تلخ دوس دارم

از تلخی هام میگم ، غر میزنم، جدی نگیر…

نِک و نال

کاش یه سری برنامه تو ذهن یه آدم مریض باشم که بفهمه اشتبا کرده و خطش بزنه..هر کاریش میکنی اونقد که فکر میکنی جالب نیس..یجاش میلنگه.. نک و نال رو مامان اینا به همون ناله کردن میگن. مثل سواد، مواد. آره شاید دارم ناله میکنم .. غم خاصی ندارم . اما چرا جوونی ما مثل اونچیزی که میگفتن و پیرا حسرتشو میخورن نیس؟ چرا همیشه یه چی یا خیلی چیزا کمه با اینکه ظاهر قضیه اینطور نیست؟ چقد مزخرفه که نمیتونیم بگیم دردمون چیه حتی.. مامانم اینا دو سه هفته س پیشمونن. هر روز هم دلم میخواد برن هم اگه بفهمم میخوان برن غصه م میگیره! چرا هر چیزی تبدیل میشه به یه دوراهی؟24

هوای گریه با من

همین دیگه… هوای گریه با من.535905_364169727006293_2139839956_n

«نه نه اون بت نیس! ابی ناموسن اون بت نیس. اون کشتیه. ابی جون مادرت ابی! ابی دیویس و ده سال وخ گذاشتم رو اون به گا نده منو جلو این بی دینان…»

این معرکه اس نوشته هاش!

بگو منو کم داری بگو!

همیشه میترسیدم مثل مامانم بشم. با اینکه وقتی ازش دور میشم بیشتر از هر کس که ازش دور میشم دلم براش تنگ میشه. خب مامانمه چون. مامان من یه زن تپل سفید خوشگله. از این سفیدایی که پوستشون یکم زرده، خب در کل بوره.که من نیستم. تازه قدشم از من بلند تره. البته قبلن تپل نبود…از وقتی اومدیم اهواز تپل شد. اهواز معمولن دو حالت داره یا خیلی ریغ ان یا تپل. خب نیازی نیست بگم که این یه نتیجه گیری بی سر و ته از خودمه؟ اگه نیازه بگم؟.. هوم؟ داشتم چی میگفتم؟ (این سوالو مرتبا حین حرف زدن از طرف مقابل میپرسم. بعد تیچِرمون انتظار داره من انگلیسی درست تاکینگ کنم مثلن!) آها… مامانم یه زن مهربون تپل سفید خوشگله که تو نگاه اول مهربونیش مشخص میشه. البته اینکه من هیچوقت نخواستم مثلش بشم دلیل داره. مرض ندارم که نخوام مهربون غیر تپل سفید خوشگل باشم. غیر تپلش برا اینکه به اندازه کافی تپل بودم و ازش رنج کشیدم. راستش الانم تا حدودی هستم و اینجور که بوش میاد شُل کنم باز گِرد میشم. (نگین میدونم الان میگی چاق نبودم! بودم خواهر، بودم..خودم میدونم :( حالا که تو پرانتزم بگم که هایده تو گوشم میخونه و ساعت یک بامداده.) مامانم که گاهی بهش میگم «مامی» ،واسه کلاسش نیست، واسه اختصارشه. از اینکه اسمو نصفه بگم خوشم نمیاد اما مامی و «دا» که به داداشم میگم فرق میکنه. احساس میکنم یکم صمیمیت بیشتر هم میاره حتی! خب اینجا نظراتمو برای خودم نگه میدارم و سعی میکنم روی نوشته ام تمرکز کنم… اصن چطوره راجع به هایده بگم ها؟ حالا که فکرشو میکنم این مدت که از مامانم دور شدم انقد دلم براش تنگ شده که نیام اینجا مثل یه احمق بیشعور باالفطره(درسته؟) از مامانم بد بگم. به جاش مثلن قلب صورتی بزارم با مامانم دوست دارم و سلطان غم مامی و اینا؟ خب نه. اما دلم برات تنگ شده مامان.. برای توام بابا. از اون شهر لعنتی دل بکنین بیاین بیرون. من نمیتونم اونجا بمونم. اینجا ام مشکلاتی دارم. یکیش بی پولی و تنهایی و بیکاری و دلتنگی و ایناس. ولی بیپولی رو دو تا حساب کنین کمر شکنه! خب روم نمیشه بیشتر از این از داداش و زنش پول بگیرم. الانم زیاد نگرفتما اما خب…حالا گمونم ربطش به عنوان معلوم شد دیگه.. نشد؟
پی.نون: خونه خوبه ،خونه، بوی.. ماااامااانمووو میده! (ابتذال را به نهایت حدِ اَعلی یَش رسانده خودش میداند.)

باز گرفتنم

مامانم یه اصطلاحی داره وقتی باز چن روز قاطی میکنم و اعصاب ندارم و سرمو از لبتابم(حالا لپ تاپ! ) بالا نمیارم میگه: باز گرفتنش! منظورش یه سری جن های مخصوص خودمه که باز به جلدم وارد شدن. قبلن این اصطلاحو میشنویدم بیشتر قاطی میکردم. اما الان راحت باهاش کنار اومدم…حتی یجورایی خوشم میاد ازش. فقط بجای جن دوس دارم بگم مثلن اون روی خون آشامم بالا اومده.
اینجور وقتا میوفتم به جون چیزایی که ساختم یا میخواستم بسازم .. بیشتر از همه از نوشته هام خوشم نمیاد و اتار و مارشون میکنم. ولی بعدن اصن از اینکار پشیمون نمیشم چون هیچ وقت تقریبن زحمت خاصی برای نوشتن نمیکشم. و البته خیلی وقته انگار خراب کردن و هدر دادن زندگیم شده کارم و عین خیالمم نیس.
خب کاملن مشخصه که اعصاب ندارم و این حرفا چس ناله ای بیش نیس. متوجه شدم که بیکاری باعث تشدید دفعاتش میشه… الانم مدتیه کارم شده رفت و آمد با خاله ها و بیخود گشتن تو بازارا با جیب خالی و حتی! حتی جدیدن قلیون و چای بیش از اندازه و ظرفیتم تو این شبای طولانی و سرد و مزخرف…
دیگه واقعن حوصلم داره سر میره… گریه های مامانم دیگه فایده نداره باید از اینجا برم . پیش داداشم اینا اهواز حداقل شاید بتونم دوستامو ببینم و جاده ساحلی رو گز کنم و حتی کاری پیدا کنم. شاید اوضاع بهتر شد…

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید