– اینو بخور، پشماشم بکش روت
_سعدی در حلقه دوستان بی آلایش-
– اینو بخور، پشماشم بکش روت
_سعدی در حلقه دوستان بی آلایش-
این امیدواری که اخضر ابراهیم برای حل بحران سوریه داشت را اگه من داشتم، تا حالا 20 بار کتاب «روش های تجربی خوش بینی در زندگی» م تجدید چاپ شده بود.
مرد: سلام، صبح بخیر…
زن: سلام، چه زود صبح شد…
مرد: آره، منم خیلی خوابم میاد، تو چرا بیدار شدی؟ امروز که کسری مدرسه نداره، خودت هم سرکار نمیری…
زن: میشه امروز نری سرکار؟ تازه دیشب از کرمان اومدی. اونم 11 شب…
مرد: نرم؟ مگه خونه خاله س؟ بعدشم کلی کار دارم، باید این صورتمجلس را…
(زن داخل حرف مرد می پرد و با لحن تندی می گوید:)
بسه، بسه، بهونه نیار دیگه… کار جونت منتظرته، برو ی وقت کار جونتون دیرشون نشه
مرد: صد دفه گفتم با نیش و کنایه با من حرف نزن، تو میفهمی کار دارم ینی چی؟
زن پشتش را می کند، زیر پتو می رود و می گوید:
آره اتفاقا خوب می دونم کارت چیه…
مرد دندان قروچه ای می کند و به سمت در اتاق می رود…
صدای وانتی می آید که با بلندگوداد می زند: ظروف کهنه، لوازم کهنه … خریداریم.
مرد می اندیشید کاش می شد هر چیز کهنه ای را فروخت.
دم عابر بانک بودم، مردی حدودا 60 ساله پشت سرم بود، دیدم می خواهد چیزی بگوید و رویش نمی شود، گفتم کاری از من ساخته است؟
با لبخند گفت ممنون می شوم در کارت به کارت کردن این مبلغ به من کمک کنی، کارت را از او گرفتم، از جیبش دفترچه تلفن کوچکی درآورد و شماره کارتی را در یکی از صفحات یادداشت دفترچه تلفن نشانم داد. گفت به این شماره،
پس از آن که رمزش را وارد کرد، شماره کارت را زدم، گفتم مبلغش چقدر باشد؟
گفت 202 هزار تومان، با خنده پرسیدم آن 2 هزار تومن دیگر چیست؟
ضمن تشکر گفت برای پسرم که در شهرستان دانشجوست دارم پول می فرستم، گفتم شاید برای انتقال وجه یا خرید از طریق کارتش مجبور شود کارمزد پرداخت کند.
به من گفته بود 200 هزار تومان برایش پول بفرستم تا برای مادر و خواهرش عیدی و سوغاتی تهیه کند.
لبخندی بزرگ صورتم را پر کرد و خداحافظی کردم .
زندگی هنوز خوشگلیهاشو داره
تلفن مرد زنگ می خورد، کانتکت پیکچر زن را که می بیند، ناگهان متوجه می شود ساعت 4.30 است و از بس سرش شلوغ بوده به همسرش زنگ نزده.
زن: سلام، معلومه کجایی؟ خوش که میگذره؟
مرد: سلام، شرکتم، کجا باید باشم؟
زن: دروغ گو، الان داخلی مستقیمتو گرفتم جواب ندادی
مرد: نمیشه که، حتمن دوباره سانترال شرکت قاط زده
زن: من نمی دونم چرا سانترال شرکتتون همش به تو که میرسه خرابه
مرد: به جان خودت خرابه، تو رو هر کی دوست داری ول کن، خیلی خسته م، دوباره هم سرما خوردم، اصلا حس تو تنم نیست، هزار تا هم کار ریخته سرم، می فهمی تو؟ اصلا درک می کنی؟
زن: آره دیگه بگو بخندات و خوش و بش هات با دیگرونه، مریضی و داغونیت واسه من
(مرد دندان ها را به هم می فشارد، با لحنی پر از غیظ ولی با صدای یواش که هم اتاقی ها متوجه نشوند می گوید)
تو مگه می بینی برخوردهای منو؟ تو رو چه حساب میگی من در حال خوش و بشم؟ خودت می دونی من به خاطر اخلاقای تندم با همکارم تا حالا صد دفه با مدیرعاملمون جلسه داشتم، تو که اس ام اس هاشو یادته. تو دیگه چرا؟ تو دیگه چرا؟
بس کن دیگه، خیلی داغونم، بس کن بس کن…
(بس کن آخر را تقریبا با دهان بسته و دندان های فشرده شده روی هم از غیظ می گوید)
زن سکوتی می کند و با لحنی پر از تمسخر می گوید:
خب مثل اینکه بد موقع زنگ زدم، برو به کارت برس عزیزم، هاهاها… خدافز
مرد با همون غیظ و دهان بسته می غرد: خدافز
شب – اتاق خواب- زوجین روی تخت دراز کشیده و سیگار می کشند، روی وایبر مرد مسیج می آید و مرد بی تفاوت به موبایل مشغول دیدن بازی بایرن مونیخ آرسنال است.
زن: نمی خوای ببینی کیه؟
مرد: چرا، گوشی را میدی ببینم
زن: من دست به گوشی تو نمی زنم
مرد: خب مگه گفتم بخونش، گفتم بده خودم بخونم (در همین حال صدای مسیج بعدی هم می آید)
زن: (با لحنی پر از تمسخر) خیلی هم کارشون مهمه گویا :))
مرد از روی دراور گوشی را برمی دارد و به طرف زن می گیرد و با لحنی جدی می گوید:
بگیر بخون
زن: تو اگر میخاستی من برات بخونم از همون اول نمی گفتی موبایلتو بدم بهت.
(مرد مستاصل شده، ایندفعه با عصبانیت بیشتر میگه:)
گفتم بگیر بخون، عی بابا مگه این همه برای تو مسیج میاد من تا حالا سوالی کردم ازت؟
زن: نباید هم بهم بگی، تو مگه به من شک داری؟ اه ببین حواسمو پرت کردی خاکستر سیگار ریخت روی روتختی، روتختی سیاه شد.
مرد لبخندی می زند و سعی در تلطیف فضا دارد.
: خب مگه بهت نگفتم روش برداشتن خاکستر سیگار این نیست 🙂
زن: بعله، آقای مهندس، علامه دهر خودم می دونم.
زن بلند می شود و با عصبانیت اتاق را ترک می کند، به سراغ لپ تاپ روی میز ناهارخوری می رود.
ستار می خونه: ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم…
شب- اتاق پذیرایی- زن و مرد پای تلویزیون-
زن بی تفاوت با گوشی بازی می کند و مرد غرق فوتباله.
زن: فردا عصر قراره برم پیش اون خیاطه که گفتم
مرد: به سلامتی
زن: برای بعله برون برادر خودته ها
مرد: خب ینی چی؟ مبارکه دیگه
زن: راستی من اون شب چی بپوشم؟
مرد: خب همین که میخای بدوزی دیگه، همین خوبه
زن: اصلا من منصرف شدم از لباس دوختن، واسه چی بدوزم، منو بگو …
مرد: فکر بدی هم نیست، دم عیدی سر خیاطه هم شلوغه لباست بد درمیاد.
زن: فقط میخاستم ببینم مزه دهنت چیه. تو فرقی برات میکنه من چی بپوشم؟
مرد: عزیز من ، عشق من باز موقع فوتبال منو بی حواس گیر انداختی تو.
بلند میشه که بره سمت زن و از دلش دربیاره، ولی زن بی تفاوت میره سمت اتاق
مزدک میرزایی داره میگه: باز هم فرصت مسلم دیگه ای از دست رفت
زن: تو اصلا میدونی امروز روز زنه (هشتم مارس) ، اهمیتی برات داره، یک اس ام اس خشک و خالی هم نزدی.
مرد: خب فلسفه هشتم مارس که روز زن نامگذاری شده، اینجوریه که جایی واسه تبریک نمیزاره
زن: خب اصلا تو چی کار به فلسفه ش داری؟ اصلا تو به من توجه نداری
مرد: 😐 باز نتیجه گیری آخر این شد؟ همه راه ها تو بحث های ما به اینجا ختم میشه، عی بابا
زن: اصلا کاری نداری، خذافز…
بوق بوق بوق…
تلفن در دست مرد خشک می شود و برای حفظ آبرو پیش همکاران صدا را بلندتر می کند و طوری وانمود می کند که دارد به گرمی خداحافظی می کند.
زن: الو سلام، تو الان به محل کارم تلفن کردی؟
مرد: نه، چطور مگه؟
زن: آخه یکی زنگ زد گفته کار فوری با خانوم «ش» داره، بعد قطع کرده
مرد: خب شاید ارباب رجوع بوده، بعدشم تو مگه موبایل نداری، خب به موبایلت زنگ می زنم
زن: ینی برات مهم نیست کی بوده؟ هر کی زنگ بزنه اینجا اسم منو بیاره تو برات فرقی نمی کنه؟
مرد: عی بابا، خب من چه کاری از دستم برمیاد، به رسپشن دفترتون بگو از این به بعد بیشتر دقت کنه
زن: این روزا اصلا به من توجه نداری، خودتم میدونی چرا…
مرد: عی بابا، بازم که اینو میگی…
(مرد در حال نوشتن چک اشتباه می کند و یهو با لحن جدی تری ادامه میده:)
خب کاری نداری دیگه، من خیلی سرم شلوغه عزیزم
زن: مثه اینکه من زنگ زدما، برو به همون کار جونت برس، خدافز
تماس زن روی تلفن همراه مرد میوت می شود و کانتکت پیکچر زن محو می شود،مرد خسته و گیج تر از قبل شروع به پشت نویسی چک می کند
یک فیلسوف اهل چکسلواکی میگه:
در مرحله گذر از انگاره ها و مواجه شدن با حقیقت چیزی که از همه کم اهمیت تر است، مقصد است.
هر گونه نقل مطالب و یا استفاده صوتی و نمایشی از متون این وبلاگ، منوط به کسب اجازه از نویسنده است.
روزمرهها، دغدغهها
فرش ایرانی از تار و پود فرهنگ، سیاست و رسانه
به بلاگ من اگر میآیید، نرم و آهسته بیایید
قهوه با رنگ چشم های تو
خلنوشتههای یک خرس بیساوات اوریجینال
درد دلها و خاطرات آوارگیها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی
می نویسم تا فراموش نشوم
از نشانه های مومن آنست: که وبلاگ نقشی را میخواند. ( پراکندهایی از نقشي)
شعرهای امین شاهنده - رازها و روزها
در جست و جوی نعنا دیرت از دست رفته
درد دل های یک غریبه...
آنچه از من گمشده است...
. . . History took a different path . . . | قادر شافعی | Ghader Shafei |
Just another WordPress.com site