آوریل 7, 2011 6 دیدگاه

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست

آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم ؟

این واژه ها صراحت ِ تنهایی من اند

با این همه مخواه که تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینیم

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود که ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

از : محمد علی بهمنی

دسته‌ها:دسته‌بندی نشده

مارس 31, 2011 9 دیدگاه

سر رسید سال گذشته رو گذاشتم جلوم و اتفاقات تلخ و شیرین رو دوباره نگاه مبکنم .
روزها رو مرور میکنم .به تلخ ها نگاه میکنم و لبخند میزنم چطور اجازه دادم این همه از من انرژی بگیرن .میشد اینقدر بد نباشن .اگه میخواستم میتونستن تلخ نباشن میتونستن معمولی باشن میتونستن اصلا اتفاق نیفتن .
میتونستم آرومتر سرمو بکوبم به دیوار ِ اتفاقات .میتونستم آرومتر باشم .داد نزنم .بغض نکنم .فهر نباشم .اونوقت شیرینی ها بیشتر میشدن .خیلی شیرینتر .
این یه درسه .یه درس بزرگ .
اینکه امسال آدم بهتری باشم وقتی میخوام عصبانی بشم چند بار از خودم بپرسم ارزششو داره ؟
اینکه دیوار ِ آرزوهامو اینقدر بلند نسازم که نتونم ازش برم بالا .
اینکه آدم لحظه های خوب باشم .
اینکه ستاره ها رو به اندازه خورشید دوست داشته باشم حتی اگه زیر ابر باشن .
اینکه به پرنده های در قفس فکر کنم اما اشک نریزم به یادشون شمع روشن کنم توی تاریکی تا اونها که آزادن تو دام نیفتن .خلاصه اینکه بانوی بهتری باشم خیلی بهتر .

دسته‌ها:دسته‌بندی نشده

من مینویسم پس هستم !

مارس 25, 2011 6 دیدگاه

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار !!

دسته‌ها:دسته‌بندی نشده

سفر

فوریه 21, 2011 2 دیدگاه

دسته‌ها:دسته‌بندی نشده

دسامبر 26, 2010 12 دیدگاه

 

این عکس را که دیدم دلم رفت …
این همه رنگ .این همه زیبائی …
هوس سفر کردم توی این سرما که میخزد توی لباسهایم و نفوذ میکند در استخوانم .
دوست دارم اینجا باشم توی یک لباس با رنگی شاد .موهایم را نپوشانم .باد دامن سرخ رنگم را به بازی بگیرد و آفتاب همه وجودم را گرم کند .
پاهای برهنه ام را بگذارم توی آب چشمه و مشتم را پر کنم از زیبائی روان ِ آب .
دوست دارم با همه این مردم توی یک دشت بزرگ مهمان ِ شادی باشم .همراه لبخند .
دوست دارم جائی باشم که مردم احساساتشان را نشان دهند .از ته دل بخندند .بی پروا بگریند .بی ترس شاد نوشی کنند و با سرمستی برقصند .
اینجا این روزها یکسره رنگ کسالت دارد .مردم لبخند هم نمیزنند چه رسد به خنده از ته ِ دل !
اینروزها من هجرت میخواهم .هر جائی نه .جائی که مهربانی دست زیبائی را بگیرد .
شاید باید در خود سفری دوباره آغاز کنم .

دسته‌ها:دلنوشته

یلدا …

دسامبر 21, 2010 بیان دیدگاه

حیف که ما مردم دانه های دلمان  پیدا نیست !

چه سفره زیبائی .شمع و شیرینی .نرگس و شراب .دیوان حافظ و لذت حضور ِ عزیزان .سرخی انار و سپیدی انتظار ِ صبح صادق .
برای همه دوستانم که در این خانه همپایم بوده اند و مهرشان جانم را لبریز شادی میکند عمر ِ طولانی دل خوش و سر ِ سبز آرزو میکنم .
شبتان یلدائی دلتان لبریز از مهر ِ اهورائی .

دسته‌ها:دلنوشته

بهانه ….

دسامبر 6, 2010 3 دیدگاه

پائیز دارد نفسهای آخرش را میکشد هر چند که پائیز امسال شبیه هیچ سال دیگری نبود .بی باران .بی ابرهای سیاه سنگین .
اما بارش برگها هنوز هست .منظره قشنگی است .خیلی قشنگ .اینروزها هر جا بروید رقص برگهای هزار رنگ را میبینید .از دستش ندهید .
اسمش را گذاشته ام بهانه کوچک خوشبختی !

دسته‌ها:دلنوشته

قیمت لبخند

نوامبر 27, 2010 2 دیدگاه

این عکس را که دیدم دلم لرزید .
پشت این چهره رنجور قلبی هست که محتاجتر از صاحبش لبخند گدائی میکند .
ما چه تلاشی میکنیم برای گرفتن لبخند ؟
بعید میدانم هر چقدر محتاج باشیم گدائیش کنیم .اما کاش میتوانستیم .
دوست داشتم میتوانستم حتی لحظه ای جای این مرد باشم اگر تو مسافر ایستگاهم باشی !

دسته‌ها:دلنوشته

برف

نوامبر 25, 2010 4 دیدگاه

خدایا حواست هست ؟
دارد پائیز به آخر میرسد و تو باران نفرستاده ای ؟
اشک شوق فرشته هاست این باران یا حاصل غصه هایشان که دریغ میکنی ؟
باران نفرستادی .دلم را شاد نکردی با کوچه گردی زیر محبت بیدریغت .
لااقل  برف بفرست .سفید و سرد تا دلم گرم شود  به اینکه صدایم را میشنوی حتی وقتی دوستم نداری !

دسته‌ها:دلنوشته

مدادهای رنگی …

نوامبر 23, 2010 بیان دیدگاه

میخواهم مدادهایم را بردارم و رنگ روزهای بیرنگ  پیرامونم را رنگی کنم .
میخواهم کنار آسمان دلگیر شهرم رنگین کمان بکشم .
میخواهم روی لبهای آدمهای عبوسی که از کنارم میگذرند گل صد برگ لبخند نقش بزنم .
میخواهم باران بکشم .ببارانم بر دلهای سنگی .شاید سبز شوند .
میخواهم خودمان را بکشم وسط جنگل هزار رنگ شمال کنار زالزالکهای قرمز .
میخواهم برای بچه های بی رمق این روزها که مثل نگار  به زور مدرسه میروند و بیطاقت درس میخوانند وسط کلاسهای درس هزار اسباب بازی ِ دلخواه از شعرهای زیبای ثمین باغچه بان تصویر کنم .
میخواهم مثل بابا نوئل از توی جورابهای سوراخ بچه های خیابان و کار کادوهای رنگ رنگ بکشم بیرون .
باور کن میتوانم .
میتوانم اگر خورشید حضورت را با مدادهای رنگی روی صفحه خاکستری و بیرنگ حضورم بکشی .

دسته‌ها:دلنوشته
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید