناختمش. بی‌راه نمی گفتند، اما دیدم حوصله ام دارد سر می رود. بعد دیگر نفهمیدم چه می گویند. راستش فکرم رفت پیش دختر همسایه مان. شروع کردم به خندیدن با آنها، و مهشید را مرور می کردم. دختر خیلی خوبی است. یک جورایی نگاه کردنش مثل شما با احترام است. شاخ نمی زند نگاهش به آدم. میدانید این کار را خوب بلدم. این‌که هر موقع به چیزی گوش نمی دهم می توانم احساس آن کسی که حرف می زند را زیر نظر بگیرم و بعد حالتی از صورت که انتظارش را دارد نشانش بدهم. استاد این کارم.اصلاً مهم نیست که طرف در مورد مرگ آدمها در زلزله ناکجاآباد صحبت می کند یا شوی تلویزیونی دیشب. خود این کار هم همیشه برایم جالب است. مهم این است که چه حسی از کلمات بیرون می دهد. آن ابتدایش را کمی باید حدس بزنی در حالت کلی صورت. این است که بعد از این‌که حدسم درست از آب درآمد یا با جرح‌ وتعدیل ریزه کاری‌هایش را حسابی تنظیم کردم، دیگر برایم خسته کننده می شود. اما برای این‌که هم به طرفم احترام گذاشته باشم و هم حوصله ام سر نرود مجبورم که در ظاهر کار خودم را علاقه‌مند نشان بدهم و در باطن دنبالهٔ افکار خودم را پی بگیرم. این به من خیلی کمک کرده آقای دکتر. وقت هایی که کسی از خاطره ی مشترکی حرف می زند که یادم نمی آید، یا وقتی با دوست و یا فامیلی تلفنی صحبت می کنم. آن موقع هایی که اصلا خود شخص را هم نمی شناسم خیلی به دردم خورده. زیاد اتفاق می افتد.

کلاس دوم را هفتهٔ پیشش خراب کرده بودم. ریاضیِ دو بود.به نظرم رسید از چهار، نیم را هم به زور خواهم گرفت. برای این‌ که مجبور نباشم احوال گرفته موقع شنیدن نمرهٔ نیم را جلوی بقیه بازی کنم رفتم کتابخانه دانشگاه. کمی گشت زدم. یک کتاب از قسمت معماری و ساختمان برداشتم. به نظرم جالب آمد. یک مجله هم از قفسهٔ مجلات و روزنامه‌ها قاپیدم و رفتم نشستم. باز یاد مهشید افتادم. تعجب کردم که این‌قدر زیاد یادش می کنم. بعد فهمیدم که ادکلنش را یکی سمت دخترها زده. فکر کردم موقع رفتن دید بزنم ببینم کیست. مطلبی درباره انواع روش های بی‌سیم انتقال اطلاعات خواندم که جالب بود. بعد مدت نیم ساعت را تقریبا هیچ کاری نکردم و فقط به جلد رنگی مجله نگاه کردم. می بینید، اینجاست. ردش هنوز می سوزد. دانهٔ بزرگی بود که روی دماغم سبز شده بود. همینطور باهاش ور می رفتم وحواسم هم بود که چشمم را از صفحه ی مجله برندارم. در عین حال، کلا که حساب کنیم حواسم به هیچ چیز نبود.

خانهٔ ما به دانشگاهی که درس می خوانم نزدیک است. تصمیم گرفتم پیاده تا خانه بروم. گوشی های مبایلم را جلوی در دانشگاه توی گوشم کردم و راه افتادم. بعد یکهو پشت شانه چپ و زانوهام به درد آمد.به خودم که آمدم دیدم مثل یک تنه ی درخت توی جوی کنار خیابان دراز افتاده ام. چند ثانیه ای گذشت تا به خودم بیام و تصمیم بگیرم بلند بشم. بعد که چند قدمی دور شده بودم خنده ام گرفت. از این‌که چقدر طول کشید تا بفهمم کجام و چه اتفاقی برام افتاده. رشتهٔ افکارم پاره شده بود. حتم داشتم چیز مهمی بوده و نزدیک بود که به نتایج جالبی هم برسم، اما هر چه فکر کردم دیگر یادم نیامد. چیزی الان که فکر می کنم قضیه مربوط به زیبایی آدمها بود. آره، گمانم همین بود. داشتم فکر می کردم که چطور اکثر حیوانات نرهاشان خوشگل تراند و این‌که چرا به نظرم می آید که در مورد آدم ها برعکس است. بعد گفتم که خب من هم یک نر به حساب می آیم و حتما از جنسیتم است که زن ها را زیبا تر می بینم. می خواستم فکر کنم که خب شاید همین در زیبا تر دیدن نرهای موجودات دیگر تاثیر گذاشته. یعنی آن چیزی که در جنس نر موجودات دیگر اغوا کننده است، در انسان ها در جنس ماده وجود دارد. بعد یاد آن عکس روی جلد کتابی قدیمی افتادم. یکی از زنهای مثلا زیبای دورهٔ قاجار بود. چاق با صورتی گرد و قدی نسبتا کوتاه. حتی آرایش هم نداشت و خیلی به یک مرد شبیه تر بود. داشتم فکر می کردم به هر حال نمی شود گفت که پرنده های نر زیبا ترند. اصلاً آیا زیبایی در جزئیات بیشتر است؟ که در آن صورت همه موجودات ظرافت خودشان را دارند. فکرم درگیر یافتن یک معیار مشترک برای زیبایی بود که افتادم آن تو. بعد که از صحنه حسابی دور شدم تصمیم گرفتم که از آن به بعد مرد ها زیبا ترند. واقعا هم زیبا بودند. یعنی با تجسم می کردم.اغلبشان را که اصلاح کرده و حمام کرده تصور می کردم خیلی هم خوشگل بودند.حالا که با شما صحبت می کنم قیافه هیچ کدامشان را یادم نمی آید. دیشب هم هیچکدام از چهرهایی که دیده یا ساخته بودم یادم نیامد. فقط این حس برایم مانده که مردها زیبایند.

در را که باز کردم مادرم توی حال کنار بخاری دراز کشیده بود. دیدم همچین سر کیف نیست. کیف را همان کنار جاکفشی رها کردم و گفتم که می خواهد یک لطیفهٔ جدید بشنود. کار احمقانه ای بود دکتر. اصلاً جک جدیدی نداشتم که بخواهم تعریف کنم. خیال کردم این را که بگویم حتما یک جک قدیمی که نگفته باشم یادم می آید. مادرم نشست و به پشتی تکیه داد. بعد که کفش هایم را در آوردم پرسیدم که ناهار چه داشتیم. گفت قرمه سبزی و همین طور نگاه کرد. دیدم حرفی ندارم بزنم. حس کردم حالم خوش نیست. رفتم توی اتاق خواب و گفتم که موقع ناهار بیدارم کند.

وسط ناهار همان طور که مشغول تعریف از غذای مادرم بودم یکی از هم دانشگاهی هایم پیام داد که بعد از ظهر برنامه والیبال است. قرص های مادرم را دادم و رفتم کمی چرت زدم. بیدار که شدم هوا ابر بود. از آن ابرهایی که هیچ کار نمی کنند جزاین‌که آدم را غصه دار می کنند. زیر چشمی ساعت را نگاه کردم. چهار شده بود. فکر کردم که دیگر نمی خواهم بروم والیبال بازی کنم. اگر می رفتم هم اتفاقی نمی افتاد. همه به نرفتن هایم عادت دارند. یک جور تعارف مسخره شده. این‌که حتی نمی دانم چرا طوری وانمود می کنم انگار به هرجور فعالیتی علاقه‌مندم در حالی که نیستم. همیشه بعد که دعوتم کردند و قبول کردم یک جوری با زحمت عذر می آورم. بعضی وقت ها هم نمی شود. مجبور می شوم بروم و یک جوری خودم را قاطی جا بزنم. یعنی این‌که به به .. عجب خوش می گذرد، عجب شوخی قشنگی کردی،عجب خاطره ی قشنگی، یادش بخیر...عجب مسخره بازی ای! بعد هم که به اندازهٔ کافی خسته شدم و تصمیم گرفتم که دیگر ناراحتی سایرین برایم مهم نیست، شروع می کنم به خواندن پیام ها غیر فرواردی توی گوشی ام. منظورم آنهایست که از این گوشی به آن گوشی فروارد نمی شوند. تبریک ها و تهنیت ها، جک های تکراری، تسلیت ها و چمیدانم همه جور چیزهای این طوری. پیام هایی که توش واقعا یک نفر واقعی چیزی نوشته و تو می خوانی و جواب می دهی جالب اند. تو هر کدامشان یک حس خاص وجود دارد. این روز ها کمتر از این چیز ها دستم می رسد. همه اش اس ام اس های تکراری از قبل ساخته شده که بعد از خواندنشان اگر نخندم باید عق بزنم. بدیش اینجاست دکتر، طرفی که فرستاده پشت سرش منتظر است که یکی به همان مسخرگی را برایش فروارد کنی. می بینید. این یک نمونه از مشکلات روزمره ام است. مثلا این‌ که مبادا پیام های دریافتی ام از آن مدل پیام های فرواردی در یک برهه ای زیاد باشد.

هوا داشت تاریک می شد و تنهایی داشت حوصله ام را سر می برد. گمانم ساعت های پنج و نیم یا شش بود. به دوستم زنگ زدم. در پارکی که به خانه شان نزدیک تر بود قرار گذاشتم و خیلی زود تر از موعد راه افتادم. آنقدر روی یک سکو نشستم که خسته شدم. از اتوبوس پایین آمد احساس کردم بهم برخورده. می دانستم که تقصیر او نیست، اما فکر کردم باید خستگی ام را سر یکی خالی کنم. کمی که بی محلی اش کردم حالم جا آمد. پای تلفن گفته بودم که می خواهم خرید کنم. برای این جور چیز ها خودش را سریع می رساند. همهٔ مغازه ها را گشتیم. کلی دخترهای خوشگل دیدیم. کلی خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم. بعد که ساعت را نگاه کردم دیدم ساعت ده شب است و من از خانه دور افتاده ام. تقریبا تمام راه را تا نزدیکی های خانه شان پیاده گس کرده بودیم. تصمیم گرفتم که شب را همانجا بخوابم. محسن پسر خوبی است. غیر از این‌که زیاد از بازی های کامپیوتری سرش نمی شود پسر خوبیست. عوضش همه جور آهنگی که فکر کنید دارد. خوبی دیگرش این است که زیاد حرف نمی زند. و وقتی شوخی می کند واقعا خنده دار است. جزو معدود آدم هاییست که صدای غذا خوردنشان سر سفره اذیتم نمی کند. چراغ اتاق را خاموش کردم و از بین ده هاپوشهٔ آهنگ که همیشه در حال زیاد شدن در کامپیوترش هستند چند تاشان را انتخاب کرد وگذاشت روی پخش. هر دومان کنار هم وسط اتاق دراز کشیدیم و آهنگ ها را یکی یکی گوش کردیم. در همان احوال یادم آمد که به مادرم خبر نداده ام که شب خانه دوستم می مانم. بعد هم یادم آمد که قرار است فردا یعنی امروز صبح بیایم پیش شما و ظهر هم امتحان دارم. آنموقع یک آهنگ بی کلام پخش می شد. یک جوری غم انگیز بود که انگار... انگار یکی را داشتند جلوی چشمهای نوازنده چاقو می زدند و تنها کاری که آنموقع از دستش برمی آمده این بوده که در فلوتش بدمد. بدجوری حالم گرفته شد.مرا برد توی فکر.می دانید آقای دکتر من نمی خواستم آن صحنه ها جزوی از زندگی ام بمانند و ببینم. فلوتو این چیزی که شما ازمن خواستید باعث شد که برای اولین بار بعد از این همه وقت برگردم و پشت سرم را ببینم. سرم را بکنم توی چاه سیاه گذشته. همه چیز داشت خیلی خوب پیش می رفت تا دیشب. خیلی خوب راه کنار آمدن باهاش را بلد شده بودم. در واقع آنقدر خوب یاد گرفته ام که حتی دیگر چیزی را وارد حافظه ام نمی کنم. اما دیشب همه اش دوباره به من برگشت. از همان حدود های دوازده سالگی بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ چیزی را به خاطر نیاورم. هیچ چیز گذشته را، با آن خاطرات لعنتی اش. نمی توانستم با وجودشان زندگی کنم. نمی توانستم دائم همه اش را با خودم این ور و آن ور ببرم.اصلاً اگر می توانستم می رفتم یک جای دیگر زندگی می کردم. دور از هرچیزی که ربطی به گذشته داشته باشد. حتی حاضر بودم مادرم را پشت سرم بگذارم. راه دیگری به ذهنم نمی رسید.نپرسید چه اتفاقی افتاده چون حتی جرات نمی کنم برای خودم تعریف کنم آقای دکتر. نمی توانم.

می شود بدهید یک لیوان آب دیگر برایم بیاورند. اگر ممکن است چراغ سبزها را هم خاموش کنید. نمی خواهم در این باره با یک کشیش یا مرد مقدس حرف بزنم.همین که یک غریبه باشید برایم کافیست. آه خدای من داشتم چه می گفتم؟

کمی که گذشت تصمیم گرفتم که خب خاطرات به چه دردی می خورند وقتی همه اش عذاب اند. همهٔ خوشی های توی خاطرات به مفت نمی ارزند وقتی رنج از دست دادنشان و دیگر نبودنشان هم همراهشان هست. لعنتی!آخر من فقط دوازده سالم بود. ببخشید، این دستمال کاغذی که هفته پیش روی این میز بود کجاست؟ کمی گرمم شده. پنجره ندارد این اتاق؟

این قضایای حافظه و این حرف ها که پیش کشیده شد، دیشب وادارم کرد یک نگاه سریع و نا خواسته به همه اش بیندازم. مثل این که نگاه کوتاهی به یک جسد بیندازی که ماشین زده و کنار خیابان افتاده، و حول می کنی. اما فراموشش می کنی، یا حداقل وانمود می کنی که اتفاق نیفتاده. صحنه آنقدر دردناک و باخواست دلت متفاوت است که مجبور می شوی یادت برود چه دیده ای. من می خواستم دیگر خاطره ای نداشته باشم. راهش این بود که دیگر حتی چیزی به خاطرم نسپارم. به شما یا هرکس دیگری برای کمک به حافظه ام ندارم. این حافظه ای است که خودم انتخاب کرده ام نداشته باشمش. نمی خواستم کسی لمسم کند و بعد دیگر نباشد. باید به چیزی چنگ می زدم. تنها چیزهایی که آنوقت پیدا کرده بودم رنگ ها بود، حس های بی ربط به تاریخ وبه خاطره بود، موسیقی بود، هرچیزی که تویش آینده بیشتر باشد از گذشته. واقعا فراموششان کردم. بعدش اطرافم را نگاه می کردم.کسی را نمی شناختم. همهٔ آدمهای اطرافم چهره هایی شبیه به هم بودند بدون این‌که بتوانم چیزی ازشان به خاطر بیاورم.یک تنهایی سبک. می فهمید چه می گویم؟ حالا شما با آن رفتار دوستانه لعنتی تان قصد دارید همه شان را خراب کنید وهمهٔ نقطه ها را برایم به هم وصل کنید. همه چیز را معنی دار کنید. که چه بشود؟ که در شغل لعنتی تان موفق باشید؟ به همین راحتی! نمی دانم آقای دکتر، شاید شما اگر جای من بودید همه چیز را کنار خودتان نگه می داشتید. همینطور است آقای دکتر؟ شما برادر مرده و پدر ناپدید شده تان را همیشه پیش خودتان نگه می داشتید؟

 

داستان بیست و چهارم (12- 27 آذر)

درود

داستان های دور 24 به شکل جالبی همزمان با مشخصه بارزی به نام تخیل درگیر بودند که البته چندان قوی کار نشده بودند و همچنان برگزیدگان ما در این دوره غیر از داستان دوم داستان های رئالی هستند که تا حدودی همذات پنداری را در خواننده به وجود آورده اند.ققنوس خاکستری هم که وبسایت دائم التوصیه ما به داستان خوان های حرفه ایست.

یادداشتی در پایان داستان افزوده شد.

  داستان                             نویسنده               وبسایت

1- همیشه همین طور است      نادر خوشدل       ققنوس خاکستری

http://true-story.blogfa.com/post/304

2- بازگشت                       آزاده فخری        ققنوس خاکستری

http://true-story.blogfa.com/post/305

3- تماشاگر تا کی؟            روح انگیز ثبوتی     چوک

http://www.chouk.ir/anjoman-dastan/dastane-hafteh/5655-2013-12-03-05-44-17.html



همیشه همینطور است

اواخر زمستان سه سال پیش، من با امیر خان، صاحب رستوران باخ واقع درخیابان كانت، قرارداد یك ساله‌ای بستم و در آنجا شروع به كار كردم. جدا از مناسبات كاری، ما با هم دوست هم بودیم. اوایل بد نبود، هم فال بود و هم تماشا. یك وردست هم داشتم، جوانی بود بیست‌و‌هفت ساله، زرنگ و دوست داشتنی. كارهای سنگین را او انجام می‌داد، مثلاً كیسه‌ی بیست كیلویی پیاز و سیب زمینی و سایر اجناس سنگین را به زیر زمین می‌برد، روزانه بیشتر از بیست بار این ده پله را پایین می‌رفت و جنس و وسایل مورد نیاز آشپزخانه را بالا می‌آورد. من و او بعد از مدت كوتاهی با هم دوست شدیم. روز به روز چون هوا گرم می‌شد مشتری‌ها بیشتر می‌شدند. ‏

ادامه نوشته

داستان 23 (1 - 12 آبان)

درود

سر زدن به تعداد زیادی از وب های ادبی، آن هم با هدف خاصی مثل جمع آوری داستان های جدید گرچه کار پر زحمتیست اما در عین حال جالب هم هست.گاهی که سعی می کنم به سرعت همه را مرور کنم، یکدفعه متوجه می شوم سه چهار صفحه مطالب دوستان را خوانده ام.بعضی اوقات آنقدر بحث جدی و جالب است یا قلم دوستان شیوا و پرتوان که بی انصافیست نظری نگذارم.

البته این قضیه روی دیگری هم دارد.تعدادی از دوستان هم هستند که آخرین پستشان را حفظ شدم.اما بیشتر از همه داستان های بسیار ضعیف که حتی الفبای داستان نویسی را رعایت نکردند آزار دهنده است.واقعا استعداد بدون آموزش کاملا هرز می رود.

این دور هم داستان اول نداریم.اما داستان های دوم و سوم تجربه های بدی نیستند.مخصوصا داستان دوم با یک تم زنانه ارزش خواندن را دارد.بلاگفا هم که همچنان لینک دادنش تعطیل است و مجبورم که آدرس را کپی کنم.

  داستان                           نویسنده                سایت منتشر کننده

1 - 


2 - کلید                         نرگس سپه وند                 چوک

http://www.chouk.ir/anjoman-dastan/dastane-hafteh/5529-2013-11-27-08-30-45.html

3 - خالق و افسانه               فهیمه صفری                  لهور

http://www.lehoor.com/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C/


کلید

یک چشمم به قفل در است و چشم دیگرم به زوایای این خانه. احساس میکنم که همهجا دنبال من است. دیشب هم صدای چرخش کلیدش توی قفل در میآمد. هر شب میآمد، اما جرأت داخل شدن نداشت و فقط میخواست آزارم بدهد. دیشب شیفت حمید بود و اصلاً نخوابیدم. حس ناامنی و ترس تمام وجودم را میلرزاند. حتی جرأت رفتن به آشپزخانه را نداشتم. پتو را روی سرم کشیده بودم و قرصها را توی دستم فشار میدادم. زیر پتو احساس خفگی میکردم. میدانستم صدای خشخش توی اتاقخواب از باد کولر است که پرده را طرف دیوار میکشاند اما باز هم واهمه داشتم از اینکه سایه سیاهش را در کمینم ببینم که قدم به قدم پشت سرم میآید و با هر خندهی بیصدای مریضش، سایهاش روی دیوار بالا و پایین میرود. صدای زنگ تلفن همراهم بلند میشود. از تمام آهنگ زنگها، حتی صدای زنگ در هم بیزارم. خیال میکنم روی گوشی نوشته حمید اما شماره ناشناس است. صدای بم و بیمار مرد کلیدساز توی گوشی میپیچد که میگوید: میدونم شوهرت خونه نیست، جواب بده. جواب بده وگرنه میآم اونجا... 

ادامه نوشته

داستان های ،20،21،22

درود

غیبتی داشتیم طولانی و البته توجیهش طولانی تر.اما به هر حال داستانی از قلم نیافتاده و سه دوره را یکجا در معرض خوانش شما قرار می دهیم.البته باز بلاگفا مشکل دارد و نمی توان لینک داد.در اولین فرصت به صفحه اصلی ارجاع داده خواهید شد.تا آن زمان همه وبسایت های معرفی شده از منوی سمت راست قابل دسترسیست. و در نهایت فقط داستان برتر دوره بیست و یکم را بازنشرمی کنیم.

داستان بیستم ( 18 مهر - 1 آبان)

1-

2-اشغال                      محمد آصف سلطان زاده      ققنوس خاکستری

3- آنجا که دریا با.....                  مهدی صباغی      ققنوس خاکستری


داستان بیست و یکم ( 2 آبان - 15 آبان)

1- دست نوشته های قابیل               کیوان حسینی      ققنوس خاکستری

2- توی این کمد هیچ...                  خاطره زارعی    لهور

3- ----                                   وهاب کاشفی      آوانگارد ها


داستان بیست و دوم ( 16 آبان - 29 آبان )

1- 

2-

3- سرگردان در ...                   محمد عطاریانی     بوطیقا


دست‌نوشته‌های قابیل

آقای ش. عزیز!
وقتی فراخوان شما را برای انتشار داستان‌های کوتاه دیدم، به یاد نوشته‌هایی افتادم که چند ماهی است پیش من مانده و نمی‌دانم چکارشان کنم. قبل از عید امسال بود، به گمانم، که تلاشم برای پیدا کردن تاریخچه دانشگاه تهران، مرا به وبلاگی رساند که در تمام این مدت ساعت‌ها فکرم را به خودش مشغول کرد و هیچ‌وقت نمی‌دانستم که باید با این وبلاگ چه خاکی به سرم بریزم.

ادامه نوشته

داستان نوزدهم (2 - 17 مهر)

درورد

این دوره بالاخره چند تا داستان جاندار پیدا شد ولی باز هم داستان ویژه ای ندیدیم که شایسته ی اول شدن باشد.

قبلا در وبلاگ گروهی پاتوق ادبی مصداق های بررسی و نقد یک داستان را فهرست وار ارائه کرده بودیم که زیر بخش معرفی کتاب هنوز قابل دسترسیست.ما کماکان از این معیارها به علاوه خلاقیت و نوآوری برای قضاوت داستان ها استفاده می کنیم.

دوستی در پست قبلی نظری مبنی بر پائین آوردن معیار ها داده بود که باید گفت هنگامی که از ایده آل ها دور شویم، پیشرفتی هم حاصل نمی شود.من به عنوان خواننده حق دارم در قبال وقت و هزینه ای که پرداخت می کنم یک اثر با کیفیت بخوانم.

و اما بهترین های این دو هفته اخیر:

 

  داستان                                                  نویسنده      سایت منتشر کننده

۱- !!!                                                         !!!            !!!

۲- غربی                                                سینا برازجانی - عقربه

۲- نمی خواهم سکته ناقص بکنم با نامه ای در دو سطر     مجتبی دهقان - عقربه

۳- پروانه                                               محمد طلوعی - ققنوس خاکستری


بنا بر قوانین بازنشر سایت عقربه، از دوستان دعوت می شود با کلیک بر روی نام داستان، در صفحه مربوطه داستان را مطالعه نمائید.

داستان هجدهم (20 شهریور - 3 مهر)


نداریم.داستان برگزیده که بخواهیم برای لحظات با ارزش مطالعه تان پیشنهاد کنیم، نداریم.

به همین سادگی

به همین تلخ مزگی!!!

داستان هفدهم (6 - 20 شهریور)

درورد

داستان ها در چند دوره اخیر آن قدر کم و ضعیف بوده اند که لازم ندیدم مزاحم داوران گرامی مان شوم.کی حالمان خوب می شود؟!!!

 

    داستان                    نویسنده                     سایت منتشر کننده

۱- ؟؟؟                         ؟؟؟                               ؟؟؟

۲- ؟؟؟                         ؟؟؟                               ؟؟؟

۳- من                      پریسا جلیلیان                 ققنوس خاکستری 


     

من

خودم را کنار عکسم گذاشته‌ام. ابعاد عکس من سه در چهار است. شبیه من نیست، چشمانش شفاف است و نوری مربعی توی نی‌نی‌اش جا خوش کرده. لکه‌های روی صورتم پاک شده‌اند. خال گوشتی کنار لبم توی ذوق می‌زند. نزدیکش می‌شوم، انگشتم را روی سرش می‌کشم و دهانم را جمع می‌کنم. مقنه کج و کوله‌اش تکانی می‌خورد و سرش را کج می‌کند... خودش را کنار می‌کشد، اخم‌هایش را توی هم می‌کند و به دستانم زل می‌زند.
می‌گویم: مادر خودش گفت برو...

          

ادامه نوشته

داستان شانزدهم (26 مرداد - 5 شهریور)

یکی از مهمترین مولفه های قضاوت ما "خلاقیت" و نوآوری در بیان موضوعات جدید است.دو داستان برتر سری شانزدهم نیز به شکل بارزی حائز این مولفه هستند و توصیه مطالعاتی ما به نویسندگان جوان .

 

  داستان                                  نویسنده               سایت منتشرکننده

۱- وقتی کسی باور نمی کند         فرامرز دهگان            عقربه

۲- حبس نامه                        علیرضا شهبازین           بالکن

 


ما دقیقا ً می خوایم بدونیم چرا ایشون وصیت کردن که تا شما نیومدین کسی حق دست زدن به جسدشونو نداره .
این جمله مدام توی مُخم می کوفت و با خودم می گفتم وقتی باور نمی کنند که فقط همان یک باری که خودشان نشانم دادند او را دیده ام چرا سر خودم را درد بیاورم . فقط همان یکبار او را دیده بودم . برای اولین و آخرین بار آنهم نه خودش را بلکه جسدش را . همان یکباری که خودشان نشانم دادند . روی توالت فرنگی یله رفته بود . دقیقا ً همان طوری که یک پشتی را زیر بغل می زنند . توالت زیر بغل چپش قرار گرفته بود و سینه ی چپش دقیقا ً روی طوقه ی سنگ نشسته بود . عینکش هنوز روی چشمش بود . از آنهمه همهمه ای که بود فقط یک جمله را انگار شنیده بودم : علاوه بر مصرف مقدار زیای از یه سم مسهل دوز نسبتا ً بالایی هم هرویین تزریق کرده . و تمام کف پوشیده از مدفوع و خون بود . خون دماغش با کف دهانش قاطی شده بود و تنها جای تمیزش همان سینه ی چپش بود که خودشان تمیز کرده بودند تا آن نوشته ی لعنتی را بخوانند

 

ادامه نوشته

داستان پانزدهم (9 - 25 مرداد)

دو هفته و سه داستان؟!

از بین این سه داستان!!!  باز هم  یک داستان منتشر شده بود که قابل توجه بود.

از قضا این داستان کار ما را در این  دوره راحت  کرده و شما می توانید معرفی های مختلفی در این اثر بخوانید، ضمن این که خود مجموعه داستان هم پیشنهاد ما به شما برای مطالعه است.

      داستان                      نویسنده                     وب سایت منتشر کننده

عاشقیت در پاورقی        مهسا محب علی                ققنوس خاکستری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"عاشقیت در پاورقی" نام یکی از داستان‌های مهسا محب‌علی در مجموعه داستان چاپ شده‌اش به همین نام می‌باشد. این مجموعه داستان از سوی بنیاد گلشیری به عنوان بهترین مجموعه داستان سال 1383 انتخاب شد."

نقل از ققنوس خاکستری


عاشقیت در پاورقی

در اين داستان عاشقيت اتفاق می‌افتد. عاشقيت به مثابه‌ی عشقه‌ای که چون مهرگياه عاشق و مرا در لابه‌لای سطور درهم می‌پيچد. من، عاشقم و چند فيلم و داستان ديگر چنان در هم خواهيم پيچيد که از يکديگر قابل تشخيص نخواهيم بود.

ادامه نوشته